سم‌ساز اعظم؛ فصل سوم: سوژه‌های داوطلب و غیر داوطلب

در شانزدهم آوریل ۱۹۴۳، در جریان آزمایشی بر روی آنزیم ارگوت در آزمایشگاه ساندوزِ Sandoz  بازل Basel، دکتر آلبرت هوفمان Albert Hofmann ناگهان گرفتار موج‌هایی از سرگیجه و آشفتگی شد. او با دشواری که قبلا هرگز تجربه نکرده بود توانست بطور غیر معمول با دوچرخه به خانه برود، دراز کشید و چشمانش را بست. در ابتدا احساس سرخوشی خوشایندی داشت، اما سپس قوه‌ی تخیلش شروع به اوج گرفتن کرد. او برای دو ساعت بعد در میان آنچه بعدها آن را«جریانی بی‌وقفه از تصاویر خارق‌العاده با برجستگی و وضوح فوق‌العاده، همراه با رقص رنگ‌های تودرتو و کالیدوسکوپی نامید» غوطه‌ور ماند.

آنزیم ارگوت که به طور طبیعی در قارچ‌های روییده بر غلات سیاه و سایر غلات یافت می‌شود، قرن‌هاست که به عنوان دارویی درمانی شناخته شده است، اما می‌تواند باعث تشنج و توهم نیز بشود. هافمن، که یک شیمی‌دان پژوهشی بود، در حال آزمایش ترکیب جدیدی بود که امیدوار بود گردش خون را بهبود بخشد. وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شد، گمان کرد که ارگوت، که در قرون وسطی با داستان‌های جادوگری و جن‌زدگی مرتبط بود شاید علت مسمومیت او بوده است. با این حال، علائمی که او تجربه کرده بود با هیچ‌یک از موارد ثبت‌شده تا آن زمان مطابقت نداشت. او تصمیم گرفت آزمایشی را با موضوعیت خودش انجام دهد. سه روز پس از اولین تجربه، او ۲۵۰ میکروگرم از ماده‌ای را که در حال آزمایشش بود بلعید که مقدار بسیار ناچیزی است. نیم ساعت بعد، او در دفترچه یادداشت خود نوشت که «هیچ اثری از هیچ واکنشی» حس نمی‌کند. یادداشت بعدی او نوشته‌ای درهم‌ریخته است که پس از کلمات «دشواری در تمرکز، اختلالات بینایی، تمایل شدید به خندیدن» قطع می‌شود. او بعدها نوشت که این تجربه «بسیار قوی‌تر از بار اول» بود.

من در منسجم صحبت کردن دچار مشکل بزرگی شدم، می دیدم که میدان در برابرم تاب می‌خورد و اشیا مانند تصاویر در آینه‌های محدب، تغییرشکل‌یافته به نظر می‌رسیدند… تا آنجا که به یاد دارم، برجسته‌ترین علائم این‌ها بودند: سرگیجه، اختلالات بینایی؛ چهره‌های اطرافیانم به شکل ماسک‌های رنگی و مضحک به نظر می‌رسید؛ ناآرامی حرکتی شدید که با فلج‌شدگی متناوب جایگزین می‌شد؛ احساس سنگینیِ متناوب در سر، دست‌وپا و کل بدنم، گویی که با سرب پر شده باشند؛ احساس خشکی و انقباض در گلو؛ احساس خفگی؛ تشخیص واضح وضعیتم که در آن حالت گاهی مانند یک ناظر مستقل و بی‌طرف مشاهده می‌کردم که به شکلی نیمه‌دیوانه فریاد می‌زنم یا کلمات نامفهومی را زیر لب زمزمه می‌کنم. گاهی اوقات احساس می‌کردم که از بدنم خارج شده‌ام… مجموعه‌ای بی‌پایان از تصاویر رنگارنگ، بسیار واقع‌گرایانه و خیالی بر من هجوم می‌آوردند… حوالی ساعت یک شب به خواب رفتم و صبح روز بعد با احساس سلامتی کامل بیدار شدم.

ماده شیمیایی که هافمن بلعیده بود، بیست و پنجمین ترکیب از سری «لیزرژیک اسید دی‌اتیل‌آمیدها lysergic acid diethylamide» بود که او ترکیب کرده بود، بنابراین نام آن را LSD-25 گذاشت. در آن هفته‌ی بهاری در سال ۱۹۴۳، او به اولین انسانی تبدیل شد که از آن استفاده کرده است. در عرض یک نسل، این ماده جهان را تکان می‌داد.

در ماه‌های پس از اولین سفرهای درونی‌اش، که بعدها «سفرهای با اسید acid trips» نامیده شدند، هافمن ال‌اس‌دی را بر روی داوطلبانی از میان همکارانش در ساندوز آزمایش کرد. نتایج حیرت‌آور بود. هافمن آنچه را که «فعالیت فوق‌العاده ال‌اس‌دی بر روان انسان» می‌نامید گزارش کرد و نتیجه گرفت که این ماده «به مراتب فعال‌ترین و خاص‌ترین ماده توهم‌زا» است.

پیامدهای پزشکی این کشف نامشخص بود. هافمن فکر می‌کرد ال‌اس‌دی ممکن است راه‌های جدیدی برای تحقیق در مورد مبانی بیوشیمیایی بیماری‌های روانی باز کند. آزمایش‌های او به صورت پراکنده و بدون نتیجه قطعی ادامه یافت. اخبار این آزمایش‌ها در پایان سال ۱۹۴۹ به واشینگتن رسید؛ زمانی که یکی از افسران واحد شیمیایی به «ال. ویلسون گرین L. Wilson Greene»، مدیر فنی آزمایشگاه‌های شیمیایی و رادیولوژیک در اِج‌وود آرسنال Edgewood Arsenal، گزارش داد که شیمی‌دانان ساندوز داروی جدیدی کشف کرده‌اند که گفته می‌شود توهمات زنده‌ای ایجاد می‌کند. گرین مجذوب این موضوع شد. او تمام اطلاعاتی را که می‌توانست در این زمینه پیدا کند جمع‌آوری کرد و سپس گزارش مفصلی با عنوان «جنگ روانی-شیمیایی: مفهومی نو از جنگ» تهیه نمود. این گزارش با توصیه‌ای جدی به دولت پایان می‌یافت مبنی بر اینکه آزمایش‌های سیستماتیک روی ال‌اس‌دی، مسکالین و شصت ترکیب دیگرِ تغییردهنده ذهن که ممکن است برای استفاده علیه جمعیت‌های دشمن به سلاح تبدیل شوند، آغاز شود.

گرین نوشت: «اراده آن‌ها برای مقاومت به دلیل هیستری جمعی و وحشتی که متعاقب آن رخ می‌دهد، به شدت تضعیف یا کاملاً نابود خواهد شد. علائمی که در عملیات‌های استراتژیک و تاکتیکی ارزشمند تلقی می‌شوند شامل این موارد است: غش یا تشنج، سرگیجه، ترس، وحشت، هیستری، توهم، میگرن، هذیان، افسردگی شدید، تصورات ناامیدی، فقدان ابتکار عمل حتی برای انجام کارهای ساده و جنونِ خودکشی».

گرین پیشنهاد کرد که به دانشمندان نظامی آمریکا مأموریت جدیدی داده شود. او پیشنهاد کرد که در لبه‌های دورافتاده‌ی تخیل، فراتر از توپخانه و تانک، فراتر از مواد شیمیایی، فراتر از میکروب‌ها و حتی فراتر از بمب‌های هسته‌ای، ممکن است کیهانی تصورناپذیر از تسلیحات جدید نهفته باشد: داروهای روان‌گردان. گرین معتقد بود که این داروها می‌توانند آغازگر عصر جدیدی از «جنگ انسانی» باشند.

او در گزارش خود نوشت: «در طول تاریخِ ثبت‌شده، جنگ‌ها با مرگ، بدبختی انسان و نابودی دارایی‌ها همراه بوده‌اند و هر درگیری بزرگ فاجعه‌بارتر از جنگ قبلی بوده است. من متقاعد شده‌ام که به وسیله تکنیک‌های جنگ روانی-شیمیایی، امکان غلبه بر دشمن بدون کشتار دسته‌جمعی مردم و تخریب گسترده دارایی‌های او وجود دارد».

این گزارش تعداد اندکی از مقامات آمریکایی را که اجازه خواندن آن را داشتند، به وجد آورد. در میان آن‌ها، مدیر اطلاعات مرکزی، دریاسالار «روسکو هیلن‌کوتر Roscoe Hillenkoetter» حضور داشت. او که تحت تأثیر این یافته‌ها قرار گرفته بود، از رئیس‌جمهور ترومن خواست تا اجازه تحقیقات دارویی پیشنهادی گرین را صادر کند و این وظیفه را به سیا واگذار نماید. ترومن موافقت کرد. هیلن‌کوتر تعدادی از افسران سیا را مأمور کرد تا کار با شیمی‌دانان واحد عملیات ویژه در کمپ دتریک را آغاز کنند.

تحت این «توافق غیررسمی» که در طول سال ۱۹۵۰ شکل گرفت، دو مورد از مخفی‌ترین تیم‌های عملیاتی در آمریکای دوران جنگ سرد با هم شریک شدند. دانشمندان نظامی در دتریک می‌توانستند انواع ترکیبات دارویی را طراحی و تهیه کنند، اما اختیاری برای استفاده از آن‌ها در عملیات نداشتند. در مقابل، سیا یک آژانس عملیاتی است. افسران بخش خدمات فنی (Technical Services Staff) که ابزارهای جاسوسی را تولید می‌کردند، به دنبال داروهایی بودند که بتوان از آن‌ها برای باز کردن زبان افراد، تضعیف مقاومت انسانی، گشودن ذهن به کنترل بیرونی یا کشتن مردم استفاده کرد. تحت این «توافق غیررسمی»، دانشمندانی که داروهای روان‌گردان و تشنج‌آور می‌ساختند، همکاری با بازجویان سیا را که این داروها را روی زندانیان اعمال می‌کردند، آغاز نمودند. به این برنامه مشترک که بعدها با نام رمز MK-NAOMI شناخته شد؛ بودجه نقدی فوری تزریق شد. پیشوند MK برای پروژه‌هایی بود که توسط بخش خدمات فنی اداره می‌شد.

به گفته یکی از محققان: «تحت برنامه MK-NAOMI، نیروهای واحد عملیات ویژه (SOD) زرادخانه‌ای کامل از مواد سمی را برای استفاده سیا تولید کردند. اگر مأموران آژانس نیاز داشتند کسی را در عرض چند ثانیه، مثلاً با یک قرص به خودکشی بکشند، SOD سم فوق‌کشنده صدف را فراهم می‌کرد… به تشخیص مردان سیا و SOD، سم بوتولینوم botulinum برای ترور مفیدتر بود. این سم با دوره نهفتگی ۸ تا ۱۲ ساعته، به قاتل اجازه می‌داد تا خود را از صحنه جرم دور کند… زمانی که مأموران سیا صرفاً می‌خواستند به طور موقت از شر کسی خلاص شوند، SOD حدود یک دوجین بیماری و سم با قدرت‌های مختلف را برای آن‌ها ذخیره می‌کرد».

علاوه بر کار در آزمایشگاه‌های خود در کمپ دتریک، دانشمندانِ مأمور در MK-NAOMI آزمایش‌های میدانی انجام دادند تا دریابند عوامل بیولوژیکی در محیط‌های شلوغ چگونه عمل می‌کنند. برخی از آن‌ها ناظر آزمایش‌های تسلیحات بیولوژیکی ارتش بریتانیا بودند، از جمله آزمایشی در نزدیکی جزیره آنتیگوا در کارائیب در سال ۱۹۴۹ انجام گرفت که طی آن صدها حیوان تلف شدند. در همان سال، شش عضو واحد عملیات ویژه با تظاهر به اینکه بازرسان کیفیت هوا هستند وارد پنتاگون شدند و باکتری‌های شبیه‌سازی‌شده را در مجاری هوا پخش کردند. آن‌ها بعدها محاسبه کردند که اگر حمله آن‌ها واقعی بود، حداقل نیمی از کسانی که در ساختمان کار می‌کردند کشته می‌شدند.

از آنجا که برخی از این دانشمندان در حال تحقیق بر روی جنگ بیولوژیک و چگونگی انجام آن و چگونگی دفاع در برابر آن بودند، می‌خواستند بدانند پاتوژن‌ها (عوامل بیماری‌زا) چگونه می‌توانند در یک جمعیت متمرکز پخش شوند و اثرات چنین حمله‌ای چه خواهد بود. در سال ۱۹۵۰ آن‌ها تصمیم گرفتند یک آزمایش فضای باز در مقیاس بزرگ انجام دهند که در آن میکروب‌های بی‌ضرر اما قابل ردیابی در هوای یک شهر بزرگ آمریکایی رها شوند. آن‌ها سانفرانسیسکو را انتخاب کردند؛ نه تنها به این دلیل که دارای خط ساحلی و ساختمان‌های بلند است، بلکه به این دلیل که مه دائمی آن می‌تواند ابرهای میکروبی را پنهان کند. نیروی دریایی ایالات متحده یک کشتی مین‌روب را که به طور ویژه با شیلنگ‌های بزرگ آئروسل مجهز شده بود فراهم کرد. این عملیات که عملیات دریا پاشی (Operation Sea Spray) نامیده می‌شد، به عنوان یک مانور نظامی طبقه‌بندی شد. مقامات محلی در جریان قرار نگرفتند.

در پایان سپتامبر، به مدت شش روز، در حالی که کشتی مین‌روب آن‌ها در نزدیکی سانفرانسیسکو شناور بود، دانشمندان کمپ دتریک دستور اسپری کردن باکتری‌ای به نام سراشیا مارسسنس Serratia marcescens را در هوای مه آلود ساحلی صادر کردند. آن‌ها این ماده را به این دلیل انتخاب کرده بودند که رنگ قرمزی دارد که ردیابی آن را آسان می‌کند و شناخته نشده بود که اثرات سوئی ایجاد کند. بر اساس نمونه‌های گرفته شده در ۴۳ سایت پس از آن، این اسپری به تمام ۸۰۰ هزار ساکن سانفرانسیسکو رسید و همچنین بر مردم در اوکلند Oakland,، برکلی Berkeley، ساسالیتو Sausalito و پنج شهر دیگر تأثیر گذاشت. در طول دو هفته بعد، یازده نفر با عفونت‌های مجاری ادراری به بیمارستان مراجعه کردند و در ادرار آن‌ها قطرات قرمز مشاهده شد. یکی از آن‌ها که در حال بهبودی از جراحی پروستات بود، درگذشت. پزشکان مبهوت شده بودند. چندین نفر از آن‌ها بعدها مقاله‌ای در یک مجله منتشر کرده و این «مشاهده بالینی عجیب» را گزارش کردند که برای آن توضیحی نیافته بودند.

اگرچه مشخص شد باکتری سراشیا مارسسنس آن‌قدرها که دانشمندان کمپ دتریک تصور می‌کردند بی‌ضرر نبوده است، اما آن‌ها «تست آسیب‌پذیری» خود را موفقیت‌آمیز دانستند. این آزمایش بدون لو رفتن انجام شد و طبق ارزیابی آن‌ها، ثابت کرد که شهرها در برابر جنگ بیولوژیک آسیب‌پذیر هستند. آن‌ها در گزارش خود نوشتند: «خاطرنشان شد که یک حمله موفقیت‌آمیز بیولوژیک (BW) به این منطقه می‌تواند از دریا آغاز شود و دوزهای مؤثر را می‌توان در مناطق نسبتاً وسیعی تولید کرد».

سیا در عملیات دریا پاشی  تنها نقش ناظر را داشت. جنگ در مقیاس کامل، حوزه فعالیت این سازمان نبود. افسران آن بیشتر به روش‌هایی علاقه داشتند که با استفاده از عوامل شیمیایی و بیولوژیکی بتوان ذهن افراد را کنترل کرد. در سال ۱۹۵۰، مدیر اطلاعات مرکزی، روسکو هیلن‌کوتر Roscoe Hillenkoetter، گام بعدی را در این جست‌وجو برداشت. او دستور ایجاد برنامه جدیدی را صادر کرد که تلاش سیا برای یافتن تکنیک‌های کنترل ذهن را به سطح بعدی می‌برد.

این برنامه با نام رمز «پرنده آبی Bluebird» نامگذاری شده بود، ظاهراً به این دلیل که شخصی در یک جلسه برنامه‌ریزی هدف آن را یافتن راه‌هایی برای وادار کردن زندانیان به «آواز خواندن مانند یک پرنده؛ اشاره به اقرار کردن در بازجویی» توصیف کرده بود. یکی از اولین یادداشت‌های پروژه پرنده آبی Bluebird دستور می‌داد که آزمایش‌ها «گسترده و جامع، شامل فعالیت‌های داخلی و خارج از کشور» باشد. یادداشت دیگری خاطرنشان کرد که بهترین سوژه‌ها زندانیان خواهند بود، از جمله «پناهندگان، فراریان، اسیران جنگی و دیگران». طبق یادداشت سوم، هدف آزمایش‌ها «بررسی امکان کنترل یک فرد از طریق اعمال تکنیک‌های بازجویی ویژه» بود.

پروژه پرنده آبی Bluebird با اشتیاق فراوان آغاز شد. تنها شش ماه پس از راه‌اندازی، افسران آن اجازه گسترش برنامه را خواستار شدند، از جمله «تأسیس و آموزش چهار تیم اضافی علاوه بر دو تیمی که در حال حاضر مورد استفاده هستند». آن‌ها گفتند این تیم‌ها «آزمایش‌هایی را انجام خواهند داد و تکنیک‌هایی را توسعه می‌دهند تا امکان‌سنجی و عملی بودن استفاده مثبت از [بازجویی ویژه] را بر روی سوژه‌های راضی و ناراضی، برای اهداف عملیاتی تعیین کنند. استفاده مثبت از بازجویی ویژه (SI) به منظور کنترل عملیاتی افراد برای انجام وظایف خاص تحت القای پس از هیپنوتیزم خواهد بود… این حوزه، در صورت امکان‌پذیر و عملی بودنِ اعمال SI، امکانات نامحدودی را در اختیار افسران عملیاتی قرار می‌دهد».

در زمان نگارش آن گزارش، تغییری سرنوشت‌ساز سیا را متحول کرد. مدیر جدید، ژنرال والتر بدل اسمیت General Walter Bedell Smith، در اکتبر ۱۹۵۰ مسئولیت را بر عهده گرفت. یکی از اولین تصمیمات او استخدام جاسوس ارشد جاه‌طلب سابق OSS، «آلن دالس» بود. اگرچه دالس از بسیاری جهات متفکری محدود بود، اما دوست داشت خود را در لبه پیشروِ جاسوسی تصور کند. او در سال‌های جنگ در سوئیس با روانکاو معروف، کارل یونگ Carl Jung، ملاقات کرده و او را ستوده بود. زمانی که فعالیت طولانی خود را در سیا آغاز کرد، مجذوب این احتمال شده بود که علم بتواند راه‌هایی برای دست‌کاری روان انسان کشف کند.

پس از شش هفته کار به عنوان مشاور در سیا، دالس رسماً در ۲ ژانویه ۱۹۵۱ به آژانس پیوست. عنوان او، معاون مدیر در امور برنامه‌ریزی، به آرامی این واقعیت را پنهان می‌کرد که وظیفه او نظارت بر عملیات‌های مخفی آژانس بود، همان تشکیلاتی که بخش اعظم بودجه آن را مصرف می‌کرد. دالس از ابتدا تا انتهای فعالیت حرفه‌ای خود در سیا، با اشتیاق پروژه‌های کنترل ذهن از هر نوع را ترویج کرد. او آن‌ها را بخشی جدایی‌ناپذیر از جنگ مخفی علیه کمونیسم می‌دید که مأمور به پیشبرد آن شده بود.

نشانه‌های آن جنگِ در حال تشدید کاملاً مشهود بود. کمتر از یک ماه پس از شروع کار تمام‌وقت دالس در سیا، ایالات متحده اولین آزمایش هسته‌ای خود را در صحرای نوادا انجام داد و به آمریکایی‌ها نگاهی وحشتناک از ابر قارچی هدیه کرد که به آن‌ها گفته شده بود هر لحظه ممکن است آن‌ها را در بر بگیرد. اندکی بعد، یازده رهبر حزب کمونیست ایالات متحده پس از آنکه دیوان عالی محکومیت آن‌ها را به اتهام تلاش برای سرنگونی دولت تأیید کرد، به زندان فرستاده شدند. علاوه بر این شوک‌ها، خبر تکان‌دهنده‌ای منتشر شد مبنی بر اینکه دو افسر اطلاعاتی بریتانیا، گای بورجس Guy Burgess و دونالد مک‌لین Donald Maclean، ناپدید شده‌اند. آن‌ها سال‌ها اسرار غرب را به اتحاد جماهیر شوروی می‌رساندند و بعدها در مسکو ظاهر شدند.

این تحولات ترسناک، حس وحشتی را که به سختی کنترل می‌شد و شکل‌دهنده روزهای اولیه سیا بود، تشدید کرد. آلن دالس بلافاصله روی پروژه پرنده آبی BlueBird تمرکز کرد. او تنها چند هفته بود که سر کار آمده بود که یادداشت فاش‌کننده‌ای را به دو تن از افسران ارشدی که برای کمک به هدایت آن مأمور کرده بود، یعنی فرانک ویسنر Frank Wisner و ریچارد هلمز Richard Helms، ارسال کرد.

دالس نوشت: «در گفت‌وگوی ما در ۹ فوریه ۱۹۵۱، من امکانات تقویت روش‌های معمول بازجویی با استفاده از داروها، هیپنوتیزم، شوک و غیره را برای شما ترسیم کردم و بر جنبه‌های دفاعی و همچنین فرصت‌های تهاجمی در این زمینه از علوم پزشکی کاربردی تأکید نمودم. پوشه پیوست با عنوان “تکنیک‌های بازجویی” توسط بخش پزشکی من تهیه شده است تا پیش‌زمینه مناسبی برای شما فراهم کند». دالس افزود که این تنها در خارج از کشور قابل انجام است زیرا بسیاری از جنبه‌های آن «توسط دولت ایالات متحده مجاز نیست (یعنی سیاه زخم و غیره)».

یادداشت‌های دیگر از این دوره حاوی بخش‌های به همان اندازه فاش‌کننده‌ای هستند. یکی مقرر می‌کند: «تیم‌های پرنده آبی BlueBird  باید شامل افراد واجد شرایط در پزشکی، بازجویی روان‌شناختی، استفاده از دستگاه ثبت امواج مغز electroencephalograph، شوک الکتریکی و دستگاه دروغ سنج polygraph باشند». در یادداشت دیگری به محققان دستور می‌دهد راه‌هایی را بررسی کنند که یک فرد «تحت تلقین پس از هیپنوتیزم، وادار به انجام اعمالی مفید برای ما شود»، همراه با راه‌هایی برای «شرطی کردن افراد خودمان تا تحت تأثیر تلقین پس از هیپنوتیزم قرار نگیرند». سومی می‌پرسد: «آیا می‌توان فردی را تحت هیپنوتیزم مجبور به انجام قتل کرد؟».


در شهر آرام آلمانی به نام اوبرورزل Oberursel که در تپه‌های شمالی فرانکفورت قرار دارد، نازی‌ها یک اردوگاه موقت برای خلبانان اسیر بریتانیایی و آمریکایی اداره می‌کردند. ارتش ایالات متحده در سال ۱۹۴۶ آن را در اختیار گرفت و به یاد یک افسر اطلاعاتی که چند سال قبل کشته شده بود، نام آن را کمپ کینگ گذاشت. از آنجا که این مکان از قبل با سلول‌های زندان و اتاق‌های بازجویی پیکربندی شده بود، به محلی تبدیل شد که نازی‌های سابقِ متمرد و سایر زندانیان برای «بازجویی ویژه» به آنجا فرستاده می‌شدند. رسماً گفته می‌شد که این مکان مرکز اطلاعات فرماندهی ۷۷۰۷ اروپا را در خود جای داده است، اما این تمام ماجرا نبود.

کمپ کینگ پایگاه اصلی «پسران خشن» بود؛ تعدادی از افسران سپاه ضد اطلاعات که به آزار زندانیان شهرت داشتند. برخی از روش‌های آن‌ها سنتی بود، مانند غوطه‌ور کردن قربانیان در آب یخ یا مجبور کردن آن‌ها به دویدن در میان صفی از سربازان که آن‌ها را با چوب بیس بال و سلاح‌های دیگر ضرب و شتم می‌کردند. روش‌های دیگر دارویی بود. آن‌ها به برخی قربانیان «مترازول Metrazol» تزریق می‌کردند که تصور می‌شد زبان را باز می‌کند اما باعث تشنج‌های شدید نیز می‌شد، و به برخی دیگر کوکتل‌هایی از مسکالین mescaline، هروئین heroin و آمفتامین amphetamines تزریق می‌کردند. گاهی صدای فریاد قربانیان در کل پایگاه می‌پیچید.

یکی از کهنه‌سربازان سپاه ضد اطلاعات بعدها به یاد آورد: «این واحد به نام‌های مستعار خود یعنی “پسران خشن” و “صفِ کتکِ آلمانی” افتخار می‌کرد و از هیچ دارو یا تکنیکی دریغ نمی‌کرد. هر چه فکرش را بکنید، آن‌ها استفاده می‌کردند».

«پسران خشن» در کمپ کینگ تمام زور و بازویی را که آلن دالس برای شکنجه‌های سنتی نیاز داشت، در اختیارش می‌گذاشتند. جذاب‌تر از همه، همان‌طور که یکی از افسران سیا در فرانکفورت بیان کرد، این بود که «خلاص شدن از شر جسد مشکلی نخواهد بود». با این حال، دالس به دنبال چیزی فراتر از روش‌های سنتی بازجویی بود. او مصمم شد از دارایی‌های کمپ کینگ استفاده کند، اما به شکلی که به او اجازه دهد انواع پیچیده‌تری از ترغیب و وادارسازی را نسبت به آنچه «پسران خشن» انجام می‌دادند، آزمایش کند.

افسران ارشد سیا، پروژه پرنده آبی را به عنوان دریچه‌ای می‌دیدند که ممکن است آن‌ها را به سوی جهانی کشف‌نشده هدایت کند. در کمپ کینگ، آن‌ها مکانی داشتند که می‌توانستند هر دارو یا تکنیک قهری را آزمایش کنند. آن‌ها منبع آماده‌ای از سوژه‌های انسانی داشتند. اگر کسی می‌مرد، خلاص شدن از شر جسدش «مشکلی نبود». از همه بهتر، از آنجا که کار آن‌ها در آلمان غربی تحت اشغال آمریکا انجام می‌شد، آن‌ها فراتر از دسترس قانون بودند.

سیا به جای تکیه بر «پسران خشنِ» گردن‌کلفت، فرستادن تیم‌های پرنده آبی به کمپ کینگ را برای انجام بازجویی‌ها آغاز کرد. سپس یک گام فراتر نهاد. کارهای بلوبرد چنان سری بود که حتی یک پایگاه امن ارتش هم به اندازه کافی امن نبود. در پشت درهای کاملاً بسته، طرحی گسترده شکل گرفت: سیا زندان مخفی خود را باز می‌کرد که در آن از مأموران دشمنِ اسیر شده می‌توانست به عنوان سوژه در آزمایش‌های کنترل ذهن استفاده کند. این مکان تحت کنترل رسمی کمپ کینگ بود اما در خارج از محدوده پایگاه قرار داشت و توسط سیا اداره می‌شد. به عبارت دیگر: یک «خانه امنِ» سیا تحت حفاظت ارتش ایالات متحده.

در چند مایلی کمپ کینگ، در روستای کرونبرگ، ویلایی با سقف شیروانی در انتهای جاده‌ای که زمانی کوره راه بود، قرار دارد. بر روی درهای چوبی سنگین آن، تاریخ ساخت آن یعنی ۱۹۰۶ حک شده است. برای یک نسل، اینجا به عنوان «ویلا شوستر» شناخته می‌شد؛ به نام خانواده یهودی که آن را ساخته و مالک آن بودند. خانواده در دوران نازی مجبور به فروش شدند. در اوایل سال ۱۹۵۱، مأموران آمریکایی از سیا و واحد عملیات ویژه که به دنبال یک «سایت سیاه» (بازداشتگاه مخفی) بودند، از جاده بالا آمده و آن را پیدا کردند.

از بیرون، ویلا شوستر ــ که به نام جاده منتهی به آن، یعنی «هاوس والدوف» نیز شناخته می‌شود ــ تقریباً باشکوه به نظر می‌رسد؛ بازمانده‌ای آرام از طوفان‌های تاریخ. این بنا جادار است، با ورودی‌ای مجلل و تیرهای سقف محکم. اتاق نشیمن بزرگ دارای سقفی بلند، پنجره‌های سربی و شومینه‌ای با ابهت است. در دو طبقه بالا، حدود ده اتاق خواب وجود دارد. زیرزمین مجموعه‌ای از انبارهای آجری است که به راحتی به سلول‌های در بسته تبدیل می‌شوند.

با آغاز جنگ سرد در اواخر دهه ۱۹۴۰، نوع متفاوتی از زندانیان شروع به ورود به کمپ کینگ کردند. بسیاری از اروپای شرقی، از جمله آلمان شرقی بودند. برخی مأموران اسیر شده شوروی بودند. برخی دیگر ادعای پناهندگی داشتند اما غیرقابل اعتماد تشخیص داده شده بودند. گناهکاران با افراد صرفاً بدشانس مخلوط شده بودند. همه آن‌ها چیزی بودند که سیا آن را «مهره‌های سوخته/مصرفی» (expendable) می‌نامید؛ به این معنی که اگر ناپدید می‌شدند، هیچ‌کس بیش از حد پیگیری نمی‌کرد. افراد به شدت مصرفی، به همراه کسانی که گمان می‌رفت از اسرار بسیار ارزشمندی محافظت می‌کنند، به ویلا شوستر فرستاده شدند. در زیرزمین آن، پزشکان و دانشمندان افراطی‌ترین آزمایش‌ها روی انسان را که تا به حال توسط مأموران دولت ایالات متحده انجام شده بود، انجام دادند.

یک مستند تلویزیونی آلمانی دهه‌ها بعد نتیجه گرفت: «این ویلا در حاشیه کرونبرگ به شکنجه‌گاه سیا تبدیل شد».

افسران سیا که بازجویی‌های بلوبرد را در کمپ کینگ و ویلا شوستر انجام می‌دادند، روی راهنمایی‌های «داک فیشر» حساب می‌کردند؛ پزشکی آلمانی که در بیمارستان عمومی والتر رید در واشینگتن کار کرده بود و انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کرد. «داک فیشر Doc Fisher» در واقع همان ژنرال والتر شرایبر، جراح ارشد سابق ارتش نازی بود. او در طول جنگ آزمایش‌هایی را در اردوگاه‌های اجباری آشویتس، راونسبروک و داخائو تأیید کرده بود که در آن‌ها زندانیان منجمد می‌شدند، به آن‌ها مسکالین و سایر داروها تزریق می‌شد و بدنشان شکافته می‌شد تا پیشرفت قانقاریا روی استخوان‌هایشان رصد شود. به گفته یکی از محققان آمریکایی، آزمایش‌های او «معمولاً منجر به مرگی کند و زجرآور می‌شد». پس از جنگ، شرایبر توسط شوروی دستگیر و در زندان بدنام لوبیانکا در مسکو زندانی شد. سرانجام او زندانبانان خود را متقاعد کرد تا به او اجازه دهند استادی در برلین شرقی را بپذیرد. به محض رسیدن به آنجا، او به برلین Berlin غربی گریخت و خود را به افسران سپاه ضد اطلاعات معرفی کرد. به محض اینکه هویت او تأیید شد، او را به کمپ کینگ فرستادند. در آنجا مانند یک همکار مورد احترام از او استقبال شد.

طبق یک گزارش: «پزشک ارشد سابق ارتش آلمان که مسئول نظارت بر بسیاری از آزمایش‌های اردوگاه‌های اجباری بود، هفته‌ها برای بازجویی نشست. اما این‌ها از آن نوع سوالاتی نبود که از یک متهم درباره جنایات علیه بشریت پرسیده شود؛ آن‌ها مانند دانشمند و همکار، درباره دانش و تجربیات خود صحبت می‌کردند».

تنها چند ماه پس از ورودش، شرایبر به مقام پزشک ارشد کمپ کینگ رسید. بخشی از وظیفه او این بود که اعضای تیم‌های بازدیدکننده پروژه بلوبرد را درباره روش‌های «بازجویی ویژه» راهنمایی و مشاوره دهد. یکی از پژوهشگران مرتبط با سیا، استاد دانشکده پزشکی هاروارد Harvard Medical School به نام هنری بیچر، شبی طولانی را با او در ویلای شوستر گذراند.

وقتی امروز به آن صحنه نگاه می‌کنیم، منظره‌ای هولناک به نظر می‌رسد: این دو تحسین‌کننده همدیگر بودند، یکی پزشک سابق نازی و دیگری استاد هاروارد که با سیا همکاری می‌کرد، در سالنی مجلل نشسته بودند؛ احتمالاً در حال نوشیدن مشروب‌های گران‌قیمت، و تقریباً به یقین در کنار شومینه‌ای روشن، و درباره کار و تخصص مشترکشان گفتگو می‌کردند. آن‌ها از معدود متخصصان واقعی جهان در زمینه داروهای روان‌گردان بودند و موضوعات فراوانی برای بحث در این موارد داشتند.

درست زیر پای آن‌ها، سلول‌های سنگی قرار داشت که در آن «افراد مصرف‌شدنی» را نگه می‌داشتند تا به‌عنوان سوژه در آزمایش‌های پروژه پرنده آبی مورد استفاده قرار گیرند.

بیچر بعداً نوشت که شرایبر را «باهوش و همکار» یافته است. او از «تبادل نظر» میانشان لذت برده بود.

تیم‌های بازجویی پروژه پرنده آبی به‌طور منظم به آلمان غربی پرواز می‌کردند تا آزمایش‌های خود را انجام دهند. آن‌ها بیشتر اوقات کارشان را در کمپ کینگ و «سایت سیاه» نزدیک آن، یعنی ویلای شوستر، انجام می‌دادند. پژوهشگران آلمانی بعدها زندان‌های مخفی دیگری را نیز شناسایی کردند که امریکایی‌ها در آن‌ها آزمایش‌های افراطی و مخفیانه انجام می‌دادند. یکی از این مکان‌ها در شهر مانهایم قرار داشت، در نزدیکی کاخ باروک باشکوهی که زمانی شاهزادگان منطقه فالتس از آن‌جا حکومت می‌کردند. گزارش‌ها همچنین از وجود مراکز مشابهی در برلین Berlin، مونیخ Munich و حاشیه اشتوتگارت Stuttgart خبر داده‌اند.

در این زندان‌های مخفی، بازجویان تیم پرنده آبی بدون هیچ‌گونه نظارت خارجی کار می‌کردند. این موضوع رویه‌ای را پایه‌گذاری کرد که موفقیتی بزرگ برای سیا محسوب می‌شد. با باز کردن زندان‌ها، آژانس حق خود را نه تنها برای بازداشت و زندانی کردن افراد در کشورهای دیگر، بلکه برای بازجویی شدید از آن‌ها در حین بازداشت بدون توجه به قوانین ایالات متحده تثبیت کرد.

این شبکه زندان‌ها در آلمان غربی چنان موفقیت‌آمیز بود که سیا آن را در ژاپن هم شبیه‌سازی کرد. در آنجا، تیم‌های بازجویی پرنده آبی به سربازان اسیر شده کره شمالی داروهایی شامل سدیم آمی‌تال (یک داروی سرکوب‌کننده با اثرات هیپنوتیزمی) و سه محرک قوی تزریق می‌کردند: بنزدرین Benzedrine که بر سیستم عصبی مرکزی تأثیر می‌گذارد، کورامین Coramine که بر ریه‌ها اثر دارد و پیکروتوکسین Picrotoxin که یک داروی تشنج‌آور است و می‌تواند باعث تشنج و فلج تنفسی شود. در حالی که آن‌ها در وضعیت ضعیف انتقال بین اثرات داروهای سرکوب‌کننده و محرک بودند، آزمایش‌کنندگان سیا آن‌ها را تحت هیپنوتیزم، شوک الکتریکی و گرمای طاقت‌فرسا قرار می‌دادند. هدف آن‌ها، طبق یک گزارش، «ایجاد واکنش‌های تخلیه روانی شدید، به نوبت خواباندن سوژه‌ها و سپس بیدار کردن آن‌ها بود تا زمانی که به اندازه کافی گیج شوند که مجبور به بازگویی تجربه‌ای از گذشته خود گردند». مقامات سیا در واشینگتن به افسرانی که این آزمایش‌ها را انجام می‌دادند دستور دادند ماهیت واقعی کار خود را حتی از واحدهای نظامی آمریکا که با آن‌ها همکاری می‌کردند پنهان نگه دارند و فقط بگویند که در حال انجام «کارهای متمرکز با پلی‌گراف» هستند.

با تشدید سرعت این آزمایش‌ها، دانشمندان کمپ دتریک علاقه خود را به کورت بلومه تجدید کردند. بلافاصله پس از جنگ، آن‌ها پیشنهاد او را برای آمدن به ایالات متحده رد کرده بودند، اما تا اوایل دهه ۱۹۵۰، دانش او درباره سموم و مواد توهم‌زا او را به عنوان گزینه‌ای ایده‌آل برای مشاوره در پروژه پرنده آبی واجد شرایط می‌کرد. سیا او را در حال طبابت در دورتموند پیدا کرد. در یک روز بهاری در سال ۱۹۵۱، افسری با یک پیشنهاد به دفتر او رفت. اگر او موافقت می‌کرد اسرار خود را فاش کند، سیا ترتیبی می‌داد تا یک «قرارداد فوریِ عملیات گیره کاغذ» (Paperclip contract) او را به ایالات متحده بیاورد.

بلومه از زندگی جدید خود لذت می‌برد، اما اعتراف کرد که ایده «بازگشت به تحقیقات بیولوژیک» را دوست دارد. سرانجام، او به ویژه به دلیل احتمال همکاری مجدد با همرزم نازی سابقش، والتر شرایبر ــ که قراردادی را پذیرفته و در آن لحظه آماده سوار شدن به کشتی به مقصد نیویورک بود، تصمیم گرفت پیشنهاد سیا را بپذیرد. او مطب پزشکی خود را فروخت، خانه‌اش را برای فروش به بنگاه سپرد و فرزندانش را از مدرسه بیرون آورد تا بتوانند روی یادگیری زبان انگلیسی تمرکز کنند.

زمان‌بندی بد بود. ورود شرایبر به ایالات متحده جنجالی به پا کرد. درو پیرسون Drew Pearson، ستون‌نویس روزنامه، بخش‌هایی از شهادت‌های نورنبرگ را منتشر کرد که او را در جنایات جنگی، به ویژه مأمور کردن پزشکان برای انجام آزمایش بر روی زندانیان اردوگاه‌های اجباری، دخیل می‌دانست. اعتراضات زیادی به دنبال داشت. حامیان آمریکایی شرایبر با اکراه تصمیم گرفتند قرارداد او را لغو کنند. او به جای بازگشت به آلمان غربی، بازنشستگی در آرژانتین را انتخاب کرد.

این جنجال زمانی رخ داد که رئیس اطلاعات ارتش آمریکا در برلین، سرهنگ کلووردل  Cloverdale، در حال بررسی درخواست کورت بلومه برای قرارداد بود. او ده‌ها مورد دیگر را بدون بررسی تأیید کرده بود، اما این بار مخالفت کرد. او تصمیم گرفت که با توجه به ابعاد جنایات بلومه، صلاحیت او را برای ورود به ایالات متحده سلب کند. او در یادداشتی به ژنرال لوسیوس کلی Lucius Clay، کمیسر عالی آلمان، توصیه کرد که «قرارداد فوری» رد شود و به بلومه ویزا داده نشود. کلی موافقت کرد. سرهنگ کلووردل تلگراف کوتاهی به دانشمندان کمپ دتریک فرستاد: «ارسال دکتر کورت بلومه را متوقف کنید ــ با توجه به نظر HICOG غیرقابل پذیرش به نظر می‌رسد».

افسران سیا که روی پروژه پرنده آبی کار می‌کردند خشمگین شدند. یکی از آن‌ها در یادداشتی تند نوشت: «قرارداد بلومه توسط فرمانده کل امضا و تأیید شده است. سوژه در حال تکمیل مقدمات برای ارسال در اواخر نوامبر است. او پیش از این مطب خصوصی خود در دورتموند را به پزشک دیگری واگذار کرده است. با توجه به تبلیغات منفی که ممکن است متعاقب آن ایجاد شود و کل برنامه را نابود کند، این مرکز توصیه می‌کند سوژه فرستاده شود».

درخواست سیا ناموفق بود. پذیرش بلومه در ایالات متحده تهدیدی برای جلب توجه ناخواسته نه تنها به او، بلکه به صدها نازی سابق دیگر بود که بی‌سر و صدا برای کار در پایگاه‌های نظامی وآزمایشگاه‌های تحقیقاتی آمریکا آورده شده بودند. با این حال، گردانندگان پروژه پرنده آبی همچنان مصمم بودند از ذخیره بی‌نظیر و ارزشمند دانش او استفاده کنند.

خوشبختانه، شغل ایده‌آلی مناسب حال او به تازگی خالی شده بود. والتر شرایبر پزشک ارشد در کمپ کینگ بود و با رفتن او اکنون آن پست خالی بود. سیا آن را به بلومه پیشنهاد داد. او کارهایی را که در طول سال‌های کارش برای نازی ها دنبال می‌کرد، از سر می‌گرفت: آزمایش هایی که چنانکه در یکی از یادداشت‌ها  از آن تحت عنوان «استفاده از داروها و مواد شیمیایی در بازجویی‌های غیرمتعارف» نام برده شده بود. از آنجا که او به جای ایالات متحده در کمپ کینگ مستقر می‌شد، می‌توانست به هدایت بازجویی‌ها نیز کمک کند. بلومه پذیرفت. همسرش از انتقال به کمپ کینگ با او خودداری کرد و زوج از هم جدا شدند. حالا «داک بلومه» آزاد بود تا تمام وقت خود را وقف کار جدیدش کند.


قضات در نورنبرگ پزشکان نازی را به دلیل نقض اصول جهانی که باید همیشه بر آزمایش‌های انسانی حاکم باشد، محکوم کرده بودند. آن‌ها در حکم خود، آن اصول را که به عنوان «کد نورنبرگ» شناخته شد، برشمردند تا مجازات‌هایی را که اعمال کردند توجیه کنند و قوانینی تغییرناپذیر برای نسل‌های آینده وضع نمایند.

هیچ نسخه‌ای از کد نورنبرگ شناخته نشده است که در کمپ کینگ یا هر مکان دیگری که تیم‌های بلوبرد روی زندانیان آزمایش می‌کردند، آویزان شده باشد. اگر بود، آزمایش‌کنندگان ممکن بود جذب اولین و اساسی‌ترین اصل آن می‌شدند: «رضایت داوطلبانه، آگاهانه و درک‌شده‌ی سوژه انسانی با ظرفیت کامل قانونی الزامی است». علیرغم صراحت این فرمان و علیرغم هفت حکم اعدامی که برای دانشمندان نازی صادر شده بود که به دلیل نقض آن مجرم شناخته شده بودند، کد نورنبرگ هرگز وارد قوانین ایالات متحده نشد. این کد به طور قانونی محققان، آزمایش‌کنندگان یا بازجویان بلوبرد را در حالی که برای پاسخ به سوالات عمیق و باستانی به راه افتاده بودند، محدود نمی‌کرد.

آن سوالات چه بودند؟ پس از مشورت با همکاران جدید آلمانی و ژاپنی خود، افسران سیا فهرستی تهیه کردند. آن‌ها در یادداشتی در اوایل سال ۱۹۵۱ ادعا کردند که پاسخ به این سوالات «ارزش باورنکردنی برای این آژانس» خواهد داشت.

  • آیا می‌توان اطلاعات دقیقی از افراد داوطلب یا غیر داوطلب به دست آورد؟
  • آیا پرسنل آژانس (یا افراد مورد نظر این آژانس) می‌توانند شرطی شوند تا از دستیابی هر قدرت خارجی به اطلاعات از آن‌ها با هر وسیله شناخته شده‌ای جلوگیری شود؟… آیا می‌توانیم فراموشی کامل (آمنزیا) را در هر شرایطی تضمین کنیم؟
  • آیا می‌توانیم شخصیت یک فرد را «تغییر» دهیم؟ این تغییر چقدر دوام خواهد داشت؟
  • آیا می‌توانیم سیستمی برای تبدیل سوژه‌های غیر داوطلب به مأموران داوطلب به همکاری ابداع کنیم؟…
  • چگونه می‌توان [داروها] را به بهترین شکل در یک مورد معمولی یا پیش‌پاافتاده پنهان کرد، مانند آب‌نبات، سیگار، لیکور، شراب، قهوه، چای، آبجو، آدامس، آب، داروهای رایج، نوشابه، خمیردندان؟…
  • آیا می‌توانیم… فرمول‌های پیچیده را از دانشمندان، مهندسان و غیره، در صورت عدم تمایل، استخراج کنیم؟ آیا می‌توانیم جزئیات سنگرهای توپخانه، میادین فرود، کارخانه‌ها، معادن را استخراج کنیم؟… آیا می‌توانیم آن‌ها را وادار به کشیدن نقشه‌ها، طرح‌ها و نقشه‌های دقیق کنیم؟
  • آیا هیچ‌کدام از این کارها در شرایط میدانی و در فضای زمانی بسیار کوتاهی قابل انجام است؟

این یادداشت نتیجه می‌گرفت که: «تیم پرنده آبی از نتایج تا به امروز کار خود کاملاً راضی نیست، اما معتقد است با ادامه کار و مطالعه، نتایج قابل توجهی به دست خواهد آمد. مشکل عمومی پرنده آبی این است که برخیزد و تحقیقات (عملی ــ نه تئوری) را در این جهت به انجام برساند».

سه نفر از اولین افسران سیا که دالس برای نظارت بر پرنده آبی مأمور کرد، بخشی از هسته درونی آژانس بودند: جیمز جیزس انگلتون James Jesus Angleton، رئیس ستاد ضد اطلاعات؛ فرانک ویسنر Frank Wisner، که به زودی معاون مدیر در امور برنامه‌ریزی شد؛ و ریچارد هلمز Richard Helms، که بیست سال بعد به مقام اول یعنی مدیر اطلاعات مرکزی رسید. همه آن‌ها فوق‌العاده فعال و سرشار از ایده بودند. با این حال، آن‌ها متوجه شدند که فاقد پیش‌زمینه علمی برای پاسخ به سوالات چند لایه‌ای هستند که می‌پرسیدند.

آلن دالس و افسران ارشد او موافقت کردند که پرنده آبی BlueBird نیاز دارد که «برخیزد». سپس آن‌ها یک گام فراتر رفتند. آن‌ها تصمیم گرفتند که پرنده آبی BlueBird به تزریقی از تخصص و چشم‌انداز از خارج از سیا نیاز دارد. دالس و هلمز به دنبال استخدام یک شیمی‌دان خلاق با انگیزه‌ای برای دنبال کردن دانش ممنوعه، شخصیتی به اندازه کافی پولادین برای هدایت آزمایش‌هایی که ممکن است وجدان سایر دانشمندان را به چالش بکشد و تمایلی به نادیده گرفتن ظرایف قانونی در خدمت امنیت ملی بودند. این فرد اولین کسی خواهد بود که دولت ایالات متحده تا به حال استخدام کرده تا راه‌هایی برای کنترل ذهن انسان بیابد.

پایان فصل سوم 

فصل های قبلی را در اینجا مطالعه کنید: