فصل هشتم: عملیات «اوج نیمه‌شب» (Operation Midnight Climax)

حتی در سیا نیز کارکنان برای جشن‌های تعطیلات گرد هم می‌آیند. با نزدیک شدن به پایان سال ۱۹۵۴، برخی مشغول شستن ظرف‌های پانچ بودند، در حالی که دیگران نگران اوضاع جهان بودند. دفتر امنیت یک نگرانی ویژه داشت: اینکه سیدنی گاتلیب ممکن است پانچ‌ها را دستکاری کند.

سال سختی بود. کمونیست‌ها در ویتنام اربابان فرانسوی خود را سرنگون کرده و آن‌ها را به فرار واداشته بودند. اتحاد چین با اتحاد جماهیر شوروی تقویت شده بود. وزیر امور خارجه، جان فاستر دالس، تهدید به «تلافی گسترده» علیه هر مهاجمی کرده بود. سناتور جوزف مک‌کارتی اعلام کرده بود که «بیست سال خیانت» ایالات متحده را به آستانه تسلط کمونیست‌ها رسانده است، و زمانی که خبرنگار CBS، ادوارد آر. مورو، پاسخی تند به او پخش کرد، مک‌کارتی او را «باهوش‌ترین عضو گله شغال‌ها که همیشه به گلوی هر کسی که سعی کند کمونیست‌ها یا خائنان فردی را افشا کند می‌چسبند» نامید. کنگره «قانون کنترل کمونیسم» را تصویب کرد که حزب کمونیست ایالات متحده را «خطری آشکار، حاضر و مستمر برای امنیت ایالات متحده» تعریف می‌کرد و آن را از «تمام حقوق، امتیازات و مصونیت‌های مرتبط با نهادهای قانونی» محروم می‌ساخت. سپس به ایجاد خط هشدار زودهنگام دوردست (Distant Early Warning line) رأی داد، شبکه‌ای از ایستگاه‌های راداری که برای هشدار دادن به آمریکایی‌ها در صورت ارسال بمب‌افکن‌های هسته‌ای شوروی از طریق قطب شمال طراحی شده بود. سیا توانسته بود دولت‌های ایران و گواتمالا را سرنگون کند، اما این موفقیت‌ها در میان سیل اخبار هراس‌آور چندان تعیین‌کننده به نظر نمی‌رسید.

بسیاری از مأموران سیا باور داشتند که آن‌ها تنها مانع میان کشورشان و ویرانی کامل هستند. آن‌ها در همه‌جا تهدید می‌دیدند. با پایان سال ۱۹۵۴، با تهدید تازه‌ای روبه‌رو شدند. در ۱۵ دسامبر، دفتر امنیت همیشه هوشیار یادداشتی منتشر کرد که هشدار می‌داد شایعات درباره استفاده برخی مأموران از ال‌اس‌دی و آزمایش آن بر روی افراد بی‌خبر باید جدی گرفته شود. در این یادداشت آمده بود که ال‌اس‌دی، که در آن زمان هنوز تا حد زیادی ناشناخته بود، می‌تواند «برای دوره‌هایی از ۸ تا ۱۸ ساعت و احتمالاً بیشتر، جنون شدید ایجاد کند.» با توجه به قدرت آن و شور و اشتیاق پیش‌بینی‌ناپذیر مأمورانی که به آن دسترسی داشتند، دفتر امنیت اعلام کرد که «آزمایش آن در پانچ‌های کریسمس که معمولاً در مهمانی‌های اداری کریسمس وجود دارد توصیه نمی‌شود.»

این یادداشت نشان‌دهنده آن بود که شایعات درباره گاتلیب و افراط‌هایی که او در پیشبرد پروژه کنترل ذهن خود به کار می‌برد، تا چه حد در سراسر سیا گسترش یافته بود. پس از مرگ فرانک اولسون، او فکر ترک آژانس را کنار گذاشت و در عوض تصمیم گرفت تعهد خود را تشدید کند. نوعی هاله عجیب پیرامون او شکل گرفت. او نه‌تنها از نظر شخصیت و پیشینه، بلکه به‌دلیل ماهیت کاری که انجام می‌داد، فردی منحصر‌به‌فرد بود.

اگر پس از مرگ اولسون، افکار آزاردهنده‌ای به وجدان دانشمندان MK-ULTRA راه یافته بود، با خبر یک پیشرفت که تنها چند هفته بعد به دست آمد، از میان رفت. رابرت لشبروک، معاون گاتلیب، در اواخر سال ۱۹۵۴ به رئیس خود نوشت: «شیمیدانان شرکت Eli Lilly که برای [بخش خدمات فنی] کار می‌کنند، در چند هفته گذشته موفق شده‌اند فرمول محرمانه شرکت Sandoz برای تولید اسید لایسرژیک را کشف کنند و مقدار زیادی از این ماده را برای آژانس تولید کرده‌اند که اکنون برای آزمایش‌های ما در دسترس است. این کار به‌شدت محرمانه است و نباید به‌طور عمومی به آن اشاره شود.»

شرکت Eli Lilly اکنون قادر بود ال‌اس‌دی را به‌اصطلاح در «مقادیر تُنی» تولید کند. سیا مشتری اصلی آن بود. تحت آنچه گاتلیب «زیرپروژه ۱۸» می‌نامید، آژانس مبلغ ۴۰۰ هزار دلار به Eli Lilly برای خرید عمده ال‌اس‌دی پرداخت کرد. این پرهزینه‌ترین «قرارداد فرعی» در طول ده سال فعالیت MK-ULTRA بود. با اطمینان از تأمین مداوم، او خود را وقف طراحی پروژه‌های تحقیقاتی کرد که ممکن بود او را به آنچه «راز درونی» این دارو می‌پنداشت نزدیک‌تر کند. ده مورد از پنجاه «زیرپروژه» نخست او مستقیماً به تولید و مطالعه ال‌اس‌دی مربوط می‌شد.

هر مطالعه نظام‌مند نیازمند آزمایش‌های کنترل‌شده بود. در مورد ال‌اس‌دی، این به معنای تجویز آن به انسان‌ها در محیط‌های بالینی بود که واکنش‌های آن‌ها قابل نظارت باشد. نه گاتلیب و نه همکارانش در کمپ دیتریک امکانات یا نیروی متخصص لازم برای چنین پروژه‌ای در این مقیاس را نداشتند. بنابراین این کار باید به بیمارستان‌ها و مراکز پزشکی معتبر واگذار می‌شد. با این حال، اکثر پزشکان و دیگر افرادی که این آزمایش‌ها را انجام می‌دادند، نمی‌توانستند بدانند که برای سیا کار می‌کنند، چه برسد به اینکه هدف نهایی این آزمایش‌ها ارائه ابزارهایی برای کنترل ذهن به دولت آمریکا است. حفظ این محرمانگی نیازمند «واسطه‌ها» یا گروه‌های پوششی بود که می‌پذیرفتند پول سیا را به پژوهشگران منتخب منتقل کنند. از نخستین این نهادها، دو بنیاد خیریه بودند: صندوق پژوهش پزشکی گشیکتر و بنیاد جوزایا پی. میسی. به درخواست سیا، این بنیادها به بیمارستان‌ها و دانشکده‌های پزشکی اعلام کردند که علاقه‌مند به حمایت از مطالعات کنترل‌شده درباره ال‌اس‌دی هستند—دارویی که اکنون به لطف پیشرفت Eli Lilly می‌توانستند آن را به‌صورت عمده تأمین کنند. با در دسترس بودن ناگهانی منابع مالی، کمبودی از داوطلبان وجود نداشت.

یکی از بررسی‌ها درباره این دوره نتیجه می‌گیرد: «تقریباً یک‌شبه، بازاری کاملاً جدید برای کمک‌هزینه‌های پژوهشی در زمینه ال‌اس‌دی به وجود آمد.»

تا اواسط دهه ۱۹۵۰، گاتلیب از تحقیقات بسیاری از برجسته‌ترین روان‌شناسان رفتاری و روان‌داروشناسان آمریکا حمایت مالی می‌کرد. تعداد کمی از آن‌ها می‌دانستند که منبع واقعی تأمین مالی‌شان سیا است. بسیاری از آن‌ها «زیرپروژه‌های» مورد حمایت سیا را در مؤسسات معتبر انجام می‌دادند، از جمله بیمارستان عمومی ماساچوست، بنیاد وُرچستر برای زیست‌شناسی تجربی، بیمارستان ایالتی آیونیا و بیمارستان مونت سینای؛ دانشگاه‌های پنسیلوانیا، مینه‌سوتا، دنور، ایلینوی، اوکلاهما، روچستر، تگزاس و ایندیانا؛ دانشگاه‌های دیگر از جمله هاروارد، برکلی، کالج شهری نیویورک، کلمبیا، MIT، استنفورد، بیلور، اموری، جورج واشینگتن، کرنل، ایالت فلوریدا، وندربیلت، جانز هاپکینز و تولین؛ و دانشکده‌های پزشکی دانشگاه وین استیت، دانشگاه بوستون، دانشگاه نیویورک و دانشگاه مریلند.

