زمانی که سناتور مایک منسفیلد از ایالت مونتانا در ۹ آوریل ۱۹۵۶ برخاست تا همکارانش را خطاب قرار دهد، مانند همیشه مؤدب و رسمی بود. با این حال، برخی در واشنگتن از آنچه او پیشنهاد میکرد بهشدت وحشتزده شدند.

او به همکارانش گفت: «با توجه به ماهیت خود سازمان اطلاعات مرکزی، به نظر من مهم است که یک کمیته مشترک کنگره برای بررسی مستمر فعالیتهای این سازمان تشکیل شود. سیا باید، طبق قانون، این کمیته را تا حد ممکن بهطور کامل و بهروز از فعالیتهای خود مطلع نگه دارد. آلن دالس، مدیر سیا، ممکن است در ارزیابی اطلاعات اشتباهی نکند، اما نباید تنها قاضی باشد.»
منسفیلد پیشنهاد ایجاد یک کمیته دوازدهنفره کنگره را مطرح کرد که «مطالعات مستمری درباره فعالیتهای سیا انجام دهد»، سیا را ملزم کند که «این کمیته را بهطور کامل و جاری از فعالیتهای خود مطلع نگه دارد»، و—نگرانکنندهتر از همه—به این کمیته اختیار دهد که «از طریق احضاریه یا روشهای دیگر، حضور شاهدان و ارائه کتابها، اسناد و مدارک را… هر زمان که صلاح بداند، الزامی کند.» این جدیترین تهدیدی بود که سیا تا آن زمان با آن مواجه شده بود. مأموران آن به تهدید نابودی هستهای عادت کرده بودند، اما پیشنهاد منسفیلد مانند خنجری در قلبشان بود.
در طول هشتونیم سال فعالیتش، سیا تقریباً بدون نظارت مؤثر عمل کرده بود، جز نظارتی که بهندرت مستقیماً توسط رئیسجمهور اعمال میشد. این سازمان بههیچوجه تمایلی به همکاری با یک کمیته کنگره نداشت، بهویژه کمیتهای با قدرت احضاریه. همه میدانستند که چنین کمیتهای احتمالاً عملیات ناخوشایندی را که سیا در نقاط مختلف جهان انجام میدهد افشا خواهد کرد. منسفیلد در سخنرانی خود به گزارشهایی اشاره کرد که بعدها همگی صحت آنها تأیید شد: تأمین مالی نئونازیها در آلمان، سازماندهی حملات نظامی در داخل چین، تلاش برای «آغاز یک انقلاب» در گواتمالا، شنود تلفن رئیسجمهور کاستاریکا، و بازداشت غیرقانونی یک شهروند ژاپنی به مدت هشت ماه.
با این حال، نه منسفیلد و نه هیچکس دیگر نمیدانست که سیا برنامهای بسیار انفجاریتر از عملیاتهای خارجی خود را اجرا میکند. MK-ULTRA حتی در داخل سیا نیز فوقمحرمانه بود. تنها دو نفر—گاتلیب و لشبروک—بهطور دقیق از آنچه انجام میشد خبر داشتند. تعداد اندکی دیگر درک نسبتاً روشنی داشتند. همه آنها بر این باور بودند که هیچکس نباید از این راز آگاه شود. آنها میدانستند که افکار عمومی آماده درک «ضرورت» تحقیقاتی که شامل زندانهای مخفی و رنج شدید انسانهاست، نیست.
تیتر یکی از روزنامههای واشنگتن استار—«رهبران سیا نسبت به طرح نظارتی سرد هستند»—در واقع کماهمیت جلوه دادن موضوع بود. دالس میدانست که اگر اسرار عمیق سیا فاش شود، هم او و هم سازمان بهشدت آسیب خواهند دید. آیزنهاور نیز همین را میدانست. او به دستیارانش گفت که لایحه منسفیلد «از روی جنازه من» خواهد گذشت.
در ظاهر، آیزنهاور تأکید میکرد که او نیز خواهان نظارت بیشتر بر سیا است. او یک کمیته هشتنفره به نام «هیئت مشاوران رئیسجمهور در امور اطلاعات خارجی» تشکیل داد تا بر سیا نظارت کند. سپس یکی از قدرتمندترین حامیان سیا در کنگره، سناتور ریچارد راسل، اعلام کرد که کمیته نیروهای مسلح او یک زیرکمیته برای بررسی فعالیتهای سیا ایجاد خواهد کرد—اما بهوضوح قصد نداشت این بررسی فراتر از حد معمول باشد.
او در نامهای نوشت: «اگر قرار باشد در یک نهاد دولتی برخی امور را بر پایه اعتماد بپذیریم، بهنظر من آن نهاد سیا است.»
سناتور لورِت سالتنستال نیز همین دیدگاه را بیان کرد: «من بهعنوان عضو کمیتهها، بهاندازهای که لازم میدانم از فعالیتهای سیا مطلع شدهام… مسئله این نیست که مقامات سیا تمایلی به صحبت ندارند؛ بلکه مسئله این است که ما تمایلی نداریم درباره موضوعاتی که ترجیح میدهیم ندانیم، اطلاعات بیشتری کسب کنیم.»
سه روز بحث در سنا حمایت از طرح منسفیلد را کاهش نداد، اما فشار کاخ سفید و سیا چنین کرد. دوازده نفر از سیوهفت حامی طرح عقبنشینی کردند. آیزنهاور رهبران سنا را تحت فشار گذاشت. سناتور راسل حتی گفت بهتر است سیا منحل شود تا اینکه تحت نظارت نامطلوب قرار گیرد.
منسفیلد گفت: «احساس میکنم مانند داوود در برابر جالوت هستم، هرچند میترسم نتیجه همان نباشد.»
حق با او بود. سنا با رأی ۵۹ در برابر ۲۷ طرح را رد کرد. سیا محفوظ ماند. MK-ULTRA نیز جان سالم بدر برد.
در یک شب پاییزی در رم، دو هزار سال پیش، امپراتور کلودیوس غذایی مفصل خورد که شامل قارچ مورد علاقهاش بود. چند ساعت بعد بهشدت بیمار شد، لرزید، استفراغ کرد، بهسختی نفس کشید و پیش از صبح مرد. دانشمندان قرن بیستم تأیید کردند آنچه برخی رومیان حدس میزدند درست بوده است: همسرش آگریپینا قارچ سمی را با غذای او مخلوط کرده بود.
این داستان برای نخستین نسل مأموران سیا الهامبخش شد.
یکی نوشت: «بیایید وارد فناوری ترور شویم. مؤثرترین روشهای کشتن را پیدا کنیم—مثل امپراتریس آگریپینا.»
قارچهای سمی مدتها شناخته شده بودند، اما پروژه گاتلیب آنها را جذابتر کرد. باورهای قدیمی میگفتند برخی قارچها توهم ایجاد میکنند. کشیشان اسپانیایی قرن شانزدهم گزارش داده بودند که بومیان مکزیک از آنها در مراسم مذهبی استفاده میکنند. این گزارشها توجه سیا را جلب کرد.
در اواخر ۱۹۵۲، مورس آلن درباره گیاهی به نام «پیوله» با اثر هیپنوتیک شنید و مأموری را برای جمعآوری نمونهها به مکزیک فرستاد. این مأمور علاوه بر نمونهها، داستانهایی درباره «قارچ جادویی» آورد—قارچی که بومیان آن را «گوشت خدا» مینامیدند.
آلن نوشت: «این قارچها توهم ایجاد میکنند… جادوگران از آنها برای اعتراف گرفتن، یافتن اشیای دزدیدهشده و پیشبینی آینده استفاده میکردند… ضروری است ویژگیهای این قارچ بررسی شود.»
گاتلیب نمونهها را تحلیل کرد و به دنبال شیمیدانی برای تحقیق بیشتر رفت. شرکت Parke, Davis جیمز مور را پیشنهاد داد. او پذیرفت.
مور بعداً گفت: «اگر فکر میکردم در طرحی از سوی افراد دیوانه شرکت میکنم، قبول نمیکردم.»
او فهمید که زوجی به نام گوردون و والنتینا واسون قبلاً در جستجوی این قارچ بودهاند. والنتینا به قارچها علاقهای وسواسی داشت. آنها سفرهای متعددی به مکزیک کردند و در نهایت زنی به نام ماریا سابینا را یافتند که از قارچ در آیینهای مذهبی استفاده میکرد.
در ۲۹ ژوئن ۱۹۵۵، او مراسمی برگزار کرد و برای نخستین بار به خارجیها قارچ داد.
او گفت: «من زنی هستم که عظمت را هدایت میکند…»
واسن تجربهای عمیق داشت: «ذهنم جدا شد… گویی دو بخش شدم…»
اما مور تجربهای ناخوشایند داشت: «سرد، گرسنه، بیمار… بیشتر گیجی بود تا توهم.»
با این حال، برای گاتلیب این سفر موفق بود، چون نمونهها به دست آمد. سیا تحقیقات را محرمانه نگه داشت.
وقتی مجله Life مقاله واسن را منتشر کرد، موجی از توجه عمومی ایجاد شد. اما گاتلیب هدف دیگری داشت: استفاده از این قارچها بهعنوان ابزار جنگ مخفی.
او این قارچ را همانطور میدید که LSD را میدید: یک سلاح.
با تثبیت کنترل گاتلیب بر قلمرو پنهان خود، او جایگاهش را بهعنوان یکی از قدرتمندترین آمریکاییهای ناشناخته مستحکمتر کرد. با این حال، در داخل سیا همچنان یک غریبه باقی ماند. یکی از دلایل، پیشینهاش بود. بسیاری از افسرانی که سیا را در سالهای اولیه هدایت میکردند، با فرهنگ رفاقتهای مردانه و مصرف الکل که جهان بسته و خودیِ آنها را تعریف میکرد، کاملاً راحت بودند. گاتلیب نه میتوانست به این جهان نفوذ کند و نه تمایلی به این کار داشت. وقتی با افسران خارج از MK-ULTRA صحبت میکرد، اغلب درباره فواید شیر بز موعظه میکرد. بهجای همراهی با آنها پس از ساعات کاری، به همسر، فرزندان و کلبهاش در جنگلهای ویرجینیا پناه میبرد.
او سالها بعد به یاد آورد: «در طول دهه ۱۹۵۰ و مدتی پس از آن، سازمان محیط چندان خوشایندی برای یهودیان و اقلیتهای نژادی نبود. کسانی که واقعاً استخدام میشدند یا در عملیاتها شرکت داشتند، خیلی زود یاد میگرفتند که هنگام مطرح شدن برخی مسائل، سرشان را پایین نگه دارند.»
دلیل دیگر فاصله گاتلیب از افسران افسانهای آن دوران از جمله چهرههایی مانند دالس، هلمز، ویزنر و انگلتون در ماهیت کار او بود. آنها کار متعارف عملیات مخفی را انجام میدادند: جاسوسی از دشمنان و تلاش برای تضعیف یا نابودی آنها. اما گاتلیب در سطحی بالاتر کار میکرد. اگر میتوانست راهی برای کنترل ذهن انسان پیدا کند، همه عملیاتهای دیگر سیا، حتی موفقیتهای بزرگی مانند سرنگونی دولتها در ایران و گواتمالا نئز بیاهمیت میشدند.
تا سال ۱۹۵۷، گاتلیب چهار سال فشرده را صرف هدایت MK-ULTRA کرده بود. از زندان فدرال آتلانتا تا «خانههای امن» در نیویورک و سانفرانسیسکو و تا مؤسسه آلن مموریال در مونترال، «زیرپروژههای» او در اوج فعالیت بودند. اما دوران پیشگامی او رو به پایان بود. او به چهلسالگی نزدیک میشد. گزارشی از سوی بازرس کل سیا درباره فعالیتهای MK-ULTRA او نشان داد که «برخی از این فعالیتها از نظر حرفهای غیراخلاقی تلقی میشوند و در برخی موارد به مرز غیرقانونی بودن نزدیک میشوند.» او که همیشه بیقرار بود، تصمیم شغلی غیرمنتظرهای گرفت.
در طول سالهای سفر، گاتلیب با بسیاری از مأموران سیا در ایستگاههای خارجی آشنا شده بود. در اوایل ۱۹۵۷ تصمیم گرفت خودش یکی از آنها شود. او سمت ریاست بخش شیمیایی خدمات فنی را ترک کرد، سمتی را که از زمان تأسیس در اختیار داشت و سپس چند ماه آموزش برای تبدیل شدن به افسر میدانی را آغاز کرد. پس از پایان آموزش، بههمراه همسر و چهار فرزندش به مونیخ نقل مکان کرد. او آلمانی صحبت میکرد، از سفرهای مرتبط با بازجوییهای MK-ULTRA با کشور آشنا بود و در شبکه سیا دوستانی داشت.
طبق یکی از تاریخنگاریهای سیا: «گاتلیب میخواست هنرهای سیاه خود را در کار میدانی به کار بگیرد، بنابراین درخواست مأموریت خارج از کشور بهعنوان افسر عملیات داد. پس از آنکه دهها رئیس پایگاه از پذیرش او خودداری کردند، ویلیام هود، رئیس پایگاه مونیخ، اجازه داد او برای مدتی به آنجا بیاید. او بهعنوان افسر عملیات، GS-16، به مونیخ رفت.» جان شروود، یکی از افسران سیا، گفت که با او دوست شد و خانوادههایشان زمان زیادی را با هم گذراندند. بعدها شروود گفت: «باید میفهمیدم که او در حال استفاده از انسانهای بیگناه در آزمایشهای سیا است، اما فکر میکردم او یک مرد خانواده واقعی است. ما با هم کوهنوردی میرفتیم.»
ایستگاه سیا در مونیخ یک مرکز فرماندهی جنگ سرد بود. از آنجا مأموران صدها جنگجوی پارتیزان را به مأموریتهای کماندویی محکوم به شکست پشت پرده آهنین میفرستادند و عملیاتهای متعددی علیه اتحاد شوروی انجام میدادند. مونیخ همچنین پایگاه رادیو اروپای آزاد و رادیو آزادی بود. سازمان اطلاعات خارجی آلمان به ریاست راینهارد گهلن نیز در نزدیکی آنجا مستقر بود. این تمرکز منابع اطلاعاتی، تبعیدیان ضدشوروی را جذب میکرد و مأموران کمونیست آنها را تعقیب میکردند.
در شامگاه ۱۲ اکتبر ۱۹۵۷، تنها چند هفته پس از ورود گاتلیب به مونیخ، یک رهبر تبعیدی اوکراینی به نام لو رِبِت در خیابان جان داد. پزشکان علت را حمله قلبی اعلام کردند. بعدها یک مأمور شوروی اعتراف کرد که او را با اسلحهای ویژه که گاز سمی سیانید را آزاد میکرد کشته است و این دقیقاً نوع همان سلاحی بود که گاتلیب میتوانست طراحی کند.
نویسنده جان لوکاره بعدها نوشت: «مونیخ، مانند هامبورگ، یکی از پایتختهای پنهان جاسوسی اروپا بود… گاهوبیگاه رسواییهایی رخ میداد… این جامعه نامرئی مانند یک فاحشهخانه اطلاعاتی بود.»
اسناد رسمی درباره کار گاتلیب در مونیخ منتشر نشدهاند. اما سالها بعد، مجله Der Spiegel گزارشی منتشر کرد که نشان میداد در سال ۱۹۵۸ زمانی که گاتلیب در مونیخ بود، مقامات ضدجاسوسی آلمان به صدر اعظم آدناور اطلاع داده بودند که مأموران سیا افراد را بدون اطلاع مقامات آلمانی بازداشت، زندانی و بازجویی میکنند. آدناور این موضوع را نادیده گرفت.
طبق یک گزارش: «او دو سال در پوشش کار کرد و مأموران خارجی را هدایت میکرد… در یک مورد، به بازجویی یک شیمیدان فراری از آلمان شرقی کمک کرد و در یک جلسه توانست صحت گفتههای او را اثبات کرده و یک سیستم نوشتار مخفی را کشف کند.»
در سال ۱۹۵۸، گاتلیب از پایگاه خود در مونیخ دو سفر خارجی انجام داد. یکی از آنها برای تفریح بود: او همسرش را به پاریس برد. همچنین برای مدتی به واشنگتن و مقر سیا بازگشت. در آنجا، همانطور که اغلب از افسران باتجربه خواسته میشد، از او خواستند برای گروه تازهواردان سخنرانی کند. یکی از آنها سالها بعد به یاد آورد: «او سخنران خیلی پرهیجانی نبود. اصلاً روی من تأثیر نگذاشت.»
او گفت: «وقتی در سال ۱۹۵۸ برای گروه ما سخنرانی کرد، همه ما او را فردی عجیب میدانستیم، کسی که خارج از چارچوب معمول است و کارهای عجیبی انجام میدهد. با خودم فکر کردم: امیدوارم هیچوقت کاری با این آدم نداشته باشم. او را نوعی آدم عجیبوغریب میدانستند. اسمش را مسخره میکردند و به آن میخندیدند. حالوهوایش این بود: “اون دیوونه است.” او قطعاً یک افسر عملیات معمولی نبود. من خودم تصمیم گرفتم هرگز با او سر و کاری نداشته باشم. کارهایی که انجام میداد آنقدر خارج از عرف بود که معمولاً او را خارج از دایره قابل قبول میدانستند…»
او ادامه داد: «به شما گفته میشود کشورتان میخواهد این کار فوقمحرمانه را انجام دهید. وظیفه شما نیست که بپرسید این کار خوب است یا نه. وظیفه شما این است که آن را توسعه دهید. گاتلیب در سلسلهمراتب بالا رفت، نه با زیر سؤال بردن دستورات، بلکه با تلاش برای پیدا کردن راهی برای انجام آنچه از او خواسته شده بود… ما میدانستیم چیزی درباره آزمایشهای الاسدی در جریان است. یادم نمیآید هرگز سندی دیده باشم، اما این موضوع بهنوعی بهتدریج به گوش میرسید.»
او افزود: «او یک مامور عملیات نبود. او یک دانشمند بود، مثل کسانی که بمب اتم را ساختند. اگر به آنها گفته میشد که این بمب قرار است روی یک جمعیت غیرنظامی در ژاپن انداخته شود، احتمالاً برخی اعتراض میکردند. اما بسیاری فکر میکردند فقط دارند یک توانایی ایجاد میکنند که ممکن است استفاده شود یا نشود. آنها کار فنی خودشان را ادامه دادند.»
او مردی بسیار کمحرف بود، نوعی مرد خاکستری. یک ساعت پس از دیدنش، ممکن بود در میان جمعیت دیگر نتوانید او را تشخیص دهید. او آنقدر یک دانشمند انتزاعی و دور از واقعیتهای عملی زندگی بود که سخت میشد او را جدی گرفت. با این حال، نمیشد کاملاً نادیدهاش گرفت.
گاتلیب دو سال در ایستگاه مونیخ کار کرد. در سال ۱۹۵۹، به شغلی جدید در مقر سیا بازگشت که برای او ایجاد شده بود: «مشاور علمی» ریچارد بیسل، معاون مدیر عملیات. بیسل بهدنبال راههایی برای استفاده مؤثرتر از عوامل شیمیایی و بیولوژیک در عملیاتهای مخفی بود. ترکیب تخصص فنی و تجربه میدانی گاتلیب او را برای مرحله بعدی حرفهاش آماده کرده بود.
در همان زمانی که او دوباره در حال تطبیق با زندگی در ایالات متحده بود، دنیای مخفیاش با انتشار رمانی پرفروش به نام «کاندیدای منچوریایی» دچار شوک شد. این رمان داستان گروهی از سربازان آمریکایی در کره را روایت میکند که به دست کمونیستها اسیر میشوند، به پایگاهی مخفی در منچوری منتقل میشوند، «شستوشوی مغزی» داده میشوند و سپس برای انجام ترور سیاسی به آمریکا بازگردانده میشوند. در این مورد، تخیل از واقعیت عقبتر بود. گاتلیب هیچ مدرکی نیافته بود که نشان دهد تلقین پساهیپنوتیک، فراموشی القاشده یا هر شکل دیگری از «شستوشوی مغزی» واقعاً وجود دارد. با این حال، آمریکاییها باور کرده بودند که اسیران جنگی که از کمونیسم تمجید میکردند یا به استفاده از سلاحهای بیولوژیک اعتراف میکردند، «شستوشوی مغزی» شدهاند. این امر باعث شد «کاندیدای منچوریایی» بسیار واقعی و ترسناک به نظر برسد. این رمان تخیل دوران جنگ سرد آمریکا را تسخیر کرد. گاتلیب و جنگجویان کنترل ذهن او اکنون در حال شکل دادن به همان دنیای خیالی بودند که زمانی خودشان را شکل داده بود.
در لندن قرن نوزدهم، یک مدل هنرمند زیبا ناگهان تحت کنترل مردی حیلهگر و یهودی قرار میگیرد که بهداشت را رعایت نمیکند. او این زن را از نامزد شایستهاش جدا میکند، خاطرات گذشتهاش را پاک میکند، او را با اینکه قبلاً نمیتوانست بخواند به یک خواننده بزرگ تبدیل میکند و معشوقهاش میشود. سلاح او قدرت خیرهکننده نگاهش است.
او در حالی که زن به خلسه فرو میرود، زمزمه میکند:
«در ذهن تو، در قلب تو، در روح تو، هیچچیز نیست جز سوِنگالی، سوِنگالی، سوِنگالی.»
تماشاگران شگفتزده میشوند.
یکی میگوید: «اینها میتوانند هر کاری بخواهند تو را وادار به انجامش کنند.»
دیگری پاسخ میدهد: «بله، و بعد تو را میکشند.»
داستان سوِنگالی نخستین بار در رمان بسیار محبوب «تریلبی» اثر جورج دو موریه روایت شد و سپس در فیلمهای مختلف، از جمله نسخه معروف سال ۱۹۳۲ با بازی جان بریمور، بازآفرینی شد. این داستانها بخشی از موجی بودند که مفهوم کنترل ذهن را در نیمه اول قرن بیستم به آمریکاییها معرفی کردند. این ایده جذابیتی بیپایان داشت. سوِنگالی چنان نماد دزد ذهن شد که نامش وارد زبان انگلیسی شد. فرهنگ لغتها «سوِنگالی» را چنین تعریف میکنند: کسی که «دیگری را دستکاری یا کاملاً تحت کنترل خود درمیآورد» یا «نفوذی مسحورکننده و سلطهگرانه، اغلب با هدفی شوم، اعمال میکند.»
این دقیقاً همان چیزی بود که گاتلیب میخواست باشد و انجام دهد. او سالها تلاش کرد راز این توانایی را پیدا کند که چگونه سوِنگالی میتواند ذهن انسان را در اختیار بگیرد. تخیل، در درون سیا و در فرهنگ عمومی، این باور را شکل داده بود که کنترل ذهن وجود دارد و میتوان آن را به دست آورد.
دو رویداد تاریخی، یکی محاکمه کاردینال میندزنتی در سال ۱۹۴۹ و دیگری رفتار اسرای آمریکایی در کره مقامات سیا را متقاعد کرد که کمونیستها به این راز دست یافتهاند. آنها گاتلیب را استخدام کردند تا همین راز را کشف کند. اما چرا باور داشتند چنین چیزی وجود دارد؟ بخشی از پاسخ در فرهنگ زمانه آنها نهفته است. آنها در دورهای رشد کردند که کنترل ذهن یک خیال فراگیر بود. نویسندگان به آن جذب میشدند و خوانندگان نیز. تخیل باعث شد آمریکاییها باور کنند راههایی برای تسخیر ذهن انسان توسط انسان دیگر وجود دارد.
ریشه این شیفتگی دستکم به سال ۱۸۴۵ بازمیگردد، زمانی که ادگار آلن پو داستان «حقایق در مورد پرونده آقای والدمر» را منتشر کرد، روایتی درباره مسمریسم که به شکل یک گزارش واقعی نوشته شده بود. در آن داستان، بیماری در حال مرگ به خلسه فرو میرود و هفت ماه در وضعیتی میان زندگی و مرگ باقی میماند. این داستان جنجال بزرگی به پا کرد. پو بعدها اعتراف کرد که داستان ساختگی بوده است، اما تأثیر عاطفی عمیقی گذاشت. الیزابت برت براونینگ نوشت که پو «نامحتملترین چیزهای وحشتناک را نزدیک و آشنا جلوه داده است.»
امبروز بیرس نیز به ایده کنترل ذهن جذب شده بود. در داستان سال ۱۸۹۰ او با عنوان «قلمرو غیرواقعی»، یک شعبدهباز از کلکته کل یک تماشاگران را در بالتیمور هیپنوتیزم میکند. او ادعا میکند روشی کشف کرده است که بر اساس آن «یک فرد بهطور خاص مستعد میتواند برای هفتهها، ماهها و حتی سالها در قلمرو غیرواقعی نگه داشته شود، تحت سلطه هرگونه توهم و خیالپردازی که عامل از زمان به زمان القا میکند.» چند سال بعد، بیرس گزارشی اولشخص با عنوان «هیپنوتیزمکننده» نوشت که در آن گفت «قدرتهای غیرمعمولی» به دست آورده و دوست دارد «خود را با هیپنوتیزم، ذهنخوانی و… نیروی اسرارآمیزی که به نام تلقین هیپنوتیکی شناخته میشود سرگرم کند.»
بیرس در پایان نوشت: «اینکه آیا میتوان از آن توسط فردی بد برای هدفی ناشایست استفاده کرد یا نه، نمیتوانم بگویم.»
ظهور سینما، خیالپردازیهای کنترل ذهن را به تودههای مردم رساند. یکی از نخستین فیلمهای بزرگ ترسناک، «کابینه دکتر کالیگاری»، داستان مجری شیطانیای را روایت میکند که میتواند انسانهای عادی را وادار به قتل کند. بعدها مشخص میشود که او مدیر یک کلینیک روانپزشکی است، دانشمندی نابغه که دانش خود را میتواند بهدلخواه برای خیر یا شر به کار گیرد. کالیگاری، همانطور که در پایان فیلم در دفترچهاش مینویسد، آموخته است که انسان «میتواند وادار شود اعمالی را انجام دهد که در حالت بیداری هرگز مرتکب نمیشد.»
نخستین فیلم مهم آمریکایی درباره کنترل ذهن، «گسلایت»، که در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، برای بازی اینگرید برگمن اسکار به ارمغان آورد. او نقش زنی را بازی میکند که همسرش از طریق آنچه دانشمندان MK-ULTRA آن را «محرومیت حسی» مینامند، ذهن او را کنترل میکند. همسر، با بازی چارلز بوایه، اراده او را میشکند؛ او را از خروج از خانه منع میکند، از دیگران جدا میسازد و شرایطی میآفریند که زن به سلامت عقل خود شک کند. این فیلم واژهای را نیز وارد روانشناسی رفتاری کرد: «گسلایتینگ». بر اساس یک تعریف: «گسلایتینگ نوعی دستکاری مداوم و شستوشوی مغزی است که باعث میشود قربانی به خود شک کند و در نهایت حس ادراک، هویت و ارزش خود را از دست بدهد. در بدترین حالت، گسلایتینگ بیمارگونه شکلی شدید از کنترل ذهن و سوءاستفاده روانی است.»
فیلم محبوب دیگری در همان دوره، داستانی از شرلوک هولمز با عنوان «زن سبز»، شکل متفاوتی از کنترل ذهن را به تصویر میکشد. در آن، موریارتی، نابغه جنایتکارنقشهای پیچیده میچیند: زنان را میکشد، از هر جسد انگشتی جدا میکند، آن را در جیب مردان ثروتمند میگذارد و آنها را متقاعد میکند که این نشانه گناه آنهاست، سپس از آنها اخاذی میکند. چگونه آنها را قانع میکند که قاتل هستند؟ هولمز مدتی سردرگم میشود، اما ناگهان به پاسخ میرسد: موریارتی قربانیانش را هیپنوتیزم کرده تا باور کنند مرتکب جنایت شدهاند، و همین آنها را به پرداخت باج وادار میکند. MK-ULTRA بهدنبال چیزی مشابه اما متفاوت بود: روشی که جاسوسان، خرابکاران و قاتلان را وادار کند باور کنند که بیگناهاند، در حالی که واقعاً مرتکب جرم شدهاند.
موجوداتی که به فرمان دیگران عمل میکنند، در داستانهای علمی-تخیلی نیز بسیار دیده میشوند. در نسخههای مختلف «دراکولا»، انتقال خون یا گیاه سیر باعث تغییر شخصیت قربانی میشود. هیولای معروف «فرانکنشتاین» از طریق الکترودهایی که در گردنش کار گذاشته شده کنترل میشود. داستانهای دیگر، کنترل ذهن را سلاحی در دست موجودات فرازمینی مهاجم نشان میدهند. در یک رمان کوتاه علمی-تخیلی سال ۱۹۳۶ با عنوان «دزدان مغز مریخ»، یکی از قربانیان با شگفتی میگوید: «آن پرنده پیر جمجمهام را باز کرد و یک مغز جدید در آن ریخت.»
این دقیقاً همان چیزی بود که گاتلیب و همکاران MK-ULTRA او میخواستند یاد بگیرند چگونه انجام دهند. ترسهای اغراقآمیزی که بر پایه رویدادهای واقعی شکل گرفته بود، آنها را متقاعد کرد که روان انسان را میتوان از بیرون کنترل کرد. داستانهایی که در کودکی و بزرگسالی خوانده بودند، این ترسها را واقعی جلوه داد. آنها در مرز مبهم میان خیال و واقعیت کنترل ذهن، نتوانستند این خیال را صرفاً محصول تخیل خلاق بدانند. آنچه تخیل میتوانست تصور کند، آنها باور داشتند دنیای مخفی میتواند به واقعیت تبدیل کند. MK-ULTRA تلاشی بود برای ساختن یک واقعیت جدید.
در آغاز نمایشنامه شکسپیر، «مکبث» و «بنکو» وقتی با سه جادوگر پیشگو روبهرو میشوند، از خود میپرسند: «آیا ما از آن ریشه دیوانهوار خوردهایم که عقل را به اسارت میگیرد؟» MK-ULTRA چیزی نبود جز جستوجو برای همان «ریشه دیوانه» دارو، معجون یا روشی که بتواند عقل را زندانی کند. علم به آنها میگفت چنین راهی وجود ندارد. اما تخیل خلاف آن را القا میکرد. گاتلیب و جنگجویان شیمیاییاش باور داشتند میتوانند یک افسانه دیرپا را به واقعیت تبدیل کنند. آنها، تحت تأثیر ترسهای جنگ سرد، به افسون تخیل گرفتار شدند.
شیفتگی عمومی به کنترل ذهن و «شستوشوی مغزی» در سالهایی که MK-ULTRA فعال بود به اوج رسید. در اواخر دهه ۱۹۵۰، بنا بر یک برآورد، بیش از دویست مقاله درباره این موضوعات در مجلاتی مانند Time و Life منتشر شد. بسیاری از آنها تحت تأثیر آثار ادوارد هانتر، مبلغ مرتبط با سیا، بودند. هانتر در کتابها و مقالاتش هشدار میداد که کمونیستها در حال آمادهسازی حملهای روانی هستند که آمریکاییها را به «انضباطی بدون تفکر و بردگیای شبیه ربات» دچار خواهد کرد. شبهدانشمندان دیگری نیز این هشدار را تکرار کردند. یکی از آنها ویلیام سارگانت، روانشناس بریتانیایی بود، او همان کسی است که فرانک اولسون تردیدهایش درباره آزمایشهای شدید را با او در میان گذاشته بود. کتاب او در سال ۱۹۵۷ با عنوان «نبرد برای ذهن» شرح جستوجوی مادامالعمرش برای «سریعترین و پایدارترین روش تغییر باورهای انسان» بود. نویسندگان معتبرتری مانند جورج اورول، آلدوس هاکسلی و آرتور کستلر نیز آثاری درباره جنبههای مختلف کنترل ذهن نوشته بودند. علم و ادبیات به یکدیگر خوراک میدادند تا یک خیال هولناک را تقویت کنند.
این شیفتگی، نسلی از نویسندگان در آمریکا و بریتانیا را در بر گرفت. رمان «تهاجم ربایندگان بدن» اثر جک فینی در سال ۱۹۵۴، حمله موجودات بیگانهای را توصیف میکند که میخواهند زمین را با جایگزین کردن انسانها با «افراد غلافی» که شبیه انسانها هستند اما تحت کنترلاند، تسخیر کنند. دو رمان دیگر که در سال ۱۹۶۲ منتشر شدند، این خیال را به مسیرهای متفاوتی بردند. در «پرتقال کوکی»، شخصیت اصلی که یک مجرم خشن است به وزارت کشور برده میشود، دارو دریافت میکند، روی صندلی بسته میشود و با چشمان باز نگه داشتهشده مجبور به تماشای فیلمهایی میشود که برای تغییر رفتارش طراحی شدهاند. در «پرونده ایپکرس»، دیپلماتهای بریتانیایی توسط مأموران شوروی ربوده میشوند و تحت شکنجههایی قرار میگیرند که شباهت قابلتوجهی به «هدایت روانی» دارد که اوِن کامرون در آزمایشهای MK-ULTRA در مونترال انجام میداد. در این رمان، نام «ایپکرس» در واقع یک مخفف است: القای رواننژندی از طریق بازتاب شرطی با استرس.
هر سه این رمانها بعدها به فیلمهای موفقی تبدیل شدند، اما هیچکدام به اندازه «کاندیدای منچوریایی» اثر ریچارد کاندون تأثیرگذار نبودند. هرچند ارزش ادبی آن محل بحث است، اما زمان انتشارش کاملاً مناسب بود. این کتاب به یکی از پرفروشترین آثار سال ۱۹۵۹ تبدیل شد. یکی از منتقدان آن را «ترکیبی وحشی، پرانرژی و بهطرز عجیبی خواندنی» توصیف کرد. این توصیف درست بود و حتی بیشتر: این اثر، پرخوانندهترین رمان درباره «شستوشوی مغزی» در تاریخ ایالات متحده شد. اگر کسی درباره قدرت هولناک این سلاح تردید داشت، یا حتی درباره وجود آن شک داشت حالا «کاندیدای منچوریایی» بهترین پاسخ بود.
طرح داستان ساده اما گیراست. یک واحد پیادهنظام در جنگ کره اسیر میشود و به آزمایشگاهی منتقل میشود که در آن دانشمندان کمونیست آزمایشهای کنترل ذهن انجام میدهند. در آنجا، سربازان بهگونهای برنامهریزی میشوند که باور کنند گروهبانشان جان آنها را نجات داده است. وقتی به آمریکا بازمیگردند، گزارشهای مثبت آنها باعث میشود او مدال افتخار بگیرد. اما آنها نمیدانند که کمونیستها او را برای تبدیل شدن به یک قاتل برنامهریزی کردهاند. مأموریتی که چنان عمیق در ذهن او کاشته شده که خودش هم از آن بیخبر است: پاسخ دادن به هر دستوری که از سوی کسی صادر شود که کارت «بیبی خشت» را به او نشان دهد. وقتی دستور نهایی میرسد، هولناک است: ترور یک نامزد ریاستجمهوری تا یک دیکتاتور طرفدار کمونیسم بتواند کنترل ایالات متحده را به دست گیرد.
آمریکاییها سالها پیش از انتشار «کاندیدای منچوریایی» داستانهایی درباره «شستوشوی مغزی» میخواندند. در آثار جدیای مانند The Lonely Crowd و The Organization Man، دانشمندان علوم اجتماعی پیشنهاد کرده بودند که ویژگیهای مهمی از زندگی آمریکایی، از جمله تبلیغات یا روانپزشکی شکلهایی از تلاش برای کنترل ذهن هستند. هنوز هیچکس خارج از سیا درباره MK-ULTRA چیزی نشنیده بود، اما این باور که توطئههای پنهانی در زیر سطح زندگی ملی وجود دارند، از پیش در حال گسترش بود. این امر کمک میکند توضیح دهیم چرا، به گفته منتقد تیموتی مِلی، «کاندیدای منچوریایی» جایگاهی مرکزی در ادبیات کنترل ذهن پیدا کرد.
ملی نوشت: «نظریه توطئه پس از جنگ بهشدت تحت تأثیر گسترش حوزه پنهان قرار دارد. سیاست خارجی ایالات متحده در دوران جنگ سرد حول یک تناقض بنیادی شکل گرفت: دفاع علنی از دموکراسی در برابر استفاده از راهبردها و نهادهای مخفی که خارج از نظارت و کنترل عرصه عمومی دموکراتیک عمل میکردند. این ناسازگاری، این راز آشکار که سیاست آمریکا بهطور فزایندهای به ابزارهای غیردموکراتیک و پنهان متکی است را بهطور قابلتوجهی به بدبینی نسبت به دولت دامن زد و ترس از شستوشوی مغزی را به سمت اهداف داخلی هدایت کرد.»
فیلمی بر اساس «کاندیدای منچوریایی» با بازی آنجلا لنزبری و فرانک سیناترا در سال ۱۹۶۲ ساخته شد و این ترسها را تشدید کرد. با این حال، معدود افرادی که واقعاً درگیر پژوهشهای کنترل ذهن بودند، دریافتند که این اثر خیلی دیر منتشر شده است. درست در همان زمانی که تودههای آمریکایی سرانجام به این باور میرسیدند که «شستوشوی مغزی» نهتنها واقعی بلکه تهدیدی فوری است، سیدنی گاتلیب و همکارانش در MK-ULTRA به نتیجهای کاملاً مخالف رسیده بودند.
روانشناس سیا، جان گیتینگر، بعدها گفت: «تا سالهای ۱۹۶۱ و ۱۹۶۲، حداقل برای من ثابت شده بود که آنچه “شستوشوی مغزی” نامیده میشود—بهعنوان نوعی ابزار اسرارآمیز که در آن از داروها یا شرایط تغییردهنده ذهن استفاده میشود—وجود ندارد. فیلم “کاندیدای منچوریایی” ما را برای مدت طولانی به عقب برد، چون چیزی غیرممکن را قابلباور نشان داد… اما تا سالهای ۱۹۶۲ و ۱۹۶۳، به این نتیجه کلی رسیدیم که “شستوشوی مغزی” در واقع بیشتر فرآیندی است از منزوی کردن انسان، قطع ارتباط او با دیگران، قرار دادن او تحت فشار طولانی در شرایط بازجویی و اینکه میتوان از این طریق هر تغییری ایجاد کرد، بدون نیاز به ابزارهای اسرارآمیز.»
داستانهای تخیلی، MK-ULTRA را پیشبینی و تغذیه کردند. روایتهایی درباره «شستوشوی مغزی»، که محدود به علم یا هیچ چیز جز تخیل خلاق نبودند، ذهن آمریکاییها را تسخیر کردند و بسیار فراتر از آن چیزی رفتند که دانشمندان سیا توانستند کشف کنند. با این حال، خودِ وجود MK-ULTRA نشان میداد که حتی بسیاری از عجیبترین خیالپردازیها درباره تحقیقات مخفی دولتی در زمینه کنترل ذهن، به واقعیت نزدیک بودهاند. همین امر باعث شد ذهنیت پارانوئید بیشازپیش منطقی به نظر برسد.
پایان فصل نهم