انتخاب اشتباه دوستی در نیویورکِ اوایل دهه ۱۹۵۰، برخی افراد را دچار شوک روانی کرد. آنها به آپارتمانی در خیابان بدفورد Bedford in ، شماره ۸۱ در گرینویچ ویلج Greenwich Village آورده میشدند و به آنها نوشیدنیهای آلوده به LSD خورانده میشد. در حالی که آنها در سفرهای وهمآور خود تلوتلو میخوردند، ماموران سیا واکنشهایشان را زیر نظر میگرفتند. این بختبرگشتگان، سوژههای ناآگاهِ یکی از اولین آزمایشهای «امکی-اولترا» (MK-ULTRA) بودند.

مردی که سیدنی گاتلیب برای هدایت این عملیات استخدام کرد، یعنی جورج هانتر وایت George Hunter White، حتی در میان گروه خیرهکنندهی امکی-اولترا متشکل از شیمیدانان وسواسی، جاسوسسپهبدان سنگدل، شکنجهگران عبوس، هیپنوتیزمگران، شوکدهندگان الکتریکی و پزشکان نازی باز هم بیشتر از دیگران متمایز بود. او کارآگاه سرسخت مواد مخدر بود که در دنیای گرگومیشِ جرم و مواد مخدر، با تجمل زندگی میکرد. وقتی گاتلیب به او پیشنهاد مدیریت یک «خانه امن» سیا را داد تا در آنجا به بازدیدکنندگان از همهجا بیخبر دوزهای LSD بخوراند و نتایج را ثبت کند، او با اشتیاق این فرصت را قاپید. او تصور میکرد که این هم یک اپیزود وحشیانهی دیگری در سلسله طولانی ماجراجوییهای مخفیانهاش خواهد بود؛ در واقع این کار، همان هم بود و حتی فراتر از آن.
وایت پنج فوت و هفت اینچ (حدود ۱۷۰ سانتیمتر) قد داشت، بیش از دویست پوند (حدود ۹۰ کیلوگرم) وزن داشت و سرش را میتراشید. نویسندگان او را «چاق و شبیه گاو» توصیف کردهاند، «تکه گوشتی عظیمالجثه و چاق» که شبیه به یک «توپ بولینگ بهشدت تهدیدآمیز» بود. همسر اولش که در سال ۱۹۴۵ از او طلاق گرفت، او را «شلختهای چاق» نامید. او بهطور مرتب از مواد مخدر غیرقانونی استفاده میکرد و سهمی از هر آنچه مصادره میکرد را برای خود نگه میداشت. مصرف الکل او که اغلب شامل یک بطری کامل جین همراه با شام بود نیز افسانهای بود. اشتهای دیگر او، فتیش جنسی، بهویژه سادومازوخیسم sadomasochism و پوشیدن کفشهای پاشنهبلند بود. او برای همسر دومش کمدی پر از چکمه خرید و مشتری فاحشههایی بود که او را میبستند و شلاق میزدند. یکی از معدود پیوندهای عاطفی او با قناری خانگیاش بود؛ عاشق در آغوش گرفتن آن پرنده بود و او را نوازش می کرد. وقتی پرنده مُرد، او عمیقاً آزرده شد. او در دفتر خاطراتش نوشت: «حیوانی بیچاره، دوام نیاورد. نمیدانم دیگر پرنده یا حیوان خانگی دیگری خواهم داشت یا نه. وقتی میمیرند برای همه سخت است.»
وایت پس از چندین سال فعالیت به عنوان خبرنگار حوادث در «سان فرانسیسکو کال بولتن San Francisco Call Bulletin»، به اداره فدرال مواد مخدر پیوست. او بهسرعت به یکی از ماموران زبدهی آن تبدیل شد. در سال ۱۹۳۷ با متلاشی کردن یک باند تریاکِ چینی-آمریکایی، سرتیتر خبرهای ملی شد؛ گفته میشد او پس از نفوذ به باند و پذیرش «مرگ با آتش» در صورت خیانت به رازهایشان، موفق به این کار شده بود. مجله مردانه «حقیقت» (True) در مقالهای شورانگیز با تیتر «وقتی تازهکار، تانگ را گرفت» از او قهرمان ساخت. او بدنبال مطرح کردن خود و ارائه تصویری قهرمانانه از خود و پرورش دادن آن بود و هیچ فرصتی را در این رابطه از دست نمیداد؛ گاهی از خبرنگاران دعوت میکرد تا در یورشها همراه او باشند.
بدون استعفا از اداره مواد مخدر، با شروع جنگ جهانی دوم، وایت به «دفتر خدمات استراتژیک» (OSS) پیوست. او برای آموزشهای شبهنظامی به پایگاهی مخفی در انتاریو به نام «کمپ ایکس» فرستاده شد که بعدها آن را «مدرسه قتل و ضربوشتم» نامید. پس از اتمام دوره، خودش به یک مربی تبدیل شد. چندین نفر از کارآموزان او، از جمله ریچارد هلمز، فرانک ویسنر Frank Wisner, و جیمز جیسوس انگلتون James Jesus Angleton، بعدها به دوران طولانی فعالیت در سیا دست یافتند. بعدها او به هند اعزام شد و در آنجا ادعا شد که یک جاسوس ژاپنی را با دستان خودش کشته است. او همچنین به هدایت آزمایشهای «سرم حقیقت» در OSS کمک کرد که در آن به زندانیان داروهای مختلف داده میشد تا ارزش آنها به عنوان ابزار بازجویی سنجیده شود.
در سالهای پس از جنگ، وایت با رهبری کارزار اداره مواد مخدر علیه موسیقی جاز در شهر نیویورک، نوع جدیدی از بدنامی را به دست آورد. او از موسیقیدانانی که به مصرف مواد مشکوک بود جاسوسی میکرد، برایشان تله میگذاشت، آنها را بازداشت میکرد و ترتیبی میداد تا «کارتهای کاباره» را که برای اجرا در نیویورک به آن نیاز داشتند، از دست بدهند. در سال ۱۹۴۹، او با دستگیری «بیلی هالیدی Billie Holiday» به جرم داشتن تریاک، سرتیتر خبرهای ملی شد. هالیدی اصرار داشت که یک سال است پاک بوده و وایت را به جاسازی مدارک متهم کرد. هیئت منصفه او را تبرئه کرد، اما این مصیبت و فشارهای بیامان وایت، به فروپاشی و مرگ زودهنگام او کمک کرد.
