معماری انتخاب؛ چطور تصمیم‌هایت را طراحی می کنند

چه کسی برای شما تصمیم می‌گیرد؟ خودتان؟ یا دیگری؟ این پرسشی است که شاید در نگاه نخست بدیهی به نظر برسد، اما در جهان معاصر، پاسخ به آن لایه‌های تکان‌دهنده‌ای را آشکار می‌کند.

دوران قرنطینه و همه‌گیری کرونا، فرصت مغتنمی بود تا فارغ از هیاهوی روزمره، دوباره به دنیای کتاب‌ها بازگردم. در میان آثاری که در آن بازه مطالعه کردم، کتاب “عصر سرمایه‌داری نظارتی” (The Age of Surveillance Capitalism) اثر شوشانا زوباف برایم جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد. با وجود اینکه سال‌ها به‌صورت حرفه‌ای در حوزه علوم کامپیوتر، شبکه و سیستم‌های نوین فعالیت کرده‌ام و با زیرساخت‌ها و مفاهیم فنی این ابزارها کاملاً آشنایی دارم، اما این اثر را بسیار فراتر از یک تحلیل فنی یا اقتصادی یافتم.

ارزش این کتاب در آن است که تنها به نقش شرکت‌ها در بازار و سودآوری بسنده نکرده، بلکه با دقتی مثال‌زدنی، تأثیر این سیستم‌ها را بر حوزه مدیریت فکر انسان واکاوی کرده است. زوباف از ظهور نوع جدیدی از قدرت پرده برمی‌دارد؛ قدرتی که در ساختارهایی متمرکز شده که تخصص‌شان شناخت، پیش‌بینی و در نهایت، جهت‌دهی تدریجی به رفتار ماست.

در میان تمام این تحلیل‌ها، یک پرسش بنیادین در سراسر کتاب بارها به اشکال مختلف تکرار می‌شود که زوباف آن را در قالب جمله‌ای کوتاه و تکان‌دهنده مطرح می‌کند: «Who decides what to decide»؛ یعنی چه کسی تصمیم می‌گیرد که درباره چه چیزی تصمیم گرفته شود؟

این گزاره در حقیقت یکی از عمیق‌ترین لایه‌های نقد Shoshana Zuboff را آشکار می‌کند. مسئله دیگر فقط این نیست که در نهایت چه تصمیمی گرفته می‌شود؛ پرسش مهم‌تر و بنیادی‌تر این است که چه کسی تعیین می‌کند چه موضوعی اصلاً اجازه ورود به میدان تصمیم‌گیری ما را داشته باشد و چه موضوعی از همان ابتدا از دستور کار ذهن و زندگی ما حذف شود. این دیگر صرفاً یک بازی زبانی نیست، بلکه اشاره‌ای مستقیم به هسته پنهان قدرت در جهان معاصر است.

این جمله در ظاهر ساده به نظر می‌رسد، اما در درون خود دست‌کم دو سطح مهم و تعیین‌کننده را پنهان کرده است. در نگاه نخست، پرسش این است که چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ اما زوباف یک گام عقب‌تر می‌رود و لایه‌ای عمیق‌تر را نشان می‌دهد: چه کسی تعیین می‌کند اساساً چه چیزهایی موضوع تصمیم‌گیری باشند؟ یعنی چه گزینه‌هایی در برابر ما قرار بگیرد، چه چیزی «قابل انتخاب» تلقی شود، و چه اموری هرگز حتی به ذهن ما نرسد.

در اینجا با یک دگرگونی بزرگ روبه‌رو هستیم: گذار از تصمیم‌گیری به طراحی تصمیم. در گذشته، انسان‌ها میان گزینه‌هایی انتخاب می‌کردند که در بستر طبیعی، اجتماعی یا سیاسی شکل گرفته بود. چارچوب انتخاب، هرچند ناقص، تا حدی محصول تجربه جمعی و روندهای عادی جامعه بود. اما امروز خود این چارچوب نیز طراحی می‌شود؛ طراحی‌شده توسط الگوریتم‌ها، پلتفرم‌ها و شرکت‌های عظیم فناوری.

برای فهم بهتر، یک مثال ساده کافی است. فرض کنید می‌خواهید ویدیویی در YouTube ببینید. شما تصور می‌کنید آزادانه در حال انتخاب هستید، اما در واقع پیش از آن‌که تصمیم بگیرید، الگوریتم تصمیم گرفته است چه چیزهایی به شما نشان داده شود، چه چیزهایی پنهان بماند و چه محتواهایی بارها در برابر چشمان شما قرار گیرد. در ظاهر شما انتخاب می‌کنید، اما در حقیقت درون فضایی از پیش مهندسی‌شده حرکت می‌کنید.

نکته محوری زوباف دقیقاً همین‌جاست: قدرت واقعی دیگر فقط در «تصمیم گرفتن» نیست، بلکه در تعریف میدان تصمیم است؛ یعنی تعیین مرزهای آنچه می‌توان دید، شنید، خواست و انتخاب کرد.

و درست از همین‌جا مسئله خطرناک می‌شود. زیرا اگر میدان انتخاب توسط نیروهایی نامرئی و فاقد پاسخ‌گویی طراحی شود، آزادی انسان تنها در ظاهر باقی می‌ماند. برای درک عمق این خطر، باید آن را در چند لایه اساسی بررسی کرد.

۱. توهم آزادی

انسان امروز گمان می‌کند آزاد است، زیرا انتخاب می‌کند، کلیک می‌کند، رأی می‌دهد و نظر می‌دهد. اما مسئله اصلی اینجاست که گزینه‌ها پیش از آن‌که او وارد صحنه شود، از قبل محدود، اولویت‌بندی و چیده شده‌اند. آزادی در ظاهر باقی مانده، اما میدان انتخاب از پیش طراحی شده است.

۲. شکل‌دهی ناخودآگاه ذهن

اگر فرد تنها با مجموعه‌ای خاص از اطلاعات، روایت‌ها و تصاویر روبه‌رو شود، به‌تدریج باور می‌کند که همان‌ها تمام واقعیت‌اند. آنچه دیده نمی‌شود، به‌مرور از حوزه آگاهی حذف می‌شود. ذهن، بی‌آن‌که خود بداند، درون یک قاب محدود شروع به اندیشیدن می‌کند.

۳. قدرت نامرئی

در گذشته، قدرت چهره‌ای آشکار داشت: دولت، ارتش، قانون، سانسور رسمی. اما امروز شکل مهم‌تری از قدرت پدید آمده است؛ قدرتی که پنهان عمل می‌کند. این قدرت در طراحی سیستم‌ها، در الگوریتم‌ها، در معماری پلتفرم‌ها و در شیوه توزیع اطلاعات نهفته است. دیده نمی‌شود، اما اثرش همه‌جا حاضر است.

۴. سیاست و دموکراسی

وقتی برخی خبرها بیشتر دیده می‌شوند، برخی دیدگاه‌ها تقویت می‌شوند و برخی دیگر اساساً دیده نمی‌شوند، تصمیم سیاسی مردم نیز به‌تدریج مهندسی می‌شود. در چنین شرایطی، ظاهر دموکراسی حفظ می‌شود، اما مسیر شکل‌گیری اراده عمومی دستکاری شده است.

تفاوت بزرگ با گذشته

در گذشته قدرت می‌گفت: «این کار را بکن.»

امروز قدرت کاری می‌کند که تو خودت همان را بخواهی.

این شکل از سلطه بسیار عمیق‌تر و خطرناک‌تر است، زیرا فرد احساس اجبار نمی‌کند. او تصور می‌کند خواسته، تصمیم و انتخاب از خود اوست، در حالی که بستر شکل‌گیری آن خواست از پیش مهندسی شده است.

پس نتیجه می‌گیریم که مسئله دیگر این نیست که چه کسی به‌جای ما تصمیم می‌گیرد؛ مسئله این است که چه کسی تعیین می‌کند ما درباره چه چیزهایی اصلاً فکر کنیم، چه چیزهایی را مهم بدانیم و درباره چه موضوعاتی تصمیم بگیریم. وقتی میدان تصمیم‌گیری از پیش طراحی شده باشد، آزادی انتخاب بیش از آن‌که واقعیت باشد، به توهم شباهت دارد.

از فناوری تا سیاست؛ نقطه سرنوشت‌ساز

اینجاست که بحث زوباف از یک نقد صرفاً تکنولوژیک فراتر می‌رود و به مسئله‌ای کاملاً سیاسی و حتی سرنوشت‌ساز تبدیل می‌شود. وقتی می‌پرسیم «چه کسی تعیین می‌کند موضوع تصمیم چیست؟» دیگر فقط درباره انتخاب میان چند گزینه سخن نمی‌گوییم، بلکه درباره ساختن واقعیت سیاسی حرف می‌زنیم.

۱. درستکاری در تصمیم سیاسی (Integrity)

در یک وضعیت سالم و دموکراتیک، مردم به اطلاعات نسبتاً متنوع دسترسی دارند، مسائل اصلی جامعه از دل واقعیت اجتماعی بیرون می‌آید، و شهروندان با آگاهی نسبی تصمیم می‌گیرند. یعنی میدان تصمیم‌گیری تا حد زیادی واقعی، مشترک و قابل مشاهده است.

۲. در سرمایه‌داری نظارتی چه رخ می‌دهد؟

در اینجا دیگر مسئله این نیست که مردم چه تصمیمی می‌گیرند؛ مسئله این است که چه کسی تعیین می‌کند مردم درباره چه چیزی تصمیم بگیرند.

۳. مرحله اول: تعریف مسئله سیاسی

در سیاست، مهم‌ترین چیز همیشه پاسخ نیست؛ مهم‌تر از آن، خودِ پرسش است.

آیا مسئله اصلی جامعه امنیت است؟
یا آزادی؟
یا اقتصاد؟
یا امنیت و هویت؟

در گذشته این پرسش‌ها از دل تجربه اجتماعی، رسانه‌های متنوع، احزاب و نهادهای مدنی شکل می‌گرفت. اما امروز الگوریتم‌ها و سازوکارهای دیجیتال می‌توانند تعیین کنند چه چیزی «مسئله مهم» دیده شود و چه چیزی اصلاً دیده نشود.

فرض کنید جامعه‌ای با بحران اقتصادی شدید روبه‌روست، اما در فضای دیجیتال بیشتر محتواها بر «تهدید امنیتی» یا «مسائل فرهنگی» متمرکز می‌شوند. در نتیجه ذهن جامعه به آن سو کشیده می‌شود و تصمیم سیاسی نیز حول همان موضوعات شکل می‌گیرد. نکته اصلی این است که در این جا مسئله واقعی جابه‌جا می شود، بی‌آن‌که مردم متوجه شوند که موضوع اصلی که بحران اقتصادی بود فراموش شد و به جای آن یک مساله دیگر مثل «تهدید امنیتی» یا «مسائل فرهنگی» جای آنرا گرفت.

۴. مرحله دوم: ساختن گفتمان

گفتمان، چارچوبی از زبان، معنا، ارزش‌ها، مفاهیم و روایت‌هاست که تعیین می‌کند مردم یک پدیده را چگونه ببینند، چگونه درباره آن فکر کنند، و چگونه درباره آن سخن بگویند, در حقیقت چارچوبی است که مردم درون آن جهان را می‌فهمند. اما در سیستم‌های الگوریتمی:

  • برخی روایت‌ها تقویت می‌شوند
  • برخی روایت‌ها ناپدید می‌شوند
  • برخی صداها بلندتر می‌شوند
  • برخی هرگز شنیده نمی‌شوند

نتیجه، شکل‌گیری یک «واقعیت مهندسی‌شده» است که به گفتمان مسلط جامعه مبدل می شود.

۵. خطر اصلی کجاست؟

خطر آن نیست که مردم اشتباه تصمیم بگیرند. خطر آن است که مردم در چارچوبی تصمیم بگیرند که از پیش طراحی شده است؛ درباره موضوعی رأی دهند که نه اطلاعات کامل درباره آن دارند، و نه حتی می‌دانند چه چیزهایی را اساساً ندیده‌اند.

۶. فروپاشی درستکاری (Integrity) تصمیم سیاسی

در این شرایط، تصمیم ظاهراً دموکراتیک است؛ مردم رأی می‌دهند، نظر می‌دهند و مشارکت می‌کنند. اما فرآیند شکل‌گیری آن تصمیم دستکاری شده است. ظاهر حفظ شده، جوهر تضعیف شده است.

۷. تفاوت با تبلیغات سنتی

در گذشته تبلیغات می‌کوشید تو را قانع کند به نتیجه‌ای خاص برسی. اما امروز سیستم کاری می‌کند که تو اصلاً با برخی ایده‌ها مواجه نشوی. بنابراین مسئله دیگر اقناع نیست؛ مسئله حذف میدان‌های بدیل آگاهی است.

سیاست در عصر جدید

سیاست دیگر صرفاً میدان رقابت ایده‌ها نیست. ما وارد مرحله‌ای شده‌ایم که در آن سیاست، رقابت بر سر کنترل میدان ادراک است.

مسئله امروز این نیست که مردم چه تصمیمی می‌گیرند؛
مسئله این است که چه کسی تعیین می‌کند مردم درباره چه چیزی تصمیم بگیرند.

در جهان امروز، قدرت دیگر فقط در اختیار سیاستمداران یا احزاب نیست. قدرت در جایی است که تعیین می‌کند چه چیزی دیده شود، چه چیزی شنیده شود، و حتی چه چیزی اصلاً به ذهن ما برسد.

شما گمان می‌کنید در حال انتخاب هستید، اما در واقع در میدانی از پیش طراحی‌شده حرکت می‌کنید. میدان تصمیم‌گیری، پیش از ورود شما چیده شده است.

و وقتی میدان از پیش چیده شده باشد، نتیجه دیگر چندان مهم نیست.

اگر به آنچه Shoshana Zuboff در کتاب The Age of Surveillance Capitalism مطرح می‌کند با دقت بنگریم، بهتر می‌فهمیم این فرآیند چگونه در سیاست عمل می‌کند و چگونه برخی چهره‌ها ناگهان به «گزینه‌های مهم» تبدیل می‌شوند.

۱. برجسته‌سازی ناگهانی چگونه رخ می‌دهد؟

در فضای دیجیتال، دست‌کم سه سازوکار اصلی وجود دارد:

الف) الگوریتم‌ها (Recommendation Systems)

الگوریتم‌ها تعیین می‌کنند:

  • چه چیزی بیشتر دیده شود
  • چه کسی بیشتر پیشنهاد شود
  • چه موضوعی ترند شود
  • چه محتوایی در برابر چشم کاربر تکرار گردد

اگر یک چهره مدام در معرض دید شما قرار گیرد، به‌تدریج در ذهن شما به عنوان «گزینه مهم» ثبت می‌شود. و این تصور ذهنی نه الزاماً به دلیل شایستگی آن چهره، بلکه به دلیل دیده‌شدن اوست.

ب) اثر تکرار (Repetition Effect)

وقتی نام یا تصویر فردی را پیوسته در X، YouTube، Instagram و دیگر رسانه‌ها می‌بینید، ذهن انسان به‌طور ناخودآگاه آن را مهم، معتبر یا دارای وزن اجتماعی تلقی می‌کند.

حتی اگر هیچ دلیل عینی روشنی برای این برداشت شما وجود نداشته باشد، تکرار دیدن یک فرد و یا یک تصویر به‌تنهایی برای او مشروعیت می‌سازد.

ج) شبکه‌های هم‌افزا (Amplification Networks)

وقتی چند صفحه بزرگ، چند اینفلوئنسر و چند رسانه به‌ صورت هم‌ زمان درباره یک فرد سخن بگویند، موجی مصنوعی ایجاد می‌شود که برای مخاطب شبیه حمایت گسترده و طبیعی از آن فرد به نظر می‌رسد. در حالی که ممکن است آنچه دیده می‌شود، بیشتر حاصل هماهنگی رسانه‌ای باشد تا خواست واقعی جامعه.

۲. چگونه یک سلبریتی سیاسی می‌شود؟

در گذشته، ورود به سیاست معمولاً نیازمند سابقه حزبی، سالها تجربه سازمانی، داشتن یک برنامه سیاسی، شناخت نهادی یا پشتوانه فکری بود. اما امروز در بسیاری موارد، دیده‌شدن خود به سرمایه سیاسی تبدیل شده است.

مراحل این فرآیند معمولاً چنین است:

  • فردی که از قبل به عنوان چهره ورزشی، هنری، رسانه‌ای یا سرگرمی شناخته شده است.
  • وارد یک موضوع سیاسی می‌شود.
  • الگوریتم‌ها حضور او را تقویت می‌کنند.
  • مخاطب نتیجه می‌گیرد: «پس این صدا در سیاست مهم است.»

بی‌آن‌که آن فرد الزاماً تخصص سیاسی، تجربه حزبی یا حکمرانی، شناخت تاریخی یا توان برنامه‌ریزی سیاسی داشته باشد.

۳. نکته محوری زوباف

زوباف دقیقاً به همین لایه پنهان قدرت اشاره می‌کند:

قدرت اصلی در این نیست که مستقیماً به شما بگوید چه کسی را انتخاب کنید.
قدرت واقعی در این است که تعیین کند چه کسانی اصلاً وارد میدان انتخاب شوند، چه کسانی دیده شوند، و چه کسانی اساساً از افق توجه عمومی و دید شما حذف گردند.

یعنی پیش از آن‌که مردم انتخاب کنند، صحنه انتخاب برای شما چیده شده است.

۴. نتیجه سیاسی

در چنین فضایی، رقابت دیگر فقط میان افراد به دلیل شایستگی و یا سوابق سیاسی آنها نیست؛ رقابت بر سر دیده‌شدن است. و هرکس ابزار دیده‌شدن را در اختیار داشته باشد، می‌تواند بدون پشتوانه واقعی، به عنوان بدیل سیاسی ظاهر شود.

به همین دلیل، در عصر جدید، پرسش اصلی فقط این نیست که مردم چه کسی را انتخاب می‌کنند؛ پرسش مهم‌تر این است که چه کسی تعیین کرده مردم چه افرادی را ببینند و در نتیجه چه کسانی را انتخاب کنند.

در یک فضای مهندسی‌شده، برخی افراد پیوسته در معرض دید شما قرار می‌گیرند و برخی دیگر اساساً دیده نمی‌شوند. در نتیجه، دایره گزینه‌ها از پیش محدود شده است؛ هرچند در ظاهر چنین به نظر می‌رسد که مردم انتخاب می‌کنند، بحث و گفت‌وگو جریان دارد و رقابت برقرار است. اما در واقع، میدان رقابت از قبل طراحی شده؛ برخی صداها تقویت شده‌اند و برخی صداهای دیگر به حاشیه رانده یا حذف شده‌اند. بنابراین، تصمیم ممکن است آزاد به نظر برسد، اما فرآیند شکل‌گیری آن آزاد نبوده است. ما تصور می‌کنیم انتخاب می‌کنیم، در حالی که پیش از آن برای ما انتخاب شده چه چیزهایی را اصلاً ببینیم.

امروز دیگر شیوه اعمال قدرت آن نیست که مستقیماً به مردم بگوید به چه کسی رأی بدهند. قدرت در این است که تعیین کند چه کسی اساساً به‌عنوان «گزینه» دیده شود. ناگهان فردی به «آلترناتیوی جدی» تبدیل می‌شود، یا سلبریتی‌ای که هیچ سابقه سیاسی ندارد، یکباره در قامت تحلیلگر، رهبر یا سخنگو ظاهر می‌شود. چرا؟ زیرا در جهان امروز، دیده‌شدن مهم‌تر از شایستگی شده است. الگوریتم‌ها تصمیم می‌گیرند چه کسی بیشتر دیده شود، رسانه‌ها آن تصویر را تکرار می‌کنند، و سپس ذهن جامعه آن فرد را به‌عنوان واقعیت می‌پذیرد. سیاست دیگر فقط رقابت میان افراد و ایده‌ها نیست، بلکه رقابت بر سر کنترل میدان دیده‌شدن است.

این‌که چه کسی به یک آلترناتیو بدل می‌شود، یا چه کسی اساساً فرصت دیده‌شدن پیدا می‌کند، دیگر صرفاً نتیجه کنش‌های سیاسی او نیست؛ بلکه تا حد زیادی محصول سازوکارهایی است که تعیین می‌کنند چه چیزی دیده شود و چه چیزی نه. وقتی این میدان از پیش شکل داده شده باشد، آنچه به‌عنوان «انتخاب مردم» ظاهر می‌شود، ممکن است بیش از آن‌که بازتاب اراده آزاد باشد، بازتاب معماری پنهان یک سیستم باشد.

در همین‌جا باید به نکته‌ای اشاره کنم که شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسد، اما در حقیقت یکی از عمیق‌ترین خطرات دنیای امروز است. تصور کنید تمام اطلاعات خود را تنها از یک منبع مشخص دریافت می‌کنید؛ مثلاً یک شبکه خبری خاص. در این حالت، شما فقط خبر دریافت نمی‌کنید، بلکه چارچوبی کامل برای دیدن، فهمیدن و تحلیل کردن به شما داده می‌شود. آن رسانه نه‌تنها انتخاب می‌کند چه چیزی را ببینید و چه چیزی را نبینید، بلکه به‌تدریج به شما می‌آموزد چگونه فکر کنید، چه چیزی را مهم بدانید و میان رویدادها چگونه ارتباط برقرار کنید. نتیجه آن است که پس از مدتی، تصور می‌کنید تحلیل‌هایی که ارائه می‌دهید حاصل تفکر مستقل شماست، حال آن‌که داده‌ها، زاویه نگاه و حتی الگوریتم تحلیل، از بیرون به شما منتقل شده است.

برای روشن‌تر شدن موضوع، می‌توان مثال ساده‌ای زد. همه ما از کودکی آموخته‌ایم که یک به‌علاوه یک می‌شود دو، و بر اساس همین تعریف، نظام محاسبه و فهم ما شکل گرفته است. حال اگر از ابتدا به شما گفته بودند که دو به‌علاوه دو می‌شود پنج، ذهن شما در همان چارچوب به نتایجی کاملاً منطقی اما نادرست می‌رسید. اشکال در توان فکر کردن نبود، بلکه در تعریف اولیه و الگوریتمی بود که ذهن بر اساس آن عمل می‌کرد. این همان سازوکاری است که امروز نیز می‌تواند از طریق رسانه‌ها و فناوری عمل کند: نه الزاماً با دروغ آشکار، بلکه با تعریف‌های اولیه، چارچوب‌بندی داده‌ها و ساختن شیوه‌ای که ذهن بر مبنای آن تحلیل می‌کند.

نمونه دیگر را می‌توان در قضاوت‌های سیاسی و اجتماعی دید. افرادی هستند که سال‌ها از ایران دور بوده‌اند، تجربه زیسته مستقیمی از جامعه امروز ایران ندارند، اما با قطعیت کامل درباره آن داوری می‌کنند. در مقابل، اگر کسی که تازه از ایران آمده از برخی واقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی یا فرهنگی سخن بگوید، گاه با انکار و واکنش تند روبه‌رو می‌شود. این واکنش‌ها لزوماً از بررسی واقعیات ناشی نمی‌شود، بلکه از چارچوبی ذهنی برمی‌خیزد که نتیجه را از پیش تعیین کرده است. داده‌ها تنها به‌گونه‌ای انتخاب یا تفسیر می‌شوند که همان نتیجه از پیش تعیین شده حفظ شود.

از اینجا به نتیجه‌ای مهم می‌رسیم. مسئله آن نیست که این افراد فاقد هوش یا توان تحلیل‌اند؛ بسیاری از آنان ممکن است تحصیل‌کرده و بسیار هم توانمند باشند. مسئله این است که دستگاه تحلیل و تصمیم‌گیری‌ آنها به‌ تدریج در چارچوبی شکل گرفته که از بیرون به آنها داده شده است. آنها گمان می‌کنند مستقل می‌اندیشند، اما در واقع درون سیستمی از پیش طراحی‌شده حرکت می‌کنند؛ سیستمی که تعیین می‌کند چه چیزی را ببینند، چگونه آن را تفسیر کنند و به چه نتیجه‌ای برسند.

و این همان چیزی است که می‌توان آن را «دستکاری» یا manipulation نامید؛ نه صرفاً به معنای فریب دادن، بلکه به معنای شکل دادن به فرآیند اندیشیدن. در چنین شرایطی، تصمیمی که فرد می‌گیرد در ظاهر از آنِ خود اوست، اما مسیر رسیدن به آن تصمیم از پیش طراحی شده است. این همان نقطه‌ای است که بحث اصلی دوباره آشکار می‌شود: وقتی قدرت—چه در قالب نهادهای سنتی و چه در قالب رسانه‌ها و فناوری‌های امروز—به سطحی برسد که نه‌فقط رفتار، بلکه ذهن و چارچوب تحلیل را شکل دهد، دیگر با مسئله‌ای محدود روبه‌رو نیستیم، بلکه با پدیده‌ای مواجهیم که می‌تواند در مقیاس یک جامعه، و حتی یک جهان، شیوه دیدن واقعیت را تغییر دهد.

و این همان پدیده‌ای است که در میان بخش‌هایی از جامعه ایرانی، به‌ویژه در میان مهاجران ایرانی، به‌روشنی دیده می‌شود. آنها گمان می‌کنند از آنچه در کشورشان و جهان پیرامونشان می‌گذرد آگاهند؛ گمان می‌کنند مستقل می‌اندیشند و خود تصمیم می‌گیرند. حال آن‌ که اطلاعات به‌ گونه‌ای به آنها منتقل شده که دقیقاً به سوی تصمیم‌هایی سوق داده شوند که از پیش برایشان طراحی و مهندسی شده است. بدتر آن‌ که گاه به رفتارها و مواضعی تن می‌دهند که اگر چند سال پیش، زمانی که هنوز قدرت تشخیص داده‌ها و توان داوری مستقل خود را حفظ کرده بودند، هرگز نمی‌پذیرفتند.

سلب مالکیت و تعطیل شدن تدریجی دستگاه یادگیری انسان

در پایان اگر بخواهم بار دیگر بر این تاکید کنم که زوباف در این کار برجسته تحقیقی خود چه چیزی را به ما هشدار می دهد باید آن را اینگونه خلاصه کرد: وقتی Shoshana Zuboff در این اثر از جمله‌ی Who decides what to decide سخن می‌گوید ــ یعنی «چه کسی تصمیم می‌گیرد که چه تصمیمی گرفته شود» ــ در حقیقت به لایه‌ای پنهان‌تر از مسئله اشاره می‌کند؛ لایه‌ای که فقط مربوط به انتخاب‌های روزمره ما نیست، بلکه به دگرگونی عمیق در ساختار یادگیری انسان مربوط می‌شود. اشاره او به learning department یا دستگاه یادگیری، در واقع همان نظامی است که انسان از طریق آن مسئله را تشخیص می‌دهد، نیاز را می‌فهمد، تجربه می‌اندوزد، خطا می‌کند، راه‌حل می‌سازد و از دل این فرایند رشد می‌کند.

در گذشته، انسان‌ها خودشان تصمیم می‌گرفتند که چه تصمیمی بگیرند. یعنی فرد در برابر مسائل واقعی زندگی قرار می‌گرفت، کمبودها را حس می‌کرد، با دشواری‌ها روبه‌رو می‌شد و برای حل آن‌ها ناچار بود بیندیشد، تجربه کند، بیاموزد و ابزارهای تازه پیدا کند. اساس یادگیری بشر همین بود: مواجهه با مسئله، تلاش برای فهم آن، آزمون راه‌ حل‌ها، آزمون و خطا و شکست و اصلاح. این روند نه‌فقط مهارت می‌ساخت، بلکه استقلال ذهنی و قدرت قضاوت نیز ایجاد می‌کرد.

اما در دوران جدید، مسئله دیگر این نیست که ما چگونه تصمیم می‌گیریم؛ مسئله این است که چه کسی از پیش تعیین می‌کند ما درباره چه چیزی تصمیم بگیریم. این همان نقطه‌ای است که زوباف نسبت به آن هشدار می‌دهد. در این وضعیت، انسان دیگر آغازگر فرایند یادگیری نیست. مسائل از قبل تعریف شده‌اند، پاسخ‌ها از قبل آماده شده‌اند، گزینه‌ها از قبل چیده شده‌اند، و حتی نیازهایی که تصور می‌کنیم متعلق به خود ما هستند، تا حد زیادی توسط سیستم‌ها تولید و هدایت می‌شوند.

ما گمان می‌کنیم در حال انتخاب هستیم، اما در بسیاری موارد فقط میان گزینه‌هایی انتخاب می‌کنیم که پیشاپیش برای ما طراحی شده‌اند. ما تصور می‌کنیم در حال حل مسئله‌ایم، اما داده‌ها، اولویت‌ها، پیشنهادها و مسیر تصمیم‌گیری از قبل توسط الگوریتم‌ها تنظیم شده‌اند. آنچه به ما داده می‌شود، صرفاً اطلاعات نیست؛ بلکه چارچوب فهم مسئله است. یعنی حتی نوع پرسش ما نیز توسط سیستم شکل می‌گیرد.

در چنین شرایطی، دستگاه یادگیری انسان به‌تدریج تعطیل می‌شود. زیرا یادگیری واقعی زمانی رخ می‌دهد که انسان با ابهام، دشواری، تضاد و نیاز واقعی مواجه شود و خودش راهی برای عبور پیدا کند. اما وقتی پاسخ‌ها پیش از پرسش حاضرند، وقتی مسیرها از قبل تعیین شده‌اند، وقتی ابزارهای تصمیم‌گیری بیرون از ذهن ما قرار دارند، دیگر چیزی از فرایند اصیل یادگیری باقی نمی‌ماند.

این شاید یکی از بزرگ‌ترین تحولات تاریخ اندیشه بشر باشد: انتقال قدرت تصمیم‌سازی از درون انسان به بیرون از انسان. یعنی از ذهن، تجربه و قضاوت فردی، به سوی سامانه‌هایی که رفتار ما را پیش‌بینی می‌کنند، ترجیحات ما را می‌سازند و انتخاب‌های ما را هدایت می‌کنند.

و این روند هر روز گسترده‌تر می‌شود. از خرید روزانه و مصرف رسانه‌ای گرفته تا سیاست، روابط اجتماعی، سلیقه فرهنگی و حتی درک ما از حقیقت. خطر اصلی فقط کنترل رفتار نیست؛ خطر اصلی آن است که توانایی یاد گرفتن، مستقل اندیشیدن و مسئله ساختن از انسان گرفته شود. این همان هشداری است که زوباف در عمق اثر خود مطرح می‌کند.

اکنون باید از خود بپرسیم: آیا ما امروز توانایی یاد گرفتن، مستقل اندیشیدن و مسئله ساختن را تا اندازه‌ای از دست داده‌ایم؟ آیا در جهانی زندگی می‌کنیم که دیگر تنها موضوع تصمیم‌گیری این نیست که ما چه انتخابی می‌کنیم، بلکه مهم‌تر از آن این است که چه کسی تعیین می‌کند موضوع انتخاب ما چه باشد؟

آیا در حوزه سیاست، در مسائل مربوط به ایران، در فهم رخدادهای جهان، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که دیگران برای ما تصمیم می‌گیرند چه تصمیمی بگیریم؟ چه چیزی را مسئله اصلی بدانیم؟ چه اقدامی را درست یا غلط تلقی کنیم؟ چه شعاری بدهیم؟ در کجا حاضر شویم؟ از چه کسی حمایت کنیم و با چه کسی مخالفت ورزیم؟ آیا بسیاری از واکنش‌های سیاسی و اجتماعی ما، پیش از آنکه از اندیشه مستقل برخاسته باشند، محصول فضایی هستند که از پیش برای ما طراحی شده است؟

این‌ها پرسش‌های اساسی‌اند؛ پرسش‌هایی که پس از خواندن آثاری چون کتاب The Age of Surveillance Capitalism و فهم تحولی که در ساختارهای ذهنی انسان رخ داده، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. چنین آثاری ما را وادار می‌کنند بار دیگر به خود بنگریم: افکار ما چگونه شکل می‌گیرند؟ تصمیم‌های ما از کجا می‌آیند؟ خواسته‌های ما تا چه اندازه واقعاً از درون ما برمی‌خیزند و تا چه اندازه ساخته و هدایت شده‌اند؟

اگر این دگرگونی رخ داده است ــ و نشانه‌های فراوانی وجود دارد که رخ داده ــ پس اینجاست که پرسش بعدی مهم‌تر می‌شود: چگونه می‌توان این روند را تغییر داد؟ چگونه می‌توان دوباره به انسانی فعال بدل شد، نه صرفاً مصرف‌کننده پیام‌ها، شعارها و تصمیم‌های آماده؟

بازیابی عاملیت انسانی، یعنی بازگشت به توان پرسیدن، شک کردن، سنجیدن، آزمودن و ساختن مسئله. یعنی پیش از آنکه پاسخ‌ها را بپذیریم، درباره خود پرسش‌ها تأمل کنیم. یعنی یاد بگیریم دوباره بیاموزیم؛ نه صرفاً اطلاعات جمع کنیم، بلکه قدرت فهم و داوری مستقل را بازسازی کنیم.

انسانیت ما تنها در زیستن نیست، در فاعل بودن است. در اینکه بتوانیم در جهان اثر بگذاریم، نه آنکه صرفاً تحت تأثیر قرار بگیریم. اگر ساختارهای جدید این توان را تضعیف کرده‌اند، وظیفه زمانه ما شاید این باشد که آن را آگاهانه بازسازی کنیم: با مطالعه، گفت‌وگوی واقعی، تفکر انتقادی، تجربه مستقیم، و مقاومت در برابر تحمیل ذهنیِ نامرئی.

مسئله فقط تکنولوژی نیست؛ مسئله آینده انسان است. اینکه آیا همچنان موجودی اندیشنده و تصمیم‌ساز باقی می‌مانیم، یا به تدریج به دریافت‌کنندگان منفعل تصمیم‌هایی تبدیل می‌شویم که دیگران برای ما گرفته‌اند.

رضا فانی یزدی – ۲۷ آوریل ۲۰۲۶

توصیه می کنم اگر فرصت کردید این کتاب را گرچه تقریبا ۸ سال پیش چاپ شده بخوانید, چرا که بسیار آموزنده است. در زیر کلیپ کوتاهی از صحبت نویسنده را برایتان می گذارم .