«حشره سبز را برای ارجاع در آینده بگیر»، کلر بوث لوس در جریان یکی از تجربههای LSD خود نوشت. «صدای طبل را میشنوی؟»
چنین بیمنطقی گسستهای در ذهن بسیاری از مصرفکنندگان LSD جرقه میزند. مشاهده همین پدیده در نهایت سیدنی گاتلیب را به این نتیجه رساند که LSD بیش از حد غیرقابل پیشبینی است تا «سرم حقیقت» یا داروی کنترل ذهنی باشد که او با آن همه سماجت در پیاش بود. او با اکراه آن را کنار گذاشت و در کنار هروئین، کوکائین، شوک الکتریکی، «هدایت روانی» و دیگر تکنیکهای شکستخورده بایگانی کرد. اما خیلی دیر شده بود. LSD از کنترل سیا خارج شده بود. ابتدا به درون جامعه نخبگان نشت کرد. سپس به دانشجویانی رسید که آن را در آزمایشهای تحت حمایت سیا مصرف کرده بودند. سرانجام در فرهنگ ضدجریان آمریکایی انفجار یافت و جنبشی را تغذیه کرد که بخش بزرگی از آنچه سیا از آن دفاع میکرد و برایش ارزش قائل بود را هدف نابودی قرار داده بود.

در میان نخستین مهمانیهای LSD که خارج از سیا برگزار شد، مهمانیهایی بود که دکتر هارولد آبرامسون، پزشک مورد علاقه گاتلیب، در خانهاش در لانگ آیلند در شبهای جمعه ترتیب میداد. در ابتدا او تنها چند پزشک دیگر را دعوت میکرد. خبر پخش شد. فهرست مهمانان گسترش یافت و دیگر حرفهایهای نیویورکی را نیز در بر گرفت. دعوتنامهها بسیار مورد تقاضا بودند. مجله تایم در سال ۱۹۵۵ گزارش داد: «هارولد آ. آبرامسون از آزمایشگاه زیستی کولد اسپرینگ هاربر تکنیکی برای سرو شام به گروهی از افراد توسعه داده است، که وعده را با یک گیلاس لیکور حاوی ۴۰ میکروگرم LSD به پایان میبرد.» تا اواخر دهه ۱۹۵۰، بنا به گفته رماننویس گور ویدال، LSD به «مد روز» در جامعه اشرافی نیویورک تبدیل شده بود.
کلر بوث لوس، سفیر سابق آمریکا در ایتالیا که با ناشر مجلات تایم و لایف ازدواج کرده بود—و که رابطهای طولانی با آلن دالس داشت—LSD خود را از سیدنی کوهن، روانپزشکی که در آرسنال اجوود کار کرده بود، دریافت میکرد. کارگردان سینما سیدنی لومت نیز از دیگر آزمایشکنندگان اولیه بود. همچنین استر ویلیامز، شناگر سابق که بازیگر شده بود. نخستین چهره مشهور که علناً درباره LSD صحبت کرد، کری گرانت بود، الگوی خوشپوش مردانگی دهه ۱۹۵۰. او مجموعهای از مصاحبهها با یک ستوننویس شایعات هالیوود به نام جو هایمز انجام داد و مصاحبه دیگری با مجله Look که مبنای گزارشی تحسینآمیز با عنوان «داستان شگفتانگیز پشت کری گرانت جدید» شد. گرانت گفت که پس از بیش از شصت بار مصرف LSD، «جوانی دوم» را یافته و برای نخستین بار در زندگیاش «به خوشبختی نزدیک شده است.»
هایِمز بعدها به یاد آورد: «بعد از انتشار مجموعه من، تلفن شروع کرد به زنگ زدن دیوانهوار. دوستان میخواستند بدانند کجا میتوانند این دارو را تهیه کنند. روانپزشکان تماس میگرفتند و شکایت میکردند که بیمارانشان حالا از آنها LSD میخواهند… در مجموع، بیش از ۸۰۰ نامه دریافت کردم.»
در حالی که LSD به درون جامعه نخبگان نشت میکرد، همزمان توسط گروههایی از جوانان نیز کشف میشد. داوطلبانی که آن را در آزمایشها در بیمارستانها و کلینیکها مصرف کرده بودند—که بسیاری از آنها بهطور مخفیانه بهعنوان «زیرپروژههای» MK-ULTRA تأمین مالی میشدند—با شور و شوق از تجربههای خود سخن میگفتند. این امر باعث شد دوستانشان همانقدر مشتاقانه LSD بخواهند که طبقات بالاتر اجتماعی.
طبق یک مطالعه دانشگاهی، «پژوهشگران در کنترل این دارو سهلانگار شده بودند. آنها شروع کردند به تقسیم LSD در خانههای خود با دوستان… این دارو در حال گسترش به جمعیت دانشجویان کارشناسی بود.»
در میان دانشجویانی که در این آزمایشهای اولیه LSD مصرف کردند، رماننویس در حال شکوفایی به نام کن کیزی بود که در استنفورد در رشته نویسندگی خلاق تحصیل میکرد. در سال ۱۹۵۹، پس از شنیدن اینکه به داوطلبان در بیمارستان اداره کهنهسربازان در منلو پارک داروهای تغییردهنده ذهن داده میشود، کیزی ثبتنام کرد. این تجربه او را به وجد آورد—آنقدر که نهتنها آن را تا حد امکان تکرار کرد بلکه شغلی بهعنوان مراقب شب در همان بیمارستان گرفت. این کار به او دسترسی به دفاتری را داد که LSD در آنها نگهداری میشد. او برای خودش برداشت. بهزودی شروع کرد به تقسیم آن با دوستان. خانه او، بنا به یک مطالعه درباره زندگیاش، «به یک مهمانی روانگردان ۲۴ ساعته تبدیل شد، جایی که دوستان و همسایگان نشئه میشدند و با موسیقی راک برقی بلند میرقصیدند.»
در بیمارستان اداره کهنهسربازان، کیزی برای رمانش One Flew Over the Cuckoo’s Nest مواد خام جمعآوری کرد؛ اثری بهطرزی درخشان ساختهشده در ستایش ناهمنوایی که به یکی از نخستین پرفروشهای ضدفرهنگ بدل شد. با پولی که از حقالتألیفها به دست آورد، کیزی خانهای تازه خرید و شروع کرد به برگزاری «acid test»ها که در آنها به فهرستی وحشی از مهمانان، از جمله شاعران، موسیقیدانان و موتورسواران باند هِلز اَنجِلز، LSD میداد. گاهی آن را در کاسههای پانچ مخلوط میکرد—درست همانطور که گفته میشد گاتلیب در مهمانیهای سیا انجام میداد.
کیزی به LSD نقشی تازه در جامعه آمریکا داد. هرچه دهه ۱۹۶۰ پیش میرفت، او به اندازه هر کس دیگری مسئول تبدیل کردن آن به نماد فرهنگ جوانان، عشق آزاد، شورش هیپیها، و مخالفت با جنگ ویتنام بود. مهمانیهای او، و گروه «merry pranksters» سرخوش از LSD که او در سفر مشهورشان در سراسر ایالات متحده با اتوبوسی با رنگآمیزی درخشان رهبری میکرد، به شناساندن این ماده به آگاهی عمومی کمک کردند.
موسیقی گروه Grateful Dead نیز نقشی اساسی در ضدفرهنگ نوظهور LSD بازی میکرد. تورهای Grateful Dead سیرکهای سیار LSD بودند. جشنگیران خود را در موسیقی و ترانههایی گم میکردند که میکوشیدند تجربههای ناشی از مواد را تشدید کنند. بسیاری از برانگیزانندهترین ترانههای گروه را شاعری به نام رابرت هانتر نوشت که، مانند کیزی، LSD را منشأ بصیرتهایش میدانست—و که، باز هم مانند کیزی، نخستین بار LSD را بهعنوان داوطلب در پروژهای پژوهشی که بهطور مخفیانه از سوی سیا تأمین مالی میشد امتحان کرد.
هانتر یکی دیگر از سفرکنندگان روانگردان بود که LSD از طریق او از MK-ULTRA به ضدفرهنگ نشت کرد. بنا به گفته یکی از زندگینامهنویسان، «او با شرکت در آزمونهای روانشناختی در استنفورد کمی پول درمیآورد، و somehow همین به او این فرصت را داد که برای چهار جلسه، هفتهای یک جلسه، ۱۴۰ دلار بگیرد و در بیمارستان اداره کهنهسربازان تحت نظارت چیزی که بعداً معلوم شد سیا بوده است، مواد روانگردان مصرف کند. او در هفته اول LSD (دیاتیلآمید اسید لایسرژیک، که معمولاً acid نامیده میشود) دریافت کرد، در هفته دوم سیلوسایبین، در هفته سوم مسکالین، و در هفته چهارم مخلوطی از هر سه را.» در هر جلسه، پس از آنکه اثر ماده آغاز میشد، هانتر را برای دیدن یک هیپنوتیزمکننده میبردند. او بعداً گفت این آزمایشها ظاهراً با این هدف انجام میشدند که معلوم شود آیا این مواد «توانایی من برای هیپنوتیزمشدن را افزایش میدهند یا نه.»
هانتر پس از نخستین مصرف LSD، تجربهاش را در مقالهای ششصفحهای توصیف کرد. او نوشت: «عقب بنشین، خودت را مجسم کن که صدفی بنفش را بالا میقاپی با تاجهای کفمانند از قطرههای بلوریِ نرم، نزدیکِ شب، که بر دریای صبحِ خزنده-بسیار-نرمِ مه فرو میافتند.» از آنجا فقط گامی کوتاه بود تا «China Cat Sunflower»، که گفته میشود نخستین ترانه Grateful Dead بود که هانتر زیر تأثیر LSD نوشت: «برگی از همه رنگها یک ویولن سیم طلایی برای آبشاری دو-ای مینوازد بر فراز پشتم.»
شاعر رادیکال، آلن گینزبرگ، نیز از طریق گاتلیب LSD را کشف کرد. بنا به یکی از تاریخنگاریهای سیا، «روانپزشکانی که برای نیروی دریایی آمریکا و اطلاعات آمریکا کار کرده بودند، نخستین دوز LSD را در ۱۹۵۹ به آلن گینزبرگ دادند، بهعنوان بخشی از آزمایشهای MKULTRA سیا.» بنا به روایت دیگری، «او داوطلب شد که در دانشگاه استنفورد بهعنوان سوژه آزمایشی شرکت کند، جایی که دو روانشناس که مخفیانه برای سیا جهت توسعه داروهای کنترل ذهن کار میکردند به او LSD دادند.» در جلسات نخستش، گینزبرگ از طریق هدفون به ضبطهایی از Tristan und Isolde واگنر و دکلمههایی از گرترود استاین گوش میداد. او بعدها به یکی از مدافعان نیرومند «ماجراجویی شخصی سالم» در مصرف داروهای روانگردان تبدیل شد.
تیموتی لیری، مشهورترین مبلّغ انجیل LSD، از مسیر متفاوتی به این ماده رسید، اما آن مسیر نیز راهی بود که گاتلیب به هموار کردنش کمک کرده بود. لیری نخست زمانی به روانگردانها علاقهمند شد که، در مقام استادی جوان در روانپزشکی بالینی در هاروارد، مقاله ۱۹۵۷ گوردون واسون درباره «قارچهای جادویی» را در مجله Life خواند. سه سال بعد، هنگام تعطیلات در مکزیک، توانست مقداری از آنها را تهیه کند. او بعدها به یاد آورد: «این، بالاتر از هر چیز و بیتردید، عمیقترین تجربه مذهبی زندگی من بود.» لیری به جایگاهش در هاروارد بازگشت، شروع به حمایت از آزمایشهای دارویی کرد، اخراج شد، و سپس راهی سفری شد که او را به یکی از کاهنان اعظم LSD تبدیل کرد. نه او و نه هیچکس دیگر آن زمان نمیدانست، اما گاتلیب از بودجه MK-ULTRA، در پوشش کمکهزینه یک بنیاد، برای یارانه دادن به سفر واسون به روستای مکزیکیای که در آن قارچها را یافت استفاده کرده بود. شیفتگی مادامالعمر لیری به LSD، مانند شیفتگیهای کن کیزی، رابرت هانتر و آلن گینزبرگ، بخشی از میراث گاتلیب بود.
دارویی که گاتلیب و همکارانش در سیا امیدوار بودند به آنها امکان دهد بشریت را کنترل کنند، اثر معکوس داشت. این ماده شورشی نسلی را دامن زد که در تاریخ آمریکا بیمانند بود. در ۱۹۶۶، LSD در کالیفرنیا ممنوع شد. دولت فدرال خیلی زود از این پیروی کرد. رئیسجمهور ریچارد نیکسون تیموتی لیری را «خطرناکترین مرد آمریکا» نامید.
سالها بعد، اداره مواد مخدر و داروهای خطرناک مطالعهای درباره این موضوع سفارش داد که LSD چگونه از آزمایشگاههای دولتی نشت کرد. نتیجهگیری آن این بود که «کاربرد اولیه این ماده در میان گروههای کوچکی از روشنفکران در دانشگاههای بزرگ ساحل شرقی و غربی بود. سپس به دانشجویان دوره کارشناسی گسترش یافت، و بعد به دیگر دانشگاهها. در اغلب موارد، مصرفکنندگان توسط اشخاص دارای منزلت بالا به این دارو معرفی شدهاند. معلمان بر دانشجویان اثر گذاشتهاند.»
این تا آنجا که میرفت درست بود. جان مارکس، پژوهشگری که نخستین بار MK-ULTRA را به آگاهی عمومی آورد، چیزی را که غایب بود اضافه کرد. مارکس نوشت: «به نظر میرسد نویسندگان بهدرستی تحلیل کردهاند که LSD چگونه در سراسر کشور پخش شد. آنها فقط یک عنصر حیاتی را جا انداختند، چیزی که راهی برای دانستنش نداشتند: اینکه کسی باید بر معلمان تأثیر گذاشته باشد، و در آن بالا، در رأس نظام توزیع LSD، میشد مردان MKULTRA را دید.»
آشوبطلبانی که نخست LSD را از پیله پژوهشیاش بیرون کشیدند، بعدها طنز ماجرا را درک کردند. رابرت هانتر نتیجه گرفت: «دولت ایالات متحده بهنوعی مسئول خلق “acid test”ها و Grateful Dead بود، و در نتیجه کل ضدفرهنگ روانگردان.» آلن گینزبرگ به این اندیشه رسید: «آیا من، آلن گینزبرگ، محصول یکی از آزمایشهای تأسفبار، نسنجیده، یا با شکوه موفقِ سیا در کنترل ذهن هستم؟ آیا آنها، با طرحی آگاهانه یا بهسانِ جعبه پاندورایی ناخواسته، کل مُد LSD را در آمریکا و جهان رها کردند؟»
کن کیزی سالها اصرار گینزبرگ را که سیا پشت پژوهشهای داروییای بوده که هر دوی آنها در آن شرکت داشتند رد میکرد. وقتی وجود MK-ULTRA در دهه ۱۹۷۰ فاش شد، فهمید که گینزبرگ درست میگفت—این پژوهشها برای هدفی پنهان انجام شده بود. کیزی گفت: «این کار انجام میشد تا مردم را دیوانه کنند، مردم را ضعیف کنند و بکوشند آنها را زیر کنترل بازجویان قرار دهند.»
چندین قهرمان ضدفرهنگ دین خود را به MK-ULTRA تصدیق کردند. تیموتی لیری زمانی که در اوج شهرتش بود اظهار داشت: «جنبش LSD را سیا شروع کرد. من الآن اینجا نبودم اگر دوراندیشی دانشمندان سیا نبود.» جان لنون همین اندیشه را شاعرانهتر بیان کرد: «ما باید همیشه به یاد داشته باشیم از سیا و ارتش برای LSD تشکر کنیم. این چیزی است که مردم فراموش میکنند. همهچیز خلاف آن چیزی است که هست، مگر نه، هری؟ پس از بطری بیرون بیا، پسر، و ریلکس کن! آنها LSD را اختراع کردند تا مردم را کنترل کنند، و کاری که کردند این بود که به ما آزادی دادند. گاهی اوقات به شیوههایی اسرارآمیز عمل میکند، شگفتیهایش را به انجام میرساند.»
در زیرِ یک راهپله در یک بلوک آپارتمانی رنگورورفته در مسکو، یک افسر سیا که پالتوی بارانی به تن داشت، به درون نیمهتاریکی خم شد و دستش را پشت یک رادیاتور برد. او چیزی را که به دنبالش بود پیدا کرد: یک جعبه کبریت که از یک قلاب فلزی آویزان بود. داخل آن، عکسهای مینیاتوری از اسناد فوقمحرمانهای بود که توسط سرهنگ اولگ پنکوفسکی گرفته شده بود، عالیرتبهترین افسر اطلاعاتی شوروی که تا آن زمان به یک جاسوس آمریکایی تبدیل شده بود. پنکوفسکی بیش از یک سال بود که اسرار شوروی را لو میداد. چند ثانیه پس از آنکه افسر برای برداشتن «dead drop» خود در ۲ نوامبر ۱۹۶۲ خم شد، فاجعه رخ داد. مأموران پلیس شوروی از سایهها بیرون پریدند و او را دستگیر کردند. از آنجا که او بهطور رسمی در استخدام وزارت امور خارجه بود، تحت مصونیت دیپلماتیک قرار داشت و تنها با اخراج از اتحاد جماهیر شوروی مجازات شد. پنکوفسکی محاکمه شد، به خیانت محکوم گردید و اعدام شد.
برخی از گزارشهای پس از حادثه سیا درباره از دست دادن پنکوفسکی بر ابزارهایی که در اختیار او قرار داده شده بود تمرکز داشتند. دوربین او یک Minox III تجاری بود، به اندازهای کوچک که در یک مشت جا بگیرد و قادر به گرفتن تصاویر واضح، اما برای استفاده مخفیانه نامناسب، زیرا به دو دست نیاز داشت. جعبه کبریتی که او برای «dead drop» فیلم خود استفاده میکرد، قابل استفاده اما ابتدایی بود. رادیوی Panasonic او فقط امکان دریافت پیام را داشت، نه ارسال آن، و پیامها فقط با کمک یک دفترچه رمز قابل رمزگشایی بودند. بخش خدمات فنی (Technical Services Division) ظاهری آماتورگونه داشت، در گذشته گیر کرده بود، قادر به انجام شنود صوتی و تولید اقلام سادهای مانند اسناد جعلی بود اما بهطور فعال به دنبال استفاده از فناوریهای پیشرفته در عملیات مخفیانه نبود.
برای سیا، از دست دادن پنکوفسکی پس از مجموعهای از تحقیرهای دیگر رخ داد، که مهمترین آنها ماجرای U-2، حمله فاجعهبار خلیج خوکها، و ناتوانی در پیشبینی ساخت دیوار برلین بود. گویی اینها کافی نبود، شکست خلیج خوکها باعث شد رئیسجمهور کندی آلن دالس را، که تنها مدیر اطلاعات مرکزی بود که بسیاری از افسران تاکنون میشناختند، برکنار کند. مدیر جدید، جان مککون، رئیس پیشین کمیسیون انرژی اتمی بود و به فرهنگ سیا تعلق نداشت.
مککون کار خود را با ایجاد تغییر در تیمی آغاز کرد که مسئول شکستهای اخیر سیا بود. در اوایل سال ۱۹۶۲، او بازنشستگی زودهنگام ریچارد بیسل، معاون مدیر برای برنامهها، را ترتیب داد؛ کسی که بر فاجعه خلیج خوکها نظارت داشت. برای جایگزینی او، مککون ریچارد هلمز—حامی و محافظ ثابتقدم گاتلیب—را ارتقا داد. چند ماه بعد، هلمز بخش خدمات فنی را بازسازی کرد و پس از پایان تغییرات، گاتلیب به معاونت آن رسید. مأموریت او این بود که آن را وارد عصر جدیدی کند.
یکی از افسرانی که در دهه ۱۹۵۰ در آنجا خدمت کرده بود بعدها گفت: «رهبری TSD کوههایی برای بالا رفتن داشت. یکی از آنها فناوری بود، که وضعیتش واقعاً بد بود.»
وقتی گاتلیب در سال ۱۹۵۱ به سیا پیوست، تعداد افسران خدمات فنی در حد چند ده نفر بود. تا زمانی که یازده سال بعد معاون رئیس شد، تعداد آنها به چند صد نفر رسیده بود. مقر این بخش در محوطه جدید سیا در لَنگلی، ویرجینیا نبود، بلکه در مجموعهای تاریخی در 2430 E Street در واشینگتن، نزدیک بنای یادبود لینکلن قرار داشت. این محل در گذشته مقر اصلی سیا و پیش از آن محل دفتر خدمات استراتژیک (OSS) بود. این مجموعه وسیع بود و به گاتلیب امکان میداد در ساختمان شرقی برای عملیات صوتی، در ساختمان جنوبی برای نوشتار مخفی، و در ساختمان مرکزی برای عملیات تغییر چهره فضا داشته باشد.
بسیاری دیگر از افسران خدمات فنی در ایستگاههای سیا در خارج از کشور مستقر بودند. اغلب از آنها خواسته میشد که یک خط تلفن را شنود کنند، یک دفتر را شنودگذاری کنند، یک دوربین مخفی نصب کنند، یا یک قوطی یا آجر را به محفظهای برای پنهان کردن میکروفیلم تبدیل کنند. گاتلیب میخواست بیشتر از این ارائه دهد. او تشخیص داد که فناوری بهطور فزایندهای در عملیات مخفی اهمیت پیدا میکند، و شروع به استخدام مهندسان، شیمیدانان، هنرمندان، چاپگران و انواع صنعتگران کرد. بهجای جذب از دانشگاههای آیوی لیگ، او بر مدارس فنی و کالجهای ایالتی تمرکز کرد. دانشجویان بلندپرواز را برای دورههای کارآموزی به واشینگتن آورد. وقتی با سقف استخدام مواجه میشد، قراردادهای «موقت» پیشنهاد میداد که میتوانستند بهطور نامحدود تمدید شوند.
یکی از افسران خدمات فنی بعدها نوشت: «معمولاً این نیروهای فنی از کودکی علاقهای به دستکاری و ساختن نشان داده بودند که بعدها به مدارک مهندسی و علوم سخت تبدیل شده بود. آنها اغلب اولین یا تنها عضو خانوادهشان بودند که به دانشگاه میرفتند و بسیاری از جوامع روستایی غرب میانه و جنوبغربی میآمدند. آنها با جستجوی فرصتهای فنی و ماجراجویی به سیا میآمدند. طولی نمیکشید که این مهندسان تازهکار از خطاب کردن افسران عملیات بهعنوان “فارغالتحصیلان علوم انسانی” لذت میبردند. برای مهندسان، این اصطلاح نهچندان flattering هم پیشینه تحصیلی افسران پرونده را خلاصه میکرد و هم ماهیت غیرعلمی و غیر دقیق جذب و مدیریت مأموران را.»
در سالهایی که گاتلیب در سطوح بالای خدمات فنی حضور داشت، افسران آن به این افتخار میکردند که فقط منتظر سفارش ابزار نمانند. آنها تلاش میکردند به افسران عملیات کمک کنند تا راههای جدیدی برای نفوذ به دفاعهای دشمن، کشف اسرار و محافظت از مأموران تصور کنند. آیا دیپلماتهای شوروی در یک کشور آمریکای لاتین زیر درختی در محوطه سفارت درباره مسائل حساس صحبت میکنند؟ مشکلی نیست: خدمات فنی یک میکروفن و فرستنده کوچک توسعه داد، آنها را داخل یک پرتابه قرار داد و اسلحهای طراحی کرد که بتواند آن پرتابه را به داخل آن درخت شلیک کند. آیا یک مامور عکاسی مخفی از اسناد را بیش از حد خطرناک میداند؟ خدمات فنی یک دوربین «فوقریز» با لنز چهار میلیمتری اختراع کرد که میتوانست تا صد عکس بگیرد، در حالی که به اندازهای کوچک بود که در یک خودکار، ساعت یا فندک پنهان شود. آیا یک جاسوس میگوید فقط در صورتی خطر میکند که یک «Lpill» به او داده شود تا در صورت دستگیری خودکشی کند؟ خدمات فنی یک عینک ساخت که چنین قرصی در یکی از دستههای آن پنهان بود، بهطوری که اگر مأمور گرفتار و برای بازجویی برده میشد، میتوانست وانمود کند عصبی دسته عینکش را میجود، در حالی که در واقع «Lpill» را گاز میزند.
هر زمان که افسران ضدجاسوسی به راهنمایی درباره اینکه چه داروهایی در بازجویی استفاده کنند نیاز داشتند، گاتلیب فرد بدیهی برای مشورت بود. زمانی که افسر اطلاعاتی شوروی یوری نوسنکو در سال ۱۹۶۲ به غرب پناهنده شد، رئیس ضدجاسوسی سیا، جیمز جیزس انگلتون، مشکوک بود که او یک پناهنده جعلی است که برای اخلال در سیا فرستاده شده است. نوسنکو به مدت سه سال در یک خانه امن در مریلند نگهداری شد و تقریباً تحت هر شکنجهای که گاتلیب تاکنون طراحی کرده بود قرار گرفت تا وادار به اعتراف شود. او هفده دوره بازجویی شدید را تحمل کرد. الکترودها به سرش بسته شد. در بیشتر ۱۲۷۷ روز اسارتش، در یک سلول کوچک بتنی بدون پنجره محبوس بود. بعدها سیا به این نتیجه رسید که او یک پناهنده واقعی بوده و رفتاری که با او شد «فراتر از حدود شایستگی یا قضاوت درست» بوده است. اما در آن زمان، تصور میشد گاتلیب و تیمش بار دیگر ارزش خود را اثبات کردهاند.
در میان علایق ویژه بسیاری که گاتلیب در خدمات فنی دنبال میکرد، گرافولوژی یا تحلیل دستخط نیز وجود داشت. برخی اروپاییها گرافولوژی را جدی میگرفتند، اما بیشتر آمریکاییها آن را غیرقابل اعتماد میدانستند. گاتلیب استثنا بود. او همیشه به دنبال ابزارهای جدید یا کمشناخته بود که بتوانند به او در نفوذ به ذهن انسان کمک کنند. در سال ۱۹۵۸، زمانی که در آلمان مستقر بود اما گهگاه به واشینگتن بازمیگشت، او «یک مطالعه پژوهشی ویژه درباره تحلیل دستخط» را سفارش داد که به زیرپروژه ۸۳ MK-ULTRA تبدیل شد.
«گرافولوژیستها تعدادی نمونه دستخط را بر اساس درجهای که این نمونهها گرایش دارند ابعاد شخصیتی را آشکار کنند، طبقهبندی خواهند کرد»، او نوشت. «دیگر کارشناسان در تحلیل دستخط، از جمله گرافولوژیستها، متخصصان تشخیص دستخط، و روانشناسان تجربی، گروههای فوق از نمونههای دستخط را بررسی خواهند کرد تا هرگونه ویژگی قابلشناسایی را تعیین کنند.»
این «زیرپروژه» بهطور کامل بازتابدهنده دامنه تخیل گاتلیب بود. کار زندگی او جستوجوی دانشی نامتعارف بود که بتوان از آن در خدمت عملیات مخفی استفاده کرد. در حالی که زیرپروژه ۸۳ در جریان بود، او یادداشتی نوشت که اهداف پژوهشهای آینده در زمینه گرافولوژی را تعیین میکرد و آن را بهعنوان بخشی از جعبهابزار سیا تثبیت میکرد.
«[حذف شده] مطالعهای تفصیلی درباره تحلیل دستخط انجام داده است … اما مهمتر از آن، او دادههایی گرد آورده که طراحی پژوهش مرتبط و معنادار درباره سودمندی و کاربردپذیری تحلیلهای دستخط در فعالیتهای اطلاعاتی را ممکن میسازد … افزون بر این، [حذف شده] آغاز خواهد کرد به تهیه بررسیهای فنی درباره حوزههای بحثبرانگیز و بدفهمیدهشده دیگر. اینها شامل خواهد بود، گرچه نه لزوماً در سال آینده: (الف) بازنگری و اقتباس از موادی که پیشتر درباره فنون فریب (جادو، تردستی، علائم و غیره) تهیه شدهاند؛ (ب) پدیدههای روانی و ادراک فراحسی؛ (ج) ادراک زیرآستانهای؛ (د) هیپنوتیزم؛ (ه) «سرمهای حقیقت»؛ (و) حرکات بیانی (تیپ بدنی، کدام ویژگیهای چهره و غیره).»
تا اوایل دهه ۱۹۶۰، گاتلیب بسیار فراتر از طراحی و نظارت بر آزمایشهای افراطی در نهایت محرمانگی عمل میکرد. او به اداره یک امپراتوری کوچک با پایگاههایی در سراسر جهان کمک میکرد. این او را از MK-ULTRA دور میکرد. تردیدهای روبهافزایش خودش نیز همین کار را میکرد.
گاتلیب MK-ULTRA را بهعنوان جستوجویی برای یافتن راههایی جهت کنترل ذهن انسان طراحی کرده بود. او سالها آن جستوجو را تا مرز علم و فراتر از آن دنبال کرد. تخیل او با مصرف منظم LSD تغذیه میشد—طبق برآورد خودش، دستکم دویست بار به خودش دوز داده بود—و او هرگز در آزمایش کردن هر آنچه میتوانست تصور کند تردید نمیکرد. با این همه، او در نهایت یک دانشمند بود. سالها آزمایشهای بیامان MK-ULTRA او را بهطور گریزناپذیر به سوی نتیجهای ناخواسته سوق داد: هیچ راهی برای در دست گرفتن کنترل ذهن شخص دیگری وجود ندارد.
تا آنجا که معلوم است، نخستین نشانه اینکه گاتلیب داشت از MK-ULTRA دست میکشید، در یادداشتی با عنوان «مسائل علمی و فنی در عملیات اقدام مخفی» ظاهر شد که او در سال ۱۹۶۰ نوشت. این یادداشت همچنان محرمانه است، اما یک گزارش بعدی سیا حاوی نقلقولهایی از آن است. یک جمله برجسته است: «تا سال ۱۹۶۰ هیچ قرص بیهوشکننده مؤثر، سرم حقیقت، افروزیدهنده جنسی، یا قرص جذب و استخدامی شناخته نشده بود که وجود داشته باشد.» این اعتراف—اینکه سالها آزمایشهای MK-ULTRA نتوانسته بود آن پیشرفت بزرگی را که گاتلیب در رؤیایش داشت تولید کند—آغاز اذعان او بود به اینکه جستوجویش بیهوده بوده است.
دیگر افسران MK-ULTRA نیز به همین نتیجه رسیدند. دیوید رودز، که چند سالی را صرف توزیع کمکهزینههای سیا در مقام رئیس «انجمن بررسی بومشناسی انسانی» کرده بود، گفت: «امکان ساختن یک “کاندیدای منچوریایی” از نظر روانشناختی کاملاً ناممکن است. اما جذاب است. خیلی هم سرگرمکننده است.»
گاتلیب در نخستین سالهای بازگشتش از آلمان همچنان MK-ULTRA را هدایت میکرد، اما این برنامه در مقیاسی بهمراتب کوچکتر عمل میکرد. بسیاری از «زیرپروژه»های آن پایان یافتند. آزمایشها با LSD محدود شدند. دیگر هیچ بودجهای برای پژوهش درباره شوک الکتریکی یا محرومیت حسی خرج نشد. گاتلیب دریافته بود که با استفاده از مقدار کافی از داروهای قوی و دیگر تدابیر افراطی، میتوان ذهن انسان را نابود کرد. اما او هیچ راهی کشف نکرده بود که بتوان شخصیت تازهای را در خلأ حاصل کاشت، یا ذهن پاکشده را به روی کنترل یک فرد بیرونی گشود.
حتی در حالی که MK-ULTRA رو به پایان میرفت، همچنان یکی از محرمانهترین اسرار سیا باقی ماند. جان مککون پس از آنکه در سال ۱۹۶۱ مدیر شد، از وجود آن باخبر شد. در تلاشی برای محدود کردن و حرفهایتر کردن آن، او یک مدیریت جدید برای علم و فناوری ایجاد کرد و دستور داد این مدیریت جدید کار «رفتاری» را که خدمات فنی انجام میداد بر عهده بگیرد. این چشمانداز طبیعتاً گاتلیب و حامیاش هِلمز را نگران کرد. آنها موفق شدند مککون را قانع کنند که باید از MK-ULTRA در برابر چشمهای کنجکاو محافظت کند، حتی چشمهایی که مجوز فوقمحرمانه دارند. این برنامه به مدیریت جدید منتقل نشد. در عوض، در مدیریت عملیات مخفی و زیر نظارت دوستانه هلمز باقی ماند.
این پیروزی بوروکراتیک تضمین کرد که داستان گذشته MK-ULTRA همچنان سخت محرمانه باقی بماند. پرسش درباره آینده آن هنوز باید حل میشد. مککون شیفتگی سلف خود را به ایده کنترل ذهن نداشت. او حکم کرد که اگر قرار باشد آزمایشهای بیشتری در این حوزه انجام شود، باید توسط مدیریت جدید علم و فناوری انجام شوند، نه توسط گاتلیب و بخش خدمات فنی او.
MK-ULTRA فرزند گاتلیب بود. او آن را طراحی کرد، به ریچارد هلمز کمک کرد یادداشتی را برای آلن دالس تنظیم کند که در سال ۱۹۵۳ آن را به وجود آورد، ۱۴۹ «زیرپروژه» را تصور کرد که پژوهش کنترل ذهن آن را به قلمروهایی که تا آن زمان تصور نشده بودند برد، و نتایج آزمایشهای افراطی را در مراکز بازداشت در چهار قاره زیر نظر گرفت. او در یک دهه کار، نتوانست «سرم حقیقت»، تکنیکی برای برنامهریزی ذهن انسان، یا معجونی برای انجام هر نوع جادوی روانی تولید کند.
مککون، بر اساس سوءظن روبهرشد خود نسبت به MK-ULTRA، به بازرس کل سیا، ج. س. ایرمن، دستور داد که معلوم کند این برنامه چیست و چه میکند. ایرمن گزارش خود را در ۲۶ ژوئیه ۱۹۶۳ ارائه داد. یادداشتی در بالای آن میگوید که این گزارش «فقط در یک نسخه تهیه شده است، با توجه به حساسیت نامعمول آن.»
گزارش با این جمله آغاز میشود: «فعالیت MK-ULTRA به پژوهش و توسعه مواد شیمیایی، بیولوژیک و پرتوزا مربوط است که قابلیت بهکارگیری در عملیات مخفی برای کنترل رفتار انسان را دارند. در طول ده سال حیات این برنامه، راههای اضافی بسیاری برای کنترل رفتار انسان از سوی مدیریت TSD بهعنوان مناسب برای بررسی تحت منشور MK-ULTRA تعیین شدهاند، از جمله پرتوها، شوک الکتریکی، حوزههای گوناگون روانشناسی، روانپزشکی، جامعهشناسی و انسانشناسی، گرافولوژی، مواد آزاردهنده، و ابزارها و مواد شبهنظامی.»
گزارش نامی از گاتلیب یا معاونش رابرت لشبروک نمیبرد، اما به آنها اشاره میکند: «فقط دو نفر در TSD هستند که دانش محتوایی کامل از برنامه دارند، و بیشتر این دانش ثبت نشده است. هر دوی آنها افرادی بسیار ماهر، بسیار باانگیزه، و از نظر حرفهای شایسته هستند … مرحله نهایی آزمون مواد MK-ULTRA شامل بهکارگیری آنها بر روی سوژههای ناآگاه در محیطهای عادی زندگی است … مدیر برنامه MK-ULTRA در واقع نظارت نزدیک بر برنامه آزمون را فراهم کرده و بهطور دورهای از محلها بازدید میکند.» سپس، پس از ارزیابی «برنامه آزمون» گاتلیب، بازرس کل به چهار نتیجه میرسد.
الف—پژوهش در دستکاری رفتار انسان از سوی بسیاری از مراجع در پزشکی و حوزههای مرتبط، از نظر حرفهای غیراخلاقی دانسته میشود؛ بنابراین، اعتبار حرفهای شرکتکنندگان حرفهای در برنامه MK-ULTRA گهگاه در معرض خطر قرار دارد.
ب—برخی فعالیتهای MK-ULTRA پرسشهایی درباره قانونی بودن را که در منشور اصلی نهفته است، مطرح میکنند.
ج—مرحله نهایی آزمون محصولات MK-ULTRA حقوق و منافع شهروندان ایالات متحده را در معرض خطر قرار میدهد.
د—افشای عمومی برخی جنبههای فعالیت MK-ULTRA میتواند واکنش شدید و نامطلوبی در افکار عمومی ایالات متحده ایجاد کند، و همچنین اقدامهای تهاجمی و دفاعی در این حوزه را از سوی سرویسهای اطلاعاتی خارجی تحریک کند … سنجیدن منافع ممکن چنین آزمونهایی در برابر خطرات افشا و آسیب حاصل برای سیا، بازرس کل را به این توصیه رسانده است که این مرحله از برنامه MK-ULTRA خاتمه یابد.
گزارش سپس مجموعهای از اقدامها را برای قرار دادن MK-ULTRA تحت کنترل سختگیرانهتر پیشنهاد میکند. قراردادهای آن باید حسابرسی شوند. گاتلیب باید گزارشهای منظمِ بهروزشدهای در توصیف کار خود ثبت کند. مدیران پروژه باید پروندههای «بهطور قابل توجهی ناقص» خود را بهروز کنند. نتیجهگیری گزارش کمحرف اما عمیق است: «اکنون بازتعریف دامنه MK-ULTRA مناسب است.»
گاتلیب MK-ULTRA را با کمترین میزان نظارت هدایت کرده بود. ناگهان او با چشمانداز نظارت و کنترل روبهرو شد. با این حال، به اشتراک گذاشتن اسرار MK-ULTRA غیرقابل تصور بود. او چگونه باید پاسخ میداد؟ یک بوروکرات جنگجوتر شاید انتخاب میکرد که در برابر گزارش بازرس کل مقاومت کند، از ارزش اساسی MK-ULTRA دفاع کند و اصرار بورزد که این برنامه باید اجازه داشته باشد در پوشش مبهم خود به کار ادامه دهد. اما گاتلیب، در شیوهای واقعاً بودایی، نهتنها گزارش بازرس کل را پذیرفت، بلکه پیشنهاد کرد که نقد آن از کار او به اندازه کافی عمیق نیست. پاسخ او را میتوان هم بهعنوان اعتراف به شکست و هم بهعنوان اقدامی حفاظتی خواند. او پیشنهاد داد که بهجای بازتعریف دامنه MK-ULTRA، اجازه داده شود این برنامه بهطور کامل بهتدریج از میان برود.
در طول چند سال گذشته، بهطور فزایندهای آشکار شده است که این حوزه کلی ارتباط کمتری با عملیات مخفی جاری دارد. دلایل این امر بسیار و پیچیده هستند، اما شاید دو مورد از آنها ارزش اشاره مختصر داشته باشند. از نظر علمی، کاملاً روشن شده است که این مواد و تکنیکها در تأثیر خود بر انسانهای منفرد، در شرایط خاص، بیش از حد غیرقابل پیشبینی هستند تا از نظر عملیاتی مفید باشند. افسران عملیات ما، بهویژه گروه در حال ظهور از افسران ارشد جدید، نوعی بیزاری دقیق و شاید قابل تحسین نسبت به استفاده از این مواد و تکنیکها نشان دادهاند. به نظر میرسد آنها دریافتهاند که، علاوه بر ملاحظات اخلاقی و انسانی، حساسیت فوقالعاده و محدودیتهای امنیتی چنین عملیاتی عملاً استفاده از آنها را منتفی میکند.
در ماههای پایانی سال ۱۹۶۳، MK-ULTRA بهسوی پایانی محترمانه و تدریجی کند شد. «زیرپروژه»های باقیمانده پایان یافتند و تمدید نشدند. آپارتمانهایی در نیویورک و سانفرانسیسکو که قربانیان برای آزمایشهای دارویی به آنها کشانده میشدند بسته شدند. گاتلیب بر کارهای دیگر خود تمرکز کرد. او در حال بازآفرینی خود بود. آزمایشگر دارو و سازنده سم به طراح ابزارهای جاسوسی تبدیل شد. زمانی که گاتلیب در سال ۱۹۶۳ برای کلاس جدید استخدامشدگان سیا سخنرانی کرد، فقط بهطور غیرمستقیم به MK-ULTRA اشاره کرد.
یکی از آن استخدامشدگان بعدها به یاد آورد: «یادم هست که او میگفت شورویها تحقیقات زیادی درباره کنترل ذهن انجام میدهند و ما باید با آنها همگام باشیم. تا آنجا که کسی میدانست، این همان کاری بود که او انجام میداد—این توجیه کارش بود. کاملاً معقول به نظر میرسید. هیچکس فکر نمیکرد: “چه چیز وحشتناکی.” هیچ حسی از یک دانشمند دیوانه یا کسی که از مسیر خارج شده باشد یا چیزی شبیه آن به آدم دست نمیداد.»
گاتلیب به مدت ده سال پژوهشی نظاممند، شدید و گسترده درباره کنترل ذهن را هدایت کرد. سرانجام او و همکارانش مجبور شدند با شکست کیهانی خود روبهرو شوند. پژوهش آنها به آنها نشان داده بود که کنترل ذهن یک افسانه است—اینکه تصرف ذهن فردی دیگر و برنامهریزی مجدد آن غیرممکن است.
سفر یک عمر در حال پایان یافتن بود. دیگر چیزی شبیه MK-ULTRA وجود نداشت. گاتلیب هر دلیلی داشت که باور کند ماجراجویی دیوانهوار خود را پشت سر گذاشته است.
پایان فصل یازدهم
برای مطالعه فصل های قبلی به اینجا مراجعه کنید: