فصل ۶: هیچ‌گونه مداخله‌ای در این پروژه، یعنی ام‌کی-اولترا، مجاز نیست

قفس پرنده ای را به هوا می اندازد و قفس ناگهان در هوا ناپدید می‌شود، همراه با پرنده‌ای که درون آن است. گل‌های پژمرده در دستانش به ناگهان شکوفا می‌شوند. دستمال کاغذی را تکه‌تکه کرده و به هوا پرتاب می کند و تکه‌ها را همانطور که در هوا پخش و پلا شده اند باز می بینی که در حالی که به سمت زمین شناور هستند، دوباره به هم متصل می‌شوند. زیتون‌ها به حبه‌های قند تبدیل می‌شوند. 

جان مالهالند John Mulholland تماشاگران را در ده‌ها کشور مبهوت و شگفت‌زده کرد. پس از مرگ هری هودینی Harry Houdini، استادش، مالهالند به مشهورترین شعبده‌باز آمریکا تبدیل شد. جمعیت فراوانی در تالارهای بزرگ مانند رادیو سیتی موزیک هال جمع می‌شدند تا کارهای غیرممکن او را تماشا کنند. بزرگان جامعه او را استخدام می‌کردند تا مهمانان را در مهمانی‌های خصوصی شگفت‌زده کند. حلقه‌ی دوستان و تحسین‌کنندگان او شامل اورسن ولز Orson Welles، جین هارلو Jean Harlow، دوروتی پارکر Dorothy Parker، هارولد لوید Harold Lloyd، جیمی دورنتی Jimmy Durante و ادی کانتور Eddie Cantor بود. او برای بیش از بیست سال سردبیر «اسفینکس Sphinx» (ابوالهول) بود، یک مجله‌ی تخصصی برای جادوگران، شعبده‌بازان و تردستان. کتابخانه‌ی او در این زمینه‌ها و موضوعات مرتبط، شامل بیش از شش هزار جلد کتاب بود. پس از مرگ او، دیوید کاپرفیلد شعبده‌باز آن را خرید.

مالهالند خودش نزدیک به دوازده کتاب نوشت، با عناوینی چون «هنر توهم» و «سریع‌تر از چشم». او برای پادشاه رومانی، سلطان سولو Sulu و النور روزولت Eleanor Roosevelt اجرا کرد. هنگامی که مشغول نوشتن یا اجرا نبود، خود را وقف افشای احضارکنندگان ارواح و رمالان کلاهبردار می‌کرد، که این کار را اغلب با برملا کردن دراماتیک ترفندهای آن‌ها انجام می‌داد. تسلط او بر تکنیک و حرکت در دنیای شعبده‌بازی بی‌نظیر بود.

هزاران نفری که به مالهالند پول می‌دادند تا آن‌ها را مبهوت و شاد کند، تنها تحسین‌کنندگان او نبودند. در ۱۳ آوریل ۱۹۵۳ روزی که ام‌کی-اولترا رسماً به جریان افتاد، سیدنی گاتلیپ  در نیویورک بود تا با او ملاقات کند. این یک همکاری فوق‌العاده و از پیش طراحی‌شده بود. تیم گاتلیپ  می‌دانستند که چگونه سموم را ترکیب کنند و آن‌ها را به صورت قرص، کپسول، اسپری، پودر و قطره متمرکز سازند. مأموران بی‌باک سیا یا مأموران نفوذی آن‌ها می‌توانستند یکی از این سموم را به نزدیکی یک هدف برسانند. چالش نهایی همچنان باقی بود: آموزش مأموران برای خوراندن سم.

مالهالند استاد چیزی بود که خودش آن را «روانشناسی فریب» می‌نامید. او همچنین از این واقعیت رنج می‌برد که تب روماتیسمی او را از خدمت سربازی در جنگ جهانی اول محروم کرده بود. در میان نوشته‌های او، شرح حال شعبده‌بازانی وجود دارد که از مهارت‌های خود برای خدمت به کشورهایشان استفاده کردند، از جمله ژان اوژن Jean-Eugène و روبر-هودین Robert-Houdin، که با متقاعد کردن قبایل به اینکه جادوی فرانسوی قوی‌تر از جادوی آن‌هاست به سرکوب شورش در الجزایر کمک کرد، و جاسپر ماسکلین Jasper Maskelyne، که توهمات بزرگی را برای پنهان کردن موقعیت نیروهای بریتانیایی در شمال آفریقا در طول جنگ جهانی دوم طراحی کرد. مالهالند مشتاق راهی برای انجام خدمت میهن‌پرستانه بود. گاتلیپ  این راه را به او داد.

یکی از دوستانش سال‌ها بعد به یاد می‌آورد: «جان یک آمریکایی بود و کشورش را دوست داشت، و این واقعیت که او برای یک آژانس اطلاعاتی که توسط دولت ما اداره می‌شد کار می‌کرد، او را بسیار مفتخر می‌ساخت. او بله را گفت چون دولتش از او این را خواسته بود.»

در طول ملاقاتش با گاتلیپ ، مالهالند موافقت کرد که به مأموران سیا آموزش دهد چگونه توجه قربانیان را منحرف کنند تا بتوان بدون اینکه کسی متوجه شود، به آن‌ها دارو خورانده شود. گاتلیپ  بعدها گفت: «علاقه‌ی ما به کارهای تردستی، به هنر رساندن مخفیانه یا برداشتن [چیزی] بود. کسانی که آموزش دیدند در آن بسیار ماهر شدند. از برخی جهات، این آموزش یک تسکین خوشایند از مسائل جدی‌تر بود.»

گاتلیپ  همچنین از مالهالند خواست تا نوشتن کتابچه‌ای راهنما را بررسی کند که در آن «کارهای تردستی» برای مأمورانی که قادر به شرکت در جلسات آموزشی در نیویورک یا واشنگتن نبودند، مدون شود. چند روز بعد، مالهالند نوشت که او به «موضوعاتی که بحث کردیم به طور جدی فکر کرده است» و می‌خواهد کار را ادامه دهد.

در این گزارش و سایر گزارش‌ها به گاتلیپ ، مالهالند از یک سری واژه‌های کنایه‌ای و ملایم استفاده کرد. مأموران سیا «اجراکنندگان» یا «اپراتورها» بودند، سمومی که باید با آن‌ها کار می‌کردند «مواد» نام داشتند، قربانی را یک «تماشاگر» می نامیدند و عمل مسموم کردن یک «پروسه» یا «شعبده» نامیده می‌شد. کتابچه‌ی راهنمای او، نمایش روی صحنه‌ی یک شعبده‌باز را که برای فریب دادن تماشاگرانی که پول می‌دادند تا فریب بخورند طراحی شده بود، با دنیای عملیات مخفی تطبیق می‌داد، جایی که فریب برای اهداف تاریک‌تری بود.

گاتلیپ  پس از دریافت این نامه، یادداشتی برای پرونده‌ی خود نوشت و معامله‌ای را که انجام داده بود توصیف کرد. مالهالند «در قالب یک کتابچه‌ی راهنمای موجز، تا حد امکان اطلاعات مربوطه را در زمینه‌های شعبده‌بازی، آن‌طور که در فعالیت‌های مخفی کاربرد دارد، تولید خواهد کرد… به نظر می‌رسد آقای مالهالند برای اجرای این مطالعه بسیار واجد شرایط است. او یک اجراکننده‌ی موفق در تمام اشکال تردستی است و علاوه بر این، روانشناسی فریب را مطالعه کرده است.»

یک مورد در پیشینه‌ی شخصی مالهالند ممکن بود منجر به سوءظن به «انحراف» شود و از استخدام او جلوگیری کند. در سال ۱۹۳۲ او با زنی ازدواج کرد که هشت سال به او ابراز عشق کرده بود، اما به این شرط که او رابطه‌ی مداوم خود را با یک دوست‌دختر قدیمی دیگر بپذیرد. همسرش موافقت کرد و بعدها توضیح داد که مالهالند «آن‌قدر مرد بود که عشق یک زن نمی‌توانست او را راضی کند.» تعداد کمی در سیا این‌قدر روشنفکر بودند. پل گاینور Paul Gaynor، مدیر کارکنان تحقیقات امنیتی، در یادداشتی در مورد «تمایلات جنسی» مالهالند هشدار داد. او هشدار داد که این فرد که که هیچ تلاشی برای پنهان کردن این رابطه  زناشویی غیرمتعارف خودش نمی‌کند، برای شغل پیشنهادی واجد شرایط نیست، اما با این حال، در آن شرایط، گاتلیپ  و آلن دالس که اولی  یک فرد کاملاً منزوی با عادات شخصی غیرعادی خود بود و دیگری یک زناکار بی‌وقفه، ترجیح دادند توصیه او را نادیده بگیرند.