در سال ۱۹۵۰، وایت برای کمیته سناتور جوزف مککارتی که درباره نفوذ احتمالی کمونیستها در وزارت امور خارجه تحقیق میکرد، مشغول به کار شد. از آنجا به کمیته دیگری به ریاست سناتور استس کیفوور Estes Kefauver رفت که در حال تحقیق درباره جنایات سازمانیافته بود. او بیپروا ظاهر شد و ادعاهایی را لو داد مبنی بر اینکه هم رئیسجمهور ترومن و هم فرماندار توماس دیویی Thomas Dewey از نیویورک با مافیا در ارتباط بودهاند. کیفوور پس از کمتر از یک سال او را اخراج کرد. زمانی که گاتلیب با او تماس گرفت، او برای یک ماجراجویی جدید آماده بود.
این دو آمریکایی که هر دو استاد قدرت پنهان بودند، به سختی میتوانستند متفاوتتر از این باشند. وایت یک عیاشِ آدرنالینمحور با رگههای سادیستی بود که بهندرت هوشیار بود و از زندگی در حاشیههای خشونتآمیز جامعه لذت میبرد. گاتلیب دانشمندی بود که ماست میخورد. با این حال، در آن لحظه، آنها به خوبی با هم جور شدند. گاتلیب به دنبال کسی با «هوش خیابانی» بود که میدانست چگونه قانون را دور زده و زیرپا بگذارد، در حالی که ظاهراً در حال اجرای آن است. وایت آن را میدانست و حتی فراتر از آن را.
حلقه آشنایان مشکوک وایت، مخزن غنی از سوژههای بالقوه برای آزمایشهای دارویی در اختیار او قرار میداد. او به بدرفتاری با مردم عادت داشت. به او برای حفظ رازها می شد تکیه کرد. از آنجایی که او هنوز در لیست حقوقبگیران اداره مواد مخدر بود، اگر مشکلی پیش میآمد، سیا میتوانست هرگونه ارتباط با او را انکار کند. این ویژگیها او را به یک شریک ایدهآل تبدیل کرد.
گاتلیب پیش از آن LSD را روی داوطلبان و قربانیان ناآگاه آزمایش کرده بود. او در شرف آغاز توزیع آن به بیمارستانها و دانشکدههای پزشکی برای آزمایشهای کنترلشده بود. او برای اینکه بیشتر در مورد واکنش مردم عادی در استفاده از آن یاد بگیرد، تصمیم گرفت یک «خانه امن» در داخل ایالات متحده باز کند. سوژهها نوع جدیدی از «مهرههای سوختنی» بودند. بسیاری از کسانی که وایت به «خانه امن» خود در خیابان بدفورد ۸۱ میآورد، مصرفکنندگان مواد مخدر، مجرمان خردهپا و افرادی بودند که میشد اطمینان داشت که بابت اتفاقی که برایشان افتاده شکایت نخواهند کرد.
معدود افرادی که از امکی-اولترا اطلاع داشتند، آن را برای بقای آمریکا حیاتی میدانستند. محدود کردن دامنه آن به دلیل نگرانی برای جان چند نفر و یا حتی چند صد نفر یا بیشتر هم از نظر آنها نه تنها مضحک، بلکه خیانتکارانه به نظر میرسید. «خانه امن» در نیویورک مظهر این معاملهی اخلاقی بود.
آلن دالس به گاتلیب ماموریتی بهطور خندهآوری دشوار داده بود: کشف یک داروی معجزهآسا برای شکست دادن دشمنان آزادی و نجات جهان. این یک چالش بزرگ برای تخیل علمی بود. گاتلیب به اندازه هر آمریکایی دیگری برای آن آماده بود.
در می ۱۹۵۲، اندکی پس از شنیدن نام وایت از یک همکار در کادر خدمات فنی، گاتلیب او را برای گپوگفتی به واشینگتن دعوت کرد. آنها درباره OSS صحبت کردند و هم درباره آزمایشهای «سرم حقیقت» و هم درباره بخش افسانهای ۱۹، کارگاه ابزارسازی که در آن صنعتگران تپانچههای بیصدا، تفنگهای دارت سمی و سایر ابزارهای حرفهای را میساختند. سپس بحث به LSD کشیده شد. گاتلیب از اینکه وایت چقدر درباره آن میداند شگفتزده شد، که نشاندهنده گستردگی آزمایشهای مخفی اداره مواد مخدر بود.
وایت پیشنهاد داد که نحوه کارش را به گاتلیب نشان دهد. آن دو به نیوهیون New Haven در ایالت کنتیکت Connecticut رفتند، جایی که وایت در حال پروندهسازی علیه تاجری بود که گمان میکرد عمدهفروش هروئین است. گاتلیب بعدها به یاد آورد که این سفر «واقعاً به ما فرصتی داد تا در مورد مسائل مورد علاقه بحث کنیم.» این سفر او را با دنیای جدیدی آشنا کرد و او را شیفته ساخت. او گفت وایت «همیشه تا دندان به انواع سلاحها مسلح بود؛ میتوانست خشن و بیفرهنگ، حتی پست باشد، اما بعد تا حد فصاحت، مبادیآداب شود.» سیا معمولاً افرادی مثل او را استخدام نمیکرد.
یکی از همکاران گاتلیب بعدها توضیح داد: «ما تحصیلکردهی آیوی لیگ، سفیدپوست و طبقه متوسط بودیم. ما سادهلوح بودیم، کاملاً در این مورد سادهلوح، و او حس میکرد بسیار خبره است. او فاحشهها، جاکشها و کسانی که مواد میآوردند را میشناخت… او مردی بسیار وحشی بود.»
وایت در سال ۱۹۵۱ با همسر دوم سرزنده خود، آلبرتین Albertine، ازدواج کرد. او در بسیاری از علایق وایت شریک بود و در سکسهای گروهی، صحنههای فتیش شامل چکمههای چرمی و خوراندن دارو به دوستانشان و دیگر سوژههای ناآگاه، به او میپیوست. طبق یک روایت، او «چشم خود را بر رفتار منحرفانه شوهرش میبست» و «از معاشرت با همراهان سطحپایین و خطرناکی که شوهرش داشت، کاملاً لذت میبرد.» دههها بعد، پژوهشگری او را با گزارش زنی روبرو کرد که پس از آنکه خانواده وایت ظاهراً در آپارتمانشان در گرینویچ ویلج به او LSD داده بودند، دچار فروپاشی روانی شده بود. او گزارش داد که آلبرتین «سیلی از کلمات رکیک را نثار کرد که حتی یک ملوان را هم خجالتزده میکرد. پرخاشگری او این برداشت قطعی را در این نویسنده ایجاد کرد که او کاملاً توانایی این را داشته که همدست وایت در کارهای کثیفش باشد.»
