نقد ساختاری تفاهم‌نامه ۱۴ بندی ایران و آمریکا

سراب آتش‌بس و خلع سلاح دیپلماتیک

چرا تفاهم‌نامه اسلام‌آباد انتظارات ملی را برآورده نمی‌کند؟

امضای تفاهم‌نامه ۱۴ ماده‌ای میان ایران و آمریکا در اسلام‌آباد، در نگاه نخست موجی از خوشحالی را در میان کسانی که مخالف جنگ و تجاوز نظامی به کشورمان بودند، ایجاد کرد. همه ما آرزو داشتیم و داریم که این نبرد به گونه‌ای پایان یابد که دشمنان ما یعنی آمریکا، اسرائیل و کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس دیگر جرات چنین گستاخی‌هایی را نداشته باشند.

اما واقعیت عینی این سند، فرسنگ‌ها با انتظارات ملی ما فاصله دارد. اگر به دنبال صلحی پایدار و بازدارنده بودیم، باید شروط توافق را به گونه‌ای تنظیم می‌کردیم که تکرار تجاوز برای دشمن هزینه‌ای کمرشکن و غیرقابل تحمل داشته باشد. در گفتگویی که با خانم شقایق نوروزی در برنامه «دو نقطه» داشتم، تأکید کردم که این تفاهم‌نامه نه تنها ابزار بازدارندگی ما را تقویت نکرده، بلکه در بسیاری از بندها به ابزاری برای فرسایش تدریجی قدرت ملی و نفوذ ساختاری بیگانگان تبدیل شده است. در این مقاله تلاش دارم ابعاد این خطای استراتژیک را در لایه‌های مختلف دیپلماتیک، اقتصادی، امنیتی و نظامی کالبدشکافی کنم.

۱. تله جنگ فرسایشی نابرابر در سایه نقضِ بند اول تفاهم‌نامه

مهم‌ترین بند هر تفاهم‌نامه‌ای معمولاً در صدر آن قرار می‌گیرد. بند اول این تفاهم‌نامه نیز به آتش‌بس در تمام جبهه‌ها از جمله ایران و لبنان اختصاص داشت؛ بندی که از همان روز اول توسط اسرائیلی‌ها نقض شد. آن‌ها صراحتاً اعلام کردند این توافق میان ایران و آمریکاست و هیچ پایبندی به آن ندارند.

پاسخ‌های نظامی ایران به نقض آتش‌بس، اگرچه لازم بود، اما در واقع بازی در زمین طراحی‌شده دشمن است. روش «یکی آن‌ها می‌زنند و یکی ما می‌زنیم»، کشور را وارد یک «جنگ فرسایشی» می‌کند. در این موازنه، به دلیل محدودیت منابع ما در برابر منابع نامحدود آمریکا و اسرائیل، بازنده نهایی در افق پیش‌رو ما خواهیم بود. آمریکا و اسرائیل از این بازه زمانی صرفاً به عنوان فرصتی برای بازسازی قوا، حل‌وفصل مشکلات داخلی و تخلیه توان اقتصادی ایران استفاده می‌کنند. آمریکا حتی با گذاشتن یک راه‌حل جایگزین (آتش‌بس مستقیم دولت لبنان و اسرائیل)، بند مربوط به حفظ امنیت حزب‌الله و مردم شیعه لبنان و تخلیه مناطق اشغالی را به راحتی دور زد و ما دست‌خالی از این بند کلیدی عبور کردیم.

۲. واگذاری رایگان برگ برنده تنگه هرمز و تخلیه شوک بازار انرژی

بزرگ‌ترین اشتباه دیپلماتیک تیم ایرانی، نحوه برخورد با کارت بازی تنگه هرمز بود. بستن این تنگه استراتژیک در هفته‌ها و ماه‌های گذشته، ذخایر انرژی جهانی را به ته کشاند و جهان را با بحرانی عظیم روبرو کرد؛ تا جایی که دونالد ترامپ صراحتاً اعتراف کرد: «تنها ۴ هفته دیگر ذخایر استراتژیک انرژی آمریکا تمام می‌شد و اقتصاد ما در آستانه یک فاجعه تاریخی قرار داشت.» همین شوک کمرشکن، دلیل اصلی تن دادن ترامپ به مذاکره و امضای تفاهم‌نامه بود.

اما طرف ایرانی این ابزار بی‌بدیل را به راحتی از دست داد و پذیرفت که تنگه باز شود، آن هم بدون دریافت هیچ‌گونه عوارض یا مالیات! ما دچار یک کوتاه‌بینی مفرط شدیم. ایران می‌توانست در ازای باز کردن تنگه، عوارض سنگینی (مثلاً ۲ میلیون دلار برای هر کشتی) وضع کند. برای کشتی که ۲ میلیون بشکه نفت حمل می‌کند، پرداخت این عوارض یعنی تنها ۱ دلار اضافه شدن به قیمت هر بشکه؛ هزینه‌ای که ترامپ و کشورهای پیشرفته با رضایت کامل پرداخت می‌کردند، چون در صورت بسته ماندن تنگه، قیمت نفت به ۲۰۰ یا ۲۵۰ دلار می‌رسید. با واگذاری رایگان این کارت، ما منبع درآمدی حیاتی را که می‌توانست با ارزی غیر از پترودلار (مثل یوآن چین) بخش مهمی از بحران اقتصادی کشور را حل کند و فشار مضاعفی بر آمریکا بگذارد، به سادگی نابود کردیم.

۳. ۳۰۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری یا گردن‌بند اسارت اولیگارشی مالی؟

الف) ماهیت پنهان سرمایه‌گذاری خارجی به جای غرامت جنگی

در ابتدای بحران، سخن از برآورد خسارت‌ها و دریافت ۳۰۰ میلیارد دلار «غرامت» بود؛ اما آنچه در بند ششم تفاهم‌نامه گنجانده شده، «سرمایه‌گذاری خارجی» است. دونالد ترامپ صراحتاً اعلام کرد آمریکا ده شاهی در ایران سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم، بلکه صرفاً مانع خزانه‌داری را برمی‌دارد تا کشورهایی مثل امارات و عربستان سرمایه‌گذاری کنند.

این یک پروژه بسیار مهندسی‌شده از سوی اولیگارشی مالی داخلی و جریان نئولیبرال ایرانی است که سال‌ها به دنبال نقض اصل ۴۴ قانون اساسی و خصوصی‌سازی رادیکال بوده‌اند. این سرمایه‌گذاری، غرامت یا کمک نیست؛ بلکه یک گردن‌بند و طناب اسارت (لیش) است که به گردن اقتصاد کشور انداخته می‌شود تا آینده سیاست و اقتصاد ایران را به گروگان بگیرد.

ب) تصاحب صنایع مادر و تکرار فریب توسعه خصوصی

سرمایه‌گذار خارجی (امیر دبی و قطر یا آقازاده‌های منطقه خلیج فارس) هرگز پول خود را صرف آموزش و پرورش، مدرسه‌سازی یا راه‌سازی ایران نمی‌کند؛ آن‌ها صنایع کلیدی مانند نفت، گاز, پتروشیمی، بنادر و نیروگاه‌های برق را تصاحب می‌کنند. وقتی شرکت آرامکوی سعودی صادرکننده و مالک صنایع گاز و پتروشیمی ما شود، شیرهای نفت و گاز عملاً از کنترل طرف ایرانی خارج می‌شود و دیگر کسی نمی‌تواند هژمونی غربی را تهدید کند.

اشتباه تیم آقای پزشکیان این است که تحت عنوان پیشرفت، به دنبال خصوصی‌سازی تمام عرصه‌ها حتی مسکن هستند؛ در حالی که الگوهای موفقی چون کره جنوبی و سنگاپور، بحران مسکن و زیرساخت‌های خود را از طریق بانک‌ها و پروژه‌های بزرگ دولتی حل کردند، نه رهاسازی بازار در دست سرمایه خارجی.

۴. فریبِ «بقای علم هسته‌ای» و خلع سلاح استراتژیک در فردو

یکی از خطرناک‌ترین لفاظی‌های موجود در فضای تحلیلی کشور این است که می‌گویند: «تأسیسات غنی‌سازی را تحویل دادیم یا تعلیق کردیم، اما چون علم آن در کامپیوترها و دانشگاه‌هاست، سه روزه قابل بازگشت است.» این حرفِ مفت، نشانه جهل نسبت به فرآیندهای صنعتی و زیرساختی است. علم رآکتور سال‌هاست در دانشگاه‌های ما تدریس می‌شود و من به عنوان یک مهندس برق این کلاس‌ها را گذرانده‌ام؛ اما علم به تنهایی غنی‌سازی نمی‌کند.

