اصالت یک پرسش؛ مفهوم «ضد امپریالیسم» چیست؟
در تاریخ معاصر ایران، مفهوم «ضد امپریالیسم» هیچگاه صرفاً یک موضعگیری ساده در عرصه سیاست خارجی نبوده است. این مفهوم برای دههها بخشی از وجدان تاریخی و اخلاقی جامعه ایران را شکل داده و برای بسیاری از نیروهای سیاسی، به معیاری برای سنجش شرافت سیاسی، استقلالطلبی و مشروعیت تبدیل شده است. چنین جایگاهی نیز بیدلیل نبوده است. تجربه کودتاها، دخالت قدرتهای خارجی، غارت منابع ملی، تحقیر ملتها و پروژههای سلطهجویانه در خاورمیانه، واقعیتهایی عینی و ملموس بودند که حافظه تاریخی مردم ایران و بسیاری از ملتهای منطقه را شکل دادند. از همین رو، مقاومت در برابر سلطه خارجی، همواره حامل نوعی بار اخلاقی و انسانیِ رهاییبخش بوده و همچنان نیز میتواند چنین جایگاهی داشته باشد.
اما مسئلهای که امروز جامعه ایران با آن روبهروست، نفی این پیشینه تاریخی یا انکار وجود نظام سلطه جهانی نیست؛ بلکه مواجهه با بحرانی عمیقتر در تعریف «هدف سیاست» است. پرسش اصلی اینجاست که آیا مبارزه ضد امپریالیستی باید وسیلهای برای ساختن جامعهای عادلانه، توسعهیافته، باثبات و انسانی باشد، یا آنکه خود به هدفی مستقل و مقدس تبدیل شده است؛ هدفی که به تدریج تمام عرصههای زندگی اجتماعی، اقتصادی و انسانی یک ملت را تحتالشعاع قرار میدهد و حتی گاه آنها را قربانی یک مبارزه بیپایان میکند؟
بحث اصلی این مقاله دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ از ضرورت تفکیک عقلانی میان مفاهیمی که در فضای سیاسی ایران بارها در هم آمیخته شدهاند: مبارزه ضد امپریالیستی، منافع ملی، توسعه، عدالت اجتماعی و اداره جامعه. مسئله این نیست که مبارزه با سلطه جهانی بیاهمیت شده یا باید کنار گذاشته شود، بلکه مسئله آن است که هیچ پروژه سیاسی حتی مترقیترین و اخلاقیترین آنها اگر از توانایی اداره جامعه، کاهش فقر، مقابله با تبعیض، ایجاد رفاه عمومی و ساختن یک زندگی قابل زیست برای مردم غافل شود، دیر یا زود به نوعی آیین انتزاعی و فرساینده تبدیل خواهد شد؛ آیینی که ممکن است نام عدالت را بر خود داشته باشد، اما در عمل جامعه را از عدالت، توسعه و کرامت انسانی دورتر کند.
ریشههای معرفتی جنگ سرد: جهانی که دیگر وجود ندارد
برای فهم ریشههای این انسداد نظری، باید به فضای فکری و تاریخی قرن بیستم بازگشت؛ دورانی که جهان در قالب یک دوقطبی بزرگ تعریف میشد: بلوک سرمایهداری در برابر بلوک سوسیالیستی. در آن کلانروایت مارکسیستی ـ لنینیستی، تاریخ دارای نوعی جهتگیری خطی و غایتمند تصور میشد؛ حرکتی اجتنابناپذیر از سرمایهداری به سوی سوسیالیسم. بر اساس این منطق، هر ضربه به نظم امپریالیستی غرب، در هر نقطهای از جهان از ویتنام و کوبا گرفته تا الجزایر و فلسطین دیگر نه صرفاً یک رویداد سیاسی منطقهای، بلکه بخشی از روند تاریخیِ گذار جهانی به سوسیالیسم تلقی میشد.
در چنین چارچوبی، مبارزه ضد امپریالیستی فقط دفاع از منافع یک کشور یا یک ملت نبود، بلکه جزئی از یک پروژه جهانی برای تغییر بنیادین جهان به شمار میرفت؛ پروژهای که قرار بود بشر را از سلطه، استثمار و بیگانگی نظام سرمایهداری عبور دهد و به آنچه کارل مارکس «قلمرو آزادی» مینامید وارد کند؛ مرحلهای که بعدها بسیاری از مفسران مارکس از آن با عنوان «آغاز تاریخ واقعی انسان» یا «آغاز دوران انسانی بشر» یاد کردند.
اما تحولات بنیادین اواخر قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم، این قطعیت تاریخی را در هم شکست. فروپاشی بلوک شرق صرفاً سقوط چند دولت یا یک اردوگاه سیاسی نبود؛ بلکه فروپاشی همان تصور خطی و قطعی از آینده تاریخ بود. جهان امروز دیگر جهانِ دوقطبیِ دوران جنگ سرد نیست و بسیاری از الگوهای ذهنی آن دوران، توان توضیح پیچیدگیهای جهان کنونی را از دست دادهاند.
امروز با جهانی روبهرو هستیم که در آن قدرت صرفاً در قالب دولتها و ایدئولوژیهای کلاسیک تعریف نمیشود؛ جهانی شبکهای، چندقطبی و بهشدت درهمتنیده که اقتصاد، تکنولوژی، سرمایه مالی، هوش مصنوعی، زنجیرههای جهانی تولید و ساختارهای فراملی، نقشی تعیینکنندهتر از تقسیمبندیهای کلاسیک قرن بیستم پیدا کردهاند. در چنین شرایطی، اصرار بر تحلیل جهان امروز با همان ابزارهای نظری و ذهنیتهای سیاسی دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، نه فقط ناکارآمد، بلکه نوعی خطای معرفتشناختی است که بسیاری از جریانهای سیاسی چپ را در وضعیتی از «انسداد استراتژیک» گرفتار کرده است.
تفکیک ساختاری؛ پایان یک همپوشانیِ ذهنی
شاید یکی از مهمترین میراثهای فکریِ بهجامانده از دوران جنگ سرد، نوعی همپوشانیِ اتوماتیک و غیرانتقادی میان چند مفهوم متفاوت باشد؛ مفاهیمی که در فضای سیاسی و تحلیلی ایران اغلب چنان در هم آمیختهاند که گویی همگی بیانگر یک واقعیت واحد هستند، در حالی که در عمل میتوانند مسیرها، اهداف و حتی نتایجی کاملاً متفاوت داشته باشند.
این مفاهیم را میتوان دستکم در چهار حوزه متمایز دستهبندی کرد:
۱. مبارزه ضد امپریالیستی؛ یعنی تقابل با ساختارهای سلطه و مداخله قدرتهای جهانی
۲. دفاع از منافع ملی؛ یعنی حفظ امنیت، تمامیت ارضی، ثبات و بقای کشور
۳. توسعه و اداره اجتماعی؛ یعنی توانایی ایجاد رفاه، کاهش فقر، گسترش آموزش، بهداشت، زیرساخت و ارتقای کیفیت زندگی مردم
۴. تغییر نظم جهانی؛ یعنی ایفای نقش فعال در جابهجایی توازن قدرت در سطح بینالمللی
مشکل اصلی از آنجا آغاز میشود که در بخشهایی از فضای سیاسی ایران، این چهار حوزه بهصورت خودکار معادل یکدیگر فرض میشوند؛ گویی هر نیرویی که در برابر امریکا یا اسرائیل موضع بگیرد، الزاماً همزمان مدافع منافع ملی، توسعه داخلی، عدالت اجتماعی و حتی حامل پروژهای مترقی برای آینده جهان نیز هست.
اما تجربه تاریخی خاورمیانه چنین برداشتی را تأیید نمیکند.
در دهههای گذشته، حکومتهای متعددی در منطقه، از رژیم بعث عراق تا حکومت معمر قذافی در لیبی و ساختار امنیتی حافظ اسد در سوریه، رادیکالترین شعارهای ضد امریکایی و ضد اسرائیلی را مطرح کردند و در برخی مقاطع حتی در تقابل مستقیم با غرب قرار گرفتند. با این حال، ساختار داخلی بسیاری از این حکومتها بر پایه اقتدارگرایی، اقتصاد رانتی، سرکوب جامعه مدنی، فساد ساختاری و تمرکز قدرت شکل گرفته بود. در بسیاری از این کشورها، توسعه پایدار، آزادیهای مدنی، مشارکت اجتماعی و رفاه عمومی قربانی همان ساختارهای بسته سیاسی شدند.
از همین تجربه تاریخی شاید بتوان به یک نتیجه مهم رسید:
صرفِ داشتن موضعی تقابلی در برابر یک قدرت خارجی، بهطور اتوماتیک به معنای داشتن برنامهای مترقی، عادلانه و توسعهمحور برای داخل کشور نیست. مخالفت با سلطه خارجی، هرچند میتواند ریشه در دفاع مشروع از استقلال و کرامت ملی داشته باشد، اما نمیتواند جایگزین توانایی اداره جامعه شود و هرگز نباید به پوششی برای فساد ساختاری، بیبرنامگی اقتصادی، تضعیف نهادهای اجتماعی یا تضییع حقوق شهروندان تبدیل گردد.
در نهایت، مشروعیت هر پروژه سیاسی نه فقط در نوع دشمنان خارجی آن، بلکه در کیفیت زندگی مردمی سنجیده میشود که زیر سایه آن پروژه زندگی میکنند.
واقعگرایی چین؛ قدرت ساختاری به جای رسالت ایدئولوژیک
برای چپ ایرانی، بررسی تجربه چین میتواند یکی از مهمترین نقاط بازاندیشی در فهم جهان امروز باشد. چین نه به معنای کلاسیک یک نظام سرمایهداری غربی است و نه ادامه مستقیم مدل سوسیالیسم بوروکراتیک شوروی؛ بلکه ساختاری ترکیبی و پیچیده است که رهبران پکن از آن با عنوان «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» یاد میکنند. با این حال، مسئله اصلی نه نام این نظام، بلکه درک تغییری است که در نگاه استراتژیک چین پس از دوران مائو رخ داد.
رهبران چین پس از مائو به این جمعبندی رسیدند که کشوری فقیر، بیثبات و منزوی حتی اگر رادیکالترین شعارهای ایدئولوژیک جهان را سر دهد باز در ساختار واقعی قدرت جهانی، همچنان کشوری ضعیف و آسیبپذیر باقی خواهد ماند. آنها دریافتند که قدرت در جهان معاصر بیش از آنکه از ادبیات انقلابی و بیانیههای سیاسی تولید شود، از توان اقتصادی، تکنولوژیک و سازمانی سرچشمه میگیرد؛ از کنترل زنجیرههای تولید جهانی، از برتری در تکنولوژی، از ظرفیت صنعتی، از ثبات داخلی و از توانایی ارتقای سطح زندگی صدها میلیون انسان.
چین به همین دلیل، بهتدریج ایده «رسالت جهانی برای صدور انقلاب» را کنار گذاشت و توسعه داخلی را به اولویت اصلی خود تبدیل کرد. در این تغییر جهت، نقش دنگ شیائوپینگ Deng Xiaoping تعیینکننده بود. دنگ برخلاف فضای رادیکال و ایدئولوژیک دوران مائو، نوعی عملگرایی اقتصادی و استراتژیک را وارد سیاست چین کرد. جمله مشهور او که بعدها به نماد این رویکرد تبدیل شد، بهخوبی همین نگاه را توضیح میدهد، او یکی از مهمترین اصول راهبردی سیاست آینده کشورش را با این مثل بیان کرد: «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید؛ مهم این است که موش بگیرد.»
معنای این جمله روشن بود: ایدئولوژی نباید مانع کارآمدی، توسعه و حل مسائل واقعی جامعه شود.
دنگ همزمان اصل مهم دیگری را نیز وارد استراتژی کلان چین کرد؛ اصلی که بعدها به یکی از پایههای سیاست خارجی این کشور تبدیل شد:
«تواناییهای خود را پنهان کن و منتظر زمان بمان.»
منظور او این بود که چین نباید وارد تقابل زودهنگام ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک با غرب شود، بلکه باید پیش از هر چیز بر ساختن قدرت درونی خود تمرکز کند؛
بر توسعه اقتصادی،
بر تقویت تکنولوژی،
بر جذب سرمایه و دانش جهانی،
بر افزایش ظرفیت تولید،
و بر ارتقای سطح زندگی مردم.
رهبران چین فهمیدند که بدون ثبات داخلی و قدرت اقتصادی، هیچ کشوری حتی با رادیکالترین شعارها نمیتواند در نظم جهانی نقش تعیینکنندهای ایفا کند. از همین رو، چین نه از مسیر انزوای کامل، بلکه از طریق ورود هوشمندانه به اقتصاد جهانی، استفاده از بازارهای غربی، جذب سرمایه خارجی و تبدیل شدن به کارخانه تولید جهان، آرامآرام خود را به قدرتی تبدیل کرد که امروز حتی ایالات متحده و همه متحدین اروپایی او هم دیگر در یک ائتلاف جهانی هم قادر به حذف آن نیستند.
تفاوت اساسی اینجاست که چین ابتدا کشورش را ساخت و سپس به قدرتی جهانی تبدیل شد؛ روندی معکوس نسبت به بسیاری از حکومتها و جریانهای سیاسی در خاورمیانه که پیش از ساختن جامعه، اقتصاد و نهادهای داخلی، سودای تغییر نظم جهانی و ایفای نقش تاریخی در جهان را در سر داشته و هنوز هم دارند.
افسانه بریکس و واقعیتِ عریانِ رئالپولیتیک
یکی دیگر از نشانههای تداوم عادات ذهنیِ دوران جنگ سرد، نگاه اغراقآمیز و ایدئولوژیک به ائتلافهایی مانند BRICS است؛ گویی با نوعی «بلوک متحد ضد غربی» روبهرو هستیم که قرار است جایگزین اردوگاه سوسیالیستیِ دوران جنگ سرد شود. اما واقعیت اقتصاد سیاسی جهان امروز، تصویری بسیار پیچیدهتر و غیرایدئولوژیکتر ارائه میدهد.
چین، که مهمترین عضو بریکس محسوب میشود، همچنان یکی از بزرگترین شرکای تجاری ایالات متحده و اتحادیه اروپاست و بخش مهمی از رشد اقتصادیاش طی دهههای گذشته دقیقاً در پیوند با بازارهای غربی شکل گرفته است. هند، در حالی که عضو بریکس است، همزمان در قالب پیمان امنیتی « QUAD کواد ،Quadrilateral Security Dialogue» با امریکا، ژاپن و استرالیا برای مهار نفوذ چین در آسیا همکاری میکند. برزیل و آفریقای جنوبی نیز عمیقاً در ساختار مالی و تجاری اقتصاد جهانی ادغام شدهاند و منافع گستردهای در حفظ ارتباط با غرب دارند.
حتی ترکیب درونی بریکس نیز نشان میدهد که با یک مجموعه ایدئولوژیک همگون روبهرو نیستیم. در کنار چینی که هنوز از «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» سخن میگوید، روسیهای قرار دارد که ساختار اقتصادی آن بیش از هر چیز بر الیگارشی مالی و سرمایهداری رانتی استوار است. در کنار ایرانِ مدعی ضد امپریالیسم، عربستان سعودی و امارات متحده عربی حضور دارند که هر دو دارای روابط راهبردی گسترده با غرب و حتی در برخی حوزهها همپیمان اسرائیل هستند. این کشورها نه بر اساس سرنوشت مشترک ایدئولوژیک، بلکه صرفاً بر پایه منافع متغیر و محاسبات عملگرایانه در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
بریکس نه یک اتحاد ایدئولوژیک شبیه «اردوگاه سوسیالیستی» دوران جنگ سرد است، نه پیمانی نظامی مانند پیمان ورشو در برابر ناتو، و نه مجموعهای با جهانبینی، اهداف تاریخی و مسیر سیاسی واحد. هر یک از اعضای آن، از زاویه منافع ملی خود وارد این ائتلاف شدهاند و در بسیاری موارد حتی دارای رقابتها و تضادهای ژئوپلیتیک جدی با یکدیگر هستند.
از همین رو، تقلیل این شبکه پیچیده و ناهمگون به یک «جبهه منسجم ضد امپریالیستی» بیشتر ناشی از بازتولید ذهنیتهای قدیمیِ دوران جنگ سرد است تا درک واقعیتهای جهان امروز. در جهان معاصر، قدرتها بر اساس وفاداریهای ایدئولوژیک عمل نمیکنند؛ آنها بر اساس منافع اقتصادی، امنیتی و تکنولوژیک تصمیم میگیرند. هیچ قدرت بزرگی نه چین و نه روسیه آماده نیست منافع تریلیون دلاری خود با اقتصاد جهانی را فدای پروژههای ایدئولوژیک کشور دیگری کند.
حتی مفاهیمی که این روزها بسیار به کار گرفته میشوند، مانند «جنوب جهانی»، در بسیاری موارد بیش از آنکه بیانگر یک بلوک واقعی با منافع و سرنوشت مشترک باشند، به نوعی عنوان عمومی و مبهم برای مجموعهای از کشورها با ساختارها، اهداف و منافع کاملاً متفاوت تبدیل شدهاند. میان هند، چین، برزیل، عربستان سعودی، آفریقای جنوبی و ایران نه جهانبینی واحدی وجود دارد، نه مدل اقتصادی مشترکی، نه پروژه سیاسی واحدی و نه حتی تصور مشترکی از آینده نظم جهانی.
شاید یکی از مهمترین خطاهای بخشی از چپ ایرانی نیز دقیقاً از همینجا ناشی میشود؛ اینکه بریکس را بهنوعی جایگزین «سوسیالیسم واقعاً موجود» دوران جنگ سرد تصور کرده و همچنان با همان الگوهای ذهنیِ قدیمی، جهان امروز را تحلیل میکند. در نتیجه، بخشی از این تحلیلها نه بر پایه واقعیتهای پیچیده جهان معاصر، بلکه بر اساس نوعی بازسازی نوستالژیک از اردوگاهبندیهای گذشته شکل گرفتهاند؛ اردوگاهبندیهایی که جهان امروز دیگر الزاماً بر اساس آنها عمل نمیکند.
یکی دیگر از نشانههای پناه بردن به عادات ذهنی قدیمی، نگاه اغراقآمیز به ائتلافهایی نظیر بریکس (BRICS) در قالب یک «بلوک ایدئولوژیک ضد غربی» است. واقعیتهای اقتصادی روایت دیگری دارند:
- چین بزرگترین شریک تجاری ایالات متحده و اتحادیه اروپاست.
- هند همزمان با عضویت در بریکس، در پیمان امنیتی «کواد» با واشنگتن برای مهار چین همکاری میکند.
- برزیل و آفریقای جنوبی عمیقاً در لایههای مالی نظام بینالملل ادغام شدهاند.
این کشورها نه بر اساس وفاداریهای رمانتیک ایدئولوژیک، بلکه بر پایه «منافع ملیِ پویا» کنار هم نشستهاند. در جهان امروز، هیچ قدرتی نه چین و نه روسیه حاضر نیست منافع کلان و تریلیون دلاری خود با غرب را فدای جهتگیریهای ایدئولوژیک کشور دیگری کند. تقلیلِ این شبکههای پیچیدهی منافع به یک جبههی همگنِ ضد غربی، ناشی از عدم درک مناسبات حاکم بر اقتصاد سیاسیِ بینالملل است. بریکس نه یک اتحادیه ایدئولوژیک شبه اتحادیه کشورهای سوسیالیستی است و نه یک پیمان نظامی شبیه پیمان ورشو در مقابل غرب و پیمان ناتو و نه یک مجموعه هم سرنوشت در مقابله با قطب مقابل خود, در این بلوک در کنار چین مدعی سوسیالیسم روسیه الیگارشی نشسته و در مقابل ایران مدعی ضد امپریالیسم رقیب اصلی او عربستان سعودی و هم پیمان اسرائیل امارت متحده عربی, کشورهای بریکس هر کدام از زن خود یار بریکس شده و هیچ دلیلی ندارد که به آنها به عنوان یک واحد منسجم جهانی در مقابله به امپریالیسم و غرب نگاه کنیم. این روزها بعضی اصطلاحات از جمله جنوب جهانی گرچه زیاد به کار گرفته می شوند ولی در واقع بیانگر هیچ مفهوم منطقی بر اساس یک بنیان واحد و یا سرنوشت واحد و اهداف واحد نیستند. بخشی از چپ ایرانی متاسفانه اتحادیه بریکس را به جای سوسیالیسم واقعا موجود در دوران جنگ سرد گذاشته و به همین دلیل بخش قبل توجهی از تحلیل های او نادرست بوده و پایه و اساس واقعی ندارد و بر اساس واقعیات بنا نشده اند .
بازتعریف اولویتها؛ مبارزه برای زندگی، نه زندگی برای مبارزه
بحران امروز بخشی از نیروهای سیاسی و جریانهای چپ در ایران، الزاماً در وفاداری آنها به آرمانهای عدالتخواهانه، ضد سلطه یا دفاع از فرودستان نیست؛ مسئله اصلی بیشتر در نوعی انسداد نظری و تقلیلگرایی سیاسی ریشه دارد که همچنان زیر سایه ذهنیت دوران جنگ سرد عمل میکند. در این ذهنیت، جهان همچنان به دو اردوگاه مطلقِ «امپریالیسم» و «ضد امپریالیسم» تقسیم میشود و در نتیجه، تمام پیچیدگیهای اجتماعی، اقتصادی و انسانیِ یک جامعه، ذیل یک دال مرکزی به نام «مبارزه با آمریکا و غرب» فروکاسته میشود.
وقتی سیاست تا این اندازه تکبعدی میشود، فرآیند تفکر نیز بهتدریج متوقف میگردد. در چنین فضایی، معیار اصلی قضاوت درباره حکومتها، جریانها و حتی بحرانهای داخلی، نه کیفیت زندگی مردم، نه میزان آزادی، نه کارآمدی اقتصادی و نه سطح توسعه اجتماعی، بلکه صرفاً نوع موضعگیری آنها در برابر غرب است. نتیجه این میشود که مبارزه واقعی، برای مواجهه با تمام بحرانهای اصلی جامعه، آرامآرام به حاشیه رانده میشود و «مبارزه ضد امپریالیستی» جایگزین «امر مبارزه برای اداره امور جامعه» میگردد.
در این وضعیت، مسائل حیاتی و روزمره مردم به موضوعاتی ثانویه و کماهمیت تقلیل پیدا میکنند:
- تورم مزمن و فرسایندهای که طبقه متوسط را به سمت فروپاشی سوق میدهد،
- بحرانهای عمیق زیستمحیطی و ابربحران آب که آینده زیست در بسیاری از مناطق کشور را تهدید میکند،
- فساد شبکهای، رانت ساختاری و ناکارآمدی مزمن بوروکراسی،
- فرار گسترده نخبگان و متخصصان،
- کاهش امید اجتماعی و احساس فروبستگی نسل جوان،
- سقوط اعتماد عمومی به نهادها،
- بحران مسکن، اشتغال و امنیت اقتصادی،
- و فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی.
همه اینها در چنین نگاه ایدئولوژیکی، گاه به مسائلی فرعی تبدیل میشوند؛ گویی تا زمانی که پرچم «تقابل خارجی» برافراشته است، پرداختن به بحرانهای داخلی یا مطالبه توسعه، رفاه و آزادی، نوعی انحراف از مسیر اصلی مبارزه محسوب میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که بخشی از چپ ایرانی، آگاهانه یا ناآگاهانه، از سنت کلاسیک عدالتخواهی فاصله میگیرد. زیرا اگر سیاست نتواند به مسئله زندگی واقعی انسانها پاسخ دهد، اگر نتواند راهحلی برای فقر، تبعیض، نابرابری، نابودی محیط زیست، بحران آموزش، درمان و آینده نسلهای بعدی ارائه کند، آنگاه حتی رادیکالترین شعارهای ضد امپریالیستی نیز بهتدریج از محتوای انسانی خود تهی میشوند.
یکی از مهمترین تفاوتهای جهان امروز با دوران جنگ سرد نیز دقیقاً همین است. در قرن بیستم، بسیاری از جنبشهای چپ تصور میکردند که «تصرف قدرت سیاسی» خودبهخود به حل سایر مسائل منجر خواهد شد. اما تجربه دهههای اخیر نشان داد که اداره جامعه، مسئلهای بسیار پیچیدهتر از صرفِ داشتن مواضع رادیکال سیاسی است. دولت مدرن نیازمند دانش اقتصادی، مدیریت منابع، برنامهریزی بلندمدت، نظام اداری کارآمد، تکنولوژی، اعتماد عمومی و توانایی حل مسائل پیچیده اجتماعی است.
به همین دلیل، در جهان امروز مشروعیت سیاسی بیش از هر زمان دیگری با «توانایی اداره جامعه» سنجیده میشود، نه صرفاً با حجم شعارهای ایدئولوژیک. مردم در نهایت با زندگی روزمره خود قضاوت میکنند؛ با کیفیت آموزش، امنیت اقتصادی، امکان آینده، ثبات اجتماعی، آزادی نسبی، سلامت محیط زیست و امید به زندگی.
جامعهای که نتواند برای شهروندانش امکان یک زندگی قابل پیشبینی، امن و انسانی فراهم کند، حتی اگر بلندترین شعارهای ضد سلطه را فریاد کند، دیر یا زود با بحران مشروعیت و فرسایش درونی روبهرو خواهد شد.
جایگزینی: بحران هویت چپ ایرانی
شاید یکی از مهمترین بازنگریهای ضروری برای چپ ایرانی نیز دقیقاً از همینجا آغاز شود: بازگشت از «رمانتیسم مبارزه دائمی» به سمت پروژهای واقعی برای اداره جامعه؛ پروژهای که در آن عدالت اجتماعی، توسعه، آزادی، رفاه، حفظ محیط زیست و کرامت انسانی، نه موضوعاتی فرعی، بلکه هسته اصلی سیاست باشند.
نظام سلطه جهانی، استانداردهای دوگانه قدرتهای غربی، و مداخلات اقتصادی، تحریمی و نظامی در جهان معاصر، واقعیتهایی انکارناپذیرند که نمیتوان با سادهسازیهای نظری یا خوشبینیهای انتزاعی آنها را نادیده گرفت. تجربه تاریخی بسیاری از ملتها نشان داده است که قدرتهای بزرگ، همچنان برای حفظ برتری ژئوپلیتیک، اقتصادی و امنیتی خود، از ابزارهای مختلف فشار، مداخله و اعمال نفوذ استفاده میکنند. از همین رو، نقد امپریالیسم، دفاع از استقلال ملی و مقاومت در برابر سلطه خارجی، همچنان دارای معنا، مشروعیت و اهمیت تاریخی است و نمیتوان آن را صرفاً به عنوان بازماندهای از ادبیات سیاسی قرن بیستم کنار گذاشت.
اما تحول اصلی در فهم این مسئله، نه در انکار سلطه، بلکه در بازتعریف شیوه مواجهه با آن است. شاید مهمترین تغییر پارادایم در جهان امروز این باشد که مؤثرترین، پایدارترین و عمیقترین شکل مبارزه با هر نوع سلطه خارجی در قرن بیستویکم، نه صرفاً در سطح شعارهای ایدئولوژیک و تقابلهای فرساینده، بلکه در ساختن یک جامعه مقتدر، توسعهیافته، باثبات، منسجم و برخوردار از رضایت نسبی اجتماعی در داخل کشور نهفته است.
کشوری که دارای اقتصاد نیرومند، نهادهای کارآمد، نظام آموزشی پیشرفته، تکنولوژی مدرن، انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی و سطح قابل قبولی از رفاه و عدالت باشد، بهمراتب توان بیشتری برای مقاومت در برابر فشارهای خارجی دارد تا جامعهای فرسوده، فقیر، چندپاره و گرفتار بحرانهای مزمن داخلی. در جهان امروز، قدرت ملی صرفاً از موشک، شعار یا ادبیات ایدئولوژیک تولید نمیشود؛ بلکه بیش از هر چیز از توان ساختن درون، ظرفیت توسعه پایدار و کیفیت سازمان اجتماعی سرچشمه میگیرد.
از همین منظر، ادعای چپ ضد امپریالیسم اگر نتواند خود را به برنامهای عینی و ملموس برای توسعه، آزادی، عدالت اجتماعی، رفاه عمومی، کاهش فقر و بهبود کیفیت زندگی مردم ترجمه کند، بهتدریج به نوعی آیین انتزاعی و تهیشده از محتوا تبدیل خواهد شد؛ آیینی که ممکن است در ظاهر علیه سلطه خارجی سخن بگوید، اما در عمل تنها به فرسایش منابع ملی، تداوم بحرانهای داخلی و توجیه ناتوانی در اداره جامعه بینجامد.
پرسش اساسی که امروز در برابر اندیشه سیاسی چپ ایران قرار دارد، دقیقاً از همینجا آغاز میشود: آرمان بزرگتر چیست؟ ادامه دههها تقابل فرساینده، تحریم، بحران دائمی و امید بستن به تغییر کل نظم جهانی؟ یا تمرکز بر پروژهای انسانیتر، ملموستر و شاید رادیکالتر: ساختن کشوری که در آن انسان بتواند با امنیت، کرامت، امید و امکان آینده زندگی کند؛ کشوری که نسل جوانش آینده خود را نه در مهاجرت و گریز، بلکه در مشارکت در ساختن همان جامعه جستوجو کند.
این بحث به هیچوجه به معنای انکار وجود امپریالیسم یا نفی ضرورت مقابله با نظام سلطه جهانی نیست. برعکس، یکی از سوءتفاهمهای رایج این است که هرگونه تأکید بر توسعه داخلی و بازنگری در اولویتهای سیاسی، بهمعنای نادیده گرفتن مناسبات نابرابر قدرت در جهان تلقی شود. در حالی که مسئله دقیقاً بر سر «نحوه فهم و جایگاه این مبارزه» است، نه نفی آن.
امپریالیسم چه با تعریف کلاسیک مارکسیستی و لنینیستی آن، و چه با مفاهیم جدیدتری مانند «نظام سلطه جهانی» همچنان یک واقعیت تاریخی و معاصر است. جهان امروز هنوز جهانی نابرابر است؛ جهانی که در آن قدرتهای بزرگ از طریق سلطه مالی، تحریم اقتصادی، کنترل تکنولوژی، شبکههای رسانهای، نهادهای بینالمللی، شرکتهای فراملی و برتری نظامی و امنیتی، نفوذ خود را بر دیگر کشورها اعمال میکنند. سلطه دلار، کنترل زیرساختهای فناوری، انحصار در تولید تکنولوژیهای کلیدی، و توانایی اعمال فشار اقتصادی و سیاسی بر دولتها، همگی بیانگر آناند که ساختار جهانی همچنان مبتنی بر توزیع نامتوازن قدرت است.
البته شکل این سلطه نسبت به دوران استعمار کلاسیک تغییر کرده است. امروز کمتر با اشغال مستقیم سرزمینها و استعمار سنتی مواجهایم و بیشتر با شبکههای پیچیده و چندلایه نفوذ اقتصادی، مالی، رسانهای، امنیتی و تکنولوژیک روبهرو هستیم. اما تغییر شکل سلطه، بههیچوجه به معنای پایان آن نیست. بنابراین، نادیده گرفتن امپریالیسم یا انکار وجود ساختارهای سلطه جهانی، نه واقعبینانه است و نه کمکی به درک جهان معاصر میکند.
اما در عین حال، مسئله بنیادین این است که مبارزه با سلطه خارجی، اگر از پروژه ساختن جامعه، توسعه درونی، کاهش فقر، رفع تبعیض، گسترش عدالت اجتماعی، تقویت نهادهای عمومی و ارتقای کیفیت زندگی مردم جدا شود، ممکن است بهتدریج به مبارزهای انتزاعی، فرساینده و بیپایان تبدیل گردد؛ مبارزهای که جامعه را تحلیل میبرد، بدون آنکه توان خلق نظمی کارآمد، انسانی و پایدار در داخل کشور را داشته باشد.
هیچ جامعهای بدون اقتصاد قدرتمند، نهادهای مدرن، آموزش کارآمد، تکنولوژی پیشرفته، اعتماد اجتماعی و رضایت نسبی عمومی، قادر به مقاومت پایدار در برابر فشارهای خارجی نخواهد بود. حتی مقابله موفق با سلطه خارجی نیز در نهایت نیازمند قدرت درونی است؛ قدرتی که نه فقط از توان نظامی، بلکه از انسجام اجتماعی، توسعه اقتصادی، مشروعیت سیاسی و ظرفیت اداره عقلانی جامعه سرچشمه میگیرد.
به همین دلیل، شاید مهمترین بازنگری نظری و سیاسی امروز این باشد که مبارزه ضد امپریالیستی دیگر نه بهعنوان «هدف نهایی تاریخ»، بلکه بهعنوان بخشی از پروژه دفاع از استقلال، توسعه، عدالت و کرامت انسانی بازتعریف شود. اگر در مقاطعی از تاریخ، قدرتهای خارجی مانع توسعه، ثبات یا استقلال کشورها شوند، طبیعی است که مقابله با آنها اجتنابناپذیر خواهد بود. اما این مقابله تنها زمانی میتواند مشروعیت، معنا و پایداری واقعی پیدا کند که همزمان در خدمت ساختن جامعهای بهتر، عادلانهتر، آزادتر و قابل زیستتر نیز قرار گیرد.
امپریالیسم، صرفنظر از اینکه امروز چه نامی بر آن گذاشته شود، در یک قرن گذشته بهعنوان یک واقعیت تاریخی و ساختاری وجود داشته است. شکل کلاسیک آن ممکن است تغییر کرده باشد؛ استعمار مستقیم جای خود را به شبکههای مالی، نظامی، تکنولوژیک، رسانهای و اقتصادی داده باشد؛ اما اصلِ سلطه قدرتهای بزرگ سرمایهداری بر بخش مهمی از جهان همچنان ادامه دارد. این سلطه فقط محدود به کشورهای ضعیفتر یا در حال توسعه نبوده، بلکه حتی بر متحدان غربی آمریکا در اروپا نیز در مقاطع مختلف فشار وارد کرده و بخشی از استقلال سیاسی و اقتصادی آنها را تحت تأثیر قرار داده است.
به همین دلیل، حذف مفهوم امپریالیسم از ادبیات سیاسی چه تحت عنوان «پایان امپریالیسم» و چه با جایگزین کردن کامل آن با مفاهیمی مانند «گلوبالیزیشن» صرفاً یک تغییر واژگانی نیست. در بسیاری موارد، این حذف به معنای نادیده گرفتن مناسبات واقعی قدرت در نظام جهانی است. بخشی از این رویکرد ممکن است ناشی از ناآگاهی باشد، اما در برخی موارد نیز میتواند آگاهانه در جهت دفاع از نظم سرمایهداری جهانی عمل کند.
در مقابل، جریانی نیز وجود دارد که هرگونه طرح مسئله امپریالیسم را تلاشی برای فرار از عدالت اجتماعی و مشکلات داخلی ایران معرفی میکند. در این نگاه، هرکس از نقش قدرتهای جهانی سخن بگوید، فوراً متهم میشود به اینکه میخواهد ناکارآمدی داخلی، فساد، شکاف طبقاتی و بحران معیشتی را پنهان کند یا به نوعی در چهارچوب سیاست رسمی جمهوری اسلامی حرکت میکند. از همین رو برچسبهایی مانند «چپ محور مقاومت»، «چپ حکومتی»، «چپ امنیتی» و امثال آن شکل میگیرد.
اما همانگونه که میتوان مخالفان عدالت اجتماعی را متهم به بیتوجهی به رنج مردم کرد، در نقطه مقابل نیز میتوان کسانی را که مسئله امپریالیسم را کاملاً حذف میکنند، به همسویی با نظم سرمایهداری جهانی متهم کرد؛ یعنی همان چیزی که مخالفانشان با عنوانهایی چون «چپ ناتویی»، «چپ طرفدار امپریالیسم» یا «چپ نیوکانی» بیان میکنند.
واقعیت این است که نه میتوان مسئله عدالت اجتماعی را فدای مبارزه ژئوپلیتیک کرد، و نه میتوان نقش ساختار قدرت جهانی، تحریمها، جنگها، فشارهای اقتصادی و پیوند سرمایهداری جهانی با الگوهای نئولیبرالی داخلی را نادیده گرفت. بخش مهمی از بحران معیشتی مردم ایران، هم به سیاستهای داخلی و فساد و ناکارآمدی مربوط است، و هم به جایگاه ایران در نظم جهانی و فشارهای ساختاری نظام سرمایهداری بینالمللی.
بنابراین شاید مسئله اصلی، نه حذف یکی به نفع دیگری، بلکه فهم پیوند میان این دو باشد:
یعنی درک این واقعیت که مبارزه برای عدالت اجتماعی و مبارزه با سلطهگری جهانی، اگر از یکدیگر جدا شوند، هر دو ناقص و ناکارآمد خواهند شد.
شاید در پایان، بد نباشد این بحث را با یک پرسش ساده اما بنیادین به پایان ببریم:
اگر فرض کنیم که فردا صبح، در نتیجه یک تحول یا «معجزه» سیاسی، ایالات متحده و اسرائیل ناگهان از معادلات ژئوپلیتیک جهان حذف شوند، آیا بحرانهای ساختاری جامعه ایران نیز خودبهخود از میان خواهند رفت؟ آیا بوروکراسی ناکارآمد، فساد شبکهای، تورم مزمن، بحران آب، فرار گسترده نخبگان، فروپاشی اعتماد اجتماعی و مشکلات عمیق اقتصادی و مدیریتی کشور، صرفاً با حذف دشمن خارجی حل خواهند شد؟
یا آنکه در نهایت، دیر یا زود، باز هم ناچار خواهیم شد با مسئلهای بسیار زمینیتر، پیچیدهتر و واقعیتر روبهرو شویم: مسئله «چگونگی اداره یک جامعه»؟
اگر چنین است، پس شاید ضروری باشد که این مواجهه با واقعیت را نه به آیندهای نامعلوم، بلکه از همین امروز آغاز کنیم.
در نهایت، شاید بنیادیترین پرسش همین باشد:
مبارزهای که نتواند به بهبود زندگی انسانها، کاهش رنج، گسترش عدالت و ساختن آیندهای انسانیتر منتهی شود، در پایان خود به چه چیزی تبدیل خواهد شد؟
رضا فانی یزدی – ۲۴ ماه می ۲۰۲۶