در ۵ مه، مالهالند نامه‌ای با تایپ تمیز دریافت کرد که به او اطلاع می‌داد پیشنهاد کتابش پذیرفته شده است. سربرگ نامه نام «شرکت همکاران چمروفیل Chemrophyl Associates» را داشت، یک صندوق پستی را به عنوان آدرس ذکر کرده بود و توسط شخصی به نام شرمن گریفورد Sherman Grifford امضا شده بود. این یک پنهان‌کاری ساده بود، قطعاً پنهان‌کاری‌ای که مالهالند می‌توانست به آن پی ببرد. نام شرکت ساختگی به راحتی قابل رمزگشایی بود: Chemrophyl Associates (همکاران چمروفیل). نام مستعار گاتلیپ  نیز همین‌طور بود، که برای آن از حروف اول نام خود استفاده کرده بود.

او نوشت: «پروژه‌ای که در نامه‌ی خود در تاریخ ۲۰ آوریل خطوط کلی آن را ترسیم کردید توسط ما تأیید شده است، و بدین وسیله به شما اجازه داده می‌شود تا سقف ۳,۰۰۰ دلار در شش ماه آینده برای اجرای این کار هزینه کنید. لطفاً رسید ضمیمه شده را امضا کرده و برای من بازگردانید.»

پس از اتمام این تشریفات، از مالهالند خواسته شد تعهدنامه‌ای را امضا کند و تایید کند که وارد یک «رابطه‌ی محرمانه» می‌شود و «هرگز اطلاعات یا دانش ذکر شده در بالا را با کلمه، رفتار یا هر وسیله‌ی دیگری فاش نخواهد کرد، منتشر نخواهد کرد و آشکار نخواهد ساخت، مگر اینکه به طور خاص مجاز به انجام این کار باشد.» او موافقت کرد. این تعهدنامه توسط معاون گاتلیپ ، شیمیدانی به نام رابرت لشبروک Robert Lashbrook، امضا شد.

مالهالند شروع به لغو قرارهای ملاقات و به تعویق انداختن کارهای نویسندگی مستقل خود کرد. او حتی شغل دیرینه‌ی خود به عنوان سردبیر مجله‌ی «اسفینکس» را رها کرد. این به او اجازه داد تا روی تبدیل کردن تسلط خود بر شعبده‌بازی به ابزاری برای جاسوسان تمرکز کند.

با نزدیک شدن به مهلت مقرر، مالهالند پیش‌نویس کتابچه‌ی راهنمای خود را همراه با نامه‌ای به «شرمن گریفورد» ارسال کرد و گفت که مایل است آن را بیشتر اصلاح کند.

او نوشت: «شرمن عزیز، این یادداشتی در رابطه با گسترش کتابچه‌ی راهنمای ترفندها است. کتابچه‌ی راهنما در وضعیت فعلی شامل پنج بخش زیر است: ۱. پایه‌های اساسی برای اجرای موفقیت‌آمیز ترفندها و پیش‌زمینه‌ی اصول روانشناختی که این ترفندها بر اساس آن‌ها عمل می‌کنند. ۲. ترفندها با قرص‌ها. ۳. ترفندها با جامدات فله و پودری. ۴. ترفندها با مایعات. ۵. ترفندهایی که به وسیله‌ی آن‌ها اشیاء کوچک را می‌توان به طور پنهانی به دست آورد… کتابچه‌ی راهنما به دو بخش دیگر نیاز دارد… من معتقدم که برای طراحی درست تکنیک‌ها و ابزارهای مورد نیاز و توصیف آن‌ها به صورت مکتوب، به ۱۲ هفته کاری زمان نیاز است.»

گاتلیپ  پاسخ داد که این ایده‌ها «به نظر ما عالی می‌رسند.» سپس یادداشتی به رئیس رسمی خود، ویلیس «گیب» گیبونز Willis “Gib” Gibbons، رئیس کارکنان خدمات فنی نوشت و گزارش داد که «تحت یک زیرپروژه قبلی (زیرپروژه‌ی ۴)، کتابچه‌ی راهنمایی توسط آقای مالهالند تهیه شد که به کاربرد هنر شعبده‌باز در فعالیت‌های مخفی مانند رساندن مواد مختلف به سوژه‌های ناخواسته می‌پردازد… زیرپروژه‌ی ۱۹ شامل آماده‌سازی دو بخش اضافی برای کتابچه‌ی راهنما خواهد بود. این بخش‌ها عبارتند از (۱) روش‌ها و تکنیک‌های اصلاح‌شده یا متفاوت برای استفاده در صورتی که اجراکننده یک زن باشد، و (۲) روش‌ها و تکنیک‌هایی که می‌توانند در مواردی استفاده شوند که دو یا چند نفر بتوانند با هم همکاری کنند.»

در طول سال بعد، مالهالند چندین پیش‌نویس از کتابچه‌ی راهنمای خود را تولید کرد که آن را «برخی کاربردهای عملیاتی هنر فریب» نامید. او در مقدمه نوشت: «هدف از این مقاله آموزش خواننده است تا بتواند کارهای مختلفی را به صورت پنهانی و غیرقابل شناسایی انجام دهد. به طور خلاصه، در اینجا دستورالعمل‌های فریب آمده است.»

تصور می‌شد این کتابچه‌ی راهنما گم یا نابود شده است. یک نسخه به طور غیرمنتظره‌ای در سال ۲۰۰۷ پیدا شد، که آن را به تنها سند کامل ام‌کی-اولترا تبدیل کرد که به صورت دست‌نخورده باقی مانده است. این کتاب با عنوانی مناسب منتشر شد: «کتابچه‌ی راهنمای رسمی ترفند و فریب سیا». همانند هر چیزی که مالهالند برای سیا نوشت، این کتاب نیز با زبان صحنه‌ی نمایش ارائه شده است، به طوری که حتی اگر به دست افراد اشتباهی می‌افتاد، ممکن بود به عنوان یک کتابچه‌ی راهنما برای اجراکنندگان به نظر برسد، نه مسموم‌کنندگان.

مالهالند در کتابچه‌ی راهنمای خود و در جلسات آموزشی مأموران سیا، بر یک اصل تأکید داشت. بر خلاف کلیشه‌ی رایج، او اصرار داشت که دست سریع‌تر از چشم نیست. مالهالند آموزش می‌داد که کلید ترفندهای شعبده‌بازی حرکت سریع دست نیست، بلکه منحرف کردن توجه است تا دست بتواند کار خود را انجام دهد. هنگامی که یک «اجراکننده» این اصل را درک می‌کرد، او می‌توانست یاد بگیرد که چگونه بدون شناسایی، سم را بخوراند.

کتابچه‌ی راهنمای مالهالند استفاده از «انحراف مسیر توجه» را توضیح می‌دهد، از جمله راه‌هایی که یک مأمور می‌تواند قرصی را در نوشیدنی قربانی بیندازد در حالی که با روشن کردن سیگارش توجه او را منحرف می‌کند. این کتاب می‌گوید چگونه کپسول‌ها را می‌توان در کیف پول، دفترچه یادداشت یا پدهای کاغذی پنهان کرد و سپس از آن‌ها خارج نمود؛ چگونه سم را می‌توان در یک انگشتر پنهان کرد؛ چگونه پودرهای سمی را می‌توان از محفظه‌ی پاک‌کنِ یک مداد مغزی پخش کرد؛ چگونه مأموران زن می‌توانند سم را در منجوق‌های گل‌دوزی پنهان کنند و «از دستمال به عنوان ماسکی برای ظرف مایع استفاده کنند»؛ و چگونه، به لطف پیشرفت فناوری آیروسل (افشانه)، امکان‌پذیر شده بود که «مایع را روی یک ماده جامد مانند نان اسپری کرد، بدون اینکه عمل یا نتیجه‌ی آن جلب توجه کند.»

گاتلیپ  مجموعه‌ی چشمگیری از سموم را جمع‌آوری کرده بود. با این کتابچه‌ی راهنما، مالهالند راه‌هایی را برای رساندن آن‌ها به او داد. او تکنیک‌های بسیار پیشرفته‌ی شعبده‌بازی روی صحنه را به ابزارهایی برای عملیات مخفی تبدیل کرد.

جان مک‌لافلین، معاون سابق مدیر سیا که خودش یک شعبده‌باز آماتور بود، در مقدمه‌ای بر کتاب «کتابچه‌ی راهنمای رسمی ترفند و فریب سیا» نوشت: «این واقعیت که از او خواسته شده بود به چنین چیزهایی فکر کند، نمادی از یک لحظه‌ی منحصربه‌فرد در تاریخ آمریکا است. رهبران آمریکا در اوایل جنگ سرد احساس می‌کردند که کشور به طور وجودی توسط دشمنی تهدید می‌شود که به نظر می‌رسید هیچ اصول اخلاقی ندارد. نوشته‌های مالهالند در مورد خوراندن قرص‌ها، معجون‌ها و پودرها تنها یک نمونه از تحقیقاتی بود که در آن زمان در زمینه‌های متنوعی مانند شستشوی مغزی و روانشناسی ماوراء‌الطبیعه انجام می‌شد. بسیاری از این تلاش‌ها که امروز عجیب به نظر می‌رسند، تنها در چارچوب آن زمان قابل درک هستند.»

یک انسان چقدر ال‌اس‌دی می‌تواند مصرف کند؟ گاتلیپ می‌خواست این را بداند. او فکر می‌کرد آیا ممکن است یک نقطه‌ی فروپاشی وجود داشته باشد، دوزی آن‌قدر بزرگ که ذهن را متلاشی کند و هوشیاری را از بین ببرد، و خلائی بر جای بگذارد که در آن تکانه‌های جدید یا حتی یک شخصیت جدید کاشته شود؟

برای یافتن پاسخ به این سوال او نیازمند آزمایش‌های بیشتری بود. گاتلیپ  به زودی پس از راه‌اندازی ام‌کی-اولترا، پزشکی را برای انجام آن‌ها پیدا کرد: هریس ایزابل Harris Isbell، مدیر تحقیقات در مرکز تحقیقات اعتیاد در لکسینگتون Lexington، در ایالت کنتاکی. این مرکز رسماً یک بیمارستان بود، اما بیشتر شبیه یک زندان عمل می‌کرد. اداره‌ی زندان‌ها همراه با خدمات بهداشت عمومی آن را مدیریت می‌کردند. بیشتر زندانیان، آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار از حاشیه‌ی جامعه بودند. در صورت سوءاستفاده، احتمال کمی وجود داشت که آن‌ها شکایت کنند. این امر آن‌ها را به سوژه‌های خوبی برای آزمایش‌های مخفیانه‌ی دارو تبدیل می‌کرد.

ایزبل آزمایش‌های «سرم حقیقت» را برای دفتر تحقیقات نیروی دریایی انجام داده بود و درباره‌ی ال‌اس‌دی کنجکاو بود. در دنیای کوچک او، علاقه‌ی سیا به ال‌اس‌دی یک راز آشکار بود. در اوایل سال ۱۹۵۳ او در نامه‌ای پرسید آیا آژانس می‌تواند «مقدار نسبتاً زیادی از این دارو را برای مطالعه‌ی اثرات ذهنی و سایر اثرات دارویی ناشی از مصرف مزمن دی‌اتیل‌آمید اسید لیزرژیک diethyl-amide of lysergic acid» در اختیار او قرار دهد.

آن درخواست توجه گاتلیپ  را جلب کرد. ایزابل علاقه‌ی شدیدی به داروهای روان‌گردان را با منبع آماده‌ای از زندانیان و تمایل به استفاده از آن‌ها به عنوان سوژه‌های تحقیقاتی ترکیب کرده بود. این امر او را به یک پیمانکار ایده‌آل برای پروژه ام‌کی-اولترا تبدیل می‌کرد. در یکی از روزهای ماه جولای در سال ۱۹۵۳، گاتلیپ  با او در لکسینگتون ملاقات کرد. آن‌ها معامله‌ای انجام دادند. گاتلیپ  ال‌اس‌دی و هر بودجه‌ای را که لازم بود تأمین می‌کرد. ایزبل آزمایش‌ها را طراحی و اجرا می‌کرد، سوژه‌ها را فراهم می‌نمود و گزارش‌ها را ثبت می‌کرد.

گاتلیپ  با رعایت دقیق پروتکل بوروکراتیک، این معامله را با مافوق‌های ایزابل هماهنگ کرد. او بعدها نوشت که به شیوه‌ای امن، آن‌ها را از «علاقه و حمایت ما از برنامه‌ی تحقیقاتی دکتر هریس ایزابل… و حمایت مالی ما از آن» مطلع کرده است. او هیچ جزئیاتی از «برنامه‌ی تحقیقاتی» به آن‌ها نداد. آن‌ها هم هیچ جزئیاتی نخواستند. گاتلیپ  در گزارش خود به محض اینکه دکتر ویلیام سبرل William Sebrell، وقتی مدیر مؤسسات ملی بهداشت National Institutes of Health، فهمید که این یکی از پروژه‌ی سیا CIA است، نوشت، او «بسیار اهداف عمومی ما را تأیید کرد و نشان داد که حمایت و حفاظت کامل را از ما به عمل خواهد آورد.»

یک محقق بعدها نوشت: «معامله بسیار ساده بود. سیا به مکانی برای آزمایش داروهای خطرناک و احتمالاً اعتیادآور نیاز داشت؛ ایزابل تعداد زیادی از مصرف‌کنندگان مواد مخدر را داشت که در موقعیتی نبودند که شکایت کنند. از اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ به بعد، آژانس ال‌اس‌دی را همراه با تعداد زیادی از مواد مخدر بالقوه خطرناک دیگر به کنتاکی فرستاد تا روی خوک‌های آزمایشی که همان انسان های زندانی بودند آزمایش شوند.»

قراردادهای ام‌کی-اولترای ایزابل شامل زیرپروژه‌ی ۷۳ بود، برای آزمایش اینکه آیا ال‌اس‌دی، مسکالین یا سایر داروها می‌توانند کاربران را نسبت به هیپنوتیزم حساس‌تر کنند؛ زیرپروژه‌ی ۹۱، برای «انجام مطالعات داروشناسی پیش‌بالینی مورد نیاز برای توسعه‌ی روان‌شیمیایی‌های جدید»؛ و زیرپروژه‌ی ۱۴۷، برای مطالعه‌ی داروهای سایکوتومیمتیک psychotomimetic (روان‌پریشی‌زا)، دسته‌ای که هذیان و دلیریوم ایجاد می‌کنند. او در ادامه بیش از صد مقاله‌ی علمی نوشت یا در نوشتن آن‌ها همکاری کرد که بسیاری از آن‌ها نتایج آزمایش‌های دارویی را گزارش می‌کردند. او در این مقالات از سوژه‌های زندانی خود به عنوان داوطلب یاد می‌کند. با این حال، میزان رضایت آگاهانه‌ی آن‌ها بسیار قابل بحث است. به آن‌ها گفته نمی‌شد چه نوع دارویی به آن‌ها خورانده می‌شود یا اثرات آن چه خواهد بود. برای جذب آن‌ها، ایزابل پاداش‌هایی از جمله دوزهایی از هروئین با خلوص بالا پیشنهاد می‌کرد تا اعتیادی را که ظاهراً به آن‌ها در ترک آن کمک می‌کرد، تغذیه کند. یکی از مقالات او به داوطلبی اشاره می‌کند که پس از دریافت ۱۸۰ میکروگرم ال‌اس‌دی، «احساس می‌کرد خواهد مرد یا برای همیشه دچار جنون خواهد شد». او درخواست کرده بود که دیگر این ماده به او داده نشود، اما پیش از آنکه بپذیرد آزمایش را ادامه دهد، نیاز به «مقدار قابل توجهی ترغیب و فشار» بود.

ایزابل به زودی پس از ملاقاتشان به گاتلیپ  نوشت: «مطمئنم که علاقه‌مند خواهید بود بدانید که ما توانستیم آزمایش‌های خود را با LSD-25 در طول ماه جولای آغاز کنیم. ما پنج سوژه به دست آوردیم که موافقت کردند دارو را به طور مزمن مصرف کنند. همه‌ی این‌ها بیماران مرد سیاه‌پوست بودند.»

یک ماه بعد، ایزابل یک گزارش به‌روزرسانی ارائه داد. او به طور پیوسته دوز ال‌اس‌دی را که به سوژه‌هایش می‌داد تا ۳۰۰ میکروگرم افزایش داده بود. او به گاتلیپ  گفت: «اثرات ذهنی LSD-25 بسیار چشمگیر بود. اثر آن شامل اضطراب، احساس غیرواقعی بودن، احساس شوک‌های الکتریکی روی پوست، احساس سوزش و خفگی بودند و  تغییرات شدیدی در درک بینایی در آنها گزارش شد. این تغییرات شامل تاری دید، رنگ‌آمیزی غیرعادی اشیاء آشنا (بنفش، سبز شدن دست‌ها و غیره)، سایه‌های لرزان، نقاط نورانی رقصان و دایره‌های رنگی چرخان بود. اغلب، اشیاء بی‌جان تغییر شکل داده و اندازه‌شان تغییر می‌کرد.»

این چیز زیادی به آنچه گاتلیپ از قبل می‌دانست اضافه نکرد، اما او خوشحال بود که منبعی از افراد «قربانی شدنی ها» را برای تحقیق در داخل ایالات متحده تضمین کرده است. او چندین بار از لکسینگتون بازدید کرد تا آزمایش‌های ایزبل را مشاهده کند. گاهی اوقات او فرانک اولسون یا یکی دیگر از همکارانش را همراه خود می‌آورد. همه ایزابل را به عنوان یک همکار منحصربه‌فرد ارزشمند می‌شناختند.

بعدها معلوم شد که یکی از قربانیان ایزابل، ویلیام هنری وال William Henry Wall، پزشک و سناتور سابق ایالتی از جورجیا بود که پس از یک عمل دندانپزشکی به مسکن دمرول Demerol معتاد شده بود. در سال ۱۹۵۳ او به اتهام مواد مخدر دستگیر، محکوم و به دوره‌ای در مرکز تحقیقات اعتیاد محکوم شد. در آنجا او به سوژه‌ای در آزمایش‌های ال‌اس‌دی ایزابل تبدیل شد. این آزمایش‌ها او را از نظر ذهنی فلج کرد. او تا پایان عمر از هذیان، پارانویا، حملات پانیک و تکانه‌های خودکشی رنج می‌برد. کتابی که پسرش بعدها درباره‌ی این پرونده نوشت، «از شفا تا جهنم From Healing to Hell» نام دارد.

در این کتاب آمده است: «کاری که هریس ایزابل با پدرم کرد این بود که با سمی به او حمله کرد که به طور دائم به مغز او آسیب رساند. طرح مخفیانه‌ی بدفرجام جنگ سرد سیا برای یافتن داروی کنترل ذهن جهت استفاده روی رهبران متخاصم، پدرم را در تار و پود نفرت‌انگیز خود گرفتار کرده بود.»

یکی از آزمایش‌های ایزابل ممکن است افراطی‌ترین آزمایش در تاریخ تحقیقات ال‌اس‌دی بوده باشد. گاتلیپ  می‌خواست اثر دوزهای سنگین را در یک دوره زمانی طولانی آزمایش کند. ایزابل هفت زندانی را انتخاب کرد، آن‌ها را قرنطینه نمود و آزمایش را آغاز کرد. او در یک گزارش پیشرفت کار نوشت: «من ۷ بیمار دارم که ۴۲ روز است دارو مصرف می‌کنند»، و افزود که به بیشتر آن‌ها «دوزهای دو برابر، سه برابر و چهار برابر» می‌دهد. آزمایش به مدت هفتاد و هفت روز ادامه یافت. چه اتفاقی می‌تواند برای ذهن یک مرد بیفتد وقتی در سلولی قفل شده و هر روز برای چنین مدت طولانی به او دوزهای بیش از حد ال‌اس‌دی خورانده می‌شود؟ این سوال هولناکی برای اندیشیدن است. با این حال، گاتلیپ  امیدوار بود که ممکن است نقطه‌ای را پیدا کند که در آن دوزهای عظیم ال‌اس‌دی در نهایت ذهن را متلاشی کند.

یکی از سوژه‌ها در آزمایش‌های ال‌اس‌دی ایزابل، یک معتاد به مواد مخدر ۱۹ ساله آمریکایی آفریقایی‌تبار به نام ادی فلاورز Eddie Flowers، به یاد می‌آورد: «این بدترین کثافتی بود که تا به حال داشتم.» فلاورز ساعت‌ها از توهمات طاقت‌فرسا رنج می‌برد زیرا دوز هروئینی را می‌خواست که ایزابل به عنوان دستمزد پیشنهاد می‌کرد: «اگر آن را در رگ می‌خواستی، آن را در رگ می‌گرفتی.»

گاتلیپ  قدر پزشکان زندان مانند هریس ایزابل را می‌دانست. آن‌ها قدرت تقریباً مرگ و زندگی بر مردان بی‌دفاع داشتند و به عنوان کارمندان دولت، به پیشنهادهای او روی خوش نشان می‌دادند. او برای آن‌ها ال‌اس‌دی می‌فرستاد و آن‌ها آن را به زندانیانی می‌خوراندند که در ازای امتیازاتی مانند سلول‌های راحت‌تر، مشاغل بهتر در زندان یا امتیاز برای «حسن رفتار»، داوطلب می‌شدند. پس از آن، آن‌ها گزارش‌هایی را در توصیف واکنش‌های زندانیان می‌نوشتند.

مشتاق‌ترین این پزشکان، کارل فایفر Carl Pfeiffer، رئیس بخش داروشناسی در دانشگاه اموری Emory University، چهار «زیرپروژه» ام‌کی-اولترا را اداره می‌کرد. همه شامل خوراندن ال‌اس‌دی و سایر داروها برای ایجاد حالت‌های روان‌پریشی در کسانی بود که گاتلیپ  آن‌ها را «انسان‌های عادی و اسکیزوفرنیک» می‌نامید. فایفر به عنوان سوژه، از زندانیان در زندان فدرال آتلانتا Atlanta و در یک مرکز بازداشت نوجوانان در بوردن‌تاون Bordentown، در ایالت نیوجرسی استفاده کرد. تحت زیرپروژه‌های ۹ و ۲۶، او راه‌هایی را مطالعه کرد که «داروهای مختلف تضعیف‌کننده» می‌توانند روان یک فرد را «یا با تغییر متابولیسم او یا ایجاد آرامش» متزلزل کنند. مأموریت او تحت زیرپروژه‌ی ۲۸ آزمایش «تضعیف‌کننده‌هایی بود که بر سیستم عصبی مرکزی تأثیر می‌گذارند.» از همه جالب‌تر، تحت زیرپروژه‌ی ۴۷، او باید «مواد توهم‌زای مورد علاقه‌ی خدمات فنی را غربالگری و ارزیابی می‌کرد.» یکی از گزارش‌های او «تشنج‌های نوع صرع ایجاد شده توسط مواد شیمیایی» را توصیف می‌کند. دیگری می‌گوید که ال‌اس‌دی «یک روان‌پریشی الگو ایجاد کرد… توهمات سه روز طول می‌کشند و با موج‌های مکرر مسخ شخصیت، توهمات بینایی و احساسات غیرواقعی مشخص می‌شوند.» گاتلیب بعدها گفت که کار فایفر در «حوزه‌ای فوق‌العاده حساس» انجام می‌شد؛ حوزه‌ای که به‌راحتی می‌توانست باعث «برداشت نادرست و سوءتفاهم» شود، اما در نهایت آن را کاری ارزشمند می‌دانست.

گاتلیپ  نتیجه گرفت: «ما از آزمایش‌های آتلانتا چیزهای زیادی یاد گرفتیم. آژانس یاد گرفت که روان یک فرد می‌تواند از آن طریق بسیار مشوش شود.»

آن نتیجه‌گیری به وفور توسط خاطرات یکی از سوژه‌های فایفر، جیمز «وایتی» بولگر James “Whitey” Bulger، تبهکار بوستونی که بعدها به دلیل جنایاتی از جمله یازده قتل به حبس ابد محکوم شد، تأیید می‌شود. بولگر یک لات و تبهکار خیابانی در اواسط دهه بیست زندگی‌اش بود که پس از محکوم شدن به سرقت مسلحانه و ربودن کامیون، به زندان فدرال آتلانتا فرستاده شد. او در آنجا داوطلب شد تا در آزمایشی دارویی شرکت کند؛ آزمایشی که به او گفته بودند با هدف یافتن درمانی برای بیماری اسکیزوفرنی انجام می‌شود.

 آنچه پس از آن رخ داد، تقریباً غیرقابل تصور است: او همراه با نوزده زندانی دیگر، به‌مدت پانزده ماه تقریباً هر روز ال‌اس‌دی دریافت می‌کرد، بی‌آنکه به او گفته شود این ماده چیست. او در دفترچه‌ای که پس از آزادی نوشت، از «کابوس‌های شبانه» و «تجربه‌های وحشتناک ال‌اس‌دی که با افکار خودکشی و افسردگی عمیق همراه بود و مرا تا مرز فروپاشی می‌برد» سخن گفته است.

او به کارکنان پزشکی چیزی درباره شنیدن صداها یا «به‌نظر رسیدن حرکت تقویم داخل سلول و چیزهایی از این دست» نگفت، چون می‌ترسید اگر این علائم را بگوید، «برای همیشه به تیمارستان فرستاده شود و دیگر هرگز دنیای بیرون را نبیند.»

او در بخشی از نوشته‌اش، فایفر را «دکتر منگله عصر مدرن» توصیف می‌کند. این مقایسه‌ای تکان‌دهنده است، زیرا آزمایش‌هایی که منگله و دیگر پزشکان نازی در اردوگاه‌های مرگ انجام می‌دادند، در واقع پیشینه و الگوی اولیه پروژه‌های فرعی ام‌کی-اولترا، از جمله همان پروژه‌ای بودند که بولگر در آن گرفتار شد.

بولگر نوشت: «من به خاطر ارتکاب یک جرم به زندان افتاده بودم، اما احساس می‌کنم آنها جنایتی بدتر علیه من مرتکب شدند.» توصیف او از تجربه‌اش، یکی از معدود روایت‌های موجود از آزمایش‌های ام‌کی-اولترا از نگاه خودِ قربانی است.

«در سال ۱۹۵۷، زمانی که زندانی ندامتگاه آتلانتا بودم، دکتر کارل فایفر از دانشگاه اموری مرا جذب پروژه‌ای پزشکی کرد که supposedly برای یافتن درمان اسکیزوفرنی انجام می‌شد. در ازای شرکت در این پروژه، برای هر ماه حضور، سه روز تخفیف در دوران محکومیتمان می‌دادند… به ما دوزهای عظیمی از ال‌اس‌دی-۲۵ تزریق می‌کردند. ظرف چند دقیقه، ماده کاملاً بر ما مسلط می‌شد و حدود هشت یا نه نفر ــ دکتر فایفر و چند مرد کت‌وشلواری که پزشک نبودند ــ از ما آزمایش می‌گرفتند تا ببینند چگونه واکنش نشان می‌دهیم.

هشت زندانی در وضعیتی از وحشت و پارانویا. از دست دادن کامل اشتها. توهمات شدید. اتاق شکلش عوض می‌شد. ساعت‌ها پارانویا و احساس خشونت. ما دوره‌های وحشتناکی از کابوس‌های زنده را تجربه می‌کردیم، حتی انگار خون از دیوارها بیرون می‌آمد. آدم‌ها جلوی چشمم به اسکلت تبدیل می‌شدند. دیدم که یک دوربین به سر یک سگ تبدیل شد. احساس می‌کردم دارم دیوانه می‌شوم.

آن مردان کت‌وشلواری مرا به اتاقی می‌بردند و به دستگاه‌ها وصل می‌کردند و سؤال‌هایی مثل این می‌پرسیدند: “تا به حال کسی را کشته‌ای؟ حاضر هستی کسی را بکشی؟” دو نفر کاملاً روان‌پریش شدند. تمام علائم اسکیزوفرنی را داشتند. مجبور بودند آنها را از زیر تخت‌هایشان بیرون بکشند، در حالی که خرخر می‌کردند، پارس می‌کردند و کف از دهانشان بیرون می‌آمد. آنها را در سلول انفرادی برهنه‌ای در انتهای راهرو انداختند. دیگر هرگز آنها را ندیدم و چیزی درباره‌شان نشنیدم…

به ما گفته بودند داریم به پیدا کردن درمان اسکیزوفرنی کمک می‌کنیم. وقتی همه‌چیز تمام می‌شد، همه احساس خودکشی، افسردگی و فرسودگی روحی می‌کردند. زمان از حرکت می‌ایستاد. سعی کردم کنار بکشم، اما دکتر فایفر به من التماس می‌کرد: “لطفاً ادامه بده، تو بهترین سوژه من هستی و ما به پیدا کردن درمان خیلی نزدیک شده‌ایم.”»

هم‌زمان با آنکه گاتلیب از آزمایش‌های فایفر حمایت می‌کرد، چند شریک مشتاق دیگر نیز پیدا کرد. یکی از نخستین آنها جیمز همیلتون بود؛ روان‌پزشک شناخته‌شده دانشگاه استنفورد که در دوران جنگ جهانی دوم همراه با جورج هانتر وایت روی پژوهش‌های «سرم حقیقت» برای سازمان OSS کار کرده بود و بعدها نیز به واحد جنگ بیولوژیک ارتش آمریکا مشاوره می‌داد.

همیلتون در دهه ۱۹۵۰ سه قرارداد ام‌کی-اولترا امضا کرد. نخستین مأموریت او که گاتلیب آن را «زیرپروژه ۲» نامیده بود، مطالعه درباره «کنش هم‌افزای احتمالی داروهایی بود که می‌توانند برای از بین بردن هوشیاری مناسب باشند» و همچنین بررسی «روش‌هایی برای خوراندن دارو به بیماران بدون اطلاع آنها».

در «زیرپروژه ۱۲۴» قرار بود آزمایش کند که آیا استنشاق دی‌اکسید کربن می‌تواند افراد را وارد حالتی شبیه خلسه کند یا نه. «زیرپروژه ۱۴۰» که در بیمارستان سنت فرانسیس سان‌فرانسیسکو و تحت پوشش پژوهش درباره تیروئید انجام می‌شد، به بررسی اثرات احتمالی روان‌گردان هورمون‌های مرتبط با تیروئید اختصاص داشت. بنا بر یکی از روایت‌ها، همیلتون «یکی از مردان همه‌فن‌حریف برنامه بود که روی همه‌چیز کار می‌کرد؛ از مواد روان‌شیمیایی گرفته تا سکس‌های غیرمتعارف و استنشاق دی‌اکسید کربن.»

در همان زمانی که همیلتون کارش را آغاز می‌کرد، گاتلیب روان‌پزشک برجسته دیگری به نام رابرت هاید، معاون بیمارستان روان‌پزشکی بوستون ــ که امروز مرکز سلامت روان ماساچوست نام دارد ــ را استخدام کرد تا مجموعه‌ای از آزمایش‌های ال‌اس‌دی را آغاز کند.

هاید یک ویژگی منحصربه‌فرد داشت: او نخستین آمریکایی بود که ال‌اس‌دی مصرف کرده بود؛ ماده‌ای که اندکی پس از جنگ جهانی دوم توسط یک روان‌پزشک اتریشی به او معرفی شده بود. همکارانش او را «پژوهشگری شگفت‌انگیز و بی‌باک» می‌دانستند که «نوعی وسواس بیمارگونه برای کشف بیشتر درباره پزشکی» داشت. به‌محض آنکه سیا تأمین مالی تحقیقات ال‌اس‌دی را آغاز کرد، او درخواست همکاری داد.

طبق یکی از پژوهش‌ها، به‌زودی «صدها دانشجو از هاروارد، امرسون و ام‌آی‌تی، بی‌آنکه بدانند، در تحقیقات سازمان درباره امکان کنترل ذهن مشارکت داده شدند.» به هر کدام ۱۵ دلار پرداخت می‌شد تا «شیشه کوچکی از مایعی شفاف، بی‌رنگ و بی‌بو» بنوشند که ممکن بود «حالت ذهنی متفاوتی» ایجاد کند. به آنها جزئیاتی درباره ماده‌ای که مصرف می‌کردند گفته نمی‌شد و همان مطالعه بعدها نتیجه گرفت که «هیچ‌یک از افرادی که آزمایش‌ها را اداره می‌کردند، آموزش یا درک لازم برای هدایت شرکت‌کنندگان را نداشتند.» چند نفر واکنش‌های شدید منفی نشان دادند. یکی از زنان شرکت‌کننده خود را در حمام کلینیک حلق‌آویز کرد.

هاید بعدها به یکی از پرکارترین توزیع‌کنندگان اولیه ال‌اس‌دی تبدیل شد و زیر چتر چهار «زیرپروژه» ام‌کی-اولترا فعالیت می‌کرد. مأموریت‌هایی که گاتلیب به او سپرده بود، به‌طرز چشمگیری گسترده بودند و نشان می‌داد که هر دو علایق مشترکی دارند.

در «زیرپروژه ۸»، هاید «مطالعه جنبه‌های بیوشیمیایی، عصب‌فیزیولوژیک، جامعه‌شناختی و روان‌پزشکی بالینی ال‌اس‌دی» را انجام می‌داد. در «زیرپروژه ۱۰» او «اثر ال‌اس‌دی و الکل را هنگامی که به افراد با تیپ‌های شخصیتی مختلف داده می‌شد، آزمایش و ارزیابی می‌کرد.»

«زیرپروژه ۶۳» به بررسی «استفاده از الکل به‌عنوان یک پدیده اجتماعی، با تأکید ویژه بر متغیرهایی که می‌توانند در ارزیابی و احتمالاً دستکاری رفتار انسانی پیش‌بینی‌کننده باشند» اختصاص داشت.

شرح باقی‌مانده از «زیرپروژه ۶۶» حتی مبهم‌تر و انعطاف‌پذیرتر است: «آزمایش مجموعه‌ای از تکنیک‌ها برای پیش‌بینی واکنش‌های یک فرد مشخص به ال‌اس‌دی-۲۵، دیگر مواد روان‌شیمیایی و الکل.»

هیچ‌یک از ارتباطاتی که گاتلیب در نخستین ماه‌های اداره ام‌کی-اولترا برقرار کرد، به اندازه رابطه‌ای که با هارولد آبرامسون شکل داد، مهم و پربار نبود؛ همان آلرژی‌شناس نیویورکی که نخستین تجربه «آزمایش روی خود» با ال‌اس‌دی را برای او ترتیب داده بود.