رسیدن به ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰ درصد، حاصل ۲۰ سال زمان، میلیاردها دلار سرمایه و چرخش شبانه‌روزی ده‌ها افزایش سانتریفیوژ در دایره تأسیسات فوق‌امنیتی فردو بوده است. تخلیه این منابع و غنی‌سازی تعلیق‌شده ۱۰ ساله، یک خلع سلاح کامل است. جالب اینجاست که اکنون برخی مقامات می‌گویند ما خودمان توانایی فنی خارج کردن این تجهیزات را نداریم و قرار است ماشین‌آلات و کادرهای آمریکایی رسماً وارد اصفهان و سایت‌ها شوند تا تجهیزات را بار کنند و ببرند! آنچه دشمن با دو جنگ نظامی نتوانست به دست آورد، با این مذاکرات به راحتی تصاحب کرد.

۵. تحلیل امنیتی بازه ۶۰ روزه تفاهم‌نامه: آزمون آستانه تحمل و هک سایبری

تمدیدهای ۶۰ روزه تفاهم‌نامه تا ماه نوامبر (انتخابات آمریکا)، فرصتی طلایی برای شبکه جاسوسی آمریکا و اسرائیل است. آن‌ها در این مدت، «آستانه تحمل» (Threshold) کشور را امتحان می‌کنند؛ دست به ترورهای نقطه‌ای یا خرابکاری‌های وسیع می‌زنند تا ببینند واکنش ما چیست.

نمونه عینی آن، هک سایبری بسیار شدید اخیر بود که سیستم ۵ بانک بزرگ ایران را به طور کامل فلج کرد، کارت‌خوان‌ها از کار افتاد و مردم نتوانستند پول بگیرند؛ اما حاکمیت حتی به روی خودش نیاورد که چه کسی این جنایت را انجام داده است! هدف آن‌ها افزایش نارضایتی‌های اجتماعی و معیشتی است تا آستانه تحمل مردم را بسنجند.

از سوی دیگر، اعزام هیئت‌های پرجمعیت ۱۸۰ نفره و غیرمتخصص از سوی ایران به هتل‌های محل مذاکره در سوئیس یا اسلام‌آباد، یک فاجعه امنیتی است. در حالی که آمریکا با ۳ نفر پای میز می‌آید و ونس بدون خداحافظی جلسه را ترک می‌کند، تیم ایرانی ۱۸۰ نفر را با خود می‌برد که طعمه‌های راحتی برای سرویس‌های جاسوسی غربی جهت روانشناسی، کشف نقاط ضعف اخلاقی یا مالی و در نهایت تخلیه اطلاعاتی و شناسایی شهرک‌های موشکی و لانچرها هستند. آن‌ها تا نوامبر مخازن انرژی خود را پر می‌کنند، بانک اهداف خود را تکمیل می‌سازند و در نبرد بعدی، طبق طرح نتانیاهو، با عملیات‌های کماندویی داخلی و پهپادی ضربه نهایی را وارد می‌کنند.

۶. نقد استراتژی تفکیک متحدین: چرا باید با کشورهای منطقه معامله مستقیم می‌کردیم؟

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای استراتژیک ایران، اعطای نیابت کشورهای منطقه به آمریکا بود. تئوریِ وادادۀ «باید با ارباب (آمریکا) معامله کرد تا مشکلات حل شود»، یک توهم است. ایران باید به جای آمریکا، یقه این جوجه‌حکومت‌های حاشیه خلیج فارس را مستقیم می‌گرفت. ما باید با قطر، امارات و بحرین وارد توافقات مجزای دوجانبه می‌شدیم و با این کار، وحدتِ شورای همکاری خلیج فارس (GCC) را متلاشی می‌کردیم.

پایگاه‌های نظامی آمریکا نشان دادند که در اوج نبرد حتی توان دفاع از خودشان را ندارند، چه رسد به دفاع از امارات و بحرین. ایران باید به امارات تحمیل می‌کرد که از «پیمان ابراهیم» خارج شود، چرا که وجود اسرائیل در امارات، آذربایجان و کردستان، یک تهدید موجودیتی و پایگاه جاسوسی علیه ماست. طبق برآورد اقتصاددانانی چون آقای راغفر، ۵۴۰ میلیارد دلار از سرمایه ایران در امارات است. ما باید به جای گدایی از خزانه‌داری آمریکا، به امارات ضرب‌الاجل ۳ روزه می‌دادیم که یا پول‌های ما را در هواپیما می‌گذاری و می‌فرستی تهران، یا برج خلیفه را با موشک می‌زنیم! وقتی طرف می‌فهمید به سیم آخر زده‌ایم، تمام پول‌ها را پس می‌داد. اما دیپلمات‌هایی چون پزشکیان و قالیباف این قدرت تهاجمی و بازدارنده را به راحتی واگذار کردند.

۷. توهمِ «جداسازی Decouple مستقیم آمریکا از اسرائیل» و ریشه‌های لابی صهیونیسم

یکی از آفت‌های تحلیلی حاکم بر دستگاه دیپلماسی ما، شرط‌بندی روی فرمولِ ساده‌انگارانۀ «جدا کردن سیاست واشنگتن از تل‌آویو پای میز مذاکره» است. این تصور که می‌توان در شرایط کنونی معاملاتی با آمریکا انجام داد که در آن اسرائیل قربانی یا بازنده اصلی باشد، ناشی از بی‌اطلاعی مطلق از تاریخ و ساختار قدرت در ایالات متحده است. اسرائیل ایالت پنجاه‌ویکم آمریکا نیست؛ بلکه کشوری مستقل با پیوندی ناگسستنی و نهادینه با آمریکاست که نمونه آن با هیچ‌یک از اعضای ناتو (حتی انگلیس، آلمان و ایتالیا) وجود ندارد.

سیاست کلان آمریکا را لابی‌های مالی قدرتمندی جهت‌دهی می‌کنند که مهره‌های سیاسی را ترور، انتخاب یا هدایت می‌کنند؛ پدیده‌ای که نمونه عینی آن کمک نجومی ۱۵۰ میلیون دلاری خانم «ادلسون» به کمپین ترامپ است. نباید مخالفت‌های مقطعی دموکرات‌ها یا افکار عمومی غرب با نتانیاهو را به معنای دفاع از حقوق فلسطینی‌ها یا ایران ترجمه کنیم؛ این فشارها صرفاً ناشی از تهدیدِ منافع و اقتصاد خود آمریکاست (تز اول آمریکا/America First). تاریخ نشان داده که حتی در اوج اختلافات ساختاری (مانند اشغال بیروت در ۱۹۸۲ و فاجعه صبرا و شتیلا که ریگان تهدید به قطع کمک‌ها کرد، یا هدف قرار گرفتن ناو آمریکایی یو‌اس‌اس لیبرتی توسط اسرائیل، یا حتی بحران پروژه هسته‌ای دیمونا در زمان کندی)، آمریکا هرگز اسرائیل را قربانی معامله با یک قدرت خارجی نکرده است. بنابراین، تلاش برای دکوپل (جدا) کردن مستقیم آمریکا از اسرائیل در فضای دیپلماتیک کنونی، بحثی کاملاً بی‌معنا و عقیم است.

۸. جداسازی کردن کشورهای منطقه: تنها راه اعمال فشار ساختاری بر غرب و مهار اسرائیل

اگرچه تفکیک مستقیم واشنگتن از تل‌آویو غیرممکن است، اما یک راهبرد جایگزین، اصولی و واقع‌بینانه وجود دارد که می‌تواند این موازنه را به نفع ما دگرگون کند: دکوپل (جدا) کردن متحدین منطقه‌ایِ آمریکا و اسرائیل از بدنه این هژمونی.

کشورهای خلیج فارس، به ویژه عربستان سعودی، امارات و قطر، نه آن اهمیت استراتژیک بنیادین اسرائیل را برای آمریکا دارند و نه از چنین لابی قدرتمندی در واشنگتن برخوردارند؛ در واقع آمریکایی‌ها برای امنیت و ثبات آن‌ها پشیزی ارزش قائل نیستند. واشنگتن با تمام قدرت نظامی خود پشت اسرائیل می‌ایستد، اما به شیوخ عرب دیکته می‌کند که باید امنیت خود را فدای منافع تل‌آویو کنند و با همسایه قدرتمند خود یعنی ایران بجنگند.

راهبرد اصلی ایران باید بر این منطق استوار باشد که با استفاده از ابزار قدرت دفاعی و تهاجمی خود، کشورهای کوچک منطقه را وادار به تغییر رفتار کند. زمانی که ما با بستن تنگه هرمز یا تهدیدات مستقیم، ابهت و مصونیت پوشالی پایگاه‌های نظامی آمریکا در قطر و بحرین را فرو ریختیم، این کشورها دچار آسیب و هراسی شدند که هرگز تصورش را نمی‌کردند. ایران باید از این پتانسیل برای تحمیل یک رژیم حقوقی-امنیتی جدید در منطقه استفاده کند. با معامله مستقیم و اعمال فشار بر این کشورها، می‌توان آن‌ها را از مدار هژمونی آمریکا و اسرائیل خارج کرد.

وقتی این کشورها دکوپل شوند، ما بازوان منطقه‌ای اسرائیل را قطع کرده‌ایم. از این طریق است که می‌توان به افکار عمومی و بدنه اجتماعی آمریکا و اروپا نشان داد که حمایت کورکورانه و همه‌جانبه از جنایات اسرائیل، باعث شده تا غرب این «گاوهای شیرده منطقه‌ای» و جریان ارزان انرژی را از دست بدهد. این شوک اقتصادی عینی، افکار عمومی و دولت‌های غربی را وادار می‌کند تا برای حفظ منافع خود، دست به کنترل، محدودسازی و مهار رفتارهای وحشیانه اسرائیل بزنند. این تنها کانال واقعی برای اعمال فشار بر آمریکاست، نه دل بستن به لفاظی‌های دیپلماتیک سر میز مذاکره.

۹. ضرورتِ به هم زدن توازن منطقه‌ای: سد کردن پیمان ابراهیم و تجدید نظر همسایگان شمالی

هدف اصلی مثلث آمریکا، اسرائیل و اولیگارشی منطقه، ساختن یک «اسرائیل دوم» در کانون‌های راهبردی پیرامون ایران است. تل‌آویو اکنون از طریق امارات که به هاب اقتصاد جهانی و مرکز دیتاسنترهای هوش مصنوعی (AI) تبدیل شده، به دنبال بسط سیادت خود است. گام بعدی آن‌ها، بازسازی همین الگو و ایجاد کانون‌های نفوذ مشابه در کردستان و جمهوری آذربایجان است.

ایران باید با به کارگیری ترکیبی از دیپلماسی تهاجمی و ابزارهای سخت، این توازن را به هم بزند. ما باید امارات را به نقطه‌ای برسانیم که هزینه مناسباتش با تل‌آویو بالا رفته و ناگزیر «پیمان ابراهیم» را پس بزند و روند بهبود روابط با اسرائیل در نطفه خفه شود. اگر این توازن منطقه‌ای به هم بخورد و ابهت امنیتی اسرائیل در خلیج فارس فرو بریزد، سیگنال آشکاری به همسایگان شمالی ما نیز صادر خواهد شد. جمهوری آذربایجان و دیگر کشورهای مرزهای شمالی که اکنون زمین خود را به پایگاه‌های جاسوسی و پهپادی اسرائیل تبدیل کرده‌اند و بخشی از جنایات داخل خاک ایران از آنجا هدایت می‌شود، درخواهند یافت که تکیه بر باد کرده‌اند. به هم خوردن این موازنه، همسایگان شمالی را نیز ناگزیر خواهد ساخت تا در همپیمانی استراتژیک خود با اسرائیل تجدیدنظر کرده و دریابند که امنیت آن‌ها در گرو همگرایی با قدرت منطقه‌ای ایران است، نه میزبانی از دشمن تروریست آن.

نتیجه‌گیری: فرجامِ خودفریبی تحلیلی در میدان دیپلماسی

بزرگ‌ترین خطای تحلیلی ما در کشور این است که همیشه دوست داریم چیزهایی را که به آن میل داریم بشنویم؛ می‌رویم روزنامه اسرائیلی «هاآرتص» را می‌خوانیم و چون با نتانیاهو مخالف است و می‌نویسد او جنگ را باخته، دچار توهم پیروزی می‌شویم! نتانیاهو جنگ را نباخته است؛ او ده‌ها هزار انسان را قتل‌عام کرده، زیرساخت‌های ما را ویران ساخته، کادرهای علمی و دانشمندان ما را ترور کرده و رهبران کاریزماتیکی چون حسن نصرالله را از ما گرفته است.

نباید خودمان را فریب دهیم؛ دیگران می‌توانند ما را فریب دهند، اما خودمان حق نداریم خودفریبی کنیم. تفاهم‌نامه اسلام‌آباد بدون داشتن پایه‌های حقوقی محکم، بدون اخذ عوارض از تنگه هرمز و بدون دکوپل کردن کشورهای منطقه و وادار ساختن همسایگان شمالی و جنوبی به تجدیدنظر در روابطشان با اسرائیل، صلحی موقت و بستری برای حملات کوبنده‌تر دشمن در آینده نزدیک خواهد بود. قدرت بازدارندگی کشور در حال واگذاری است و این عقب‌نشینی، متأسفانه برگشت‌ناپذیر خواهد بود.

رضا فانی یزدی- ۱ جولای ۲۰۲۶

۱۰ تیر ماه ۱۴۰۵