کالبدشکافی «اکوسیستم جنگ» و مفهوم «جنگطلبان شرمگین»*
تحلیل ساختاری گذار مدنی در برابر استراتژی فروپاشی و مداخله خارجی
بازتعریف مفهوم جنگ در عصر رسانه و روانشناسی سیاسی
در ادبیات کلاسیک علوم سیاسی و استراتژیهای نظامی، جنگ غالباً با مظاهر مادی آن یعنی تانکها، موشکها، لجستیک نظامی و تبادل آتش عریان تعریف میشود. اما واقعیت ژئوپلیتیک معاصر آشکار میسازد که عملیات نظامی، تنها پرده آخر از یک فرآیند طولانی، پیچیده و چندلایه است. جنگ پیش از آنکه در میدانهای نبرد آغاز شود، در ذهن، روان، رسانهها، اتاقهای فکر و ساختارهای مالی بازتولید و نهادینه میشود.
برای درک این پیچیدگی، وامگیری از مفهوم زیستشناسی «اکوسیستم» (بومسامانه) ضروری است. اکوسیستم در تعاریف طبیعی خود، به مجموعهای از موجودات زنده و نیروهای محیطی اطلاق میشود که در یک فضای مشترک زیست کرده و بر سرنوشت و بقای یکدیگر تأثیر متقابل میگذارند. در حوزه امر سیاسی نیز ما با یک «اکوسیستم جنگ» مواجهیم؛ بومسامانهای مرکب از رسانهها، نهادهای مالی بینالمللی، جریانهای سیاسی اپوزیسیون، کنشگران حقوق بشر و الیگارشیهای داخلی که آگاهانه یا ناآگاهانه، هیزمبیار آتشِ ویرانی یک پهنه ملی میشوند.
پرسش بنیادین این است: چگونه بخشی از یک جامعه به نقطهای از استیصال و انسداد ذهنی میرسد که به جنگ یعنی مظهر نابودی زیرساختها و سرمایههای انسانی در خانه و کاشانه خود، امید میبندد و آن را به عنوان «راه رهایی» تمنّا میکند؟ پاسخ به این پرسش در گرو تبیین موشکافانه روند عادیسازی جنگ و شناسایی کارگزاران پنهان آن، یعنی «جنگطلبان شرمگین» است.
۱. تبارشناسی اکوسیستم جنگ: از تحریمهای هوشمند تا عادیسازی روانشناختی
شکلگیری آمادگی اجتماعی برای پذیرش فاجعهای چون جنگ، اتفاقی ساده یا دفعی نیست، بلکه محصول یک روند بسیار پیچیده، از پیش طراحی شده و تدریجی است. این اکوسیستم ابزارها و گفتمانهای خاص خود را دارد:
الف) تحریم اقتصادی به عنوان سلاح کشتار جمعی پنهان
یکی از حیاتیترین عناصر ساختاری این اکوسیستم، مهندسی شرایطی است که جامعه را به بالاترین حد از خستگی و درماندگی مادی برساند. در این چارچوب، تحریمهای اقتصادی نقش کاتالیزور اصلی را ایفا میکنند. این سیاست ویرانگر که سالها تحت عناوین فریبندهای چون «تحریمهای هوشمند» یا «فشار هدفمند» توسط دولتهای غربی و پیادهنظام رسانهای آنها تبلیغ میشد، هدف اصلیاش نه تغییر رفتار حکومت، بلکه متلاشی کردن معیشت طبقه متوسط و زحمتکشان و فرودستان، انهدام ساختار دارویی و بهداشتی، و بازی با نرخ دلار برای ایجاد بحرانهای زیستی است.
نکته تکاندهنده این است که دفاع از این تروریسم اقتصادی تنها محدود به جریانهای راست افراطی یا سلطنتطلب نبود؛ بلکه طیف وسیعی از نیروها، از برخی اصلاحطلبان ستادنشین تا بخشی از نیروهای چپ نما و شخصیتهای بهظاهر مستقل و یا جمهوریخواه خارج نشین، به توجیه آن پرداختند. طبق اعتراف صریح مقامات وزارت خزانهداری آمریکا، هدف تحریم رساندن جامعه به نقطه فروپاشی مادی است تا ضربه نظامی نهایی ممکن گردد؛ بنابراین، دفاع از تحریم، دوشادوش بودن با کارگزاران جنگ است. تحریم در واقع یکی از ابزارهای اصلی کلنگی کردن سرزمین ما بود که توسط برخی از مدعیان اپوزیسیون از آن به عنوان یکی از اولین گامها در مسیر گذار شناخته شده و حمایت و توصیه می شد.