آبرامسون از پیشگامان ال‌اس‌دی به‌شمار می‌رفت. او با استفاده از موادی که از شرکت ساندوز سفارش می‌داد ــ و بعدها با ذخیره تقریباً نامحدودی که گاتلیب و شرکت Eli Lilly and Company در اختیارش گذاشتند ــ نمونه‌هایی از ال‌اس‌دی را میان پزشکان دیگر توزیع می‌کرد و در مهمانی‌های خانه‌اش در لانگ‌آیلند به مهمانان می‌داد. یکی از دوستانش آن مهمانی‌ها را «وحشی و دیوانه‌وار، همراه با سکس و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید» توصیف کرده بود. شخص دیگری گفته بود: «اگر می‌دانستید چه کسانی در بعضی از این مهمانی‌ها شرکت می‌کردند، واقعاً شوکه می‌شدید.»

در میانه سال ۱۹۵۳، گاتلیب مبلغ ۸۵ هزار دلار از بودجه ام‌کی-اولترا را در اختیار آبرامسون گذاشت تا «آزمایش‌هایی با ال‌اس‌دی و دیگر مواد توهم‌زا» در زمینه‌های زیر انجام دهد:
الف) اختلال در حافظه
ب) بی‌آبرو کردن افراد از طریق رفتارهای غیرعادی
ج) تغییر الگوهای جنسی
د) استخراج اطلاعات
هـ) افزایش تلقین‌پذیری
و) ایجاد وابستگی

گستردگی این مأموریت‌ها نشان‌دهنده دامنه وسیع علاقه آبرامسون به ال‌اس‌دی بود. او حتی این ماده را به ماهی‌های جنگجوی سیامی می‌داد و واکنش آنها را در مجموعه‌ای از مقالات توصیف می‌کرد. اما نگران‌کننده‌تر از آن، کنجکاوی ویژه او درباره تأثیر مواد تغییردهنده ذهن بر کودکان بود.

او آزمایش‌هایی را از نزدیک زیر نظر داشت؛ از جمله آزمایشی که در آن به دوازده پسر «پیش از بلوغ» سیلوسایبین داده شد، و آزمایش دیگری که در آن چهارده کودک شش تا یازده ساله که مبتلا به اسکیزوفرنی تشخیص داده شده بودند، به‌مدت شش هفته هر روز ۱۰۰ میکروگرم ال‌اس‌دی دریافت می‌کردند.

یکی از پزشکانی که سال‌ها بعد با سیا همکاری کرده بود، گفت: «همه‌چیز با محرمانگی شدید انجام می‌شد. تشریفات و احتیاط‌های زیادی وجود داشت و همه توافق‌نامه‌های محرمانگی امضا می‌کردند؛ توافق‌هایی که همه آنها را کاملاً جدی می‌گرفتند.»

گاتلیب تقریباً به‌تنهایی ام‌کی-اولترا را شکل داد و به همین دلیل این پروژه بازتاب مستقیم غرایز و ذهنیت خودش بود. عمیق‌ترین باور او این بود که کلید کنترل ذهن در مواد مخدر نهفته است ــ و به‌طور مشخص، همان‌طور که یکی از پژوهش‌های مربوط به آن دوره توضیح می‌دهد، در ال‌اس‌دی.

در داخل سازمان، دکتر گاتلیب فرصت پیدا کرد تا شیمی‌دانان بخش خدمات فنی را در مجموعه‌ای از آزمایش‌های هرچه جسورانه‌تر با ال‌اس‌دی هدایت کند. آنها ال‌اس‌دی را در قهوه و نوشیدنی‌های الکلی یکدیگر می‌ریختند؛ روی غذای هم پخش می‌کردند. در دفترهایشان، در خانه‌های امن واشنگتن و حتی در مناطق روستایی مریلند، تحت تأثیر مواد روان‌گردان قرار می‌گرفتند. گاهی روزها در حالت نشئگی و توهم باقی می‌ماندند.

لحظاتی از کمدی سیاه نیز رخ می‌داد: یک دانشمند که دچار توهم شده بود ناگهان تصمیم گرفت فرد آستر باشد و نزدیک‌ترین منشی را گرفت، چون تصور می‌کرد او جینجر راجرز است… دکتر گاتلیب چنین اتفاق‌هایی را صرفاً دست‌اندازهای معمول در مسیر یافتن تکنیک جادویی‌ای می‌دانست که باور داشت کمونیست‌ها از آن استفاده می‌کنند.

حس ششم او ــ همان قدرت استدلال و شهودی که باعث احترام همکارانش به او شده بود ــ به گاتلیب می‌گفت که شاید پاسخ سریعی وجود نداشته باشد؛ تنها راه مطمئن برای رسیدن به چیزی که اهمیت داشت، یعنی موفقیت، ادامه آزمایش‌ها بود.

در تابستان ۱۹۵۳، او کارکنانش را تشویق می‌کرد تا به جست‌وجوی راهی برای تسلط بر ذهن انسان بروند. او دیگر فقط «هیولا» در برابر «زیبایی» ریچارد هلمز نبود، بلکه به «مرلین»، جادوگر بزرگ، نیز شهرت پیدا کرده بود. هنگامی که همکارانش را می‌دید که تحت تأثیر ال‌اس‌دی برداشتشان از واقعیت گسترش پیدا می‌کند، گاهی شروع به رقصیدن می‌کرد؛ اینها از شادترین لحظات او در سیا بود، لحظاتی که فقط با بیدار شدن در سپیده‌دم برای دوشیدن بزهایش برابری می‌کرد.

گاتلیب تا جایی که می‌توانست، زندگی خانوادگی‌اش را با جست‌وجوی حرفه‌ای خود پیوند داده بود. او و همسرش مارگارت درباره آنچه فراتر از واقعیت فیزیکیِ قابل درک برای حواس انسانی است، کنجکاو بودند و «آزمایش روی خود» با ال‌اس‌دی همزمان شده بود با جست‌وجوی مشترکشان برای حکمت درونی.

سال‌ها بعد، مارگارت معنویت نامتعارفی را که با هم پرورش داده بودند چنین توصیف کرد:

«وقتی می‌شنوم مردم “خوب بودن” یا “مذهبی بودن” را معادل مسیحی بودن می‌دانند، بی‌حوصله می‌شوم. خوبی‌های زیادی وجود دارد و دین‌های زیادی هم وجود دارند. راه یک مسلمان به سوی خدا بسیار شبیه راه ماست، همان‌طور که راه یک هندو یا بودایی چنین است، و من نمی‌بینم که مسیحیت الزاماً سرشارتر از عشق یا خالی‌تر از ترس و خرافه باشد… آیا خدایی وجود دارد؟ قطعاً نوعی نیرو یا سرچشمه هست که همه انسان‌ها ــ و شاید حیوانات هم ــ آن را احساس می‌کنند. برایم شگفت‌انگیز و لذت‌بخش است که مردمانی که هرگز از وجود یکدیگر خبر نداشته‌اند، در طول تاریخ به پرسش‌ها و پاسخ‌هایی بسیار مشابه رسیده‌اند. چیزی وجود دارد که همه ما آن را حس می‌کنیم و با آن آشنا هستیم. لطفاً نگوییم “فقط راه من، راه درست است.”»

گاتلیب، برخلاف همسرش، هیچ‌گاه افکارش را روی کاغذ ثبت نکرد. با این حال، جنبه معنوی شخصیت او بخشی از افسانه و هاله مرموزش شد. برای تقویت این تصویر و نیز الهام بخشیدن به خودش، جمله‌ای را که می‌گفت از قرآن گرفته شده است، بالای میز کارش آویخته بود:

«وقتی نزد من آورده شوند، از آنان پرسیده خواهد شد: آیا سخنان مرا بی‌آنکه دانشی کامل از آنها داشته باشید رد کردید؟ یا آن بود که چه کرده بودید؟»

در ۱۹ سپتامبر ۱۹۵۲، هنگامی که جورج کنان، یکی از مشهورترین دیپلمات‌های آمریکا، از هواپیما در فرودگاه تمپلهوف برلین پیاده شد، انبوهی از خبرنگاران به سوی او هجوم آوردند. کنان در آن زمان سفیر آمریکا در اتحاد جماهیر شوروی بود؛ سمتی که همیشه دشوار به‌شمار می‌رفت، اما در سال‌های آغازین جنگ سرد دشوارتر هم شده بود.

او ابتدا چند اظهار نظر کلی و بی‌اهمیت درباره روابط آمریکا و شوروی مطرح کرد. سپس یکی از خبرنگاران از او درباره زندگی روزمره‌اش در مسکو پرسید، و همین سؤال باعث انفجار خشمش شد.

او با تندی گفت: «مگر نمی‌دانید دیپلمات‌های خارجی در مسکو چگونه زندگی می‌کنند؟ من در جریان جنگ گذشته چند ماه در آلمان بازداشت بودم. رفتاری که امروز در مسکو با ما می‌شود تقریباً همان رفتاری است که آن زمان با ما بازداشت‌شدگان می‌شد؛ تنها تفاوت این است که در مسکو اجازه داریم تحت مراقبت در خیابان‌ها قدم بزنیم.»

رهبران شوروی نمی‌توانستند آنچه را «افتراهای توهین‌آمیز» می‌خواندند ــ یعنی مقایسه کشورشان با آلمان نازی ــ تحمل کنند. آنها جورج کنان را «عنصر نامطلوب» اعلام کردند و به مأموریت او در مسکو پایان دادند.

بسیاری در واشنگتن او را شهیدی در راه حقیقت می‌دانستند. با این حال، برخی متعجب بودند که چگونه دیپلماتی به آن توانایی و زیرکی، چنین سخنان غیردیپلماتیکی بر زبان آورده است.

کنان به دوستانش در وزارت خارجه گفته بود که از محدودیت‌هایی که شوروی‌ها برایش ایجاد کرده بودند، به‌شدت خسته و عصبانی شده و «کنترل خود را از دست داده» است. اما ریچارد دیویس، معاون او در مسکو، توضیح دیگری داشت. او گزارش داد که کنان «تحت فشار روانی عظیمی» قرار داشت، زیرا احساس می‌کرد در مأموریت خود برای کاهش تنش‌های جنگ سرد شکست خورده است؛ به‌دنبال راهی برای خروج می‌گشت و عمداً در برلین سخنانی تحریک‌آمیز گفته بود، چون می‌دانست احتمالاً شوروی‌ها او را اخراج خواهند کرد.

اما در داخل سیا، نظریه‌ای تاریک‌تر شکل گرفت. مأمورانی که در جست‌وجوی روش‌های کنترل ذهن بودند، از پیش باور داشتند شوروی‌ها در این زمینه از آمریکا جلوترند. آنها ماجرای کنان را شاهدی بر این باور خود تلقی کردند. برایشان قابل قبول نبود که او صرفاً از روی عصبانیت حرف زده باشد یا از قبل هدفی مشخص برای آن سخنان داشته باشد. وسواس آنها نسبت به ال‌اس‌دی باعث شد به نتیجه دیگری برسند.

شفیلد ادواردز، رئیس امنیت سیا، بعدها به یکی از همکارانش گفت: «هلمز فکر می‌کند ممکن است جورج کنان را با این ماده مسموم کرده باشند. او مطمئن است تنها دلیلی که کنان آن‌طور رفتار کرد همین بوده است.»

گاتلیب، در تلاش برای تصور همه کاربردهای ممکن ال‌اس‌دی، از پیش به این ایده رسیده بود که رهبران خارجیِ نامطلوب را مخفیانه تحت تأثیر این ماده قرار دهند. او استدلال می‌کرد اگر بتوان این رهبران را در ملأعام وادار به رفتارهای عجیب کرد، شاید محبوبیتشان را از دست بدهند یا حتی سقوط کنند. مانند بسیاری از ایده‌هایی که ام‌کی-اولترا را شکل دادند، این فکر نیز بر پایه ترس از کارهایی بنا شده بود که تصور می‌کردند کمونیست‌ها انجام می‌دهند. پرونده کنان به‌نظرشان شاهدی بود بر آغاز نوعی جنگ روانی جدید.

هرگز هیچ مدرکی برای اثبات این فرضیه که کنان مواد مخدر دریافت کرده بود، پیدا نشد. با این حال، این تصور ذهن بسیاری را در سیا تسخیر کرد. آلن دالس عضو نهادی کم‌تر شناخته‌شده به نام «هیئت راهبرد روانی» بود که کار هماهنگی عملیات «جنگ روانی» آمریکا را بر عهده داشت. پس از آنکه او سوءظن خود را درباره احتمال مسموم شدن کنان مطرح کرد، این هیئت تصمیم گرفت سیاستمداران آمریکایی را از نظر «نشانه‌های تغییر شخصیت» زیر نظر بگیرد و هر کسی را که رفتار مشکوکی داشت، بازداشت و آزمایش کند.

نخستین پروژه‌های کنترل ذهن سیا، یعنی بلوبرد و آرتیچوک، به‌شدت محرمانه بودند، اما ام‌کی-اولترا از همه محرمانه‌تر بود. تعداد افرادی که حتی تصویر کلی این پروژه را می‌دانستند، بسیار اندک بود.

این افراد شامل گاتلیب، معاونش رابرت لشبروک، و تعداد معدودی از دانشمندانی می‌شدند که زیر نظر او در بخش شیمیِ واحد خدمات فنی کار می‌کردند؛ سرپرست رسمی‌اش «گیب» گیبونز، رئیس بخش خدمات فنی؛ رئیس واقعی‌اش ریچارد هلمز که گاتلیب در مسائل حساس مستقیماً به او گزارش می‌داد؛ معاون عملیات فرانک ویزنر؛ رئیس ضدجاسوسی، جیمز جیزس انگلتون؛ یک پیمانکار بیرونی یعنی هارولد آبرامسون، متخصص ال‌اس‌دی در نیویورک؛ اعضای بخش عملیات ویژه در کمپ دتریک که تعدادشان کمتر از دوازده نفر بود؛ و آلن دالس.

دالس از همه کمتر جزئیات را می‌دانست. هلمز همه‌چیز را به او نمی‌گفت، زیرا طبق نتیجه‌گیری یکی از تحقیقات بعدی سنا، او «لازم می‌دانست که جزئیات پروژه به حداقل مطلق افراد محدود شود.» این همان اطاعت از قواعد نانوشته‌ای بود که فرهنگ سیا را شکل می‌داد.

نویسنده رمان‌نویس Don DeLillo در توصیف این فرهنگ نوشت:
«دانستن خطر بود و ندانستن، موهبتی ارزشمند. در بسیاری موارد، رئیس سازمان سیا نباید از مسائل مهم اطلاع می‌داشت. هرچه کمتر می‌دانست، قاطع‌تر می‌توانست عمل کند. اگر می‌دانست آنها چه می‌کنند، توانایی‌اش برای گفتن حقیقت در یک تحقیق، جلسه استماع، یا حتی گفت‌وگوی خصوصی با رئیس‌جمهور در دفتر بیضی شکل آسیب می‌دید… رؤسای ستاد مشترک هم نباید می‌دانستند. وحشت‌های عملیاتی برای گوش آنها مناسب نبود. جزئیات نوعی آلودگی محسوب می‌شد. وزیران باید از دانستن محفوظ می‌ماندند. آنها وقتی نمی‌دانستند ــ یا خیلی دیر می‌فهمیدند ــ خوشحال‌تر بودند… مکث‌ها و نگاه‌های خالی وجود داشت. معماهای درخشانی در سلسله‌مراتب بالا و پایین می‌رفتند تا درباره‌شان فکر شود، حل شوند یا نادیده گرفته شوند.»

درست بیرون حلقه درونی ام‌کی-اولترا، چند مأمور سیا قرار داشتند که آن‌قدر به حقیقت نزدیک بودند که سؤال بپرسند یا اعتراض کنند. از جمله آنها شفیلد ادواردز، رئیس دفتر امنیت؛ مارشال چادوِل، رئیس دفتر اطلاعات علمی؛ مورس آلن، که حتی پس از آغاز ام‌کی-اولترا همچنان برنامه آرتیچوک را اداره می‌کرد؛ و پل گینور، ژنرال بازنشسته‌ای که پیش از آلن مدیر آرتیچوک بود و بعد ریاست دفتر اطلاعات علمی سیا را بر عهده گرفت.

آنها احساس می‌کردند قدرت گاتلیب به‌سرعت در حال گسترش است و، همان‌طور که یکی از یادداشت‌های آلن به گینور نشان می‌دهد، از این وضعیت راضی نبودند.

«در پاییز ۱۹۵۳، آقای سیدنی گاتلیب سفری به خاور دور انجام داد؛ دلایل آن مشخص نیست، اما بدون تردید در ارتباط با فعالیت‌های بخش خدمات فنی بود… گاتلیب نمونه‌هایی از مواد روان‌گردان را توزیع کرد و با استفاده از این مواد روی افراد مختلفی در آنجا آزمایش‌هایی انجام داد. کاملاً قطعی نیست که ماده موردنظر ال‌اس‌دی بوده باشد و ما جزئیات توصیف او از این ماده شیمیایی را نمی‌دانیم، اما به احتمال زیاد همین ماده بوده است. همچنین گزارش شده که گاتلیب مقداری از این ماده را به برخی افسران ما در [حذف شده] داده بود تا آن را در آب آشامیدنیِ سخنران یک گردهمایی سیاسی در [حذف شده] بریزند…»

«گزارش شده که مواد شیمیایی، قرص‌ها یا آمپول‌هایی با اثرات روان‌گردان میان برخی از نیروهای ما در [حذف شده] پخش شده‌اند و مشخص نیست این مواد را گاتلیب داده یا افراد دیگر بخش خدمات فنی… [حذف شده] که به‌تازگی از آلمان بازگشته بود، گفت شنیده است که برخی افسران این مواد را دریافت کرده و در بازجویی‌ها روی افراد استفاده کرده‌اند… [حذف شده] اخیراً اطلاعاتی دریافت کرده که [حذف شده] به‌طور محرمانه برای بخش خدمات فنی روی پروژه‌ای به نام ام‌کی-اولترا در [حذف شده] کار می‌کنند؛ ظاهراً پروژه‌ای درباره مواد مخدر و ترکیب مواد مخدر با هیپنوتیزم. جزئیات کافی در دست نیست…»

«در سال ۱۹۴۲، OSS تلاش می‌کرد موادی را مطالعه کند که ممکن بود در بازجویی از اسرای جنگی مفید باشند. مرتبط با این آزمایش‌ها شخصی به نام سرگرد جورج اچ. وایت بود… به‌نظر می‌رسد وایت ــ یا فرد دیگری با نام وایت ــ اکنون توسط بخش خدمات فنی به کار گرفته شده و در آپارتمانی در نیویورک که این بخش برای او اجاره کرده، مشغول انجام فعالیت‌های محرمانه درباره مواد مخدر است…»

«همچنین به ما اطلاع داده شده که هیچ‌گونه تلاش برای دخالت یا دستکاری در این پروژه، یعنی ام‌کی-اولترا، مجاز نیست.»

با گسترش ام‌کی-اولترا به قلمروهایی هرچه تاریک‌تر، افرادی که در آن دخیل بودند ناچار شدند به احتمال افشا یا رخنه امنیتی فکر کنند. اگر یکی از افراد درگیر دچار عذاب وجدان یا تغییر عقیده می‌شد چه؟ اگر به دست مأموران دشمن می‌افتاد؟ یا گرفتار الکلیسم و مشکلات روانی دیگری می‌شد که زبانش را باز کند؟

همین نگرانی آنها را دوباره به علاقه قدیمی‌شان به «فراموشی القاشده» بازگرداند. در ابتدا امیدوار بودند از آن برای پاک کردن حافظه مأمورانی استفاده کنند که برای ارتکاب جرم برنامه‌ریزی شده بودند. اما حالا کاربرد دیگری را تصور می‌کردند: راهی برای اینکه مأموران سیا آنچه را انجام داده بودند، فراموش کنند.

در میانه سال ۱۹۵۳، یکی از مأموران بازنشسته سیا در تگزاس تحت عمل جراحی مغز قرار گرفت. چون قرار بود او را بیهوش کنند، رویه سیا ایجاب می‌کرد که پزشکان و پرستارانش از پیش بررسی امنیتی شوند. به‌عنوان احتیاط بیشتر، سیا یک مأمور را نیز برای حضور در اتاق عمل فرستاد. او با خبر بدی بازگشت.

بیمار، زمانی که در وضعیت نیمه‌هوشیار بود، به‌طور غیرقابل‌کنترلی درباره شغل سابقش و «مشکلات داخلی» سیا حرف زده بود. او چیزی درباره ام‌کی-اولترا نمی‌دانست، اما همین نمونه ترسناک بود.

یکی از مأموران سیا بعدها در توضیح این مشکل گفت:
«برخی افراد در سازمان مجبور بودند حجم عظیمی از اطلاعات را بدانند. اگر راهی پیدا می‌شد که بتوان برای چنین اطلاعاتی فراموشی ایجاد کرد، اتفاق فوق‌العاده‌ای بود.»

در پاییز ۱۹۵۳، گاتلیب به شرق آسیا سفر کرد تا بر بازجویی از زندانیانی نظارت کند که به آنها ال‌اس‌دی ــ که در سیا با نام P-1 شناخته می‌شد ــ داده شده بود. سال‌ها بعد وقتی از او پرسیدند آیا در آن دوره «شاهد اجرای واقعی بازجویی با P-1» در آسیا بوده است یا نه، پاسخ داد:
«بله.»

وقتی از او پرسیدند آیا این بازجویی‌ها روی «افراد ناآگاه» انجام می‌شد، بی‌حوصله شد.

گاتلیب گفت:
«اصلاً چیزی به نام بازجوییِ آگاهانه با P-1 وجود ندارد. ذات چنین بازجویی‌ای این است که فرد نداند. بنابراین وقتی می‌پرسید “آیا استفاده‌ای از P-1 در بازجویی‌ها وجود داشت که ناآگاهانه نباشد؟” این خودش نوعی تناقض است.»

گاتلیب در فاصله میان جلسات بازجویی ــ جایی که در خانه‌های امن سیا در آسیا به زندانیان ال‌اس‌دی می‌داد ــ کلاس رقص محلی می‌رفت. او این علاقه را کاملاً جدی دنبال می‌کرد و همسرش نیز در آن شریک بود.

مارگارت در نامه‌ای به مادرش در اوایل نوامبر نوشت:
«سید یک هفته و نیم پیش از مانیل برگشته و تازگیِ حضورش در خانه هنوز از بین نرفته. سفرش برای او بسیار موفق و هیجان‌انگیز بود. او همه تجربه‌های زندگی را با تمام وجود زندگی می‌کند و این یکی آن‌قدر برایش تازه بود و چیزهای زیادی برای دیدن و جذب کردن داشت که وقتی برگشت، انگار می‌خواست از شدت هیجان منفجر شود. تقریباً تمام وقت آزادش را صرف یاد گرفتن رقص‌های محلی فیلیپینی و پیدا کردن لباس مناسب برای اجرای آنها کرد. سرگرمی ما هنوز رقص‌های ملت‌های مختلف و آموزش آنها به دیگران است.»

در همان نامه، در کنار گزارش وضعیت هوا و خبر مهمانی شنایی که برای فرزندانش برنامه‌ریزی کرده بود، مارگارت موضوع شگفت‌آوری را هم مطرح کرد. گاتلیب از آسیا با تردیدهایی درباره کارش برگشته بود. بیست‌وهشت ماه پس از پیوستن به سیا، به همسرش گفته بود شاید سازمان را ترک کند.

مارگارت نوشت:
«سید این روزها به ایده تازه‌ای فکر می‌کند. او فکر می‌کند شاید بخواهد مدتی مسیر شغلی‌اش را متوقف کند و دکترای پزشکی بگیرد، با تمرکز بر روان‌پزشکی، و بعد در آن حوزه پژوهش کند و شاید کمی هم مطب خصوصی داشته باشد تا خرج زندگی‌مان تأمین شود. البته این کار پنج یا شش سال طول می‌کشد و معلوم نیست اصلاً از عهده‌اش بر بیاییم یا نه… سید می‌گوید بیشتر مردم تا حدود سن ما واقعاً نمی‌فهمند چه می‌خواهند با زندگی‌شان بکنند، اما آن زمان دیگر زیر بار مسئولیت‌ها گرفتار شده‌اند و در نوعی روزمرگی افتاده‌اند، بنابراین همان راه قبلی را ادامه می‌دهند چون می‌ترسند متوقف شوند و از نو شروع کنند. این قدم بزرگی است در این سن‌وسال و جرأت زیادی می‌خواهد، اما من واقعاً دوست دارم حداقل تلاشش را بکند.»

ترک ام‌کی-اولترا به سادگی ترک یک شغل عادی نبود. گاتلیب و مأمورانش عضو انجمنی فوق‌العاده محرمانه بودند. آنها می‌توانستند خود را دانشمندانی بدانند که برای دفاع از کشورشان کار می‌کنند، اما در عین حال شکنجه‌گر هم بودند. آنها باور داشتند تهدید کمونیسم هر کاری را توجیه می‌کند. اما بسیاری از آمریکایی‌ها احتمالاً با این دیدگاه موافق نبودند.

افشای اطلاعات ام‌کی-اولترا می‌توانست اسرار عمیقی را آشکار کند. اگر هر کسی که این اسرار را می‌دانست دچار تردید می‌شد یا می‌خواست کنار بکشد، نتیجه می‌توانست برای سیا ویرانگر باشد.

مدتی این ترس فقط فرضی بود. اما ناگهان به واقعیتی هولناک تبدیل شد. در همان زمانی که گاتلیب به آینده خود فکر می‌کرد، یکی دیگر از مردان ام‌کی-اولترا به نقطه فروپاشی رسید.

پایان فصل ششم 

فصل های قبلی را در اینجا دنبال کنید: