در ارتفاع سیزده مایلی بالای کوههای اورال، در یک صبح بهاری سال ۱۹۶۰، درخشش نارنجی خیرهکنندهای آسمان را روشن کرد. یک موشک ضدهوایی شوروی به هدف خود برخورد کرده بود. هواپیمایی که هدف قرار گرفته بود، بهطور وحشیانهای شروع به چرخیدن کرد. هر دو بال آن جدا شدند. بهطرزی معجزهآسا، خلبان—فرانسیس گری پاورز—توانست خود را بیرون بیندازد و چتر نجاتش را باز کند.

پاورز در یکی از محرمانهترین مأموریتهای سیا بود. او یک هواپیمای جاسوسی U-2 را هدایت میکرد که تقریباً هیچکس از وجود آن خبر نداشت. وقتی در حال سقوط آرام با چتر بود، بعدها نوشت که به «شکنجهها و وحشتهای ناشناختهای» فکر میکرد که ممکن است در اسارت در انتظارش باشد.
اما خوشبختانه راهی برای رهایی داشت. دور گردنش، مانند یک طلسم خوششانسی، یک سکه نقرهای آویزان بود که پیش از پرواز به او داده بودند. درون آن، سوزنی آغشته به سم پنهان شده بود. این هدیهای از سوی سیدنی گاتلیب و همکارانش بود.
در دهه ۱۹۵۰، بهعنوان بخشی از برنامه MK-ULTRA، گاتلیب مأمورانی را به سراسر جهان فرستاده بود تا بهدنبال سموم طبیعی بگردند. آنها گزارشهایی درباره گیاهان و حیوانات سمی را بررسی کردند، محل یافتن آنها را مشخص کردند، با بومیان مشورت کردند و با نمونههای امیدوارکننده بازگشتند. گاتلیب که همواره شیفته مواد شیمیایی جدید بود، این نمونهها را برای همکارانش در محلی که پیشتر «کمپ دتریک» نام داشت—و اکنون به دلیل تبدیل شدن به یک تأسیسات دائمی «فورت دتریک» نام گرفته بود—فرستاد. برخی از این نمونهها مرگبار از کار درآمدند.
گاتلیب به مقام جدیدی ارتقا یافته بود: رئیس بخش تحقیق و توسعه در واحد خدمات فنی. او دانشی بینظیر درباره سموم داشت. همین موضوع او را به گزینهای ایدهآل برای یک مأموریت حساس تبدیل کرد.
ریچارد بیسل، معاون مدیر عملیات سیا که پروژه U-2 را هدایت میکرد، معتقد بود که چون هواپیماهایش در ارتفاعات بسیار بالا پرواز میکنند، سیستمهای پدافند هوایی شوروی قادر نخواهند بود آنها را ساقط یا حتی با رادار ردیابی کنند. با این حال، او احتمال بروز مشکل را نیز در نظر گرفته بود. وجود ناوگان U-2 و ماهیت مأموریت آن—عکاسی از تأسیسات نظامی شوروی—از محرمانهترین اسرار آمریکا بهشمار میرفت. اگر هواپیمایی از دست میرفت و خلبان آن به دست دشمن میافتاد، پیامدهای جدی به دنبال داشت. بیسل از واحد خدمات فنی خواست راهی فراهم کند تا خلبانان در صورت اسارت بتوانند خودکشی کنند.
پاسخ اولیه شیمیدانان، یادآوری ماجرای هرمان گورینگ، جنایتکار جنگی نازی، بود که در نورنبرگ جلاد را فریب داده بود. گورینگ یک آمپول شیشهای حاوی سیانور پتاسیم را در دهانش پنهان کرده، آن را گاز گرفته و در عرض پانزده ثانیه مرده بود. این داستان برای بیسل جذاب بود. او دستور داد شش آمپول مشابه ساخته شود. ساخت آنها برای گاتلیب کار دشواری نبود. او سم مناسب را انتخاب کرد و یکی از افسران بخش عملیات ویژه در فورت دتریک آنها را ساخت. یکی از این آمپولها به خلبان نخستین مأموریت U-2 داده شد، درست پیش از برخاستن از پایگاه آمریکایی در ویسبادن آلمان در ۲۰ ژوئن ۱۹۵۶. رئیسجمهور آیزنهاور در هفتههای بعد چند پرواز دیگر را نیز تایید کرد. هر خلبان یکی از آمپولهای گاتلیب را همراه داشت.
یکی از این خلبانان، کارمین ویتو، در سپیدهدم ۵ ژوئیه از ویسبادن پرواز کرد و تا آستانه فاجعه پیش رفت. همکارانش او را بهدلیل عادتش به مکیدن قرصهای لیمویی «پسر قطره لیمو» مینامیدند. وقتی در آسمان بود، دست دراز کرد تا یکی بردارد و در دهان گذاشت. متوجه شد که بهطرز عجیبی صاف است و طعمی ندارد. پس از بیرون انداختن آن، با وحشت دید که بهجای آبنبات، آمپول سیانور را برداشته است. تنها به این دلیل زنده ماند که آن را گاز نگرفته بود. پس از بازگشت، این حادثه را گزارش داد. فرمانده دستور داد از آن پس آمپولها در جعبههای کوچک نگهداری شوند. برای چهار سال بعد، خلبانان U-2 این جعبهها را در لباس پرواز خود میگذاشتند. دیگر حادثه مشابهی رخ نداد.
بهدلیل حساسیت شدید پروازهای U-2 بر فراز شوروی، آیزنهاور اصرار داشت که هر مأموریت شخصاً تأیید شود. بیسل و آلن دالس به او اطمینان میدادند که این هواپیماها تقریباً آسیبناپذیرند. با وجود این، آیزنهاور در تأیید پروازی که برای ۱ مه ۱۹۶۰ برنامهریزی شده بود تردید داشت. قرار بود دو هفته بعد با رهبر شوروی، نیکیتا خروشچف، در برلین دیدار کند و نمیخواست این دیدار به خطر بیفتد. سرانجام با این استدلال که خطر ناچیز است، موافقت کرد.
