چند روز پیش که شنیدم بابک امیرخسروی مردی که هشت دهه با چپ ایران زندگی کرد، از رفقای بسیار عزیزم که نزدیک به نیم قرن او را میشناختم، از میان ما رفته است، باور نمیکردم. بابک نود ونه سال عمر کرد؛ عمری طولانی که بیش از هشتاد سال آن با سیاست، مبارزه، جنبش چپ ایران و آرزوی تحقق عدالت اجتماعی گره خورده بود.
آشنایی من با بابک به حدود چهلوهفت سال پیش برمیگردد؛ به روزهای پس از انقلاب، زمانی که حزب توده ایران فعالیت علنی خود را دوباره آغاز کرده بود. بابک، که از اعضای کمیته مرکزی حزب و از مسئولان شعبه تشکیلات بود، برای سازماندهی تشکیلات حزب در خراسان به مشهد آمد.
پیش از آن نامش را شنیده بودم. میدانستم که از رفقای قدیمی و از سازماندهندگان باتجربه حزب است و سالهای بسیاری از زندگی خود را در فعالیت حزبی گذرانده است. اما آن سفر نخستین باری بود که او را از نزدیک میدیدم.
چند روزی در مشهد ماند و به سازماندهی تشکیلات حزب پرداخت. آنچه از همان نخستین دیدار در ذهن من باقی ماند، گرمی و محبت او بود. بابک در آن زمان حدود چهل وچند سالی بیشتر نداشت و من بسیار جوانتر از او بودم؛ هنوز شاید بیست سالم هم نشده بود. گرچه فاصله سنی ما زیاد بود، اما رفتار بابک به گونهای نبود که این فاصله را احساس کنم. با همان گرمی و محبتی که بعدها نیز بارها از او دیدم، با من و دیگر رفقای جوان برخورد میکرد.
عکس زیر که در همان سال در تبریز گرفته شده است همان چهره بابک از آن روزهاست.

بعدها درباره بابک بیشتر میشنیدم، اما تا زمانی که در ایران بودم دیگر او را از نزدیک ندیدم. بابک مدت کوتاهی پس از بازگشت به ایران، به دلیل معالجات پزشکی از کشور خارج شد و به فرانسه برگشت.
چند سال بعد، تشکیلات حزب توده ایران مورد حمله دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفت. بخش بزرگی از رهبری حزب، کادرها و اعضای آن دستگیر شدند و بسیاری نیز ناچار به فرار و زندگی مخفی شدند. من هم دستگیر شدم و شش، هفت سالی را در زندان گذراندم.
در همان سالهای زندان خبرهایی از تحولات درون حزب و اختلافات و جداییها به ما میرسید. شنیده بودم که بابک از حزب توده ایران جدا شده است. برای من این خبر از جهت دیگری هم نزدیک و شخصی بود؛ برادرانم، خواهرم و شوهر خواهرم که سالها در شوروی زندگی میکردند، بعدها در یکی از انشعاباتی که در حزب شکل گرفته بود و بابک از چهرههای اصلی آن بود، همراه او شدند؛ جریانی که در میان ما گاه به «گروه بابک» معروف بود.
پس از آزادی از زندان از ایران خارج شدم. مدتی در اروپا بودم و بعد به آمریکا آمدم. در تمام این سالها فعالیت سیاسی را کنار نگذاشتم؛ مینوشتم، در گردهماییهای سیاسی شرکت میکردم و تحولات اپوزیسیون ایران را دنبال میکردم.
در همان سالها شنیدم بابک سفری به آمریکا داشته است. متأسفانه در آن سفر او را ندیدم. شنیدم با افراد و محافل مختلفی دیدار کرده و از دوست عزیزی شنیدم که گویا دیداری هم با رضا پهلوی داشته است. نمیدانم جزئیات آن دیدار چه بود و حتی نمیتوانم با قطعیت درباره آن سخن بگویم.
اما به یاد دارم که در آن دوره نسبت به بعضی جهتگیریهای سیاسی بابک حس خوبی نداشتم. با اینکه احترامم به او همچنان باقی بود، هرگونه نزدیکی به محافل سلطنتطلب و طرفداران رضا پهلوی برای من قابل قبول نبود. این اختلاف سیاسی وجود داشت، اما هرگز باعث نشد گذشته بابک یا احترامی را که برای شخصیت و سابقه او داشتم نادیده بگیرم.
سالها گذشت تا دوباره راه من و بابک به هم رسید؛ این بار در مسیری متفاوت و در جریان شکلگیری «اتحاد جمهوریخواهان ایران».
من و بابک هر دو از افراد اولیه این حرکت بودیم. جلسات نخستین ما با تعداد محدودی، شاید کمتر از بیست نفر، از طریق اینترنت برگزار میشد. آن زمان برنامهای به نام «پالتاک» وجود داشت و بسیاری از ما ساعتهای طولانی در پالتاک مینشستیم و درباره ایجاد تشکیلات جدیدی به نام اتحاد جمهوریخواهان ایران بحث میکردیم.
دیدار دوباره من و بابک در نخستین سفرم به برلین برای شرکت در اولین همایش اتحاد جمهوریخواهان ایران اتفاق افتاد.

لحظه دیدارمان هنوز در خاطرم مانده است. انگار نه انگار که این همه سال گذشته بود. انگار دو دوست قدیمی پس از سالها دوباره یکدیگر را پیدا کرده بودند. بابک را در آغوش گرفتم. بسیار خوشحال بودم. این بار بابکی را میدیدم که سالهای بیشتری از زندگی و سیاست را پشت سر گذاشته بود و تجربهای بسیار بیشتر داشت؛ و من هم دیگر آن جوان کمتر از بیست ساله مشهد نبودم.
از آن زمان رابطه ما بسیار نزدیکتر شد.
بابک در اتحاد جمهوریخواهان بسیار حسابشده، دقیق و مثل همیشه نکتهبین بود. مواضع سیاسی ما در آن دوره آنقدر به یکدیگر نزدیک شده بود که گاهی من و بابک و چند نفر دیگر از دوستان میتوانستیم تقریباً با چشم بسته بیانیههای یکدیگر را امضا کنیم.
در جلسات و همایشهای اتحاد جمهوریخواهان تقریباً همیشه همنظر بودیم. البته تفاوتهایی هم در شیوه برخورد داشتیم. من گاهی با کسانی که از مداخله نظامی آمریکا در عراق و افغانستان حمایت میکردند یا گوشهچشمی به مداخله نظامی در ایران داشتند، بسیار تند برخورد میکردم. بابک در اصل موضوع با من همنظر بود، اما روحیه دیگری داشت. گاهی مرا نصیحت میکرد که اینقدر تند برخورد نکنم.
این یکی از ویژگیهای بابک بود.
روح بسیار لطیفی داشت. تلاش میکرد با آدمهای متفاوت کار کند، اختلافات را تا جایی که امکان داشت کاهش دهد و نیروهای مختلف را کنار یکدیگر نگه دارد. آرزویش این بود که اتحاد جمهوریخواهان به یک نیروی بزرگ سیاسی تبدیل شود.
بابک از نخستین کسانی بود که معتقد بود سازمانها و احزابی که اتحاد جمهوریخواهان را تشکیل دادهاند، بهتر است خود را منحل کنند و همگی در یک سازمان سیاسی واحد ادغام شوند. حاضر بود حزب دموکراتیک مردم ایران، که خودش از بنیانگذاران و مسئولان آن بود، منحل شود. انتظار داشت سازمان اکثریت, فداییان و حزب جمهوریخواهان ملی و دیگر نیروهای تشکیلدهنده اتحاد نیز همین کار را بکنند و در نهایت یک تشکیلات سیاسی جدید و بزرگ به نام اتحاد جمهوریخواهان ایران شکل بگیرد.
تصور بابک این بود که چنین تشکیلاتی میتواند در آینده به یک حزب بزرگ جمهوریخواه، عدالتخواه و در حقیقت نزدیک به یک حزب سوسیالدموکراتیک در فضای سیاسی ایران تبدیل شود.
این پروژه تحقق پیدا نکرد. سازمانهای دیگر، از جمله سازمان اکثریت و اتحاد فداییان ، حاضر به انحلال خود نبودند. بنابراین اتحاد جمهوریخواهان باقی ماند و احزاب و سازمانهای تشکیلدهنده آن نیز به موجودیت مستقل خود ادامه دادند. بابک هم در کنار اتحاد جمهوریخواهان ماند و هم فعالیت خود را در حزب دموکراتیک مردم ایران ادامه داد.
سالها بعد، وقتی جلد اول خاطراتم را برای بابک فرستادم، با همان مهر همیشگی برایم ایمیلی فرستاد؛ ایمیلی که خواندنش برایم بسیار خوشحالکننده بود. بابک نوشته بود: «سلام رضای عزیزم، نوشتهات را به دست آوردم و دفتر اول را یکنفس خواندم. واقعاً جالب و آموزنده است. حقش است رفقای تودهای و چپ ما به عنوان درسنامه بخوانند و فکر کنند. صداقت از سر و پایش میبارد.» نمیتوانم بگویم خواندن این چند جمله تا چه اندازه خوشحالم کرد. تصور نمیکردم کسی چون بابک، که در آن زمان بیش از شصت سال تجربه مبارزه سیاسی پشت سر داشت، خود بارها درباره حزب، تشکیلات و مبارزه سیاسی نوشته و در طول زندگیاش بسیار خوانده و اندیشیده بود، درباره نوشته من چنین داوریای داشته باشد. من در نوشتن خاطراتم تلاش کرده بودم با صداقت همهچیز را بنویسم؛ تلاش کرده بودم زندگی سیاسی و مبارزاتی خودمان را، با همه فراز و نشیبها، آنگونه که واقعاً تجربه کرده بودیم در جلد اول کتاب به تصویر بکشم. اما هرگز تصور نمیکردم انسانی با آن همه تجربه و سابقه مبارزاتی، خاطرات مرا «درسنامهای برای گروههای چپ» بداند. این توصیف بابک برای من افتخار بزرگی بود و امروز، پس از رفتنش، آن چند جمله برایم ارزش و معنای دیگری پیدا کرده است. هنوز هم از او بابت آن همه مهر و چنین توصیفی سپاسگزارم.

بعدها، به مناسبت هشتادسالگی تولد بابک، تصمیم گرفتم گفتگویی مفصل با او انجام دهم.
این مصاحبه یک گفتگوی کوتاه و معمولی نبود. بارها برایش نامه نوشتم و پرسشهایی را فرستادم. بابک با صبر و حوصله فراوان به آنها پاسخ میداد. پرسشهای دیگری پیش میآمد و دوباره برایش میفرستادم و او باز پاسخ میداد. حاصل آن رفتوبرگشتها گفتگویی بسیار طولانی و دقیق درباره زندگی، سیاست، حزب توده ایران، جنبش چپ و تجربه چندین دهه فعالیت سیاسی او شد.
آن مصاحبه را در هشتادسالگی بابک انجام دادم.

نوزده سال از آن روز گذشته است.
و حالا بابک در نود و نه سالگی از میان ما رفته است.
وقتی خبر رفتنش را شنیدم، شاید آنچه بیش از هر چیز در ذهنم آمد همین فاصله زمانی بود: مردی که در هشتادسالگی با او درباره گذشتهای طولانی از زندگی و مبارزه گفتگو کرده بودم، نوزده سال دیگر زندگی و مبارزه کرد و سرانجام پس از نزدیک به یک قرن زندگی از میان ما رفت.
بابک از نسل کسانی بود که امروز تقریباً دیگر کسی از میان آنان باقی نمانده است. شاید یکی از معدود چهرههای بازمانده از آن نسل و از رهبران قدیمی حزب توده ایران، رفیق ما محمدعلی عمویی باشد که او نیز در سالهای پایانی عمر خود به سر میبرد. دیگر کمتر کسی با سنوسال آنها و با چنین سابقه طولانی و پرفرازونشیبی از مبارزه سیاسی در میان ما باقی مانده است.
بابک از سال ۱۳۲۴، زمانی که هنوز جوان و دانشجو بود، وارد فعالیت سیاسی شد و به سازمان جوانان حزب توده ایران پیوست. اگر از آن روز تا پایان زندگیاش حساب کنیم، زندگی سیاسی او بیش از هشتاد سال ادامه داشت؛ هشت دههای که بخش بزرگی از آن با تاریخ جنبش چپ ایران گره خورده بود.
نخستین تجربه سیاسی بابک حتی کمی پیش از پیوستن او به حزب توده ایران شکل گرفت. در سال آخر دبیرستان دارالفنون، در ۲۳ اسفند ۱۳۲۳، در حمایت از اقدام دکتر محمد مصدق در مجلس علیه سهیلی، نخستوزیر وقت، و محمد تدین و در اعتراض به کارشکنیهای سیدضیاء، همراه با بازاریان و دانشجویان در نخستین حرکت سیاسی زندگی خود شرکت کرد. به گفته خودش، در پاییز ۱۳۲۴، با شور و احساسات جوانی به حزب توده ایران پیوست؛ تصمیمی که تمام سرنوشت آینده او را رقم زد.
یکی از نخستین پیامدهای زندگی حزبی برای بابک، فاصله گرفتن از ویولن بود. او در آن سالها شیفته موسیقی بود و از سالها پیش در شمار شاگردان ممتاز استاد ابوالحسن صبا قرار داشت. ویولن برایش تنها یک ساز نبود، همدم زندگیاش بود و سالها بعد نیز همچنان افسوس میخورد که چرا آن را کنار گذاشته است.
در سالهای اوجگیری نهضت ملی به رهبری دکتر محمد مصدق، بابک مسئول کمیته حزبی دانشگاه تهران بود. در آن زمان، تشکیلات حزب توده ایران توانسته بود بیش از ۹۰۰ دانشجو را در شبکههای مخفی حزبی و سازمان جوانان متشکل کند؛ رقمی قابل توجه، بهویژه اگر در نظر بگیریم که دانشگاه تهران در آن سالها تنها حدود پنج تا شش هزار دانشجو داشت.
در بهار سال ۱۳۳۱، با مأموریت حزبی به آذربایجان رفت و با پذیرش مسئولیت کمیته حزبی شهر تبریز و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان، فعالیتهای حزبی خود را در این منطقه ادامه داد.
در تیرماه ۱۳۳۲، به عنوان عضو «کمیته ملی فستیوال» برای شرکت در فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان راهی بخارست، پایتخت رومانی، شد. در شهریور همان سال، هنگامی که به ایران بازگشت، دولت کودتایی سرلشکر زاهدی بر سر کار آمده بود. بابک به محض ورود به کشور دستگیر و روانه زندان شد.
در اوایل سال ۱۳۳۴، با تصمیم هیئت اجراییه حزب و با پاسپورت جعلی به نام «هوشنگ سعادتی»، به عنوان نماینده سازمان دانشجویان دانشگاه تهران برای فعالیت در دبیرخانه اتحادیه بینالمللی دانشجویان راهی پراگ در چکسلواکی شد.

فعالیت بینالمللی او در سالهای بعد گسترش یافت. در سال ۱۹۵۶ در نخستین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ اندونزی شرکت کرد و در سال ۱۹۵۷ نیز در نخستین کنفرانس همبستگی خلقهای آسیا و آفریقا در قاهره حضور یافت؛ کنفرانسی که همزمان با اوج ناصریسم در مصر برگزار میشد. در اتحادیه بینالمللی دانشجویان ابتدا به ریاست بخش ضد استعماری انتخاب شد و سپس در کنگره ششم اتحادیه به مقام دبیری و پس از آن به معاونت ریاست اتحادیه رسید.
اما نکتهای که برای من در شناخت بابک اهمیت ویژهای دارد، تنها طولانی بودن این سابقه سیاسی یا مسئولیتهایی که در طول زندگی بر عهده داشت نیست.
بابک در طول این هشت دهه تغییر کرد. از حزب توده ایران جدا شد، مواضع سیاسیاش دگرگون شد و از نگاه کلاسیک و تمامعیار مارکسیستی ـ لنینیستی دوران جوانی فاصله گرفت. در مقطعی با مواضعی رادیکالتر از حزب جدا شد و جریان سیاسی دیگری را تجربه کرد و بعدها، بهتدریج، به دیدگاهی ملایمتر و نزدیکتر به سوسیالدموکراسی اروپایی رسید.
اما در میان همه این تغییرات، چیزی در او باقی ماند که به گمان من هیچگاه از میان نرفت: بابک همیشه خودش را چپ میدانست.
ممکن بود برداشت او از چپ تغییر کند؛ ممکن بود نگاهش به حزب، سوسیالیسم، مارکسیسم و حتی تجربه تاریخی جنبش کمونیستی با آنچه در جوانی باور داشت بسیار متفاوت شده باشد، اما آرزوی عدالت اجتماعی هیچگاه از وجود او بیرون نرفت. شاید همین نکته بیش از هر چیز دیگری بتواند پیوند میان بابک جوانِ سال ۱۳۲۴ و بابک سالهای پایانی زندگیاش را توضیح دهد: هشتاد سال تجربه، تغییر، جدایی، بازاندیشی و دگرگونی سیاسی، بدون آنکه آرزوی عدالت اجتماعی در او خاموش شود.
حتی زمانی که ما اتحاد جمهوریخواهان ایران را پایهگذاری میکردیم، تصور بابک این بود که این اتحاد میتواند روزی به نیرویی جمهوریخواه، دموکراتیک و عدالتخواه و به نوعی به یک جریان سوسیالدموکراتیک ایرانی تبدیل شود.
به همین دلیل نمیتوان زندگی بابک را تنها از دریچه عضویت یا جدایی او از این حزب و آن سازمان دید. زندگی او بسیار طولانیتر و پیچیدهتر از این تقسیمبندیها بود.
بابک نهتنها شاهد و عضوی موثر از تاریخ چپ معاصر ایران بود، بلکه خود از سازندگان و شکلدهندگان این تاریخ به شمار میرفت؛ کسی که دههها در متن تحولات و مبارزات جنبش چپ حضور داشت و بخشی از این تاریخ با فعالیت و زندگی سیاسی خود او ساخته شد.
در طول این زندگی طولانی با بسیاری از چهرههای شناختهشده و نمادین جنبش چپ جهان دیدار کرد. از سفرهایش، از جمله سفر به کوبا، عکسها و خاطراتی باقی مانده است؛ از جمله عکسهایی در کنار چهگوارا. در دوران فعالیتهای دانشجویی و کنفدراسیون نیز با بسیاری از رهبران و شخصیتهای جریانهای چپ جهان دیدار و ارتباط داشت.

اینها فقط عکسهای یادگاری نیستند. برای من نشانه نسلی هستند که سیاست را نه به عنوان حرفهای چندساله، بلکه به عنوان تمام زندگی خود انتخاب کرده بود.

در سالهای آخر زندگی بابک، بسیار زود رنج شده بود و بهویژه پس از آنکه همسرش را از دست داد، احساس میکردم انرژی و شوق زندگی در او آرامآرام کمرنگتر شده است. اما آنچه برای من حیرتانگیز بود، حافظه و حضور ذهن او بود. تا سالهای بسیار بالا، ذهنش همچنان گذشته را با جزئیات به خاطر میآورد؛ همان حافظهای که هنگام مصاحبه طولانیمان بارها مرا شگفتزده کرده بود.
حالا بابک رفته است.
اما چگونه میتوان بابک امیرخسروی را فراموش کرد؟
فراموش کردن بابک فقط فراموش کردن یک انسان یا یک رفیق قدیمی نیست. برای فراموش کردن او باید بخش بزرگی از تاریخ جنبش چپ ایران را فراموش کرد؛ تاریخی که بابک بیش از هشتاد سال در کنار آن، در درون آن و گاهی در کشمکش با آن زندگی کرد.
زندگی او خودش بخشی از فراز و فرودهای چپ ایران بود.
از اعتقاد تمام و کمال به حزب توده ایران و مفاهیم کلاسیک مارکسیسم ـ لنینیسم آغاز کرد، سالها در تشکیلات آن حزب فعالیت کرد، از آن جدا شد، مسیرهای دیگری را آزمود و سرانجام به برداشتی از چپ رسید که بیش از گذشته به دموکراسی، جمهوریخواهی و سوسیالدموکراسی نزدیک شده بود.
میتوان با انتخابهای سیاسی بابک در دورههای مختلف موافق یا مخالف بود. من خودم در مقاطعی با برخی از مواضع او اختلاف جدی داشتم. اما نمیتوان صداقت او در جستجوی راهی را که تصور میکرد برای ایران و مردم ایران بهتر است نادیده گرفت.
وقتی امروز به بابک فکر میکنم، پیش از هر چیز همان رفیق پرمحبتی را به یاد میآورم که نزدیک به نیم قرن پیش برای سازماندهی تشکیلات حزب به مشهد آمده بود و من، جوانی که هنوز شاید بیست سالم هم نشده بود، برای اولین بار او را میدیدم.
بعد بابک برلین را به یاد میآورم؛ آغوشی پس از سالها دوری.
جلسات طولانی اتحاد جمهوریخواهان را به یاد میآورم.
نصیحتهایش را وقتی من عصبانی میشدم و تند برخورد میکردم.
نامهاش درباره کتاب خاطراتم را.
و آن گفتگوی طولانی در هشتادسالگیاش را که حالا خود آن گفتگو هم نوزده سال قدمت دارد.
برای من بابک فقط یک نام در تاریخ حزب توده ایران نیست.
بابک بخشی از تاریخ سرزمین ماست.
بخشی از تاریخ تحول، شکستها، امیدها، اشتباهات و دگرگونیهای جنبش چپ ایران است. زندگی او به نوعی تبلور مسیری است که بخش مهمی از چپ ایران در نزدیک به یک قرن گذشته طی کرده است؛ از کمونیسم کلاسیک و وفاداری حزبی تا جداییها و بازاندیشیها و جستجوی راههایی تازه برای پیوند عدالت اجتماعی با آزادی و دموکراسی.
از آن جوان عضو سازمان جوانان حزب توده ایران در سال ۱۳۲۴ تا مرد نودونهسالهای که امروز دیگر در میان ما نیست، بیش از هشت دهه گذشته است.
هشت دهه سیاست.
هشت دهه امید و شکست.
هشت دهه تغییر و بازاندیشی.
و هشت دهه آرزوی زندگی بهتر برای مردم ایران.
به هر حال، آنچه اکنون برای ما باقی مانده، یاد و خاطره اوست؛ خاطره زندگی طولانی و پرماجرای انسانی که بخش اعظم عمر خود را با سیاست و آرزوی عدالت گذراند.
چند سال پیش بابک، خوشبختانه با اصرار دوستان، سرانجام تصمیم گرفت خاطرات و زندگینامه سیاسی خود را بنویسد. به قول خودش:
«زمان عاقبت مرا به کاری واداشت که همیشه از آن گریزان بودم؛ نوشتن خاطرات و زندگینامه.»

بابک میگوید که در گذشته همواره از نوشتن زندگینامه یا گفتوگو درباره زندگی خود ــ که آن هم شکل ویژهای از خاطرهنویسی است ــ دوری میکرد. دلیلش را نیز چنین توضیح میدهد: در خاطرهنویسی، انسان بههرحال از خود سخن میگوید و ناخواسته «من» در مرکز روایت قرار میگیرد و نقش برجستهای پیدا میکند. هرقدر هم انسان بکوشد در بازگویی پیشامدها عینیت را رعایت کند و در بیان رویدادها صادق و بیطرف باشد، باز این خطر وجود دارد که گفتههایش به نوعی داوری شخصی، خودستایی یا خودمحوربینی آلوده شود، یا دستکم چنین برداشتی را در ذهن خواننده ایجاد کند.
همین نگرانی بود که سالیان دراز او را از نوشتن زندگینامهاش بازداشت. به گفته خودش، به خاطر همین ملاحظات بارها پیشنهادهایی را که برای نوشتن خاطرات یا گفتوگو درباره زندگیاش به او شده بود، با عذرخواهی رد کرده بود. اما با گذشت زمان، کمکم به بیمعنی بودن این ملاحظات روحی و اخلاقی پی برد و سرانجام پس از نزدیک به بیست سال پرهیز و تردید، آنها را کنار گذاشت و به نگارش زندگینامه خود پرداخت.
من خوشحالم که بابک سرانجام بر آن تردیدها غلبه کرد و زندگینامه سیاسی خود را نوشت. آنچه او بر جای گذاشته، تنها روایت زندگی یک فعال سیاسی یا حتی صرفاً منبعی برای شناخت تاریخ حزب توده ایران نیست. زندگینامه سیاسی بابک، به دلیل حضور مستقیم او در بسیاری از حوادث و تحولات، یکی از منابع باارزش برای شناخت بخش مهمی از تاریخ چپ ایران و دگرگونیهای سیاسی دهههایی است که او در آنها زیست و فعالیت کرد.
بابک هشتاد سال فعالیت سیاسی کرد؛ هشتاد سال درگیر مبارزه سیاسی بود و فراز و فرودهای بسیاری را از نزدیک تجربه کرد. اندیشهها و مواضعش در این مسیر تغییر کردند، اما یک آرزو در تمام این سالها همراه او باقی ماند: آرزوی تحقق عدالت اجتماعی در ایران
بابک برای جنبش چپ ایران خاطره یک زندگی طولانی، پرماجرا و عزتمند و پر از آرزوهای خوب برای مردم ایران باقی خواهد ماند.
بابک عزیز، یادت همیشه برای ما گرامیست .
رضا فانی یزدی
۱۵ مهر ماه ۱۴۰۵
عکس های استفاده شده در این متن همه از کتاب زندگی نامه بابک امیرخسروی است.