در سال ۱۹۵۲، خانواده وایت میزبان یک مهمانی شام شکرگزاری برای رئیس ضدجاسوسی سیا، جیمز جیسوس انگلتون بودند که یک دهه قبل از آن، شاگرد جورج در «مدرسه ضربوشتم و قتل» در انتاریو بود. عصر روز بعد، این دو مرد دوباره با هم ملاقات کردند، این بار برای نوشیدن جین و تونیکِ آلوده به LSD. آنها با تاکسی به یک رستوران چینی رفتند. طبق دفتر خاطرات وایت، پس از اینکه غذا سرو شد، آنها شروع به «خندیدن به چیزی کردند که الان به خاطر نمیآورم» و «هرگز فرصت نکردند حتی یک لقمه بخورند.» گاتلیب این ماهها را در حال رفتوآمد بین ایالات متحده و «خانههای امن» خارج از کشور سپری کرد. بسیاری از آزمایشهای او در خدمت علاقه متمرکزش به LSD بود. این همان زمانی بود که به استنلی گلیکمن Stanley Glickman در پاریس دارو خورانده شد. با این حال، حتی این آزمایشهای گسترده نیز نتایج دلخواه گاتلیب را به همراه نداشت. جورج هانتر وایت دنیای جدیدی را گشود. اندکی پس از ملاقاتشان، گاتلیب پرسید که آیا وایت دوست دارد با او کار کند. وایت علاقهمند بود. او با بیاحتیاطی، این پیشنهاد را در دفتر خاطراتش ثبت کرد. وایت نوشت: «گاتلیب پیشنهاد میدهد که مشاور سیا باشم. موافقت میکنم.»
پیش از آنکه گاتلیب بتواند شراکتشان را نهایی کند، با مشکلی غیرمنتظره روبرو شد. افسران سیا در واشینگتن، درخواست تاییدیه امنیتی وایت را به تاخیر انداختند. بخشی از مشکل، همانطور که وایت شک داشت، فرهنگی بود. او بعدها نوشت: «چندتا جوجهفکلیِ پیپکش یا مرا از دوران OSS میشناختند یا دربارهام شنیده بودند و تصمیم گرفته بودند که من برای لیگ آنها “زیادی خشن” هستم و بلافاصله به من رای مخالف دادند.» این تاخیر همچنین نشاندهنده چالش اداری گاتلیب بود. او در حال به دست گرفتن کنترل برنامهای بود که مسلماً مهمترین برنامه مخفی دولت آمریکا به شمار میرفت. طبیعی بود که دیگران در سیا مقاومت کنند. اداره اطلاعات علمی به دنبال اعمال کنترل بر برخی جنبههای امکی-اولترا بود. اداره امنیت نیز همینطور. مورس آلن، که به اجرای هر دو پروژه «بلوبیرد» (Bluebird) و «آرتیچوک» (Artichoke) کمک کرده بود، تمایلی به عقبنشینی نداشت. آلن دالس در این نبردهای قلمرویی وفادارانه از گاتلیب حمایت میکرد، اما نمیتوانست غرولندهای افسران ارشد را که دلیلی برای رنجش از قدرت فزایندهی این تازهوارد داشتند، نادیده بگیرد. آنها نارضایتی خود را با طول دادن یکسالهی تاییدیه امنیتی وایت نشان دادند.
وقتی بالاخره تاییدیه آمد، گاتلیب به نیویورک سفر کرد تا خبر خوب را شخصاً بدهد. او چکی برای پوشش هزینههای اولیه به همراه داشت. وایت اولین ۳۴۰۰ دلار را به عنوان ودیعه برای مخفیگاهش در خیابان بدفورد ۸۱ استفاده کرد. وایت در ۸ ژوئن ۱۹۵۳ در دفتر خاطراتش نوشت: « با گاتلیب ملاقات کردم و تاییدیه نهایی را گرفتم و قرارداد را به عنوان “مشاور” سیا امضا کردم .»
مجتمع خیابان بدفورد در حال تبدیل شدن به چیزی منحصربهفرد بود: یک «خانه امن» سیا در قلب نیویورک که در آن شهروندان بیخبر فریب داده شده و بهطور پنهانی دارو میخوردند، با این هدف که راههایی برای مبارزه با کمونیسم پیدا شود. این مکان شامل دو آپارتمان مجاور بود. تجهیزات نظارتی به ناظران در یکی اجازه میداد تا آنچه را در دیگری اتفاق میافتد ضبط کنند. گاتلیب از قبل «خانههای امنی» در خارج از کشور داشت که در آنها میتوانست هر طور میخواهد به مردم دارو بخوراند. حالا او یکی در نیویورک داشت.
در آن روزهای پاییزی ، وایت شروع به پرسه زدن در گرینویچ ویلج Greenwich Village کرد تا افرادی را پیدا کند که بتواند با آنها دوست شود و سپس بهطور مخفیانه دوزهایی از LSD یا داروهای دیگر به آنها بدهد. او یک نام مستعار به نام «مورگان هال» و چند داستان زندگی ساختگی ابداع کرد. در یکی از گزارش هایی که در مورد وایت و زندگی حرفه ای او تهیه شد او را چنین توصیف می کند: «او به نوبت خود را به عنوان یک ملوان کشتیهای تجاری یا یک هنرمند بوهمین (ساختارشکن) جا میزد و با طیف گستردهای از شخصیتهای دنیای زیرزمینی که همگی درگیر مفاسدی چون مواد مخدر، فحشا، قمار و پورنوگرافی بودند، معاشرت میکرد. تحت این شخصیت ساختگیِ هنرمند بوهمین بود که وایت اکثر قربانیان امکی-اولترا را به دام میانداخت.»
برخی از افرادی که وایت به آنها LSD میداد دوستانش بودند، از جمله کسی که انتشارات «ویکسن پرس» (Vixen Press) را اداره میکرد که متخصص در آثار عامهپسند فتیش و لزبین بود. سایر قربانیان شامل زنان جوانی بودند که از بدشانسی مسیرشان با او تلاقی کرده بود. دفتر خاطرات او نشان میدهد که آنها چگونه واکنش نشان میدادند: «گلوریا دچار وحشت شد… جانت از خود بیخود شد (در اوج).» وایت به قدری تحت تأثیر قدرت LSD قرار گرفته بود که در یادداشتهای روزانهاش شروع به نامیدن آن با عنوان «استورمی» (Stormy) کرد. با این حال، او به دادن آن به هر کسی که میتوانست به مخفیگاهش بکشاند، ادامه داد. ناشر ویکسن پرس سالها بعد گفت: «من بابت آن کار از جورج عصبانی بودم. معلوم شد که کار بدی در حق مردم بوده، اما ما در آن زمان متوجه نبودیم.»
