
در صبح روز ۱۳ ژوئیه ۱۹۵۱، زمانی که سیدنی گاتلیب برای اولین روز کاری خود در سیا (CIA) گزارش داد، امواج هوای گرما و مرطوب واشینگتن را در بر گرفته بود. در یک بازنگری تاریخی، آن جمعه سیزدهم را میتوان تاریخی سرنوشتساز در تاریخ مخفی آمریکا دانست. این روز نشاندهندهی آغاز دوران حرفهای وهمآور گاتلیب در نقطه تلاقی «علم افراطی» و «عملیات مخفیانه» بود.
دههها بعد در جریان یک بازجویی، از گاتلیب پرسیده شد: «آیا میدانید چرا شما را استخدام کردند؟»
او پاسخ داد: «آنها به کسی با پیشینه من نیاز داشتند تا گروهی از شیمیدانان را سازماندهی کند تا نوعی از کار را که سیا فکر میکرد به آن علاقهمند است، دنبال کنند.»
«آیا در آن زمان برای شما شرح دادند که چه نوع کاری انجام خواهید داد؟»
«خیلی مبهم. آنها کاملاً مطمئن نبودند. بحث سازماندهی یک واحد جدید در آنجا مطرح بود.»
«برداشت شما از وظیفهتان چه بود؟»
«برداشت من؟ من واقعاً برداشت چندانی در ذهنم نداشتم. تصمیم گرفتم برای شش ماه آن را امتحان کنم.»
پروژه کنترل ذهن سیا، یعنی بلوبرد (Bluebird)، تا سال ۱۹۵۱ در اوج فعالیت بود. تیمهایی از افسران آن در حال آزمایش تکنیکهای «بازجویی ویژه» در زندانهای مخفی در آلمان و ژاپن بودند. آنها در حال مطالعه اثرات داروهای مختلف و تکنیکهایی مانند هیپنوتیزم، شوک الکتریکی و محرومیت حسی بودند. با این حال، اینها برای راضی کردن معاون مدیر در امور برنامهریزی سیا، آلن دالس، کافی نبود.
دالس، بلوبرد را پروژهای با بالاترین اهمیت میدانست ــ حتی پروژهای که میتوانست به معنای تفاوت بین بقا و انقراض ایالات متحده باشد. با این حال، با گسترش برنامه، تمرکز آن از دست رفت. بازجویان بدون هماهنگی کار میکردند و کسی مسئول نبود. این موضوع دالس را بر آن داشت تا به دنبال شیمیدانی برای نظارت بر تمام تحقیقات سیا در زمینه کنترل ذهن بگردد.
مکان بدیهی برای شروع جستوجو، «واحد شیمیایی» (Chemical Corps) بود. فرماندهان آن در تماس نزدیک با ایرا بالدوین باقی مانده بودند؛ کسی که او را به خاطر کارهای پیشگامانهاش در جنگ بیولوژیک طی جنگ جهانی دوم ستایش میکردند. اگرچه بالدوین به دانشگاه ویسکانسین بازگشته بود، اما مرتباً از واشینگتن بازدید میکرد و به عنوان یکی از اعضای کمیته مشورتی علمی در واحد شیمیایی با نفوذ باقی ماند. طبق یک مطالعه، او «کار خود را از پشت میز جدیدی، بدون مسئولیت در عملیاتهای روزمره در کمپ دتریک، ادامه داد.»
چند سال قبل، بالدوین یکی از شاگردان ممتاز خود، فرانک اولسون Frank Olson را ــ که متخصصی نوظهور در زمینه «آئروبیولوژی» ( aerobiology هوازی شناسی) بود ــ به یک شغل مخفی دولتی هدایت کرده بود که او را به درونیترین بخش کمپ دتریک، یعنی واحد عملیات ویژه (SOD)، کشاند. او همچنین با یکی دیگر از شاگردان سابقش در تماس بود؛ یک بیوشیمیدان بااستعداد که در واشینگتن کار میکرد، به خاطر ناتوانی در خدمت در جنگ جهانی دوم احساس گناه میکرد و آرزو داشت راهی ویژه برای اثبات میهنپرستی خود بیابد. از مدارِ نفوذِ بالدوین، همان مردی بیرون آمد که سیا به دنبالش بود.
تابستان ۱۹۵۱ زمان ترسناکی برای آمریکاییها بود. تنش در برلین به سطوح وحشتناکی رسید. جنگ کره، که در ابتدا چشمانداز پیروزی آسانی را ارائه میداد، به یک بنبست زشت تبدیل شده بود؛ و زمانی که فرمانده آمریکایی در کره، ژنرال داگلاس مکآرتور، از نحوه مدیریت جنگ توسط رئیسجمهور ترومن انتقاد کرد، ترومن او را به دلیل سرپیچی برکنار کرد که منجر به اعتراضات خشمگینانه و درخواستهایی برای استیضاح ترومن شد. در داخل کشور، سناتور جوزف مککارتی Joseph McCarthy هشدار میداد که کمونیستها در وزارت امور خارجه نفوذ کردهاند.
اکثر آمریکاییها کاری جز نگرانی درباره وضعیت شوم جهان نمیتوانستند انجام دهند. اما آلن دالس گزینههای بیشتری داشت. دوران حرفهای او به او آموخته بود، درست یا غلط، که عملیات مخفیانه میتواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. تا اوایل دهه ۱۹۵۰، او به این نتیجه رسیده بود که کنترل ذهن میتواند سلاح تعیینکنندهی عصر آینده باشد. او معتقد بود هر ملتی که راههایی برای دستکاری روان انسان کشف کند، میتواند بر جهان حکومت کند. او سیدنی گاتلیب را استخدام کرد تا جستوجوی سیا برای یافتن آن «جام مقدس» را رهبری کند.
این انتخاب امیدوارکنندهای بود. گاتلیب نزدیک به یک دهه در آزمایشگاههای دولتی کار کرده بود و به عنوان یک محقق پرانرژی شناخته میشد. مانند بسیاری از آمریکاییهای نسل خود، او تحت تأثیر ترومای جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود و چون نتوانسته بود بجنگد، این تروما ذخیرهای از شور میهنپرستانه سرکوبشده در او باقی گذاشته بود. انرژی متمرکز او به خوبی با فعالیتهای وسواسگونه و انعطافپذیری اخلاقی که شکلدهنده افسران اولیه سیا بود، سازگاری داشت.
با این حال، از نظر فرهنگی، آن مردان با گاتلیب فاصله داشتند. آنها محصولات صیقلخوردهی اشرافیت آمریکایی بودند. بسیاری از آنها یکدیگر را از طریق شبکههای خانوادگی، مدارس خصوصی، کالجهای «آیوی لیگ Ivy League colleges»، کلوبها، بانکهای سرمایهگذاری، شرکتهای حقوقی و تجربه پیونددهندهی ابدیِ خدمت در دوران جنگ در «دفتر خدمات استراتژیک» (OSS) میشناختند. افسران سیا که بیشترین علاقه را به پروژههای کنترل ذهن داشتند، یعنی آلن دالس و ریچارد هلمز، نمونههای بارز آن نخبگان بودند. دالس از طریق پرینستون و شرکت حقوقی قدرتمند جهانی «سالیوان و کرامول» در وال استریت به مقام خود رسیده بود. دستیار مورد اعتماد او، هلمز، در فیلادلفیا متولد شده بود و در مدرسهای خصوصی در سوئیس تحصیل کرده بود. با این حال، وقتی آنها تصمیم گرفتند «ساحرِ اعظمِ ذهنِ» خود را استخدام کنند، این اشرافزادگان کسی را انتخاب کردند که کاملاً با خودشان متفاوت بود: یک یهودی سیوسه ساله از یک خانواده مهاجر در برانکس که لنگان راه می رفت و لکنت زبان داشت.
شکاف بین آنها به زندگی خصوصیشان نیز کشیده میشد. دالس و هلمز چهرههای ثابت و معاشرتی در محافل میهمانیهای واشینگتن (جورجتاون) بودند، همانطور که از مردانی در جایگاه آنها انتظار میرفت. گاتلیب به طرز عجیبی، و حتی تکاندهندهای متفاوت بود. او و خانوادهاش در یک کلبه دورافتاده زندگی میکردند و بخش زیادی از غذای خود را از محصولاتی که میکاشتند؛ بدست می آوردند. یکی از همکاران سابق او بعدها با تعجب گفت: «خیلی شگفتانگیز است؛ از بسیاری جهات، سیدنی قبل از اینکه کسی بداند قرار است “ضد فرهنگ” (Counterculture) به وجود بیاید، در صف اول آن بود.»
سبک زندگی غیرمعمول گاتلیب، پایانِ غرابت او نبود. او نزد روانشناس سیا که مأمور غربالگری او بود، یعنی جان گیتینگر John Gittinger، اعتراف کرد که در دوران کالج یک سوسیالیست بوده است. گیتینگر به او اطمینان داد که یک لاسزنیِ دوران جوانی با چپگرایی، او را سلب صلاحیت نخواهد کرد. سپس مصاحبه آنها به مسائل شخصیتر کشیده شد. گاتلیب به جستوجوی خو برای کشف معنای درونی اشاره کرد که از همان آغاز زندگی به شخصیت و زندگی او شکل داده بود. گیتینگر پس از آن نوشت که این دانشمند جوان «مشکل واقعی برای یافتن یک تمرکز معنوی داشت، چرا که از یهودیت فاصله گرفته بود.»
مدیر اطلاعات مرکزی، والتر بدل اسمیت Walter Bedell Smith، حرف آخر را در مورد استخدام گاتلیب میزد، اما مانند بسیاری از مسائل مربوط به عملیاتهای مخفی، او نظر دالس را میپذیرفت. وقتی زمان آن رسید که دالس شایستهترین دانشمند آمریکایی را برای شکل دادن به برنامه کنترل ذهن خود انتخاب کند، او بسیار فراتر از طبقه اجتماعی و اقتصادی خود رفت. با این حال، او نمیتوانست این حقیقت را نادیده بگیرد که سرنوشت ضربهی مشابهی به او و گاتلیب زده بود.
دالس نیز با «پاچنبری، کج پا» (Clubfoot) متولد شده بود. وضعیت او به اندازه گاتلیب جدی نبود. تنها به یک عمل جراحی نیاز داشت که به صورت مخفیانه انجام شد، زیرا چنین معلولیتهایی در محافل والای خانواده او شرمآور تلقی میشد. با این حال، هر دو مرد در بیشتر طول زندگی خود کفشهای ارتوپدی میپوشیدند. هیچکدام هرگز به طور طبیعی راه نرفتند. اگرچه آنها از نظر پیشینه و تجربه با هم متفاوت بودند، اما این معلولیت مشترک تبدیل به چیزی شد که یک نویسنده آن را «پیوندی قوی اما هرگز ذکر نشده بین آن دو» نامید. در طول دهه بعد، آنها با هم در میان مرزهای کشفنشده قدم برمیداشتند.
اولین مأموریت گاتلیب در سیا، گذراندن یک دوره سهماهه در «فنون جاسوسی» بود که بعدها گفت «برخی پیشینههای تاریخی اطلاعاتی هم در آن گنجانده شده بود.» پس از اتمام آن، او به آموزش بیشتر خود پرداخت. او هر چه میتوانست درباره تحقیقات سیا در زمینه تکنیکهای شیمیایی کنترل ذهن آموخت و آنها را امیدوارکننده اما پراکنده یافت. دالس و هلمز تحت تأثیر قرار گرفتند. آنها در گاتلیب دقیقاً همان ترکیبی از شور و اشتیاق و تخیل خلاق را دیدند که برای تحقق پتانسیل کامل پروژه بلوبرد ضروری میدانستند. اندکی پس از استخدام، آنها با اعطای یک عنوان رسمی به او پاداش دادند: «رئیس بخش شیمیاییِ تازهتأسیس در کادر خدمات فنی (TSS)». این واحد مسئول توسعه، آزمایش و ساخت ابزارهای جاسوسی بود. بخش شیمیایی در اختیار گاتلیب بود تا هر طور که میخواهد به آن شکل دهد.
دالس در آن تابستان به گاتلیب چیزی بیش از یک عنوان داد. او پیش از آن به این نتیجه رسیده بود که بلوبرد به اندازه کافی گسترده یا جامع نیست. حالا در وجود گاتلیب، او کسی را داشت که میتوانست به آن جان دوباره ببخشد. در ۲۰ اوت ۱۹۵۱، او دستور داد که بلوبرد گسترش یافته، تشدید شده و متمرکز شود. او همچنین نام جدیدی به آن داد: آرتیچوک (Artichoke – کنگر فرنگی). ظاهراً او این نام را انتخاب کرد چون آرتیچوک سبزی مورد علاقهاش بود؛ برخی محققان بعدی حدس زدند که این نام در واقع به یک گانگستر نیویورکیِ رنگارنگ و آدمکش معروف به «پادشاه آرتیچوک» اشاره دارد. منشأ نام هر چه بود، «آرتیچوک» به سرعت پروژههای قبلی خود را در بر گرفت و به پایگاه قدرت گاتلیب تبدیل شد.
دالس از موضع قدرتی در حال رشد عمل میکرد. تنها سه روز پس از راهاندازی «آرتیچوک»، او به دومین مقام عالی در سیا، یعنی معاون مدیر اطلاعات مرکزی ارتقا یافت. این موضوع حفاظت و حمایت از آزمایشهای کنترل ذهن را در بالاترین سطح قدرت آمریکا تضمین کرد.
اولین دستورالعملهای ارسال شده به تیمهای آرتیچوک، ماهیت افراطی این پروژه را نشان میدهد. یکی توصیه میکند که بازجوییها «در یک خانه امن یا منطقه امن» انجام شود، با اتاقی مجاور برای «دستگاههای ضبط، ترانسفورماتورها و غیره» و یک حمام، زیرا «گاهی اوقات تکنیک آرتیچوک باعث تهوع، استفراغ یا شرایط دیگری میشود که وجود امکانات حمام را ضروری میسازد.» دیگری میگوید که «تکنیکهای آرتیچوک» ممکن است در هر مرحله از بازجویی مورد استفاده قرار گیرند، خواه به عنوان «نقطه شروع برای به دست آوردن اطلاعات [یا] به عنوان آخرین راه حل زمانی که تمام یا تقریباً تمام تلاشها برای دستیابی به اطلاعات شکست خورده یا زمانی که سوژه کاملاً متمرد یا به طور خاص سرسخت است.»
دستورالعمل سوم میگوید: «هدف اصلی ما همان است که در ابتدا بود: بررسی اثرات دارو بر کنترل “ایگو” (منیت) و فعالیتهای ارادی؛ یعنی آیا میتوان اطلاعاتی را که عامدانه سرکوب شدهاند، از طریق داروهای مؤثر بر سیستمهای عصبی عالی استخراج کرد؟ اگر چنین است، کدام عوامل برای این منظور بهتر هستند؟» یادداشت چهارم گزارش داد که «داروها در حال حاضر در دسترس هستند (و داروهای جدید در حال تولید هستند) که میتوانند یکپارچگی شخصیت را نابود کنند و قابل اعتمادترین فرد را بیاحتیاط سازند.»
افسران سیا و شرکای آنها در واحد عملیات ویژه ارتش پیش از این در حال آزمایش انواع داروها روی زندانیان در آلمان و ژاپن بودند. با شروع سال ۱۹۵۱، آنها همچنین مجموعهای طولانی از آزمایشها را در یک «خانه امن و مخفی black site» در داخل پادگان فورت کلیتون Fort Clayton، در منطقه کانال پاناما انجام دادند. اولین سوژه زندانیای به نام «کلی Kelly» بود که در واقع یک سیاستمدار جوان بلغاری به نام دمیتری دیمیتروف Dmitri Dimitrov بود. او اطلاعاتی را با سیا به اشتراک گذاشته بود، اما گردانندگان او در سیا مشکوک شدند که او قصد دارد وفاداری خود را به سرویس اطلاعاتی فرانسه تغییر دهد. برای جلوگیری از این کار، آنها ترتیبی دادند که او ربوده شده و به زندانی در یونان انداخته شود ــ نوعی عملیات که بعدها «استرداد فوقالعاده» (extraordinary rendition) نامیده شد. پس از شش ماه شکنجه، بازجویان یونانی او به این نتیجه رسیدند که او هیچ رازی نمیداند. آنها او را به سیا بازگرداندند و سیا او را به فورت کلیتون فرستاد. در سال ۱۹۵۲، یک افسر سیا که پرونده او را تحت نظر داشت گزارش داد که «کلی به دلیل حبس در زندان یونان و بیمارستان نظامی، نسبت به ایالات متحده و به ویژه عملیاتهای اطلاعاتی ما بسیار خصمانه شده است.» او «رویکرد آرتیچوک» را برای کلی پیشنهاد کرد تا ببیند آیا امکان «جهتدهی مجدد» کلی به سمت آنها وجود دارد یا خیر. کلی به مدت سه سال در فورت کلیتون نگه داشته شد. هیچ سند شناخته شدهای روند درمان او را دنبال نمیکند. سالها بعد در ایالات متحده، او سعی کرد مجله Parade را به داستان خود علاقهمند کند، اما سیا با گفتن اینکه او «یک شیاد» است که «بدنام، غیرقابل اعتماد و پر از داستانهای تخیلی درباره سیا است»، مقاله را نابود کرد.
آزمایشهای انجام شده روی کلی، مانند آزمایشهایی که روی «افراد مصرفی» در آلمان و ژاپن انجام شد، هیچ نتیجه ارزشمندی به همراه نداشت و سیا را به هیچیک از کشفیاتی که امیدوار بود به دست آورد نزدیک نکرد. این موضوع دالس را دلسرد نکرد. او نه تنها خود را متقاعد کرده بود که تکنیکهای کنترل ذهن وجود دارند، بلکه باور داشت کمونیستها آنها را کشف کردهاند و این موضوع تهدیدی مرگبار برای بقیه جهان محسوب میشود. آرتیچوک پاسخ او بود.
ترس از دشمنان بسیار فراتر از تشکیلات امنیت ملی در واشینگتن گسترش یافت. در اوایل دهه ۱۹۵۰، در حالی که به آمریکاییها هشدار داده میشد که کمونیستها در دولت آنها نفوذ کردهاند، به آنها گفته شد که همان کمونیستها راههایی برای کنترل ذهن مردم پیدا کردهاند. به لطف کار یک مبلغ خلاق به نام ادوارد هانتر Edward Hunter، آمریکاییها با کلمه جدیدی آشنا شدند: شستوشوی مغزی.
هانتر یک روزنامهنگار به شدت ضد کمونیست در اروپا و آسیا در دهههای ۱۹۲۰ و ۳۰ بود و در طول جنگ جهانی دوم به عنوان آنچه خود «متخصص تبلیغات» برای دفتر خدمات استراتژیک مینامید، کار میکرد. بعدها او به «دفتر هماهنگی سیاستهای سیا» پیوست، که خانه «عملیات مرغ مقلد» (Mockingbird) بود؛ عملیاتی که از طریق آن آژانس به پوشش اخبار جهان در مطبوعات آمریکا شکل میداد.
در ۲۰ سپتامبر ۱۹۵۰، هانتر مقالهای در Miami News با این عنوان منتشر کرد: «تکنیکهای شستوشوی مغزی، چینیها را مجبور به پیوستن به صفوف حزب کمونیست میکند». هانتر با استناد به مصاحبههایی که با یکی از فارغالتحصیلان دانشگاه انقلابی خلق شمال چین انجام داده بود، ادعا کرد که یک برنامه مخفی کشف کرده است که از طریق آن کمونیستهای چینی ذهن مردم خود را کنترل میکنند. او گفت نامی که بر آن نهاده، از کاراکترهای چینی hsi nao گرفته شده که لغتاً به معنای «شستن مغز» است.
تخیل عمومی این مفهوم را به شدت جذب کرد. «شستوشوی مغزی» راهی ساده برای توضیح هر رفتار ناهنجار بود، از ضدآمریکاییگری در خارج از کشور تا دیدگاههای سیاسی غیرمتعارف در داخل. هانتر گزارش خود را در مقالهای طولانیتر برای New Leader که روابط نزدیکی با سیا داشت و سپس در کتابی به نام «شستوشوی مغزی در چین سرخ» گسترش داد که در آن از آمریکاییها خواست خود را برای «جنگ روانی در مقیاسی بینهایت عظیمتر از آنچه هر نظامی در گذشته تصور کرده است» آماده کنند. او به یک سلبریتی کوچک تبدیل شد، مصاحبه کرد و در برابر کمیتههای کنگره شهادت داد. او به کمیته فعالیتهای ضدآمریکایی مجلس گفت: «سرخها متخصصانی در پنلهای شستوشوی مغزی خود دارند.» او ادعا کرد که این متخصصان در حال آمادهسازی حملات روانی با هدف تسلیم کردن «مردم، خاک و منابع ایالات متحده» و تبدیل آمریکاییها به «رعایای یک نظم نوین جهانی به نفع گروه کوچکی از مستبدان دیوانه در کرملین» هستند.
تعداد کمی از دانشمندان گزافهگوییهای هانتر را جدی گرفتند، اما آنها با فضای آن زمان همخوانی داشتند. شوروی اولین سلاح هستهای خود را با موفقیت آزمایش کرده بود. به آمریکاییها گفته میشد که کشورشان هر لحظه ممکن است مورد حمله قرار گیرد. تهدید «شستوشوی مغزی» حتی وحشتناکتر به نظر میرسید، زیرا بسیار غیرقابل درک بود.
همانطور که سیا این باور را ترویج میکرد که کمونیستها در تکنیکهای «شستوشوی مغزی» مهارت یافتهاند، خودِ آژانس نیز تحت تأثیر تبلیغات خودش قرار گرفت. آلن دالس و دیگر افسران ارشد دچار این ترس شدند که در حال باختن یک رقابت تعیینکننده هستند. این موضوع نه تنها منجر به توجیه آزمایشهای افراطی دارو شد، بلکه آنها را متقاعد کرد که امنیت ملی آمریکا انجام این آزمایشها را ایجاب میکند.
ریچارد هلمز سالها بعد توضیح داد: «نگرانی عمیقی درباره موضوع شستوشوی مغزی وجود داشت. ما احساس میکردیم وظیفه ماست که از روسها یا چینیها در این زمینه عقب نمانیم، و تنها راه برای فهمیدن خطرات، آزمایش چیزهایی مانند الاسدی و داروهای دیگری بود که میتوانست برای کنترل رفتار انسان استفاده شود.»
بسیاری از آنچه سیا «کارِ آرتیچوک» مینامید، در زمره شکنجههای پزشکی قرار میگیرد. با این حال، خوراندن داروهای قوی به بیماران غیر داوطلب ، قرار دادن آنها در معرض دمای شدید و صدا، بستن آنها به دستگاههای شوک الکتریکی و سایر اشکال آزار، تنها کارهایی نبود که این دانشمندان خلاق انجام دادند. یادداشتی از سیا که اندکی پس از راهاندازی آرتیچوک نوشته شده، به گستردگی آن اشاره میکند:
- باید تحقیقات خاصی برای تولید مواد شیمیایی یا داروهای جدید، یا بهبود عناصر شناخته شده برای استفاده در کار آرتیچوک انجام شود.
- باید مطالعه جامعی روی گازها و آئروسلهای مختلف انجام شود… تفنگهای گازی، جتها یا اسپریها، هم به صورت پنهان و هم آشکار، باید مورد مطالعه قرار گیرند. علاوه بر این، مشکل آسیب دائمی مغزی و فراموشی ناشی از کمبود اکسیژن یا قرار گرفتن در معرض سایر گازها باید بررسی شود.
- اثرات فشارهای بالا و پایین بر افراد باید مورد آزمایش قرار گیرد.
- مقدار قابل توجهی از تحقیقات میتواند سودمندانه در زمینه صدا صرف شود. این تحقیقات شامل تأثیر انواع لرزشها، صداهای یکنواخت، ضربه مغزی، فرکانسهای بسیار بالا، اولتراسونیک، تأثیر کلمات تکراری مداوم، صداها، تلقین مستمر، صداهای غیر ریتمیک، پچپچ و غیره بر انسان خواهد بود.
- باکتریها، کشتهای گیاهی، قارچها، سموم از انواع مختلف… قادر به ایجاد بیماریهایی هستند که به نوبه خود تبهای بالا، هذیان و غیره ایجاد میکنند.
- حذف برخی از عناصر اساسی غذا مانند قند، نشاسته، کلسیم، ویتامینها، پروتئینها و غیره از غذای یک فرد در یک دوره زمانی معین، واکنشهای روانی و فیزیکی در فرد ایجاد خواهد کرد. باید مطالعهای انجام شود تا تعیین گردد آیا حذف برخی عناصر غذایی از رژیم غذایی زندانیان در یک دوره زمانی معین، آنها را به طور مادی برای کار آرتیچوک آماده میکند یا خیر.
- اینکه آیا فردی در نتیجه شوک الکتریکی یا در کما ناشی از آن اطلاعاتی را فاش میکند یا خیر، هنوز ثابت نشده است… اینکه آیا شوک الکتریکی میتواند فراموشیهای کنترلشده ایجاد کند، به نظر نمیرسد محرز شده باشد.
- اگر بتوان به خواب القایی الکترونیکی دست یافت و از آن خواب به عنوان وسیلهای برای به دست آوردن کنترل هیپنوتیزمی فرد استفاده کرد، این دستگاه ممکن است برای کار آرتیچوک بسیار ارزشمند باشد.
- آژانس تحت هیچ شرایطی [لوبوتومی و جراحی مغز] را به عنوان یک اقدام عملیاتی در نظر نخواهد گرفت. با این حال، احساس میشود که موضوع میتواند مورد بررسی قرار گیرد.
- باید تحقیقات ویژهای برای تعیین اثر قرار گرفتن طولانی و مداوم افراد در معرض نور مادون قرمز و فرابنفش انجام شود.
- تکنیکهای روانشناختی بسیار زیادی وجود دارد که میتواند در ارتباط با کار آرتیچوک استفاده شود [از جمله] اتاقهای متحرک یا لرزان؛ اتاقهای تغییر شکل یافته؛ ایجاد عمدی حالت اضطراب؛ ایجاد وحشت، ترس، یا بهرهبرداری از فوبیاهای تثبیت شده و غیره؛ تأثیر گرما و سرما؛ تأثیر رطوبت، خشکی یا هوای اشباع یا خشک؛ مشکل کلی سردرگمی (disorientation)؛ [و] مناطق کاملاً ضد صدا.
- بسیار عالی خواهد بود اگر یک دستگاه کوچک و مؤثر “هایپو-اسپری” (تزریق بدون سوزن) شبیه به خودنویس طراحی شود. این دستگاه البته لزوماً باید شامل ماده شیمیایی یا داروی مؤثری باشد که بتواند در این زمینه استفاده شود. این یک سلاح بسیار ارزشمند خواهد بود.
بازجویان آرتیچوک خود را پیچیدهتر از «پسران خشن» در کمپ کینگ میدانستند، اما بر اساس استانداردهای بالینی، آنها به طرز فجیعی فاقد صلاحیت بودند. تعداد کمی از آنها آموزشی در روانشناسی داشتند یا زبان خارجی میدانستند. آنها کورکورانه در قلمرویی تاریک قدم میزدند، نمیدانستند چه تکنیکهایی ممکن است کارساز باشد اما مصمم بودند هر چه را که میتوانستند تصور کنند، امتحان کنند.
هر تیم آرتیچوک شامل یک «متخصص تحقیق»، یک «افسر پزشکی» و یک «تکنسین امنیت» بود. تا اوایل سال ۱۹۵۲، چهار تیم فعال بودند؛ هر کدام در آلمان غربی، فرانسه، ژاپن و کره جنوبی. بعدها چندین تیم دیگر اضافه شدند. طبق یک یادداشت، «به عنوان یک قاعده، افرادی که تحت تکنیکهای آرتیچوک قرار میگیرند، کاملاً همکار و مطیع، منفعل و بیحال خواهند بود.»
گاهی اوقات تیمی از آرتیچوک به درخواست بازجویان ارتش یا سیا که با زندانیان «به طور خاص سرسخت» روبرو بودند، اعزام میشد. برای مثال، تلگرافی که در اوایل سال ۱۹۵۲ به واشینگتن فرستاده شده، چنین است: «درخواست مجوز برای اعمال آرتیچوک روی [بخش سانسور شده، سیاه شده و غیر قابل خواندن Redacted] در حالی که تیم در فرانسه است. [بخش سانسور شده] در شکستن سوژه ناکام ماندهاند اگرچه متقاعد شدهاند که او [بخش سانسور شده].» در زمانهای دیگر، دانشمندان آرتیچوک به دارو یا تکنیک جدیدی دست مییافتند که میخواستند آن را آزمایش کنند و فراخوانی برای سوژههای «مصرفی» میفرستادند. در اواسط سال ۱۹۵۲ آنها از ایستگاه سیا در کره جنوبی خواستند تا یک محموله تأمین کند:
تمایل به اعزام تیم آرتیچوک از ۱۸ اوت تا ۹ سپتامبر برای آزمایش تکنیک جدید و مهم. تمایل به حداقل ۱۰ سوژه. مقامات ارشد را درباره نوع سوژههای مورد نظر توجیه خواهیم کرد. تکنیک مورد نظر، پس از اعمال، نیازی به “مشکلات خلاص شدن از شر جسد” (disposal problems) ندارد.
چالش تولید ترکیبات شیمیایی برای استفاده در «کار آرتیچوک » بر عهده دانشمندان کمپ دتریک افتاد. در سال ۱۹۵۰ آنها بیش از دو سال کار روی یک محفظه کروی غیرقابل نفوذ به هوا را به پایان رساندند که در آن دوزهای کنترلشدهای از سموم میتوانست به سوژههای حیوانی یا انسانی داده شود تا واکنشهای آنها مطالعه گردد. نام رسمی آن «کره آزمایشی یک میلیون لیتری» بود، اما در کمپ دتریک همه آن را «هشتبال» (Eight Ball) مینامیدند. این سازه که بخشی از آن توسط ایرا بالدوین طراحی شده بود، بیش از چهار طبقه ارتفاع داشت و ۱۳۱ تن وزن داشت که آن را به بزرگترین محفظه آئروبیولوژی ساخته شده تا آن زمان تبدیل میکرد. در اطراف «استوای» آن، پنج دریچه غیرقابل نفوذ به هوا وجود داشت که به محفظههایی منتهی میشدند که در آن سموم میتوانست روی سوژههایی که داخل بسته شده بودند، اسپری شود. سطوح رطوبت و دما در داخل هر محفظه قابل تنظیم بود که به دانشمندان اجازه میداد قدرت سموم مختلف را تحت شرایط متفاوت آزمایش کنند. این مکان به آزمایشگاه مخفی آمریکا برای آنچه یک گزارش رسمی «مطالعات آئروبیولوژیک عوامل به شدت بیماریزا برای انسان و حیوان» مینامید، تبدیل شد.
در میان مردان سیا که در آزمایشهای آرتیچوک فعال بودند، مورس آلن Morse Allen حضور داشت؛ یک افسر امنیتی سختکوش که اولین مدیر بلوبرد بود و بیوقفه به دنبال تکنیکهای کنترل ذهن میگشت. آلن که توسط دالس دستش باز گذاشته شده بود، با اشتیاق برخی از شدیدترین پروژههای بلوبرد و آرتیچوک را ترویج کرد. او برای استفاده گستردهتر از دستگاههای دروغسنج (پلیگراف) فشار میآورد که سیا برخلاف برخی دیگر از آژانسهای اطلاعاتی، آنها را قابل اعتماد میدانست و به طور گسترده استفاده میکرد. در سال ۱۹۵۰ او روی دستگاه «خواب الکتریکی» تمرکز کرد که قرار بود بتواند سوژهها را به خلسه ببرد. او این احتمال را بررسی کرد که شوک الکتریکی بتواند برای ایجاد فراموشی یا کاهش سوژهها به «سطح نباتی» استفاده شود. در آزمایشهای دیگر، او اثرات تابش، دماهای شدید و پارازیت های صوتی ultrasonic noise را آزمایش کرد. در سال ۱۹۵۲ او بخشی از یک تیم سهنفره بود که به ویلا شوستر در آلمان غربی سفر کردند تا آنچه یک گزارش «ترکیبات خطرناک داروها مانند بنزدرین Benzedrine and Pentathol-Natrium و پنتاثول-ناتریوم Pentathol-Natrium روی اسرای روسی، تحت پروتکل تحقیقاتی که تصریح میکرد “خلاص شدن از شر جسد مشکلی نیست”» مینامید، آزمایش کنند.
آلن، مانند برخی دیگر از محققان کنترل ذهن سیا، به طور خاص مجذوب هیپنوتیزم بود. او یک «هیپنوتیزمکننده مشهور صحنه» را در نیویورک پیدا کرد که به او گفت اغلب پس از قرار دادن زنان غیر داوطلب در «خلسه هیپنوتیزمی»، با آنها رابطه جنسی برقرار میکند. پس از گذراندن یک دوره چهار روزه نزد این متخصصِ بدیهتاً بااستعداد، آلن به واشینگتن بازگشت تا آنچه آموخته بود آزمایش کند. او از منشیهای دفاتر سیا به عنوان سوژه استفاده کرد و چندین بار موفق شد آنها را در خلسه قرار داده و وادار به انجام کارهایی کند که در حالت عادی ممکن بود انجام ندهند، مانند لاس زدن با غریبهها یا فاش کردن اسرار اداری.
آلن نتیجه گرفت: «اگر بتوان کنترل هیپنوتیزمی را بر هر شرکتکنندهای در عملیاتهای مخفیانه برقرار کرد، گرداننده ظاهراً درجه فوقالعادهای از نفوذ خواهد داشت؛ کنترلی در ابعاد فراتر از هر چیزی که ما تا به حال امکانپذیر میدانستیم.»
«آرتیچوک» از این باور شکل گرفت؛ باوری که در سازمان Central Intelligence Agency یا همان سیا به نوعی اصل اعتقادی تبدیل شده بود: اینکه راهی برای کنترل ذهن انسان وجود دارد، و اگر این راه کشف شود، پاداش آن چیزی کمتر از سلطه جهانی نخواهد بود.
گاه سیدنی گاتلیب و دیگر جویندگانِ همفکر او به حوزههایی مانند هیپنوتیزم و شوک الکتریکی نیز وارد میشدند، اما بیش از هر چیز، داروها آنها را مجذوب کرده بود.
آنها یقین داشتند که در جایی از جهان ناشناختهٔ روانداروشناسی، داروی رؤیاییشان در انتظار کشف شدن است؛ چیزی معجزهآسا: «سرم حقیقت» که زبانهای سرکش و مقاوم را به سخن وا می دارد، معجونی که ذهن را برای برنامهریزی و شکلدهی آماده می کند، و دارویی فراموشیآور که می تواند خاطرات را از ذهن پاک کند.
اولین دارویی که امیدوار بودند کارساز باشد، ماده موثر در ماریجوانا، یعنی تتراهیدروکانابینول (THC) بود. حتی قبل از تأسیس سیا، دانشمندان OSS این ماده را به یک مایع قوی تبدیل کرده بودند که طعم، رنگ یا بوی خاصی نداشت. آنها چنان به پتانسیل آن اطمینان داشتند که نام رمز آن را TD، مخفف «داروی حقیقت» (Truth Drug)، گذاشتند. برای ماهها آنها آن را روی خود آزمایش کردند و دوزهای مختلفی را که در آبنبات، سس سالاد و پوره سیبزمینی مخلوط شده بود، مصرف کردند. سپس کشیدن آن را امتحان کردند.
این پژوهشها آنها را به نتایجی رساند که امروز بدیهی به نظر میرسند: ماده فعال ماریجوانا حالتی از «بیمسئولیتی» ایجاد میکند، «همه بازدارندهها و مهارهای ذهنی را شل میکند»، و حس شوخطبعی را چنان تشدید میکند که هر گفته یا موقعیتی میتواند فوقالعاده خندهدار به نظر برسد.
اما این ویژگیها برای آنکه به ابزاری مفید در بازجویی تبدیل شود کافی نبود. پژوهشگران به سراغ مواد دیگری رفتند.
کوکائین کاندیدای بعدی بود. سیا حامی آزمایشهایی شد که در آن به بیماران روانی کوکائین در اشکال مختلف، از جمله تزریق، داده میشد. یک گزارش اولیه گفت کوکائین باعث شادی و پرحرفی میشود. آزمایشهای بعدی نشان داد که میتواند «گفتار آزاد و خودبهخودی» ایجاد کند. با این حال، پس از یک دوره کوتاه هیجان، مشخص شد که این دارو نیز برای استفاده در «بازجویی ویژه» بیش از حد غیرقابل اعتماد است.
محققان که از ماریجوانا و کوکائین ناامید شده بودند، به سراغ هروئین رفتند. یادداشتهای باقیمانده از سیا خاطرنشان میکنند که هروئین «به طور مکرر توسط پلیس و افسران اطلاعاتی استفاده میشد» و این ماده و سایر مواد اعتیادآور «میتوانند به صورت معکوس مفید باشند، به دلیل استرسهایی که هنگام قطع مصرف در افراد معتاد ایجاد میکنند.» در پایان سال ۱۹۵۰، نیروی دریایی ایالات متحده تحت پروژهای مخفی به نام چتر (Chatter)، به رئیس بخش روانشناسی دانشگاه روچستر، جی. ریچارد ونت Richard Wendt، کمک مالی ۳۰۰ هزار دلاری برای مطالعه اثرات هروئین اعطا کرد. ونت یک مؤسسه کوچک تأسیس کرد که در آن به دانشجویان ساعتی یک دلار پرداخت میشد تا دوزهای اندازهگیری شده را ببلعند، در حالی که او واکنشهای آنها را مشاهده میکرد. با این حال، ثابت شد که هروئین بیش از کوکائین یک داروی جادویی نیست. ونت مجبور شد نتیجه بگیرد که هروئین «ارزش ناچیزی برای بازجویی» دارد.
آیا مسکالین، که در اوایل قرن بیستم اولین داروی روانگردانی بود که در آزمایشگاه سنتز شد، میتوانست پاسخ باشد؟ این احتمال دانشمندان کمپ دتریک را به وجد آورد. آنها ساعتهای زیادی را صرف سوال کردن از دانشمندان آلمانی درباره آزمایشهای مسکالین کردند که روی زندانیان در اردوگاه اجباری داخائو انجام شده بود. آن آزمایشها نتایج متفاوتی داشت، اما پزشکان نازی معتقد بودند مسکالین ممکن است پتانسیلهای کشفنشدهای داشته باشد. این موضوع برخی از پزشکانی را که با بلوبرد کار میکردند تشویق کرد. با این حال، در نهایت آنها دریافتند که اثرات مسکالین نیز مانند ماریجوانا، کوکائین و هروئین چنان غیرقابل پیشبینی است که نمیتواند به عنوان یک عامل کنترل ذهن مفید باشد.
گاتلیب در اولین ماههای کاری خود، تودهای از گزارشها را درباره این آزمایشها خواند. آنها جزئیات انواع ابزارهایی را که به عنوان راههای احتمالی ورود به روان انسان آزمایش شده بود، شرح میدادند؛ از جمله هیپنوتیزم، محرومیت حسی، شوک الکتریکی، ترکیبات متغیر محرکها و مسکنها، و اشکال تصفیه شدهی ماریجوانا، مسکالین، کوکائین و هروئین. همانطور که گاتلیب میخواند، سوالی به ذهنش خطور کرد: چه اتفاقی برای الاسدی (LSD) افتاد؟
از آنجا که گاتلیب به طرز سیریناپذیری کنجکاو بود، طبیعتاً میخواست خودش الاسدی را امتحان کند. در پایان سال ۱۹۵۱، حدود شش ماه پس از استخدام، او از یکی از همکاران جدیدش، هارولد آبرامسون Harold Abramson، خواست تا او را در اولین «سفر» (تریپ) هدایت کند. آبرامسون پزشکی بود که در طول جنگ جهانی دوم افسر واحد جنگ شیمیایی بود. پس از تأسیس سیا در سال ۱۹۴۷، او به یکی از اولین همکاران پزشکی آن تبدیل شد و به طراحی آزمایشهای اولیه کنترل ذهن کمک کرد. پروژه MK-NAOMI ــ که تحت آن افسران سیا و واحد عملیات ویژه برای تولید سموم و دستگاههای تحویل آنها همکاری میکردند، به نام منشی او نامگذاری شده بود. او یکی از معدود دانشمندان در جهان بود که از الاسدی استفاده و آن را تجویز کرده بود. این موضوع او را به راهنمایی ایدهآل تبدیل میکرد. گاتلیب آن اولین سفر روانی را روشنگر یافت:
من به طور اتفاقی یک حالت “خروج از بدن” را تجربه کردم، حسی که گویی در نوعی پوست سوسیسِ شفاف هستم که تمام بدنم را پوشانده و میدرخشد، و برای بیشترِ از یک یا دو ساعتِ بعدی حس خوشبختی و سرخوشی دارم، و سپس به تدریج فروکش میکند.
گاتلیب پس از این تجربه، سرعت آزمایشهای الاسدی خود را افزایش داد. اولین سوژههای او داوطلبان بودند، یا همکاران سیا یا دانشمندان واحد عملیات ویژه در کمپ دتریک. برخی موافقت کردند که در لحظات مشخص در محیطهای کنترلشده دوز معینی مصرف کنند. برخی دیگر اجازه دادند که غافلگیر شوند تا واکنشهای متفاوتی مشاهده شود. بعدها، به کارآموزان آژانس بدون اطلاع قبلی الاسدی داده شد.
گاتلیب بعدها شهادت داد: «مقدار زیادی خودآزمایی وجود داشت. ما احساس میکردیم که دانش دستاول از اثرات ذهنی این داروها برای کسانی از ما که در برنامه درگیر بودیم، مهم است.»
استفاده از الاسدی اشتهای گاتلیب را باز کرد. گزارشهای مربوط به «بازجوییهای شبیهسازی شده» نیز همین کار را کرد؛ بازجوییهایی که در آن به کارمندان سیا الاسدی داده میشد و سپس آنها وادار میشدند سوگندها و وعدههای خود را نقض کنند. در یکی از آنها، یک افسر نظامی سوگند یاد کرد که هرگز رازی را فاش نکند، اما تحت تأثیر الاسدی آن را فاش کرد و بعد از آن کل ماجرا را فراموش کرد. گاتلیب و جوخه دانشمندانش شور و حالِ نزدیک شدن به قلب یک راز ابدی را احساس میکردند.
یکی از آنها بعدها به یاد آورد: «ما در ابتدا فکر کرده بودیم که این همان رازی است که قرار بود قفل جهان را بگشاید.»
تنها دو سال قبل، ال. ویلسون گرین L. Wilson Greene از واحد شیمیایی اصرار کرده بود که الاسدی به مرکز یک برنامه فشرده برای آمادهسازی جهت «جنگ رواندارویی» تبدیل شود. ایدههای او در بلوبرد و آرتیچوک گنجانده شد، اما تمرکز بر الاسدی از دست رفته بود. محققان با آزمایش داروها و سایر تکنیکهایی که حداقل به طور مبهم با آنها آشنا بودند، راحتتر بودند. پس از اینکه گاتلیب تصمیم گرفت تحقیقات الاسدی را با قدرت به پیش ببرد، با گرین تماس گرفت که هنوز در واحد شیمیایی بود و به اندازه همیشه نسبت به الاسدی مشتاق بود. هر دو مرد میخواستند قدرت آن را مهار کنند.
گرین الاسدی را به عنوان یک سلاح جنگی برای از کار انداختن ارتشهای دشمن یا جمعیتهای غیرنظامی میدید. این دیدگاه به طور ریشهای با دیدگاه مخترع آن، آلبرت هافمن، که امیدوار بود بتواند برای درمان بیماریهای روانی از آن استفاده شود، متفاوت بود. گاتلیب در هیچکدام از آن آرزوها شریک نبود. او معتقد بود ارزش واقعی الاسدی در تأثیر آن بر ذهنهای فردی نهفته است. او متقاعد شد که از میان تمام مواد شناخته شده، الاسدی همان مادهای است که به احتمال زیاد به آشنایانِ با آن راهی برای کنترل دیگر انسانها میدهد. این موضوع آن را به سلاح نهاییِ عملیات مخفی تبدیل میکرد.
این یک «جهشِ ایمان» بود. حتی دانشمندان ساندوز نیز الاسدی را عمیقاً مرموز میدانستند. تعداد کمی آن را مطالعه کرده بودند. ده سال پس از اختراع تصادفی آن، گاتلیب به این باور رسید که این ماده میتواند کلید کنترل ذهن باشد. او اولین «رویاپردازِ اسیدی» (Acid Visionary) بود.
گاتلیب تنها تعداد کمی از دانشمندان را در بخش شیمیایی هدایت میکرد. واحد عملیات ویژه نیز تنها کمی بزرگتر بود. این مردان هسته درونی را تشکیل میدادند که گاتلیب در دهه بعد به آنها تکیه میکرد. او به عنوان بخشی از تلاش خود برای شکل دادن به یک تیم منسجم، گروههایی از آنها را به تعطیلات آخر هفته در کلبههایی در مریلند و ویرجینیای غربی میبرد. این خلوتگزینیها به شکلگیری پیوندی کمک کرد که به گاتلیب اجازه داد از آزمایشگاههای پیشرفته در کمپ دتریک و اِجوود آرسنال برای توسعه موادی استفاده کند که بتواند در آزمایشهای کنترل ذهن به کار گیرد.
گاتلیب بعدها توضیح داد: «لایههای غیرضروریِ تعامل و تأیید حذف شدند. به جز گزارشهای ضروری، کم یا هیچچیز به صورت مکتوب در نمیآمد. دست راست هرگز نمیدانست دست چپ چه میکند، مگر اینکه ما غیر از آن میخواستیم.»
گاتلیب با مهارت در استفاده از قدرت بوروکراتیکی که ناشی از حمایت دالس بود، کنترل خود را بر پروژههای مرتبط با آرتیچوک تثبیت کرد. دالس و هلمز به او اختیار دادند تا هر آزمایشی را که میتواند تصور کند، شروع کرده و انجام دهد.
همه در سیا CIA از این وضعیت خشنود نبودند. مأموران سیا که پیش از ورود سیدنی گاتلیب روی پروژههای کنترل ذهن کار کرده بودند، از نفوذ تازه و روبهگسترش او دلخور و خشمگین بودند. همچنین نظامیانی که در واحد United States Army Chemical Corps کار می کردند نیز حضور فزایندهٔ او را در همه جا احساس میکردند و از آن ناخشنود بودند.
«افرادی از سیا بودند که به درون آزمایشگاهها نفوذ کرده بودند.» یکی از پژوهشگران کمپ دتریک سالها بعد با خشم گفت: «آنها مستقل از بقیه کار میکردند و من شک دارم افراد زیادی اصلاً میدانستند چه خبر است.»
در سال ۱۹۵۲، گاتلیب به سازماندهی کنفرانسی در «اجوود آرسنال» درباره «مواد روانـشیمیایی بهعنوان مفهومی جدید در جنگ» کمک کرد. شرکتکنندگان که همگی افسران سیا یا واحد شیمیایی ارتش با بالاترین سطح دسترسی امنیتی بودند، درباره ترکیبات شیمیاییای بحث کردند که میتوانستند هیستری جمعی ایجاد کنند، و نیز درباره فناوریهای آئروسل که از طریق آن میشد این ترکیبات را بر مناطق وسیعی پخش کرد. سخنرانی که بیش از همه توجه را جلب کرد، ال. ویلسون گرین بود؛ کسی که حمایت پنهانیاش از الاسدی تا آن زمان مخفی مانده بود. تقریباً هیچکس در سالن نه این ماده را میشناخت و نه حتی نامش را شنیده بود. او حاضران را با توصیف چیزی که «کشفی باورنکردنی» مینامید شگفتزده کرد: آنزیمی از ارگوت که حتی در مقادیر فوقالعاده ناچیز میتوانست علائمی از توهم تا تمایلات خودکشی ایجاد کند. سپس بخشی از گزارش یکی از داوطلبان را خواند که نوشته بود تحت تأثیر این ماده «درخششها، جرقهها، لکههای رنگیِ چشمکزن، گردابهای نورانی، نقطههای متحرک، برقهای ناگهانی و رعد و برق صفحهمانند» دیده است.
گرین چند ایده هم درباره استفاده نظامی از الاسدی مطرح کرد. او گفت: «در مناطق شهریِ هدف، ابری که از چند بمب یا دستگاه تولیدکننده ایجاد میشود متراکمترین بخش شهر را میپوشاند. خرابکاران یا مأموران اطلاعاتی میتوانند مواد روانـشیمیایی را با دستگاههای دستی پخش کنند… پروژههای میدانی آینده بر حرکت ابرها در مسافتهای طولانی و رفتار آئروسلها هنگام رها شدن بر مناطق پرجمعیت متمرکز خواهد بود.»
پیش از پایان سخنرانی، گرین به حضور فرانک اولسن و دیگر متخصصان آئروسل اشاره کرد. او کار آنان را «برای توسعه این سلاحها حیاتی» خواند و دیگران را تشویق کرد از تخصصشان استفاده کنند. یکی از دانشمندان پرسید آیا الاسدی برای پژوهش در اختیار آنان قرار خواهد گرفت یا نه. گرین پاسخ داد: «هنوز نه، اما بهزودی.»
این ارائه گاتلیب را مجذوب کرد، اما برای او کافی نبود. خوشحال بود که گرین هنوز به قدرت تکاندهنده الاسدی باور دارد، اما تفاوت مهمی میان آن دو وجود داشت: گرین الاسدی را سلاحی برای میدان جنگ میدید؛ گاتلیب میخواست از آن برای کنترل ذهن استفاده کند.
او بعدها گفت: «ایدههایی که گرین مطرح میکرد برایم بسیار جذاب بود. او باور داشت که میتوان واقعاً نبرد یا حتی درگیری بزرگی را بدون کشتن کسی یا تخریب هیچ سرزمینی برنده شد. هرچند این رویکرد را نسبت به جنگ جالب میدانستم، اما تا حدی نسبت به آن تردید داشتم. با این حال، کاربرد احتمالی مواد روانـشیمیایی در موقعیتها و درگیریهای بسیار کوچکتر مرا شدیداً جذب میکرد. آنجا بود که ظرفیت عظیمی میدیدم.»
تا پیش از ورود گاتلیب به سیا، بیشتر آزمایشها روی داروهای کنترل ذهن در جستجوی «سرم حقیقت» بود. اما هر بار که یکی از داروها بهعنوان ابزاری غیرقابل اعتماد برای بازجویی شناخته میشد، یا ارزش آن برای ایجاد فراموشی رد میگردید، کنار گذاشته میشد. ممکن بود همین سرنوشت برای الاسدی هم رخ دهد. آزمایشهای اولیه نشان داده بود که برخی افراد پس از مصرف آن مطیع و بیمهار میشوند، اما برخی دیگر واکنشهایی کاملاً متفاوت نشان میدهند: احساس قدرت فوقالعاده میکنند و بهشدت از همکاری سر باز میزنند. بعضی نیز دچار فروپاشیهای پارانوییدی میشوند. دانشمندانی که در پروژههای «آرتیچوک» با الاسدی کار میکردند عمدتاً در ویلا شوستر در آلمان و دیگر زندانهای مخفی ناچار شدند نتیجه بگیرند که الاسدی نه «سرم حقیقت» قابل اعتمادی است و نه حافظه را پاک میکند. اما گاتلیب همچنان متقاعد بود که الاسدی قدرتهایی دارد که هنوز شناخته نشدهاند. این ماده مغز را بهطرزی خارقالعاده و نیرومند تحت تأثیر قرار میداد. و چون بیرنگ، بیمزه و بیبو بود، برای استفاده مخفیانه ایدهآل به نظر میرسید و همانطور که یکی از روانپزشکان سیا گفته بود: «شگفتانگیزترین چیز دربارهاش این بود که چنین مقدار ناچیزی چنین اثر عظیمی داشت.»
عامل دیگری که گاتلیب را به ادامه پژوهش درباره الاسدی سوق میداد، ترس خزندهای بود که مبادا دانشمندان شوروی نیز همین مسیر را دنبال کنند. هیچ مدرکی هرگز نشان نداد که آنان چنین میکردند، اما این سوءظن منطقی به نظر میرسید. کشف الاسدی در نشریات روسی گزارش شده بود، و تحلیلگران سیا گمان میکردند دانشمندان شوروی شاید آنزیمهای ارگوت را بهعنوان ماده خام انبار میکنند.
تحلیلگران سیا در یکی از ارزیابیها نوشتند: «اگرچه هیچ داده شوروی درباره LSD-25 در دسترس نیست، اما باید فرض کرد که دانشمندان اتحاد جماهیر شوروی کاملاً از اهمیت راهبردی این داروی نیرومند جدید آگاهاند و هر زمان بخواهند قادر به تولید آن هستند.»
جاهطلبی روبهرشد گاتلیب بهسرعت از منابعش فراتر رفت. او شروع کرد به واگذاری بخشی از آزمایشها به کمپ دتریک. افسرانی که به آنجا اعزام میشدند مأمور بودند هرگز نگویند برای سیا کار میکنند و فقط خود را «گروه پشتیبانی ستادی» معرفی کنند. برخی دانشمندان ارتش اما حقیقت را حدس زدند و از آن ناراضی بودند.
یکی از آنان سالها بعد گفت: «میدانید “عملیات مستقل و آماده مصرف” یعنی چه؟ سیا یکی از آنها را داخل آزمایشگاه من اداره میکرد. آنها مواد روانـشیمیایی را آزمایش میکردند و در آزمایشگاههای من آزمایش راه میانداختند، بدون آنکه چیزی به من بگویند.»
آزمایشهای دارویی گاتلیب به واشنگتن و مریلند محدود نبود. او مرتب سفر میکرد تا در جلسات «بازجویی ویژه» در بازداشتگاههای خارج از کشور حضور یابد و آنها را مشاهده کند. در این مأموریتها فرصت داشت معجونهایش را روی زندانیان انسانی امتحان کند.
بر اساس یکی از پژوهشها: «در سال ۱۹۵۱ تیمی از دانشمندان سیا به رهبری دکتر گاتلیب به توکیو پرواز کردند. چهار ژاپنی که مظنون به همکاری با روسها بودند مخفیانه به مکانی منتقل شدند که در آن پزشکان سیا انواع مواد تضعیفکننده و محرک را به آنان تزریق کردند… تحت بازجویی بیوقفه، آنان به همکاری با روسها اعتراف کردند. سپس به خلیج توکیو برده شدند، تیرباران شدند و اجسادشان به دریا انداخته شد. تیم سیا سپس به سئول در کره جنوبی رفت و همین آزمایش را روی بیستوپنج اسیر جنگی کره شمالی تکرار کرد. از آنان خواسته شد کمونیسم را محکوم کنند. نپذیرفتند و اعدام شدند… در سال ۱۹۵۲ دالس، دکتر گاتلیب و تیمش را به مونیخِ پس از جنگ در جنوب آلمان برد. آنان در یک خانه امن پایگاهی برپا کردند… در تمام زمستان ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۳ دهها “مصرفشدنی” به آن خانه منتقل شدند. برای آنکه ببینند آیا میتوان ذهن آنان را تغییر داد یا نه، مقدار عظیمی دارو که برخی را فرانک اولسن در دتریک آماده کرده بود به آنان داده شد. به برخی دیگر شوک الکتریکی داده شد. همه آزمایشها شکست خورد. “مصرفشدنیها” کشته شدند و اجسادشان سوزانده شد.»
پایان فصل چهارم