سم‌ساز اعظم : فصل اول: به چالش بیشتری نیاز داشتم

سم‌ساز اعظم : سیدنی گاتلیب و جست‌وجوی سیا  CIAبرای کنترل ذهن

نویسنده، استیون کینزر

فصل اول: به چالش بیشتری نیاز داشتم

سال‌ها سرگردانی در سرزمین‌های دوردست، بی‌آن‌که بدانی پشت پیچ بعدی چه کسی یا چه چیزی در انتظار توست! چنین چشم‌اندازی می‌تواند هر روح ماجراجویی را به هیجان آورد. در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، کمتر روح آمریکایی‌ای به اندازه سیدنی گاتلیب Sidney Gottlieb ناآرام بود. او تمام دوران حرفه‌ای خود را در اعماق دنیای پنهان واشنگتن گذراند. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کاری انجام می‌دهد، اما به نظر می‌رسید بازنشستگی رضایت‌بخشی نصیبش شده است.

برای یک مرد معمولی‌ شاید گذران پایان سال‌های عمرش به استراحت، مرور خاطره‌ایش و  یا بازی با نوه‌هایش بسیار خوشحال کننده تر می بود، اما گاتلیب شبیه مسافری با روحی جستجوگرِ و سرگردان در دنیای درون بود و با تصویر کلیشه‌ایِ یک کارمند عادی  دولت هیچ شباهتی نداشت. او در کلبه‌ای جنگلی و سازگار با محیط‌زیست زندگی می‌کرد، او مراقبه «مدیتیشن» می‌کرد، شعر می‌نوشت و بز پرورش می‌داد.

گاتلیب تنها پنجاه‌وچهار سال داشت که بازنشسته شد. دوران کاری‌اش به‌خوبی پایان یافت، با مراسمی که در آن مدال خدمت برجسته به او اعطا شد. اندکی بعد، او و همسرش خانه‌شان و تقریباً تمام دارایی‌هایشان را فروختند. در پاییز ۱۹۷۳ راهی سفری شدند در جستجوی ماجراجویی انسان‌دوستانه و تحقق آرزوهای معنوی. برنامه‌شان به‌طرزی شگفت‌انگیز مبهم بود: تصمیم گرفتند سوار یک کشتی باری در سن‌فرانسیسکو شوند و به هر جا که آن کشتی می‌رود، بروند. آن‌ها علاقه‌ای به گردشگری معمولی یا تماشای جاذبه‌ها نداشتند. گاتلیب‌ها می‌خواستند سال‌های پایانی عمرشان را صرف خدمت به نیازمندترین مردم جهان کنند.

اولین مقصدشان استرالیا بود. پس از مدتی، سفرشان را ادامه دادند. یک سال سرگردانی آن‌ها را به هند رساند. در آنجا از بیمارستانی شنیدند که بیماران جذامی را درمان می‌کرد و به آنجا رفتند تا داوطلبانه کمک کنند. در میان بیماران زندگی کردند و مراقبت از طردشدگان جامعه را پذیرفتند. سپس، در یک روز تابستانی سال ۱۹۷۵، پیامی از واشنگتن دنیای گاتلیب را در هم شکست. کسی فهمیده بود او کیست. سنای ایالات متحده می‌خواست از او بازجویی کند.

در طول دو دهه فعالیت در سازمان اطلاعات مرکزی (CIA)، گاتلیب هدایت منسجم‌ترین جست‌وجوی تاریخ برای یافتن روش‌های کنترل ذهن را بر عهده داشت. او همچنین سم‌ساز اصلی سیا بود. کارهایش در پوششی از محرمانگی چنان کامل پنهان شده بود که عملاً او را نامرئی کرده بود. اکنون اما به کشور فراخوانده شده بود. از او انتظار می‌رفت درباره اعمالش توضیح دهد و شاید حتی در انظار عمومی ظاهر شود. هرگز نمی‌توانست چنین چرخش سرنوشتی را تصور کند.

اندکی پس از ورود گاتلیب به واشنگتن، دوستانش به او گفتند که به وکیل نیاز دارد. یکی از آن‌ها تری لنزنر Terry Lenzner  را پیشنهاد کرد که در کمیته واترگیت سنا کار کرده بود. گاتلیب با او تماس گرفت. پس از دیدارشان، لنزنر نوشت:
«با خودِ دکتر مرگ روبه‌رو شدم.»

سال‌ها گاتلیب بر آزمایش‌های پزشکی و پروژه‌های «بازجویی ویژه» نظارت داشت، پروژه‌هایی که در آن صدها نفر تحت شکنجه قرار گرفتند و بسیاری از ذهن‌ها برای همیشه فروپاشیدند. هیچ‌کس با چنین جاه‌طلبی یا اشتیاقی بیشتر وارد این نوع کار نشده بود. گاتلیب همه این‌ها را به نام علم و میهن‌پرستی توجیه می‌کرد، تا آن‌که در سالهای پایان عمر، وجدانش سرانجام بیدار شد.

در سال‌های پس از بازگشت ناخواسته گاتلیب به واشنگتن، بخش‌هایی از اطلاعات مربوط به کارهایش به‌تدریج آشکار شد. او در دو دوره جلسات استماع در مجلس سنا شهادت داد. بعدها نیز مجبور شد در برابر شکایت‌هایی که از سوی افرادی که گمان می‌کردند از قربانیان او بوده‌اند مطرح شده بود، از خود دفاع کند. او تقریباً هیچ چیز فاش نکرد، جز این‌که پیش از ترک سیا CIA تمام اسناد مربوط به کارهایش را نابود کرده بود. هرگز به جرمی محکوم نشد. مراسم خاکسپاری‌اش در سال ۱۹۹۹ خصوصی برگزار شد.

درباره گاتلیب پیش از مرگ او به اندازه کافی مطالبی ارائه شده بود که نویسندگان آگهی‌های ترحیم در مورد او را وسوسه کند. نیویورک تایمز آگهی درگذشت او را با عنوانی محتاطانه منتشر کرد:
«سیدنی گاتلیب، ۸۰ ساله، درگذشت؛ کسی که LSD را وارد سیا CIA کرد.»
این روزنامه او را «نوعی نابغه» توصیف کرد که در حالی‌که در زندگی شخصی‌اش در جستجوی معنا و ایمان بود، برای کشورش مرزهای ذهن انسان را کاوش می‌کرد و افزود که او دو دهه به‌عنوان دانشمند ارشد بر برخی از تاریک‌ترین اسرار سیا نظارت داشت. لس‌آنجلس تایمز نوشت:
«جیمز باند Q داشت؛ اشاره به Q رئیس بخش تحقیق و توسعه سازمان MI6 در دنیای جیمز باند است جادوگری که ابزارهای شگفت‌انگیز در اختیار ۰۰۷ می‌گذاشت. سیا CIA سیدنی گاتلیب را داشت.»

برخی دیگر تندتر نوشتند. وب‌سایت Counterpunch تیتر زد:
«قاچاقچی، قاتل و دلال: سم‌ساز رسمی آمریکا مرد.»
نویسنده‌ای دیگر نتیجه گرفت که گاتلیب «در کنار چهره‌های دوگانه قرن بیستم آمریکا جای می‌گیرد، چه زمانی که در تپه‌های سرسبز ویرجینیا زندگی ساده‌ای داشت، چه زمانی که با جلسات آزمایشی شکنجه، امنیت ملی را حفظ می‌کرد.» او همچنان به این باور وفادار ماند که «کاوش عقلانی و نظم تولیدی در نهایت به خیر منتهی می‌شود.»

در بریتانیا، جایی که آگهی‌های ترحیم معمولاً بی‌پرده‌تر هستند، لحن بسیار تند بود. گاردین او را چنین معرفی کرد«همان چیزی که از یک دانشمند دیوانه در داستان‌های عامه‌پسند درباره سیا CIA تصور می‌کنی، با این تفاوت که او یک فرد واقعی بود». ایندیپندنت نوشت که او «اثبات زنده‌ای برای نظریه‌پردازان توطئه است که هیچ کار شرورانه، بیهوده یا حتی دیوانه‌واری نیست که سازمان‌های اطلاعاتی بی‌پاسخ‌گو برای پیشبرد جنگ‌های پنهان خود انجام ندهند.»

روزنامه تایمز حتی تصویر روشن‌تری ارائه داد:
وقتی چرچیل Winston Churchill از جهانی سخن می‌گفت که «با نورهای تاریکِ علم منحرف، تیره‌تر شده است»، منظور او آزمایش‌های هولناک و غیرانسانی پزشکان نازی بود. اما این سخن می‌توانست به همان اندازه درباره فعالیت‌های سیدنی گاتلیب نیز صدق کند… در واقع، آنچه گاتلیب و همکارانش انجام دادند، تنها از نظر درجه با اعمالی متفاوت بود که برخی دانشمندان نازی را در نورنبرگ به دار آویخت… مواد مخدر تنها ابزار او نبود. او در طرح‌های ترور نیز دخیل بود، طرح‌هایی که امروز بیشتر به نمایش‌نامه‌های انتقام‌جویانه شباهت دارند.

پس از موج توجهی که با مرگش ایجاد شد، گاتلیب دوباره به فراموشی سپرده شد. برخی مطالعات تاریخی نام او را ذکر کرده‌اند. در یکی از آن‌ها آمده است که او برای برخی به‌عنوان «جادوگر تاریک» شناخته می‌شد، کسی که در مخوف‌ترین بخش‌های سیا فعالیت می‌کرد. با پای معیوبش، شاید بیش از حد آسان بود که او را ترکیبی از یک شرور فیلم‌های جیمز باند و دکتر استرنج‌لاو تصور کنند، دانشمندی که می‌خواست همواره جلوتر برود، بی‌آن‌که نگران پیامدهای اخلاقی باشد.

در کتابی با عنوان «بدترین‌های جهان»، او «دیوانه‌ترین دانشمند دیوانه» نامیده شده است. نویسنده با نوعی تحسین تلخ می‌نویسد که او «آن‌قدر باهوش بود که برای سازمانی کار کند که نه‌تنها به او اجازه می‌داد افراد را مسموم و حتی به قتل برساند، بلکه از او در برابر پیامدهایی که هر فرد ضد اجتماعی دیگری با آن روبه‌رو می‌شد نیز محافظت می‌کرد.»

نام گاتلیب Sidney Gottlieb همچنین به‌طور گذرا در دو رمان مدرن آمریکایی نیز ظاهر می‌شود. رمان «انجیل مقدس زهر آلود» The Poisonwood Bible اثر Barbara Kingsolver که تصویری از زندگی در کنگو ارائه می‌دهد، به نقش او در طرح سیا CIA برای ترور نخست‌وزیر پاتریس لومومبا Patrice Lumumba اشاره می‌کند. او می‌نویسد: «دانشمندی به نام دکتر گاتلیب را استخدام کردند تا زهری بسازد که بیماری‌ای چنان هولناک ایجاد کند که اگر لومومبا را فوراً نکشد، دست‌کم چنان او را از ریخت بیندازد که دیگر نتواند رهبری مردم را بر عهده بگیرد.»

یکی از شخصیت‌های رمان «شبح فاحشه» Harlot’s Ghost، نوشته Norman Mailer، که روایتی تب‌آلود از تاریخ عملیات پنهانی آمریکا است، نامه‌ای از یک مأمور خیالی سیا پیدا می‌کند که با شور و هیجان از گاتلیب سخن می‌گوید و او را چنین توصیف می‌کند: «در مقیاسی کیهانی می‌اندیشد و به همه چیز علاقه‌مند است.»

در دهه ۱۹۶۰، گاتلیب به ریاست بخش خدمات فنی سیا رسید—بخشی که ابزارهای مورد استفاده مأموران را می‌ساخت. او کارگاه فعالی در واشینگتن اداره می‌کرد و هدایت صدها دانشمند و تکنسین را در سراسر جهان بر عهده داشت. آن‌ها مجموعه‌ای حیرت‌انگیز از ابزارهای جاسوسی ساختند، از هواپیمای لاستیکی گرفته تا کیت فراری که در قالب شیاف پنهان شده بود. گاتلیب و تیمش ابزارهای لازم را برای مأموران سیا در اتحاد شوروی و ده‌ها کشور دیگر فراهم می‌کردند.

یکی از جانشینان او نوشت:
«تحت رهبری گاتلیب، این بخش توانایی‌های فنی‌ای ایجاد کرد که برای تقریباً تمام عملیات‌های مخفی مهم آمریکا در یک‌سوم پایانی قرن بیستم حیاتی بود. با این حال، صرف‌نظر از خدمات عمومی و فعالیت‌های خیریه او، نامش همیشه با برنامه ده‌ساله MK-ULTRA و مفاهیمی مانند مواد مخدر، LSD، ترور و کنترل ذهن گره خورده باقی خواهد ماند.»


تقریباً هر روز در بیست سال نخست زندگی‌اش، سیدنی گاتلیب از کنار ورودی فرعی دبیرستان جیمز مونرو در برانکس عبور می‌کرد. گریزی از آن نداشت. این مدرسه عظیم درست در آن سوی خیابان خانه آجری ردیفی قرار داشت که او و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند. هر بار که از خانه بیرون می‌آمد، آن عبارت هشداردهنده را می‌دید که بر پیشانی سنگی مثلثی‌شکل بالای ورودی فرعی حک شده بود. این جمله از ویلیام پیت، سیاستمدار بریتانیایی، بود:

«هرجا قانون پایان یابد، استبداد آغاز می‌شود.»

بسیاری از کسانی که در آن حوالی زندگی می‌کردند، این حقیقت را عمیقاً احساس می‌کردند. آن محله محل زندگی مجموعه‌ای درهم از مهاجران بود که بیشترشان یهودیانی بودند که برای رهایی از ستم به آمریکا آمده بودند. فنی Fanny و لوئیس گاتلیب Louis Gottlieb نمونه‌ای معمولی از این گروه بودند. آن‌ها یهودیان ارتدوکس با ریشه مجارستانی بودند که در اوایل قرن بیستم اروپای مرکزی را ترک کرده بودند.

در نیویورک، لوئیس گاتلیب در صنعت پوشاک مشغول به کار شد، یک کارگاه تولیدی کوچک راه انداخت و آن‌قدر درآمد داشت که نیمی از یک خانه دوخانواری در شماره ۱۳۳۳ خیابان بویتون را اجاره کند. سیدنی، کوچک‌ترین فرزند از چهار فرزند خانواده، در ۳ اوت ۱۹۱۸ به دنیا آمد. او در جامعه‌ای پرجنب‌وجوش رشد کرد. خیابان اصلی و پررفت‌وآمد وست‌چستر تنها دو بلوک فاصله داشت و آن زمان همان‌قدر پرهیاهو بود که امروز هست. بسیاری از همکلاسی‌های سیدنی شبیه او بودند: بچه‌های باهوشی از خانواده‌های مذهبی یهودی که هنوز فاصله چندانی از تجربه مهاجرت نداشتند، اما فرصت‌هایی را که آمریکا پیش رویشان می‌گذاشت درک می‌کردند و مشتاق بهره‌برداری از آن بودند. مانند بیشتر آن‌ها، او عبری آموخت، مراسم بار میتصوا Bar Mitzvah برگزار کرد و سخت درس خواند.(بار میتصوا یک مراسم مهم در دین یهود است که نشان‌دهنده رسیدن پسر یهودی به سن مسئولیت دینی است)

با این حال، سیدنی جوان از دو جهت مهم با دوستانش تفاوت داشت. نخست این‌که او با پاهای بدشکل به دنیا آمده بود. به گفته یکی از بستگان، مادرش وقتی برای نخستین بار آن‌ها را دید، فریاد کشید. در بیشتر دوران کودکی قادر به راه رفتن نبود و مادرش او را همه‌جا حمل می‌کرد. درآمد کارگاه خانوادگی آن‌قدر بود که هزینه سه عمل جراحی را تأمین کند. این جراحی‌ها تا حدی موفق بودند. در دوازده‌سالگی، او برای نخستین بار بدون بریس Brace (آتل) راه رفت. دیگر هرگز به آن نیاز پیدا نکرد، اما این تجربه تا پایان عمر برایش لنگی به جا گذاشت.

دومین مشکلی که سیدنی با آن روبه‌رو بود، لکنت زبان بود. این مشکل شاید تا حدی واکنشی به همکلاسی‌هایی بود که بنا به یک روایت، او را به‌طرز «بی‌رحمانه‌ای» به خاطر ناتوانی‌اش آزار می‌دادند. در سال‌های دبیرستان، این جوان طرد شده بود، از نظر جسمی آسیب دیده بود و نه می‌توانست به‌درستی راه برود و نه روان صحبت کند. چنین محدودیت‌هایی می‌توانست هر نوجوانی را به انزوا یا خودترحمی بکشاند، اما سیدنی با اراده‌ای محکم‌تر ظاهر شد و مصمم شد که موفق شود.

پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان جیمز مونرو در سال ۱۹۳۶، سیدنی، مانند بسیاری از فرزندان بلندپرواز مهاجران در نیویورک، در کالج شهر به نام City College ثبت‌نام کرد؛ جایی که به دلیل آموزش عالی رایگانش به «هاروارد طبقه کارگر» معروف بود. او زبان آلمانی پیشرفته خواند و در ریاضیات، فیزیک و شیمی نمرات عالی کسب کرد. همچنین دو درس در زمینه سخنرانی عمومی گذراند که ظاهراً برای کمک به غلبه بر لکنتش بود: «بیان و مبانی گفتار» و «فن خطابه». او یک درس موسیقی نیز گذراند،آغازی برای علاقه‌ای مادام‌العمر به رقص‌های محلی، که آن را به‌عنوان سرگرمی دنبال می‌کرد، با وجود اینکه و شاید هم به دلیل اینکه با پاهای بد شکل به دنیا آمده بود.

سیتی کالج در رشته زیست‌شناسی کشاورزی، زمینه‌ای که سیدنی به آن علاقه داشت، دوره‌ای ارائه نمی‌داد. بنابراین تصمیم گرفت به دانشگاهی منتقل شود که این رشته را به‌طور جدی تدریس می‌کرد. دانشگاه ویسکانسین برنامه‌ای معتبر داشت و او برای کسب اطلاعات نامه نوشت. پاسخی کوتاه اما صمیمانه دریافت کرد که با این جمله پایان می‌یافت: «خوشحال خواهم شد هر کمکی که از دستم برمی‌آید انجام دهم.» این نامه را آیرابالدون، معاون دانشکده کشاورزی، امضا کرده بود. این نامه، مورخ ۲۴ فوریه ۱۹۳۷، آغاز رابطه‌ای بود که بعدها تاریخ پنهان را شکل داد.

برای گذراندن دروس تخصصی لازم جهت پذیرش در دانشگاه ویسکانسین، گاتلیب در کالج پلی‌تکنیک آرکانزاس که اکنون دانشگاه Arkansas Tech نام دارد ثبت‌نام کرد. شهر کوچک راسل‌ویل هیچ شباهتی به خیابان‌های شلوغ برانکس نداشت و دانشگاه جدیدش نیز از شدت رقابت سیتی کالج بی‌بهره بود، اما او توانست دروسی را که می‌خواست بگذراند: گیاه‌شناسی عمومی، شیمی آلی، حفاظت خاک، اصول جنگلداری و مبانی دامداری. او در گروه کر نیز آواز می‌خواند. در سالنامه دانشگاه از او به‌عنوان «یک یانکی که جنوبی‌ها را راضی می‌کند» یاد شده بود. به گفته یک ستون‌نویس شایعات دانشگاهی، او با دانشجویی به نام لِرا ون هارمون رفت‌وآمد داشت. نویسنده نوشته بود: «به نظر می‌رسد رابطه خوبی بین هارمون و گاتلیب شکل گرفته—اما صبر کن، نیویورک خیلی دور است، هارمون!» گاتلیب از همان زمان در حال عبور از مرزهای تجربه خود بود.

او در میانه سال تحصیلی در نامه‌ای به آیرابالدون نوشت:
«تا اینجا بدون زحمت زیاد، معدل A را حفظ کرده‌ام و بنابراین آماده‌ام خیلی بیشتر تلاش کنم.»

موفقیت گاتلیب در آرکانزاس، جایزه‌ای را که به‌دنبالش بود برایش به ارمغان آورد: پذیرش در دانشگاه ویسکانسین. بالدوین از او استقبال کرد، استاد راهنمایش شد و او را در دو سال موفق تحصیلی هدایت کرد. او در رشته شیمی تحصیل کرد. تحت تأثیر شرایطی که در کارگاه‌های پوشاک نیویورک از جمله کارگاه پدرش دیده بود، به شاخه دانشگاهی «اتحادیه جوانان سوسیالیست» پیوست. پایان‌نامه کارشناسی‌اش با عنوان «مطالعاتی درباره اسید اسکوربیک در لوبیای چشم‌بلبلی» بود. در سال ۱۹۴۰ با درجه عالی فارغ‌التحصیل شد. بالدوین توصیه‌نامه‌ای درخشان برای او نوشت و ضمن اشاره به «لکنت خفیفش»، از هوش و شخصیت او تمجید کرد.

او نوشت:
«آقای گاتلیب جوانی یهودی در سطحی بسیار بالا است. او به‌راحتی خود را با شرایط اینجا وفق داده و به‌گمانم در میان همکلاسی‌هایش محبوب و محترم است. ذهنی درخشان دارد، کاملاً صادق و قابل اعتماد است و شخصیتی متواضع و بی‌ادعا دارد.»

دستاوردهای تحصیلی گاتلیب و توصیه بالدوین، راه او را برای ورود به دوره تحصیلات تکمیلی در مؤسسه فناوری کالیفرنیا هموار کرد. او سه سال در آنجا تحصیل کرد و در ۱۱ ژوئن ۱۹۴۳ دکترای بیوشیمی گرفت. در این سال‌ها، زندگی‌اش در دو جهت مهم تغییر کرد.

نخست، با زنی آشنا شد که کاملاً با هر کسی که در برانکس می‌شناخت متفاوت بود. مارگارت مور Margaret Moore، دختر یک کشیش پروتستان بود. او در هند متولد و بزرگ شده بود، جایی که پدرش به تبلیغ مسیحیت می‌پرداخت، اما از همان کودکی در برابر این تفکر شورش کرده بود. زمانی که گاتلیب با او آشنا شد، او در مدرسه برودوکس Broadoaks در پاسادینا Pasadena, وابسته به کالج ویتیرWhittier College در رشته آموزش پیش‌دبستانی تحصیل می‌کرد، جایی که نظریات آموزشی مترقی ماریا مونته‌سوری Maria Montessor و دیگر نوآوران تدریس می‌شد. این دو در ظاهر اشتراک زیادی نداشتند و حتی می‌شد آن‌ها را کاملاً متضاد دانست. اما هر دو نوعی ناآرامی معنوی مشترک داشتند. گاتلیب از یهودیتی که در کودکی آموخته بود فاصله گرفته بود و مارگارت نیز پدرش را با پرسش‌های تند درباره مسیحیت به چالش می‌کشید. هر دو در جستجوی درکی از زندگی بودند که فراتر از آن چیزی باشد که دین سنتی ارائه می‌دهد. در سال ۱۹۴۲، در حالی که جنگ جهانی دوم در جریان بود، تصمیم گرفتند این جستجوی معنوی را با هم ادامه دهند.

مارگارت در یادداشتی کوتاه به والدینش نوشت:
«دانشجویان تحصیلات تکمیلی قرار نبود ازدواج کنند، اما ما این کار را کردیم.»

مراسم ازدواجشان نیز نشانه‌ای از بی‌اعتنایی آن‌ها به سنت‌ها بود: یک مراسم ساده مدنی، بدون مهمان و تشریفات.
او نوشت:
«ازدواج بین دو نفر است، نه یک جمعیت.»

بعداً افزود:
«خانواده سیدنی می‌خواهند یک مراسم یهودی هم داشته باشیم، که این کار را خواهیم کرد، پس بالاخره یک عروسی مفصل هم خواهیم داشت.»

والدین عروس که به روحیه مستقل او عادت داشتند، با خوشحالی این ازدواج را پذیرفتند. مادرش پس از شنیدن خبر، در نامه‌ای به بستگان نوشت:
«وقتی تلگرام ۱۷ سپتامبر را دریافت کردیم که خبر می‌داد مارگارت ما در ۱۶ سپتامبر در پاسادینا با سیدنی گاتلیب ازدواج کرده، خیلی هیجان‌زده شدیم. اگر قرار است او تدریس کند و او برای دولت کار کند، قطعاً با همکاری یکدیگر می‌توانند غذای بهتری تهیه کنند. در این دوران، چه‌قدر برنامه‌ها تغییر کرده‌اند! و اگر آن‌ها یکدیگر را دارند، واقعاً در این دنیای پر از اندوه خوشبخت‌اند.»

رویداد مهم دیگری که در سال‌های حضور گاتلیب در کالیفرنیا نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری شخصیت او داشت، رد شدنش از سوی نظام وظیفه (Selective Service System) بود. او در میانه دوره تحصیلات تکمیلی‌اش بود که حمله ژاپن به پرل هاربر، ایالات متحده را وارد جنگ جهانی دوم کرد. بسیاری از دانشجویان تحصیل را رها کردند و داوطلب خدمت نظامی شدند، اما گاتلیب تا زمان دریافت دکترایش در سال ۱۹۴۳ در مؤسسه فناوری کالیفرنیا باقی ماند. سپس برای پیوستن به ارتش اقدام کرد، چرا که خود را قانع کرده بود که لنگی پایش مانع خدمت او نخواهد شد. اما وقتی ارتش او را رد کرد، به‌شدت درهم شکست.

او بعدها گفت:
«می‌خواستم سهم خودم را در تلاش جنگی ادا کنم. احساس می‌کردم وظیفه دارم خدمت کنم، اما نتوانستم کسی را قانع کنم که این نقص جسمی مانع عملکردم نخواهد شد.»

وقتی از فرصت پوشیدن لباس نظامی محروم شد، گاتلیب تصمیم گرفت راه دیگری برای خدمت پیدا کند. در پاییز ۱۹۴۳، او و مارگارت به تاکوما پارک Takoma Park، در ایالت مریلند Maryland حومه‌ای در نزدیکی واشنگتن نقل مکان کردند. او شغلی در وزارت کشاورزی پیدا کرد و به تحقیق درباره ساختار شیمیایی خاک‌های آلی پرداخت. بعدها به سازمان غذا و دارو (FDA) منتقل شد، جایی که روش‌هایی برای اندازه‌گیری وجود داروها در بدن انسان توسعه داد. او آن‌قدر شناخته شد که به‌عنوان کارشناس در چندین پرونده قضایی شهادت دهد.

او بعدها به یاد آورد:
«از دوران کارم در FDA لذت می‌بردم، اما کارها به‌تدریج تکراری و گاهی کاملاً یکنواخت شده بود. به چالش بیشتری نیاز داشتم.»

او به‌طور فعال به‌دنبال این چالش رفت. در سال ۱۹۴۸، شغل جدیدی در شورای ملی تحقیقات (National Research Council) پیدا کرد، که بخشی از آکادمی‌های ملی علوم، مهندسی و پزشکی بود، نهادی غیرانتفاعی. در آنجا به مطالعه بیماری‌های گیاهی و قارچ‌کش‌ها پرداخت و همچنین، به گفته خودش، «با برخی کارهای جالب در زمینه آلکالوئیدهای ارگوت به‌عنوان تنگ‌کننده عروق و مواد توهم‌زا آشنا شد.» اندکی بعد، دوباره شغلش را تغییر داد و به‌عنوان پژوهشگر در دانشگاه مریلند مشغول به کار شد و به مطالعه متابولیسم قارچ‌ها پرداخت.

مارگارت سال‌ها بعد نوشت:
«در آن زمان، ما یک کلبه بسیار قدیمی و ابتدایی در نزدیکی وین، ویرجینیا پیدا کرده بودیم. این کلبه نه برق داشت، نه آب و نه هیچ‌کدام از آن امکانات لوکس، اما زیر سه درخت بلوط بسیار باشکوه قرار داشت، و وقتی آن را دیدم، گفتم: “این خانه من خواهد بود.” سید ( توجه کنید که همسرش او را سید که مخفف سیدنی است می نامد) که در نیویورک بزرگ شده بود، فکر می‌کرد من دیوانه‌ام، اما او را قانع کردم که می‌دانم چگونه می‌توان این‌گونه زندگی کرد و این کار ممکن است. بنابراین از همه دوستانمان پول قرض گرفتیم تا پیش‌پرداخت آن را بدهیم و با دو فرزند و اندک دارایی‌مان به آنجا نقل مکان کردیم.»

یکی از بستگان که در آن دوران چهار روزی را با این خانواده جوان گذرانده بود، در نامه‌ای به والدینش با شور و شوق از زندگی آن‌ها نوشت:
«وضعیت زندگی مارگارت بسیار غیرمعمول و جالب است ۱۵ هکتار جنگل کاج در ویرجینیا با یک کلبه چوبی کوچک در میان آن، حدود ۲۰ مایل دورتر از واشینگتن دی‌سی. سید مرد فوق‌العاده‌ای است، سرشار از انرژی، ابتکار و هوش، و یک میزبان کامل، بدون حتی یک لحظه خسته‌کننده. او به‌تازگی شغلی در دانشگاه مریلند به‌عنوان شیمی‌دان پژوهشی گرفته و رئیس خودش است و آزمایشگاه خودش را دارد، با مأموریتی ویژه برای حل یک مسئله مربوط به چوب برای نیروی دریایی. پنی (۴ ساله) و ریچل (۱ ساله) کودکانی زیبا و فرشته‌خو هستند. آن‌ها گروهی جالب از دوستان دارند و آینده‌شان روشن به نظر می‌رسد. مارگارت بسیار طبیعی به نظر می‌رسید و آشکارا خوشحال بود. او به همان اندازه سید به زندگی روستایی علاقه دارد، بنابراین هیچ‌کس نباید حتی ذره‌ای برای او احساس دلسوزی کند، بلکه باید خوشحال باشد.»

گاتلیب‌ها صاحب دو فرزند دیگر نیز شدند، هر دو پسر. مارگارت در نامه‌ای به مادرش نوشت:
«اسم‌های خوب زیادی هست که نمی‌توانیم انتخاب کنیم، چون خانواده سید یهودی هستند و اگر اسمی مثل جان یا مری انتخاب کنیم، ناراحت می‌شوند.»
نام پسرها را پیتر و استیون گذاشتند. گاتلیب به‌خوبی در زندگی خانوادگی جا افتاده بود.

مارگارت زمانی که مشغول شیردادن به یکی از نوزادانش بود نوشت:
«سید بیشتر از هر زمان دیگری کمک می‌کند و فوق‌العاده است. احساس عذاب وجدان می‌کنم که می‌خوابم، در حالی که او باید بزها را بدوشد.»

با وجود این زندگی خانوادگی رضایت‌بخش، گاتلیب احساس نارضایتی می‌کرد. مسیر روشنی برای خروج از سطح متوسط تحقیقاتش در زمینه داروسازی و مواد شیمیایی کشاورزی نداشت. استاد راهنمایش از دانشگاه ویسکانسین، آیرابالدون، در زمان جنگ دیگر شاگردانش را به کارهای هیجان‌انگیز هدایت کرده بود، اما گاتلیب آن زمان هنوز بسیار جوان بود. همه چیز نشان می‌داد که او در مسیر تبدیل شدن به یک دانشمند دولتی قرار دارد. همین‌طور هم شد، گرچه هرگز نمی‌توانست تصور کند که چه نوع علم عجیب و خیال‌انگیزی در انتظار اوست.

پایان فصل اول

مقدمه و معرفی کتاب را در اینجا ملاحظه کنید .