امروز اگر به صحنه سیاست بینالملل نگاه کنیم، با یکی از عجیبترین و در عین حال تلخترین تحولات دوران معاصر روبهرو هستیم. ملتهای خاورمیانه در برابر ماشین جنگی غرب و اسرائیل، بیش از هر زمان دیگری احساس تنهایی میکنند. این تنهایی صرفاً یک احساس سیاسی نیست، بلکه نتیجه یک دگرگونی عمیق در ساختار قدرت جهانی است؛ دگرگونیای که جهان را از دوران موازنههای سخت و بازدارنده جنگ سرد وارد عصری کرده که در آن محاسبات اقتصادی و منافع تجاری جای تعهدات ژئوپولیتیک و ایدئولوژیک را گرفتهاند.
برای درک بهتر این وضعیت، باید جهان امروز را با جهان چند دهه پیش مقایسه کنیم. در دوران جنگ سرد، ساختار قدرت جهانی بر پایه رقابت دو بلوک بزرگ شکل گرفته بود. اتحاد جماهیر شوروی، با همه ضعفها، اشتباهات و سیاست های گاه نادرست خود، دستکم در عرصه بینالمللی به عنوان یک قدرت بازدارنده عمل میکرد. این کشور بقای متحدان خود را بخشی از امنیت و اعتبار ژئوپولیتیک خویش میدانست و بارها نشان داد که حاضر است برای دفاع از حوزه نفوذ خود هزینههای بسیار سنگین سیاسی، نظامی و اقتصادی بپردازد.
نمونههای این رویکرد در تاریخ فراواناند. از ورود ارتش شوروی به مجارستان و چکسلواکی گرفته تا بحران موشکی کوبا و حتی مداخله نظامی در افغانستان. فارغ از قضاوت اخلاقی درباره این اقدامات، پیام مشترک همه آنها روشن بود: مسکو برای حفظ توازن قدرت و جلوگیری از گسترش نفوذ رقیب، حاضر بود وارد رویاروییهای پرهزینه شود.
در آن دوران، اعتبار دیپلماسی تنها به قطعنامهها و بیانیههای سازمان ملل وابسته نبود. پشتوانه اصلی دیپلماسی، قدرت واقعی و اراده استفاده از آن بود. به همین دلیل بسیاری از کشورها، حتی اگر مستقیماً تحت حمایت شوروی نبودند، از وجود یک توازن بینالمللی بهره میبردند که مانع از یکجانبهگرایی کامل آمریکا و متحدانش میشد.
برای ما ایرانیان، شاید ملموسترین نمونه این بازدارندگی به روزهای پایانی حکومت پهلوی و دوران انقلاب ۱۳۵۷ بازگردد. در آن زمان که رژیم شاه به عنوان مهمترین متحد آمریکا در منطقه در حال فروپاشی بود، در واشنگتن بحثهایی جدی درباره احتمال مداخله نظامی مستقیم یا حمایت از یک کودتای گسترده برای حفظ ساختار قدرت مطرح شده بود.
در چنین شرایطی، لئونید برژنف رهبر اتحاد شوروی، در آبان ۱۳۵۷ هشدار بسیار صریحی خطاب به آمریکا صادر کرد و اعلام نمود که هرگونه مداخله نظامی در ایران مستقیماً با امنیت ملی اتحاد شوروی گره خورده است. همین هشدار، صرف نظر از اینکه چه میزان احتمال عملی شدن داشت، نقش مهمی در بازدارندگی ایفا کرد. آمریکا میدانست که هر اقدام نظامی میتواند به بحرانی فراتر از مرزهای ایران تبدیل شود.
امروز اما جهان کاملاً متفاوت شده است. چین و روسیه با شعارهایی چون چندجانبهگرایی، بریکس و نظم نوین جهانی ظاهر میشوند، اما آنچه در عمل دیده میشود، فقدان همان عنصر کلیدی است که در دوران جنگ سرد وجود داشت: اراده واقعی برای بازدارندگی.
در نتیجه، ملتهای خاورمیانه خود را در شرایطی میبینند که در برابر جنگها، تحریمها، تجاوزها و حتی جنایات آشکار اسرائیل در غزه، لبنان و دیگر نقاط منطقه، عملاً پشتوانهای شبیه آنچه در دوران جنگ سرد وجود داشت در اختیار ندارند. اعتراضهای دیپلماتیک، بیانیهها و ابراز نگرانیها جایگزین اقداماتی شدهاند که زمانی میتوانستند توازن قوا را تغییر دهند.
به همین دلیل است که میتوان از دوران کنونی به عنوان «عصر تنهایی ملتها» یاد کرد؛ دورانی که کشورها و ملتها بیش از هر زمان دیگری درمییابند که حتی قدرتهای بزرگی که خود را شریک یا دوست آنان مینامند، حاضر نیستند برای دفاع از آنها هزینههای سنگین سیاسی، اقتصادی یا نظامی بپردازند.
چین و روسیه؛ قدرتهای بزرگ بدون دکترین بازدارندگی
چین و روسیه امروز از مهمترین قدرتهای جهانی به شمار میروند، اما نقش آنها در نظام بینالملل تفاوتی بنیادین با نقشی دارد که اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد ایفا میکرد. هر دو کشور از نظر اقتصادی، نظامی و سیاسی بازیگران مهمی هستند، اما برخلاف شوروی، حاضر نیستند برای دفاع از متحدان یا حوزههای نفوذ خود هزینههای سنگین و پرخطر ژئوپولیتیک بپردازند.
چین طی چهار دهه گذشته به یکی از بزرگترین قدرتهای اقتصادی جهان تبدیل شده است. این کشور صدها میلیون نفر را از فقر خارج کرده، به مرکز تولید جهانی بدل شده و در بسیاری از عرصههای فناوری و صنعت با غرب رقابت میکند. اما قدرت اقتصادی الزاماً به معنای ایفای نقش یک قدرت بازدارنده نیست. نگاه پکن به خاورمیانه بیش از هر چیز از زاویه انرژی، تجارت، مسیرهای ترانزیتی و پروژه «یک کمربند، یک جاده» تعریف میشود. برای رهبران چین، ثبات اقتصادی و حفظ جریان تجارت اولویت دارد و به همین دلیل از ورود به رویاروییهای پرهزینه سیاسی و نظامی اجتناب میکنند.
نتیجه این رویکرد آن است که حتی در برابر تحولات بزرگی چون جنایات اسرائیل در غزه، حملات مکرر به لبنان، یا افزایش تنشهای منطقهای، واکنش چین عمدتاً در سطح مواضع دیپلماتیک باقی میماند. پکن از یک سو به ثبات خاورمیانه نیاز دارد، زیرا امنیت انرژی و بخش مهمی از منافع اقتصادیاش به این منطقه وابسته است؛ اما از سوی دیگر حاضر نیست برای حفظ این ثبات هزینههایی بپردازد که روزگاری شوروی برای دفاع از حوزه نفوذ خود میپرداخت.
روسیه نیز مسیر مشابهی را طی کرده است. روسیه امروز دیگر اتحاد شوروی دهههای شصت و هفتاد نیست؛ نه از نظر ساختار اقتصادی و نه از نظر جایگاه ایدئولوژیک. در دوران جنگ سرد، تنها یک هشدار جدی از سوی کرملین میتوانست محاسبات قدرتهای غربی را تغییر دهد، زیرا همه میدانستند که پشت آن هشدار، ارادهای واقعی برای اقدام وجود دارد. اما روسیه امروز، حتی در برابر تحولات بزرگی مانند حملات اسرائیل به غزه و لبنان، بمبارانهای مکرر سوریه یا فشارهای فزاینده بر ایران، عمدتاً به صدور بیانیه، ابراز نگرانی و اقدامات محدود دیپلماتیک بسنده میکند.
ریشه این رفتار را باید در تحولات عمیق داخلی چین و روسیه جستوجو کرد. شوروی بقای خود را در رقابت ایدئولوژیک با غرب و گسترش نفوذ جهانی میدید، اما چین و روسیه کنونی بخش مهمی از ثروت، ثبات و مشروعیت خود را از حضور در اقتصاد جهانی به دست میآورند. رهبران این دو کشور همچنین تجربه فروپاشی شوروی را پیش چشم دارند و معتقدند بخشی از سقوط آن ناشی از تعهدات پرهزینه خارجی، رقابتهای فرسایشی و بار سنگین حفظ متحدان در سراسر جهان بود.
به همین دلیل، پکن و مسکو به جای «صدور انقلاب»، «واردات ثروت» را انتخاب کردهاند؛ به جای ساختن اردوگاههای ایدئولوژیک، شبکههای اقتصادی و تجاری میسازند؛ و به جای ورود به رویاروییهای پرهزینه، ترجیح میدهند از منافع خود در چارچوب نظام موجود جهانی حفاظت کنند.
اما این انتخاب پیامدهای مهمی نیز داشته است. جهان امروز، با وجود ظهور قدرتهای اقتصادی بزرگی چون چین، از فقدان یک نیروی بازدارنده جدی در برابر یورش های امپریالیستی رنج میبرد. هنگامی که امریکا و متحدین او به این نتیجه میرسند که واکنش رقبای جهانی از سطح بیانیههای دیپلماتیک فراتر نخواهد رفت، طبیعی است که جسورتر شوند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از ملتهای خاورمیانه امروز بیش از هر زمان دیگری احساس میکنند در برابر جنگها، مداخلات امپریالیستی-صهیونیستی و بیثباتیهای منطقهای تنها ماندهاند.
از شوروی ایدئولوژیک تا چین و روسیه عملگرا
برای فهم رفتار امروز چین و روسیه، باید به یک تحول مهم تاریخی توجه کرد. اتحاد شوروی خود را حامل یک پروژه جهانی میدانست؛ پروژهای که بقای آن با گسترش نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک در جهان گره خورده بود. به همین دلیل، مسکو حاضر بود برای حفظ متحدان و حوزه نفوذ خود هزینههای سنگین سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی بپردازد.
اما چین و روسیه امروز با منطق متفاوتی عمل میکنند. هر دو کشور بخش مهمی از ثبات و قدرت خود را از حضور در اقتصاد جهانی به دست آوردهاند و برخلاف شوروی، به دنبال ساختن یک اردوگاه ایدئولوژیک جهانی نیستند. اولویت اصلی آنان توسعه اقتصادی، حفظ ثبات داخلی و افزایش قدرت ملی است، نه ورود به رویاروییهای پرهزینه برای دفاع از متحدان.
همین تفاوت توضیح میدهد که چرا مفاهیمی مانند «بریکس» یا «جنوب جهانی»، برخلاف تصور برخی تحلیلگران، جایگزین بلوک شرق دوران جنگ سرد نشدهاند. این مجموعهها بیش از آنکه ائتلافهایی ایدئولوژیک و بازدارنده باشند، شبکههایی مبتنی بر منافع اقتصادی و همکاریهای عملگرایانه هستند. به همین دلیل نیز در بحرانهای بزرگ ژئوپولیتیک، از جمله آنچه امروز در خاورمیانه شاهد آن هستیم، واکنش پکن و مسکو عمدتاً از سطح حمایت سیاسی و دیپلماتیک فراتر نمیرود.
شاید بتوان گفت یکی از مهمترین ویژگیهای جهان امروز همین است: قدرتهای نوظهور اقتصادی پدید آمدهاند، اما هنوز هیچیک از آنها نقشی را که شوروی در ایجاد بازدارندگی ژئوپولیتیک ایفا میکرد، بر عهده نگرفتهاند. نتیجه این وضعیت، همان چیزی است که میتوان آن را «عصر تنهایی ملتها» نامید.
ونزوئلا؛ نماد تنهایی در جهان پس از جنگ سرد
برای درک بهتر مفهوم «تنهایی ملتها»، شاید هیچ نمونهای گویاتر از آنچه در ونزوئلای اتفاق افتاد نباشد.
اگر به دوران جنگ سرد بازگردیم، تصور وضعیتی که امروز ونزوئلا با آن روبهرو است بسیار دشوار بود. در آن دوران، اتحاد شوروی برای حوزه نفوذ خود خطوط قرمز مشخصی داشت. هرگونه تلاش برای بیثباتسازی یا سرنگونی دولتهای متحدش میتوانست با واکنش شدید مسکو مواجه شود.
تجربه بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ نشان داد که اتحاد شوروی حاضر بود حتی جهان را تا آستانه رویارویی هستهای پیش ببرد تا از تغییر موازنه قوا در حیاط خلوت آمریکا جلوگیری کند.
اما امروز شرایط کاملاً متفاوت است.
ونزوئلا سالها تحت شدیدترین فشارهای اقتصادی، تحریمهای گسترده، تهدیدهای سیاسی و تلاشهای آشکار برای تغییر حکومت قرار داشت و نهایتا با تجاوز نظامی آمریکا و ربودن رییس جمهور آن کشور، امریکا کنترل این کشور را بار دیگر در اختیار گرفت. با این حال، چین و روسیه گرچه با رهبری سیاسی این کشور سالها روابط نزدیک و صمیمانه داشتند اما حاضر نشدند برای دفاع از آن کشور و مقابله با دخالت و تجاوز آشکار آمریکا هزینهای در حد و اندازه هزینههایی که شوروی در دوران جنگ سرد متقبل میشد، بپردازد.
چین با ونزوئلا روابط اقتصادی بسیاری گسترده ای داشت. روسیه از دولت این کشور حمایت سیاسی میکرد.
اما هیچیک حاضر نشدهاند خطوط قرمز واقعی و بازدارندهای تعریف کنند.
نتیجه آن شده که ونزوئلا عملاً بخش بزرگی از این فشارها را به تنهایی تحمل کرده و نهایتا تسلیم شد.
کوبا؛ از بحران موشکی تا عصر بیانیهها
نمونه دیگر کوباست.
کوبا هنوز هم از سوی بسیاری از تحلیلگران روس و چینی به عنوان کشوری شناخته میشود که تحت فشار دائمی واشنگتن قرار دارد. بسیاری معتقدند سیاستهای آمریکا همچنان با هدف تضعیف یا تغییر ساختار سیاسی این کشور دنبال میشود.
اما تفاوت میان امروز و دهه شصت میلادی بسیار چشمگیر است.
در دوران بحران موشکی، استقرار موشکهای شوروی در کوبا جهان را تا آستانه جنگ هستهای پیش برد. مسکو آشکارا اعلام کرده بود که امنیت کوبا بخشی از معادلات راهبردی خود اوست.
امروز اما در بهترین حالت شاهد صدور بیانیه، ابراز نگرانی و اعتراضهای دیپلماتیک هستیم.
اگر ساختار دوقطبی دوران جنگ سرد همچنان وجود داشت، به سختی میتوان تصور کرد که یک رئیسجمهور آمریکا بتواند آشکارا درباره تغییر رژیم در کوبا سخن بگوید، بدون آنکه با واکنش بسیار شدید و خطرناکی از سوی مسکو روبهرو شود.
خاورمیانه؛ جایی که تنهایی بیش از هر جای دیگر دیده میشود
اما شاید هیچ منطقهای به اندازه خاورمیانه معنای واقعی این تنهایی را تجربه نکرده باشد.
آنچه طی سالهای اخیر در غزه، لبنان، سوریه و حتی در مقاطعی علیه ایران رخ داده، به خوبی نشان میدهد که جهان امروز تا چه اندازه با دوران جنگ سرد تفاوت کرده است.
وقتی اسرائیل دست به جنایات گسترده در غزه میزند، وقتی دولت نتانیاهو مناطق وسیعی از لبنان را هدف حملات ویرانگر قرار میدهد، وقتی زیرساختهای سوریه بارها بمباران میشوند تا آنجایی که حکومت این کشور سقوط می کند و یا هنگامی که تنشها به مرزهای ایران نزدیک میشوند، واکنش قدرتهای شرقی عمدتاً در حد محکومیت، ابراز نگرانی و صدور بیانیه باقی میماند.
این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت.
در دوران جنگ سرد، اتحاد شوروی امنیت و بقای متحدان خود را بخشی از اعتبار ژئوپولیتیک خویش میدانست. سقوط یا تضعیف یک متحد صرفاً یک رخداد محلی تلقی نمیشد، بلکه ضربهای به موقعیت جهانی مسکو به شمار میآمد.
به همین دلیل، بسیاری از بحرانهایی که امروز بدون مانع جدی ادامه پیدا میکنند، در آن دوران میتوانستند واکنشهای بسیار گستردهتری به دنبال داشته باشند.
البته هدف از این مقایسه، ستایش دوران جنگ سرد نیست. آن جهان نیز سرشار از بحران، جنگهای نیابتی و خطر نابودی هستهای بود.
اما واقعیت این است که وجود دو قطب رقیب، نوعی توازن و بازدارندگی ایجاد میکرد که اجازه نمیداد یک قدرت یا یک بلوک، بدون نگرانی از واکنش طرف مقابل، هر اقدامی را که میخواهد انجام دهد.
امروز بسیاری از ملتها به این نتیجه رسیدهاند که در غیاب چنین توازنی، بیش از هر زمان دیگری تنها هستند.
شاید معنای واقعی «عصر تنهایی ملتها» دقیقاً همین باشد؛ دورانی که کشورها درمییابند حتی قدرتهای بزرگی که شریک اقتصادی، همپیمان سیاسی یا دوست راهبردی آنان محسوب میشوند، لزوماً حاضر نیستند برای دفاع از آنان هزینههای سنگین سیاسی، اقتصادی یا نظامی بپردازند.
و این همان واقعیتی است که امروز بیش از هر نقطه دیگری، در خاورمیانه قابل مشاهده است.
نتیجهگیری؛ عصر تنهایی ملتها و بازگشت سیاست به جهان واقع
اگر بخواهم همه این بحثها را در یک تصویر کلی جمعبندی کنم، شاید بتوان گفت جهان امروز بیش از هر زمان دیگری وارد مرحلهای شده است که میتوان آن را «عصر تنهایی ملتها» نامید.
این تنهایی صرفاً به معنای نبود متحدان سیاسی نیست. بسیاری از کشورها همچنان روابط گسترده اقتصادی، دیپلماتیک و حتی نظامی با قدرتهای بزرگ دارند. مسئله اصلی آن است که بخش بزرگی از این روابط دیگر بر پایه تعهدات ایدئولوژیک، پروژههای تاریخی مشترک یا آمادگی برای پرداخت هزینههای سنگین شکل نگرفتهاند. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری تحت سلطه منطق رئالپولیتیک، محاسبه سود و زیان و اولویت منافع ملی قدرتهای بزرگ قرار گرفته است.
شاید یکی از مهمترین درسهای تحولات چند دهه اخیر این باشد که هیچ کشوری نمیتواند امنیت، توسعه و آینده خود را بر فرضِ حمایت دائمی دیگران بنا کند. نه آمریکا حاضر است برای همه متحدان خود تا هر نقطهای پیش برود و نه چین و روسیه آمادهاند منافع عظیم اقتصادی و امنیتی خود را برای دفاع از دولتها و ملتهای دیگر به خطر بیندازند. هر قدرتی در نهایت بر اساس منافع خود تصمیم میگیرد و این واقعیتی است که بسیاری از ملتها در سالهای اخیر با هزینههای سنگین آن روبهرو شدهاند.
از این منظر، یکی از خطاهای بخشی از نیروهای سیاسی در کشورهای پیرامونی آن است که همچنان جهان را با همان نقشه ذهنی دوران جنگ سرد تحلیل میکنند. گویی هنوز بلوکهایی وجود دارند که حاضرند به خاطر یک آرمان مشترک یا یک اتحاد ایدئولوژیک، هزینههای نامحدود بپردازند. اما واقعیت این است که نه بریکس، نه «جنوب جهانی» و نه حتی روابط راهبردی میان دولتها، هیچکدام جایگزین آن ساختار دوقطبی گذشته نشدهاند.
جهان امروز دیگر جهانِ قطعیتهای بزرگ ایدئولوژیک نیست. نه پیروزی نهایی یک اردوگاه تضمین شده است و نه شکست قطعی اردوگاهی دیگر. آنچه بیش از هر چیز اهمیت یافته، توانایی ملتها برای ساختن قدرت درونی، تقویت نهادهای ملی، افزایش ظرفیتهای اقتصادی و علمی، و حفظ استقلال تصمیمگیری در جهانی است که هر روز پیچیدهتر و رقابتیتر میشود.
در نهایت، «تنهایی ملتها» بیش از آنکه یک شعار سیاسی باشد، توصیف واقعیتی است که بسیاری از کشورها امروز با آن روبهرو هستند. واقعیتی که به آنها یادآوری میکند در لحظههای سرنوشتساز، هیچ قدرت خارجی، هیچ ائتلاف بینالمللی و هیچ شعار ژئوپولیتیکی نمیتواند جایگزین قدرتی شود که یک ملت در درون خود میسازد.
شاید مهمترین درس جهان پس از جنگ سرد نیز همین باشد: ملتهایی که نتوانند قدرت، انسجام، توسعه و ظرفیتهای خود را در داخل مرزهایشان بنا کنند، دیر یا زود درمییابند که در صحنه سیاست جهانی، بیش از آنچه تصور میکردند، تنها هستند.
ما امروز در دوران «عصر تنهایی ملتها» ایستادهایم. در این نظم جدید، برخلاف دوران جنگ سرد، دیگر هیچ چتر حمایتی از سوی ابرقدرتها وجود ندارد. قدرتهای بزرگ امروز بیشتر شبیه شرکتهای عظیم بورسی هستند تا حاملان پروژههای نجاتبخش جهانی؛ آنها سرمایهگذاری میکنند، میخرند و میفروشند، اما برای دیگران نمیجنگند و هزینه نمیدهند.
شاید مهمترین و حیاتیترین درس قرن بیست و یکم برای ملتهای مستقل همین باشد: دوران چشمداشتن به آسمان برای رسیدن ناجی شرقی به پایان رسیده است. جهان امروز، جهان همبستگیهای ایدئولوژیک نیست، جهان محاسبات سرد چرتکهاندازان است. نادیده گرفتن این واقعیت تلخ و پناه بردن به نوستالژی جنگ سرد، خطرناکتر از پذیرفتن آن است. ملتها در این عصر تنهایی، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ باید بر توان داخلی، انسجام ملی، ظرفیت علمی، قدرت اجتماعی و توان بازدارندگی بومی خود تکیه کنند؛ چرا که در قانون جدید جنگل، تقریباً هیچکس حاضر نیست برای آزادی، امنیت یا استقلال دیگران، حتی یک قطره خون یا یک دلار هزینه کند.
رضا فانی یزدی-۲۶ خرداد ۱۴۰۵