تا آن زمان، گاتلیب و همکارانش در فورت دتریک ابزار جدیدی برای خودکشی ساخته بودند. بهجای ادامه استفاده از آمپولهای سیانور، آنها وسیلهای بسیار خاص طراحی کردند: ابزاری برای خودکشی که درون یک سکه نقرهای پنهان شده بود. تنها یک عدد از آن ساخته شد، زیرا همه معتقد بودند اگر روزی لازم شود از آن استفاده شود، به این معناست که فاجعه رخ داده و برنامه U-2 باید متوقف شود.
در آن بهار، پروازهای U-2 از یک پایگاه مخفی سیا در نزدیکی پیشاور پاکستان انجام میشد. هر خلبان پیش از پرواز آن سکه را دریافت میکرد.
فرانسیس گری پاورز بعدها نوشت: «درون سکه چیزی شبیه یک سنجاق ساده به نظر میرسید. اما آن هم آنگونه که به نظر میآمد نبود. وقتی دقیقتر نگاه میکردیم، میدیدیم بدنه سنجاق غلافی است که کاملاً به سر آن چفت نشده. با بیرون کشیدن آن، تبدیل به یک سوزن نازک میشد—اما باز هم یک سوزن معمولی نبود. نزدیک نوک آن شیارهایی وجود داشت و درون این شیارها مادهای چسبناک و قهوهایرنگ قرار داشت.»
آن ماده، سمی فلجکننده به نام «ساکسیتوکسین» بود که از صدفهای آلوده استخراج میشود. این سم با جلبکهایی که پدیده «مد قرمز» و سایر آلودگیهای آبی را ایجاد میکنند مرتبط است. در دوز بسیار غلیظی که در فورت دتریک تهیه شده بود، میتوانست در عرض چند ثانیه فرد را بکشد.
پاورز در حالی که بر فراز شهر یکاترینبورگ در روسیه—شهری که در سال ۱۹۱۸ خانواده سلطنتی روسیه در آن اعدام شده بودند—پرواز میکرد، با انفجار موشک هدف قرار گرفت. فرماندهان شوروی که از ناتوانی در مقابله با پروازهای U-2 ناامید شده بودند، بهتدریج سیستمهای دفاعی خود را بهبود داده بودند، چیزی که سیا متوجه آن نشده بود. حمله آنقدر ناگهانی بود که پاورز فرصت نکرد دکمه نابودی هواپیما را فشار دهد. در هنگام سقوط، ذهنش به سمت سوزن خودکشی رفت. آیا باید از آن استفاده کند؟
در فیلم «پل جاسوسها» (۲۰۱۶)، صحنهای از جلسه توجیه پیش از پرواز به تصویر کشیده شده است که در آن یک مامور سیا به خلبانان میگوید:
ویلیامز: «ضروری است که این پروازها محرمانه بماند و این تجهیزات به دست دشمن نیفتد.»
پاورز: «و ما چه میشویم؟»
ویلیامز: «امیدوارم شوخی میکنید. شما هم به اندازه هواپیما محرمانهاید. اگر اسارت قطعی است، با هواپیما سقوط کنید… اما اگر مجبور به فرود شدید، این سکه را همراه داشته باشید… داخلش یک سوزن است… پوستتان را خراش دهید—فوری اثر میکند…»
اما این صحنه کاملاً ساختگی بود. در واقع، به خلبانان دستورالعمل مشخصی داده نشده بود. پاورز بعدها شهادت داد که تصمیم استفاده از سوزن «تقریباً به خودم واگذار شده بود.» او تصمیم گرفت از آن استفاده نکند.
وقتی کنترلکنندگان هوایی سیا ارتباط خود را با هواپیمای پاورز از دست دادند، فرض کردند که او کشته شده و هواپیمایش کاملاً نابود شده است. آنها با عجله یک داستان پوششی ساختند: یک هواپیمای تحقیقاتی که در حال بررسی الگوهای آبوهوایی در ارتفاعات بالا بر فراز ترکیه بوده دچار مشکل شده، خلبان بهدلیل کمبود اکسیژن بیهوش شده و هواپیما با خلبان خودکار ادامه مسیر داده و متأسفانه بهعمق حریم هوایی شوروی منحرف شده است.
یکی از سخنگویان وزارت خارجه به خبرنگاران گفت:
«هیچگونه—تأکید میکنم هیچ—تلاش عمدی برای نقض حریم هوایی شوروی صورت نگرفته است و هرگز هم صورت نگرفته.»
سیا و رئیسجمهور آیزنهاور تصور میکردند ماجرا به همینجا ختم میشود. اما خروشچف حرف آخر را زد. او یک هفته پس از سرنگونی هواپیما، در سخنرانیای نمایشی در شورای عالی شوروی اعلام کرد که بخشهای بزرگی از هواپیمای U-2 بازیابی شده و پاورز زنده و در بازداشت است. سپس عکسی بزرگشده از سوزن سمی را بالا گرفت.
خروشچف به همکارانش گفت:
«برای پنهان کردن رد این جنایت، به خلبان گفته شده بود که نباید زنده به دست مقامات شوروی بیفتد. به همین دلیل یک سوزن ویژه در اختیار او گذاشته بودند. او باید خود را با آن سوزن زهرآلود خراش میداد که بلافاصله موجب مرگش میشد. چه وحشیگریای!»
در یکی از تحقیرآمیزترین لحظات دوران ریاستجمهوریاش، آیزنهاور مجبور شد اعتراف کند که به سخنگویان خود اجازه داده بود درباره U-2 دروغ بگویند. نشست برنامهریزیشده او با خروشچف فروپاشید. پاورز در مسکو محاکمه شد.
دادستان در سخنان افتتاحیه خود گفت:
«اگر مأموریتهایی که به پاورز داده شده بود ماهیت جنایی نداشت، اربابانش چنین سوزن مرگباری در اختیار او نمیگذاشتند.»
یکی از شاهدان دادگاه، استاد پزشکی قانونی بود که مامور بررسی این سوزن شده بود. شهادت او دقیقترین تحلیلی است که تاکنون از یکی از ابزارهای گاتلیب بهطور عمومی منتشر شده است:
«در جریان بررسی، مشخص شد که این وسیله یک سنجاق ظاهراً معمولی و مستقیم از فلز سفید است که دارای سر و نوک تیز میباشد. طول آن ۲۷ میلیمتر و قطر آن ۱ میلیمتر است. این سنجاق ساختاری پیچیده دارد: درون آن سوراخی در تمام طولش (بهجز نوک تیز) وجود دارد. در این سوراخ یک سوزن قرار داده شده است. این سوزن با کشیدن محکم سر سنجاق خارج میشود. روی نوک تیز سوزن شیارهای عمیق و مایل وجود دارد که کاملاً با لایهای از مادهای ضخیم، چسبناک و قهوهایرنگ پوشیده شدهاند.
در یک آزمایش، یک سگ با این سوزن در بخش بالایی پای عقبی چپش خراش داده شد. ظرف یک دقیقه، سگ به پهلو افتاد و کاهش شدید حرکات تنفسی مشاهده شد، همچنین کبودی زبان و غشاهای مخاطی نمایان گردید. ظرف ۹۰ ثانیه، تنفس کاملاً متوقف شد. سه دقیقه پس از خراش، قلب از کار ایستاد و مرگ رخ داد. همین سوزن زیر پوست یک موش سفید نیز فرو رفت و ظرف ۲۰ ثانیه، مرگ بر اثر فلج تنفسی اتفاق افتاد…
بنابراین، نتیجهگیری شد که ماده موجود روی سوزن، با توجه به تأثیرش بر حیوانات، از نظر دوز سمی و ویژگیهای فیزیکی، در گروه سموم کوراره قرار میگیرد—قویترین و سریعالاثرترین سموم شناختهشده.»
در واقع، گاتلیب فراتر از کوراره رفته بود—سمی که در گیاهان مناطق گرمسیری یافت میشود. ساکسیتوکسین به دستهای از سموم طبیعی آبزی تعلق دارد که بنا به یک مطالعه، «چندین برابر قویتر از موادی مانند استریکنین، کوراره، طیفی از سموم قارچی و سیانور پتاسیم» است. کشندگی سوزن خودکشی گاتلیب و ناتوانی یک سمشناس برجسته روس در شناسایی آن، نشاندهنده مهارت او بود.
پاورز در سال ۱۹۶۲ با یک جاسوس روسی مبادله شد. او در ابتدا بهدلیل استفاده نکردن از سوزن خودکشی مورد انتقاد قرار گرفت، اما پس از فروکش کردن احساسات، بهخاطر خدمتش مورد تقدیر قرار گرفت. سیا به او مدال داد. آلن دالس گفت: «او وظیفه خود را در یک مأموریت بسیار خطرناک انجام داد و آن را بهخوبی انجام داد.»
گاتلیب نمیتوانست بهطور علنی با این ماجرا مرتبط شود، اما این حادثه جایگاه او را در داخل سیا تقویت کرد. او پیش از این نیز شیمیدان ارشد سیا بود. به گفته یکی از همکارانش، او سمی تهیه کرده بود که افسر سیا، جیمز کرونتال، پس از افشا شدن در سال ۱۹۵۳ با آن خودکشی کرد. دو سال بعد نیز دوزی برای ترور نخستوزیر چین، ژو انلای، تهیه کرده بود. با ساخت سوزن مرگباری که به خلبانان U-2 داده شد، موقعیت خود را بهعنوان «سمساز اصلی» تثبیت کرد.
در حالی که «جو از پاریس» از میان گرمای آفریقا عبور میکرد و سوار تاکسی فرودگاه میشد، نمیتوانست به جنگی که در آن وارد میشد فکر نکند. جمهوری کنگو، جایی که او تازه وارد آن شده بود، سه ماه پیش از بلژیک استقلال یافته بود و بلافاصله در هرجومرجی خشونتبار فرو رفته بود. شورش در ارتش موجب ناآرامی، جداییطلبی و فروپاشی دولت شده بود. ایالات متحده و اتحاد شوروی با دقت اوضاع را زیر نظر داشتند. یک رویارویی جنگ سرد در حال شکلگیری بود. «جو از پاریس» با سلاح مخفی آمریکا وارد شده بود.
رئیس ایستگاه سیا در لئوپولدویل، پایتخت کنگو، منتظر او بود. چند روز پیش از آن، پیامی از واشنگتن دریافت کرده بود که خبر از ورود یک مامور میداد:
«خود را بهعنوان “جو از پاریس” معرفی خواهد کرد. ضروری است که بهمحض تماس، در اسرع وقت با او دیدار کنید. او هویت خود را کاملاً اثبات کرده و مأموریتش را برای شما توضیح خواهد داد.»
در اواخر بعدازظهر ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۰، رئیس ایستگاه، لری دِولین، که پوشش دیپلماتیک بهعنوان کارمند کنسولی در سفارت آمریکا داشت، محل کار خود را ترک کرد. مردی از صندلیاش در کافهای در آن سوی خیابان برخاست.
دِولین بعدها نوشت:
«او یک افسر ارشد، یک شیمیدان بسیار محترم بود که مدتی او را میشناختم.»
«جو از پاریس» کسی نبود جز سیدنی گاتلیب. او در یکی از خارقالعادهترین مأموریتهای انتقالی قرن بیستم به کنگو آمده بود. همراه او کیتی منحصربهفرد بود که خودش طراحی کرده بود: سمی برای کشتن نخستوزیر، پاتریس لومومبا.
گاتلیب به دِولین نزدیک شد و دستش را دراز کرد. «من جو از پاریس هستم»، گفت. دِولین مهمان را به داخل ماشینش دعوت کرد. وقتی راه افتادند، گاتلیب به او گفت: «من آمدهام تا دستورالعملهایی درباره یک عملیات بسیار حساس به تو بدهم.»
تا زمانی که گاتلیب در کنگو فرود آمد، میتوانست به تقریباً یک دهه حضور در سیا نگاه کند. او MK-ULTRA را به شدیدترین و ساختاریافتهترین برنامه تحقیقاتی کنترل ذهن در تاریخ تبدیل کرده بود. دو سال حضور در آلمان، جایی که آزمایشهای افراطی بر «افراد مصرفی» انجام داده بود، اعتبار او را تقویت کرده بود. شغل تحقیق و توسعهای که پس از بازگشت به او داده شد، او را به یکی از طراحان، سازندگان و آزمایشکنندگان اصلی ابزارهایی تبدیل کرد که توسط افسران اطلاعاتی آمریکایی استفاده میشد. او این سمت را پذیرفت بدون آنکه کنترل خود بر MK-ULTRA را واگذار کند. در این دوره، او همچنین بخشی از یک گروه غیررسمی از شیمیدانان سیا بود که به نام «کمیته تغییر سلامت» شناخته شد. آنها در اوایل سال ۱۹۶۰ در پاسخ به اعتقاد تازه رئیسجمهور آیزنهاور گرد هم آمدند؛ اعتقادی که میگفت بهترین راه برخورد با برخی رهبران خارجی نامطلوب، کشتن آنهاست.
در میانه صبح روز ۱۸ اوت ۱۹۶۰، آلن دالس و ریچارد بیسل بدون برنامه قبلی به کاخ سفید رفتند. آنها بهتازگی یک کابل فوری از لری دِولین در کنگو دریافت کرده بودند. در آن نوشته شده بود: «سفارت و ایستگاه معتقدند کنگو در حال تجربه یک تلاش کلاسیک کمونیستی برای تصرف دولت است. نیروهای ضدغربی بهسرعت در حال افزایش قدرت در کنگو هستند و بنابراین ممکن است زمان زیادی باقی نمانده باشد.» این کابل به نظر میرسید ترسهای عمیق را تأیید کند که لومومبا در آستانه واگذاری کشور فوقالعاده ثروتمند خود به شوروی است. پس از خواندن آن، طبق یادداشت رسمی، آیزنهاور رو به دالس کرد و «چیزی در این حد گفت که لومومبا باید حذف شود.»
یادداشتبردار نوشت: «حدود ۱۵ ثانیه سکوت سنگینی برقرار شد و جلسه ادامه یافت.»
بهمحض بازگشت بیسل به دفترش، کابلی به ایستگاه لئوپولدویل فرستاد و از افسران خواست راههایی برای اجرای دستور ترور آیزنهاور پیشنهاد دهند. آنها استفاده از تکتیرانداز با تفنگ پرقدرت را بررسی کردند—یکی از افسران حتی نوشت «وقتی نور مناسب باشد شکار خوبی اینجا هست»—اما در نهایت این گزینه را کنار گذاشتند، زیرا لومومبا در انزوا زندگی میکرد و تکتیرانداز قابل اعتمادی در دسترس نبود. سم گزینه منطقی بود.
تمام مسیر حرفهای گاتلیب او را برای این مأموریت آماده کرده بود. او بنیانگذار بخش شیمیایی سیا بود و به برجستهترین کارشناس سازمان در زمینه سموم و روشهای انتقال آنها تبدیل شده بود. بهعنوان مدیر MK-ULTRA، او داروها را بر زندانیان، معتادان، بیماران بیمارستانی، جاسوسان مظنون، شهروندان عادی و حتی همکاران خودش آزمایش کرده بود. او پیشتر نیز سمهای کشنده ساخته بود. برای چنین شیمیدان منحصربهفردی، تهیه یک دوز برای لومومبا کار سادهای بود.
بیسل به گاتلیب گفت که طبق دستوری از «بالاترین مقام»، او باید مادهای ناتوانکننده یا کشنده تهیه کند که بتوان آن را به یک رهبر آفریقایی خوراند. او نام لومومبا را ذکر نکرد. با توجه به اخبار آن تابستان، با این حال، گاتلیب بهسختی میتوانست تردید داشته باشد که هدف مورد نظر چه کسی است.
«گاتلیب پیشنهاد داد که عوامل بیولوژیک برای این کار ایدهآل هستند»، تاریخنگار علم اد ریجیس در توصیف این طرح نوشت. «آنها نامرئی، غیرقابل ردیابی هستند و اگر بهطور هوشمندانه انتخاب و منتقل شوند، حتی احتمال ایجاد سوءظن هم ندارند. هدف بیمار میشود و میمیرد دقیقاً همانطور که اگر به یک شیوع طبیعی یک بیماری بومی مبتلا شده باشد. تعداد زیادی میکروب کشنده یا ناتوانکننده وجود داشت و در دسترس بود»، گاتلیب به بیسل گفت، «و سیا بهراحتی میتوانست به آنها دسترسی پیدا کند.» این کاملاً برای بیسل قابل قبول بود.
پس از دریافت مأموریت، گاتلیب شروع کرد به بررسی اینکه از کدام «میکروبهای کشنده یا ناتوانکننده» استفاده کند. نخستین گام او تعیین این بود که کدام بیماریها معمولاً موجب مرگهای غیرمنتظره در کنگو میشوند. مشخص شد که آنها شامل سیاهزخم، آبله، سل و سه نوع طاعون حیوانی هستند. گاتلیب شروع کرد به جستجوی یک تطابق: کدام سم مرگی شبیه به آنچه این بیماریها ایجاد میکنند تولید خواهد کرد؟ او بوتولینوم را انتخاب کرد، که گاهی در مواد غذایی کنسروی بد نگهداریشده یافت میشود. چند ساعت طول میکشد تا اثر کند اما آنقدر قوی است که یک دوز غلیظ از فقط دو یکمیلیاردُم گرم میتواند انسان را بکشد.
در همکاری با همکارانش در فورت دتریک، جایی که سموم خود را نگهداری میکرد، گاتلیب شروع به سرهمکردن کیت ترور خود کرد. این کیت شامل یک ویال از بوتولینوم مایع بود؛ یک سرنگ زیرپوستی با سوزنی فوقالعاده نازک؛ یک ظرف کوچک از کلر که میتوانست با بوتولینوم مخلوط شود تا در شرایط اضطراری آن را بیاثر کند؛ و «مواد جانبی»، شامل دستکشهای محافظ و یک ماسک صورت که هنگام انجام عملیات باید پوشیده میشد. در اواسط سپتامبر، گاتلیب به بیسل گفت که کیت آماده است. آنها توافق کردند که خود گاتلیب باید آن را به لئوپولدویل ببرد. او به تنها افسر سیا تبدیل شد که شناخته شده است سم را به یک کشور خارجی برده تا رهبر آن کشور را بکشد.
کمتر از یک ساعت پس از آنکه گاتلیب و دِولین در مقابل سفارت آمریکا در لئوپولدویل ملاقات کردند، آنها در اتاق نشیمن دِولین کنار هم نشسته بودند. در آنجا گاتلیب اعلام کرد که ابزارهایی را حمل میکند که برای ترور نخستوزیر لومومبا در نظر گرفته شدهاند.
دِولین فریاد زد: «به مسیح قسم! چه کسی این عملیات را مجاز کرده است؟»
گاتلیب پاسخ داد: «رئیسجمهور آیزنهاور. من وقتی او آن را تأیید کرد آنجا نبودم، اما دیک بیسل گفت که آیزنهاور میخواست لومومبا حذف شود.»
هر دو مرد مکث کردند تا سنگینی این لحظه را درک کنند. دِولین بعدها به یاد آورد که سیگاری روشن کرد و به کفشهایش خیره شد. پس از مدتی، گاتلیب سکوت را شکست.
او به دِولین گفت: «اجرای این عملیات مسئولیت توست، فقط تو. جزئیات به عهده توست، اما باید تمیز باشد—هیچ چیزی که بتوان آن را به دولت ایالات متحده ردیابی کرد.» سپس کیت سم را که ساخته و از آن سوی اقیانوس اطلس حمل کرده بود به او داد.
او گفت: «این را بگیر. با موادی که داخلش هست، هیچکس هرگز نخواهد توانست بفهمد که لومومبا ترور شده است.»
گاتلیب با خونسردی به دِولین توضیح داد که داخل کیت سم چه چیزهایی است و چگونه باید از آن استفاده کرد. یکی از مأموران دِولین، او گفت، باید از سوزن زیرپوستی استفاده کند تا بوتولینوم را به چیزی که لومومبا خواهد خورد تزریق کند—چنانکه گاتلیب بعدها گفت، «هر چیزی که به دهانش برسد، چه غذا باشد یا یک مسواک.» دِولین بعدها نوشت که کیت همچنین شامل یک تیوب خمیردندان از پیش مسمومشده بود. سمها طوری طراحی شده بودند که نه فوراً، بلکه پس از چند ساعت باعث مرگ شوند. کالبدشکافی، گاتلیب به دِولین اطمینان داد، «ردهای عادی که در افرادی که از برخی بیماریها میمیرند یافت میشود» را نشان خواهد داد.
بهجای بازگشت به واشنگتن پس از تحویل کیت سم، گاتلیب در لئوپولدویل باقی ماند. در حالی که او منتظر بود، دِولین مأموری یافت که تصور میشد به لومومبا دسترسی دارد و میتواند، چنانکه در کابلی به واشنگتن نوشت، «بهعنوان فرد داخلی عمل کند.» سرانجام، ده روز پس از ورود با کیت، گاتلیب به اندازه کافی مطمئن شد که به خانه پرواز کند. او پشت سر خود، طبق یک کابل از دِولین، «برخی اقلام با کاربرد مستمر» باقی گذاشت.
مأموری که دِولین استخدام کرد تا تیوب خمیردندان مسموم را به لومومبا برساند یا غذای او را مسموم کند، نتوانست از حلقههای امنیتی عبور کند. دِولین شروع به بررسی گزینههای دیگر کرد. او میدانست که سرویس امنیتی بلژیک به همان اندازه سیا مصمم است لومومبا را حذف کند. افسران آن با شرکت یونیون مینیِر دو او-کاتانگا، کنسرسیوم معدنی که سنگبنای قدرت سیاسی و اقتصادی بلژیک بود، همکاری نزدیک داشتند. در ۲۹ نوامبر، پس از آنکه لومومبا از لئوپولدویل گریخت از چیزی که تصور میکرد خطر مرگبار است، دشمنانش او را یافتند و دستگیر کردند. شش هفته او در یک زندان دورافتاده محبوس بود. در ۱۷ ژانویه ۱۹۶۱، یک جوخه متشکل از شش کنگویی و دو افسر بلژیکی او را از زندان بیرون برد، به یک محوطه جنگلی برد، به او شلیک کرد و بقایای او را در اسید حل کرد.
چه بر سر سم آمد؟ دِولین بعدها نوشت که پس از آنکه گاتلیب آن را به او داد، «ذهنم بهشدت درگیر شد. متوجه شدم که هرگز نمیتوانم لومومبا را ترور کنم. این کار قتل بود… برنامه من این بود که تعلل کنم، تا جایی که ممکن است تأخیر بیندازم به امید اینکه لومومبا یا از نظر سیاسی کمرنگ شود یا کنگوییها موفق شوند او را زندانی کنند.» برای نگهداری سم، دِولین نوشت، آن را در گاوصندوق دفترش قفل کرد، جایی که قدرتش از بین برود. با این حال، گاتلیب بعدها شهادت داد که او سم را پیش از ترک لئوپولدویل از بین برده، «قابلیت» آن را نابود کرده و سپس آن را در رودخانه کنگو ریخته است.
سیا هدف خود را در کنگو بهطور غیرمنتظره و بهشیوهای تمیز به دست آورد. آیزنهاور به سازمان دستور داده بود لومومبا را بکشد، و او کشته شد. هرچند افسران سیا نزدیک با کنگوییها و بلژیکیهایی که این کار را انجام دادند همکاری داشتند، آنها در اعدام شرکت نکردند و شاهد آن هم نبودند. کیت مرگبار گاتلیب غیرضروری از آب درآمد. با این حال او با یک اعتبار جدید به واشنگتن بازگشت. او رهبر یک دولت خارجی را مسموم نکرده بود، اما بار دیگر نشان داده بود که میداند چگونه این کار را انجام دهد.
بله، گانگستر «جانی خوشقیافه» روسِلی به یک مامور جویای سیا گفت که در کوبا همدستانی دارد که میتوانند فیدل کاسترو را بکشند. نه، او از ایده شلیک به کاسترو به سبک گانگستری، یا استفاده از یک تکتیرانداز برای انجام کار خوشش نمیآمد. تیرانداز تقریباً قطعاً کشته یا دستگیر میشد. روسِلی گفت که ترجیح میدهد چیزی «تمیز و مرتب، بدون وارد شدن به هیچ نوع کمین آشکار» باشد. او و شریک مافیاییاش، سم جیانکانا، یک پیشنهاد متقابل به سیا ارائه دادند: به ما سمی بدهید که زمان میبرد تا بکشد، تا قاتل ما بتواند فرار کند پیش از آنکه کاسترو بیمار شود و بمیرد. افسران ارشد سیا از این ایده خوششان آمد. سیدنی گاتلیب یک مأموریت جدید داشت.
در ۱۳ مه ۱۹۶۰، پس از شنیدن یک گزارش از آلن دالس، رئیسجمهور آیزنهاور دستور داد که کاسترو «حذف شود». او از آنچه مدیر امنیت سیا، شفیلد ادواردز، بعدها «کلمات بد» نامید استفاده نکرد، اما همه حاضران این را بهعنوان دستور ریاستجمهوری برای برکنار کردن کاسترو از قدرت با هر وسیلهای، از جمله ترور، درک کردند. این به ریچارد بیسل و اداره عملیات مخفی او یک قتل دیگر برای برنامهریزی داد. از آنجا که این کار شامل ساختن سم و ابزارهایی برای رساندن آن میشد، بیسل به چیزی که پیشتر «بخش خدمات فنی» بود و اکنون «بخش خدمات فنی» نامگذاری مجدد شده بود رجوع کرد. سیدنی گاتلیب مرد مناسب برای این کار بود.
در ابتدا، گاتلیب و گروه کوچک شیمیدانانش بر روشهایی تمرکز کردند که بتواند سقوط کاسترو را از طریق ابزارهای غیرکشنده ایجاد کند. آنها دو گزینه مطرح کردند. اولی از علاقه دیرینه گاتلیب به LSD نشأت میگرفت. بهعنوان بخشی از کارش در هدایت «عملیات نیمهشب اوج»، او یک آزمایش را برنامهریزی کرده بود—که در نهایت به دلیل شرایط آبوهوایی لغو شد—که در آن یک آئروسل آغشته به LSD در یک اتاق از مهمانان بیخبر پاشیده میشد. او چنین آئروسلی را در «پاتوق» جورج هانتر وایت در سانفرانسیسکو آزمایش کرده بود. اکنون میشد آن را در استودیوی رادیویی که کاسترو از آنجا پخش زنده برای میلیونها کوبایی انجام میداد، اسپری کرد. اگر کاسترو در جریان یکی از این سخنرانیها دچار آشفتگی و عدم انسجام میشد، احتمالاً حمایت مردمی خود را از دست میداد. پس از مقداری بحث، این ایده بهعنوان غیرعملی کنار گذاشته شد. سیا هرگز LSD آئروسلشده را به کوبا نفرستاد.
سپس تیم گاتلیب طرحی حتی عجیبتر ارائه داد. آنها خود را قانع کردند که بخشی از جذابیت کاسترو، مانند قدرت سامسون، از موی او—بهویژه ریشش—میآید. اگر ریش از بین برود، آنها فکر کردند، شاید قدرت کاسترو هم از بین برود. پیدا کردن یک ماده شیمیایی که بتواند باعث ریزش ریش شود دقیقاً همان نوع چالشی بود که گاتلیب از آن لذت میبرد. او ترکیبی مبتنی بر نمکهای تالیم را انتخاب کرد. کمی طوفان فکری خطوط کلی یک نقشه را شکل داد. دفعه بعدی که کاسترو خارج از کوبا سفر میکرد، تالیم در داخل چکمههایی که او بیرون اتاق هتلش برای واکس زدن میگذاشت پاشیده میشد؛ سپس ریش او میریخت و او را در معرض تمسخر و سرنگونی قرار میداد. دانشمندان گاتلیب تالیم را تهیه کردند و آزمایش آن را روی حیوانات آغاز کردند. اما پیش از آنکه بتوانند پیش بروند، با ضعفهای آشکار این ایده مواجه شدند. هیچکس نمیدانست کاسترو چه زمانی سفر خواهد کرد، و حتی اگر در هتلی اقامت میکرد که سیا میتوانست در آن نفوذ کند، تیم حفاظتی او احتمالاً اجازه نمیداد چکمههایش توسط افراد ناشناس لمس شود. علاوه بر این، این ایده که کاریزمای کاسترو با از دست دادن ریشش از بین برود، برای برخی افسران دور از واقعیت به نظر میرسید. این طرح نیز کنار گذاشته شد.
نابود کردن کاسترو بدون کشتن او بهزودی غیرعملی به نظر رسید. گاتلیب و دانشمندانش توجه خود را به ترور معطوف کردند. نخستین ایده آنها آلوده کردن یک جعبه سیگار و تحویل آن به افسران عملیات بود تا راهی برای رساندن آن به کاسترو پیدا کنند. بازرس کل سیا که بعدها این طرح را بررسی کرد گزارش داد که یک افسر سازمان «یک جعبه کامل پنجاهتایی سیگار را با سم بوتولینوم آلوده کرد، سمی بسیار قوی که چند ساعت پس از مصرف بیماری مرگبار ایجاد میکند. [حذف شده] بهوضوح به خاطر دارد کاری را که باید روی درپوشها و مهرها انجام میداد، هم برای دسترسی به سیگارها و هم برای پاک کردن نشانههای دستکاری… سیگارها آنقدر بهشدت آلوده شده بودند که صرفاً گذاشتن یکی در دهان کافی بود؛ قربانی مورد نظر حتی نیازی به کشیدن آن نداشت.» این گزارش گاتلیب را بهعنوان همدست نام میبرد، هرچند نقش او را مشخص نمیکند.
«سیدنی گاتلیب از TSD ادعا میکند که بهوضوح طرحی مربوط به سیگارها را به یاد دارد»، گزارش میگوید. «برای تأکید بر وضوح حافظهاش، او نام افسر را ذکر کرد، که در آن زمان در [بخش نیمکره غربی] مأمور بود و با این طرح به او مراجعه کرده بود. اگرچه ممکن است چنین طرحی وجود داشته باشد، افسر نامبردهشده در آن زمان در هند مأمور بود و هرگز در بخش نیمکره غربی کار نکرده و هیچ ارتباطی با عملیات کوبا نداشته است. گاتلیب این طرح را بهعنوان چیزی به یاد میآورد که اغلب دربارهاش صحبت میشد اما بهطور گسترده نه، و اینکه هدف آن کشتن بود، نه صرفاً تأثیرگذاری بر رفتار.»
سیگارهای کوهیبا مسموم—برند مورد علاقه کاسترو—به جیکوب استرلاین، افسر سیا که روی طرح ضدکاسترو کار میکرد، تحویل داده شد. هیچ راهی برای رساندن آنها پیدا نشد. آنها در یک گاوصندوق سیا باقی ماندند. هفت سال بعد، یکی برای آزمایش خارج شد. ۹۴ درصد از قدرت سمی خود را حفظ کرده بود.
این تلاشهای اولیه و دستوپاچلفتی بههیچوجه بیسل را راضی نکرد. او تصمیم گرفت با افراد حرفهایتر و باتجربهتر در قتل مشورت کند. این او را به «جانی خوشقیافه» روسِلی رساند، که همراه با دیگر گانگسترهای قدرتمند از طریق قمار، فحشا و قاچاق مواد مخدر در کوبا ثروتمند شده بودند. آنها مصمم بودند کاسترو را نابود کنند پیش از آنکه بتواند وعده خود برای پاکسازی کشور از جرم و فساد را اجرا کند. روسِلی شبکهای از ارتباطات در دنیای زیرزمینی هاوانا داشت که او را به شریکی ایدهآل برای سیا تبدیل میکرد.
پیشنهاد روسِلی مبنی بر اینکه ترور باید با استفاده از سم انجام شود، در زمان مناسبی مطرح شد. او هرگز نام گاتلیب را نشنیده بود—هیچکس نشنیده بود—اما بهدرستی فرض کرده بود که سیا باید کسی را در استخدام خود داشته باشد که سم میسازد. شرایط داشت همسو میشد. سیا با گانگسترهایی که میخواستند کاسترو کشته شود تماس برقرار کرده بود. گانگسترها سم میخواستند. گاتلیب میتوانست آن را فراهم کند.
یافتن راههایی برای کشتن کاسترو بدون استفاده از سلاح گرم—و، در برخی مراحل طرحریزی، همچنین برای کشتن برادرش رائول و قهرمان چریکی چهگوارا—پس از بازگشت گاتلیب از کنگو به یکی از مشغولیتهای اصلی او تبدیل شد. این چالش تخیل بهطور خاص خلاق او را به آزمون میکشید. به همان دلیلی که برای بیسل و دالس در صدر اولویتها قرار داشت، برای او نیز در صدر قرار گرفت: این ترور به دستور رئیسجمهور ایالات متحده صادر شده بود.
از آیزنهاور، زنجیره فرماندهی کوتاه و مستقیم بود. او دستور خود را به دالس و بیسل داد. بیسل به شفیلد ادواردز سرسخت رجوع کرد، که بهعنوان رئیس دفتر امنیت، نگهبان عمیقترین اسرار سیا بود. ادواردز یک واسطه انتخاب کرد که بتواند بدون آنکه بهطور آشکار به سیا مرتبط باشد، به سراغ چهرههای مافیا برود: رابرت ماهیو، مامور سابق افبیآی که کارآگاه خصوصی شده بود و برای میلیاردر گوشهگیر، هاوارد هیوز، کار میکرد. ماهیو به مجرایی تبدیل شد که از طریق آن سیا دستورالعملها و ابزارها را به گانگسترهایی منتقل میکرد که قرار بود کاسترو را ترور کنند.
نقش گاتلیب فراهم کردن ابزار قتل بود. از طریق توافق مشارکتی که به نام MK-NAOMI شناخته میشد، او به دانشمندان فورت دتریک دسترسی داشت. آنها با هم مجموعهای از روشها برای ترور کاسترو طراحی کردند. این روشها، بنا به یک تحقیق سنا که سالها بعد انجام شد، شامل «قرصهای سمی، قلمهای سمی، پودرهای باکتریایی مرگبار و ابزارهای دیگری بود که تخیل را به چالش میکشند.»
توطئهچینی علیه کاسترو زمانی که آیزنهاور در ابتدای سال ۱۹۶۱ از قدرت کنار رفت پایان نیافت. جانشین او، جان اف. کندی، به همان اندازه مصمم بود که کاسترو را «حذف» کند. فروپاشی فاجعهبار حمله سال ۱۹۶۱ سیا به کوبا در خلیج خوکها، عزم او را تشدید کرد. کندی و دادستان کل رابرت کندی، برادرش، بیوقفه بر سیا فشار میآوردند تا کاسترو را در هم بشکند و مکرراً توضیح میخواستند که چرا این کار انجام نشده است. ساموئل هالپرن، که در این دوره در سطح بالای اداره عملیات مخفی خدمت میکرد، اظهار داشت که «کندیها دائماً پشت سر ما بودند… آنها واقعاً وسواس کامل در خلاص شدن از کاسترو داشتند.» ریچارد هلمز این فشار را مستقیماً احساس میکرد.
او بعدها شهادت داد: «یک تلاش کاملاً جدی از سوی کاخ سفید، رئیسجمهور، بابی کندی—که در نهایت مرد او، دست راست او در این امور بود—برای برکنار کردن دولت کاسترو وجود داشت، برای انجام هر کاری که ممکن بود برای خلاص شدن از آن، با هر وسیلهای که میشد یافت… خلیج خوکها بخشی از این تلاش بود، و پس از شکست آن، فشار حتی بیشتری برای تلاش جهت از میان برداشتن این نفوذ کمونیستی در فاصله ۹۰ مایلی از سواحل ایالات متحده وجود داشت… نیروی محرک اصلی دادستان کل، رابرت کندی، بود. در این مورد هیچ تردیدی وجود ندارد.»
برای نزدیک به چهار سال، فشار از سوی کاخ سفید گاتلیب و همچنین مافوقهای او در سیا را کاملاً بر کشتن کاسترو متمرکز نگه داشت. ایده استفاده از یک تکتیرانداز برای انجام این کار همچنان مطرح بود، اما هرگز واقعاً عملی به نظر نمیرسید. در مقطعی، بخش خدمات فنی بررسی کرد که چیزی شبیه به یک صدف دریایی نادر بسازد، یک بمب در داخل آن قرار دهد و آن را در منطقهای بگذارد که کاسترو دوست داشت غواصی کند. این طرح نیز بهعنوان غیرعملی کنار گذاشته شد. طبق یک گزارش سیا، «هیچیک از صدفهایی که ممکن بود در منطقه کارائیب یافت شوند، هم بهاندازه کافی چشمگیر نبودند که مطمئناً توجه را جلب کنند و هم بهاندازه کافی بزرگ نبودند که مقدار لازم مواد منفجره را در خود جای دهند. زیردریایی کوچک که باید برای قرار دادن صدف استفاده میشد، برد عملیاتی بسیار کوتاهی برای چنین عملیاتی داشت.»
آنچه باقی ماند، سم بود. گاتلیب و همکارانش مأمور شدند آن را بسازند و راههایی برای رساندن آن تصور کنند.
یکی از ایدههای آنها، مانند طرح صدف انفجاریِ کنار گذاشتهشده، بر اساس علاقه مستند کاسترو به غواصی بود. رئیسجمهور کندی یک وکیل به نام جیمز دوناوان (همان فردی که تام هنکس در فیلم Bridge of Spies نقش او را بازی کرد) را انتخاب کرده بود تا برای آزادی زندانیان کوبایی-آمریکایی که در حمله ناموفق خلیج خوکها اسیر شده بودند مذاکره کند. سیا به این فکر افتاد که یک لباس غواصی آلوده به او بدهد تا به کاسترو هدیه دهد. آمادهسازی چنین لباسی دقیقاً همان نوع مأموریتی بود که بخش خدمات فنی برای آن ایجاد شده بود.
یک افسر سیا سالها بعد نوشت: «TSD یک لباس غواصی خرید، داخل آن را با قارچی که بیماری مادورا فوت—یک بیماری مزمن پوستی—ایجاد میکند پوشاند، و دستگاه تنفسی را با باسیل سل آلوده کرد. طرح زمانی کنار گذاشته شد که وکیل تصمیم گرفت لباس غواصی دیگری به کاسترو هدیه دهد.»
این شکستها سیا، بخش خدمات فنی و گاتلیب را دوباره به ایده اولیه روسِلی بازگرداند: سم بسازید و راهی برای خوراندن آن به کاسترو پیدا کنید.
طبق خلاصه رسمی یک مصاحبه بعدی با کورنلیوس روزولت، که در آن زمان ریاست بخش خدمات فنی را بر عهده داشت، «چهار رویکرد ممکن مورد بررسی قرار گرفت: (۱) چیزی بسیار سمی، مانند سم صدف دریایی که با یک سوزن تزریق شود (که روزولت گفت همان چیزی بود که به گری پاورز داده شد)؛ (۲) ماده باکتریایی به شکل مایع؛ (۳) تیمار باکتریایی یک سیگار یا سیگار برگ؛ و (۴) یک دستمال آلوده به باکتری. تصمیم، تا آنجا که او به خاطر میآورد، این بود که باکتری به شکل مایع بهترین وسیله است [زیرا] کاسترو اغلب چای، قهوه یا سوپ رقیق مینوشید، که برای آن سم مایع بهویژه مناسب بود… با وجود تصمیم مبنی بر اینکه سم به شکل مایع مطلوبترین است، آنچه در واقع آماده و تحویل داده شد یک ماده جامد به شکل قرصهای کوچک تقریباً به اندازه قرصهای ساخارین بود.»
سیا هرگز بهطور کامل ایده کشتن کاسترو با سلاح گرم را کنار نگذاشت. شواهد نشان میدهد که این سازمان ترتیب قاچاق تفنگها و دستکم یک صداخفهکن را برای این منظور به کوبا داده بود. با این حال، ایده استفاده از سم همچنان جذابترین گزینه باقی ماند. در طول سالهای ۱۹۶۱ و ۱۹۶۲، واسطههایی که برای سیا کار میکردند چندین بسته از قرصهای بوتولینوم گاتلیب—که «Lpills» نامیده میشدند چون کشنده بودند—را به گانگسترهای مافیا برای تحویل به تماسهایشان در کوبا منتقل کردند. یک محموله قابل استفاده نبود زیرا مقام کوبایی که قرار بود قرصها را در غذای کاسترو قرار دهد به سمتی منتقل شد که دیگر به رهبر کوبا دسترسی نداشت. قرار بود قرصهای یک محموله دیگر در غذا یا نوشیدنی کاسترو در رستورانی که او به آن رفتوآمد داشت انداخته شود، اما به دلایل نامعلوم او دیگر به آن رستوران نرفت.
انتخاب سم تنها سهم گاتلیب در پروژه ترور کاسترو نبود. او و کارکنانش همچنین دو وسیله برای رساندن آن تولید کردند. نخستین وسیله در یک گزارش سیا چنین توصیف شده است: «یک مداد که بهعنوان وسیلهای برای پنهانسازی طراحی شده بود تا قرصها را منتقل کند.» پیچیدهتر از آن، وسیلهای بود که گزارش آن را «یک خودکار توپی که در داخل آن یک سوزن زیرپوستی قرار داشت، که وقتی اهرم را فشار میدادید، سوزن بیرون میآمد و میشد سم را به کسی تزریق کرد» توصیف میکند. طبق توصیف دیگری، این سوزن «بهگونهای طراحی شده بود که آنقدر ظریف باشد که هدف (کاسترو) ورود آن را احساس نکند و مأمور زمان کافی برای فرار داشته باشد پیش از آنکه اثرات آن محسوس شود.» تاریخی که در آن یک افسر سیا در پاریس این خودکار را به یک «دارایی» کوبایی سیا تحویل داد، تکاندهنده است: ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳، همان روزی که رئیسجمهور کندی ترور شد.
جانشین کندی، لیندون جانسون، به استفاده از ابزارهای سیاسی و اقتصادی، از جمله خرابکاری و دیگر اشکال عملیات مخفی، برای تضعیف دولت انقلابی کوبا ادامه داد. با این حال، او همچنین به این نتیجه رسید که «ما در کارائیب داشتیم یک شرکت لعنتی قتل راه میانداختیم»، و به طرحهای ترور پایان داد. یکی از مأموران کوبایی که از سیا سلاح گرم و مواد منفجره دریافت کرده بود، تا سال ۱۹۶۵ در تماس با سازمان باقی ماند، اما هرگز حملهای انجام نداد. صحبت از قتل با استفاده از مواد شیمیایی متوقف شد. ساختن سم برای کشتن رهبران خارجی دیگر هرگز بخشی از کار گاتلیب نبود.
پایان فصل دهم
برای مطالعه فصل های قبلی این کتاب به اینجا مراجعه کنید: