محمد مالجو: دوگانه مصنوعی میان دیپلماسی و بازدارندگی

نقدی بر نوشته محمد مالجو: «از ضاحیه تا تهران: تبادل آتش یا تسریع توافق؟»

مقاله محمد مالجو در رسانه اخبار روز را با دقت خواندم* و البته باید گفت که ایشان این مطلب را با دغدغه‌ قابل توجهی نوشته است که مهمترین نکات مورد نظر او را می توان به صورت زیر دسته بندی کرد: جلوگیری از گسترش جنگ، کاهش هزینه‌های انسانی و یافتن راهی برای خروج منطقه از چرخه خشونت. همچنین تأکید نویسنده بر اهمیت دیپلماسی، بازگشایی افق‌های اقتصادی و پرهیز از گرفتار شدن در یک جنگ فرسایشی، نکاتی قابل تأمل و ارزشمند هستند. با این حال، مقاله در تحلیل ریشه‌های بحران و ارزیابی گزینه‌های پیش روی ایران و لبنان با کاستی‌های مهمی روبه‌روست.

نخستین و مهم‌ترین مسئله آن است که مقاله اگرچه به درستی اذعان می‌کند که حمله اسرائیل به ضاحیه جنوبی بیروت نقض آشکار آتش‌بس بوده و استدلال ایران در این زمینه صحیح است، اما در ادامه بدون پاسخ دادن به یک پرسش اساسی، هرگونه واکنش نظامی را مردود می‌شمارد.

پرسش این است: اگر یک طرف آتش‌بس را نقض کند و طرف مقابل هیچ هزینه‌ای به او تحمیل نکند، چه سازوکاری برای حفظ همان آتش‌بس باقی می‌ماند؟

مقاله از ایران می‌خواهد که به جای پاسخ نظامی به سمت دیپلماسی حرکت کند، اما توضیح نمی‌دهد که در برابر نقض مکرر آتش‌بس از سوی اسرائیل چه ابزار عملی دیگری برای بازدارندگی وجود دارد. بدون پاسخ به این پرسش، دفاع از دیپلماسی به تنهایی نمی‌تواند راه‌حل کاملی برای بحران باشد.

دومین ضعف مقاله، نادیده گرفتن هزینه‌های عدم مقاومت است. نویسنده با دقت از هزینه‌های مقاومت، تنش نظامی و گسترش جنگ سخن می‌گوید، اما تقریباً هیچ توجهی به این مسئله ندارد که عدم مقاومت نیز می‌تواند هزینه‌های بسیار سنگینی به همراه داشته باشد.

اگر اسرائیل به این نتیجه برسد که حمله به لبنان، سوریه یا حتی ایران هیچ هزینه‌ای برایش ایجاد نمی‌کند، چه عاملی مانع از تکرار چنین اقداماتی خواهد شد؟

در واقع مقاله تنها یک سوی معادله را بررسی می‌کند: هزینه‌های مقاومت. اما سوی دیگر معادله، یعنی هزینه‌های فقدان بازدارندگی، تقریباً غایب است. در حالی که در روابط بین‌الملل، امنیت تنها با کاهش تنش تأمین نمی‌شود؛ بلکه تا حد زیادی به توان بازدارندگی نیز وابسته است.

نکته سوم به تصویری بازمی‌گردد که مقاله از رفتار اسرائیل ارائه می‌دهد. در متن چنین القا می‌شود که بحران کنونی عمدتاً محصول چرخه کنش و واکنش میان ایران و اسرائیل است. اما این تصویر بخشی از واقعیت را نادیده می‌گیرد.

اسرائیل سال‌ها پیش از این نیز به لبنان حمله کرده بود. اشغال جنوب لبنان، حملات مکرر به سوریه، توسعه شهرک‌سازی‌ها در سرزمین‌های فلسطینی و بسیاری از اقدامات دیگر، پیش از تحولات اخیر و مستقل از مذاکرات ایران و آمریکا جریان داشته‌اند. بنابراین برای تحلیل بحران منطقه کافی نیست که صرفاً بر واکنش ایران تمرکز شود؛ بلکه باید این پرسش نیز مطرح گردد که رفتار اسرائیل تا چه اندازه مستقل از واکنش‌های ایران و ناشی از اهداف و محاسبات راهبردی خود این کشور است.

چهارمین مسئله، خوش‌بینی بیش از حد مقاله نسبت به نقش توافق با آمریکا است. نویسنده عملاً دستیابی به توافق با واشنگتن را راهبرد اصلی کاهش تنش معرفی می‌کند. اما این استدلال بر چند فرض اثبات‌نشده استوار است.

آیا آمریکا واقعاً قادر به مهار اسرائیل است؟

آیا در صورت توانایی، اراده سیاسی لازم برای چنین مهاری وجود دارد؟

آیا تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که مذاکرات میان ایران و آمریکا الزاماً به توقف اقدامات نظامی و امنیتی اسرائیل منجر می‌شود؟

این پرسش‌ها در مقاله بی‌پاسخ باقی مانده‌اند. به همین دلیل رابطه میان «توافق با آمریکا» و «رفع تهدیدهای امنیتی اسرائیل» به اندازه‌ای که نویسنده فرض می‌کند بدیهی نیست.

پنجمین ضعف مقاله در ایجاد یک دوگانه مصنوعی میان دیپلماسی و بازدارندگی است. گویی تنها دو گزینه وجود دارد: یا مقاومت و تبادل آتش، یا مذاکره و توافق.

در حالی که تجربه تاریخی نشان می‌دهد بسیاری از کشورها هر دو مسیر را همزمان دنبال کرده‌اند. در دوران جنگ سرد، آمریکا و اتحاد شوروی ضمن حفظ توان بازدارندگی نظامی، مذاکرات گسترده و توافق‌های مهمی نیز انجام می‌دادند. از این منظر، مسئله اصلی انتخاب میان دیپلماسی یا بازدارندگی نیست؛ بلکه یافتن نسبتی متعادل میان این دو است.

در نهایت، مهم‌ترین بخش نظری مقاله یعنی مفهوم «تلۀ بازتولید» نیز با یک پرسش اساسی مواجه است. نویسنده به درستی تأکید می‌کند که جامعه بدون افق و چشم‌انداز آینده دچار فرسایش می‌شود. اما افق فقط محصول رشد اقتصادی و رفع تحریم نیست. امنیت نیز بخشی از افق است.

جامعه‌ای که احساس کند در معرض تهدید دائمی قرار دارد، حتی در صورت بهبود نسبی وضعیت اقتصادی نیز ممکن است از احساس امنیت راهبردی و اعتماد به آینده برخوردار نباشد. به همین دلیل بازسازی افق ملی تنها از مسیر مذاکره و کاهش تنش حاصل نمی‌شود، بلکه به ایجاد نوعی توازن میان امنیت، بازدارندگی، توسعه اقتصادی و دیپلماسی نیز نیاز دارد.

در مجموع، مهم‌ترین ضعف مقاله آن است که هزینه‌های مقاومت را به تفصیل بررسی می‌کند، اما هزینه‌های عدم مقاومت را تقریباً نادیده می‌گیرد. نویسنده فرض می‌کند که کاهش واکنش نظامی و تسریع در توافق با آمریکا می‌تواند بحران را مهار کند، اما توضیح نمی‌دهد که اگر اسرائیل حتی در غیاب واکنش ایران نیز به سیاست فشار و حملات خود ادامه دهد، چه سازوکاری مانع تداوم این روند خواهد شد.

از همین رو، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر اسرائیل آتش‌بس را نقض کرده بود و ایران نیز این نقض را به درستی اعلام می‌کرد، دقیقاً چه ابزار عملی غیر از تحمیل هزینه و ایجاد بازدارندگی می‌توانست مانع تکرار چنین اقداماتی شود؟ تا زمانی که پاسخی روشن به این پرسش داده نشود، استدلال مقاله ناقص باقی می‌ماند.

رضا فانی یزدی- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵

* https://akhbar-rooz.com/2026/06/08/55966/