برخی از این آزمایش‌های دارویی مستلزم به خطر انداختن سلامت شرکت‌کنندگان بودند، مانند آزمایشی در مدرسه والتر ای. فرنالد در ماساچوست که در آن به کودکان دارای ناتوانی ذهنی غلاتی آغشته به اورانیوم و کلسیم رادیواکتیو داده شد. برخی دیگر، به‌ویژه آن‌هایی که شامل ال‌اس‌دی بودند، غیر اجباری و حتی جذاب به نظر می‌رسیدند. اندکی پس از آنکه دکتر رابرت هاید شروع به دادن ال‌اس‌دی به دانشجویان داوطلب در بوستون کرد، پزشکان، پرستاران و کارکنانی که نتایج را مشاهده می‌کردند، خودشان برای تجربه آن ثبت‌نام کردند. همین اتفاق در دیگر مراکز تحقیقاتی نیز رخ داد.

این آزمایش‌های ال‌اس‌دی تنها بخشی از آن چیزی بود که گاتلیب را در روزهای آغازین MK-ULTRA به خود مشغول کرده بود. دامنه‌ی جاه‌طلبی و تخیل او واقعاً سرگیجه‌آور بود. هیچ مأمور اطلاعاتی در تاریخ تا این حد با جدیت به دنبال راه‌هایی برای به‌دست آوردن و دستکاری آگاهی انسانی نبوده است. در اوایل سال ۱۹۵۵ او یادداشتی نوشت که در آن «مواد و روش‌هایی» را که یا در حال تحقیق درباره‌شان بود یا می‌خواست درباره‌شان تحقیق کند، فهرست کرده بود:

۱. موادی که تفکر غیرمنطقی و رفتارهای تکانه‌ای را تا حدی افزایش دهند که فرد دریافت‌کننده در برابر افکار عمومی بی‌اعتبار شود.
۲. موادی که کارایی فرآیندهای ذهنی و ادراک را افزایش دهند.
۳. موادی که اثرات مستی ناشی از الکل را از بین ببرند یا خنثی کنند.
۴. موادی که اثرات مستی ناشی از الکل را تشدید کنند.
۵. موادی که علائم و نشانه‌های بیماری‌های شناخته‌شده را به‌صورت برگشت‌پذیر ایجاد کنند تا بتوان از آن‌ها برای تمارض و موارد مشابه استفاده کرد.
۶. موادی که القای هیپنوتیزم را آسان‌تر کنند یا به‌گونه‌ای دیگر کارایی آن را افزایش دهند.
۷. موادی که توانایی افراد را برای مقاومت در برابر محرومیت، شکنجه و اجبار در جریان بازجویی و آنچه «شست‌وشوی مغزی» نامیده می‌شود افزایش دهند.
۸. موادی و روش‌های فیزیکی که باعث فراموشی (آمنزیا) نسبت به رویدادهای قبل و حین استفاده از آن‌ها شوند.
۹. روش‌های فیزیکی برای ایجاد شوک و سردرگمی در دوره‌های زمانی طولانی که قابلیت استفاده مخفیانه داشته باشند.
۱۰. موادی که ناتوانی جسمی ایجاد کنند، مانند فلج پاها، کم‌خونی حاد و غیره.
۱۱. موادی که حالت «سرخوشی خالص» ایجاد کنند بدون افت یا بازگشت منفی بعدی.
۱۲. موادی که ساختار شخصیت را به‌گونه‌ای تغییر دهند که تمایل فرد به وابستگی به شخص دیگر افزایش یابد.
۱۳. ماده‌ای که سردرگمی ذهنی از نوعی ایجاد کند که فرد تحت تأثیر آن نتواند در برابر بازجویی یک داستان ساختگی را حفظ کند.
۱۴. موادی که در مقادیر غیرقابل‌تشخیص، سطح جاه‌طلبی و کارایی عمومی افراد را کاهش دهند.
۱۵. موادی که ضعف یا اختلال در بینایی یا شنوایی ایجاد کنند، ترجیحاً بدون اثرات دائمی.
۱۶. یک قرص بیهوش‌کننده که بتوان آن را به‌طور مخفیانه در نوشیدنی، غذا، سیگار، به‌صورت آئروسل و غیره تجویز کرد، ایمن باشد، بیشترین میزان فراموشی ایجاد کند و برای استفاده مأموران در موقعیت‌های موردی مناسب باشد.
۱۷. ماده‌ای که بتوان آن را از همین راه‌ها به‌صورت مخفیانه تجویز کرد و در مقادیر بسیار کم، فرد را کاملاً ناتوان از انجام هرگونه فعالیت جسمی کند.

سال‌ها بعد، با مرور پروژه‌هایی که گاتلیب و همکارانش در بخش خدمات فنی در دهه ۱۹۵۰ دنبال می‌کردند، روزنامه نیویورک تایمز آن‌ها را «تلاشی عجیب و غریب برای دست‌یابی به دنیای علمی‌تخیلی» توصیف کرد.

«محققان سیا تخیل خود را رها کرده بودند،» تایمز گزارش داد. «آیا دارویی وجود دارد که بتواند کل یک ساختمان پر از افراد را از کار بیندازد؟ قرصی که یک فرد مست را هوشیار کند؟ … آن‌ها روی روش‌هایی کار می‌کردند تا به‌طور “کنترل‌شده” سردرد، گوش‌درد، پرش عضلات، حرکات غیرارادی و لرزش ایجاد کنند. آن‌ها می‌خواستند انسان را به توده‌ای گیج و دچار تردید نسبت به خود تبدیل کنند تا “اصول او را متزلزل کنند”، طبق یکی از اسناد سیا. می‌خواستند او را به‌گونه‌ای هدایت کنند که “از توجیه یک عمل خیانت‌آمیز تا ساختن یک انسان جدید” پیش برود… می‌خواستند بتوانند بدون برجا گذاشتن هیچ اثری دست به قتل بزنند… آن‌ها می‌دانستند که آزمایش دارو بر روی افراد بدون اطلاعشان غیراخلاقی تلقی می‌شود، اما به این نتیجه رسیدند که آزمایش “ناآگاهانه” برای به‌دست آوردن اطلاعات دقیق درباره ال‌اس‌دی و دیگر مواد ضروری است.»

اندکی پس از مرگ فرانک اولسون، گاتلیب برای یکی دیگر از سفرهای دوره‌ای خود به شرق آسیا رفت. در آنجا، او در بازجویی‌هایی شرکت کرد که طی آن‌ها به افراد ال‌اس‌دی داده می‌شد. او بعدها شهادت داد: «ما در فاصله سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۴ در شرق دور عملیات‌هایی مرتبط با ال‌اس‌دی انجام دادیم.»

در سال ۱۹۵۵، گاتلیب در طرحی برای ترور نخست‌وزیر چین، ژو ان‌لای، وارد شد. هواپیمایی که قرار بود ژو را به کنگره آسیایی-آفریقایی در باندونگ، اندونزی ببرد، در میانه پرواز منفجر شد، اما او برنامه خود را تغییر داده بود و با پرواز دیگری سفر می‌کرد. روز بعد، وزارت خارجه چین این انفجار را «اقدام به قتل توسط سازمان‌های اطلاعاتی ایالات متحده» خواند. تحقیقات مقامات اندونزیایی نشان داد که یک بمب ساعتی با استفاده از چاشنی آمریکایی MK-7 باعث انفجار شده است.

گزینه بعدی، به تصمیم مأموران سیا، مسموم کردن ژو در باندونگ بود. گاتلیب همان کسی بود که سمی را فراهم کرده بود که جیمز کرونتال، مأمور دوجانبه سیا، دو سال پیش با آن خودکشی کرده بود. او می‌توانست چیزی مناسب برای ژو نیز تهیه کند.

محلول سمی‌ای که گاتلیب تهیه کرد قرار بود در کاسه برنجی که ژو از آن می‌خورد ریخته شود. چهل‌وهشت ساعت بعد—پس از بازگشت ژو به چین—او بیمار می‌شد و می‌مرد. اندکی پیش از اجرای این طرح، خبر آن به ژنرال لوسیان تراسکات جونیور، که در آن زمان معاون مدیر سیا بود، رسید. تراسکات بیم داشت که نقش سیا در ترور ژو آشکار شود و مشکلات بزرگی برای ایالات متحده ایجاد کند. زندگینامه‌نویس او نوشت که او «خشمگین شد و با دالس روبه‌رو شد و او را وادار کرد عملیات را لغو کند.» قطره‌های مرگبار گاتلیب هرگز استفاده نشدند.


دسته‌ای از تفنگداران دریایی آمریکا که در پایان سال ۱۹۵۲ در مسیری کوهستانی در کره در حرکت بودند، ناگهان زیر آتش خمپاره قرار گرفتند. ستوان آلن میسی دالس، پسر رئیس سیا، از ناحیه بازو و پشت هدف قرار گرفت. با وجود جراحت، از تخلیه خودداری کرد و نیروهایش را به جلو هدایت کرد تا اینکه انفجار دیگری در نزدیکی‌اش رخ داد. تکه‌ای از ترکش به جمجمه‌اش نفوذ کرد و در مغزش باقی ماند. در حالی که نزدیک به مرگ بود، ابتدا به بیمارستانی در ژاپن و سپس به ایالات متحده منتقل شد. او دچار آسیب عصبی دائمی شد و اگرچه عمر طولانی داشت، تمام زندگی‌اش را در مؤسسات یا تحت مراقبت دیگران گذراند.

مانند بسیاری از مردان هم‌طبقه و هم‌نسل خود، مدیر سیا رابطه‌ای دور با فرزندانش داشت. با این حال، جراحت شدید پسرش تأثیر عمیقی بر او گذاشت. او همان‌گونه که هر پدری ممکن است، به درمان‌های جایگزین علاقه‌مند شد. در جست‌وجوی راهی برای بازگرداندن پسرش به حالتی نزدیک به وضعیت طبیعی، با متخصصان کلینیک‌های روان‌پزشکی در آمریکا و اروپا مکاتبه کرد. تا اوایل سال ۱۹۵۴، این مجروح جنگی در مرکز پزشکی کرنل در نیویورک تحت درمان نورولوژیستی به نام هارولد وولف بود. اندکی پس از آغاز درمان، دالس وولف را به واشینگتن فراخواند تا درباره وضعیت پزشکی پسرش گفتگو کنند. در ادامه گفت‌وگو، این دو مرد نقاط مشترک بسیاری یافتند. وولف نیز مانند دالس شیفته ایده کنترل ذهن بود. او نظریه‌ای توسعه داده بود که بر اساس آن ترکیبی از داروها و محرومیت حسی می‌تواند ذهن را پاک کند و آن را برای برنامه‌ریزی مجدد آماده سازد. او این را «بوم‌شناسی انسانی» نامید. دالس فکر کرد وولف می‌تواند برای سیا مفید باشد و او را نزد گاتلیب فرستاد.

وولف مشتاق حمایت مالی سیا بود. او چندین پیشنهاد پژوهشی برای گاتلیب نوشت. در یکی از آن‌ها پیشنهاد کرد افراد در اتاق‌های انزوا قرار داده شوند تا زمانی که «نسبت به پیشنهادهای روان‌درمانگر پذیراتر شوند»، «تمایل بیشتری به صحبت کردن و رهایی از فرایند نشان دهند» و تا حدی فروبپاشند که پزشکان بتوانند «واکنش‌های روانی را در آن‌ها ایجاد کنند.» در پیشنهادی دیگر، پیشنهاد داد «روش‌های ویژه» بازجویی را آزمایش کند، از جمله «تهدید، اجبار، زندان، انزوا، محرومیت، تحقیر، شکنجه، “شست‌وشوی مغزی”، “روان‌پزشکی سیاه”، هیپنوتیزم و ترکیب این‌ها با یا بدون عوامل شیمیایی.» گاتلیب جذب این پیشنهادها شد—به‌ویژه چون وولف به جریان مداومی از بیماران دسترسی داشت و آشکارا اعلام کرده بود که آماده است آن‌ها را به‌عنوان سوژه‌های ناآگاه استفاده کند. او تمام پیشنهادهای وولف را تأیید کرد. این آزمایش‌ها چندین سال در مرکز پزشکی کرنل ادامه یافت و هزینه‌ای نزدیک به ۱۴۰ هزار دلار برای سیا داشت. به بیماران گفته می‌شد که داروها و روش‌هایی که روی آن‌ها اجرا می‌شود برای درمانشان ضروری است. هدف مبهم و در عین حال هولناک وولف، مطالعه «تغییرات رفتاری ناشی از فشار حاصل از از دست دادن واقعی بافت‌های مغزی» بود.

پژوهشگران دیگر نیز آزمایش‌های سخت‌گیرانه‌ای برای گاتلیب انجام می‌دادند، اما او و وولف همکاری ویژه‌ای شکل دادند. در سال ۱۹۵۵، آن‌ها ایده تأسیس یک بنیاد پژوهشی را مطرح کردند که ظاهراً مستقل باشد اما در واقع کانالی برای انتقال پول MK-ULTRA به پزشکان، روان‌شناسان، شیمیدانان و دیگر دانشمندان باشد. گاتلیب پیش‌تر از بنیادهای موجود به‌عنوان واسطه استفاده کرده بود، اما با گسترش سریع «زیرپروژه‌ها»ی خود، می‌خواست بنیاد مخصوص به خود را داشته باشد. این بنیاد با نام «انجمن بررسی بوم‌شناسی انسانی» شکل گرفت و وولف رئیس بنیان‌گذار آن شد. تمام منابع مالی آن از سیا تأمین می‌شد. این انجمن چند کمک‌هزینه کوچک برای پروژه‌هایی با ارزش اطلاعاتی ظاهراً اندک پرداخت کرد، اما این‌ها تنها برای حفظ امکان انکار بود. تمام پروژه‌های اصلی که حمایت می‌کرد، متعلق به گاتلیب بود.

اندکی پس از تأسیس این بنیاد صوری، وولف گزارش داد که از آن برای تأمین مالی «تحقیقات آزمایشی با هدف توسعه تکنیک‌های جدید اطلاعاتی تهاجمی/دفاعی… داروهای محرمانه بالقوه مفید (و انواع روش‌های آسیب‌رسانی به مغز) نیز به همین شکل آزمایش خواهند شد.» گاتلیب و یکی از همکاران نزدیکش، جان گیتینگر، روان‌شناس ارشد سیا، جهت‌گیری پژوهشی این بنیاد را تعیین کردند. گیتینگر بعدها گفت آزمایش‌هایی که از طریق آن تأمین مالی می‌شدند در «زمینه‌های تأثیرگذاری بر رفتار انسان، بازجویی و شست‌وشوی مغزی» بودند.

یکی از نخستین «زیرپروژه»هایی که این انجمن سفارش داد، مطالعه‌ای فشرده روی صد پناهنده چینی بود که با وعده «بورسیه» جذب شده بودند، اما در واقع آزمایش می‌شدند تا مشخص شود آیا می‌توان آن‌ها را برنامه‌ریزی کرد تا به کشورشان بازگردند و دست به خرابکاری بزنند. پس از قیام ضدکمونیستی ۱۹۵۶ در مجارستان، این انجمن مجموعه‌ای از مصاحبه‌ها و آزمایش‌ها را بر روی پناهندگان مجار انجام داد تا عوامل مؤثر در شورش مردم علیه حکومتشان را شناسایی کند. بعدها هزینه مطالعه‌ای درباره اینکه روان‌پریشان جنسی چگونه اسرار را پنهان می‌کنند و چگونه می‌توان آن‌ها را وادار به افشا کرد، پرداخت کرد. دامنه دیگر پروژه‌های آن نشان‌دهنده تخیل بی‌وقفه گاتلیب بود: مطالعاتی درباره جمجمه نژاد مغولی، تأثیر داشتن پناهگاه ضدتشعشع بر دیدگاه‌های سیاست خارجی، و تأثیر عاطفی ختنه بر پسران ترک؛ آزمایش‌هایی برای بررسی اینکه آیا بازجویان می‌توانند با استفاده از «انزوا، اضطراب، کم‌خوابی، دماهای نامطلوب و گرسنگی مزمن» «اختلالات عمیق خلقی و درد طاقت‌فرسا» ایجاد کنند؛ و پژوهش‌هایی درباره حالت‌های خلسه و «فعال‌سازی ارگانیسم انسانی از طریق وسایل الکترونیکی از راه دور.» هنگامی که MK-ULTRA به اوج خود رسید، «انجمن بررسی بوم‌شناسی انسانی» به مهم‌ترین مجرایی تبدیل شد که از طریق آن گاتلیب دانشمندان مستعد را به دنیای زیرزمینی «زیرپروژه»های خود جذب می‌کرد.

وقتی انجمن روان‌شناسی آمریکا در سال ۱۹۵۴ برای برگزاری کنفرانس خود گرد هم آمد—در هتل استاتلر در نیویورک، همان‌جایی که فرانک اولسون یک سال پیش آخرین شب زندگی‌اش را گذرانده بود—یکی از مأموران گاتلیب در میان جمعیت در حال رفت‌وآمد بود. او گزارش داد که از میان چند صد مقاله‌ای که دانشمندان حاضر ارائه کرده بودند، یکی از آن‌ها برای MK-ULTRA بالقوه ارزشمند به نظر می‌رسد. آن مقاله، و سخنرانی‌ای که نویسنده‌اش در ارائه آن داشت، مجموعه‌ای از آزمایش‌ها را توصیف می‌کرد که هدفشان بررسی «اثرات انزوای شدید بر عملکرد فکری» بود. داوطلبان دانشجو در این آزمایش‌ها—که هزینه آن توسط ارتش کانادا تأمین شده و در دانشگاه مک‌گیل در مونترال انجام شده بود—چشم‌بند زده می‌شدند، گوش‌گیر در گوششان قرار داده می‌شد و دست‌ها و پاهایشان در دستکش‌های فومی بسته می‌شد. هر یک در یک اتاقک کوچک عایق صدا قرار داده می‌شدند. در عرض چند ساعت، توانایی دنبال کردن رشته‌های فکری را از دست می‌دادند. بیشتر آن‌ها ظرف چند روز از هم می‌پاشیدند. هیچ‌کدام بیش از یک هفته دوام نمی‌آورد. نویسنده اصلی مقاله، دکتر جیمز هب، ادعا کرد که این آزمایش‌ها «شواهد مستقیمی از نوعی وابستگی به محیط را ارائه می‌دهند که پیش‌تر شناخته نشده بود.»

این پژوهش توجه سیا را جلب کرد. دفتر امنیت یادداشتی صادر کرد و به بازجویان گفت که «انزوای کامل» به‌عنوان «ابزاری عملیاتی با پتانسیل» ثابت شده است. در سال ۱۹۵۵، مورس آلن، یکی از علاقه‌مندان سیا به کنترل ذهن، گزارشی به مایتلند بالدوین، مدیر مؤسسه ملی سلامت روان، فرستاد و در آن آزمایشی را شرح داد که در آن یک داوطلب ارتش در یک جعبه کوچک انزوا قرار داده شده بود و پس از چهل ساعت «به‌طور بلند گریه می‌کرد و با حالتی بسیار دلخراش هق‌هق می‌زد.» بالدوین به‌شدت هیجان‌زده شد. او در پاسخ نوشت که این آزمایش نشان می‌دهد «تکنیک انزوا می‌تواند هر انسانی را، صرف‌نظر از میزان هوش یا اراده‌اش، در هم بشکند.»

وقتی دانشمندان سیا عمیق‌تر به کارهایی که هب در مک‌گیل انجام داده بود پرداختند، دریافتند که یکی از همکاران او آزمایش‌هایش را در جهتی قهری‌تر—همان جهتی که برای آن‌ها جذاب‌تر بود—پیش می‌برد. در سال ۱۹۵۶، این پزشک برجسته، اوئن کامرون، مقاله‌ای در نشریه American Journal of Psychiatry منتشر کرد که در آن «انطباق خود از انزوای روان‌شناختی هب» را شرح می‌داد. او گزارش داد که در آزمایش‌هایی، بیماران را در سلول‌های کوچک محبوس می‌کرد، با استفاده از هیپنوتیزم و داروهایی از جمله ال‌اس‌دی آن‌ها را در «کمای بالینی» قرار می‌داد، و سپس آن‌ها را در معرض تکرار بی‌پایان جملات ساده ضبط‌شده قرار می‌داد. از همه جالب‌تر، او واکنش بیمارانش را با «فروپاشی فرد تحت بازجویی مداوم» مقایسه کرد.

کامرون در اسکاتلند به دنیا آمده بود، در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کرد و برای کار به مک‌گیل رفت‌وآمد داشت، جایی که رئیس دپارتمان روان‌شناسی و مدیر یک بیمارستان روان‌پزشکی وابسته، مؤسسه آلن مموریال، بود. همکارانش او را فردی آینده‌نگر می‌دانستند. زمانی که گاتلیب او را جذب کرد، او رئیس هر دو انجمن روان‌شناسی آمریکا و انجمن روان‌پزشکی کانادا بود. تمرکز پژوهش‌هایش، ماهیت خاص آزمایش‌هایش و این واقعیت که خارج از ایالات متحده کار می‌کرد، همگی او را به یک پیمانکار ایده‌آل برای MK-ULTRA تبدیل می‌کرد.

بسیاری از روان‌پزشکان آن دوره «گفتاردرمانی» را امیدبخش‌ترین راه برای برهم زدن الگوهایی می‌دانستند که ذهن و رفتار انسان را شکل می‌دهند، اما کامرون آن را بیش از حد کند و غیرقابل‌اعتماد می‌دانست. او در آزمایش‌هایش به دنبال آن بود که بفهمد آیا می‌توان بیماران دچار اختلالات روانی را با قرار دادن در معرض گرمای شدید، شوک الکتریکی، و حتی—در یک آزمایش طولانی—قرار دادن آن‌ها در معرض نور قرمز شدید به مدت هشت ساعت در روز طی چندین ماه، از مشکلاتشان «بیرون کشید» یا نه. او این روش را «بازالگوسازی» (re-patterning) می‌نامید و معتقد بود می‌تواند «مسیرهای مغزی» ایجاد کند که به او امکان می‌دهد ذهن بیمارانش را از نو شکل دهد.

کامرون نوشت: «اگر بتوانیم در ابداع ابزارهایی برای تغییر نگرش‌ها و باورهای آن‌ها موفق شویم، خود را در اختیار ابزارهایی خواهیم یافت که اگر به‌درستی استفاده شوند، می‌توانند برای رهایی ما از نگرش‌ها و باورهای آن‌ها به کار روند.»

بیشتر بیماران کامرون از اختلالات شدید روانی رنج نمی‌بردند، بلکه مشکلات نسبتاً خفیفی مانند اضطراب، مشکلات خانوادگی یا افسردگی پس از زایمان داشتند. اما زمانی که تصمیم سرنوشت‌ساز مراجعه به مؤسسه آلن مموریال را برای درمان گرفتند، به سوژه‌های ناآگاه او تبدیل شدند. برخی از آن‌ها در ادامه، دردهای جسمی و روانی بسیار شدیدتری نسبت به آنچه برای درمانش آمده بودند، متحمل شدند.

کامرون «درمان‌های» خود را با محرومیت شدید حسی آغاز می‌کرد. او به بیماران داروهایی می‌داد که آن‌ها را برای دوره‌هایی بین ده روز تا سه ماه در حالت نیمه‌کما قرار می‌داد. این وضعیت چیزی را ایجاد می‌کرد که او آن را «نه‌تنها از دست دادن تصور زمان و مکان، بلکه از دست دادن هرگونه احساس… در اشکال پیشرفته‌تر، [بیمار] ممکن است نتواند بدون کمک راه برود، خودش غذا بخورد، و ممکن است دچار بی‌اختیاری دوگانه شود.»

برای پاک کردن افکار ناخواسته از ذهن بیمار، کامرون از روشی استفاده می‌کرد که آن را «رانش روانی» (psychic driving) می‌نامید، که در آن شوک‌های الکتریکی‌ای به بیماران وارد می‌کرد که سی تا چهل برابر قوی‌تر از آنچه سایر روان‌پزشکان استفاده می‌کردند بود. پس از چند روز این درمان، بیمار به یک بخش انفرادی منتقل می‌شد. در آنجا به او ال‌اس‌دی داده می‌شد و تنها مقادیر حداقلی غذا، آب و اکسیژن در اختیارش قرار می‌گرفت. کامرون برای بیماران کلاه‌هایی با هدفون قرار می‌داد که از طریق آن‌ها جملات یا پیام‌هایی مانند «مادرم از من متنفر است» صدها هزار بار برایشان پخش می‌شد.

در مقالات حرفه‌ای و گزارش‌های آزمایشگاهی، کامرون گزارش داد که موفق شده است ذهن‌ها را نابود کند، اما راهی برای جایگزینی آن‌ها با ذهن‌های جدید پیدا نکرده است. پس از پایان درمان یکی از بیماران، با افتخار نوشت که «درمان شوکی، دانشجوی ممتاز ۱۹ ساله را به زنی تبدیل کرد که انگشت شست خود را می‌مکید، مثل نوزاد صحبت می‌کرد، درخواست می‌کرد با شیشه به او غذا داده شود و روی زمین ادرار می‌کرد.» بیماران دیگر او را ناامید کردند. او در یکی از گزارش‌ها نوشت: «با اینکه بیمار هم از طریق انزوای طولانی حسی (۳۵ روز) و هم از طریق بازالگوسازی مکرر آماده شده بود، و با اینکه ۱۰۱ روز رانش مثبت دریافت کرد، هیچ نتیجه مطلوبی حاصل نشد.»

گاتلیب، کامرون را به‌عنوان یک همکار پژوهشی بالقوه ارزشمند تشخیص داد، اما نمی‌خواست خود مستقیماً به او نزدیک شود. او مأمور دیگری از سیا نیز نفرستاد. در عوض، مایتلند بالدوین را اعزام کرد، کسی که جایگاهش در مؤسسه ملی سلامت روان به او اعتبار حرفه‌ای ویژه‌ای می‌داد. در مونترال، بالدوین همان سناریوی جذب را که گاتلیب به او داده بود دنبال کرد. ابتدا اطمینان یافت که برداشت گاتلیب درست بوده و کامرون می‌تواند همکار خوبی برای MK-ULTRA باشد. پس از اطمینان از اینکه فرد مناسبی را یافته، پیشنهادی ارائه داد: از کامرون خواست برای دریافت بودجه از «انجمن بررسی بوم‌شناسی انسانی» درخواست دهد تا بتواند آزمایش‌های شدیدتری انجام دهد. کامرون این کار را کرد. درخواست او به‌سرعت تأیید شد و او وارد آنچه گاتلیب «زیرپروژه ۶۸» می‌نامید شد.

مانند بسیاری دیگر از همکاران MK-ULTRA، کامرون—دست‌کم در آغاز—نمی‌دانست که برای سیا کار می‌کند. گاتلیب آژانس را به‌صورت دو لایه محافظت می‌کرد. نخست، پول را از طریق بنیادی که ظاهراً قانونی به نظر می‌رسید منتقل می‌کرد. دوم، از مایتلند بالدوین به‌عنوان واسطه استفاده می‌کرد تا چنین به نظر برسد که زیرپروژه ۶۸ یک تحقیق غیرنظامی است. قرارداد آن‌ها مشخص می‌کرد که این پروژه شامل چه مواردی خواهد بود:

(۱) شکستن الگوهای رفتاری موجود بیمار از طریق شوک‌های الکتریکی بسیار شدید (بازالگوسازی).
(۲) تکرار فشرده (۱۶ ساعت در روز به مدت ۶ تا ۷ روز) سیگنال‌های کلامی از پیش تعیین‌شده.
(۳) در طول دوره تکرار فشرده، بیمار در حالت انزوای نسبی حسی نگه داشته می‌شود.
(۴) سرکوب دوره رانش با قرار دادن بیمار، پس از پایان آن دوره، در خواب مداوم به مدت ۷ تا ۱۰ روز انجام می‌شود.

در طی چند سال بعد، سیا ۶۹ هزار دلار برای اجرای این و دیگر آزمایش‌ها به کامرون پرداخت کرد—آزمایش‌هایی با هدف یافتن راه‌هایی برای پاک کردن حافظه و کاشت افکار جدید در مغز انسان‌ها. در این دوره، به گفته تاریخ‌نگار آلفرد مک‌کوی، «حدود یکصد بیمار که با مشکلات عاطفی متوسط به مؤسسه آلن مراجعه کرده بودند، به سوژه‌های ناآگاه یا ناخواسته نوعی افراطی از آزمایش‌های رفتاری تبدیل شدند.» یک روز در سال ۱۹۵۵، مامور سیا که رابط گاتلیب با کامرون بود در دفترچه یادداشت خود نوشت: «دکتر G روشن کرد که وظیفه من این است که اطمینان حاصل کنم انکارپذیری قابل قبول در تمام اوقات در مونترال برقرار باشد.»

بررسی‌ای که دهه‌ها بعد انجام شد به این نتیجه رسید که روش‌های کامرون «هیچ‌گونه اعتبار درمانی نداشت» و «قابل مقایسه با جنایات پزشکی نازی‌ها» بود. با این حال، در زمانی که این آزمایش‌ها در حال انجام بودند، گاتلیب آن‌ها را غیرقابل‌مقاومت می‌دانست. به‌محض پایان هر یک، او پول بیشتری برای انجام آزمایش‌های بعدی در اختیار کامرون قرار می‌داد.

در سال‌هایی که گاتلیب مشغول حمایت از آزمایش‌هایی بود که انسان‌ها را تا مرز توان تحملشان و حتی فراتر از آن پیش می‌برد، او در عین حال زندگی خانوادگی باثبات و شادی داشت. در ظاهر، او همسری مهربان و پدری خوب برای چهار فرزندش بود. او به‌طرزی شگفت‌انگیز با زندگی روستایی سازگار شده بود؛ با رضایت بزها را می‌دوشید، تخم‌مرغ جمع می‌کرد و به نگهداری از باغ‌های خانوادگی کمک می‌کرد. زندگی او به‌طرزی چشمگیر دوپاره بود. در روز، او هدایت پژوهش‌هایی را بر عهده داشت که مستلزم وارد کردن مداوم درد شدید روانی و جسمی بود. اما در عصرها و آخرهفته‌ها، نه‌تنها پدری نمونه بود، بلکه به‌شدت روح‌گرا نیز به نظر می‌رسید.

کمتر آمریکایی‌ای در نسل گاتلیب—یا هر نسل دیگری—زندگی خانگی‌ای تا این حد متفاوت و حتی سوررئال نسبت به زندگی کاری‌اش داشت. گاتلیب نمی‌توانست از دیدن این تضاد «دکتر جکیل و آقای هاید» غافل مانده باشد. با این حال، او قادر بود آن را در ذهن خود آشتی دهد. او فردی فردگرا بود که می‌توانست به خود بقبولاند در حال کار برای محافظت از بشریت در برابر دشمنی است که هدفش نابود کردن هرگونه امکان زندگی فردگرایانه است. با زندگی خارج از جریان اصلی حومه‌ای، پرورش معنویت خود و تلاش برای نزدیکی به طبیعت، او مسیری شخصی را دنبال می‌کرد که به‌طرزی قابل توجه غیرمتعارف بود. در محل کار نیز همین‌گونه بود: رد کردن محدودیت‌هایی که ذهن‌های متعارف‌تر را دربر می‌گرفت و جسارت دنبال کردن تخیل بی‌پایان خود.

آلبرت هوفمن، مخترع ال‌اس‌دی، در اواخر عمر طولانی‌اش گفت: «یک شیمیدان که عارف نباشد، شیمیدان واقعی نیست. او آن را درک نمی‌کند.»


در آغاز سال ۱۹۵۵، شغلی برای یک فرد سخت‌گیر خالی شد: سرپرست منطقه‌ای در دفتر اداره فدرال مواد مخدر در سان‌فرانسیسکو. مدیر افسانه‌ای این اداره، هری انسلینگر، برجسته‌ترین مامور خود، جورج هانتر وایت، را برای این سمت انتخاب کرد. این می‌توانست برای MK-ULTRA یک خسارت باشد، زیرا وایت در آن زمان در نیویورک قربانیان ناآگاه را به «خانه امن» خود می‌کشاند و به آن‌ها ال‌اس‌دی یا هر داروی دیگری که گاتلیب می‌خواست می‌داد. اما گاتلیب راهی برای بهره‌برداری از این انتقال دید. او وایت را استخدام کرد تا در سان‌فرانسیسکو یک «خانه امن» جدید راه‌اندازی کند که در آن بتواند هر کاری را که در نیویورک انجام داده بود—و حتی بیشتر—انجام دهد. این پروژه به «زیرپروژه ۴۲» MK-ULTRA تبدیل شد. وایت آن را «عملیات اوج نیمه‌شب» نامید.

این «زیرپروژه» اهدافی درهم‌تنیده داشت. هدف نخست، خوراندن دارو به شهروندان ناآگاه و مشاهده واکنش‌های آن‌ها بود، همان‌طور که در نیویورک انجام شده بود. اما این بار، سکس نیز به ماجرا افزوده شد. به دستور گاتلیب، وایت گروهی از روسپی‌ها را گرد آورد که وظیفه‌شان این بود که مشتریان را به «پاتوق» بیاورند و در حالی که او از پشت صحنه نظاره و ثبت می‌کرد، به آن‌ها ال‌اس‌دی بدهند.

وایت با شدت وارد مأموریت جدید خود شد. او «پاتوق» خود—که هرگز آن را آپارتمان یا خانه امن نمی‌نامید—را در خیابان چستنات شماره ۲۲۵، در تله‌گراف هیل، راه‌اندازی کرد. این مکان به شکل L بود و چشم‌اندازی زیبا به خلیج سان‌فرانسیسکو داشت. پس از اجاره آن، وایت با دوستی که صاحب یک فروشگاه الکترونیک بود تماس گرفت و از او خواست تجهیزات نظارتی نصب کند تا بتواند آنچه در داخل می‌گذرد را زیر نظر بگیرد. آن دوست چهار میکروفون DD4 را که به شکل پریزهای دیواری استتار شده بودند به دو دستگاه ضبط F-301 وصل کرد که در یک «اتاق شنود» در کنار آن نصب شده بودند. یک مامور سیا که پس از پایان کار از آنجا بازدید کرد گزارش داد که این مکان «آن‌قدر سیم‌کشی شده بود که اگر یک لیوان آب می‌ریختی، احتمالاً خودت را برق می‌گرفتی.»

«پاتوق» سان‌فرانسیسکو به سبکی تزئین شده بود که می‌توان آن را «شیک فاحشه‌خانه‌ای» نامید. تصاویر رقاصه‌های کان‌کان، همراه با چاپ‌های قاب‌شده تولوز-لوترک بر روی زمینه‌های ابریشمی سیاه، دیوارها را تزئین کرده بودند. اتاق خواب دارای پرده‌های قرمز و آینه‌های بزرگ بود. برخی کشوها پر از ابزارهای این کار بودند، از جمله اسباب‌بازی‌های جنسی و عکس‌هایی از زنانی با جوراب‌های سیاه و مهارهای چرمی میخ‌دار. یکی از مأمورانی که بعدها آنجا کار کرده بود شهادت داد: «ما در خیابان چستنات یک کتابخانه جامع داشتیم—کثیف‌ترین کتابخانه‌ای که تا به حال دیده بودم: فیلم‌های مستهجن، عکس‌ها، همه چیز. سیا آن‌ها را آنجا گذاشته بود تا به این روسپی‌ها آموزش بدهد که چطور رابطه جنسی داشته باشند—می‌گفتند صفحه ۹۹ کتاب را باز کن، آنجا نشان می‌دهد چطور و چه کار کنی.»

برای پذیرایی از روسپی‌ها، مشتریانشان و خودش، وایت بار را کاملاً پر نگه می‌داشت. چندین نفر از همکارانش گفته‌اند که او اغلب از اتاق کناری، در حالی که از یک پارچ مارتینی می‌نوشید و روی یک توالت قابل‌حمل نشسته بود، ماجرا را تماشا می‌کرد. واقعاً هم در میان اسنادی که سیا بعدها از حالت محرمانه خارج کرد، گزارشی از هزینه‌ها وجود دارد که او در ۳ اوت ۱۹۵۵ ارائه کرده و شامل این مورد است: «۱ توالت قابل‌حمل، ۲۵ دلار؛ ۲۴ کیسه دفع هر کدام ۰.۱۵ دلار، ۳.۶۰ دلار—جمع ۲۸.۶۰ دلار.»

گاتلیب در مورد مستندسازی رویکردی همه یا هیچ داشت. تا آنجا که مشخص است، او هیچ‌چیز قابل توجهی درباره سال‌های آزمایش‌هایش در زندان‌های مخفی سراسر جهان ننوشته است. اما در مسائل مربوط به هزینه‌ها و جزئیات اداری، بسیار دقیق بود. زمانی که «پاتوق» عملیات اوج نیمه‌شب در سان‌فرانسیسکو در حال آماده‌سازی بود، او یادداشتی طولانی نوشت که در آن خرید هر یک از اقلام مورد استفاده برای تجهیز آن را تایید کرده بود. او بیش از صد قلم را فهرست کرد، از جمله پرده، بالش، چراغ، زیرسیگاری، سطل یخ، تخت با تشک، سطل زباله و جاروبرقی—همراه با اقلام عجیب‌تری مانند یک سه‌پایه نقاشی و یک «نقاشی نیمه‌کاره»، دو نیم‌تنه، دو تندیس و یک تلسکوپ. گاتلیب همچنین یادداشتی دقیق برای وایت فرستاد که در آن، با همان دقت همیشگی، «مسئولیت‌های اداری مشترک میان محقق اصلی و حامی پروژه» را مشخص کرده بود. در این یادداشت آمده بود که وایت باید «وجوه را در یک حساب بانکی جداگانه نگهداری کند، در هر جا که ممکن است رسید یا فاکتور دریافت کند… به‌طور دوره‌ای گزارشی کلی از مصرف مشروبات الکلی ارائه دهد [و] هزینه‌های تاکسی را با ذکر تاریخ ثبت کند.» تنها هزینه‌ای که گاتلیب نمی‌خواست جزئیات آن ثبت شود، پرداخت به روسپی‌ها بود.

او نوشت: «به‌دلیل ماهیت بسیار غیرمتعارف این فعالیت‌ها و خطر قابل توجهی که این افراد متحمل می‌شوند، امکان‌پذیر نیست که از آن‌ها خواسته شود برای این پرداخت‌ها رسید ارائه دهند یا نحوه دقیق هزینه‌کرد وجوه را مشخص کنند.»

اگرچه وایت عمیقاً در دنیای زیرزمینی نیویورک غرق شده بود، در سان‌فرانسیسکو تازه‌وارد محسوب می‌شد. برای کمک، به یک افسر سابق اطلاعات نظامی به نام ایرا «آیک» فلدمن مراجعه کرد که در اروپا و کره کارهای سخت و بی‌پرده‌ای انجام داده بود. فلدمن به کالیفرنیا بازنشسته شده بود با این فکر مبهم که یک مزرعه مرغداری راه‌اندازی کند.

او سال‌ها بعد چنین به یاد آورد: «مدتی نگذشت که تماس گرفتم، این بار از طرف وایت. می‌گوید: “شنیده‌ایم برگشتی آمریکا. می‌خواهم بیایی اداره مواد مخدر.” این حوالی سال ۵۴ یا ۵۵ بود. وایت سرپرست منطقه‌ای در سان‌فرانسیسکو بود. رفتم. به اتاق ۱۴۴ در ساختمان فدرال رفتم و این اولین بار بود که جورج وایت را دیدم. مردی بزرگ و قدرتمند بود با سری کاملاً طاس. قدبلند نبود، اما بزرگ بود. چاق. سرش را می‌تراشید و زیباترین چشمان آبی را داشت که تا به حال دیده‌ای. گفت: “آیک، ما تو را به‌عنوان مأمور می‌خواهیم.”»

فلدمن این شغل را پذیرفت. در ماه‌های بعدی، کارهای مخفی برای اداره مواد مخدر انجام داد. یک عملیات دام‌گذاری را اجرا کرد که در آن نقش یک دلال جنسی را بازی می‌کرد و، همان‌طور که بعداً شهادت داد، «نیم‌دوجین دختر برایم کار می‌کردند.» در عملیات دیگری، از یک روسپی معتاد به مواد مخدر برای به دام انداختن مصرف‌کنندگان مواد استفاده کرد و در ازای آن به او هروئین می‌داد. وایت تحت تأثیر قرار گرفت.

او به یاد آورد: «یک روز وایت مرا به دفترش صدا زد. گفت: “آیک، کارت به‌عنوان مامور مخفی فوق‌العاده بوده. حالا یک مأموریت دیگر به تو می‌دهم. می‌خواهیم داروهای تغییر‌دهنده ذهن را آزمایش کنی… اگر بفهمیم این مواد چقدر خوب کار می‌کنند، خدمت بزرگی به کشورت کرده‌ای.”»

کمتر افسر اطلاعاتی سابقی می‌توانست در اوج جنگ سرد در برابر چنین فراخوان میهن‌پرستانه‌ای مقاومت کند. دفعه بعد که گاتلیب در سان‌فرانسیسکو بود، فلدمن با او ملاقات کرد. گاتلیب با باز کردن کیف دستی‌اش، یک شیشه کوچک بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.

پرسید: «می‌دانی این چیست؟»
فلدمن گفت: «لعنتی، نمی‌دانم این چیست.»
گاتلیب گفت: «این ال‌اس‌دی است. می‌خواهیم تو و آدم‌هایت—می‌دانیم تمام زن‌های سان‌فرانسیسکو و تمام روسپی‌ها را می‌شناسی—این را در نوشیدنی مردم بریزید.»

فلدمن گفت: «دیوانه‌ای؟ ممکن است دستگیر شوم یا چیزی.»
گاتلیب گفت: «نگران نباش.»
فلدمن پرسید: «چه کار می‌کند؟»
گاتلیب گفت: «حدود ۵۰ چیز مختلف داریم که می‌خواهیم امتحان کنیم. این یکی خاص می‌تواند یک مرد یا یک زن را دیوانه کند. چیزی است خارج از این دنیا.»
فلدمن گفت: «نمی‌دانم، سیدنی. کار اطلاعاتی می‌کنم، اما این مزخرفات را نه.»

گاتلیب سپس استدلالی را مطرح کرد که می‌دانست تردید فلدمن را از بین خواهد برد—همان‌طور که تردیدهای خودش را از بین برده بود: «اگر بفهمیم این مواد چقدر خوب کار می‌کنند، خدمت بزرگی به کشورت کرده‌ای. این مسئله امنیت ملی است. اگر بتوانیم چیزی پیدا کنیم که ذهن این افراد را خم کند و وادارشان کند حرف بزنند یا دیوانه شوند، این کار کمک زیادی می‌کند تا زندانیانمان را نجات دهیم و از این قبیل.»

این موضوع فلدمن را متقاعد کرد که به خدمت مخفی کشورش بازگردد. نخستین مأموریت او جذب روسپی‌هایی بود که به‌عنوان پیمانکاران ناآگاه MK-ULTRA کار می‌کردند. هر بار که یکی از آن‌ها مشتری‌ای را به خیابان چستنات ۲۲۵ می‌آورد، بین ۵۰ تا ۱۰۰ دلار دریافت می‌کرد. به‌عنوان پاداش، یک «کارت خروج از زندان» نیز به او داده می‌شد که شماره تلفن وایت روی آن بود؛ دفعه بعد که دستگیر می‌شد، می‌توانست شماره را به پلیس بدهد و وایت ترتیب آزادی‌اش را می‌داد.

فلدمن بعدها به یک مصاحبه‌کننده گفت: «من به بارهای مختلف، سالن‌های ماساژ مختلف می‌رفتم، و همه این زن‌ها فکر می‌کردند من یک باندبازم.» برای مثال، ممکن بود بخواهد ببیند آیا فردی که روی یک برنامه محرمانه هوانوردی کار می‌کند اسرارش را فاش می‌کند یا نه. «بهش می‌گفتم: عزیزم، یه لطفی برام بکن، برو فلانی رو پیدا کن، ببرش آپارتمان و باهاش رابطه داشته باش. و وقتی اونجاست، ازش بپرس: اون هواپیما رو می‌دونی؟ تا چه ارتفاعی پرواز می‌کنه؟»

سازمان‌های اطلاعاتی قرن‌ها از مأموران زن برای اغوا کردن مردان و کشف اسرارشان استفاده کرده‌اند. گاتلیب می‌خواست مطالعه این موضوع را نظام‌مند کند که چگونه سکس—به‌ویژه در ترکیب با مواد مخدر—می‌تواند زبان مردان را باز کند. او منابع منتشرشده بسیار اندکی یافت که راهنمای او باشد. بیشتر پژوهش‌هایی که آلفرد کینزی در کتاب «رفتار جنسی در مرد انسان» گزارش کرده بود، بیش از حد بالینی بود و کاربرد چندانی نداشت. یک دهه طول می‌کشید تا مسترز و جانسون مطالعه پیشگامانه «پاسخ جنسی انسان» را منتشر کنند، و حتی بیشتر تا آثاری صریح مانند «روسپی خوشحال» و «گزارش هایت درباره سکس مردان» منتشر شوند. گاتلیب تصمیم گرفت که سیا باید خودش تحقیق کند که مردم در حین و پس از سکس چگونه رفتار می‌کنند. او پیش‌تر عمیقاً در آزمایش‌های دارویی درگیر بود. عملیات «اوج نیمه‌شب» لایه‌ای تازه به این آزمایش‌ها افزود.

جان گیتینگر، روان‌شناس سیا، سال‌ها بعد شهادت داد: «ما به ترکیب برخی داروها با اعمال جنسی علاقه‌مند بودیم… موقعیت‌های مختلف لذت را که روسپی‌ها و دیگران استفاده می‌کردند بررسی کردیم… این خیلی قبل از آن بود که چیزی شبیه کاما سوترا رایج شود. برخی از این زنان—حرفه‌ای‌ها—در این کارها بسیار ماهر بودند.»

وایت در اواخر سال ۱۹۵۵ «پاتوق» سان‌فرانسیسکو را افتتاح کرد. عوامل خیابانی او همان روسپی‌هایی بودند که فلدمن جذب کرده بود. گاتلیب با نثر خشک خود آن‌ها را «افرادی خاص که به‌طور مخفیانه مواد را به دیگران می‌دادند» می‌نامید. معمولاً این «مواد» ال‌اس‌دی بود، اگرچه گاهی گاتلیب ترکیبات جدیدی می‌آورد که می‌خواست اثرشان را بسنجد.

یکی از اعضای MK-ULTRA بعدها گفت: «اگر از دارویی آن‌قدر می‌ترسیدیم که خودمان امتحانش نکنیم، آن را به سان‌فرانسیسکو می‌فرستادیم.»

هیچ دارویی وایت را نمی‌ترساند. او انواع بیشتری از مواد را نسبت به تقریباً هر آمریکایی زنده در آن زمان مصرف کرده بود. او سهمی از هر چیزی که سیا برایش می‌فرستاد برمی‌داشت. یکی از همکارانش گفت: «همیشه می‌خواست همه چیز را خودش امتحان کند. هر دارویی که می‌فرستادند، مهم نبود، می‌خواست قبل از اینکه به کسی بدهد ببیند روی خودش چه اثری دارد.»

در حالی که روسپی‌ها و مشتریانشان رابطه جنسی داشتند، وایت از پشت یک آینه یک‌طرفه تماشا می‌کرد و روی توالت قابل‌حملش می‌نشست. گاهی فلدمن هم به او ملحق می‌شد. وظیفه آن‌ها مشاهده واکنش مردان به انواع مختلف سکس و رفتارشان در ترکیب سکس و مواد مخدر بود. فلدمن شگفت‌زده شده بود که مردان تحت تأثیر این ترکیب تا چه حد آزادانه صحبت می‌کنند. او این را جایگزینی جالب برای روش‌های قدیمی بازجویی می‌دید.

او توضیح داد: «اگر زن بود، سینه‌هایش را در کشو می‌گذاشتی و کشو را می‌بستی. اگر مرد بود، آلتش را می‌گرفتی و با چکش می‌زدی. آن‌وقت حرف می‌زدند. حالا با این داروها می‌توانستی بدون آزار دادن مردم اطلاعات بگیری.»

وایت، فلدمن و دیگر مأموران متوجه شدند که مردان پس از سکس اغلب با زنی که کنارشان است صحبت می‌کنند. آن‌ها به روسپی‌ها دستور دادند چند ساعت با مشتری بمانند، به‌جای اینکه بلافاصله بروند. امید داشتند این صمیمیت ساختگی، به‌ویژه همراه با اثرات ال‌اس‌دی، بازدارندگی‌های مرد را کاهش دهد.

یکی از مأموران گزارش داد: «پیدا کردن روسپی‌ای که بخواهد بماند برای کسی که به روسپی‌ها عادت دارد شوک بزرگی است… تأثیر فوق‌العاده‌ای روی مرد دارد. اگر به او بگوید عالی بوده و می‌خواهد چند ساعت دیگر بماند، به نفس او قوت می‌دهد… بیشتر وقت‌ها او بسیار آسیب‌پذیر می‌شود. درباره چه حرف بزند؟ نه درباره سکس، پس شروع می‌کند درباره کارش حرف زدن. اینجاست که زن می‌تواند او را آرام هدایت کند.»

گاتلیب که از موفقیت این عملیات راضی بود، دستور گسترش آن را داد. به دستور او، وایت یک خانه امن دوم در خارج از شهر، در میل ولی در شهرستان مارین، افتتاح کرد که برای آزمایش‌های فراتر از سکس و مواد مخدر حریم خصوصی بیشتری فراهم می‌کرد. از جمله موادی که گاتلیب ساخت و برای آزمایش به وایت داد، بمب‌های بدبو، پودر خارش‌آور، پودر عطسه‌آور و مواد ایجادکننده اسهال بودند. همه این‌ها قرار بود روی مردانی آزمایش شوند که انتظار چیزی جز رابطه جنسی نداشتند یا گروه‌هایی که به مهمانی دعوت می‌شدند. گاتلیب همچنین ابزارهایی برای آزمایش به وایت داد، از جمله چوب همزن آغشته به دارو، سوزن فوق‌نازک برای تزریق سم از طریق چوب‌پنبه بطری شراب، و کپسول‌های شیشه‌ای که با شکستن زیر پا گازهای سمی آزاد می‌کردند.

اندکی پس از افتتاح خانه امن مارین، چند مأمور وایت چند روز را صرف یافتن مردانی کردند که بتوانند آن‌ها را به مهمانی دعوت کنند. گاتلیب می‌خواست ببیند آیا می‌تواند با اسپری آئروسل، یک اتاق پر از افراد را با ال‌اس‌دی آلوده کند. او قوطی را ساخت و به وایت داد. اما در روز مقرر، به گفته یکی از مأموران، «هوا خراب کرد.» مهمانان آمدند، اما اتاق آن‌قدر گرم بود که پنجره‌ها باید باز می‌ماند. این کار آزمایش را غیرممکن کرد. چنین شکست‌هایی وایت را دلسرد نکرد. او همچنان غرق کارش بود و هرچه گاتلیب می‌خواست انجام می‌داد.

طبق یک گزارش، «وقتی وایت در حال اداره یک فاحشه‌خانه امنیت ملی نبود، در خیابان‌های سان‌فرانسیسکو به دنبال قاچاقچیان مواد مخدر می‌گشت… گاهی بعد از یک روز سخت، دوستانش را به خانه امن می‌آورد تا استراحت کنند… گاهی هم مهمانی می‌گرفتند، که همسایه‌ها را ناراحت می‌کرد… همیشه مواد مخدر فراوان بود… روزها با مواد می‌جنگید و شب‌ها آن‌ها را به غریبه‌ها می‌داد.»

با معیارهای معمول، وایت صلاحیت اداره این پروژه را نداشت. او تجربه خیابانی داشت، اما دانش علمی برای تحلیل رفتار افراد تحت تأثیر مواد را نداشت. نه شیمی می‌دانست، نه پزشکی، نه روان‌شناسی. روان‌پزشکی از استنفورد گاهی سر می‌زد، اما معمولاً هیچ متخصصی حضور نداشت. در سان‌فرانسیسکو فقط وایت و گاهی فلدمن بودند.

قربانیان فقط مشتریان روسپی‌ها نبودند. در سال ۱۹۵۷، یک معاون مارشال به نام وین ریچی در مهمانی کریسمس شرکت کرد. پس از نوشیدن چند نوشیدنی، دچار گیجی شد، اسلحه‌هایش را برداشت، به یک بار رفت و تهدید کرد. بیهوش شد و پلیس دستگیرش کرد.

او در دادگاه توضیحی نداشت. قاضی او را بخشید، اما او دچار افسردگی شد. ۲۲ سال بعد، با خواندن آگهی ترحیم گاتلیب، شک کرد که به او ال‌اس‌دی داده شده است. شکایت کرد، اما دادگاه رد کرد—هرچند گفت: «اگر ادعای او درست باشد، بهای وحشتناکی برای امنیت ملی پرداخته است.»

وایت قانون را خودش تعریف می‌کرد. اگر این کار را برای شکنجه انجام می‌داد، نفرت‌انگیز بود. اگر برای امنیت ملی، قابل توجیه تلقی می‌شد. در هر صورت، ویژگی اصلی‌اش این بود: انجام هرچه گاتلیب می‌خواست.

فلدمن گفت: «وایت یک عوضی بود، اما پلیس بزرگی بود… ال‌اس‌دی فقط نوک کوه یخ بود… جاسوسی، ترور، عملیات کثیف، آزمایش‌های دارویی، سکس—همه این‌ها را انجام می‌دادیم.»

وقتی از او درباره گاتلیب پرسیدند، گفت: «چند بار آمد… مرد خوبی بود، اما دیوانه… کیف سیاهی داشت، می‌گفت این کیف حقه‌های کثیف من است… یک بار با هم رفتیم جنگل، با تفنگ دارت به درخت شلیک کرد… دو روز بعد برگشتیم، درخت کاملاً مرده بود.»

او به وایت گفت: «فکر می‌کنم دیوانه است.»
وایت گفت: «شاید، اما این برنامه ماست.»

سفرهای گاتلیب به سان‌فرانسیسکو فقط کاری نبود. او به روسپی‌ها دسترسی داشت و از آن استفاده می‌کرد. فلدمن گفت: «دیوانه سکس بود… هر بار می‌آمد، می‌گفت برایم دختر پیدا کن… همیشه می‌خواست.»

فلدمن با افتخار گفت: «همه زن‌هایی که برایش جور کردم، پولی از او نگرفتند. لطفی در حق من بود.»

فلدمن افزود که اگر این‌ها به‌اندازه کافی شگفت‌آور نبود، گاتلیب همچنین با همسر آزادمنش وایت، آلبرتین، نیز رابطه داشته است. او گفت: «گاتلیب با زن او رابطه داشت. آن‌ها دوستان بسیار نزدیکی بودند. من همیشه او را می‌بردم آنجا. می‌نشستیم. من اهل نوشیدن نبودم. قبل از اینکه بفهمی چه شده، وایت در اتاق خواب از حال می‌رفت. و سیدنی روی کاناپه با زن بود… جورج می‌دانست، اما—فکر می‌کنم خیلی دوستش داشت.»

در سال ۱۹۵۵، بیمارستان دانشگاه جورج‌تاون در واشنگتن اعلام کرد که قصد دارد یک الحاقیه شش‌طبقه و صدتختخوابی به نام «گورمن انکس» بسازد. گاتلیب متوجه این موضوع شد. او بسیاری از «زیرپروژه‌های» MK-ULTRA را از طریق بنیادهای صوری تأمین مالی می‌کرد و مجبور بود احتیاط کند تا دانشمندانی که درگیر پروژه‌ها هستند منبع واقعی بودجه را نفهمند. این موضوع آزادی عمل او را محدود می‌کرد. او می‌خواست بیمارستان تحقیقاتی خودش را داشته باشد—یک «خانه امن» پزشکی در داخل ایالات متحده که در آن دانشمندان سیا، نه افراد بیرونی، بتوانند آزمایش‌ها را انجام دهند. اعلام پروژه جورج‌تاون این فرصت را به او داد.

گاتلیب ایده‌ای را مطرح کرد: پرداخت مخفیانه بخشی از هزینه ۳ میلیون دلاری ساخت «گورمن انکس» در ازای دسترسی به امکانات پزشکی آن. او در یادداشتی به مافوق‌هایش پیشنهاد کرد که سیا ۳۷۵ هزار دلار به پروژه ساخت کمک کند—پولی که از طریق یک واسطه منتقل می‌شد و به‌عنوان کمک خیریه جلوه می‌کرد. در مقابل، او نوشت: «یک‌ششم از کل فضای بخش جدید بیمارستان در اختیار بخش شیمیایی TSS قرار خواهد گرفت، و بدین ترتیب آزمایشگاه‌ها، فضای اداری، کمک فنی، تجهیزات و حیوانات آزمایشگاهی فراهم خواهد شد.»

او چهار «توجیه» برای این پروژه—که بعدها «زیرپروژه ۳۵» MK-ULTRA نام گرفت—ارائه داد:
(الف) کارکنان آژانس می‌توانند بدون اطلاع دانشگاه یا مسئولان بیمارستان در این کار مشارکت کنند.
(ب) حمایت آژانس از پروژه‌های حساس کاملاً قابل انکار خواهد بود.
(ج) پوشش حرفه‌ای کامل برای حداکثر سه کارمند بیوشیمی بخش شیمیایی فراهم می‌شود.
(د) بیماران انسانی و داوطلبان برای استفاده آزمایشی تحت شرایط بالینی کنترل‌شده در دسترس خواهند بود.

او نتیجه گرفت: «توسعه یک دارو تا مرحله آزمایش انسانی معمولاً فرآیندی نسبتاً معمول است. شرکت‌های دارویی برای آزمایش نهایی به پزشکان خصوصی متکی هستند. این پزشکان برای پیشبرد علم پزشکی مسئولیت این آزمایش‌ها را می‌پذیرند. اما برای TSS/CD دشوار و گاهی غیرممکن است چنین انگیزه‌ای برای محصولات خود فراهم کند… بخش مربوط به آزمایش انسانی در دوزهای مؤثر مشکلات امنیتی ایجاد می‌کند که نمی‌توان آن را به پیمانکاران عادی سپرد… این تأسیسات پیشنهادی فرصتی منحصربه‌فرد برای انجام امن چنین آزمایش‌هایی فراهم می‌کند… همچنین پوشش حرفه‌ای عالی برای کارکنان ایجاد خواهد کرد و امکان حضور آزادانه در محافل علمی را فراهم می‌سازد.»

پیشنهاد گاتلیب برای ایجاد یک آزمایشگاه مخفی سیا در داخل یک بیمارستان معتبر—برای انجام آزمایش بر روی انسان‌ها—حتی با استانداردهای MK-ULTRA نیز فوق‌العاده بود. ریچارد هلمز این موضوع را به آلن دالس ارجاع داد. دالس آن را به کمیته ویژه رئیس‌جمهور آیزنهاور ارائه کرد و این کمیته نیز آن را تایید کرد. این تنها موردی بود که اسناد نشان می‌دهد سیا برای چنین برنامه‌ای به کاخ سفید مراجعه کرده است.

اطلاعات کمی درباره آزمایش‌هایی که در «گورمن انکس» انجام شد وجود دارد، اگرچه بعدها تأیید شد که بیماران در حال مرگ نیز جزو سوژه‌ها بودند. وقتی سال‌ها بعد درباره جزئیات سؤال شد، رئیس سیا گفت: «هیچ مدرک واقعی از آنچه رخ داده وجود ندارد. گم شده است. نه اینکه اتفاق نیفتاده باشد.»

تقریباً هیچ‌کس—حتی در سطوح بالای حکومت—از کارهای گاتلیب یا حتی وجود او خبر نداشت. اما در سیا، تعداد محدودی از افسران ارشد می‌دانستند که او با ال‌اس‌دی مرتبط است. گاتلیب از این موضوع نوعی غرور داشت. او داستانی تعریف می‌کرد که در هواپیما، هنگام عبور با یک نوشیدنی، یکی از مسافران آرام پرسید: «این ال‌اس‌دی است که می‌نوشی؟» وقتی برگشت، دید که آن فرد آلن دالس است.

در پایان سال ۱۹۵۵، دالس تصمیم گرفت خلاصه‌ای از این برنامه فوق‌محرمانه را با فرد دیگری در میان بگذارد. او گزارشی نسبتاً افشاگرانه نوشت و برای وزیر دفاع، چارلز ویلسون، فرستاد. این گزارش یکی از معدود اسناد سیا است که MK-ULTRA را در زمان اجرا توصیف می‌کند:

«در چهار سال گذشته، سازمان اطلاعات مرکزی به‌طور فعال در حال تحقیق درباره گروهی از مواد شیمیایی قوی تأثیرگذار بر ذهن انسان بوده است که به آن‌ها سایکوکمیکال گفته می‌شود. ما شبکه‌ای گسترده از ارتباطات حرفه‌ای، تجربه و اطلاعات قابل توجهی درباره این مواد—به‌ویژه ماده‌ای به نام LSD—کسب کرده‌ایم… از سال ۱۹۵۱، این برنامه اطلاعات مهمی درباره رفتار غیرعادی ناشی از LSD و تأثیر عوامل مختلف مانند دوز، تفاوت‌های فردی و محیط ارائه داده است… همچنین مشخص شده که افراد می‌توانند نسبت به LSD تحمل پیدا کنند… این ماده حتی در دوزهای بسیار کم اثرات ذهنی چشمگیری ایجاد می‌کند…»

این میزان صراحت، تا آنجا که مشخص است، بیشترین حدی بود که دالس به‌صورت مکتوب پیش رفت. او به‌خوبی می‌دانست که MK-ULTRA فقط در صورت محرمانگی مطلق می‌تواند ادامه یابد. بازجویی‌های مخفی، آزمایش‌های شدید در بیمارستان‌ها و زندان‌ها، «فاحشه‌خانه امنیت ملی» در عملیات اوج نیمه‌شب، تأمین مالی مخفی گورمن انکس—همگی از محرمانه‌ترین برنامه‌های دولت آمریکا بودند. اگر هرکدام افشا می‌شد، نه‌تنها خشم عمومی بلکه احتمالاً پایان MK-ULTRA و حتی خود سیا را در پی داشت.

یک تهدید بالقوه با مرگ فرانک اولسون از بین رفته بود. اما در ماه‌های بعد، تهدید جدیدی ظاهر شد—از جایی غیرمنتظره: کنگره ایالات متحده.

پایان فصل هشتم 

فصل های قبلی این کتاب را در اینجا می تواند مطالعه کنید .