ب) زرقوبرق ادبیات تکنولوژیک: توهم «حمله جراحیشده» (Surgical Strike)
از دیگر شگردهای گفتمانی اکوسیستم جنگ، استفاده از واژگان شسته_رفته و کلینیکی برای تلطیف خشونت عریان است. اصطلاح «حمله جراحیشده» یا «ضربات محدود نظامی به مراکز قدرت در تهران» نمونه بارز این دستکاری زبانی است. این ادبیات تلاش میکند به تودهها القا کند که ماشین جنگی مدرن میتواند مانند یک چاقوی جراحیِ دقیق، صرفاً غده سرطانی هسته سخت قدرت را بردارد، بدون آنکه به بدنه جامعه آسیبی برساند.
اما واقعیت سخت ژئوپلیتیک نشان میدهد که چیزی به نام جنگ جراحیشده وجود ندارد. هرگونه تعرض نظامی به قلمرو یک دولت مستقر، فوراً زنجیرهای از واکنشهای متقابل، بسیج نظامی و ورود به فاز جنگ تمامعیار و منطقهای را فعال میکند که نخستین قربانیان آن، شهروندان غیرنظامی و زیرساختهای حیاتی کشور خواهند بود. این توهم یعنی «حمله جراحیشده» (Surgical Strike) در روزهای قبل از جنگ ۱۲ روزه بارها توست تعدادی از مدیون اپوزیسیون در مصاحبه ها و سمینارهای نمایشی آنها گفته شد.
ج) توجیه خشونت تحت عنوان «هزینه اجتنابناپذیر آزادی»
در لایههای عریانتر این اکوسیستم، بهویژه در میان برخی جریانهای سلطنتطلب افراطی، استدلالهایی مطرح میشود که صراحتاً ارزش جان انسانها را منوط به ایدئولوژی آنها میکند. گزارههایی چون «اگر برای آزادی لازم باشد یک میلیون نفر از بسیجیان، حزباللهیها یا وابستگان سیستم کشته شوند، این هزینه طبیعی رهایی است» نمونه بارز فاشیسم عریانی است که خشونت ساختاری را بازتولید میکند. آنها با استناد به کارنامه سرکوب حکومت، دست به مشروعیتبخشی به یک کشتار متقابل و وسیعتر زده و هنوز هم میزنند.
۲. جنگطلبان شرمگین در برابر جنگطلبان خشمگین: کارکرد رسانهای و روشنفکرانه
در تحلیل نیروهای محرک جنگ، تفکیک میان دو تیپولوژی سیاسی حائز اهمیت است:
تیپولوژی کارگزاران جنگ در این بومسامانه را میتوان به دو جریان اصلی تفکیک کرد که هر کدام کارکرد متفاوتی دارند:
از یک سو، «جنگطلبان خشمگین و آشکار» قرار دارند که چهرههایی مانند رضا پهلوی، سازمان مجاهدین خلق و جریانهای راست افراطی غربی و اسرائیلی نمایندگان شاخص آن هستند. ادبیات این جریان کاملاً عریان، خشن و بدون رتوش است؛ آنها به طور مستقیم از دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو میخواهند که حمله نظامی به ایران را ادامه دهند. استراتژی محوری این گروه، براندازی سخت، بمباران زیرساختها و پروژه تغییر رژیم از بیرون است و شعار کلیدیشان بر این گزاره استوار است که «به ایران حمله کنید تا ما آزاد شویم».
از سوی دیگر، با «جنگطلبان شرمگین و پنهان» مواجه هستیم که کارگزاران آن عمدتاً برخی کنشگران حقوق بشر، روشنفکران دگراندیش و جریانهای مدافع ایدههای مبهمِ «گذار» هستند. این گروه بر خلاف دسته اول، از ادبیاتی ظریف، آکادمیک و متکی بر مفاهیم حقوقبشری استفاده میکنند و استدلالهای شبهواقعبینانه را به کار میگیرند. استراتژی آنها در عمل، عادیسازی مفاهیم جنگ در ذهن جامعه، بازتولید تئوریک براندازی و کمک به ایجاد نوعی «اجماع جهانی علیه ایران» است. دال مرکزی شعارهای این جریان پنهان، بر این مفاهیم استوار است که «این حکومت زبان دیگری جز زور نمیفهمد» و یا تحت عنوان «دکترین دخالت بشردوستانه (R2P)»، زمینه را برای پذیرش روانی جنگ در میان افکار عمومی مهیا میسازند.
چهرههای خشن و جنگطلب خشمگین به دلیل ماهیت ترسناک و رادیکال خود، هرگز نمیتوانند بهتنهایی تودههای عادی جامعه را با ایده ویرانی همسو کنند. اینجاست که نقش تاریخی و مخرب «جنگطلبان شرمگین» آشکار میشود. این گروه کسانی هستند که شاید مستقیماً در کنار رضا پهلوی نایستند و مدعی مخالفت با جنگ باشند، اما با زبانی روشنفکرانه، شیک و حقوقبشری، لایههای استدلال جریان جنگطلب را بازتولید میکنند.
آنها در رسانهها به صورت روزمره مانند یک سریال، گزارههایی را تکرار میکنند مانند اینکه: «این حکومت ذاتاً تغییرناپذیر است»، «تحریم ابزار موثری برای به زانو درآوردن استبداد است»، «ترور فرماندهان نظامی (مانند قاسم سلیمانی یا فرماندهان سپاه قدس در دمشق) اقدامی مثبت و در جهت تضعیف ماشین سرکوب است».
مجموعه این گفتمانسازیها، فضایی روانی و اجتماعی میسازد که در آن، بخشی از مردمِ خسته، تحت تأثیر «ادبیات درماندگی»، به نقطهای میرسند که میگویند: «بگذار بیایند بزنند، شاید راحت شویم.» این انحطاط روانی جامعه ــ که حتی در میان اعضای نزدیک خانواده های بسیاری از ما نیز رسوخ کرده ــ محصول کاتالیزوری به نام روشنفکری جنگطلبِ شرمگین است. آنها به حدی ذهن جامعه را کانالیزه میکنند که تودهها دیگر صدای تهدیدهای آشکار فاشیستی کسانی چون دونالد ترامپ و نتانیاهو را که صراحتاً از نابودی کامل و حذف تمدن و جغرافیای ایران سخن میگوید، را نمیشنوند.
۳. نقد مفهوم «دخالت بشردوستانه» و دکترین R2P در بستر ژئوپلیتیک
یکی از دالهای مرکزی گفتمان جنگطلبان شرمگین، پناه گرفتن پشت مفاهیم حقوقی بینالمللی نظیر دکترین «مسئولیت حمایت» (Responsibility to Protect – R2P) یا همان «دخالت بشردوستانه» است. کنشگرانی که خود را مدافع حقوق بشر مینامند، در دوران تحولات اجتماعی (نظیر جنبش مهسا) صراحتاً خواستار فعال شدن این دکترین در قبال ایران شدند.
اما خوانش واقعبینانه از تاریخ روابط بینالملل، ماهیت واقعی این مفهوم را آشکار میسازد. دکترین R2P در نمونه اصیل خود (مانند بحران رواندا) به این معنا بود که نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد برای توقف عملیات نسلکشی میان دو گروه قومی وارد عمل شوند، بدون آنکه ساختار سیاسی را منهدم کنند. اما هنگامی که این نسخه برای کشورهایی چون لیبی پیچیده شد، دخالت بشردوستانه عملاً به بازوی نظامی پروژه «تغییر رژیم» (Regime Change) تبدیل گشت که فرجام آن، نابودی دولت مستقر، تکهتکه شدن جغرافیا و حاکمیت جنگ سالاران داخلی بود که در نتیجه آن کشوری به دوران برده داری سقوط کرد.
وقتی در مورد ایران از دخالت بشردوستانه سخن رانده میشود، معنای عملیاتی آن چیزی جز بمباران مراکز نظامی، پدافندی، امنیتی و زیرساختی کشور نیست. فرجام چنین درخواستی، یا ورود به یک جنگ ویرانگر داخلی و منطقهای است و یا در صورت عدم پاسخگویی از طرف نیروی دفاعی کشور، اشغال نظامی کشور ماست. کسانی که مقدمات ذهنی و حقوقی این فاجعه را فراهم میکنند و سپس با تکیه بر شعار «این جنگ، جنگ ما نیست» یا «مقصر اصلی خود جمهوری اسلامی است»، مسئولیت اخلاقی آن را از سر خود باز میکنند، در واقع در حال تبرئه متجاوز خارجی و تکمیل پازل اکوسیستم جنگ هستند.
۴. دیالکتیک «دریافتِ درماندگی» در برابر قدرت واقعی جنبشهای مدنی داخلی
در تئوریهای نوین رفتار جمعی، «پرسپشن» (Perception) یا دریافت ذهنی از واقعیت، بسیار تعیینکنندهتر و قدرتمندتر از خود واقعیت مادی است. جامعهای ممکن است ابزارهای قدرتمندی برای مقاومت داشته باشد، اما اگر به او القا شود که کاملاً بیدفاع و به آخر خط رسیده است، رفتار یک شکستخورده را بروز میدهد. اکوسیستم جنگ (همسو با راست افراطی داخلی) مدام در حال بازتولید این «دریافت درماندگی» است.
خیزش «زن، زندگی، آزادی»؛ الگوی کلاسیک پیروزی مدنی
برای ابطال تئوریِ «درماندگی جامعه» و «تغییرناپذیری ذات سیستم»، بررسی جنبش مهسا یک ضرورت است. این خیزش، به عنوان یکی از موفقترین، مترقیترین و شگفتانگیزترین جنبشهای مدنی در تاریخ معاصر خاورمیانه، توانست بدون توسل به اسلحه، بدون براندازی سخت و بدون مداخله خارجی، عمیقترین نماد هویتی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی یعنی حجاب اجباری را به چالش بکشد و آن را عملاً در سطح خیابان منتفی کند.
امروز اگر مسعود پزشکیان به عنوان رئیسجمهور صراحتاً اعلام میکند که لایحههای سرکوبگرانه حجاب قابل اجرا نیست، یا اگر مراجع مذهبی و بدنه سنتی نظام از این موضع عقبنشینی کردهاند، این تغییر ناشی از یک تحول ایدئولوژیک در ذهن آنها نیست؛ بلکه ناشی از تحمیل واقعیتِ خیابان توسط جامعه مدنی است. حضور بدون حجاب زنان در دانشگاهها، سینماها، خیابانها و حتی مناسک رسمی، گویای این است که:
۱. جمهوری اسلامی علیرغم ادعاهای ایدئولوژیک خود، در برابر فشار سازمانیافته و گسترده داخلی مجبور به عقبنشینی و پذیرش مطالبات اجتماعی است.
۲. جامعه ایران توانایی خلق راهحلهای کمهزینه، تدریجی و درونزا را دارد.
وقتی این دگرگونی ملموس را با ۴۷ سال گذشته مقایسه میکنیم، متوجه میشویم که این دستاورد مدنی، بزرگترین پیروزی جامعه است. با این حال، جنگطلبان شرمگین رسانهای همصدا با افراطیون داخلی، تلاش کردند این پیروزی بزرگ را بیاهمیت جلوه دهند تا گزاره «تنها راه، فروپاشی کامل از طریق ضربه خارجی است» آسیب نبیند.
۵. نقشه راه «گذار»: کالبدشکافی تجربه آفریقای جنوبی و بنبست پاردایم براندازی
واژه «گذار» امروز به لقلقه زبان بسیاری از نیروهای اپوزیسیون تبدیل شده است، بی آنکه الزامات، معنا و فرجام آن را صورتبندی کرده باشند. برای فهم دموکراتیک و ملی از گذار، باید به الگوهای کلاسیک بینالمللی رجوع کرد.
مدل آفریقای جنوبی: نفی الگوهای حذفی
در فرآیند پایان دادن به نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی که امروز به عنوان مانیفست جنبشهای مدنی تدریس میشود، جنبش کنگره ملی آفریقا به رهبری نلسون ماندلا هرگز شعار «نابودی کلیت کشور» یا «حذف فیزیکی و ساختاری اقلیت سفیدپوست» را سر نداد. هدف جنبش، حذف ویژگی تبعیضآمیز و نژادپرستانه سیستم (آپارتاید) بود، نه انهدام نهاد دولت و ارتش. فرجام این استراتژی، انتقال مسالمتآمیز قدرت به اکثریت، حفظ زیرساختهای اقتصادی و بقای اقلیت سفیدپوست در بدنه جامعه بود.
انحراف پاردایم براندازی در ایران
شعار «براندازی» در ایران، یک انحراف سیاسی است که عمدتاً از خارج از مرزها تجویز شده است. هر گروهی که در مقاطع مختلف از دایره قدرت حذف شد، به جای انباشت قدرت مدنی، به سمت این شعار حرکت کرد. امروز، پروژه براندازی کاملاً با اهداف ژئوپلیتیک اسرائیل همراستا شده است. استراتژی هژمونیک اسرائیل، نه دموکراتیزه کردن منطقه، بلکه اتمیزه کردن و تضعیف ساختاری تمامی کشورهای قدرتمند پیرامونی است؛ پروژهای که در عراق و لیبی اجرا شد و برای غزه، لبنان و در آینده ترکیه و ایران نیز طراحی شده است.
در نقطهای چرخشی، ما شاهد پیوند نامقدس شعارها بودیم؛ آنجا که شعار فریبنده «از تاجزاده تا شاهزاده» مطرح شد. این پاردایم تلاش میکرد تمام نیروهای سیاسی را زیر یک چتر واحد جمع کند؛ چتری که لایه بالایی آن مستقیماً به پروژه ژئوپلیتیک جریانهای جنگطلب خارجی و اسرائیل متصل بود. این در حالی است که چهرههایی مانند مصطفی تاجزاده در سالهای گذشته اساساً با درک خطر کشتار و فروپاشی، با کشاندن کورکورانه مردم به خیابان مرزبندی داشتند.
اگر قرار است عبوری صورت بگیرد، این عبور باید از ویژگیهای استبدادی و امتیازات ساختاری (مانند تغییر یا حذف نهادهای انحصاری نظیر ولایت فقیه و تبدیل مجلس خبرگان به یک نهاد ملی مانند مجلس سنا، بدون حقوق ویژه برای طبقهای خاص) باشد، نه فروپاشی شیرازه جغرافیا و نهاد دولت. در ترکیه با وجود تمام سرکوبهای اردوغان، یا در خود اسرائیل با وجود فاشیسم نتانیاهو، اپوزیسیون هرگز شعار براندازی کل سیستم را سر نمیدهد، بلکه برای دگرگونی درونسیستمی مبارزه میکند. حکومت ایران نیز یک استثنای تاریخی و ماورایی نیست؛ مانند تمام نظامهای اقتدارگرای بلوک شرق، نسبت به فشارهای سازمانیافته داخلی پاسخگو و انعطافپذیر بوده و خواهد بود.
۶. بازخوانی تاریخی جنبشهای درونی: درسهای جنبش سبز و بنبست سازمانهای برونمرزی
یکی از بزرگترین ایستگاههای مقاومت مدنی در تاریخ جمهوری اسلامی، جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ بود. جنبشی تودهای، عمیق و میلیونی که با شعار درونسیستمی و مدنی «رأی من کو؟» شکل گرفت و لایههای وسیعی از طبقه متوسط، روشنفکران و حتی فرماندهان و استخوانخردکردههای سابق جنگ را از جمله سردار پر سابقه دوران جنگ تحمیلی سردار علایی را با خود همراه کرد.
با این حال، یکی از خطاهای استراتژیک رهبری آن جریان، دستکم گرفتن ظرفیت مذاکره، چانهزنی و انباشت گامبهگام سرمایه سیاسی بود. در همان مقطع، این نقد مطرح شد که روگردانی مطلق از فرآیند مذاکره با هسته قدرت، یک اشتباه محاسباتی است. حتی اگر مذاکره در کوتاهمدت به امتیازات بزرگ منجر نشود، فرآیند سیاسی آن دوقطبیهای کور را میشکند و دستاوردهای مدنی را تثبیت و برگشتناپذیر میکند. مشکل دائمی جنبشهای ما، فقدان رهبران و نیروهایی است که بتوانند همزمان با حفظ پیوند ارگانیک با خیابان و تودهها، تفکری واقعبینانه داشته و وارد فرآیند دیپلماسی و مصالحه سیاسی شوند.
تاریخ معاصر به ما آموخته است که هرگاه یک جریان سیاسی، پیوند خود را از زمین ملی قطع کند و به دامن قدرتهای خارجی پناه ببرد، در ذهن جامعه سقوط خواهد کرد. بارزترین نمونه آن، سازمان مجاهدین خلق است؛ جریانی که در فاز ابتدایی انقلاب، از بزرگترین و محبوبترین تشکیلات جوانان کشور بود، اما به محض غلتیدن به دامن صدام حسین در میانه جنگ هشت ساله، به یک منفور ابدی در حافظه جمعی ایرانیان تبدیل شد. جامعه ایران نسبت به تمامیت ارضی و خیانت به میهن حساسیتی بیولوژیک دارد.
نتیجهگیری: لزوم مرزبندی دوجانبه با استبداد داخلی و فاشیسم خارجی
امروز، جمهوری اسلامی اگر در عرصه منطقهای و ژئوپلیتیک به موقعیتی از ایستادگی یا موازنه دست یافته است، باید فرآیند دیپلماتیک را با قدرت ادامه دهد و آن را به یک پیروزی پایدار سیاسی و ملی بدل سازد. ایستادگی نظامی بدون عقلانیت دیپلماتیک، دستاوردها را ناپایدار میکند.
از سوی دیگر، در فضای داخلی و اپوزیسیون، وظیفه اخلاقی و ملی نیروهای اصیل دگراندیش، مرزبندی صریح، بیتعارف و شجاعانه با کسانی است که آگاهانه یا ناآگاهانه، کاتالیزور اکوسیستم جنگ شدهاند. چهرههای شاخص و مرجع سیاسی در داخل کشور، از میرحسین موسوی و محمد خاتمی گرفته تا مصطفی تاجزاده، وظیفه دارند با صراحت و رساترین صدا اعلام کنند که حامیان تحریمهای اقتصادی، بمباران زیرساختهای ملی و مداخله نظامی فاشیستی اسرائیل و آمریکا، در واقع بازتابدهنده فاشیسم نوین هستند. باید مرزبندی دقیقی ترسیم شود تا مشخص گردد هیچ پیوند فکری و ساختاری میان جنبش آزادیخواهی داخلی و این محافل جنگطلب، مزدور و وابسته وجود ندارد. حقیقت آن است که انتهای مسیر ائتلاف یا گذار از «تاجزاده به شاهزاده» را تنها باید در اتاقهای فکر موساد و اسرائیل جستجو کرد؛ راهبردی که پیشتر به آقای تاجزاده توصیه میشد و متأسفانه با سکوت ایشان همراه بود، فرجامی جز سقوط، ویرانی و نابودی کشور نخواهد داشت.
مبارزه برای آزادی، عدالت و دموکراسی، راهی طولانی، صبورانه و متکی بر سازماندهی جامعه مدنی در درون مرزهای ملی است. هر نسخهای که رهایی ایران را از قاب موشکهای خارجی یا فروپاشی ساختاری پیجویی کند، فرجامی جز لیبیاییشدن ایران نخواهد داشت. ایران خانه مشترک همه ماست؛ حفظ این بنا بر هر خواسته سیاسی مقدم است و تغییر این بنا، تنها و تنها به دست ساکنان واقعی آن رقم خواهد خورد.
رضا فانی یزدی، ۲۸ مه ۲۰۲۶
*این مطلب را پس از گفتگو با دوست گرامی آقای اکبر کرمی و بر اساس صحبتی که با ایشان داشتم نوشتم. این گفتگو را می توانید در اینجا ببینید.