سم ساز اعظم، فصل هفتم: سقوط کرد یا پرید

شیشه‌ها در ارتفاعی بالاتر از خیابان هفتم در منهتن، پیش از سپیده‌دم یک صبح سرد نوامبر، خرد شدند. چند ثانیه بعد، بدنی به پیاده‌رو برخورد کرد. جیمی، دربان هتل استاتلر، برای لحظه‌ای مبهوت شد. سپس برگشت و به داخل لابی هتل دوید.

«یکی خودش را انداخت پایین!» فریاد زد. «یکی خودش را انداخت پایین!»
مدیر شیفت شب از او پرسید: «کجا؟»
«جلوی هتل، روی پیاده‌رو!»

وقتی مدیر شب رسید، جمعیت کوچکی دور بدن جمع شده بودند. دیگران هم از ایستگاه پنسیلوانیا، آن‌سوی خیابان، به سمت محل دویدند. قربانی که فقط لباس زیر به تن داشت، به پشت افتاده بود. خون از چشم‌ها، بینی و گوش‌هایش فواره می‌زد، اما هنوز زنده بود. برای لحظه‌ای به نظر می‌رسید می‌خواهد چیزی بگوید.

مدیر شب به او گفت: «اشکالی نداره رفیق، ما خبر دادیم. فقط طاقت بیار. حالت خوب میشه.»

مدیر شب می‌دانست این حرف‌ها حقیقت ندارد. خون را از صورت مرد در حال مرگ پاک کرد و وقتی یک کشیش با کتاب مقدس از راه رسید، نفس راحتی کشید. دو مامور پلیس هم پشت سر او رسیدند.

یکی از آن‌ها پرسید: «پریده پایین؟»
مدیر شب جواب داد: «فکر کنم.»

او بعدها به یاد آورد که وقتی آمبولانس داشت می‌رسید، قربانی «سرش را کمی بالا آورد، لب‌هایش تکان می‌خورد. چشم‌هایش از استیصال باز شده بود. می‌خواست چیزی به من بگوید. خم شدم که بهتر بشنوم، اما یک نفس عمیق کشید و مرد.»

مدیر شب به ساختمان عظیم هتل در تاریکی خیره شد. بعد از چند لحظه، پرده‌ای را دید که از پنجره‌ای باز به بیرون می‌لرزید. مشخص شد اتاق 1018A است. روی کارت ثبت‌نام دو اسم نوشته شده بود: فرانک اولسون و رابرت لشبروک.

مأموران پلیس با اسلحه آماده وارد اتاق 1018A شدند. کسی را ندیدند. پنجره باز بود. درِ حمام را باز کردند و لشبروک را دیدند که روی توالت نشسته، سرش را در دست گرفته است. گفت که خواب بوده وقتی «صدایی شنید و بعد بیدار شد.»

یکی از مأموران پرسید: «مردی که از پنجره بیرون رفت اسمش چیه؟»
پاسخ آمد: «اولسون. فرانک اولسون.»
«می‌گویی ندیدی آقای اولسون از پنجره بیرون برود؟»
«نه، ندیدم.»
«فکر نکردی بری پایین و حالش را ببینی؟»
«از پنجره نگاه کردم. دیدم آنجا افتاده. مردم از ایستگاه می‌دویدند. من چه کاری می‌توانستم بکنم؟ معلوم بود کمک دارد. فکر کردم بهتر است اینجا بمانم.»

مدیر شب که این گفت‌وگو را شنیده بود، مشکوک شد. بعدها گفت: «در تمام سال‌هایی که در هتل‌داری بودم، هرگز موردی ندیدم که کسی نیمه‌شب از خواب بیدار شود، در تاریکی از وسط اتاق رد شود، از کنار دو تخت عبور کند و خودش را از یک پنجره بسته با پرده و کرکره به بیرون پرتاب کند.»

او مأموران را رها کرد، به لابی برگشت و از اپراتور تلفن پرسید آیا اخیراً از اتاق 1018A تماسی گرفته شده است یا نه. پاسخ مثبت بود—و او هم به مکالمه گوش داده بود، کاری که در آن زمان با وجود سیستم سانترال هتل چندان غیرمعمول نبود. کسی از آن اتاق با شماره‌ای در لانگ‌آیلند تماس گرفته بود که متعلق به دکتر هارولد آبرامسون بود.

تماس‌گیرنده گفته بود: «خب، او دیگر رفت.»
آبرامسون پاسخ داده بود: «خب، خیلی بد شد.»

برای اولین مأموران پلیسی که به صحنه رسیدند، این فقط یکی دیگر از تراژدی‌های انسانی بود که زیاد می‌دیدند: مردی آشفته یا پریشان، جان خود را گرفته بود. آن‌ها نمی‌توانستند بدانند که هم مردی که مرده و هم مردی که زنده مانده، هر دو دانشمندانی بودند که یکی از محرمانه‌ترین برنامه‌های اطلاعاتی دولت آمریکا را هدایت می‌کردند.

صبح زود روز بعد، یکی از همکاران نزدیک اولسون به مریلند رفت تا خبر وحشتناک را به خانواده او بدهد. او به آلیس اولسون و سه فرزندش گفت که فرانک «سقوط کرده یا پریده» و از پنجره هتل جان باخته است. طبیعی بود که شوکه شوند، اما چاره‌ای جز پذیرفتن آنچه گفته شده بود نداشتند. وقتی به آلیس گفته شد که با توجه به وضعیت جسد شوهرش، بهتر است اعضای خانواده آن را نبینند، اعتراضی نکرد. مراسم خاکسپاری با تابوت بسته برگزار شد. پرونده می‌توانست همان‌جا پایان یابد.

اما دهه‌ها بعد، افشاگری‌های شگفت‌انگیزی مرگ اولسون را در نوری کاملاً متفاوت قرار داد. نخست، سازمان سیا اعتراف کرد که اندکی پیش از مرگ، همکارانش او را به یک گردهمایی برده و بدون اطلاعش به او ال‌اس‌دی داده بودند. سپس مشخص شد که اولسون درباره ترک سیا صحبت کرده و به همسرش گفته بود «اشتباه وحشتناکی مرتکب شده است.» به‌تدریج روایتی دیگر شکل گرفت: اولسون از کارش ناراحت شده و می‌خواسته کنار بکشد، و همین باعث شده همکارانش او را یک خطر امنیتی بدانند. همه این‌ها او را به اتاق 1018A رساند. داستان او یکی از عمیق‌ترین رازهای پروژه MK-ULTRA است.

فرانک اولسون، فرزند مهاجران سوئدی، در شهری چوب‌بری در کنار دریاچه سوپریور بزرگ شد. شیمی راه خروج او بود. دانشجویی پرتلاش اما نه درخشان بود، در سال 1941 دکترای خود را از دانشگاه ویسکانسین گرفت، با یکی از هم‌کلاسی‌هایش ازدواج کرد و در ایستگاه تحقیقات کشاورزی دانشگاه پردو مشغول به کار شد. او برای تأمین هزینه تحصیل در برنامه آموزش افسران ذخیره ثبت‌نام کرده بود، و اندکی پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، به‌عنوان ستوان به خدمت فراخوانده شد و به فورت هود در تگزاس اعزام شد. در حال آموزش بود که در 26 دسامبر 1942، تماس سرنوشت‌سازی از ایرا بالدوین، استاد راهنمای سابقش، دریافت کرد. بالدوین به‌تازگی به خدمت جنگی فراخوانده شده و مأمور آغاز تحقیقات فوری در زمینه جنگ بیولوژیک شده بود. او از اولسون خواست، که در ویسکانسین روی سیستم‌های پخش آئروسل کار کرده بود، به او بپیوندد. به درخواست بالدوین، ارتش اولسون را به آرسنال اج‌وود در مریلند منتقل کرد. چند ماه بعد، واحد شیمیایی ارتش اردوگاه دیتریک را در نزدیکی آن در اختیار گرفت و آزمایشگاه‌های محرمانه جنگ بیولوژیک را در آنجا تأسیس کرد. اولسون از نخستین دانشمندانی بود که به دیتریک اعزام شد. وقتی او به آنجا رفت، هنوز ساخت‌وساز ادامه داشت.

در کمپ دیتریک، اولسون شروع به کار با گروه کوچکی از همکارانی کرد که در سراسر فعالیت‌های مخفیانه‌اش همراه او باقی ماندند. یکی از آن‌ها هارولد آبرامسون بود، همان کسی که صبح روز مرگ اولسون پیام رمزآلود «او رفت» را دریافت کرد. دیگران شامل نازی‌های سابقی بودند که در قالب پروژه «پیپرکلیپ» به آمریکا آورده شده بودند. آن‌ها مدتی روی فناوری‌های آئروسل کار کردند—روش‌هایی برای پخش میکروب‌ها یا سموم بر روی دشمن و دفاع در برابر چنین حملاتی. بعدها اولسون با مأموران اطلاعاتی آمریکایی ملاقات کرد که در اروپا روی «داروهای حقیقت» آزمایش کرده بودند.

آلیس اولسون سال‌ها بعد گفت: «همان‌طور که درباره پروژه بمب اتمی حدس می‌زدیم—دوستانی دارید که فیزیک می‌خوانند و همه به لوس‌آلاموس می‌روند—ما هم وقتی به اینجا آمدیم می‌دانستیم. همه همسرها می‌گفتند آن‌ها باید روی جنگ میکروبی کار کنند.»

اولسون در سال 1944 از ارتش مرخص شد، اما عملاً تغییری احساس نکرد. او در کمپ دیتریک به‌عنوان غیرنظامی باقی ماند و تحقیقاتش در زمینه آئروبیولوژی را ادامه داد. چندین بار به میدان آزمایش داگوی در یوتا رفت، جایی که برای آزمایش «عوامل بیولوژیک زنده، مهمات، و تولید ابرهای آئروسل» استفاده می‌شد. او هم‌نویسنده یک مطالعه 220 صفحه‌ای با عنوان «عفونت‌های هوابرد آزمایشی» بود که آزمایش‌هایی با «ابرهای هوابرد از عوامل بسیار عفونی» را توصیف می‌کرد. در سال 1949، او یکی از چند دانشمند کمپ دیتریک بود که به جزیره آنتیگوا در کارائیب رفتند برای عملیات هارنس، که آسیب‌پذیری حیوانات در برابر ابرهای سمی را آزمایش می‌کرد. سال بعد، در عملیات سی اسپری شرکت داشت که در آن گردی شبیه سیاه‌زخم در نزدیکی سان‌فرانسیسکو پخش شد. او مرتب به فورت تری در جزیره پلام، در نزدیکی لانگ‌آیلند، سفر می‌کرد—پایگاه محرمانه‌ای که برای آزمایش سمومی که برای ورود به خاک اصلی آمریکا بیش از حد خطرناک بودند استفاده می‌شد.

این دوره‌ای بود که فرماندهان ارشد ارتش و سیا به‌شدت نگران پیشرفت شوروی در جنگ‌های مبتنی بر میکروب شده بودند. این نگرانی منجر به ایجاد بخش عملیات ویژه شد. شایعات درباره کار آن در میان دفاتر و آزمایشگاه‌ها پخش شد. اولسون طی یک بازی ورق شبانه با همکارش جان شواب از آن مطلع شد—کسی که بدون اطلاع او به‌عنوان رئیس نخست این بخش منصوب شده بود. شواب از او دعوت کرد که بپیوندد. او بلافاصله پذیرفت.

در عرض یک سال، اولسون به رئیس موقت بخش عملیات ویژه تبدیل شد. شرح وظایف او مبهم اما وسوسه‌برانگیز بود: جمع‌آوری داده‌های «مورد علاقه بخش، با تأکید ویژه بر جنبه‌های پزشکی-بیولوژیکی» و هماهنگی کار خود با «دیگر سازمان‌هایی که فعالیت‌های مشابه یا مرتبط انجام می‌دهند.» این یعنی سیا.

تخصص اولسون، طبق یک مطالعه، «پخش هوابرد میکروب‌های بیولوژیک» بود. «دکتر اولسون مجموعه‌ای از آئروسل‌های کشنده را در ظروف کوچک و قابل حمل توسعه داده بود. این‌ها در قالب کرم اصلاح یا دافع حشرات پنهان شده بودند. این مواد شامل، از جمله، انتروتوکسین استافیلوکوکی، یک سم غذایی فلج‌کننده؛ ویروس مرگبارتر انسفالومیلیت اسبی ونزوئلایی؛ و کشنده‌ترین آن‌ها، سیاه‌زخم بودند… سلاح‌های دیگری که روی آن‌ها کار می‌کرد شامل فندکی بود که گاز کشنده فوری منتشر می‌کرد، رژلبی که با تماس با پوست می‌کشت، و اسپری جیبی برای بیماران آسمی که موجب ذات‌الریه می‌شد.»

تا زمانی که اولسون در اوایل 1953 از سمت رئیس موقت بخش عملیات ویژه کنار رفت—با این شکایت که فشارهای کار زخم معده‌اش را بدتر کرده—او به سیا پیوسته بود. او در همان بخش باقی ماند، که رسماً زیر نظر ارتش بود اما در عمل به‌عنوان ایستگاه تحقیقاتی سیا درون یک پایگاه نظامی عمل می‌کرد. در آنجا با افرادی آشنا شد که به‌زودی پروژه MK-ULTRA را اداره می‌کردند، از جمله سیدنی گاتلیب و معاونش رابرت لشبروک.

در آزمایشگاه خود در کمپ دیتریک، اولسون آزمایش‌هایی را هدایت می‌کرد که شامل گاز دادن یا مسموم کردن حیوانات آزمایشگاهی بود. این تجربیات او را آزار می‌داد. پسرش اریک بعدها گفت: «صبح‌ها به سر کار می‌رفت و توده‌ای از میمون‌های مرده را می‌دید. این روی آدم اثر می‌گذارد. او آدم مناسبی برای این کار نبود.»

اولسون همچنین رنج انسان‌ها را دید. هرچند خود شکنجه‌گر نبود، اما جلسات شکنجه را در چند کشور مشاهده و نظارت می‌کرد. «در خانه‌های امن سیا در آلمان،» طبق یک مطالعه، «اولسون به‌طور منظم شاهد بازجویی‌های وحشیانه و هولناک بود. بازداشت‌شدگانی که ‘قابل‌مصرف’ تلقی می‌شدند—جاسوسان مشکوک، نفوذی‌ها، نشت‌های امنیتی و غیره—عملاً تا مرگ بازجویی می‌شدند، در روش‌های آزمایشی که ترکیبی از دارو، هیپنوتیزم و شکنجه بود، با هدف تسلط بر تکنیک‌های شست‌وشوی مغزی و پاک کردن حافظه.»

با نزدیک شدن روز شکرگزاری در سال ۱۹۵۳، اولسون دعوت‌نامه‌ای دریافت کرد که برای هر کسی که با آیین‌های سیا آشنا نبود، گیج‌کننده به نظر می‌رسید.
در بالای آن نوشته شده بود:

گردهمایی دیپ کریک (DEEP CREEK RENDEZVOUS)

از اولسون و هشت نفر دیگر دعوت شده بود که در روز چهارشنبه، ۱۸ نوامبر، برای یک اقامت کوتاه در کلبه‌ای کنار دریاچه دیپ کریک در غرب مریلند گرد هم بیایند. در دعوت‌نامه آمده بود: «کلبه حال‌وهوایی خواهد داشت—کمی از برکلی و کمی از اوکلند.» مسیرهای دقیق رانندگی از واشینگتن و فردریک، مریلند نیز درج شده بود. در پایین صفحه، یادداشتی جلب توجه می‌کرد:

«استتار: جلسه زمستانی فیلمنامه‌نویسان، ویراستاران، نویسندگان، سخنرانان، مجلات ورزشی. برچسب‌های CD [کمپ دیتریک] را از روی خودروها بردارید.»

کلبه دوطبقه کنار دریاچه دیپ کریک در منطقه‌ای جنگلی قرار داشت، بر روی شیبی تند که به سمت اسکله‌ای در کنار آب پایین می‌رفت. طبق گفته آژانس اجاره‌دهنده، این کلبه «گنجایش حداکثر ده نفر در چهار اتاق خواب، اتاق نشیمن، آشپزخانه و حمام را دارد—شومینه سنگی بزرگ، دیوارپوش‌های چوبی شاه‌بلوط، با اجاق برقی و یخچال.»

در تاریخ تعیین‌شده، ۱۸ نوامبر، اولسون در خانه‌اش در فردریک منتظر بود که وینسنت رووه، که جای او را به‌عنوان رئیس بخش عملیات ویژه گرفته بود، با خودرو از راه رسید. آن‌ها با هم مسیر شصت‌مایلی تا دریاچه دیپ کریک را طی کردند. سایر مهمانان نیز در طول بعدازظهر از راه رسیدند.

این گردهمایی یکی از سلسله نشست‌هایی بود که گاتلیب هر چند ماه یک‌بار برگزار می‌کرد. به‌طور رسمی، این نشست ترکیبی بود از دو گروه: چهار دانشمند سیا از بخش خدمات فنی، که پروژه MK-ULTRA را اداره می‌کردند، و پنج دانشمند ارتش از بخش عملیات ویژه واحد شیمیایی. در واقع، این مردان آن‌قدر نزدیک با هم کار می‌کردند که عملاً یک واحد واحد را تشکیل می‌دادند. آن‌ها همکارانی بودند در جست‌وجوی رازهای کیهانی. طبیعی بود که گرد هم بیایند، درباره پروژه‌هایشان بحث کنند و در محیطی آرام ایده رد و بدل کنند.

بیست‌وچهار ساعت نخست این اقامت در دیپ کریک بدون اتفاق خاصی گذشت. عصر پنجشنبه، گروه برای شام دور هم جمع شدند و سپس به نوشیدن مشغول شدند. رابرت لشبروک، معاون گاتلیب، بطری کوانترو را بیرون آورد و برای جمع نوشیدنی ریخت. چند نفر، از جمله اولسون، به‌خوبی نوشیدند. بیست دقیقه بعد، گاتلیب پرسید آیا کسی احساس عجیبی دارد یا نه. چند نفر گفتند که دارند. سپس گاتلیب اعلام کرد که نوشیدنی‌هایشان با ال‌اس‌دی مخلوط شده بوده است.

این خبر به‌خوبی پذیرفته نشد. حتی در حالت تغییر یافته ذهنی، کسانی که بدون اطلاع در معرض این ماده قرار گرفته بودند—و حالا مطلع شده بودند—می‌توانستند بفهمند چه بر سرشان آمده است. اولسون به‌ویژه به‌شدت ناراحت شد. به گفته پسرش اریک، او «بسیار آشفته شده بود و به‌طور جدی در تشخیص واقعیت از خیال دچار مشکل شده بود.» با این حال، او و دیگران خیلی زود وارد دنیایی توهم‌آمیز شدند. گاتلیب بعدها گزارش داد که آن‌ها «پر سر و صدا و خندان بودند… و قادر به ادامه جلسه یا گفت‌وگوی منطقی نبودند.» صبح روز بعد، حالشان فقط کمی بهتر بود. جلسه به پایان رسید. اولسون به فردریک بازگشت. تا زمانی که به خانه رسید، به انسانی دیگر تبدیل شده بود.

آن شب، هنگام شام با خانواده‌اش، اولسون به نظر می‌رسید که از خود بیگانه است. هیچ چیز درباره سفرش نگفت، نمی‌توانست روی فرزندانش تمرکز کند و از خوردن غذا—حتی پای سیبی که آلیس برایش با دقت آماده کرده بود—امتناع کرد. آلیس سعی کرد او را به صحبت وادارد، اما او با نگاهی خالی به فضا خیره شد.

سرانجام گفت: «یک اشتباه وحشتناک کردم.»

آلیس پرسید: «چه کار کردی؟ آیا مسائل امنیتی را نقض کردی؟»
«نه.»
«داده‌ها را دستکاری کردی؟»
«می‌دانی که چنین کاری نمی‌کنم. بعداً می‌گویم، وقتی بچه‌ها خوابیدند.»

اما بعدتر، اولسون هیچ‌چیز به همسرش نگفت. این اعتراف مبهم بعدها به یکی از عناصر کلیدی پرونده تبدیل شد. «آن اشتباه وحشتناک» چه بود؟ دهه‌ها بعد، پس از یک عمر تحقیق درباره مرگ پدرش، اریک اولسون به پاسخی رسید:

«فکر می‌کنم در جلسه دیپ کریک به فرانک فرصتی دادند که از موضعش برگردد. نمی‌دانم آیا به آن‌ها گفت ‘به جهنم بروید’ یا نه، اما در هر صورت، قبول نکرد. بعد که به خانه برگشت، دچار تردید شد. فهمید که این موضوع می‌تواند پیامدهای بسیار سنگینی برای خودش و خانواده‌اش داشته باشد. آن ‘اشتباه وحشتناک’ این بود که از موضعش برنگشت. در معنای وسیع‌تر، این بود که اصلاً آدم‌هایی را که با آن‌ها سروکار داشت، درست نشناخته بود. فکر می‌کرد نظرش اهمیتی دارد. اما نگرش آن‌ها این بود: ‘شاید تو این چیزها را بسازی، اما ما عملیات را کنترل می‌کنیم و از دانشمندان مزخرف نمی‌پذیریم.’ او تا لحظه آخر نفهمید با چه چیزی روبه‌روست.»

آخر هفته پس از این دیدار برای هر دو، شوهر و همسر، بسیار دشوار بود. عصر یکشنبه، برای فرار از این فضای سنگین، تصمیم گرفتند به سینما بروند. فیلمی تازه به نام «مارتین لوتر» در سینمایی نزدیک در حال اکران بود. انتخابی به‌طرز عجیبی مناسب: داستان مردی که از وجدان خود رنج می‌برد و تصمیم می‌گیرد با اعلام باورش، همه‌چیز را به خطر بیندازد.

در صحنه اوج، لوتر به بازجویانش می‌گوید:
«اگر بدی گفته‌ام، علیه من شهادت دهید.
من نمی‌توانم و نخواهم پذیرفت.
اینجا ایستاده‌ام. کار دیگری نمی‌توانم بکنم. خدا به من کمک کند.»

این صحنه هر دو را تکان داد.
آلیس پس از بازگشت به خانه به شوهرش گفت:
«فکر می‌کنم انتخاب بدی برای فیلم کردیم.»

صبح روز بعد، ۲۳ نوامبر، اولسون زودتر از همیشه به کمپ دیتریک رفت. رئیسش، وینسنت رووه، کمی بعد رسید. هیچ‌کدام حال خوبی نداشتند. بیش از چهار روز از زمانی که بدون اطلاعشان به آن‌ها ال‌اس‌دی داده شده بود گذشته بود. رووه بعدها آن را «ترسناک‌ترین تجربه‌ای که تاکنون داشته‌ام یا امیدوارم داشته باشم» توصیف کرد. به گفته خودش، وضعیتش در آن روز «در مرز» بود.

اولسون شروع به بیان تردیدها و ترس‌هایش کرد.
رووه بعدها گفت: «او آشفته به نظر می‌رسید و از من پرسید آیا باید او را اخراج کنم یا خودش استعفا بدهد. این مرا شوکه کرد و از او پرسیدم چه مشکلی دارد. گفت که به نظرش در آزمایش خرابکاری کرده و در جلسات خوب عمل نکرده است.» رووه سعی کرد او را آرام کند. به او اطمینان داد که کارش عالی بوده و چنین شناخته می‌شود. به‌تدریج، اولسون قانع شد که استعفا واکنشی افراطی است. آن‌ها با حالتی امیدوارانه از هم جدا شدند.

اما روز بعد، وقتی رووه به محل کار رسید، اولسون دوباره منتظر او بود. علائمش بدتر شده بود. رووه بعدها شهادت داد که اولسون «گیج» بود، احساس می‌کرد «همه‌چیز در هم ریخته»، می‌گفت «کاری اشتباه انجام داده» و به این نتیجه رسیده بود که «صلاحیت انجام کاری را که انجام می‌دهد ندارد.»

در این زمان، MK-ULTRA هفت ماه بود که آغاز شده بود. این یکی از محرمانه‌ترین اسرار دولت بود، با سطح امنیتی که—به گفته‌ای که هنگام پیوستن اولسون به بخش عملیات ویژه به او گفته شده بود—«بسیار بسیار شدید» بود. کمتر از دو دوجین نفر از ماهیت واقعی آن خبر داشتند. نه نفر از آن‌ها در دیپ کریک حضور داشتند. چند نفر از آن‌ها مخفیانه در معرض ال‌اس‌دی قرار گرفته بودند. حالا یکی از آن‌ها به نظر می‌رسید از کنترل خارج شده است. برای مردانی که باور داشتند موفقیت یا شکست MK-ULTRA ممکن است سرنوشت ایالات متحده و حتی تمام بشریت را تعیین کند، این مسئله بسیار جدی بود.

اولسون ده سال در کمپ دیتریک کار کرده بود و تقریباً از تمام اسرار بخش عملیات ویژه اطلاع داشت. بارها به آلمان سفر کرده بود. اسلایدها و فیلم‌های خانگی که در آن سفرها گرفته بود، او را در ساختمانی نشان می‌داد که ایستگاه سیا در فرانکفورت در آن قرار داشت—و این مکان کمتر از یک ساعت با زندان مخفی ویلا شوستر فاصله داشت. او همچنین عکس‌هایی از هایدلبرگ و برلین به خانه آورده بود، جایی که ارتش آمریکا مراکز بازجویی مخفی داشت. علاوه بر آلمان، گذرنامه‌اش نشان می‌داد که به بریتانیا، نروژ، سوئد و مراکش نیز سفر کرده بود. او یکی از چند دانشمند بخش عملیات ویژه بود که در ۱۶ اوت ۱۹۵۱ در فرانسه حضور داشتند، زمانی که یک روستای کامل به نام پون-سن-اسپری دچار هیستری جمعی و هذیان خشونت‌آمیز شد که بیش از دویست نفر را درگیر کرد و باعث مرگ هفت نفر شد؛ بعدها مشخص شد علت آن مسمومیت با ارگوت بوده، قارچی که ال‌اس‌دی از آن مشتق می‌شود. شاید از همه تهدیدکننده‌تر این بود که اگر نیروهای آمریکایی واقعاً در جنگ کره از سلاح‌های بیولوژیک استفاده کرده باشند—که شواهد غیرمستقیم وجود دارد اما اثبات نشده—اولسون از آن مطلع بوده است. این احتمال که او ممکن است هر یک از آنچه دیده یا انجام داده را فاش کند، وحشتناک بود.

نورمن کورنویه، دوست و همکار او، بعدها گفت:
«او بسیار باز بود و از گفتن آنچه فکر می‌کرد نمی‌ترسید. اصلاً برایش مهم نبود. فرانک اولسون هیچ‌وقت ملاحظه نمی‌کرد… فکر می‌کنم همین چیزی بود که آن‌ها را ترسانده بود. هر وقت می‌خواست، حرفش را می‌زد.»

تردیدهای اولسون در طول سال ۱۹۵۳ عمیق‌تر شد. در بهار، به مرکز فوق‌محرمانه تحقیقات میکروبیولوژیک بریتانیا در پورتون داون، در جنوب‌غربی لندن، سفر کرد، جایی که دانشمندان دولتی در حال مطالعه اثرات سارین و دیگر گازهای عصبی بودند. در ۶ مه، یک داوطلب، سربازی بیست‌ساله، در آنجا با سارین آزمایش شد، کف از دهانش جاری شد، دچار تشنج شد و یک ساعت بعد جان باخت. پس از آن، اولسون درباره ناراحتی‌اش با روان‌پزشکی به نام ویلیام سارگنت که در هدایت این تحقیقات نقش داشت، صحبت کرد.

یک ماه بعد، اولسون دوباره در آلمان بود. در آن زمان، طبق اسنادی که بعدها از طبقه‌بندی خارج شد، یک مأمور مشکوک شوروی با نام رمز «بیمار شماره ۲» در جایی نزدیک فرانکفورت تحت بازجویی شدید قرار گرفت. در همان سفر، طبق بازسازی‌های بعدی، اولسون «از یک خانه امن سیا در نزدیکی اشتوتگارت بازدید کرد [که در آن] شاهد مرگ مردانی، اغلب در عذاب، بر اثر سلاح‌هایی بود که خود ساخته بود.» پس از توقف‌هایی در اسکاندیناوی و پاریس، به بریتانیا بازگشت و برای بار دوم با ویلیام سارگنت دیدار کرد. بلافاصله پس از این دیدار، سارگنت گزارشی نوشت که در آن آمده بود اولسون «به‌شدت از آنچه در خانه‌های امن سیا در آلمان دیده بود پریشان است» و «نشانه‌هایی از تمایل به افشا نکردن آنچه دیده نشان نمی‌دهد.» او گزارش خود را با این انتظار برای مافوق‌ها فرستاد که آن را به سیا منتقل کنند.

سارگنت سال‌ها بعد گفت:
«هیچ تردیدی در این کار نبود. ما و آمریکایی‌ها در چنین مسائلی کاملاً به هم وابسته بودیم. منافع مشترکی برای محافظت وجود داشت.»

اندکی پس از بازگشت اولسون به خانه، به سراغ دوست قدیمی‌اش کورنویه رفت.
کورنویه بعدها گفت: «او ناراحت بود. گفت: ‘نورم، از روش‌هایی که استفاده می‌کردند شوکه می‌شوی. آن‌ها مردم را وادار به حرف زدن می‌کردند. شست‌وشوی مغزی می‌دادند. از انواع داروها استفاده می‌کردند. از انواع شکنجه استفاده می‌کردند. از نازی‌ها استفاده می‌کردند، از زندانی‌ها استفاده می‌کردند، از روس‌ها استفاده می‌کردند—و اصلاً برایشان مهم نبود که چه بر سرشان می‌آید.’»

در مصاحبه‌ای دیگر، کورنویه گفت که اولسون «به‌نوعی درگیر شده بود که… از آن ناراضی بود. اما کاری از دستش برنمی‌آمد. او در سیا بود و آن‌ها تا آخر ادامه می‌دادند… گفت: ‘نورم، تا به حال دیده‌ای یک نفر بمیرد؟’ گفتم نه. گفت: ‘من دیده‌ام.’ بله، آن‌ها می‌مردند. بعضی از کسانی که بازجویی می‌شدند می‌مردند. پس می‌توانی تصور کنی چه کارهایی روی این افراد انجام می‌دادند… او گفت که می‌خواهد آنجا را ترک کند. این را به من گفت. گفت: ‘من دارم از آن سیا بیرون می‌آیم. تمام.’»

پنج روز پس از آن‌که به او ال‌اس‌دی داده شد، اولسون همچنان گیج و آشفته بود. رئیس او در بخش عملیات ویژه، وینسنت رووه، با گاتلیب تماس گرفت و این وضعیت را گزارش داد. گاتلیب از او خواست که اولسون را برای گفت‌وگویی نزد او بیاورد. در آن دیدار، گاتلیب بعدها شهادت داد که اولسون «در برخی حوزه‌های تفکرش برای من گیج به نظر می‌رسید.» او به‌سرعت تصمیم گرفت: باید اولسون را به نیویورک برد و به پزشکی سپرد که بیش از هر کس با MK-ULTRA در ارتباط بود، هارولد آبرامسون.

آلیس اولسون وقتی شوهرش را در میانه روز در خانه دید، شگفت‌زده شد. او در حالی که چمدانش را می‌بست گفت: «من پذیرفته‌ام که تحت مراقبت روان‌پزشکی قرار بگیرم.» اندکی بعد، رووه از راه رسید. آلیس پرسید آیا می‌تواند در بخش اول این سفر همراه شوهرش باشد. رووه موافقت کرد. چند دقیقه بعد، او و خانواده اولسون راه افتادند.

در طول مسیر، اولسون احساس ناراحتی کرد. پرسید کجا می‌روند. رووه گفت اولین توقفشان واشینگتن خواهد بود و از آنجا با هواپیما به نیویورک می‌روند، جایی که اولسون می‌تواند تحت درمان قرار گیرد. تنها دو روز تا روز شکرگزاری باقی مانده بود و آلیس از شوهرش پرسید آیا به‌موقع برای شام تعطیلات به خانه بازخواهد گشت یا نه. او گفت که بازخواهد گشت.

در رستوران هات شاپز در خیابان ویسکانسین در بتزدا، برای ناهار توقف کردند. اولسون از دست زدن به غذا خودداری کرد. وقتی آلیس او را تشویق کرد که چیزی بخورد، گفت می‌ترسد غذایی که به او داده می‌شود آلوده به دارو یا سم باشد.

این باور که سیا غذای کسی را مسموم می‌کند، یکی از نشانه‌های ذهن آشفته و گرفتار توهم توطئه است. در بسیاری موارد می‌توان آن را در کنار باورهایی مانند اینکه بیگانگان از طریق پرکردگی‌های دندان پیام می‌فرستند قرار داد. اما اولسون، بر اساس تجربه شخصی خود، می‌دانست که سیا واقعاً می‌تواند غذا را مسموم کند. کسانی که با آن‌ها کار می‌کرد، همان سم‌ها را می‌ساختند.

وقتی گروه به واشینگتن رسید، خودرو در مقابل ساختمانی بدون نشان متعلق به سیا در نزدیکی استخر بازتاب متوقف شد. رووه به داخل رفت. فرانک و آلیس اولسون در خودرو ماندند. در صندلی عقب دست یکدیگر را گرفتند. آلیس از فرانک خواست که قولش را برای بازگشت به شام شکرگزاری تکرار کند. او این کار را کرد. سپس رووه بازگشت و با اشاره از فرانک خواست که همراهش برود. آن دو خداحافظی کردند.

طبق دستور گاتلیب، رووه و رابرت لشبروک، اولسون را به نیویورک بردند. در طول پرواز، اولسون مضطرب و پرحرف بود. مدام می‌گفت که «کاملاً درهم و برهم» شده است. بارها تکرار می‌کرد که کسی به دنبال اوست.

از فرودگاه لاگواردیا، هر سه با تاکسی به دفتر آبرامسون در یک خانه آجری در شماره ۱۳۳ خیابان پنجاه‌وهشتم شرقی رفتند. به آلیس گفته شده بود که آبرامسون انتخاب شده چون شوهرش «باید پزشکی را می‌دید که سطح دسترسی امنیتی برابر داشته باشد تا بتواند آزادانه صحبت کند.» این تا حدی درست بود. آبرامسون روان‌پزشک نبود، اما از افراد درون‌دایره MK-ULTRA بود. گاتلیب می‌دانست که وفاداری نخست آبرامسون به MK-ULTRA است—یا به تعبیر خودش، به امنیت ایالات متحده. همین او را به فردی ایده‌آل برای کاوش در ذهن درونی اولسون تبدیل می‌کرد.

اولسون به آبرامسون گفت که از زمان اقامت در دیپ کریک لیک، دیگر نمی‌تواند خوب کار کند. تمرکز ندارد و حتی نحوه نوشتن کلمات را فراموش می‌کند. شب‌ها نمی‌تواند بخوابد. آبرامسون سعی کرد او را آرام کند، و به نظر می‌رسید اولسون پس از آن کمی آرام‌تر شد. رووه و لشبروک ساعت شش عصر او را برداشتند. بعداً همان شب، آبرامسون به آن‌ها در هتل استاتلر، جایی که اقامت داشتند، ملحق شد. او بطری بوربن و چند قرص نمبوتال—یک باربیتورات که گاهی برای ایجاد خواب استفاده می‌شود اما مصرف آن همراه با الکل توصیه نمی‌شود—با خود آورد. چهار نفر تا نیمه‌شب صحبت کردند. پیش از رفتن، آبرامسون به اولسون توصیه کرد اگر در خوابیدن مشکل داشت، چند قرص نمبوتال مصرف کند.

اولسون در پایان آن شب گفت: «می‌دانی، خیلی بهتر شده‌ام. این همان چیزی است که نیاز داشتم.»

صبح روز بعد، رووه اولسون را برای دیدار با شعبده‌باز جان مول‌هالند برد. طبق گزارشی که بعدها در نیویورک تایمز منتشر شد، مول‌هالند «احتمالاً تلاش کرده بود او را هیپنوتیزم کند»، که باعث شد اولسون چندین بار از رووه بپرسد: «پشت این ماجرا چیست؟» طبق روایت دیگری، اولسون «وقتی فکر کرد مول‌هالند می‌خواهد او را مثل یکی از خرگوش‌های شعبده‌باز ناپدید کند، آشفته شد.» چند دقیقه پس از ورود، از جایش پرید و از خانه بیرون دوید. رووه به دنبالش رفت.

آن شب، رووه و لشبروک اولسون را برای قدم‌زدن در برادوی بیرون بردند. آن‌ها برای یک نمایش موزیکال به نام «من و ژولیت» بلیت خریدند. در زمان تنفس، اولسون گفت می‌ترسد در پایان نمایش دستگیر شود. رووه این را مسخره دانست و «شخصاً» تضمین کرد که اولسون روز بعد برای شام شکرگزاری به خانه خواهد رسید. با این حال، اولسون اصرار داشت که سالن را ترک کند.

دو مرد به هتل استاتلر بازگشتند و لشبروک را گذاشتند تا بخش دوم نمایش را ببیند. آن‌ها بدون حادثه به خواب رفتند. وقتی رووه ساعت ۵:۳۰ صبح روز بعد بیدار شد، اولسون ناپدید شده بود. او لشبروک را که در اتاقی نزدیک بود بیدار کرد و هر دو به لابی بزرگ هتل رفتند. آنجا اولسون را یافتند که روی صندلی نشسته و ظاهری آشفته داشت. او گفت که بی‌هدف در شهر پرسه زده و کیف پول و مدارک شناسایی خود را دور انداخته است.

آن روز، روز شکرگزاری بود. یک هفته از زمانی که در دیپ کریک لیک به اولسون ال‌اس‌دی داده شده بود می‌گذشت. او همچنان قصد داشت برای شام تعطیلات نزد خانواده‌اش بازگردد. همراه با لشبروک و رووه، سوار هواپیمایی به مقصد واشینگتن شد. وقتی در فرودگاه ملی فرود آمدند، یکی از همکاران MK-ULTRA منتظرشان بود. رووه و اولسون برای رفتن به فردریک سوار خودرو او شدند. اندکی پس از حرکت، حال‌وهوای اولسون تغییر کرد. درخواست کرد خودرو متوقف شود.

رووه پرسید: «چه شده؟»
اولسون گفت: «فقط می‌خواهم درباره مسائل صحبت کنم.»

آن‌ها در پارکینگ یک رستوران هاوارد جانسون در بتزدا توقف کردند. اولسون رو به رووه کرد و گفت که احساس می‌کند «از روبه‌رو شدن با همسر و خانواده‌اش شرم دارد» چون «بسیار درهم و برهم شده است.»

رووه پرسید: «می‌خواهی چه کار کنم؟»
اولسون گفت: «فقط بگذار بروم. بگذار تنها باشم.»
رووه گفت: «نمی‌توانم این کار را بکنم.»
اولسون پاسخ داد: «پس من را به پلیس تحویل بده. به هر حال دنبال من هستند.»

پس از بحثی، رووه پیشنهاد داد که اولسون ممکن است بخواهد برای جلسه‌ای دیگر با آبرامسون به نیویورک بازگردد. اولسون موافقت کرد. آن‌ها به واشینگتن بازگشتند و به آپارتمان لشبروک در نزدیکی میدان دوپون رفتند. گاتلیب، که با شنیدن اتفاقات صبح برنامه‌های تعطیلاتش را لغو کرده بود، کمی بعد رسید. او بعدها گزارش داد که اولسون در آن زمان «به‌شدت دچار آشفتگی ذهنی بود… به‌صورت واضح صحبت می‌کرد، اما افکارش درهم بود. دوباره درباره ناتوانی‌اش در کار، بی‌فایده بودن هرگونه کمک، و اینکه بهترین کار این است که او را رها کنند و دیگر مزاحمش نشوند، صحبت می‌کرد.»

با توجه به آنچه اولسون می‌دانست و وضعیت روحی‌اش، چنین چیزی ممکن نبود. گاتلیب به رووه دستور داد به مریلند برود و به خانواده اولسون بگوید که فرانک برای شام شکرگزاری به خانه نخواهد آمد. سپس خود او، اولسون و لشبروک را به فرودگاه ملی برد و آن‌ها را سوار پروازی به نیویورک کرد.

پس از فرود، دو دانشمند با تاکسی به خانه آخرهفته آبرامسون در شهر هانتینگتون در لانگ‌آیلند رفتند. آبرامسون حدود یک ساعت با اولسون وقت گذراند و سپس بیست دقیقه با لشبروک صحبت کرد. مهمانان سپس آنجا را ترک کردند، در مهمان‌خانه‌ای در نزدیکی کلد اسپرینگ هاربر اقامت کردند و برای یک شام آرام شکرگزاری گرد هم آمدند.

صبح روز بعد، آبرامسون، لشبروک و اولسون به منهتن بازگشتند. در جلسه‌ای در دفتر خیابان پنجاه‌وهشتم، آبرامسون اولسون را متقاعد کرد که با بستری شدن به‌عنوان بیمار داوطلب—نه به‌اجبار قانونی—در آسایشگاهی در مریلند به نام چستنات لاج موافقت کند. با این تصمیم، اولسون و لشبروک آنجا را ترک کردند، برای یک شب آخر در هتل استاتلر ثبت‌نام کردند و اتاق 1018A به آن‌ها داده شد.

در طول شام در سالن غذاخوری استاتلر، اولسون به لشبروک گفت که منتظر بستری شدنش است. درباره کتاب‌هایی که می‌خواهد بخواند صحبت کرد. لشبروک بعدها گفت که او «تقریباً همان دکتر اولسونی بود که پیش از آزمایش می‌شناختم.» آن دو به اتاقشان بازگشتند. اولسون جوراب‌هایش را در سینک شست، مدتی تلویزیون تماشا کرد و برای خواب دراز کشید. در ساعت ۲:۲۵ بامداد، از پنجره بیرون رفت.

مأموران پلیس از حوزه چهاردهم چند لحظه پس از برخورد اولسون با پیاده‌رو در خیابان هفتم، در هتل استاتلر ظاهر شدند. مدیر شیفت شب آن‌ها را به اتاق 1018A برد، در را با کلید اصلی باز کرد و کنار رفت تا وارد شوند. پنجره شکسته شده بود و فقط چند تکه شیشه باقی مانده بود. لشبروک وقتی مأموران وارد شدند، از روی توالت سرش را بالا آورد.

او به آن‌ها گفت که ماجرا کاملاً ساده است. با صدای شکستن شیشه از خواب بیدار شده و اولسون دیگر آنجا نبوده است. بیش از این چیز زیادی برای گفتن نداشت. مأموران احتمال وقوع جنایت را بررسی کردند، از جمله احتمال ماجرایی مربوط به رابطه همجنس‌گرایانه.

یکی از آن‌ها پرسید: «می‌دانی کیف پول آقای اولسون کجاست؟»
لشبروک پاسخ داد: «فکر می‌کنم چند شب پیش گمش کرده باشد.»
مامور گفت: «باید با ما به کلانتری بیایی.»

در کلانتری حوزه چهاردهم در خیابان سی‌ام غربی، از لشبروک خواسته شد جیب‌هایش را خالی کند. او چند بلیت هواپیما، رسید پرداختی به مبلغ ۱۱۵ دلار که توسط شعبده‌باز جان مول‌هالند امضا شده بود، و یادداشت‌هایی شامل نام‌ها، آدرس‌ها و شماره تلفن‌های وینسنت رووه، هارولد آبرامسون، جورج هانتر وایت و چستنات لاج—آسایشگاه مریلندی که قرار بود اولسون در آن بستری شود—همراه داشت. در کیف پولش چند کارت امنیتی وجود داشت، از جمله یکی صادرشده توسط سیا و دیگری که به او اجازه ورود به آرسنال اج‌وود را می‌داد. مأموران از او خواستند توضیح دهد.

لشبروک گفت که شیمیدانی است که برای وزارت دفاع کار می‌کند و اولسون باکتریولوژیستی بوده که برای ارتش کار می‌کرده است. اولسون دچار ناپایداری روانی شده بود. او را برای درمان نزد هارولد آبرامسون به نیویورک آورده بود. سپس، تحت تأثیر شیاطین درونی، اولسون خود را از پنجره هتل به بیرون انداخته بود. لشبروک گفت که این تمام ماجراست—جز یک نکته مهم: این موضوع باید به دلایل امنیت ملی محرمانه بماند.

کارآگاهان، لشبروک را تنها گذاشتند تا داستان او را بررسی کنند. رووه و آبرامسون آن را تایید کردند. پس از چند سؤال دیگر، کارآگاهان به لشبروک گفتند که می‌تواند برود، اما باید بعداً همان صبح به بیمارستان بلوو مراجعه کند تا جسد اولسون را شناسایی کند. او به هتل استاتلر بازگشت. اندکی بعد، در اتاقش به صدا درآمد. یک مامور «حل‌کننده مشکل» سیا رسیده بود.

هر سازمان اطلاعاتی به مأمورانی نیاز دارد که در پاک‌سازی خرابکاری‌ها تخصص دارند. در سیا دهه ۱۹۵۰، این مأموران زیر نظر شفیلد ادواردز در دفتر امنیت کار می‌کردند. پوششی که او در ساعات و روزهای پس از مرگ فرانک اولسون هدایت کرد، نمونه‌ای از کارآمدی سریع و قاطع بود.

بلافاصله پس از آن‌که اولسون از پنجره هتل استاتلر سقوط کرد، لشبروک با گاتلیب تماس گرفت و ماجرا را گزارش داد. گاتلیب نیز شماره تلفن محرمانه‌ای را گرفت که او را به افسر کشیک در مقر سیا وصل می‌کرد. او گزارش داد که «حادثه‌ای در هتلی در نیویورک با یک مرگ رخ داده» و نیازمند «رسیدگی فوری» است. افسر کشیک با ادواردز تماس گرفت و به او گفت که «یکی از کارکنان آژانس که در پروژه‌ای فوق‌محرمانه در کمپ دیتریک فعالیت داشت» در نیویورک خودکشی کرده است.

او افزود: «نام این فرد فرانک اولسون بود.»

ادواردز دو مأموریت به افسر کشیک داد. نخست، باید با لشبروک تماس می‌گرفت و به او می‌گفت به اتاق دیگری در هتل استاتلر منتقل شود و «با هیچ‌کس صحبت نکند تا وقتی کسی نزد او برسد.» دوم، باید فوراً هم گاتلیب و هم رئیس او—«گیب» گیبونز، رئیس بخش خدمات فنی—را به کوارترز آی، ساختمانی بدون نشان سیا در نزدیکی بنای یادبود لینکلن، فرا بخواند.

وقتی ادواردز ساعت ۵:۴۰ صبح رسید، هر دو آنجا منتظرش بودند. آن‌ها آنچه در نیویورک رخ داده بود را برایش شرح دادند. ادواردز بعدها گزارش داد که «دکتر گیبونز و دکتر گاتلیب را در مورد برخی مسائل که پیش از این حادثه رخ داده بود، به‌تفصیل مورد پرسش قرار دادم.» او می‌دانست دنبال چه چیزی است. ادواردز از بنیان‌گذاران پروژه بلوبرد بود، برنامه‌ای که از سال ۱۹۵۰، پیش از ایجاد MK-ULTRA، آزمایش‌هایی با داروهای روان‌گردان انجام می‌داد. در جریان بازجویی او، گاتلیب یک واقعیت کلیدی را فاش کرد: همکاران سیا نه روز پیش از مرگ اولسون، بدون اطلاع او به او ال‌اس‌دی داده بودند.

ادواردز با آرامش و اطمینانی که در سیا به آن شناخته می‌شد، اعلام کرد که این پوشش چگونه اجرا خواهد شد. نخست، پلیس نیویورک متقاعد خواهد شد که تحقیق نکند و در گمراه کردن رسانه‌ها همکاری کند. دوم، یک سابقه جعلی—یک «افسانه»—برای لشبروک ساخته خواهد شد، زیرا او به‌عنوان تنها شاهد توسط بازپرس‌ها مورد سؤال قرار می‌گیرد و تحت هیچ شرایطی نباید به‌عنوان فردی مرتبط با سیا، چه برسد به MK-ULTRA، شناخته شود. سوم، خانواده اولسون باید مطلع شوند، آرام نگه داشته شوند و همکاری کنند. ادواردز افرادی برای دو مأموریت اول داشت. سومی به گاتلیب سپرده شد: فردی قابل اعتماد برای رساندن خبر به همسر تازه‌بیوه پیدا کند. گاتلیب گفت که قبلاً این کار را کرده است.

او گفت: «حدود ساعت سه بامداد با وینسنت رووه، رئیس بخش عملیات ویژه دیتریک، صحبت کردم و از او خواستم به خانه اولسون برود. احتمالاً همین حالا آنجاست.»

رووه وظیفه‌ای هولناک داشت: به آلیس اولسون بگوید که شوهرش به‌تازگی به‌شکلی خشونت‌آمیز جان باخته—و همزمان روند ساکت نگه داشتن خانواده را آغاز کند. هنگامی که به سوی خانه چوبی آن‌ها در فردریک می‌راند، برف سبکی می‌بارید. آلیس از شنیدن خبر درهم شکست. بی‌وقفه گریه کرد و روی زمین افتاد. وقتی توانست حرف بزند، گفت: «به من بگو چه اتفاقی افتاده.»

رووه به او گفت که شوهرش در اتاقی در هتلی در نیویورک بوده و «سقوط کرده یا پریده» و جان باخته است. فریادهای او پسر نه‌ساله‌اش، اریک، را بیدار کرد. وقتی او وارد اتاق نشیمن شد، رووه به او گفت: «پدرت دچار حادثه شد. از پنجره سقوط کرد یا پرید.» این عبارت تا سال‌ها او را رها نکرد.

اریک بعدها گفت: «سال‌ها بعد از آن، کاملاً سردرگم و مبهوت بودم که چطور این دو احتمال را با هم جمع کنم. بین سقوط کردن و پریدن تفاوت بزرگی هست، و من نمی‌توانستم بفهمم چطور ممکن است هر کدام از آن‌ها اتفاق افتاده باشد.»

در حالی که آلیس در خانه‌اش در مریلند از مرگ شوهرش باخبر می‌شد، لشبروک در اتاقش در هتل استاتلر در نیویورک از «سواره‌نظام» سیا استقبال می‌کرد. این حضور در قالب یک مأمور واحد بود. در گزارش‌های داخلی از او با عنوان «مامور جیمز مک‌سی.» یاد شده است. بعدها مشخص شد که او جیمز مک‌کورد بوده است، کسی که بعدها به‌عنوان یکی از سارقان واترگیت به حاشیه‌ای از تاریخ سیاسی آمریکا تبدیل شد. مک‌کورد پیش‌تر مامور اف‌بی‌آی و متخصص ضدجاسوسی بود. ناپدید کردن تحقیقات پلیسی یکی از تخصص‌های او بود.

به‌محض اینکه ادواردز پیش از سپیده‌دم ۲۸ نوامبر با مک‌کورد تماس گرفت، او فوراً وارد عمل شد. با اولین پرواز صبحگاهی به نیویورک رفت و حدود ساعت هشت به هتل استاتلر رسید. لشبروک تازه از بازداشت کوتاه‌مدتش در حوزه چهاردهم بازگشته بود. مک‌کورد بیش از یک ساعت از او بازجویی کرد و سپس حدود ساعت ۹:۳۰ به او توصیه کرد به سردخانه بیمارستان بلوو برود، همان‌طور که پلیس خواسته بود. او در آنجا جسد اولسون را شناسایی کرد. در زمانی که او بیرون بود، مک‌کورد اتاق 1018A و اتاق‌های مجاور را با دقتی کامل جست‌وجو کرد.

کمی پس از ظهر، لشبروک به هتل استاتلر بازگشت. مک‌کورد منتظرش بود. طی چند ساعت بعد، طبق گزارش بعدی مک‌کورد، لشبروک چندین تماس تلفنی برقرار کرد و «کاملاً خونسرد به نظر می‌رسید.» یکی از تماس‌ها با سیدنی گاتلیب بود. پس از قطع تماس، لشبروک به مک‌کورد گفت که گاتلیب به او دستور داده ساعت ۹:۱۵ شب به دفتر آبرامسون برود، گزارشی را تحویل بگیرد و آن را به واشینگتن ببرد.

آن شب، لشبروک و مک‌کورد از هتل بیرون آمدند و از خیابان هفتم به ایستگاه پنسیلوانیا رفتند. آنجا با مامور دیگری از دفتر امنیت سیا ملاقات کردند که برای جایگزینی مک‌کورد آمده بود. این مامور که در گزارش‌ها با عنوان «مامور والتر پی. تی.» معرفی شده، به لشبروک پیشنهاد داد با تاکسی به دفتر آبرامسون بروند. وقتی رسیدند، لشبروک گفت می‌خواهد با آبرامسون تنها صحبت کند. مامور از پشت در به مکالمه گوش داد.

او در گزارشش نوشت: «پس از بسته شدن در، دکتر آبرامسون و لشبروک درباره مسائل امنیتی گفت‌وگو را آغاز کردند. شنیده شد که دکتر آبرامسون به لشبروک گفت نگران است که آیا “معامله در خطر افتاده یا نه”، و فکر می‌کند “این عملیات خطرناک است و کل موضوع باید دوباره بررسی شود.”»

لشبروک گزارش آبرامسون را با قطار نیمه‌شب به واشینگتن برد. مأموران امنیتی سیا در نیویورک به باقی جزئیات رسیدگی کردند. کارآگاه پلیسی که پرونده را بررسی می‌کرد نتیجه گرفت که اولسون بر اثر شکستگی‌های متعدد «در پی یک پرش یا سقوط» جان باخته است. این روایت رسمی شد.

روزنامه محلی زادگاه اولسون نوشت:
«یک باکتریولوژیست از مرکز تحقیقات جنگ بیولوژیک ارتش در کمپ دیتریک، اوایل دیروز از اتاقی در طبقه دهم هتل استاتلر در نیویورک سقوط کرد یا پرید و جان باخت. او توسط همراهش به‌عنوان فرانک اولسون، ۴۳ ساله، از مسیر ۵ در فردریک شناسایی شد… اولسون و دوستش، رابرت ورن لشبروک، مشاور وزارت دفاع، روز سه‌شنبه به نیویورک رفته بودند چون اولسون می‌خواست برای وضعیت افسردگی خود به پزشک مراجعه کند.»

در مراسم خاکسپاری، آلیس اولسون که به‌سختی خود را نگه داشته بود، در حالی که گویی در شوک بود از سوگواران استقبال می‌کرد. در میان آن‌ها نزدیک‌ترین همکاران اولسون حضور داشتند. دو نفر که او نمی‌شناخت، تلاش ویژه‌ای کردند تا او را دلداری دهند. پس از آن، از دوستی پرسید آن‌ها چه کسانی بودند.

دوستش پاسخ داد: «آن‌ها باب لشبروک و رئیسش بودند. هر دو برای سیا کار می‌کنند، می‌دانی.»

اواخر همان هفته، «لشبروک و رئیسش» با آلیس تماس گرفتند تا دیداری برای تسلیت ترتیب دهند. او پذیرفت. لشبروک خود را معرفی کرد و سپس رئیسش را معرفی کرد: سیدنی گاتلیب. هر دو به آلیس گفتند که شوهرش مردی بزرگ بوده و فقدانش به‌شدت احساس خواهد شد.

لشبروک گفت: «واقعاً نمی‌دانم چرا فرانک این کار را کرد، اما خوشحال می‌شوم هرچه درباره آنچه رخ داده می‌دانم به شما بگویم.» گاتلیب نیز به همان اندازه همدلانه گفت: «اگر هر وقت خواستید بیشتر درباره آنچه اتفاق افتاده بدانید، خوشحال می‌شویم با شما دیدار کنیم و صحبت کنیم.» آلیس بعدها درباره انگیزه احتمالی این دیدار فکر کرد.

او گفت: «احتمالاً برای این بود که مرا بررسی کنند و ببینند آیا دارم خودم را کنترل می‌کنم یا نه، آیا هیستریک شده‌ام یا نه. و مطمئنم وقتی از خانه رفتند، خیلی احساس بهتری داشتند چون من با آن‌ها مؤدب و مهمان‌نواز رفتار کرده بودم—پس حتماً کاملاً در دامشان افتاده بودم و باعث شده بودم احساس راحتی کنند.»

با وجود موفقیت این پوشش، مرگ اولسون نزدیک بود به فاجعه‌ای برای سیا تبدیل شود. این حادثه تا آستانه تهدید موجودیت MK-ULTRA پیش رفت. گاتلیب، هلمز و دالس می‌توانستند این را لحظه‌ای برای تأمل بدانند. می‌توانستند نتیجه بگیرند که در پرتو این مرگ، آزمایش‌های بیشتر با داروهای روان‌گردان باید متوقف شود، دست‌کم بر روی افرادی که از آن بی‌خبرند. اما در عوض، چنان رفتار کردند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. این بازتاب دیدگاه آن‌ها نسبت به اهمیت حیاتی MK-ULTRA بود. اگر این پروژه می‌توانست کلید پیروزی در جنگی آینده را فراهم کند، چیزی به کوچکی یک مرگ، نمی‌توانست آن را متوقف کند.

بیش از نیم قرن بعد، یک مطالعه چنین نتیجه گرفت:
«صرف‌نظر از نظریه‌های توطئه، اگر فرانک اولسون به قتل رسیده باشد، ممکن است به ساده‌ترین دلیل بوده باشد: پس از آزمایش دیپ کریک لیک، سیدنی گاتلیب ممکن است با مردی روبه‌رو شده باشد که آن‌قدر بیمار شده بود که تهدیدی برای محرمانگی برنامه‌اش محسوب می‌شد. مرگ فرانک اولسون ممکن است وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف بوده باشد—پایان دادن به تهدید علیه MK-ULTRA.»

هرچند هیچ‌کس خارج از سیا روایت رسمی مرگ اولسون را زیر سؤال نبرد، درون آژانس این حادثه تکان‌دهنده بود. مشاور حقوقی سیا، لارنس هیوستون—که همراه با دالس قانون امنیت ملی ۱۹۴۷ را که منجر به تأسیس سیا شد نوشته بود—دو هفته صرف بررسی «تمام اطلاعات موجود در آژانس درباره مرگ دکتر فرانک اولسون» کرد و یادداشتی کوتاه برای جمع‌بندی یافته‌هایش نوشت. در آن آمده بود: «به این نتیجه رسیده‌ام که مرگ دکتر اولسون نتیجه شرایطی بوده که از آزمایشی در چارچوب وظایف رسمی او برای دولت ایالات متحده ناشی شده و بنابراین، ارتباط علت و معلولی مستقیمی میان آن حادثه و مرگ او وجود دارد. من از آنچه به نظرم نگرش بسیار بی‌ملاحظه نمایندگان TSS نسبت به نحوه انجام این آزمایش و اظهاراتشان که این فقط یکی از خطرات معمول در آزمایش‌های علمی است، ناراضی هستم… مرگی رخ داد که می‌توانست پیشگیری شود، و کل آژانس، به‌ویژه مدیر آن، کاملاً غافلگیر شد و به شکلی بسیار ناخوشایند در وضعیت دشواری قرار گرفت.»

هیوستون این یادداشت را به بازرس کل سیا، لایمن کرک‌پاتریک، داد؛ کهنه‌سرباز OSS که اندکی پس از تأسیس سیا به آن پیوسته بود. دالس از کرک‌پاتریک خواسته بود مرگ اولسون را بررسی کند، اما گزارشی که به او داده بود کاملاً کامل و شفاف نبود. دالس به او گفته بود مدتی پیش، اولسون در «یک آزمایش» شرکت کرده که ممکن است شامل ال‌اس‌دی بوده باشد و این تجربه ممکن است به خودکشی او انجامیده باشد. او گزارشی می‌خواست، اما بر لزوم احتیاط تأکید کرد. سناتور مک‌کارتی و دیگر منتقدان سیا قطعاً اگر به حقیقت مشکوک می‌شدند از این پرونده سوءاستفاده می‌کردند. علاوه بر این، آلیس اولسون به‌زودی بر اساس حکم مرگ بر اثر «بیماری طبقه‌بندی‌شده» مستمری بازماندگان دریافت می‌کرد، و هر نتیجه‌گیری دیگری می‌توانست برای او مشکل‌ساز شود.

کرک‌پاتریک با چند مامور سیا که در این پرونده درگیر بودند مصاحبه کرد. گاتلیب در میان آن‌ها نبود. از او فقط خواسته شد گزارشی کتبی ارائه دهد و او در پاسخ هشت پاراگراف کوتاه نوشت. چند جمله از این گزارش نوری بر آنچه او «رابطه شخصی نسبتاً نزدیک» خود با فرانک اولسون نامیده بود می‌انداخت. گاتلیب تخمین زد که طی دو سال گذشته «سیزده یا چهارده بار» با اولسون دیدار کرده، در کمپ دیتریک و در دفاتر سیا. از او پرسیده نشد که آیا او و اولسون هرگز با هم سفر کرده‌اند یا پروژه‌های مشترکشان چه بوده است.

به درخواست کرک‌پاتریک، هارولد آبرامسون—که سال‌ها اولسون را می‌شناخت، در روزهای پیش از مرگش سعی کرده بود او را درمان کند و یکی از آخرین کسانی بود که او را زنده دیده بود—نیز گزارشی نوشت. کرک‌پاتریک دو بخش از آن را خط کشید. در بخش اول، آبرامسون می‌نویسد که هنگام دیدار با اولسون در ۲۴ نوامبر، «سعی کردم آنچه را شنیده بودم تأیید کنم، اینکه این آزمایش به‌طور خاص برای به دام انداختن او انجام شده بود.» در بخش دیگری، آبرامسون می‌گوید اولسون در دیدار روز بعد از «نگرانی درباره کیفیت کارش، احساس گناه از بازنشستگی از ارتش به دلیل زخم معده، و افشای اطلاعات طبقه‌بندی‌شده» صحبت کرده است.

با اینکه این عبارات ظاهراً توجه کرک‌پاتریک را جلب کرده بود، او پیگیری بیشتری نکرد. در ۱۸ دسامبر، گزارش خود را به دالس تحویل داد. این گزارش کسی را مقصر ندانست، اما توصیه‌ای تکان‌دهنده داشت: «باید فوراً هیأتی در سطح بالای درون‌آژانسی تشکیل شود که تمام آزمایش‌های TSS را بررسی کرده و هر آزمایشی را که شامل انسان‌هاست تأیید کند.» دالس، که بسیار بیشتر از کرک‌پاتریک درباره MK-ULTRA می‌دانست، نمی‌توانست با این پیشنهاد موافقت کند. با این حال، پذیرفت نامه‌های کوتاهی امضا کند که در آن‌ها مدیر بخش خدمات فنی، «گیب» گیبونز، معاونش جیمز درام، و گاتلیب را توبیخ کند.

او در دستورالعملی دست‌نویس به یکی از دستیارانش نوشت: «به‌صورت دستی به گیبونز، درام و گاتلیب برسان. از آن‌ها بخواه تأیید کنند که خوانده‌اند و سپس برای پرونده Eyes Only به کرک‌پاتریک بازگردانده شود. این‌ها توبیخ رسمی نیستند و هیچ یادداشتی در پرونده پرسنلی ثبت نمی‌شود.»

در دو نامه اول، دالس نوشت که «کاربرد ناآگاهانه ال‌اس‌دی در آزمایشی که شما با آن آشنا هستید را نشانه قضاوت نادرست می‌دانم.» نامه‌ای که برای گاتلیب فرستاد، تنها اندکی تندتر بود.

«من شخصاً پرونده‌های دفتر شما را در مورد استفاده از یک دارو بر روی گروهی از افراد که از آن بی‌اطلاع بودند بررسی کرده‌ام،» او نوشت. «در توصیه به استفاده ناآگاهانه از این دارو برای مافوق خود، شما تأکید کافی بر ضرورت همکاری پزشکی و توجه مناسب به حقوق فردی که دارو به او داده می‌شد، نکرده‌اید. بدین‌وسیله به اطلاع شما می‌رسانم که به نظر من در این مورد قضاوت ضعیفی به کار برده‌اید.»

پایان فصل هفتم