روابط وایت او را از افشا شدن محافظت میکرد. قربانیِ یکی از آزمایشهای او پس از آن در حالی که تلوتلو میخورد وارد بیمارستان «لنوکس هیل» شد و ادعا کرد که به او دارو خورانده شده است. پس از دو ساعت، به او گفته شد که احتمالاً اشتباه میکند و بیسروصدا مرخص شد. اپیزودهایی از این دست مخفی نگه داشته میشدند زیرا سیا، همانطور که در یک روایت آمده، «ترتیبی داده بود تا با بخش پزشکی اداره پلیس شهر نیویورک هماهنگ شود تا از وایت در برابر هرگونه دردسری محافظت کنند.»
افتتاح «خانه امن» در خیابان بدفورد به تنشهای رو به رشد میان سیا و افبیآی دامن زد. برخی افسران سیا، افبیآی را پناهگاهی برای پلیسهای احمق و اراذلِ دستوپاچلفتی میدانستند. ماموران افبیآی نیز در مقابل، مردان سیا را «پریما دونا»های (آدمهای افادهای) آماتور و به قول یکی از آنها، «عمدتاً بچهپولدارها و نجیبزادگانِ دارای صندوقهای سرمایهگذاری میدانستند که فکر میکردند پاسخ خدا به تمام دردهای جهان هستند.» آلن دالس و رئیس افبیآی، جی. ادگار هوور، رقبای سرسخت اداری بودند. بعید بود که هوور بابت این «خانه امن» شکایت کند، اما در عین حال بعید بود که از آن مطلع نشده باشد. خبر در گزارشی از دفتر نیویورک او، درست سه هفته پس از پرداخت ودیعه توسط وایت، رسید.
در آن گزارش آمده بود: «یک منبع اطلاعاتی محرمانه از این دفتر در اول ژوئیه اطلاع داد که مافوق سابق او در اداره مواد مخدر، جورج وایت… با سیا در یک مأموریت “فوقسری” به عنوان مشاور همکاری میکند. وایت و سیا دو آپارتمان مشترک در خیابان بدفورد شماره ۸۱ نیویورک اجاره کردهاند. در یکی از این آپارتمانها یک بار و فضایی برای سرگرمی برپا شده است، در حالی که آپارتمان دیگر توسط سیا برای فیلمبرداری از طریق یک آینه اشعه ایکس (آینه دوطرفه) از فعالیتهای آپارتمان اول استفاده میشود.»
گاتلیب از نزدیک بر این عملیات نظارت داشت. او و وایت بهطور مرتب در واشنگتن و نیویورک ملاقات میکردند. پیوند شخصی آنها رشد کرد. وایت کار با چرم را به عنوان سرگرمی انتخاب کرده بود و زمانی که گاتلیب سیوششمین سالگرد تولدش را در ۳ اوت ۱۹۵۴ جشن گرفت، وایت یک کمربند دستدوز به عنوان هدیه به او داد.
رقصهای محلی به یکی از علایق گاتلیب تبدیل شده بود و او گاهی از همکارانش دعوت میکرد تا چند قدمی با او امتحان کنند. همه مایل نبودند؛ اما وایت بود. گاتلیب به او رقص «جیگ» (یک نوع رقص محلی پرجنبوجوش) را یاد داد و آنها با به نمایش گذاشتن آن، دوستانشان را سرگرم میکردند. این شرکا، یکی با پای چنبری و دیگری چاق، در حالی که آزمایشهای مخفی LSD خود را کلید میزدند، با هم میرقصیدند. گزارشهای هزینهی وایت برای «خانه امن» در خیابان بدفورد ۸۱ که با دقت به کادر خدمات فنی ارائه شده، امضای کاملاً خوانایی در تایید دارد: «سیدنی گاتلیب، رئیس / بخش شیمیایی TSS.»
گاتلیب و همرزمانش در سیا تنها آمریکاییهایی نبودند که در سال ۱۹۵۳ معتقد بودند جهان با آخرالزمان روبروست. بسیاری دیگر نیز همعقیده بودند. امکی-اولترا زمانی طراحی و راهاندازی شد که آمریکاییها تسلیم ترسهای عمیق شده بودند. یکی از افسران بازنشسته سیا دههها بعد به یاد آورد: «آن دوره، تا حدود سال ۱۹۵۴، دوران وحشی و بیقانونی در سیا بود. این همان ذهنیت قدیمی OSS بود: “برو و انجامش بده. مهم نیست ایده خوب یا بدی است، برو انجامش بده. ما در جنگ هستیم، پس هر چیزی توجیهپذیر است. ما از اکثر مردم باهوشتر هستیم، مخفیانه عمل میکنیم، به اطلاعات دسترسی داریم و میدانیم تهدیدهای واقعی چیست. هیچکس دیگر نمیداند.”»
حماسه جاسوسی جولیوس Julius و اتل روزنبرگ Ethel Rosenberg در آن ماهها به اوج خود رسید. محاکمه و محکومیت آنها به اتهام سرقت اسرار هستهای برای اتحاد جماهیر شوروی، ملت را تکان داد. در اوایل سال ۱۹۵۳ آنها درخواست توقف اعدام کردند. رئیسجمهور آیزنهاور مخالفت کرد؛ دیوان عالی نیز همینطور. روزنبرگها در ۱۹ ژوئن اعدام شدند. پرونده آنها این حس وحشتناک را تقویت کرد که دشمنان به درونیترین پناهگاههای آمریکا نفوذ کردهاند.
در همان زمان، گفته میشد خطرات جدیدی در خارج از کشور در حال ظهور است. به آمریکاییها گفته میشد که کشورشان برای بقا در حال نبرد با اتحاد جماهیر شوروی است و نبرد به خوبی پیش نمیرود. جان فاستر دالس اندکی پیش از تصدی پست وزارت امور خارجه در سال ۱۹۵۳ اظهار داشت: «شما میتوانید به کل دایره جهان نگاه کنید و نقطه به نقطه را ببینید که سوال این است: آیا قرار است این بخش از جهان را از دست بدهیم؟» دولت جدید آیزنهاور، با هدایت برادران دالس، تهدیدهای فوری را در حال ظهور از «جهان سومِ» سرکش میدید. یک دولت چپگرا در گواتمالا انتخاب شده بود. شورشیان در ویتنام کارزار خود را علیه رژیم استعماری فرانسه تشدید میکردند. نخستوزیر محمد مصدق در ایران، ذخایر نفت کشورش را ملی کرده بود. این چالشها علیه قدرت غرب، در ایالات متحده نه به عنوان نشانههای ناسیونالیسم رو به رشد در دنیای در حال توسعه، بلکه به عنوان شلیکهای هماهنگشده در جنگ مسکو برای فتح جهانی به تصویر کشیده میشد.
با تشدید بحرانها در گواتمالا، ویتنام و ایران، قیام ضد کمونیستی در برلین شرقی شعلهور شد. کارگران ساختمانهای دولتی را اشغال کردند. وقتی پلیس محلی از مداخله خودداری کرد، تانکهای شوروی کار کثیف را انجام دادند. رهبران قیام بازداشت، محاکمه و اعدام شدند. به آمریکاییها گفته شد که اگر کمونیسم به پیشروی خود ادامه دهد، این میتواند سرنوشت آنها باشد.
اپیزود دیگری که سیا را شوکه کرد، مخفی نگه داشته شد. در اواخر سال ۱۹۵۲، دو هوانورد سیا به نامهای جان داونی و ریچارد فکتو، پس از سرنگونی در جریان یک مأموریت مخفیانه بر فراز چین، اسیر شدند. «چینیهای سرخ» پیشنهاد دادند که اگر ایالات متحده علناً اعتراف کند که آنها برای سیا کار میکردند، آنها را آزاد کنند. آیزنهاور نپذیرفت و آن دو هوانورد در زندان ماندند تا اینکه سرانجام رئیسجمهور ریچارد نیکسون دو دهه بعد حقیقت را پذیرفت. در سیا، ذهن افسران به سمت شکنجههای عجیبوغریبی میرفت که بازجویان چینی احتمالاً آن دو زندانی را تحت آن قرار میدادند. آنها به اشتباه فرض میکردند که چینیها همان کاری را انجام میدهند که خودشان انجام میدادند: استفاده از زندانیان به عنوان سوژه برای آزمایشهای وحشتناک دارو و کنترل ذهن.
این رویدادهای ترسناک، آن هراس وجودی را تأیید کرد که منجر شد آلن دالس، ریچارد هلمز و سیدنی گاتلیب افراطکاریهای امکی-اولترا را توجیه کنند. روایتی که از محاصره و خطر قریبالوقوع به خورد آمریکاییها داده میشد با واقعیت فاصله داشت، اما قلبها را در واشنگتن تسخیر کرده بود و اثرات عمیقی داشت. این روایت به سیا اجازه داد تا خود را متقاعد کند که در حال جنگی کاملاً دفاعی است. در ذهنیت جمعیِ آن، هیچکدام از کارهایش تهاجمی نبود. سیا تمام پروژههای خود را، حتی آنهایی که باعث درد و رنج عظیم افراد و ملتها میشد، به عنوان ضرورتی برای سد کردن راه گسترش بیامان کمونیسم توجیه میکرد.
در زمانی که آلن دالس امکی-اولترا را به جریان انداخت، در حال آمادهسازی چندین عملیات مخفی دیگر نیز بود که اثرات تکاندهندهای بر جهان میگذاشت. او برای رئیس ایستگاه تهرانِ خود ۱ میلیون دلار فرستاد تا به «هر طریقی که باعث سقوط مصدق شود» استفاده کند و تا ماه اوت، مردان او نخستوزیر ایران را در اولین کودتای سیا سرنگون کردند. بلافاصله او شروع به برنامهریزی برای تکرار این شاهکار در گواتمالا کرد. او همچنین ایستگاه سیا در ویتنام را گسترش داد و عملیاتهایی را با هدف دامن زدن به قیامهای ضدشوروی در اروپای شرقی تشدید کرد. در ذهن او، این پروژهها همه با هم جور بودند. امکی-اولترا به همان اندازه بخشی جداییناپذیر از جنگ جهانی مخفی دالس بود که هر توطئه دیگری علیه یک دولت خارجی.
حتی در حالی که آزمایشهای کنترل ذهن به افراطهای جدیدی میرسید و تلفات انسانی آنها شروع به افزایش میکرد، هیچکدام از افسران سیا که با امکی-اولترا آشنا بودند، اعتراضی نکردند. با این حال، شرکای سیا در «بخش عملیات ویژه» (SOD)، بخشی از سپاه شیمیایی و بنابراین تحت فرماندهی ارتش بودند. افسران ارشد در پنتاگون بهشدت به LSD و سایر مواد شیمیایی که معتقد بودند میتواند به سلاحهای جنگی تبدیل شود، علاقه داشتند. آنها هیچ تمایلی به محدود کردن یا کاهش آزمایشها نداشتند، درست مانند همتایان خود در سیا. آنها در یادداشتی به وزیر دفاع، چارلز ویلسون، گفتند که نتایج ارزشمند «به دست نمیآید مگر اینکه از داوطلبان انسانی استفاده شود.»
ویلسون از پیشینهای غیرنظامی آمده بود و به دنبال خویشتنداری بود، او قبل از به دست گرفتن سکان پنتاگون، شرکت جنرال موتورز را اداره میکرد. او تضمین میخواست که سوژههای انسانی در آزمایشهای دارویی، واقعاً داوطلبانی باشند که «رضایت آگاهانه» دادهاند، همانطور که در «قوانین نورنبرگ» الزامی شده بود. در اواسط سال ۱۹۵۳، او دستورالعملی محرمانه صادر کرد که بر اساس آن، قبل از اینکه هر واحد نظامی آزمایشی روی انسانها انجام دهد، هم وزیر دفاع و هم وزیرِ بخش مربوطه باید کتباً مطلع میشدند. این قانون بیشتر در نقض شدن رعایت میشد تا در اجرا. به برخی از واحدهای نظامی فقط بهطور شفاهی درباره آن گفته شد. برخی دیگر هرگز چیزی درباره آن نشنیدند. در طول اوایل دهه ۱۹۵۰، وزیر ارتش حداقل شش درخواست برای مجوز آزمایش بر روی داوطلبان انسانی دریافت کرد. با این حال، در همان دوره، بخش عملیات ویژه ارتش در حال همکاری با گاتلیب روی بسیاری از آزمایشهای دیگر بود که طبق «یادداشت ویلسون» باید گزارش میشدند. تا جایی که مشخص است، هیچکدام گزارش نشدند.
«بخش عملیات ویژه» یک شریک بیبدیل برای امکی-اولترا بود. دانشمندان آن مواد شیمیایی را ترکیب میکردند که افسران سیا در جلسات «بازجویی ویژه» در زندانهای مخفی در سراسر جهان به زندانیان میخوراندند. برخی از آنها همچنین با «کادر خدمات فنی» سیا برای ساخت ابزارهایی همکاری میکردند که مأموران میدانی بتوانند برای انجام حملات دارویی از آنها استفاده کنند. بخش زیادی از دانش پشت این ابزارها از آزمایش روی سوژههای انسانی به دست آمده بود.
بازرسان سنا بعدها گزارش دادند: «SOD دارتهای آغشته به عوامل بیولوژیکی و قرصهای حاوی چندین عامل بیولوژیکی مختلف ساخت که میتوانستند برای هفتهها یا ماهها سمی باقی بمانند. SOD همچنین تفنگ ویژهای برای شلیک دارتهای آغشته به یک ماده شیمیایی ساخت که به مأموران سیا اجازه میداد یک سگ نگهبان را ناتوان کنند، بهطور مخفیانه وارد یک تأسیسات شوند و هنگام خروج، سگ را به حالت هوشیاری بازگردانند. دانشمندان SOD نتوانستند عامل ناتوانکننده مشابهی برای انسانها بسازند.»
آمریکاییها باید میتوانستند آزادی ۷۲۰۰ سرباز از زندانهای کمونیستی را پس از آتشبسی که به جنگ در کره در ژوئیه ۱۹۵۳ پایان داد، جشن بگیرند. در عوض، آنها با شوک عقبنشینی کردند. معلوم شد که بسیاری از زندانیان بیانیههایی در نقد ایالات متحده یا ستایش کمونیسم نوشته بودند. برخی اعتراف کرده بودند که مرتکب جنایات جنگی شدهاند. بیستويک نفر تصمیم گرفتند در کره شمالی یا چین بمانند. پنتاگون اعلام کرد که آنها فراری محسوب میشوند و در صورت پیدا شدن اعدام خواهند شد.
از همه شگفتانگیزتر، چندین خلبان در میان زندانیان آزاد شده ادعا کردند که از هواپیماهای جنگی خود سلاحهای بیولوژیکی پرتاب کردهاند، که با اصرار شدید واشینگتن مبنی بر اینکه هرگز چنین سلاحهایی را به کار نبرده است، در تضاد بود. یکی از خلبانان گزارش داد: «پراستفادهترین بمب میکروبی یک بمب ۵۰۰ پوندی بود. هر کدام چندین محفظه برای نگهداری انواع مختلف میکروب داشتند. حشراتی مانند کک و عنکبوت از موشهای صحرایی و ولها (نوعی موش) جدا نگه داشته میشدند.» این ادعاها موج جدیدی از انکارها را در واشینگتن به راه انداخت. گاتلیب، به عنوان رئیس بخش شیمیایی، مأمور شد تا یک «بسته مطبوعاتی» برای رد این ادعاها تهیه کند. در آن، دو «کارشناس مستقلِ شناخته شده» که هر دو از دوستان گاتلیب بودند، نوشتند که باور به اینکه آمریکاییها از جنگ میکروبی در کره استفاده کردهاند، معادل باور به این است که «بشقابپرندهها فرود آمدهاند.»
چگونه سربازان آمریکایی میتوانستند به وظیفه خود پشت کنند و شرف کشورشان را لکهدار کنند؟ ملتی مبهوت برای یافتن توضیحات دستوپا میزد. مجله «تایم» پیشینه پناهندگان را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که تربیت نادرست یا مشکلات عاطفی رفتار آنها را توضیح میدهد. «نیوزویک» آنها را «چشمچران و چاپلوس» توصیف کرد و گفت که آنها در ازای رفتار بهتر، به دلیل عاشق شدن به زنان آسیایی یا به دلیل جذابیت «همجنسگرایی»، به کشورشان خیانت کردهاند. چندین مفسر هشدار دادند که آنها نشاندهنده تضعیف مردانگی آمریکایی و جایگزینی آن با نسلی از «بچههای لوس» و «بچهننهها» هستند.
فراتر از افول معنوی ملت و زنانه شدن مردانش، تئوری دیگری بهسرعت ظهور کرد: «شستشوی مغزی». در طول سه سالی که از ابداع این اصطلاح توسط مبلغی به نام ادوارد هانتر میگذشت، این واژه به آخرین راهکار برای توضیح هر چیز غیرقابل توضیحی تبدیل شده بود. در ذهن اکثر آمریکاییها، هیچ چیز غیر قابل توضیحتر از این نبود که یکی از جوانان تنومند شان تصمیم بگیرد که زندگی تحت کمونیسم میتواند بهتر از زندگی در ایالات متحده باشد. «شستشوی مغزی» آسانترین و بدیهیترین توضیح بود. تیتر مقالهای در «نیو ریپابلیک» ترسهای آمریکا را متبلور کرد: شستشوی مغزی کمونیستی، آیا ما آمادهایم؟
رفتار تکاندهنده زندانیان آمریکایی، بسیاری از آمریکاییها را متقاعد کرد که «شستشوی مغزی» وجود دارد و به بخشی از زرادخانه کمونیستها تبدیل شده است. جنبه دیگری از بازگشت زندانیان که علنی نشد، ترسها را در درون سیا تشدید کرد. یک افسر سیا در یادداشتی به بخش عملیات ویژه نوشت: «بازجویی از افرادی که اخیراً از کره شمالی از طریق اتحاد جماهیر شوروی به آزادی آمدهاند، ظاهراً نشاندهنده یک “دوره خالی” یا دوره عدم جهتیابی در حین عبور از یک منطقه ویژه در منچوری بوده است. این اتفاق برای تمام افراد گروه پس از اولین وعده غذایی کامل و اولین قهوه رخ داده بود… خوراندن دارو محتمل بود.»
هیچ مدرکی برای این موضوع بیشتر از خودِ «شستشوی مغزی» وجود نداشت. با این حال، در داخل سیا و سایر آژانسهای امنیتی در واشینگتن، این گزارشها به عنوان مدرک دیگری تلقی شد که نشان میداد دانشمندان کمونیست در مسابقه کشف و به کارگیری داروهای روانگردان از همتایان غربی خود جلوتر هستند. آنها همچنین برای اولین بار نام منچوری را با کنترل ذهن مرتبط کردند، پیوندی که بهزودی در آگاهی عمومی منفجر شد.
در سالهای پس از پایان جنگ در کره، اکثر پناهندگان آمریکایی قطرهقطره به خانه بازگشتند. چندین نفر درباره دوران اسارت خود صحبت کردند. هیچکدام گزارش نکردند که تحت هیچ فشاری که بتوان آن را «شستشوی مغزی» توصیف کرد، قرار گرفتهاند. تصمیم آنها برای پناهندگی نتیجه ترکیبی از خشم فردی به نابرابریهای زندگی آمریکایی، میل به ماجراجویی و اشکال سنتی اجبار بود. با این حال، در آمریکایِ همنواگرای آن دوران، «شستشوی مغزی» توضیحی بهطرز باشکوهی راحت برای هر شکلی از رفتار انسانی بود که مردم درک نمیکردند.
سیا بهسختی گرفتار این فانتزی شد. رئیس کادر پزشکی سیا در یادداشتی که منعکسکننده وحشت آن لحظه بود، نوشت: «شواهد کافی در گزارشهای بازجوییهای بیشمار وجود دارد که کمونیستها از داروها، اجبار فیزیکی، شوک الکتریکی و احتمالاً هیپنوتیزم علیه دشمنان خود استفاده میکردند. با چنین شواهدی، دشوار است که نسبت به سستی آشکار خودمان خشمگین نشویم. ما با این شواهدِ در حال افزایش مجبور هستیم نقش تهاجمیتری در توسعه این تکنیکها ایفا کنیم.»
در حالی که سیدنی گاتلیب شروع به توزیع پول بین پژوهشگرانی کرد که با آنها برای مطالعه LSD قرارداد بسته بود، با یک مشکل قابل پیشبینی روبرو شد: تامین کالا. شرکت «ساندوز» حق امتیاز (پتنت) را در اختیار داشت، اما این یک شرکت سوئیسی و خارج از کنترل سیا بود. گزارشهای اطلاعاتی حاکی از آن بود که ساندوز در حال حاضر مقادیر زیادی را به اتحاد جماهیر شوروی و سایر کشورهای کمونیستی میفروشد. این گزارشها دروغ بود، اما موجی از شوک را در سراسر سیا ایجاد کرد.
یک افسر سیا دههها بعد شهادت داد: «در این دوره و زمانه، بازسازی اینکه تمام اینها در آن زمان چقدر برای ما ترسناک بود، بسیار دشوار است. اما ما به معنای واقعی کلمه وحشتزده بودیم، زیرا این تنها مادهای بود که توانسته بودیم پیدا کنیم که اگر به غلط استفاده میشد، پتانسیلهای خارقالعاده و وحشتناکی داشت.»
در اواسط سال ۱۹۵۳ یک افسر سیا به بازل اعزام شد تا این مشکل را حل کند. او با گزارشی بازگشت که ادعا میکرد ساندوز ده کیلوگرم LSD در اختیار دارد که او آن را بهدرستی «مقداری بهطرز شگفتآوری زیاد» نامید. دالس هزینه ۲۴۰ هزار دلاری را برای خرید تمام آن مقدار که برابر با کل ذخیره جهان بود را تایید کرد. با این حال، دو افسری که او برای تحویل گرفتن آن فرستاد، بهسرعت متوجه شدند که همکارشان کیلوگرم را با گرم اشتباه گرفته است. ساندوز در مجموع کمتر از چهل گرم تولید کرده بود که ده گرم آن هنوز در انبار بود.
این سردرگمی باعث شد گاتلیب تصمیم بگیرد که امکی-اولترا به یک منبع قابل اعتماد LSD و تعهدی از ساندوز مبنی بر عدم فروش این مواد به شوروی نیاز دارد. ساندوز با کمال میل همکاری کرد. این کار را نه از سر همدردی با پروژههای کنترل ذهن سیا که چیزی از آن نمیدانست، بلکه برای خلاص شدن از شر «فرزند مشکلساز» خود انجام داد. افسر سیا که به بازل فرستاده شده بود گزارش داد که ساندوز «متاسف است که این ماده را کشف کرده، زیرا منبع سردردها و دردسرهای بسیاری بوده است.» به محض اینکه گاتلیب متوجه شد ساندوز تمایلی به محافظت از LSD ندارد، مخفیانه شروع به پرداخت پول به یک شرکت داروسازی آمریکایی به نام «الی لیلی» (Eli Lilly) کرد تا سعی کند کد شیمیایی آن را بشکند. دانشمندان این شرکت بلافاصله دست به کار شدند.
گاتلیب با ذهن منظم یک دانشمند، سیستمی را برای سازماندهی تحقیقات چندجانبه که در قلب امکی-اولترا بود، طراحی کرد. او هر یک از قراردادهای خود را یک «زیرپروژه» نامید و شمارهای به آن اختصاص داد. در طول سال ۱۹۵۳ او بیش از ده زیرپروژه را راهاندازی کرد. «خانه امن» در نیویورک زیرپروژه ۳ بود. پرداخت به دانشمندان در الی لیلی برای شکستن کد شیمیایی LSD زیرپروژه ۶ بود. سایر «زیرپروژههای» اولیه با هدف مطالعه ابزارهای غیرشیمیایی کنترل ذهن، از جمله آنچه در یک گزارش «روانشناسی اجتماعی، روانشناسی گروهی، رواندرمانی، هیپنوتیزم، تغییر مذهب ناگهانی، و محرومیت از خواب و حس» نامیده میشد، انجام گرفت.
از همان روزهای اولیه امکی-اولترا، گاتلیب و همکاران دانشمندش شیفته پتانسیل هیپنوتیزم شده بودند. آنها آن را نویدبخشِ یک اصلاحِ ظریف در هنر قتل سیاسی میدیدند. یک قاتل هیپنوتیزم شده میتواند جنایت خود را انجام دهد و سپس فراموش کند چه کسی دستور آن را داده است یا حتی فراموش کند که خودش آن را مرتکب شده است.
آمریکاییها در اوایل جنگ سرد هیپنوتیزم را جدی میگرفتند. در سال ۱۹۵۰، یک روانپزشک دانشگاه کولگیت به نام جورج استابروکس George Estabrooks در مجله محبوب «آرگوسی» ادعا کرد که توانایی آن را دارد که «مردی را بدون اطلاع یا رضایت او برای ارتکاب خیانت علیه ایالات متحده هیپنوتیزم کند.» این موضوع توجه سیا را جلب کرد. پس از راهاندازی امکی-اولترا، استابروکس یادداشتی به سیا نوشت و گفت که میتواند یک «پیامرسان هیپنوتیزمی» ایجاد کند که قادر به خیانت به یک ماموریت مخفی نباشد، زیرا «او هیچ دانش آگاهانهای از اینکه آن ماموریت ممکن است چه باشد ندارد.» او همچنین پیشنهاد داد که گروهی از سوژههای انسانی را بگیرد و «در آنها از طریق استفاده از هیپنوتیزم، وضعیت گسیختگی شخصیت (دو شخصیتی) ایجاد کند.» افسر سیا که این یادداشت را دریافت کرد، آن را «بسیار مهم» دانست. استابروکس در ادامه به مشاور سیا تبدیل شد.
در سال ۱۹۵۳، مورس آلن که او نیز بهشدت به پتانسیل هیپنوتیزم اعتقاد داشت، دستور تولید فیلم کوتاهی به نام «هنر سیاه» را صادر کرد که فقط برای کارکنان سیا نمایش داده میشد. این فیلم یک افسر اطلاعاتی آمریکا را نشان میدهد که به یک دیپلمات آسیایی دارو خورانده و او را هیپنوتیزم میکند. دیپلمات در حالت خلسه وارد سفارت خود میشود، اسناد را از گاوصندوق خارج کرده و به مأمور خود تحویل میدهد. فیلم با یک گفتار متن (وویساور) متقاعدکننده به پایان میرسد: «آیا آنچه تازه دیدید میتواند بدون اطلاع فرد انجام شود؟ بله. برخلاف اراده فرد؟ بله. چگونه؟ از طریق قدرت تلقین و هیپنوتیزم.»
این موضوع با آنچه بسیاری از دانشمندان معتقد بودند در تضاد بود. در طول جنگ جهانی دوم، OSS با روانپزشکانی که هیپنوتیزم را مطالعه میکردند مشورت کرده بود. یکی از آنها، لارنس کوبی که با جورج هانتر وایت در آزمایشهای «سرم حقیقت» همکاری کرده بود، پاسخ داد که «شک دارد که این کار چیزی به دست آورد.» دو نفر دیگر، کارل و ویلیام منینگر که یک کلینیک روانپزشکی معتبر در کانزاس را اداره میکردند، حتی قاطعتر بودند. آنها نتیجه گرفتند: «هیچ مدرکی وجود ندارد که از اعمال پس از هیپنوتیزم حمایت کند، بهویژه زمانی که سنن و اخلاقیات فرد کوچکترین تضادی در او ایجاد کند. مردی که قتل برای او نفرتانگیز و غیراخلاقی است، نمیتواند وادار شود که بر آن تابوی شخصی غلبه کند.»
آن نتایج چیزی نبود که گاتلیب میخواست بشنود. او مصمم بود پتانسیل هیپنوتیزم را در شرایط بالینی بررسی کند. یکی از اولین اقدامات او زیرپروژه ۵ امکی-اولترا بود که تحت آن، پژوهشگری در دانشگاه مینهسوتا به نام آلدن سیرز، «مجموعهای از آزمایشهای هیپنوتیزم را که بهدقت برنامهریزی شده بود» روی حدود صد سوژه انجام داد. پنهانکاری تضمین شده بود، زیرا همانطور که گاتلیب در یادداشتی نوشت، هم سیرز و هم رئیسش، مدیر بخش روانپزشکی، «تاییدیه فوقسری داشتند و از اهداف واقعی پروژه آگاه بودند.» گاتلیب در همان یادداشت، حوزههایی را که میخواست زیرپروژه ۵ بررسی کند، فهرست کرد:
- اضطرابهای ایجاد شده از طریق هیپنوتیزم؛
- افزایش توانایی یادگیری و یادآوری مطالب مکتوب پیچیده از طریق هیپنوتیزم؛
- پاسخ دروغسنج (پلیگراف) تحت هیپنوتیزم؛
- افزایش توانایی مشاهده و یادآوری چیدمان پیچیده اشیاء فیزیکی از طریق هیپنوتیزم؛
- رابطه شخصیت با استعداد هیپنوتیزم شدن؛
- یادآوری اطلاعات کسبشده در هیپنوتیزم با سیگنالهای بسیار خاص.
علیرغم علاقه وافر او به هیپنوتیزم و سایر راههای ممکن برای کنترل ذهن، گاتلیب هرگز از این باور خود دور نشد که محتملترین راه از طریق داروهای روانگردان، بهویژه LSD میگذرد. پس از راهاندازی اولین «زیرپروژه» هیپنوتیزم، او ایده پروژه دیگری را پروراند که در آن هیپنوتیزم، داروها و محرومیت حسی بهطور ترکیبی آزمایش میشدند. او دکتر لوئیس جولیون “جولی” وست، مدیر بخش روانشناسی دانشگاه اوکلاهما را به عنوان پیمانکار خود استخدام کرد. وست در حال تحقیق بر روی راههایی برای ایجاد «حالات گسستی» بود که در آن ذهن انسان بتواند از مهارهایش جدا شود. او در پیشنهاد خود به گاتلیب گزارش داد که «آزمایشهای مربوط به عملکرد شخصیتِ تغییر یافته در نتیجه دستکاری محیطی (عمدتاً انزوای حسی) سرنخهای امیدوارکنندهای به دست داده است.» گاتلیب او را ترغیب کرد که فراتر برود. نتیجه، زیرپروژه ۴۳ بود که در آن وست آنچه را که «اثرات انواع داروهای جدید که وضعیت عملکرد روانشناختی را تغییر میدهند» مینامید، آزمایش کرد. حداقل برخی از این آزمایشها در یک «آزمایشگاه منحصربهفرد [با] محفظهای ویژه که در آن تمام جنبههای مهم روانشناختی محیط قابل کنترل است» انجام شد. سیا ۲۰۸۰۰ دلار برای ساخت آزمایشگاه و حمایت از تحقیقات وست پرداخت کرد.
گاتلیب چه در هدایت آزمایشها با داروها، چه هیپنوتیزم، چه محرومیت حسی و چه ترکیبی از هر سه، به دنبال نوعی «جادو» بود. تمام «زیرپروژههای» او با هدف یافتن معجونها یا تکنیکهایی بود که میتوانست برای از بین بردن جهتیابی، گیج کردن و کنترل مردم استفاده شود. این موضوع او را به زیرپروژه ۴ امکی-اولترا رساند: آوردن جادو به سیا.
پایان فصل پنجم
فصل های قبلی این کتاب را در اینجا مطالعه کنید :