وقتی انسان به ابزار آزمایش تبدیل شد؛ پایان روایت یکی از تاریکترین پروژههای سازمان CIA سیا
این بار تصمیم گرفتم فصلهای پانزدهم و شانزدهم این کتاب ارزشمند و بااهمیت تاریخی را یکجا در اختیار شما قرار دهم. گرچه متن این دو فصل نسبتاً طولانی است، اما به نظر میرسد بسیاری از شما که در هفتههای گذشته فصلهای این کتاب را دنبال کردهاید، در انتظار خواندن بخش پایانی آن هستید.
به همین دلیل، این بار به جای آنکه تنها یک فصل را منتشر کنم و ادامه کتاب را به هفته آینده موکول کنم، تصمیم گرفتم تمام بخش باقیمانده کتاب را یکجا منتشر کنم تا علاقهمندان بتوانند روایت را تا پایان دنبال کنند.
در ادامه، فصلهای پانزدهم و شانزدهم، یعنی دو فصل پایانی کتاب، در اختیار شماست. امیدوارم فرصت کنید این بخش نسبتاً مفصل را تا پایان مطالعه کنید.

فصل پانزدهم: اگر گاتلیب مجرم شناخته شود، واقعاً یک اتفاق بیسابقه خواهد بود
«لعنت!» هارولد براون، وزیر دفاع، یک صبح تابستانی در سال ۱۹۷۹ بر سر یکی از دستیارانش فریاد زد. «ممکن است هر روزی کتابی درباره این برنامهها منتشر شود!»
براون میدانست او و همکارانش در واشینگتن بهزودی با چه چیزی روبهرو خواهند شد. پژوهشگر جان مارکس، که درخواست قانون آزادی اطلاعات را ثبت کرده بود و به انتشار اسناد باقیمانده MK-ULTRA انجامید، بیش از شانزده هزار صفحه سند دریافت کرده بود. نزدیک به دو سال، او و چهار دستیارش آنها را موشکافانه بررسی و دستهبندی کردند. زمانی که آماده انتشار یافتههایش شد، بیش از هر کسی—جز آنان که برنامه را اداره کرده بودند—درباره MK-ULTRA میدانست.
مارکس مردی ریشدار و سیوچهارساله، فارغالتحصیل کورنل، بود که داوطلب شده بود بهعنوان افسر وزارت خارجه به ویتنام برود تا از سربازی اجباری بگریزد. پس از هجده ماه حضور در آنجا، به خانه بازگشت و برای ری کلاین افسانهای، افسر کهنهکار سیا که رئیس دفتر اطلاعات و پژوهش وزارت خارجه شده بود، کار کرد. بعدتر، پس از ترک وزارت خارجه، مارکس با یک افسر یاغی سیا به نام ویکتور مارکیتی آشنا شد. آن دو در سال ۱۹۷۴ کتابی با عنوان The CIA and the Cult of Intelligence منتشر کردند که بسیار درباره نحوه کار سازمان افشا میکرد. مارکس علاقه خود به عملیات پنهانی سیا را حفظ کرد. پس از خواندن گزارش کمیسیون راکفلر در سال ۱۹۷۵، با خود اندیشید آیا واقعاً همه اسناد MK-ULTRA نابود شدهاند یا نه. همین حدس او را به ثبت آن درخواست جستوجو رساند؛ درخواستی که سرانجام گنجینه اسنادش را آشکار کرد.
کتابی که از پژوهش مارکس بیرون آمد، The Search for the “Manchurian Candidate”: The CIA and Mind Control نام داشت. این نخستین بررسی جامع MK-ULTRA بود. توماس پاورز، مورخ اطلاعاتی، در مقدمه نوشت که کتاب «دو نگرش غالب را بیان میکند—شیفتگی نسبت به کشفیات پژوهشگران روانشناسی، و خشم از سوءاستفاده سیا از آنها برای اهدافی محدود و از نظر اخلاقی بیملاحظه.» او همچنین درباره گاتلیب تأمل کرد.
«سیدنی گاتلیب (با نام مستعار “ویکتور [sic] شایدر”) جایگاه خود را در تاریخ با تلاش برای فراهم کردن سموم جهت قتل سیاسی تثبیت کرد، اما در آن تلاش تنها نقش یک داروساز را ایفا میکرد. شرورانهتر از آن، حمایت او از پژوهشهایی بود برای یافتن راهی که ترور را به امری عادی بدل کند، از طریق تبدیل انسانهای عادی به آدمکهای خودکاری که با فرمان، بکشند.
پذیرفتن واقعیت این تلاش بهخودیخود عذابی کافی بوده است؛ دل از اندیشیدن به فاجعه موفقیت آن میلرزد. اگر گاتلیب و پژوهشگرانش در وحشیانهترین رؤیاهای خود موفق شده بودند چه؟ اگر هیچ رازی، و نه جان هیچ “دشمنی”، از سیا در امان نبود؟ اربابان سازمان طی چهل سال گذشته گرفتار رؤیاهای مرگبار درباره بسیاری از مخالفان بودهاند—کاسترو، هوشیمین، سوکارنو، لومومبا، قذافی، دوگل، ناصر، چوئنلای، خمینی. اگر ایالات متحده میتوانست با اطمینان از محرمانه ماندن، این چهرههای مزاحم را “حذف” کند، چگونه میتوانست در برابر این وسوسه مقاومت کند؟ در اختیار داشتن مأمورانی جسم و جانسپرده، در نظریه جذاب بود، اما چیزهای بسیاری برای پشیمانی، انکار، و پنهان کردن به ما میداد. اما مشیت الهی مهربان بود، و ما را با شکست blessed کرد.»
کتاب The Search for the “Manchurian Candidate” بهروشنی گاتلیب را مدیر MK-ULTRA معرفی میکند. این کتاب دهها اشاره به زندگی و کار او دارد. انتشار آن در سال ۱۹۷۹ تضمین کرد که او به فراموشی سپرده نخواهد شد.
مارکس نوشت: «گاتلیب تنها ۳۳ سال داشت وقتی ریاست بخش شیمیایی را به دست گرفت، اما توانسته بود با غلبه بر لکنت زبانی شدید و پای چنبری از پلههای سازمان بالا برود. همکاران سابقش احترام زیادی برای او قائل بودند. گاتلیب، که حاضر نشد برای این کتاب مصاحبه کند، انسانی نوعدوست، مردی با فروتنی و استحکام فکری توصیف شده است، کسی که به گفته یکی از همکاران سابق، حاضر بود “کارهای سختی را که باید انجام میشد” انجام دهد.»
همزمان با انتشار کتاب مارکس، در داخل سیا یک «گروه ویژه قربانیان» دو نفره مشغول کار بود. استنسفیلد ترنر، مدیر اطلاعات مرکزی، آن را پس از دریافت آنچه در یک یادداشت داخلی «سیل نامهها» نامیده شده بود، ایجاد کرد؛ نامههایی از افرادی که شرح آزمایشهای MK-ULTRA را شنیده و گمان میکردند خودشان یا عزیزانشان قربانی بودهاند. این گروه ویژه نتوانست آنان را راضی کند. هر کس پاسخی ساده دریافت میکرد: «متأسفانه، پروندههای موجود تا این تاریخ شامل نام هیچیک از افراد آزمایششده نیست.» ترنر به دادستان کل، گریفین بل، گزارش داد که «اسناد پراکنده و خاطرات دچار فراموشی» شناسایی قربانیان MK-ULTRA را «تقریباً ناممکن» کرده است.
اگرچه گروه ویژه قربانیان فهرستی از نام قربانیان پیدا نکرد، یکی از اعضای آن، مامور سیا فرانک لوبینگر، توانست اندکی شهادت تازه از گاتلیب بگیرد. هنگامی که گروه او در سال ۱۹۷۹ کارش را به پایان میرساند، لوبینگر نامهای برای گاتلیب فرستاد و هشت پرسش درباره MK-ULTRA مطرح کرد. این پرسشها کلی و بهسختی تهدیدآمیز بودند. ده روز پس از دریافت آنها، گاتلیب تلفنی پاسخ داد. لوبینگر یادداشت برداشت.
او نوشت: «آزمایشهای بیخبرانه برای بررسی دامنه کامل استفاده عملیاتی LSD انجام شد. هم بازجویی و هم تحریک رفتارهای بیثبات مورد علاقه بود … [گاتلیب] هیچ تفکیکی از آزمایشها و هیچ شمارش دقیقی از آنها به یاد نمیآورد. آنگونه که به خاطر دارد، تعداد احتمالاً حدود ۴۰ مورد بود. او چیزی به یاد نمیآورد که بتواند آزمایش یا محل آزمایشی مشخصی را شناسایی کند.»
انتشار کتاب جان مارکس، درست زمانی که گاتلیب امیدوار بود در حال جا افتادن در زندگی تازهای باشد، او را مختل کرد. او بعداً شهادت داد: «من آن کتاب را نخواندم، و اصولاً عادت ندارم چنین کتابهایی را بخوانم. البته نسخههای نمونه چاپی آن را که آقای مارکس برایم فرستاده بود دیدم. احساس کردم آنقدر نادقیق و رسواکننده است که فوراً پس فرستادم. او میخواست هر اصلاحی که لازم میدانم انجام دهم. هیچ اصلاحی نکردم، و در نامهای به او گفتم که برای دقیقتر کردن کتاب، بهجای اصلاح، باید آن را از نو بنویسم، و من چنین کاری نمیخواستم بکنم.»
تقریباً همزمان با انتشار این کتاب ناخوشایند، گاتلیب تصمیمی گرفت که او را باز هم از زندگی گذشتهاش دورتر میکرد. در شصتسالگی، برای گرفتن فوقلیسانس گفتاردرمانی در دانشگاه ایالتی سنخوزه ثبتنام کرد. چون تمام عمر خود لکنت داشت، میخواست سالهای پایانی زندگیاش را صرف کمک به کودکانی کند که با همان مشکل روبهرو بودند. خدمت، بخشی از زندگی همواره فعال او میماند.
«سید هفتهای دو روز در سنخوزه به مدرسه میرود و همه نمرههایش A است»، مارگارت در نامهای به بستگان نوشت. «او قرار است امروز درسهای قایقرانی را شروع کند، و خدا میداند این به کجا خواهد انجامید. ما هفتهای چهار یا پنج بار به انواع مختلف رقص میرویم و، برای کامل شدن ماجرا، یک قالیچه ۵ در ۹ فوتی گرفتهایم که با هم میبافیم، هرچند بیشترِ کار را او انجام میدهد … ما به چشیدن شراب در دره سانتا کلارا میرویم. یکی دو بار با باشگاه سیرا پیادهروی کردهایم، چند بار به مونتری و کارمل رفتهایم، با ماشین تا دره ناپا بالا رفتیم، و دوستانی از روزهای دانشگاهمان در سانفرانسیسکو داریم که گاهی به دیدنشان میرویم.»
گاتلیب این آهنگ آرام زندگی را دو سال حفظ کرد. در سال ۱۹۸۰، پس از گرفتن مدرک گفتاردرمانی، او و مارگارت تصمیم گرفتند به ویرجینیا بازگردند؛ جایی که بیشتر زندگی مشترکشان را در آن گذرانده بودند. خانه تازهشان خانهای بومسازگار به مساحت پنجهزار فوت مربع بود، در سایه کوههای بلو ریج، نزدیک انتهای راهی طولانی و پیچدرپیچ از شن که «ترکی ریج رود» نام داشت.
یکی از همکاران سابق گاتلیب در سیا سالها بعد به یاد آورد: «تمام آنجا با نیروی خورشید کار میکرد و درگاههای بزرگی برای ویلچر داشت. گاتلیب شیفته مفهوم ساختن جایی برای مردن بود. او وقت زیادی را صرف معماهای مکانیکی و فیزیکی میکرد. فضای زیادی برای پروژههای هنری وجود داشت. ملک در اصل نوعی دوبلکس بود که دو خانه یکسان داشت، یکی برای زوج گاتلیب و یکی برای زوجی جوانتر که هرچه آن زوج سالخوردهتر به مرگ نزدیک میشدند، مسئولیت بیشتری نسبت به آنان میپذیرفتند. اتاق مشترکی هم بود که زوجها در آن با هم غذا میخوردند. اما این طرح در عمل جواب نداد. با آنکه گاتلیب بخشی از خانه را با سند رسمی به زوج جوان واگذار کرده بود، با هم کنار نیامدند.»
گاتلیب ملک تازهاش را «بلکواتر هومستد» نامید، به نام جویباری که از آن میگذشت. او و همسرش، همراه با زوج جوانتری که با آنان زندگی میکردند، بز و مرغ پرورش میدادند. سبزیجات، میوه و گیاهان دارویی میکاشتند. گاتلیب یک ساعت آفتابی ساخت. تندیس جنگجویی شرقی از همه آن محافظت میکرد. بلکواتر هومستد، بنا به یک روایت، «به نوعی خلوتگاه معنوی و کانون جامعهای رو به رشد بدل شد که در گاتلیب روحی کاریزماتیک و همدل مییافتند.»
گاتلیب از لذتها و دشواریهای زندگی بر روی زمین لذت میبرد. صبحهای زود را در حال مراقبه میگذراند، در حالی که بر بالشها زانو میزد و عود میسوزاند. سپس با دوچرخهاش به شهر میرفت تا روزنامه بخرد و نامههایش را بگیرد. ماشینی دستدوم میراند و صندل میپوشید. یکی از دوستانش او را «یک هیپی پیر» توصیف کرد.
طبق گزارشی که واشینگتن پست سالها بعد منتشر کرد، «دگرگونی کامل شده بود. گویی گاتلیب خودِ پیشینش را گم کرده بود، در حالی که به عقب راه میرفت و رد پایش را با شاخهای پاک میکرد. در زندگی اولش، بررسی کرده بود چگونه ذهن دیگران را کنترل کند. در زندگی دوم، بر خاطرات خودش تسلط یافته بود، برای خود مصونیت فراهم کرده و شروعی تازه به دست آورده بود … بیشتر مردم شهرستان راپاهانوک هیچ تصوری نداشتند که گاتلیب هرگز برای سیا کار کرده است. فضیلت او بیتردید بود، از مشورتش استقبال میشد، و همصحبتیاش ارزشمند شمرده میشد.»
گاتلیب بهجای عقبنشینی در خاطراتش، زندگی اجتماعی را در آغوش گرفت. به هیئت برنامهریزی و شورای هنر پیوست، در نمایشهای کریسمس بازی کرد، و به سازماندهی جشنوارههای شهری کمک نمود. مارگارت نیز به همان اندازه فعال بود.
او در نامهای به بستگان نوشت: «از آنجا که حومهنشینی همه جاهای سابق ما را گرفته بود، و از آنجا که قدیمیترین و عزیزترین دوستانمان هنوز در همان منطقه و اطرافش زندگی میکردند، جایی در فاصله رانندگی پیدا کردیم اما در روستا، و امیدوارم آنقدر دور که حومهنشینی پیش از مرگمان دوباره به ما نرسد. من هرگز با زندگی در شهر راحت نبودهام، بنابراین خانه روستایی نسبتاً منزوی ما مرا سرشار از آرامش و سکوت میکند. ما در جامعهای بسیار غنی و صمیمی هستیم با انواع کارها برای انجام دادن. من با داوطلبان سوادآموزی به کسانی درس میدهم که دبیرستان را تمام نکردهاند یا بیسوادند. هفتهای یک بار برای این کار به زندان شهرستان میروم، و در مدرسه ابتدایی هم کار میکنم. سید سه سال در مدرسه راهنمایی و دبیرستان محلی گفتاردرمانگر بود. او همچنین با آسایشگاه بیماران در حال مرگ کار میکند، و در اوقات فراغت بخش زیادی از غذایی را که میخوریم خودمان تولید میکنیم.»
در سال ۱۹۸۲، برادر بزرگتر گاتلیب، دیوید، درگذشت و فرصتی به او داد تا درباره راههایی که نرفته بود بیندیشد. دیوید گاتلیب در کودکی با بازدیدی از مؤسسه پژوهش گیاهی بویس تامپسون در یانکرز نیویورک شیفته شده بود و در زیرزمین خانه خانوادگی آزمایشگاهی برای مطالعه زیستشناسی گیاهی ساخت. علاقه او در کشاندن سیدنی به این رشته تعیینکننده بود. او نیز مانند سیدنی در سیتی کالج تحصیل کرد و سپس به هیئت علمی دانشگاه ایلینوی پیوست. در طول حرفهای درخشان، او یکی از بنیانگذاران دانشکده آسیبشناسی گیاهی دانشگاه شد، آنتیبیوتیکهای تازه کشف کرد، در سراسر جهان سخنرانی نمود، عضو هیئت تحریریه نشریات تخصصی شد، و زیستشناسان کشاورزی جوان را پرورش داد.
دیوید گاتلیب در یکی از مراسمها گفت: «تعدادی افتخار از همکاران حرفهایام دریافت کردهام که حس دلپذیری از ارزشمند بودن به من دادهاند. گرچه از دریافت این افتخارات لذت بردهام، بارها اندیشیدهام چرا بیش از این تحت تأثیرشان قرار نگرفتهام. شاید به این دلیل که زندگی را ناقص میبینم و مقدر میدانم که چنین بماند.»
با وجود از دست دادن برادرش، سیدنی گاتلیب وارد آن مرحلهای میشد که میتوانست پاییز پربار زندگیاش باشد. نزدیک طبیعت زندگی میکرد. دوستانش شور مدنی او را تحسین میکردند. میتوانست از رضایت آرام کسی بهرهمند باشد که خود را وقف خیر دیگران کرده است. اما گذشته همیشه بر فراز او سایه داشت. در سال ۱۹۸۴، سیا که با جریان مداوم پرسشها روبهرو بود، «بیانیهای عمومی درباره MK-ULTRA» صادر کرد که نامی از او نمیبرد، اما به آزمایشهای پژوهشی «قابل تردید» اشاره میکرد. در آن آمده بود: «در سال ۱۹۸۳، پس از آنکه بازرس کل سازمان در داخل آژانس درباره درستی این زیرپروژهها پرسشهایی مطرح کرد، آنها متوقف شدند. سپس تدابیر حفاظتی از طریق فرمانهای اجرایی ریاستجمهوری صادر شد که بهطور سختگیرانه رعایت شدهاند.»
سالها بعد، یک گزارشگر تلویزیونی در نزدیکی خانهاش گاتلیب را غافلگیر کرد، میکروفنی جلوی صورتش گرفت و پرسید آیا درباره MK-ULTRA هیچ پشیمانیای دارد یا نه.
گاتلیب، که خسته و فرسوده به نظر میرسید، در حالی که از دوربین روی برمیگرداند گفت: «فقط نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم. این حقی است که شما دارید و من هم دارم. من به بخشهای دیگری از زندگیام رفتهام. آن مربوط به گذشته من است و همانجا خواهد ماند.»
در مراسم خاکسپاری فرانک اولسون، گاتلیب به بستگان داغدار گفته بود اگر روزی درباره «آنچه اتفاق افتاد» پرسشی داشته باشند، با خوشحالی پاسخ خواهد داد. بیش از سه دهه بعد، در پایان سال ۱۹۸۴، آنان تصمیم گرفتند پیشنهاد او را بپذیرند و برای تعیین وقت تماس گرفتند. او گفت خوشآمدند. وقتی آلیس، اریک و نیلز اولسون پشت در خانهاش ظاهر شدند، نخستین واکنش او آسودگی خاطر بود.

«خیلی خوشحالم که شما سلاحی همراه ندارید»، گاتلیب گفت. «دیشب خواب دیدم همه شما جلوی این در آمدید و مرا با گلوله زدید.»
اریک جا خورد. گفت: «ما نیامدهایم به شما یا هیچکس دیگری آسیبی بزنیم، فقط میخواهیم با شما صحبت کنیم و چند سؤال درباره پدرم بپرسیم.» او بعداً از آنچه قدرت manipulative گاتلیب میدانست شگفتزده شد. گفت: «حتی پیش از آنکه از در وارد شویم، داشتیم از او عذرخواهی میکردیم و به او اطمینان میدادیم. این شیوهای درخشان و پیچیده برای برگرداندن کل ماجرا بود.»
در داخل خانه، دیدار با گفتوگوی کوتاه و عادی آغاز شد. مارگارت گاتلیب و آلیس اولسون دریافتند که پدران هر دو در آسیا کارهای تبلیغ مذهبی انجام داده بودند و کوتاه درباره تجربههایشان صحبت کردند. سپس مارگارت کنار رفت. گاتلیب مهمانانش را به اتاق نشیمن دعوت کرد. او با شرح آنچه در ۱۹ نوامبر ۱۹۵۳ در دیپ کریک لیک رخ داده بود آغاز کرد. گفت به فرانک اولسون و دیگران LSD داده شد، بهعنوان بخشی از آزمایشی برای دیدن اینکه «اگر یک دانشمند اسیر شود و به او دارو داده شود چه اتفاقی میافتد—آیا پژوهش و اطلاعات محرمانه را افشا خواهد کرد؟» سپس شروع کرد به تأمل درباره اولسون.
او به اریک گفت: «پدر تو و من خیلی شبیه هم بودیم. هر دو از روی حس میهندوستی وارد این کار شدیم. اما هر دو کمی بیش از حد جلو رفتیم، و کارهایی کردیم که احتمالاً نباید میکردیم.»
این نزدیکترین چیزی بود که گاتلیب هرگز به اعتراف رسید. او نگفت کدام بخشهای MK-ULTRA «کمی بیش از حد جلو رفت»، یا او و اولسون چه کارهایی کردند که «احتمالاً نباید میکردند». همچنین حاضر نشد به پرسشهایی درباره تناقضهای روایت مرگ اولسون پاسخ دهد. وقتی اریک فشار آورد، او تند واکنش نشان داد.
اریک بعداً به یاد آورد: «در او کشیدگی و تنشی بود. نوعی فوقهوشیاری داشت و فوقالعاده باهوش بود. فوراً آن را حس میکردی. من با یک هوش در سطح جهانی—و یک زیرکی در سطح جهانی—طرف بودم. احساس میکردی بازی موش و گربه میکنی و او خیلی جلوتر از توست. راهی داشت که تعادل ذهنیات را بر هم بزند … جذابیتی خارقالعاده داشت. تقریباً ممکن بود عاشق این آدم شوی. جهت کلی کاری که در تمام جلسه میکرد این بود که بگوید: “آن گاتلیبِ آن زمان کارهایی کرده که از آن شرمندهام، اما من او نیستم. من جلو رفتهام. سازمان را ترک کردم، به هند رفتم، به کودکان دارای ناتوانی یادگیری آموزش میدهم، و در حال ارتقای آگاهی هستم. من آن آدم نیستم.”»
اریک به او گفت: «شما میگویید از یک دگرگونی آگاهی گذشتهاید و حالا گاتلیب تازهای هستید. اما نمیتوانید پاسخ بدهید؟ تکلیف گاتلیب قدیمی چه میشود؟ اگر دیداری دوباره ترتیب دهیم و همه ماجرا را از نو بررسی کنیم و ببینیم در زندگیمان کجا ایستادهایم چه؟»
گاتلیب به مهمانانش گفت: «ببینید، اگر حرف مرا باور نمیکنید، هیچ دلیلی برای بودن شما اینجا نیست. هیچ دلیلی هم برای من وجود ندارد که چیزی به شما بگویم. من پذیرفتم با شما ملاقات کنم تا آنچه میدانم بگویم.»
وقتی خانواده برای رفتن بلند شدند، گاتلیب اریک را کنار کشید. گفت: «مشخص است که خودکشی پدرت شما را عمیقاً آشفته کرده است. آیا تا به حال فکر کردهاید به گروه درمانی کسانی بپیوندید که والدینشان خودکشی کردهاند؟»
اریک آن پیشنهاد را دنبال نکرد، اما اثری عمیق بر او گذاشت. سالها از داستان مرگ پدرش سردرگم و افسرده بود. اما تنها پس از دیدار با گاتلیب بود که تصمیم گرفت جستوجوی حقیقت را به محور زندگیاش تبدیل کند.
او گفت: «آن زمان هنوز اعتمادبهنفس لازم را در شکگرایی خود نداشتم که نیرنگهایش را نادیده بگیرم، اما وقتی آن پیشنهاد گروه درمانی را مطرح کرد—همان لحظه بود که زیادهروی کرد. همان لحظه فهمیدم گاتلیب چه اندازه منفعت دارد که مرا خنثی کند. و همان لحظه بود که عزم اثبات اینکه او در قتل پدرم نقش داشته، متولد شد.»
اریک اولسون یک دهه دیگر صبر کرد—تا پس از مرگ مادرش—و سپس گام بعدی را برداشت: ترتیب دادن نبش قبر پدرش. چند خبرنگار در ۲ ژوئن ۱۹۹۴ کنار او ایستاده بودند، در حالی که بیل مکانیکی خاک گورستان لیندن هیلز در فردریک مریلند را میشکافت.
او به آنان گفت: «نمیدانم قرار است بفهمیم چه بر سر پدرم آمده یا نه، اما میخواهم احساس کنم هر کاری از دستمان برمیآمد برای فهمیدن انجام دادیم.»
جیمز استارز، آسیبشناس قانونی از دانشکده حقوق دانشگاه جرج واشینگتن، یک ماه را صرف بررسی جسد اولسون کرد. وقتی کارش تمام شد، کنفرانس خبری برگزار کرد. او گزارش داد آزمایشهایش برای یافتن سموم در بدن هیچ نتیجهای نداشته است. با این حال، الگوی جراحات عجیب بود. استارز هیچ خردهشیشهای روی سر یا گردن قربانی نیافته بود؛ چیزی که اگر از پنجره شیرجه زده باشد انتظار میرفت. جالبتر از همه، با آنکه گفته شده بود اولسون به پشت روی زمین افتاده، جمجمه بالای چشم چپش تغییرشکل یافته بود.
استارز نتیجه گرفت: «من جسارت میکنم بگویم این هماتوم، نشانهای یگانه از امکان آن است که دکتر اولسون پیش از خروج از پنجره اتاق 1018A، ضربهای گیجکننده به سر از سوی شخصی یا ابزاری خورده باشد.» بعدتر صریحتر گفت: «من فکر میکنم فرانک اولسون عمداً، آگاهانه، و با سوءنیت قبلی از آن پنجره به بیرون پرتاب شده است.»
استارز علاوه بر انجام کالبدشکافی، با افراد مرتبط با پرونده نیز مصاحبه کرد. یکی از آنان گاتلیب بود. آن دو صبح یکشنبهای در خانه گاتلیب در ویرجینیا ملاقات کردند. استارز بعداً نوشت این دیدار «گیجکنندهترینِ همه مصاحبههایی بود که انجام دادم.» روایت گاتلیب از آنچه پیش و پس از مرگ اولسون کرده بود «دستکم ناراضیکننده و در بدترین حالت باورنکردنی بود … ارزیابی کلی من از این مصاحبه اصلاً به نفع دکتر گاتلیب یا نبودِ همدستی او در مرگ اولسون نبود.»
«احتمالاً ناراحتکنندهترین، حتی عصبخردکنترین لحظه گفتوگوی من با دکتر گاتلیب در پایان آن رخ داد؛ زمانی که خودبهخود خواست مرا درباره موضوعی روشن کند که گمان میکرد شاید به آن توجه لازم نکنم. او با تأکید توضیح داد که در سال ۱۹۵۳ تهدید روسیه کاملاً محسوس بود … در حالی که مبهوت به او گوش میدادم و به تصویر اسقف توتو از آفریقای جنوبی بر دیوار نگاه میکردم، جرأت یافتم بپرسم چگونه توانسته بود چنین بیپروا و با این حد از بیاعتنایی، جان اینهمه از افراد خودشان را با آزمایش LSD در دیپ کریک لاج به خطر اندازد. گفت: “پروفسور، شما اصلاً نمیفهمید. امنیت این کشور در دستان من بود.” بیشتر از این چیزی نگفت، و لازم هم نبود. من هم، مات و مبهوت، پاسخی ندادم. پیامِ وسیله و هدف کاملاً روشن بود. به خطر انداختن جان قربانیان بیخبر آزمایش دیپ کریک صرفاً وسیله ضروری برای خیر بزرگتر، یعنی حفاظت از امنیت ملی بود.»
چون بازماندگان اولسون هنگام پذیرش غرامت ۷۵۰ هزار دلاری در سال ۱۹۷۵ از حق پیگیری حقوقی خود صرفنظر کرده بودند، نمیتوانستند از سیا شکایت کنند. با این حال، اریک اولسون نزدیک با دادستانهای نیویورک همکاری کرد که درباره مرگ پدرش تحقیق میکردند. در سال ۱۹۹۹ آنان بازپرس پزشکی شهر را قانع کردند طبقهبندی مرگ فرانک اولسون را از خودکشی به چیزی تغییر دهد که کارآگاهان آن را CUPPI مینامند: «علت نامعلوم در انتظار تحقیق پلیس.» با وجود تلاشهایشان، دادستان منطقه مورگنتاو سرانجام نتیجه گرفت شواهد کافی برای درخواست کیفرخواست کیفری در پرونده اولسون ندارد، و هرگز آن را به هیئت منصفه عالی ارائه نکرد.

این موضوع بهسختی توانست سوءظن خانواده را کاهش دهد. خردهاطلاعات تازه همچنان ظاهر میشدند؛ هیچکدام تعیینکننده نبود، اما هر یک بر وزن شواهد غیرمستقیم میافزود. یکی از تکاندهندهترین آنها دفترچه راهنمای هشتصفحهای سیا با عنوان «مطالعهای درباره ترور» بود که در سال ۱۹۵۳—همان سالی که اولسون مرد—نوشته شده و در سال ۱۹۹۷ از طبقهبندی خارج شد. این متن بدون امضاست، اما یک مامور سیا که بعدها با MK-ULTRA کار کرده بود، گاتلیب را نویسنده آن معرفی کرد. برخی توصیههای آن درباره روشهای کشتن، بهطرزی هولناک با پرونده اولسون همخوانی دارد.
این دفترچه توصیه میکند: «حادثه ساختگی مؤثرترین تکنیک است. اگر با موفقیت اجرا شود، هیجان اندکی برمیانگیزد و فقط بهطور سطحی بررسی میشود. کارآمدترین حادثه، در ترور ساده، سقوط از ارتفاع ۷۵ فوت یا بیشتر بر سطحی سخت است … معمولاً لازم خواهد بود پیش از انداختن، فرد را گیج یا داروخورده کرد. باید دقت شود که پس از مرگ هیچ زخم یا وضعیتی که قابل انتساب به سقوط نباشد، قابل تشخیص نباشد … یک سنگ یا چوب سنگین کافی است، و نیازی نیست چیزی شبیه سلاح تهیه، حمل، یا بعداً از بین برده شود. ضربهها باید به شقیقه وارد شوند.»
اگرچه این و دیگر کشفیات، سوءظن نیرومند اریک اولسون را که پشت مرگ پدرش عمل جنایتکارانهای بوده، تیزتر کرد، او نتوانست آن را ثابت کند. با پذیرش این واقعیت دردناک، او و برادرش تصمیم گرفتند سرانجام زمان آن رسیده که جسد پدرشان را دوباره به خاک بسپارند. در ۸ اوت ۲۰۰۲، یک روز پیش از خاکسپاری دوباره، او خبرنگاران را به خانهاش فراخواند و اعلام کرد به نتیجهگیری تازهای درباره آنچه بر پدرش گذشته رسیده است.

او اعلام کرد: «مرگ فرانک اولسون در ۲۸ نوامبر ۱۹۵۳ قتل بود، نه خودکشی. این داستانِ آزمایش دارویی LSD نیست، آنگونه که در سال ۱۹۷۵ ارائه شد. این داستان جنگ بیولوژیک است. فرانک اولسون به این دلیل نمرد که خوکچه هندی آزمایشی بود که دچار یک “سفر بد” شد. او مرد چون نگرانی وجود داشت که اطلاعات مربوط به برنامه فوقمحرمانه بازجویی سیا به نام “آرتیچوک” در اوایل دهه ۱۹۵۰، و نیز استفاده ایالات متحده از سلاحهای بیولوژیک در جنگ کره را فاش کند.»
اگر اصلاً گاتلیب در یادها مانده باشد، بهعنوان بازیگری فرعی در درام فرانک اولسون بوده است. بازیگران در دو مستند تلویزیونی درباره این پرونده نقش او را ایفا کردهاند. چون تهیهکنندگان هیچ عکسی از او در دوران سیا نداشتند، ناچار شدند ظاهرش را تصور کنند. در نخستین مورد، با نام CIA Secret Experiments که در سال ۲۰۰۸ توسط نشنال جئوگرافیک ساخته شد، گاتلیب شیکپوش و سفیدمو نشان داده میشود در حالی که LSD را در بطری سرنوشتساز کوانتروِ اولسون میریزد—که نادرست است، هم چون او آن زمان فقط سیوپنج سال داشت، و هم چون بنا بر گفته شاهدان، آن شب لشبروک بود نه گاتلیب که نوشیدنیها را آلوده کرد.
گاتلیب همچنین حضور مفصلی در فیلم چهار ساعته ارول موریس درباره پرونده اولسون با نام Wormwood دارد که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد. بازیگری که نقش او را ایفا میکند، تیم بلیک نلسون، جوان است و اعتمادبهنفس قاطعانهای از خود بروز میدهد. Wormwood بر پایه مصاحبههایی ساخته شده که در آن اریک اولسون داستان مرگ پدرش و جستوجوی مادامالعمرش برای پاسخ را بازگو میکند. این فیلم القا میکند که مرگ میتوانسته قتل باشد و گاتلیب میتوانسته در آن دخیل بوده باشد.
در سال ۲۰۱۷ استیون ساراکو، دادستان بازنشسته کمکی نیویورک که درباره پرونده اولسون تحقیق کرده و همچنان به آن علاقهمند مانده بود، نخستین بازدید خود را از اتاق هتلی انجام داد که اولسون آخرین شبش را در آن گذراند. یک گروه فیلمبرداری از او تصویر گرفتند در حالی که در اتاق 1018A را باز کرد و وارد شد. برخی اثاثیه تعویض شده بودند، اما ابعاد و چیدمان اتاق همان بود که در سال ۱۹۵۳ بود.
ساراکو هنگام نگاه کردن به اطراف گفت: «حالا که اینجا هستم و زنده میبینمش، فقط این پرسش را مطرح میکند که چطور میتوانسته این کار را کرده باشد.» به محاسبه او، اولسون باید در اتاقی کوچک به سرعتی فوقالعاده میرسید، از روی شوفاژی با ارتفاع سیویک اینچ که جلوی پنجره قرار دارد شیرجه میزد، و از شیشه ضخیم عبور میکرد، در حالی که باید برای اجتناب از برخورد با میله جداکننده پنجره که فقط بیستونه اینچ بالاتر از شوفاژ است، سر خم میکرد. ساراکو تعجب کرد چرا اگر اولسون مصمم به خودکشی بوده، بهجای آنکه صرفاً پنجره را باز کند و بیرون بلغزد، چنین «حرکت سوپرمنگونهای» را امتحان میکرد.
ساراکو نتیجه گرفت: «اگر این خودکشی بوده باشد، انجام دادنش بسیار دشوار بوده است. انگیزه برای کشتن او وجود داشت. او عمیقترین و تاریکترین اسرار جنگ سرد را میدانست. آیا دولت آمریکا یک شهروند آمریکایی را که دانشمند بود و برای سیا و ارتش کار میکرد، اگر او را خطر امنیتی میدانست، میکشت؟ کسانی هستند که میگویند: “قطعاً.”»
فرانک اولسون تنها قربانی گاتلیب نبود که بازگشت تا او را تعقیب کند. هنگامی که حقیقت درباره MK-ULTRA شروع به نشت کرد، او موضوع چندین دعوی قضایی شد. مجبور شد روزها زیر بازجویی سخت بنشیند. پیش روی او حسابکشیای شکسپیری قرار داشت: کردارهای پلید سر برمیآورند، هرچند تمام زمین آنها را از دید آدمیان بپوشاند.
نخستین نشانه اینکه گاتلیب در دادگاه با دردسر روبهرو خواهد شد، اوایل دهه ۱۹۸۰ پدیدار شد، زمانی که سه زندانی سابق ندامتگاه فدرال آتلانتا علیه سیا و رئیس آن ویلیام کیسی شکایت کردند. آنان ادعا کردند در دو دهه پس از آنکه دکتر کارل فایفر از آنان بهعنوان سوژه در آزمایشهای داروییاش استفاده کرد، از توهم، بازگشتهای ذهنی، پارانویا و دیگر آشفتگیهای روانی رنج بردهاند؛ دولت را متهم کردند که با اجازه دادن به ادامه این آزمایشها سهلانگاری کرده است؛ و بر اساس قانون دعاوی خسارت فدرال تقاضای غرامت کردند. اگرچه نام گاتلیب بهعنوان متهم ذکر نشده بود، اگر پرونده به دادگاه میرفت تقریباً قطعاً برای شهادت فراخوانده میشد. اما هرگز چنین نشد. در ۲۹ آوریل ۱۹۸۳، یک قاضی فدرال دعوای زندانیان سابق را با این استدلال رد کرد که مرور زمان جرایم ادعایی آنان گذشته است.
گاتلیب نمیتوانست این حکم را جشن بگیرد. ده روز پیش از صدور آن، او در پروندهای دیگر تحت بازپرسی فرساینده قرار گرفته بود. این بار شاکیان بستگان ولما اورلیکو بودند، زن کاناداییای که از قربانیان دکتر اوون کامرون در مؤسسه آلن مموریال در مونترآل بود. اورلیکو در سال ۱۹۵۷ برای درمان افسردگی پس از زایمان به آن مؤسسه آمده بود و به کابوسی فرو رفت که هرگز از آن رهایی نیافت. سالها بعد شوهرش دیوید، عضو پارلمان کانادا، از سیا شکایت کرد. او ادعا کرد که کامرون به دستور سازمان، همسرش را تحت درمانی «هولناک» قرار داده که او را در وضعیتی با «حدود ۲۰ درصد توانایی» باقی گذاشته، ناتوان از خواندن، استفاده از چنگال و چاقو، یا شناخت بستگان.
برای پیگیری پرونده، خانواده اورلیکو جوزف راو، یکی از جنگندهترین وکلای حقوق مدنی آمریکا را استخدام کردند. راو حکمی گرفت که گاتلیب را وادار میکرد پیش از دادگاه تحت بازجویی قرار گیرد. در بهار ۱۹۸۳، گاتلیب سه جلسه تمامروزه را در متل باکسوود هاوس در کالپپر ویرجینیا تحمل کرد.
حافظه گاتلیب بهطرزی بعید تهی از یادها بود. وقتی راو از او پرسید هنگام استخدام در سال ۱۹۵۱ به کدام بخش سیا پیوست، پاسخ داد: «واقعاً آن سطح از جزئیات را به یاد نمیآورم.» آیا درباره آثار شوک الکتریکی تحقیق کرده بود؟ «یادم نیست.» پس از مرگ فرانک اولسون به بازجویان سیا چه گفت؟ «ممکن است دچار سد ذهنی شده باشم.» آیا مأموران سیا پیش از شهادتش در کنگره در دهه ۱۹۷۰ او را راهنمایی کرده بودند؟ «حافظهام درباره آن مبهم است.» شگفتانگیزتر از همه: رابطه او با ریچارد هلمز، مأموری که با او MK-ULTRA را طراحی کرده بود و بیست سال حامی و محافظ اصلیاش بود، چه بود؟

گاتلیب شهادت داد: «یادم نمیآید شغل آقای هلمز چه بود. واقعاً به یاد نمیآورم نقش او چه بود.»
راو آشکارا با تحقیر با او برخورد میکرد. او در مقطعی گفت: «آنچه دکتر گاتلیب انجام داده، نشاندهنده بیاعتنایی بیپروا به جان انسانهاست.» وکیل گاتلیب—که در جریان این بازجوییها وکلای سیا از او دفاع میکردند، نه تری لنزنر—فوراً اعتراض کرد.
او شکایت کرد: «شما شاهد را آزار میدهید! شما جز سوءرفتار با این مرد کاری نمیکنید.»
در این بازجویی یکروزه و دو جلسه بعدی، گاتلیب چند نکته جالب مطرح کرد. وقتی از هدف MK-ULTRA پرسیده شد، با یک جمله نسبتاً دقیق پاسخ داد: «MK-ULTRA پروژهای بود برای بررسی ظرفیت اطلاعاتی، ابتدا دفاعی و سپس بعداً تهاجمی، در استفاده از فنون مختلف کنترل رفتار در عملیات اطلاعاتی.» او پذیرفت که وقتی سیا اسناد MK-ULTRA را منتشر کرد و نامهای دیگر را حذف نمود اما نام او را کاملاً خوانا باقی گذاشت، احساس کرده «تا حدی مورد سوءاستفاده قرار گرفته» و «بسیار خشمگین» شده است. وقتی درباره پرونده اولسون تحت فشار قرار گرفت، برآشفت.
او به راو گفت: «من بسیار ناراحت بودم که یک انسان کشته شده است. قصد نداشتم چنین اتفاقی بیفتد. این یک حادثه کامل بود. شما از معدود کسانی هستید که میگویید چیزی عمدی در آن بوده است.»
گاتلیب پذیرفت که برخی مأموران سیا «تمایلی نداشتند» از فنونی که او توسعه داده بود استفاده کنند، زیرا «این ایده را زننده و عجیب میدانستند. اعتراضات اخلاقی داشتند.» وقتی از او پرسیده شد آیا خود را مسئول شکنجههایی میداند که ایون کامرون در دوران کار MK-ULTRA انجام داده بود، پاسخ داد: «پاسخ دادن به آن سؤال برایم بسیار دشوار است.»
راو از او پرسید: «آیا هرگز فکر کردید باید چیزی مشابه اصول نورنبرگ را بپذیرید؟»
او پاسخ داد: «نکردیم.»
پرونده اورلیکو پنج سال طول کشید و سرانجام در سال ۱۹۸۸ بیرون از دادگاه حلوفصل شد. سیا پذیرفت به خانواده اورلیکو و خانواده هشت کانادایی دیگری که از دست ایون کامرون آسیب دیده بودند، در مجموع ۷۵۰ هزار دلار غرامت بپردازد. این سازمان هیچ تقصیر یا مسئولیتی را نپذیرفت.
اما این پایان دردسرهای حقوقی گاتلیب نبود. او با دعوی دیگری روبهرو شد که از طرف استنلی گلیکمن طرح شده بود؛ همان هنرمند جوانی که زندگیاش پس از دیدار با یک آمریکایی دارای پای چنبری در کافهای در پاریس در سال ۱۹۵۲ فروپاشیده بود. گلیکمن زمانی که افشاگریهای مربوط به MK-ULTRA به اخبار راه یافت، در نیویورک زندگی میکرد. ناگهان، برای نخستین بار در ربع قرنی که از نوشیدن آن شارتروز سرنوشتساز گذشته بود، فهمید چه چیزی ممکن است بر سرش آمده باشد.
گلیکمن به تشویق خواهرش شروع به نوشتن نامه به وزارت دادگستری و دیگر کسانی کرد که تصور میکرد شاید بتوانند کمک کنند. هیچکس کمک نکرد. او در سال ۱۹۸۱ بر پایه قانون دعاوی خسارت فدرال شکایتی ثبت کرد و سیا را متهم نمود که به حریم خصوصیاش تجاوز کرده و عمداً به او آسیب رسانده است. او نام دو مأمور را بهعنوان متهم ذکر کرد: گاتلیب و ریچارد هلمز.
وکلای سیا موفق شدند این دعوی را سالها به تأخیر بیندازند. ممکن بود پس از مرگ گلیکمن بر اثر نارسایی قلبی در سال ۱۹۹۲ پرونده فروبپاشد. با این حال، خواهر او حاضر نشد آن را رها کند. سرانجام یک قاضی دستور داد گاتلیب برای بازجویی حاضر شود. صبح روز ۱۹ سپتامبر ۱۹۹۵، او برای نخستین روز از چهار روز کامل بازپرسی فشرده، به دادگاه ناحیهای ایالات متحده در واشینگتن رسید.
گاتلیب بار دیگر اصرار داشت که بیشتر گذشتهاش را فراموش کرده است. وقتی از او درباره Bluebird، نخستین پروژه «بازجویی ویژه» سیا که هنگام ورود او به سازمان در اوج فعالیت بود، پرسیده شد، پاسخ داد: «کلمه Bluebird کاملاً مرا گیج میکند، نمیتوانم کمکی بکنم.» پاسخ او به پرسشی درباره رابرت لشبروک، معاونش در MK-ULTRA، به همان اندازه غیرقابلباور بود.
از او پرسیده شد: «او معاون شما بود؟»
پاسخ داد: «واقعاً حافظه روشنی ندارم که معاون من چه کسی بود.»
اما درباره موضوع اصلی—اتهام دارو دادن به استنلی گلیکمن در کافه سلکت پاریس—گاتلیب دقیقتر بود. او گفت پیش از سال ۱۹۵۸ هرگز پا به پاریس نگذاشته و بنابراین نمیتوانسته شش سال پیشتر در مسموم کردن کسی در آنجا دخیل بوده باشد.
او اصرار کرد: «هرگز اتفاق نیفتاد. من چهار روز از مقدار محدود زمانی را که برایم باقی مانده صرف پرسشی کردهام که مطلقاً—مطلقاً هرگز اتفاق نیفتاده، و برایم باورنکردنی است.»
این انکار، وکلای گلیکمن را منصرف نکرد. آنان به پیگیری پرونده ادامه دادند و سرانجام به پیروزی قاطعی رسیدند. در سال ۱۹۹۸ یک دادگاه استیناف فدرال حکم داد که چون ادعا نشده ریچارد هلمز مستقیماً در دارو دادن دخیل بوده، نمیتوان او را تعقیب کرد—اما پرونده علیه گاتلیب میتواند ادامه یابد.
در رأی دادگاه آمده بود: «اگر فرض شود هیئت منصفه تشخیص دهد گاتلیب وظیفه حفظ اسناد MK-ULTRA را داشته که دستور نابودی آنها را داده بود، هیئت منصفه حق خواهد داشت استنباطی منفی علیه گاتلیب داشته باشد. امکان اینکه هیئت منصفه چنین استنباطی را انتخاب کند، همراه با دیگر شواهد غیرمستقیم خواهان مبنی بر اینکه او توسط سیا—بهطور مشخص توسط گاتلیب—دارو خورانده شده، برای اعطای حق محاکمه با هیئت منصفه به خواهان کافی است.»
چیزی تقریباً غیرقابل تصور در پیش بود. برای نخستین بار در زندگی گاتلیب، به نظر میرسید که او تحت پیگرد قرار خواهد گرفت. او باید درباره MK-ULTRA در ملأعام، تحت سوگند، و در مقام متهم شهادت میداد.
یکی از خبرنگارانی که پرونده را پوشش میداد نوشت: «اگر گاتلیب مجرم شناخته شود، واقعاً یک اتفاق بیسابقه خواهد بود. سازمان بهخوبی از افراد خود محافظت کرده است—نه فقط از گاتلیب، بلکه از دیگرانی که بخشی از MK-ULTRA بودند. قرار است محاکمه در سوم ژانویه آغاز شود.»
گاتلیب موفق شد محاکمهاش درباره دارو دادن به استنلی گلیکمن را به تعویق بیندازد. در هفتههای نخست سال ۱۹۹۹، در حالی که منتظر آغاز محاکمه بود، کارآگاهان نیویورک تلاش تازهای را برای بازگشایی پرونده فرانک اولسون آغاز کردند. هیچ آرامشی در پیش نبود. حدود همین زمان، گاتلیب یکی از دوستان قدیمی دوران دانشگاهش را دید. به یاد آورد که زمانی علاقه آن دوست به شعر اندوهناک «ساحل دوور» اثر متیو آرنولد را مسخره کرده بود. گفت نه تنها نظرش درباره آن شعر عوض شده، بلکه آن را از بر کرده است.
«… این جهان، که مینماید
پیش روی ما چون سرزمینی از رؤیاها گسترده،
چنین گوناگون، چنین زیبا، چنین نو،
در حقیقت نه شادی دارد، نه عشق، نه نور،
نه یقین، نه آرامش، نه یاری در برابر درد؛
و ما اینجاییم، چون بر دشتی تاریک،
درنوردیده از هشدارهای آشفتهی نبرد و گریز،
آنجا که سپاهان نادان در شب با هم درگیر میشوند.»
حتی هنگامی که سیدنی و مارگارت پا به سن میگذاشتند، همچنان در جامعه پیرامون خود فعال بودند. مارگارت به خانوادهاش نوشت: «این روزها پول تنگ است. سید هفتهای دو روز در مدارس کالپپر کار گفتاردرمانی میکند و از تماسش با بچهها لذت میبرد. همین حالا هم پیش یکی از بیماران آسایشگاه بیماران در حال مرگ است و میکوشد هنگام گذر از این زندگی به او کمک کند … من با برنامه سوادآموزی بزرگسالان داوطلبانه کار میکنم و به مدرسه ابتدایی و زندان هم میروم. تنوعی دارد. جز این، منتظریم زمستان تمام شود و مشتاقیم وقت کندن باغچه برسد.»
روزنامهنگار سیمور هرش، که هرگز از تلاش برای کشف اسرار دست نکشید، در این دوره به دیدار گاتلیب رفت. او بعداً گفت: «خیلی عجیب بود. گاتلیب طوری زندگی میکرد انگار در یک آشرام در هند است. آنجا برق نداشت و آب لولهکشی هم نداشت. بیرون توالتی با خزه تورب بود. میکوشید خود را تبرئه کند، کفاره بدهد. اگر کاتولیک بود، به صومعه میرفت. او مردی ویرانشده بود، آکنده از احساس گناه.»
دیگران که گاتلیب را در سالهای پایانیاش میشناختند نیز به نتایج مشابهی رسیدند. یکی از معلمان مرکز نگهداری و آموزش کودک، پیشدبستانیای که گاتلیب در آن داوطلب بود، گفت: «بخش بزرگی از زندگی بعدی سید صرف کفاره دادن شد، چه نیاز داشت چه نداشت، برای اینکه علناً بهعنوان نوعی دانشمند شرور افشا شده بود.» خاخامی که با او دوست شده بود، کارلا تئودور، که روحیه ماجراجویانهاش را با او شریک بود—او پیش از خاخام شدن سازماندهنده اتحادیهها در جنوب آمریکا بود—گفت گاتلیب به او گفته فرزندان خودش حاضر نیستند با او صحبت کنند، و افزوده بود: «من هم کارهایی کردهام که واقعاً از آنها پشیمانم، اما دارم یاد میگیرم آن را برای خودم نگه دارم.»
خاخام تئودور به یاد آورد: «احساس میکردم او در مسیر کفاره است، چه آگاهانه چه ناآگاهانه. فریادهای وحشت کافی از نزدیک و دور وجود داشت. این بخش بسیار بزرگی از گذشتهاش بود. بهنوعی پیرامون آن زندگی میکرد. آنجا بود مثل یک فیل صورتی در اتاق. یک بار از او پرسیدم آیا میتوانم درباره آن با او حرف بزنم، و گفت: “بله، افراد زیادی نپرسیدهاند.” اما مسئله این بود که پاسخهایش آنقدر دفاعی بود که بعد از چند دقیقه منصرف شدم. دیواری بود. قرار نبود حقیقت را بگیرم. تعامل با او لذتبخش بود، اما در عین حال احساس میکنم سوگوار بود و رنج میکشید، و آن همیشه همراهش بود. شاید، اگر حالا نگاه کنم، او هم به اندازه ما که درباره کارهایش شنیده بودیم، از آنچه انجام داده بود متحیر بود.»
گاتلیب در ۷ مارس ۱۹۹۹ در خانهاش در ویرجینیا درگذشت. او هشتاد ساله بود. مارگارت علت مرگ را اعلام نکرد.
آگهیهای درگذشتی که در روزهای بعد منتشر شدند، هر آنچه درباره کار گاتلیب در MK-ULTRA دانسته میشد بازگو کردند. در یکی از آنها، روانشناس سیا جان گیتینگر، گاتلیب را «یکی از درخشانترین مردانی که تاکنون شناختهام» خواند و گفت او «آماده بود هر چیزی را امتحان کند تا چیزی کشف کند.»
گیتینگر گفت: «ما در حالوهوای جنگ جهانی دوم بودیم. در آن دوران جنگ سرد، نگرش ما و سازمان این بود که هنوز در حال جنگیدن در یک جنگ هستیم. و وقتی در حال جنگ هستید، کارهایی میکنید که شاید در شرایط عادی انجام ندهید.»
مامور سیا که در دو سال حضور گاتلیب در مونیخ رئیس او بود، ویلیام هود، نیز به همان اندازه بخشنده بود. هود گفت: «من واقعاً فکر میکنم او در بعضی از کارهایی که انجام میدادند کاملاً از خط خارج شده بود.» اما افزود: «این از آن نوع چیزهایی است که فکر نمیکنم کسی بتواند درکش کند مگر اینکه خودش درگیر آن بوده باشد. سرویسهای اطلاعاتی را نباید با پیشاهنگان پسر اشتباه گرفت.»
جان مارکس، کسی که کتابش The Search for the “Manchurian Candidate” برای نخستین بار MK-ULTRA را در سطح گسترده در معرض توجه عمومی قرار داد، لحنی مشابه داشت.
مارکس به یکی از نویسندگان آگهی درگذشت گفت: «او بدون تردید میهنپرست بود، مردی با نبوغ فراوان. گاتلیب هرگز آنچه کرد را به دلایل غیرانسانی انجام نداد. او فکر میکرد دقیقاً همان کاری را میکند که لازم است. و در بستر زمانه، چه کسی میتوانست مخالفت کند؟ اما با آزمایشهایش بر افراد بیخبر، او آشکارا معیارهای نورنبرگ را نقض کرد—همان معیارهایی که پس از جنگ جهانی دوم، بر اساس آنها پزشکان نازی را به جرم جنایت علیه بشریت اعدام کردیم.»
همه آگهیهای درگذشت گاتلیب با تناقض ظاهری میان سرشت آشکاراً دلسوز او و کار خشنش برای سیا دستوپنجه نرم کردند. بیشترشان کوشیدند رشتهای وحدتبخش در زندگی او بیابند. یکی از آنها نتیجه گرفت: «با توجه به سرگرمیهای نوعدوستانهاش، شاید برخی ندانند با این بیوشیمیدان عجیب که جنگهای جنگ سرد آمریکا را در مخچههای افراد بیخبر پیش میبرد چه کنند. اما این ایمان میهنپرستانه او به پاداشهای آزمایش و پیشرفت است که somehow میان خانهدار جمعگرا و منگلۀ روانگردانی که در سالهای پیشین بود، آشتی برقرار میکند.»
اندکی پس از مرگ گاتلیب، اریک اولسون به دیدار سیدنی بندر، وکیل نیویورکی که پرونده گلیکمن را پیگیری کرده بود، رفت. آن دو به افتخار مرگ مردی که او را هیولا میدانستند نوشیدند. هر دو به یک نتیجه رسیده بودند: گاتلیب با خودکشی مرده است.
بندر استدلال کرد: «علاوه بر پروندهای که من دنبال میکردم، دفتر دادستان منطقه نیویورک هم درباره احتمال قتل فرانک اولسون توسط گاتلیب تحقیق میکرد. این نگرانی بسیار جدی او بود. اگر مجرم شناخته میشد، برای کل سیا چه معنایی داشت؟ او ابزاری بود که از طریق آن همه چیز میتوانست مسموم شود. هر محاکمه با هیئت منصفهای سیا و آنچه او انجام داده بود—که ماهیتاً جنایی بود—را افشا میکرد. گاتلیب آدمی بود که همیشه باید کنترل را در دست میداشت، و در پایان تصمیم گرفت سرنوشت خودش را کنترل کند. مرگش راهی بود برای حفاظت از سیا، تا با یک پرونده حقوقی یا کیفری آلوده نشود. او در فریب دادن کنگره موفق شده بود، اما اگر یا محاکمه پرونده من—که در آستانه آغاز بود—برگزار میشد یا در پرونده اولسون کیفرخواست قتل صادر میشد، همه ماجرا میتوانست دوباره گشوده شود. تحت هیچ شرایطی مسئولیت کامل آنچه کرده بود را نمیپذیرفت. راه دیگر این بود که خود را قربانی کند.»
تام ویلسون، وکیل واشینگتنی که در سالهای پایانی گرفتاریهای حقوقی از گاتلیب دفاع میکرد، تا این اندازه پیش نرفت. با این حال گفت چشمانداز محاکمه بهخاطر دارو دادن به استنلی گلیکمن، موکلش را «بهشدت دلسرد کرده بود.» ویلسون به یک مصاحبهگر گفت: «او نگران بود که شاید هرگز در این زندگی هیچ احساس آرامش ذهنی پیدا نکند، و دیگر نیروی کافی برای جنگیدن نداشت.» یکی دیگر از دوستان گاتلیب به یاد آورد که او «بهتدریج افسرده شد، و سخت است بگوییم چه مقدارش ناشی از بیماری قلبیاش بود و چه مقدارش ناشی از دعاوی بیپایان. او در چند سال آخر زندگیاش دیگر همان آدم سابق نبود.»
جسد گاتلیب سوزانده شد. مارگارت از مؤسسه کفنودفن خواست فاش نکند خاکسترها چه شد. چند هفته بعد، در بعدازظهر ابری یک شنبه، حدود صد نفر در سالن ورزش دبیرستان راپاهانوک گرد آمدند تا او را به یاد آورند. یکی از خبرنگاران بعداً نوشت: «دو جهان گاتلیب به هم رسیدند. بیشتر کسانی که سخن گفتند همسایگان و دوستان او از زندگی دومش بودند، اما مردان سفیدموی لانگلی نیز حضور داشتند که علناً سخن نگفتند ولی بعداً میان جمع آمیختند.»
دوستان گاتلیب از «زندگی دوم» او خاطراتشان را بیان کردند. یکی شعرهایی را که او در سالهای پایانی سروده بود ستود. دیگری از خردی گفت که به گروه مطالعه ذن بوداییشان میآورد. مرد جوانی با پارکا از بیوه داغدار پرسید آیا میتواند چند کلمه بگوید. او وی را نمیشناخت، اما با سر رضایت داد. مرد به سوی میکروفن رفت.
او گفت: «هر کس سید را میشناخت، میدانست چیزی تعقیبش میکرد.» سپس از سوگواران خواست با او دعای ربانی را بخوانند، به این امید که آن «چیز» را از میان ببرد تا «مارگارت و خانواده بتوانند در آرامش زندگی کنند.»
با رفتن گاتلیب، روند از پیش کندِ تحقیقات درباره MK-ULTRA باز هم کندتر شد. معدود کهنهکاران دیگر سیا که اسرار آن را میدانستند تا هنگام مرگ سکوت کردند. اکنون فصل پایانی سرپوشگذاری طولانی میتوانست گشوده شود. شاید عنوانش این میبود: «همه تقصیرها گردن سیدنی بود.»
گاتلیب مدتها فهمیده بود همکاران سابقش میخواهند خود و سیا را از مسئولیت افراطهای MK-ULTRA تبرئه کنند. همه آنان به بازجویان سوگند خوردند که درباره MK-ULTRA چیز کمی میدانند یا هیچ نمیدانند. هیچکس بیش از هلمز چیزی پنهان نکرد؛ کسی که بیشترین چیزها را برای گفتن داشت اما کمترین را گفت. او خود را نسبت به همه چیز جز کلیترین خطوط MK-ULTRA ناآگاه نشان داد.
«هلمز دروغگو بود، اما دروغگویی جذاب و ماهر بود،» فردریک شوارتز، مشاور ارشد کمیته چرچ، بعدها به یاد آورد. «او درباره هر چیزی که مهم بود دروغ گفت.»
نشان دادن گاتلیب بهعنوان فردی بدون نظارت و خارج از کنترل، راهبردی معقول بود. این تصویر، این واقعیت را پنهان میکرد که مقامهای ارشد سیا مانند دالس و هلمز کار او را تایید و تشویق کرده بودند. به همان اندازه مهم، این راهبرد توجه را از مسئولیت نهادی سیا، کاخ سفید و کنگره منحرف میکرد.
یکی از آگهیهای درگذشت گزارش داد: «کسانی که در چند سال گذشته با گاتلیب صحبت کرده بودند میگویند این شیمیدان باور داشت سازمان در تلاش است او را قربانی کل برنامه جلوه دهد.»
فصل شانزدهم: هرگز نمیتوانستی بدانی او چه بود
فیل نر عظیمی به نام توسکو، با وزن هفتهزار پوند، بزرگترین قربانی یک آزمایش LSD الهامگرفته از گاتلیب بود. مهاجم «جولی» وست بود، روانپزشک چاق و ریشداری که در قالب زیرپروژه ۴۳ MK-ULTRA، آزمایشهایی درباره «تلقینپذیری» و راههای ایجاد «حالات تجزیهای» انجام داده بود. صبحی در اوت ۱۹۶۲، پس از هماهنگی با مدیر باغوحش لینکلن پارک در اوکلاهما سیتی، وست دارتی حاوی ۳۰۰٬۰۰۰ میکروگرم LSD به پهلوی توسکو شلیک کرد. پنج دقیقه بعد، طبق گزارش وست، فیل «شیپور کشید، فرو افتاد، با شدت روی پهلوی راستش سقوط کرد، مدفوع کرد و دچار وضعیت صرعی شد.» وست ترکیبی از داروهای دیگر تجویز کرد، اما بیفایده بود. توسکو یک ساعت و چهل دقیقه پس از داروخورانده شدن مرد.
اگرچه LSD برای فیلها مفید از آب درنیامد، وست همچنان باور داشت میتوان از آن برای بازشکلدهی روان انسان استفاده کرد. او یکی از چندین همکار علمی گاتلیب بود که حتی پس از تعطیلی MK-ULTRA نیز کاری را که او آغاز کرده بود ادامه دادند. آنان نمیتوانستند نتیجهگیری او را بپذیرند که کنترل ذهن وجود ندارد.
وست چند سال درمانگاهی در منطقه هایت-اشبری سانفرانسیسکو اداره کرد؛ جایی که به داوطلبان LSD میداد و واکنشهای آنان را زیر نظر میگرفت. در سال ۱۹۶۹ رئیس بخش روانپزشکی دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس شد و مدیریت مؤسسه عصبروانپزشکی دانشگاه را نیز بر عهده گرفت. در حالی که این سمتها را داشت، با پیشنهاد ایجاد مرکزی «دارای حصار امنیتی» در محل یک پایگاه موشکی متروک در کوههای سانتا مونیکا، جنجالی شدید به پا کرد؛ مرکزی که قرار بود «نخستین و تنها مرکز جهان برای مطالعه خشونت میانفردی» باشد. فرماندار رونالد ریگان از آن حمایت کرد، اما این طرح پس از آنچه وست «اعتراضی بر پایه این استدلال که مطالعه خشونت اساساً یعنی آزمایش روی مردم محروم، انجام جراحی مغز، گذاشتن الکترود در سر آنان، یا تبدیلشان به خوکچه هندی» نامید، متوقف شد. با این همه، وست بعدها حرفه موفقی در مطالعه فنون اصلاح رفتار داشت. میان سالهای ۱۹۷۴ تا بازنشستگیاش در ۱۹۸۹، بیش از ۵ میلیون دلار کمکهزینه از مؤسسه ملی سلامت روان دریافت کرد؛ نهادی که سیا گاه از آن بهعنوان مجرا استفاده میکرد.
یکی دیگر از پژوهشگران محبوب گاتلیب، کارل فایفر، که دستکم چهار «زیرپروژه» MK-ULTRA را اداره کرده بود، نیز تا پایان عمر علاقهاش به داروهای روانفعال را حفظ کرد. در دهه ۱۹۶۰، فایفر عضو کمیتهای در سازمان غذا و دارو بود که LSD را میان پژوهشگران توزیع میکرد. او بهسبب پژوهشهایش درباره اسکیزوفرنی مشهور شد. در سال ۱۹۷۱، سوابق آزمایشهای LSD را که بر زندانیان ندامتگاه فدرال آتلانتا انجام داده بود نابود کرد. اگر فکر میکرد این کار همه شواهد را پاک میکند، اشتباه میکرد.
در گزارش کمیسیون راکفلر سال ۱۹۷۵، که در لابهلای متن پنهان شده بود اما در Atlanta Constitution تیتر شد، افشا شد که آزمایشهای زندان فایفر با LSD در دهه ۱۹۵۰ برای یافتن درمان اسکیزوفرنی نبوده—چنانکه به زندانیان گفته بود—بلکه بخشی از یک برنامه مخفی سیا بوده است. این خبر به یکی از قربانیان فایفر، گانگستر بوستونی جیمز «وایتی» بولگر رسید. وقتی کتاب جان مارکس، The Search for the “Manchurian Candidate”، در ۱۹۷۹ منتشر شد، بولگر آن را خواند و بنا بر گفته یکی از زندگینامهنویسانش، «از اینکه فهمید برنامه مخفی چگونه زندگیهای بسیاری را نابود کرده، به خشم آمد.» وقتی دریافت فایفر او را نه در خدمت علم، بلکه در خدمت سیا عذاب داده بود، تصمیم گرفت انتقام بگیرد. او به یکی از اعضای باندش گفت قصد دارد فایفر را پیدا کند و بکشد.
بولگر نوشت: «من بیستوچهار ساعت شبانهروز با چراغ روشن میخوابم، چون بهدلیل حضورم در یک پروژه پزشکی به نام MK-ULTRA مشکلات روانی دارم (کابوسهای وحشتناک). تا سال ۱۹۷۹ فکر میکردم دیوانهام.»
فایفر هرگز نفهمید بولگر درباره کشتن او حرف زده است، و به مرگ طبیعی مرد. بولگر پس از آنکه به او خبر داده شد FBI در آستانه بازداشتش بهخاطر دیگر جنایتهایش است، ناپدید شد و در سال ۲۰۱۱ دستگیر گردید.
دو سال بعد، او بهدلیل جرایمی از جمله یازده قتل، به چند حبس ابد متوالی محکوم شد. در دادگاه، هیچکس نامی از LSD، MK-ULTRA یا سیا نبرد. یکی از وکلای بوستونی با تجربه دفاع از گانگسترها، آنتونی کاردیناله، بعدها ادعا کرد اگر وکیل بولگر بود، بر همین موضوع تمرکز میکرد و «تبرئهاش میکرد.»
کاردیناله به یک مصاحبهگر گفت: «این دفاع سادهای است. نزدیک به دو سال آزمایش LSD مغزش را سرخ کرده بود. شما شاهدان خبره، روانپزشکان و دیگران را میآورید که تاریخچه کسانی را توضیح دهند که در این برنامه مخفی سیا شرکت کردند و خودکشی کردند یا بستری شدند. من بولگر را آنجا مینشاندم که خطخطی کند و آب دهانش راه بیفتد. او قربانی است، کسی که دولت خودش او را دیوانه کرده … او بهطور هذیانی باور دارد تفاوتی میان درست و غلط نیست، که میتواند بکشد … به شما میگویم، میتوانستم هیئت منصفه را وادار کنم برای وایتی بولگر دل بسوزانند. “خانمها و آقایان، او قربانی است، و آنها—دولت—دلیل همه این کارهایی هستند که او کرد. او واقعاً باور داشت میتواند از مجازات بگریزد. او تفاوت درست و غلط را نمیدانست. همه اینها را در ذهن او گذاشتند. آنقدر به او آسیب زدند و دستکاریاش کردند که تبدیلش کردند به یک قاتل روانپریش.”»
تنها پزشک آمریکایی که آزمایشهای زندانیان MK-ULTRA را با شدتی به همان اندازه بیوقفه و خشنِ فایفر انجام داد، هریس ایزبل از مرکز پژوهش اعتیاد در لکسینگتونِ کنتاکی بود که او نیز بعدها حرفهای به همان اندازه درخشان داشت. در سال ۱۹۶۲ دادستان کل رابرت کندی، جایزه خدمات شایسته اداره بهداشت عمومی ایالات متحده را به او اعطا کرد و او را «پژوهشگری برجسته» خواند. اندکی بعد، او مرکز اعتیاد را ترک کرد تا استاد پزشکی و داروشناسی دانشگاه کنتاکی شود.
پس از آنکه برنامه MK-ULTRA افشا شد، ماهیت آزمایشهای ایزبل بر زندانیان روشن گردید. در سال ۱۹۷۵ او برای شهادت در جلسهای فراخوانده شد که توسط زیرکمیتههای کمیته قضایی سنا و کمیته کار و رفاه عمومی سنا برگزار میشد؛ جلسهای که در حال بررسی «برنامههای آزمایش بر انسانِ وزارت دفاع و سازمان اطلاعات مرکزی» بود. سناتورها کنجکاو بودند، اما خشمگین نه. وقتی یکی از آنان از ایزبل پرسید آیا به معتادان هروئینی که در آزمایشها شرکت میکردند، بهعنوان دستمزد هروئین میداد یا نه، پاسخ داد: «آن روزها رسم همین بود.»
ایزبل گفت: «زمانه متفاوتی بود. قواعد اخلاقی تا این اندازه رشد نکرده بودند، و نیاز بزرگی به دانستن وجود داشت تا برای ارزیابی استفاده احتمالی از مواد مخدر، از مردم محافظت شود … بنابراین بسیار ضروری بود، و من شخصاً فکر میکنم ما کار بسیار ممتازی انجام دادیم.»
پزشک محبوب دیگر سیدنی گاتلیب در MK-ULTRA، متخصص آلرژی نیویورکی هارولد آبرامسون، نیز بابت کارهایش از هرگونه سرزنش گریخت. آبرامسون یکی از معدود آمریکاییهایی بود که در دهه ۱۹۵۰ شیفتگی گاتلیب به LSD را با او شریک بود، و تنها کسی—بیرون از سیا و بخش عملیات ویژه در فورت دیتریک—که داستان واقعی MK-ULTRA را میدانست. شیفتگی او، برخلاف گاتلیب، هرگز فروکش نکرد. در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ چندین کنفرانس بینالمللی درباره LSD برگزار کرد. در سال ۱۹۶۷ کتابی با عنوان کاربرد LSD در رواندرمانی و الکلیسم منتشر کرد. او همچنین در حوزههایی که در آنها آموزش دیده بود کار میکرد—زیرا هرگز روانپزشکی یا داروشناسی نخوانده بود—و یکی از بنیانگذاران ژورنال آسم شد. اندکی پیش از مرگش در سال ۱۹۸۰، افشای اینکه او در روزهای پایانی زندگی فرانک اولسون وی را درمان کرده بود، لکهای بر نامش انداخت. با این همه، او با اعتباری دستنخورده درگذشت.
در آگهی درگذشت او در ژورنال آسم آمده بود: «هر کس از نزدیک با هارولد و کار یک عمر او آشنا بوده باشد، درمییابد که درگذشت این پیشگام دانشمند بالینی، انسانگرا، آموزگار پزشکی، روانکاو ژرفاندیش و مرد اهل ادب، مرحله نهایی عصری از جوشش فکری و کاوش چندرشتهای در رازهای هستی انسان، آرزوها و رنجهای او را رقم میزند.»
پزشکی که بهاحتمال، هولناکترینِ همه آزمایشهای MK-ULTRA را انجام داد، ایون کامرون بود که در سال ۱۹۶۷ درگذشت. بنا بر گزارش تورنتو استار، «او پس از سقوط از صخرهای، در شرایطی مرموز مرده یافت شد.» کامرون تا پایان چهرهای ستودهشده باقی ماند—اما آن زمان هنوز هیچ فرد بیرونی نامی از MK-ULTRA نشنیده بود. وقتی وجود و ماهیت این برنامه آشکار شد، قربانیان آزمایشهای «رانش روانی» او شروع به پیشآمدن کردند. دو نفر از آنان در مستند سوزان تلویزیونی کانادایی که در سال ۱۹۸۰ پخش شد ظاهر شدند. دیگران نیز سخن گفتند. روایتهای آنان موجی از مقالات روزنامهای با تیترهایی مانند «چگونه آزمایشهای کنترل ذهن سیا ذهن درخشان پدر سالم و کارآمد مرا نابود کرد» و «او به آنجا رفت به امید بهتر شدن—خانواده، زن وینیپگی را به یاد میآورند که تحت شستوشوی مغزی تأمینشده توسط سیا قرار گرفت» به راه انداخت. در برابر خشم عمومی و مجموعهای از دعاوی حقوقی، دولت کانادا برنامهای با عنوان «طرح کمک به افراد دیپترنشده مؤسسه آلن مموریال» اعلام کرد که سرانجام به هفتاد و هفت نفر از بیماران سابق کامرون، هر یک ۱۰۰ هزار دلار غرامت پرداخت. در سال ۲۰۰۴ یک قاضی کانادایی حکم داد ۲۵۰ قربانی دیگر نیز واجد شرایط هستند.
روزنامه مکگیل دیلی در گزارشی بلند که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، نتیجه گرفت: «برای بیماران دکتر ایون کامرون، دانشگاه ما محل ماهها شکنجه به ظاهر پایانناپذیر بود که در لباس آزمایش پزشکی پنهان شده بود. یک نهاد آموزشی و پژوهشی محترم میزبان رویدادهایی واقعاً هولناک بوده و مسیر روشهای شکنجه را برای سالهای آینده شکل داده بود.»
دو تن از مهمترین یاران سیایی گاتلیب در فاصله چند هفته از یکدیگر در پاییز ۲۰۰۲ درگذشتند. دست راست او در MK-ULTRA، رابرت لشبروک، هشتاد و چهار ساله بود که در بیمارستان جامعه اوهای ولی در کالیفرنیا بر اثر بیماری ریوی درگذشت. یادداشتی کوتاه در روزنامه محلی فقط گفت او در جنگ جهانی دوم در ارتش خدمت کرده بود و «استاد شیمی بوده است.» مراسم یادبودی برگزار نشد.
وقتی ریچارد هلمز، که یک ربع قرن در سیا خدمت کرده و تا مقام ریاست آن بالا رفته بود، در خانهاش در واشینگتن درگذشت، توجه بسیار بیشتری جلب شد. او هشتاد و نه سال داشت. آگهی درگذشت نیویورک تایمز نوشت او «با سرسختی از برخی از تاریکترین اسرار جنگ سرد محافظت کرده بود.» همچنین توجیه او را برای دروغ گفتن به کمیته کنگره درباره نقش خود در سرنگونی دولت شیلی در سال ۱۹۷۳ نقل کرد: «من سوگند خورده بودم از برخی اسرار محافظت کنم.»
هلمز نیز مانند دیگر مأموران سیا که در دهه ۱۹۷۰ درگیر رسوایی شدند، ناچار بود میان دو وعده یکی را حفظ کند. پیش از شهادت در کنگره سوگند خورده بود «حقیقت، تمام حقیقت و جز حقیقت» را بگوید. اما همچون همه مأموران سیا، توافقنامه محرمانگیای نیز امضا کرده بود که در آن تعهد میداد «هرگز هیچ اطلاعات طبقهبندیشده یا دانشی را نه با گفتار، نه با رفتار، و نه به هیچ وسیله دیگر افشا، منتشر یا آشکار نکنم.» او همان انتخابی را کرد که گاتلیب و لشبروک کردند: حفظ اسرار و دروغ گفتن زیر سوگند. آنان این را گزینه میهنپرستانه میدانستند. و اتفاقاً همان گزینهای بود که بیش از همه احتمال داشت آنان را از رسوایی و تعقیب قضایی حفظ کند.
هلمز از تصمیم جانشینش، ویلیام کلبی، برای سخن گفتن صریح درباره MK-ULTRA و دیگر پروژههای مخفی سیا خشمگین بود. پس از بازنشستگی به مصاحبهگری گفت: «باید بگویم کلبی کار حیرتانگیزی در تبدیل همه چیز به یک آشوب کامل انجام داده است. او نزد واشینگتنِ حرفهای باید بزرگترین احمق محل به نظر برسد. همهاش بسیار غمانگیز است، و خودش با منمن کردنها و مسائل دیگری که باید دهانش را دربارهشان بسته نگه میداشت، این بلا را سر خودش آورد.» بهترین حرفی که درباره همکار قدیمیاش زد این بود: «من باور ندارم کلبی مامور KGB بوده باشد.» خشم نسبت به کلبی آنقدر شدید بود که پس از مرگ او در سال ۱۹۹۶ هنگام قایقرانی، چند نفر از جمله نویسنده زندگینامهاش به این نتیجه رسیدند که مأموران سیا او را کشتهاند؛ یا بهعنوان مجازات صداقتش، یا برای جلوگیری از آنکه بیشتر حرف بزند.
هلمز اندکی پیش از مرگش خاطراتی ۴۹۶ صفحهای به پایان رساند، اما در آن هیچ اشارهای به MK-ULTRA نکرد. وقتی مصاحبهگری درباره این حذف از او پرسید، پاسخ داد: «راهی نمیبینم که با مقدار فضایی که در اختیار دارم بتوانم به آن بپردازم.» سپس بعدتر درباره سرنوشت دوست قدیمیاش تأمل کرد.
هلمز گفت: «آه، سید گاتلیب بیچاره. او سخت آزار دیده است، اما بیرون کشیدنش از دردسرهایی که در آن گرفتار شده بیش از چند دقیقه زمان میبرد، و مطمئن نیستم من کمک زیادی از دستم بربیاید. ملت فقط چیزی دید که خوششان نیامد و او را کوبیدند، و او تقصیر را به گردن گرفت.»
افشاگریهای مربوط به MK-ULTRA به خشم عمومی علیه سیا دامن زد. تاریخنگار اطلاعاتی، جان رانلاگ، نتیجه گرفت: «اکنون در بازنگری گذشته روشن است که کار گاتلیب فتیله بمبی ساعتی را روشن کرد که قرار بود در دهه ۱۹۷۰ منفجر شود و بخش بزرگی از تصویر سازمان بهعنوان مدافعی شایسته از ارزشهای آمریکایی را در ذهن عموم نابود کند. پروژههایی که برای توسعه روشها و ابزارهایی طراحی شده بودند که میتوانستند از فاصله دور مردم را بکشند یا کنترل کنند و در طول نزدیک به دو دهه صدها نفر، برخی بیرون از سازمان بهصورت قراردادی، در آن دخیل بودند، دیر یا زود ناگزیر بود درز کنند.»
انفجار این «بمب ساعتی» در میانه دهه ۱۹۷۰ به ایجاد کمیته منتخب اطلاعاتی سنا انجامید؛ نهادی که مامور شد «نظارت قانونگذاری هوشیارانه بر فعالیتهای اطلاعاتی ایالات متحده» را انجام دهد، و نیز کمیته دائمی منتخب اطلاعاتی مجلس نمایندگان با مأموریتی مشابه. سپس، در سال ۱۹۷۸، کنگره قانون نظارت بر اطلاعات خارجی را تصویب کرد که شنود تلفنی و دیگر اشکال نظارت را تنظیم میکند. آخرین اصلاح عمده آن دوره، قانون نظارت اطلاعاتی سال ۱۹۸۰ بود که سیا و دیگر سازمانهای اطلاعاتی را موظف میکرد کنگره را «بهطور کامل و بهروز» از فعالیتهای خود آگاه نگه دارند. این اقدامات، مبنای حقوقی نظارت بر فعالیتهای مخفی را فراهم کرد. با این حال، کنگره تمایل چندانی به ورود عمیق به این حوزه نشان نداد. بسیاری از اعضا همچنان باور داشتند که زیر نظر گرفتن دقیق سیا یا محدود کردن جدی فعالیتهای آن، امنیت ملی را تهدید خواهد کرد. این دیدگاه پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ حتی جذابتر شد. نظارت کنگره بر نهادهای اطلاعاتی به تغییرات عمیق در شیوه عملکرد آنها منجر نشده است.
لوچ جانسون، که برای کمیته چرچ کار میکرد، نوشت: «احساس من این است که رویههای جدید نظارتی که در سال ۱۹۷۵ پذیرفته شد و طی بیست سال بعد تقویت گردید، تعادل میان آزادی و امنیت را در ایالات متحده بهبود بخشیده است.» او افزود: «اما فوراً باید در نفس دوم اضافه کنم که کیفیت و ثبات پاسخگویی اطلاعاتی بسیار پایینتر از آرمانهایی است که اصلاحطلبان در زمان تحقیق کمیته چرچ مطرح میکردند.»

گاتلیب و معدود مأموران دیگر سیا که داستان کامل MK-ULTRA را میدانستند، اسرار خود را تا هنگام مرگ حفظ کردند. مرگ آنان، همراه با نابودی اسناد MK-ULTRA، تضمین کرد که بخش بزرگی از آنچه او انجام داد ناشناخته بماند. احتیاط همسرش نیز همین اثر را داشت.
سالها پس از بازنشستگی گاتلیب از سیا، وکیلی که در یکی از دعاوی مدنی از او شهادت میگرفت پرسید آیا هرگز درباره MK-ULTRA با کسی خارج از سازمان صحبت کرده است یا نه. او پاسخ داد: «خیلی با همسرم دربارهاش حرف میزدم.» مارگارت هرگز آنچه او به او گفته بود را فاش نکرد. دو سال پس از مرگ شوهرش، خبرنگاری با او تماس گرفت، اما او نپذیرفت با وی دیدار کند.
او گفت: «شما هیچوقت درست درنمیآورید. هرگز نمیتوانید بدانید او چه بود. من ترجیح میدهم دیگر هرگز دربارهاش صحبت نشود.»
در ۲ نوامبر ۲۰۱۱، پس از بیش از دوازده سال بیوه بودن، مارگارت گاتلیب در ویرجینیا در نودودوسالگی درگذشت. روزنامه Rappahannock News گزارش داد: «او رقصندهای پرشور در رقصهای فولکلور بود و سالها همراه سیدنی گاتلیب به گروههای محلی رقص آموزش میداد. مارگارت گاتلیب با حس بزرگ ماجراجویی که با همسرش شریک بود، با عشق به یاد آورده میشود.»
چهار فرزند گاتلیبها زندگیهایی خلاقانه و ظاهراً رضایتبخش داشتند. ریچل همراه همسرش که پژوهشگر بود در زامبیا زندگی کرد و سپس در کالیفرنیا پیشدبستانیای را اداره کرد. پنی معلم دبستان شد. پیتر کتابی درباره تاریخ آفریقاییتباران آمریکا نوشت—با تقدیمنامه «به پدر و مادرم، سیدنی و مارگارت گاتلیب»—و بایگان ایالتی ویسکانسین شد. استیون، کوچکترین فرزند، نوازنده گیتار و معلم موسیقی بود.
در سال ۲۰۱۳، پیتر و پنی، همراه با یکی از فرزندان پنی، به گروهی از داوطلبان پیوستند که یک هفته صرف ساخت خانه برای خانوادههای فقیر در السالوادور کردند. سفر آنان بازتاب انسانگراییای بود که ظاهراً هر چهار خواهر و برادر را به حرکت درمیآورد. اما درباره پدرشان حاضر به سخن گفتن نبودند. پس از مرگ او، مادرشان از آنان خواسته بود قول دهند هرگز در ملأعام دربارهاش صحبت نکنند. آنان به قول خود وفادار ماندند.
یکی از بستگان در سال ۲۰۱۸ به نویسندهای گفت: «خانواده مدتی پیش تصمیم گرفتند با کسی در موقعیت شما درباره این موضوع صحبت نکنند. اگر به من بود، حاضر بودم با شما حرف بزنم، اما این شکستن توافقی است که سالها پیش با مادرشان کردند، بنابراین ترجیح میدهم این کار را نکنم.»
همسر سیدنی گاتلیب بیش از همه همنسلان نزدیک او عمر کرد. وقتی همه آنان رفتند—و وقتی روشن شد فرزندانش چیزی به سابقه زندگی او نخواهند افزود—او وارد قلمرو تاریخ شد. مکانهایی که در آنها کار کرده بود نیز چنین شدند.
ساختمان اصلی سیا در خیابان ایی 2430 در واشینگتن، که پس از انتقال سیا به لنگلی به قلمرو سیدنی گاتلیب تبدیل شده بود، در سال ۲۰۱۴ در معرض تخریب قرار گرفت. مأموران اطلاعاتی که آنجا کار کرده بودند برای نجاتش بسیج شدند. موفق شدند. این مجموعه باشکوه اکنون محل استقرار نهادهایی از وزارت خارجه است.
فورت دیتریک، پایگاه مریلندی که فرانک اولسون و یارانش در بخش عملیات ویژه زمانی سموم خود را در آن تولید میکردند، همچنان مرکز اصلی پژوهش زیستی ارتش است. ردیفهایی از گلخانهها در نزدیکی اتاقکهای مهرومومشده قرار دارند که دانشمندان در آنها باکتریهای مرگبار را پرورش میدهند و مطالعه میکنند. داروهای کمیاب در انبارها برای اعزام اضطراری به مناطق فاجعهزده نگهداری میشوند. «توپ هشت» عظیم و کروی، که زمانی برای آزمایش گازهای آئروسلشده بر انسانها و حیوانات استفاده میشد، بیاستفاده مانده و زنگ زده و فراموش شده است.
ساختمانهای آپارتمانی که گاتلیب در آنها «خانه امن» نیویورک و «پد» سانفرانسیسکوی خود را نگه میداشت، تخریب شدهاند. خانه سنگقهوهای منهتنی که هارولد آبرامسون نخستین آزمایشهای LSD را در آن انجام داد—و جایی که در روزهای پایانی فرانک اولسون به او مشاوره داد—نیز از میان رفته است. هتل استتلر، که اولسون از آن به پایین سقوط کرد و مرد، همچنان پابرجاست؛ بر فراز پن استیشن سر برافراشته و با نام هتل پنسیلوانیا، همان نامی که در سال ۱۹۱۹ بر آن گذاشته شد، شناخته میشود.
بلکواتر هوماستد، اقامتگاه ویرجینیایی که گاتلیب بیشتر سالهای پایانی عمرش را در آن گذراند، هنوز بر فراز تپهای دورافتاده نشسته و در برابر طبیعت وحشی پیرامون، بهطرزی چشمگیر مدرن به نظر میرسد. مردی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ آن را از گاتلیب خرید، بیست سال بعد به بازدیدکنندهای گفت: «برای آن زمان تقریباً تا حد ممکن خورشیدی بود.» او گفت گاتلیب را خوب به یاد دارد، با بیوه او رابطه دوستانه داشته و آن دو را «از بهترین آدمهایی که ممکن است بخواهی ببینی» میدانسته است.
تأسیسات آلمان که بازجویان Artichoke و MK-ULTRA در آنها آزمایشهای شدید خود را انجام میدادند، یا دیگر وجود ندارند یا کاربری کاملاً متفاوتی یافتهاند. کمپ کینگ، جایی که «پسران خشن» در کنار مردان گاتلیب و مشاوران نازی سابقشان زندانیان را آزار میدادند، در سال ۱۹۹۳ بسته شد. ویلا شوستر همچنان پابرجاست و تقریباً همانگونه به نظر میرسد که زمانی که جاسوسان مظنون و دیگر بدبختان در آن شکنجه میشدند. این ویلا زمانی دوباره خبرساز شد که دو پژوهشگر آلمانی در سال ۲۰۰۲ مطالعهای مستند با عنوان اسم رمز آرتیشوک: آزمایشهای مخفی انسانی توسط سیا منتشر کردند. یکی از روزنامهها آن را «ویلایی با اسرار تاریک که سیا زمانی در آن آزمایشهایی بر انسانها انجام میداد … یادمانی زنده از جنون آن دوران» نامید. بزرگترین مجله خبری کشور، Der Spiegel، عملیات سیا در آلمان را بررسی کرد و نتیجه گرفت که «بدترین اتفاقات در ویلا شوستر، ویلایی متعلق به آغاز قرن در کرونبرگ، رخ داده است … مرگهایی رخ داده، اما شمار آنها معلوم نیست.»
پس از آنکه سیا در میانه دهه ۱۹۵۰ زندان مخفی خود را در ویلا شوستر تعطیل کرد، ویلا به دست دولت آلمان غربی افتاد. به محل استراحت کارمندان دولت تبدیل شد. در سال ۲۰۱۶ به یک تاجر جوان آلمانی فروخته شد. او آن را بازسازی کرد، به آپارتمانهای اجارهای تقسیم نمود و دروازهای بر سر راه ورودی ساخت. اتاقکهای زیرزمینی که قربانیان در آنها داروخورانده میشدند و شوک الکتریکی میگرفتند، اکنون انبار هستند.
مالک جدید در حالی که خانه را به بازدیدکنندهای نشان میداد گفت: «در این خانه، سیا آزمایشهایی مانند کارهایی که نازیها در اردوگاههای مرگ انجام میدادند اجرا کرد. این راز نیست. مردم محله همه داستان را میدانند. میگویند اجساد قربانیان در مزرعهها یا جنگلهای اطراف دفن شدهاند—جاهایی که بعداً مرکز خرید و مجتمع آپارتمانی روی آنها ساخته شد. کمی پس از خرید اینجا، مشغول کار در حیاط بودم که خانم سالمندی که بالای جاده زندگی میکند به دیدنم آمد. پیشنهاد کرد نوعی مراسم پاکسازی انجام دهد که در آن گیاهان را بسوزانیم یا چیزی شبیه آن تا ارواح خبیث را از خانه دور کنیم. به او گفتم به هیچکدام از این مزخرفات اعتقاد ندارم.»
یکی از مشهورترین آدمکشان خیالی قرن بیستویکم، جیسون بورن، به زبانهای بسیاری سخن میگوید و راههای بیشتری برای کشتن میداند. اما هیچ تصوری ندارد این مهارتها را چگونه یا چرا به دست آورده است. او بهآهستگی و با درد به یاد میآورد که زمانی برای عملیات تردستون کار میکرده است؛ پروژهای مخفی از سیا که روشی برای پاک کردن حافظه توسعه داده بود.
تقریباً در همان زمانی که این آدمکش خیالی پدیدار شد، مامور خیالی دیگری مامور شد آمریکاییهایی را که فرود موجودات فضایی را دیده بودند پیدا کند و آنچه دیده بودند را از یادشان ببرد. او ذهنشان را با تاباندن جرقهای از نور از وسیلهای جیبی به چشمانشان پاک میکرد. سپس خاطراتی جعلی را جایگزین خاطراتی میکرد که نابود کرده بود. همکارش، تازهترین عضو Men in Black، تحت تأثیر قرار گرفت.
«کی نوبت میشود یکی از آن دستگاههای چشمکزنِ خرابکنندهی حافظه مال خودم را داشته باشم؟» او پرسید.
وقتی سیدنی گاتلیب در اوایل دهه ۱۹۶۰ به MK-ULTRA پایان داد، به رؤسای خود در سیا گفت که هیچ راه قابل اعتمادی برای پاک کردن حافظه، واداشتن مردم به رها کردن وجدانشان، یا ارتکاب جرم و سپس فراموش کردن آن نیافته است. بعدتر نیز همین نتیجهگیری را در شهادت خود در کنگره تکرار کرد. با این حال، این امر هیچ کاری برای مهار تخیل فیلمنامهنویسان و دیگر تولیدکنندگان فرهنگ عامه نکرد. برعکس، افشاگریهای مربوط به MK-ULTRA توجه آنان را جلب کرد. وقتی روشن شد سیا سالها در جستوجوی فنون کنترل ذهن بوده و در جریان این جستوجو آزمایشهای عجیبوغریبی انجام داده است، ذهنهای خلاق به جنبش افتادند. طرحهایی که زمانی بیش از حد خیالپردازانه به نظر میرسیدند، باورپذیر شدند. آزمایشهای کنترل ذهن، تلاش برای «شستوشوی مغزی» سوژههای انسانی، کوشش دولت برای ساخت آدمکشهای برنامهریزیشده، و دیگر طرحهایی که از MK-ULTRA بیرون آمدند، در آثار نویسندگانی بهغایت متفاوت چون توماس پینچن، ای. ال. دکتروف، جوزف هلر و اسماعیل رید ظاهر شدند.
MK-ULTRA از خیالپردازیهایی که از ادبیات داستانی گرفته شده بود تغذیه میشد. دههها بعد، این روند وارونه شد. افشاگریها درباره MK-ULTRA الهامبخش زیرژانر تازهای از رمانها، داستانها، فیلمها، مجموعههای تلویزیونی و بازیهای ویدئویی شد. این آثار همان شیفتگی به کنترل ذهن را بازتاب میدهند که قرنها تخیل انسان را درگیر کرده بود، اما با چرخشی تازه. تجسدهای مدرنِ اسونگالی و دکتر کالیگاری حتی از نسخههای اصلی هراسانگیزتر بودند، زیرا برای دولت کار میکردند.
در رمان Infinite Jest اثر دیوید فاستر والاس، یکی از شخصیتها قرصهایی تولید میکند که «در بعضی آزمایشهای نظامی مشکوک دوران سیا استفاده میشدند.» وقتی از او پرسیده میشود آیا این آزمایشها برای یافتن فنون کنترل ذهن بود، پاسخ میدهد: «بیشتر شبیه این بود که دشمن فکر کند اسلحههایش گل ادریسیاند، دشمن از بستگان خونیاش است، از این جور چیزها.» رماننویس معاصر دیگری، کتی آکر، در Empire of the Senseless این آزمایشها را به گونهای دیگر تصویر میکند: «سوژههایی که سیا از آنها بازجویی میکرد، متأسفانه برای سیا، سؤالها را به یاد میآوردند، اینکه لو دادهاند، و اینکه باید به چه کسی بگویند لو دادهاند. سیا مجبور بود این حافظه انسانی را نابود کند. قتل، در بسیاری موارد، راهحل عملی نبود چون علنی میشد. همینطور لوبوتومی … MK-ULTRA طراحی شده بود تا راههایی برای ایجاد فراموشی کامل انسانی پیدا کند.»
فیلمها ایده کنترل ذهن را حتی زندهتر وارد آگاهی آمریکاییها کردند. The Bourne Identity که مت دیمون در آن نقش مامور سردرگم عملیات تردستون را بازی میکرد، در سال ۲۰۰۲ اکران شد و بهسرعت دو دنباله نیز یافت. Men in Black با بازی تامی لی جونز و ویل اسمیت نیز به همان اندازه محبوب شد، بخشی بهخاطر معرفی هوشمندانه «وسیله خرابکننده حافظه» که میتوانست برای پاک کردن خاطرات چند دقیقه، چند روز یا چند سال اخیر تنظیم شود و سپس خاطرات تازهای بکارد. وسایلی از این دست بعداً مرتباً بر پرده ظاهر شدند. در یکی از قسمتهای The Simpsons، معاون رئیسجمهور دیک چنی حافظه یکی از زیردستانی را که کارش را ترک میکرد پاک میکند. شخصیتهای مجموعه انیمیشنی Family Guy و بازی نقشآفرینی Marvel Heroes نیز همین ترفند را به کار میبرند.
کاربردی نسبتاً بیضرر از فن «خرابکننده حافظه» در مرکز فیلم سال ۲۰۰۴ Eternal Sunshine of the Spotless Mind قرار دارد، جایی که عاشقانی با بازی جیم کری و کیت وینسلت خاطرات رابطه عاشقانه خود را پاک میکنند. در فیلم پرفروش و وهمآلود سال ۲۰۱۰ Inception، دزدی شرکتی با بازی لئوناردو دیکاپریو میکوشد با نفوذ به ذهن ناخودآگاه قربانیانش اسرار را بدزدد. بازی ویدئویی Remember Me به بازیکنان امکان میدهد «بازآمیزی» ذهن شخصیتها را هدایت کنند. مشاور شرکتی با بازی بن افلک در Paycheck جاسوسی صنعتی میکند و خود را در معرض «پاکسازی حافظه» قرار میدهد تا جنایتهایش را فراموش کند. افشاگریهای مربوط به MK-ULTRA تخیلهایی را که این آثار را پدید آوردند تغذیه کرد.
در دهههای پس از مرگ سیدنی گاتلیب، ارجاعات فرهنگی به MK-ULTRA بهتدریج آشکارتر شد. شخصیتی با بازی جسی آیزنبرگ در فیلم American Ultra درمییابد حافظهاش پس از آنکه ناخواسته سوژه «Project Ultra» سیا شده بود پاک شده است. در قسمتهایی از چند مجموعه تلویزیونی درام، از جمله Fringe، The X Files و Stranger Things، نام MK-ULTRA بهصراحت ذکر شد. در فیلم Conspiracy Theory، شخصیتی با بازی مل گیبسون درباره گذشتهاش به شخصیتی با بازی جولیا رابرتز میگوید:
«سالها پیش برای سیا کار میکردم، در برنامه MK-ULTRA. با آن آشنایی داری؟»
«کنترل ذهن بود. از آن جور چیزهای Manchurian Candidate.»
«این یک تعمیم عامیانه و مبتذل است. اما بله، یک آدم عادی را میگیری و به آدمکش تبدیل میکنی. هدف ما این بود.»
در دهه ۱۹۹۰ گروه راکی به نام MK-ULTRA در شیکاگو شکل گرفت، اما با مشکلات حقوقی روبهرو شد و نامش را عوض کرد. گروه بریتانیایی Muse خوششانستر بود. آلبوم برنده گرمی آنها، The Resistance، آهنگی به نام «MK-ULTRA» دارد که میپرسد: «چهقدر فریب را میتوانی تحمل کنی؟ چند دروغ خواهی ساخت؟ تا کی دیگر دوام میآوری تا بشکنی؟»
در سال ۲۰۰۳، جایزه Cannabis Cup که در آمستردام به بهترین ماریجوانای جهان داده میشود، به نوعی دورگه به نام MK-ULTRA رسید. یکی از منتقدان نوشت: «گونه کانابیس ایندیکا به نام MK-ULTRA نام خود را از پروژه MK-ULTRA سیا گرفته است؛ پروژهای که هدفش اثرگذاری بر دستکاری ذهنی از طریق روشهای راهبردی بود. MK-ULTRA آثار مغزی شدیدی ایجاد میکند، و از همینجا با پروژه سیا مرتبط میشود.»
هنرمند برجسته کانادایی، سارا آن جانسون، نوه ولما اورلیکو است؛ زنی از وینیپگ که شکایتش علیه دکتر ایون کامرون او را به یکی از شناختهشدهترین قربانیان MK-ULTRA تبدیل کرد. جانسون خود را وقف روایت داستان مادربزرگش کرده است. یکی از مجسمههایش مادربزرگ او را با کلاه و دستکش نشان میدهد، همانگونه که بیماران در آزمایشهای «رانش روانی» کامرون بودند. ادای احترام دیگری، شبکهای از تصاویر رؤیاگونه است که بر صفحه روزنامهای کشیده شده که رنج مادربزرگش را روایت میکند.
تیتر روزنامه چنین است: درون خانه وحشت مونترآل: روانپزشک تأمینمالیشده توسط سیا بیماران را به قربانیان شستوشوی مغزی تبدیل کرد.
این اثر در کنار تصاویر خیالپردازانهای از لی هاروی اسوالد، جی. ادگار هوور و مارتین لوتر کینگ جونیور در نمایشگاه سال ۲۰۱۸ موزه متروپولیتن نیویورک با عنوان Everything Is Connected: Art and Conspiracy به نمایش درآمد. MK-ULTRA وارد فرهنگ عامه شده و در آن نفوذ کرده است. این پروژه نهفقط در تاریخ وجود دارد، بلکه بهشکلی غنی تخیل خلاق را تغذیه میکند. این غیرمنتظرهترین میراث سیدنی گاتلیب است.
تعطیلی ویلا شوستر، کمپ کینگ و دیگر مکانهایی که مأموران سیا در آنها زندانیان را بازجویی و رویشان آزمایش میکردند، ایالات متحده را از تجارت شکنجه بیرون نکشید. برعکس، Bluebird، Artichoke و MK-ULTRA فرزندانی پربار به دنیا آوردند. کار گاتلیب بهطور تعیینکنندهای در توسعه فنونی سهم داشت که آمریکاییها و متحدانشان در بازداشتگاههایی در ویتنام، آمریکای لاتین، افغانستان، عراق، گوانتانامو و زندانهای مخفی در سراسر جهان به کار بردند.
در اوایل دهه ۱۹۶۰، همزمان با شدت گرفتن جنگ ویتنام و آغاز شورشهای چپگرایانه در آمریکای لاتین، سیا تصمیم گرفت یک کتابچه راهنما برای بازجویان تهیه کند. این کتابچه در سال ۱۹۶۳ با عنوان KUBARK CounterIntelligence Interrogation منتشر شد—KUBARK نام رمز سیا برای خودِ این سازمان بود. این کتابچه ۱۲۸ صفحهای، که تا سال ۲۰۱۴ بهطور کامل از طبقهبندی محرمانه خارج نشد، همه آنچه را سیا درباره آنچه «بازجویی ضد اطلاعاتی اجباری از منابع مقاوم» مینامید، آموخته بود، مدون کرد. در آن به مقالات دانشگاهی و «تحقیقات علمی انجامشده توسط متخصصان» ارجاع شده است، از جمله تحقیقاتی که ایون کامرون، پیمانکار مشتاق MK-ULTRA در مؤسسه آلن مموریال در مونترآل، هدایت کرده بود. در دهه ۱۹۶۰ این متن، کتاب اصلی بازجویان سیا و همکارانشان در «سرویسهای متحد» در سراسر جهان بود. این کتابچه بر برنامه فینیکس در ویتنام تأثیر گذاشت؛ برنامهای که در آن مظنونان کمونیست بازجویی شدند و دستکم بیست هزار نفر کشته شدند. بیشتر فنونی که در آن توصیف شده، و بیشتر دریافتهایش درباره واکنش زندانیان به انواع سوءرفتار، از MK-ULTRA سرچشمه میگرفت.
«احساس هویت یک انسان وابسته به تداوم در محیط پیرامون، عادتها، ظاهر، اعمال، روابط او با دیگران و مانند آن است. بازداشت به بازجو اجازه میدهد این پیوندها را قطع کند. کنترل محیط منبع، به بازجو اجازه میدهد رژیم غذایی، الگوی خواب و دیگر امور اساسی او را تعیین کند. دستکاری این موارد بهگونهای که دچار بینظمی شوند و سوژه دچار سردرگمی گردد، بسیار محتمل است که احساس ترس و درماندگی ایجاد کند.»
«اثر اصلی دستگیری و بازداشت، و بهویژه حبس انفرادی، محروم کردن سوژه از بسیاری یا بیشتر صداها، مزهها، بوها و احساسات لمسیای است که به آنها خو گرفته است.»
«نتایجی که در یک سلول عادی تنها پس از هفتهها یا ماهها زندان حاصل میشود، میتواند ظرف ساعتها یا روزها در سلولی تکرار شود که هیچ نوری ندارد (یا نور مصنوعی آن هرگز تغییر نمیکند)، عایق صداست، بوها در آن حذف شدهاند و غیره. محیطی حتی بیشتر قابلکنترل، مانند مخزن آب یا ریه آهنی، مؤثرتر نیز هست.»
«داروها میتوانند در غلبه بر مقاومتی که با فنون دیگر از بین نرفته، مؤثر باشند.»
«اصلیترین فنون اجبار عبارتاند از دستگیری، بازداشت، محرومسازی از محرکهای حسی، تهدید و ترس، ضعف جسمانی، درد، افزایش تلقینپذیری و هیپنوتیزم، و داروها.»
«اثر معمول اجبار، واپسروی است. دفاعهای پخته فرد بازجوییشونده فرو میریزد، زیرا او کودکوارتر میشود.»
«شدت جریان برق باید از پیش معلوم باشد، تا در صورت نیاز ترانسفورماتورها و دیگر وسایل تنظیمکننده در دسترس باشند.»
«اعتراض عمیق اخلاقی به اعمال فشار فراتر از نقطه آسیب روانی برگشتناپذیر بیان شده است. داوری درباره اعتبار دیگر استدلالهای اخلاقی پیرامون اجبار، خارج از محدوده این نوشته است.»
در سال ۱۹۸۳، بیست سال پس از نگارش کتابچه KUBARK، سیا نسخه تازهای با عنوان Human Resources Exploitation Training Manual تهیه کرد. این متن بهطور مشخص برای استفاده دولتهای نظامیمحور آمریکای لاتین طراحی شده بود. از نخستین نیروهای پلیسی که آن را دریافت کردند، پلیس هندوراس و السالوادور بودند که هر دو در آن زمان به خشونت شدید شهرت داشتند. مربیان نیروهای ویژه ارتش آمریکا (Green Berets) بعدها آن را به کشورهای دیگری بردند که شکنجه در آنها رایج بود. این متن پایه هفت دستورالعمل دیگر شد که برای کشورهای مختلف تنظیم شده بودند و همگی بر این اصل استوار بودند که بازجویان باید «محیط سوژه را دستکاری کنند» تا «وضعیتهای غیرقابلتحملی برای برهم زدن الگوهای زمان، فضا و ادراک حسی ایجاد شود … هرچه محرومیت کاملتر باشد، سوژه سریعتر و عمیقتر تحت تأثیر قرار میگیرد.» فنونی که در این کتابچه توصیف شده، بهطرز چشمگیری شبیه فنون موجود در کتابچه KUBARK است.
«گرچه ما بر استفاده از فنون اجباری تأکید نمیکنیم، اما میخواهیم شما را از وجود آنها و شیوه درست استفادهشان آگاه کنیم.»
یکی از افسران سیا که بازجویان آمریکای لاتین را با فنون شرحدادهشده در این کتابچهها آموزش میداد—نام او هنوز از طبقهبندی محرمانه خارج نشده است—بعدها رئیس بازجوییهای گروه انتقال مخفی سیا (CIA Rendition Group) شد؛ گروهی که پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تشکیل شد و مأموریت داشت مظنونان تروریسم را برباید و برای بازجویی به زندانهای مخفی بفرستد. حضور او تجسم تداوم میان فنون بازجویی سیا در آمریکای لاتین دهه ۱۹۸۰ و فنونی بود که در قرن بیستویکم بدنام شدند. از جمله این روشها میتوان به زنجیر کردن، محرومیت از خواب، شوک الکتریکی، حبس در فضای تنگ، و سرپوشگذاری برای محرومسازی حسی اشاره کرد. روانشناسانی که در طراحی این فنون نقش داشتند، بر ضرورت فروکاستن زندانی به حالت وابستگی به بازجو تأکید میکردند—دقیقاً همان چیزی که ناظران MK-ULTRA و نویسندگان کتابچه KUBARK توصیه کرده بودند.
وقتی رهبران آمریکا پس از حملات ۱۱ سپتامبر تصمیم گرفتند که «دستکشها را درآورند»، به تعبیر کوفر بلک، رئیس ضدجاسوسی سیا، آنان میتوانستند بر انباری کامل از تجربه تکیه کنند. طراحی مجموعهای از فنون برای «بازجویی شدید» از زندانیان مسلمان، چیزی بیش از بیرون کشیدن کتابچههای قدیمی از کشو، اندکی اصلاح توصیههای آنها، و تحویل دادنشان به بازجویان نبود. این انتقالها روشن است: از کورت بلومه و شیرو ایشی به مدیران پروژه Bluebird که بعداً Artichoke نام گرفت؛ از Artichoke به گاتلیب و MK-ULTRA؛ از MK-ULTRA به KUBARK Counter-Intelligence Interrogation؛ از آنجا به Human Resources Exploitation Training Manual؛ و از آن کتابچهها به گوانتانامو، ابوغریب، و «سایتهای سیاه» سیا در سراسر جهان. گاتلیب حلقهای ضروری در این زنجیره تیره است.
تاریخ و اخلاق همچون ابرهایی تهدیدآمیز بر فراز هر تلاش برای ارزیابی زندگی و کار سیدنی گاتلیب سایه میاندازند. میتوان او را بهحق میهنپرست ستود، و به همان اندازه بهحق شیطانی و نفرتانگیز دانست. داوری درباره او نیازمند فرو رفتنی عمیق در ذهن انسان و روح انسان است.
گاتلیب، همانند هر انسان دیگری، محصول جهان خود بود. والدین او و والدین بیشتر همکلاسیهایش یهودیانی بودند که از ستم در اروپا گریخته بودند. آمریکا آنان را از هولوکاست نجات داد. برای آنان، آمریکا کشوری بود که به گفته یکی از پسران مهاجران یهودی، «رویاهایی که جرأت داری رویا ببینی، واقعاً در آن به حقیقت میپیوندند.» گاتلیب نمیتوانست از شور میهنپرستانهای که پس از حمله سال ۱۹۴۱ به پرل هاربر پدید آمد برکنار بماند، و نیز نمیتوانست از خرد شدن روحیاش وقتی برای خدمت در ارتش نامناسب تشخیص داده شد در امان باشد. سیا به او فرصتی برای خدمت داد. بسیاری از «بهترین مردان» آمریکا از این فرصت استقبال کردند، بنابراین نمیتوان گاتلیب را بهخاطر انجام همین کار سخت نکوهش کرد. برعکس، شاید بتوان او را ستود که پیوستن به نخبهگانی پنهانی را برگزید که خود را وقف دفاع از ایالات متحده در برابر دشمنی متعصب و بیرحم میدیدند.
همچنین نمیتوان گاتلیب را بهدرستی بابت هفت سال خدمتش بهعنوان رئیس بخش خدمات فنی سیا سرزنش کرد. اگر کشورها به جاسوس نیاز دارند، کسی هم باید ابزارهایی را که جاسوسان به کار میبرند بسازد. گاتلیب مجموعهای از استعدادها را داشت که او را برای موفقیت در آن شغل عجیب مناسب میکرد.
جنبه دیگری از کار گاتلیب، یعنی آمادهسازی سموم برای کشتن رهبران خارجی، باعث شد در دهه ۱۹۷۰ برای مدتی کوتاه بدنام شود. این کثیفترین نوع کار بود. رؤسای جمهور را میتوان بهشدت بابت تصمیمشان برای ترور رهبران خارجی محکوم کرد. همه مأموران سیا که در آن توطئهها شرکت داشتند، از جمله گاتلیب، در قلمرویی اخلاقاً مشکوک حرکت میکردند. آنان مسئولیت را با آیزنهاور و کندی شریکاند.
سنگینترین پرونده علیه گاتلیب، کار او در اداره MK-ULTRA است. اگر این برنامه زیر رهبری فرد دیگری بود، شاید بسیار کمتر افراطی میشد. گاتلیب نهتنها حاضر نشد دامنه آن را محدود کند، بلکه پیمانکارانش را به پیش رفتن تا هر مرزی که میتوانستند تصور کنند و فراتر رفتن از آن تشویق کرد. «زیرپروژه»های هولناک او و کارش در هدایت «بازجویی ویژه» در زندانهای مخفی سراسر جهان، رنج عظیم انسانی به بار آورد. او دانشمندی بااستعداد و کارمندی وفادار بود، اما در عین حال پُرکارترین شکنجهگر نسل خود نیز بود.
یکی از جنبههای بهویژه تکاندهنده محاسبه اخلاقی گاتلیب، آمادگی او برای همکاری با دانشمندان نازی بود؛ کسانی که میدانست با شکنجه و قتل یهودیان در اردوگاههای کار اجباری مرتبط بودهاند. بسیاری از آمریکاییهایی که با آن دانشمندان کار کردند، فقط دلایل کلی یا نظری برای نفرت از نازیسم داشتند و بهمحض پایان جنگ جهانی دوم و ظهور کمونیسم بهعنوان دشمن تازه، بهآسانی تردیدهای خود را کنار گذاشتند. اما گاتلیب نهفقط یهودی بود، بلکه تنها یک نسل با شتل فاصله داشت. اگر پدر و مادرش در آغاز قرن بیستم اروپا را ترک نکرده بودند، بسیار محتمل بود که او در جوانی به گتو رانده شود، سپس بازداشت گردد، به اردوگاه کار اجباری فرستاده شود و در جریان یک آزمایش مرگبار کشته شود. با این همه، او با همان دانشمندانی کار کرد که آن آزمایشها را انجام داده بودند.
گاتلیب سادیست نبود، اما گویی بود. MK-ULTRA به او قدرت مرگ و زندگی بر ذهنها و بدنهای دیگران داده بود. او استاد دستکاری بود، شیفته نقشی که بازی میکرد و امکاناتی که آن نقش در اختیارش میگذاشت. تحت تأثیر نیروهایی که هم از درون خود او برمیخاست و هم پیرامونش میچرخید، هر نوع خشونتی را توجیه کرد. او به سطحی خارقالعاده از تحمل روانی در برابر آزار خشونتبار دیگر انسانها رسید. رهبران جوخههای مرگ در آمریکای لاتین گاه پیش از رفتن به مأموریتهای شبانه شکنجه و قتل، با مهربانی فرزندانشان را در تخت میخواباندند. به همان شکل، شادمانی و روحیه اجتماعی گاتلیب نقابی بود که کار روزمرهاش، یعنی نظارت بر آزمایشهایی که در آن زندگی انسانها نابود میشد، را میپوشاند.
تاریخنگاران جنگ سرد اکنون توافق دارند که ترس آمریکا از حمله شوروی بهشدت اغراقآمیز بود. اما در آن زمان، این تهدید کاملاً واقعی به نظر میرسید. برخی مأموران اطلاعاتی استدلال کردهاند که فوریتِ درکشده آن تهدید، افراطکاریهای سیا را توجیه میکرد. یکی گفت: «احساسی که به شما منتقل میشد این بود که کشور در خطر ناامیدکنندهای قرار دارد و ما باید هر کاری لازم است انجام دهیم تا آن را نجات دهیم.» دیگری به یاد آورد که «کاملاً غرق چیزی شده بودیم که امروز بد فهمیده شده، اما جنگ سرد در آن روزها واقعیتی بسیار جدی بود؛ با صدها هزار نیروی شوروی، تانکها و هواپیماهایی که در مرز آلمان شرقی مستقر بودند و میتوانستند ظرف چهلوهشت ساعت تا کانال مانش پیشروی کنند.»
تعهد به یک آرمان، نهاییترین توجیه برای اعمال غیراخلاقی فراهم میکند. میهنپرستی از فریبندهترین آن آرمانهاست. این نگاه، ملت را ارزشی چنان متعالی میداند که هر کاری در خدمت آن فضیلتمند تلقی میشود. این مسئله آنچه مقالهنویس یان کوت «شکاف میان نظم اخلاقی و نظم رفتار عملی» نامید را بهروشنی برجسته میکند.
کوت درباره یک قاتل نوشت: «او صدای وجدان را میشنود، اما همزمان درمییابد که وجدان را نمیتوان با قوانین و نظم جهانی که در آن زندگی میکند آشتی داد—این چیزی زائد، مضحک و مزاحم است.»
گاتلیب با پرسشی روبهرو بود که به قلب انسان میرسد: آیا برای میزان شری که میتوان در راه هدفی بهظاهر عادلانه انجام داد، حدی وجود دارد که پس از آن شر بر عدالت غلبه کند؟ حتی اگر او باور داشت چنین حدودی در نظریه، یا در مورد دیگران، ممکن است وجود داشته باشد، هرگز آن را در کار خود رعایت نکرد. او خود را قانع کرده بود که از چیزی کمتر از بقای ایالات متحده و آزادی بشر بر روی زمین دفاع نمیکند. همین به او اجازه داد تعرضهای سنگین به زندگی و کرامت انسانی را توجیه کند. او نقش خدا را به خود گرفت و آزادانه زندگی بیگناهان را برای آنچه دلایل خوب میپنداشت نابود کرد. آن گناه عمیق بود. گاتلیب در سالهای پایانی عمرش با ناراحتی با آن زندگی میکرد.
سازوکار عظیمی که گاتلیب تنها چرخدندهای در آن بود، MK-ULTRA را به دنیا آورد و آن را در میان موجهای رنج پرورش داد. چیزی شبیه آن حتی اگر گاتلیب، هلمز، دالس و آیزنهاور هرگز متولد نشده بودند نیز به وجود میآمد. پشت آن، دام اخلاقیِ بنیادینی نهفته است. بیشتر مردم میتوانند درست را از غلط تشخیص دهند. بعضی کارهایی را که میدانند غلط است، به دلایلی که خوب میپندارند انجام میدهند. با این حال، هیچکس دیگر از نسل گاتلیب قدرتی که دولت به او داده بود نداشت تا اینهمه کارهایی انجام دهد که تا این حد عمیقاً و هولناک غلط بودند. هیچ آمریکایی دیگری—دستکم تا آنجا که میدانیم—هرگز چنین قدرت مرگ و زندگیِ ترسناکی را در دست نداشت، در حالی که تا این اندازه کاملاً نامرئی باقی مانده بود.
گاتلیب خود را انسانی معنوی میدید. با این حال، بر اساس بیشتر تعریفها، معنویت حقیقی یعنی میزانی از شفقت و آگاهی در همه جنبههای زندگی انسان حضور داشته باشد. این درباره گاتلیب صادق نبود. نه کنجکاوی علمی او، نه حس میهنپرستیاش، و نه اعمال خیریه خصوصیاش، هیچیک سالهای حملات شنیع او به زندگی دیگران را توجیه نمیکنند.
یکچهارم پایانی عمر گاتلیب نمونهوار بود. او به چیزی تبدیل شد که دوست داشت باور کند سیدنی گاتلیب واقعی است: رهبر اجتماعی دلسوز و ازخودگذشتهای که همیشه آماده کمک به نیازمندان یا رنجدیدگان بود. اما هرچند از سخن گفتن درباره MK-ULTRA خودداری میکرد، نمیتوانست وانمود کند که آن هرگز وجود نداشته است. حافظه باید او را آزار داده باشد، حتی اگر با تحقیقات و دعاوی حقوقی روبهرو نمیشد. هر کسی که به داوری الهی یا بازگشت کارما باور داشته باشد، با نگاه به چنین گذشتهای آشفته میشود.
گاتلیب بیوقفه در جستوجوی آرامش درونی بود، در حالی که با همان سماجت ذهنها و بدنهای دیگران را ویران میکرد. او آمیزهای از کهنالگوهای متناقض بود: آفریننده و ویرانگر، یاغیای که در خدمت قدرت بود، شکنجهگری با قلبی نرم. بالاتر از همه، او ابزاری در دست تاریخ بود.
فهم او، راهی عمیقاً آزاردهنده برای فهم خود ماست.
پایان
سپاسگزاریها
همهچیز در این کتاب حقیقت دارد، اما هر حقیقتی در این کتاب نیامده است. داستانهایی که در این صفحات بازگو شدهاند، تنها بخشی ــ و احتمالاً بخشی کوچک ــ از آن چیزی را روایت میکنند که سیدنی گاتلیب در طول بیستودو سال حضورش در سیا انجام داد. بیشتر باقیماندهی آن، به احتمال زیاد، ناشناخته خواهد ماند. گاتلیب نتوانست، آنگونه که هنگام صدور دستور نابودی پروندههای MK-ULTRA امید داشت، میراث خود را از صفحه تاریخ پاک کند. اما او موفق شد مانع شود جهان داستان کامل زندگی و حرفهاش را بداند.
اندکی پس از مرگ گاتلیب، واشنگتن پست به میراث او نگریست و نتیجه گرفت: «نام سیدنی گاتلیب چیزی بیش از یک پاورقی مبهم در تاریخ این ملت نیست.» سالها بعد، با یکی از مدیران پیشین سیا دیدار کردم و به او گفتم در حال نوشتن زندگینامه گاتلیب هستم. سرش را تکان داد و گفت: «هرگز نامش را نشنیدهام.» دیگر کسانی که در دهههای پس از بازنشستگی گاتلیب در سیا خدمت کرده بودند نیز همین را به من گفتند. من حرفشان را باور کردم. کنار هم گذاشتن داستان گاتلیب مستلزم فرو رفتن در ژرفای تاریخهای مهجور بود. از بسیاری که در این راه راهنمای من شدند سپاسگزارم.
چند نویسنده، بخشهایی از زندگی و حرفه گاتلیب را پژوهش کردهاند. نخستین آنان جان مارکس بود که درخواست قانون آزادی اطلاعات را ثبت کرد؛ درخواستی که به کشف اسناد MK-ULTRA انجامید، اسنادی که گاتلیب نتوانسته بود نابود کند. آن اسناد پایهگذار کتاب پیشگامانه مارکس، The Search for the “Manchurian Candidate” شد؛ کتابی که در سال ۱۹۷۹ جایزه گزارشگران و ویراستاران تحقیقی را بهسبب تجسم «بهترین نمونه گزارشگری تحقیقی» دریافت کرد. کتابهای دیگری نیز پس از آن آمدند که هر یک لایهای از راز گاتلیب را کنار زدند. A Terrible Mistake نوشته H. P. Albarelli منبعی غنی است. آثار لیندا هانت، آلفرد مککوی، اگمونت آر. کخ و مایکل وِش، اد رجیس، و کالین راس نیز چنیناند.
همچنین از کسانی سپاسگزارم که پذیرفتند در مصاحبهها بنشینند و پیوندهای خود با گاتلیب یا کار او را به یاد آورند. مانفرد کوپ، تاریخنگار محلی شهر اوبرورزل آلمان، جایی که کمپ کینگ قرار داشت، با سخاوت دیدگاهها و آرشیوش را در اختیارم گذاشت. مالک ویلای شوستر در همان نزدیکی ــ جایی که ماموران سیا در دهه ۱۹۵۰ آزمایشهای خشن انجام میدادند ــ خانه را به رویم گشود و اجازه داد از اتاقهای زیرزمینی که زمانی بهعنوان سلول استفاده میشدند بازدید کنم. لانسا هیل، سرپرست امور عمومی فورت دیتریک در مریلند، بازدید از پایگاه و گفتوگو با دانشمندانی که آنجا کار میکنند را ترتیب داد. نورمن کوورت، تاریخنگار بازنشسته فورت دیتریک، اطلاعات ارزشمندی درباره فعالیتهای گذشته آن پایگاه ارائه کرد. سیدنی بندر، وکیل نیویورکی که در دو پرونده طولانی از گاتلیب بازجویی حقوقی کرده بود، جعبههایی از پروندهها را که سالها دستنخورده مانده بودند با من در میان گذاشت. آرشیویستهای انجمن تاریخی پرسبیتری در فیلادلفیا کمک کردند نامهها و مقالات نوشتهشده توسط همسر گاتلیب، مارگارت، را پیدا کنم. اریک اولسن، پسر شیمیدان سیا فرانک اولسن، ساعتها به پرسشهای مربوط به جستوجوی مادامالعمرش برای حقیقت پشت مرگ پدرش پاسخ داد. وکلا و بازرسانی که برای کمیتههای کنگره و بازجویی از گاتلیب در دهه ۱۹۷۰ کار کرده بودند، بینشهای ارزشمندی عرضه کردند. چند مامور سیا که مسیرشان با گاتلیب تلاقی کرده بود و همگی خواستند ناشناس بمانند، خاطرات خود را در اختیار گذاشتند. دفتر امور عمومی سیا جزئیات مهمی از حرفه گاتلیب را تایید کرد. گرچه این دفتر از ارائه برخی اطلاعاتی که خواسته بودم خودداری کرد، اما سه عکس از گاتلیب در دوران حضورش در سازمان منتشر ساخت ــ نخستین تصاویری از این دست که تاکنون انتشار یافتهاند.
چند آمریکایی آگاه دیگر نیز دیدگاههای خود را با من در میان گذاشتند، اما نمیخواهند علناً از آنان نام برده شود. خودشان میدانند چه کسانی هستند. از آنان سپاسگزارم.
هنگامی که در حال شکل دادن به این کتاب بودم، چند تن از دانشجویان بسیار پرانگیزهام در دانشگاه براون یادداشتهای پژوهشی نوشتند که به کار من شکل داد. سارا تاکر اسنادی را یافت که زندگی اولیه گاتلیب را مستند میکرد. جون گرش عملیات Paperclip را دنبال کرد؛ برنامهای که بر اساس آن دانشمندان نازی برای کار در نهادهای دولتی آمریکا آورده شدند. هانسول هونگ به تاریخ فورت دیتریک پرداخت. وِنگ لین آیزاک لیونگ خاستگاههای MK-ULTRA را پژوهید و نقش گاتلیب در ساخت سنجاق خودکشی دادهشده به خلبانان U2 را بررسی کرد. دراشتی براهْمبَت پروژههای فرعی MK-ULTRA و نقش گاتلیب در نظارت بر آنها را دنبال کرد. اولیور هرمان گزارشی از «بازداشتگاههای سیاه» تهیه کرد؛ جاهایی که مأموران سیا در دهه ۱۹۵۰ بازجوییهای خشن انجام میدادند. فیونا برادلی ادبیات مربوط به کنترل ذهن را مرور کرد. بنجامین گوگنهایم اطلاعات ارزشمندی از منابع اولیه گرد آورد. دنیل اشتاینفلد دخالت گاتلیب در طرحهای ترور و کار او بهعنوان رئیس دفتر خدمات فنی سیا را دنبال کرد. ایزابل پائولینی مطالب منتشرشده، از جمله شهادت گاتلیب در برابر کمیتههای کنگره، را بررسی و تحلیل کرد. شان هایلند نقش گاتلیب در رساندن LSD به ضدفرهنگ آمریکایی را ارزیابی کرد. براندون ون لانگ چیا موارد آمریکاییان برجستهای را که از راه آزمایشهای گاتلیب با LSD آشنا شدند بررسی کرد و موادی درباره کار گاتلیب پس از ترک سیا یافت. ولادیمیر بورودین جنبههایی از زندگی بازنشستگی گاتلیب را پژوهید. میشل شاین مسیر پیوند کار گاتلیب با تکنیکهای بازجوییای را که سیا به آمریکای لاتین، ویتنام، ابوغریب و گوانتانامو برد، دنبال کرد. دانشجویی در دانشگاه اموری، ایتن جمپل، در گردآوری تصاویر بخش عکسها کمک کرد.
از همکارانم در مؤسسه واتسون برای امور بینالملل و عمومی در دانشگاه براون عمیقاً قدردانم. مدیر آن، ادوارد اشتاینفلد، و معاون مدیر، استیون بلومفیلد، مرا به دنبال کردن پژوهشهای نامتعارف تشویق کردند. در برنامه روابط بینالملل براون، مدیر برنامه نینا تاننوالد، معاون مدیر کلودیا الیوت، و مدیر برنامههای آموزشی آنیتا نستر، همواره از آرزوهای دانشگاهی من پشتیبانی کردند.
خوانندگان نکتهسنجی نسخه نهایی دستنوشته این کتاب را خواندند و آن را بهطور محسوسی بهتر کردند. جیمز استون بخشی را که بیش از حد طولانی و پرجزئیات بود مشخص کرد. مایکل رزندس راه بهتری برای سازماندهی کتاب پیشنهاد داد. جاناتان اشپربر نقصی را در یکی از بخشهای کلیدی نشان داد. ویراستارم، پل گولوب، بر وضوح و ظرافت آن افزود.
نام پروژهای که گاتلیب هدایت میکرد، گاه با خط فاصله و گاه بدون آن نوشته میشود. من برای جلوگیری از سردرگمی، شکل MK-ULTRA را استاندارد کردهام.
شناختن سیدنی گاتلیب در جریان نوشتن این کتاب، تجربهای جذاب اما نگرانکننده بود. از همه کسانی که یاریام کردند سپاسگزارم. نتیجهگیریها و ارزیابیهای این صفحات، همراه با هر خطای factual یا داوری، از آنِ خود من است.
دیگر آثار استیون کینزر
The True Flag: تئودور روزولت، مارک تواین، و زایش امپراتوری آمریکا
The Brothers: جان فاستر دالس، آلن دالس، و جنگ جهانی پنهان آنان
Reset: ایران، ترکیه، و آینده آمریکا
A Thousand Hills: تولد دوباره رواندا و مردی که آن را رؤیا دید
Overthrow: یک قرن تغییر رژیم آمریکا، از هاوایی تا عراق
All the Shah’s Men: یک کودتای آمریکایی و ریشههای ترور در خاورمیانه
Crescent and Star: ترکیه میان دو جهان
Blood of Brothers: زندگی و جنگ در نیکاراگوئه
Bitter Fruit: داستان ناگفته کودتای آمریکا در گواتمالا
(همنویسنده با استیون شلسینجر)
سخن پایانی مترجم
دو فصل پایانی این کتاب، تنها پایان روایت زندگی سیدنی گاتلیب و پروژه MK-ULTRA نیست؛ بلکه نوعی مواجهه با میراثی است که سالها پس از پایان رسمی این پروژه نیز در ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی باقی ماند. آنچه در آغاز با توجیه «امنیت ملی» و ضرورت مقابله با دشمن آغاز شد، به مجموعهای از آزمایشها، روشها و اقداماتی انجامید که در بسیاری موارد، انسان را نه بهعنوان موجودی دارای حرمت و حقوق، بلکه بهعنوان وسیلهای برای رسیدن به یک هدف امنیتی تلقی میکرد.
افشای اسناد، تلاش روزنامهنگاران و پژوهشگران، شهادت قربانیان و خانوادههای آنان و پیگیریهای قضایی، بهتدریج گوشههایی از این جهان پنهان را آشکار کرد. با این همه، بسیاری از حقیقتها هرگز بهطور کامل روشن نشدند و بسیاری از کسانی که در سطوح بالای تصمیمگیری قرار داشتند، هیچگاه پاسخگوی نقش خود نشدند. حتی در سالهای پایانی زندگی گاتلیب، این تلاش وجود داشت که مسئولیت افراطهای MK-ULTRA به گردن یک فرد انداخته شود؛ در حالی که خود کتاب نشان میدهد مقامهای ارشد سیا کار او را تأیید و تشویق میکردند و مسئولیت تنها به یک شخص محدود نبود.
اما شاید مهمترین نکته این کتاب آن باشد که پروژهها با بستهشدن یک دفتر یا پایان یافتن یک برنامه لزوماً از میان نمیروند. تجربهها، روشها و فرهنگ سازمانی باقی میمانند و میتوانند در قالبهای تازه بازتولید شوند. نویسنده نشان میدهد که میراث پروژههایی چون Bluebird، Artichoke و MK-ULTRA بعدها در شیوههای بازجویی و رفتار با زندانیان در نقاط مختلف جهان ادامه پیدا کرد؛ از ویتنام و آمریکای لاتین گرفته تا افغانستان، عراق، گوانتانامو و زندانهای مخفی سیا.
امیدوارم ترجمه این کتاب که در شانزده فصل در اختیار خوانندگان فارسیزبان قرار گرفت و با اجازه نویسنده انجام شد، بتواند دریچهای متفاوت به فعالیت سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی در دهههای گذشته و امروز بگشاید. هدف من از انتشار این ترجمه تنها بازگویی بخشی از تاریخ نبود. دانستن این تاریخ میتواند به ما کمک کند تا نسبت به پروژههایی که در آنها شرکت میکنیم، اهدافی که به نام آنها بسیج میشویم و نیروهایی که میکوشند بر ذهن و رفتار ما تأثیر بگذارند، آگاهتر باشیم.
ما هرچه بیشتر بدانیم، شاید بتوانیم برای زندگی آینده تصمیمهای بهتری بگیریم. شاید بتوانیم زودتر تشخیص دهیم که چه زمانی به بخشی از پروژهای تبدیل شدهایم که از ابعاد واقعی آن بیخبریم؛ چه زمانی ابزار هدفی شدهایم که خود آن را تعیین نکردهایم؛ و چگونه ممکن است پروژهای که گمان میکنیم بر آن مسلط هستیم، بهتدریج بر خود ما مسلط شود.
تاریخ همیشه میتواند چراغ راه آینده باشد، اما تنها به شرط آنکه با چشمانی باز به آن نگاه کنیم و از آن بیاموزیم. تاریخ در عین حال میتواند به انبار تجربههای تاریک بشر نیز تبدیل شود؛ انباری که نسلهای بعد از آن نه برای جلوگیری از تکرار خطاها، بلکه برای کاملتر کردن ابزارهای سلطه، خشونت و فریب استفاده کنند.
شاید یکی از مهمترین هشدارهای این کتاب همین باشد: هنگامی که یک هدف سیاسی، امنیتی یا ایدئولوژیک چنان مقدس میشود که برای رسیدن به آن هر وسیلهای مجاز شمرده میشود، نخستین چیزی که قربانی میشود انسان است. مرز میان دفاع از امنیت و نابود کردن حرمت انسان، گاه بسیار باریکتر از آن چیزی است که تصور میکنیم.
دانستن گذشته تضمین نمیکند که اشتباهات آن را تکرار نکنیم؛ اما ندانستن آن، احتمال تکرار همان خطاها را بسیار بیشتر میکند.
رضا فانی یزدی