یکی از مشکلات جدی در فضای سیاسی امروز ایران این است که مفاهیمی مانند «ملی»، «ضدملی»، «استقلال»، «امنیت ملی» و حتی «ایراندوستی» چنان مورد استفادههای متفاوت و گاه متضاد قرار گرفتهاند که در بسیاری از موارد معنای روشن خود را از دست دادهاند.
تقریباً همه جریانهای سیاسی خود را مدافع منافع ملی معرفی میکنند و دیگری را به عدول از آن متهم میسازند. بنابراین اگر قرار باشد درباره نیروهای ضدملی یا ایرانستیز سخن بگوییم، نمیتوان تنها به شعارها، سابقه سیاسی افراد، موافقت یا مخالفت آنها با جمهوری اسلامی یا حتی ادعاهای آنان درباره وطندوستی استناد کرد.
مخالفت با جمهوری اسلامی، به خودی خود، نه نشانه وطندوستی است و نه نشانه ضدملی بودن. همانگونه که دفاع از جمهوری اسلامی نیز به خودی خود کسی را به نیرویی ملی تبدیل نمیکند.
معیار را باید جای دیگری جستوجو کرد.
به نظر من، معیار اصلی این است که ببینیم حاصل عملی مجموعه سیاستهایی که یک فرد یا جریان سیاسی برای ایران پیشنهاد میکند، برای قدرت، استقلال، تمامیت ارضی، امنیت و توان بازدارندگی کشور چیست.
آیا حاصل این سیاستها ایرانی قدرتمندتر، مستقلتر و برخوردار از قدرت دفاع از خود است، یا ایرانی ضعیفتر که امنیت و حتی موجودیت آن بیش از گذشته به تصمیم و اراده قدرتهای خارجی وابسته میشود؟
تجربه پروژه هستهای ایران شاید یکی از بهترین نمونهها برای سنجش همین مسئله باشد.
تجربهای که نزدیک به هفتاد سال طول کشید
برنامه هستهای ایران نه با جمهوری اسلامی آغاز شد و نه در ابتدا از سوی آمریکا و اروپا به عنوان خطری برای جهان شناخته میشد.
این برنامه در دوران محمدرضا شاه و در چارچوب برنامه «اتم برای صلح» آمریکا آغاز شد. ایران و آمریکا در سال ۱۹۵۷ توافق همکاری هستهای امضا کردند. در سال ۱۹۶۷ راکتور تحقیقاتی تهران با کمک آمریکا و با سوخت اورانیوم با غنای بالا آغاز به کار کرد. ایران به پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای پیوست و در دهه ۱۹۷۰ برنامه بزرگی برای احداث نیروگاههای هستهای و توسعه فناوری هستهای داشت.
شرکتهای آمریکایی و اروپایی نیز برای مشارکت در این برنامه رقابت میکردند.
بنابراین اصل برخورداری ایران از فناوری هستهای در آن دوران نه تنها تهدیدی برای غرب تلقی نمیشد، بلکه خود کشورهای غربی در ایجاد آن مشارکت داشتند.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ شرایط تغییر کرد. همکاریهای آمریکا و اروپا متوقف شد، پروژه بوشهر نیمهتمام ماند و ایران به تدریج تلاش کرد بخشی از چرخه سوخت و فناوری هستهای را به صورت مستقل ایجاد کند.
از اینجا مسئله هستهای ایران آرامآرام از یک پروژه صنعتی و علمی به یک مسئله امنیتی و ژئوپلیتیک تبدیل شد.
نقطه عطف بزرگ در سال ۲۰۰۲ و با علنی شدن تأسیسات نطنز و پروژه آبسنگین اراک بود. از آن زمان پرونده هستهای ایران وارد مسیری شد که بیش از دو دهه ادامه یافت: بازرسیهای آژانس، مذاکرات اروپا، تعلیق غنیسازی، ازسرگیری غنیسازی، ارجاع پرونده به شورای امنیت، تحریمهای گسترده، خرابکاری، ترور دانشمندان هستهای، مذاکرات محرمانه، برجام، خروج آمریکا از برجام، افزایش دوباره غنیسازی و سرانجام حمله نظامی مستقیم به تأسیسات هستهای ایران.
این تجربه برای بحث امروز ما اهمیت بنیادی دارد.
از مذاکره تا برجام؛ ایران چه چیزی پذیرفت؟
در سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ ایران برای رسیدن به توافق با اروپا حتی غنیسازی را برای مدتی تعلیق کرد و پروتکل الحاقی را نیز داوطلبانه اجرا کرد.
اما بحران پایان نیافت.
پس از آن پرونده ایران به شورای امنیت رفت و مجموعهای از تحریمهای بینالمللی علیه کشور برقرار شد.
در سال ۲۰۱۵ ایران گام بسیار بزرگتری برداشت.
در برجام، ایران پذیرفت تعداد سانتریفیوژهای خود را محدود کند، میزان ذخایر اورانیوم را کاهش دهد، سطح غنیسازی را محدود کند، راکتور اراک را بازطراحی کند و یکی از گستردهترین نظامهای نظارتی آژانس را بر برنامه هستهای خود بپذیرد.
در مقابل قرار بود تحریمهای هستهای برداشته شوند و پرونده هستهای ایران از مسیر تقابل خارج شود.
اگر قرار بود نظریه «محدود کردن توان هستهای در برابر امنیت و عادیسازی روابط» در عمل آزمایش شود، برجام یکی از مهمترین آزمونهای آن بود.
اما سه سال بعد، در سال ۲۰۱۸، دولت دونالد ترامپ یکجانبه از توافق خارج شد و تحریمها را بازگرداند.
ایران در آن هنگام از برجام خارج نشده بود.
اروپا نیز با وجود مخالفت سیاسی با خروج آمریکا نتوانست سازوکاری ایجاد کند که آثار تحریمهای ایالات متحده را جبران کند.
این تجربه پرسشی بسیار مهم برای هر بحث آینده درباره امنیت ایران باقی گذاشت:
اگر ایران بخشی از ظرفیت راهبردی خود را در برابر یک توافق بینالمللی محدود کند، چه تضمینی وجود دارد که طرف مقابل به تعهدات خود پایبند بماند؟
مسئله فقط اعتماد یا بیاعتمادی نیست.
مسئله وجود یا فقدان یک تضمین عملی و الزامآور است.
خروج آمریکا و حرکت ایران به سوی ۶۰ درصد
پس از خروج آمریکا، ایران حدود یک سال همچنان در چارچوب برجام باقی ماند، اما از سال ۲۰۱۹ کاهش مرحلهای تعهدات خود را آغاز کرد.
غنیسازی افزایش یافت.
سانتریفیوژهای پیشرفتهتر وارد مدار شدند.
و سرانجام ایران به غنیسازی ۶۰ درصدی رسید.
برای درک اهمیت این تحول باید بدانیم که اورانیوم طبیعی حدود ۰٫۷ درصد U-235 دارد. سوخت بسیاری از نیروگاههای برق هستهای حدود ۳ تا ۵ درصد غنی میشود. سطح حدود ۲۰ درصد میتواند برای برخی راکتورهای تحقیقاتی و تولید ایزوتوپها مورد استفاده قرار گیرد.
اما ۶۰ درصد برای نیروگاههای متعارف تولید برق ضرورتی ندارد.
این سطح، ایران را از نظر فنی به یک کشور دارای ظرفیت هستهای بسیار پیشرفته تبدیل میکرد و فاصله فنی آن را با سطوح بالاتر غنیسازی به میزان قابل توجهی کاهش میداد.
با این همه، باید میان سه مفهوم تفاوت گذاشت:
توانایی غنیسازی بالا، کشور آستانهای و کشور دارای سلاح هستهای یک چیز نیستند.
اورانیوم ۶۰ درصدی بمب اتم نیست و حتی دستیابی به اورانیوم با غنای تسلیحاتی نیز به خودی خود به معنی داشتن یک سلاح عملیاتی نیست.
اما از نظر قدرت بازدارندگی و محاسبات امنیتی دشمن، داشتن دانش، زیرساخت، مواد و ظرفیت فنی اهمیت فوقالعادهای دارد.
سرانجام پروژه: از تحریم و خرابکاری تا بمباران
اینجاست که تجربه تاریخی ایران به مهمترین مرحله خود میرسد.
برای بیش از دو دهه تلاش شد برنامه هستهای ایران از طریق ترکیبی از فشار سیاسی، بازرسی، قطعنامه، تحریم، عملیات اطلاعاتی، خرابکاری و ترور محدود شود.
بدافزار Stuxnet به سانتریفیوژهای ایران آسیب زد.
چند دانشمند هستهای ایران ترور شدند.
محسن فخریزاده در سال ۲۰۲۰ کشته شد.
تأسیسات نطنز هدف خرابکاری قرار گرفت.
اسرائیل آرشیو هستهای ایران را در عملیاتی اطلاعاتی از کشور خارج کرد.
اما در سال ۲۰۲۵ اتفاقی رخ داد که ماهیت کل پرونده را تغییر داد.
در ۱۳ ژوئن اسرائیل مستقیماً حملات نظامی علیه ایران و تأسیسات هستهای کشور را آغاز کرد.
در ۲۲ ژوئن آمریکا نیز مستقیماً وارد عملیات شد و فردو، نطنز و اصفهان را هدف قرار داد.
به این ترتیب پروندهای که بیش از بیست سال درباره سانتریفیوژ، غنیسازی، پادمان، بازرسی و مذاکرات دیپلماتیک بود، سرانجام به بمباران مستقیم تأسیسات هستهای ایران منتهی شد.
این اتفاق باید نقطه مرکزی هر ارزیابی جدید از سیاست هستهای ایران باشد.
دیگر نمیتوان بحث را در همان چارچوب سالهای ۲۰۰۳، ۲۰۱۰ یا حتی ۲۰۱۵ ادامه داد.
زیرا آنچه زمانی یک احتمال نظری بود، اکنون اتفاق افتاده است:
تأسیسات هستهای ایران مورد حمله مستقیم نظامی قرار گرفتهاند.
این تجربه چه چیزی را ثابت میکند و چه چیزی را ثابت نمیکند؟
در اینجا باید بسیار دقیق بود.
این تاریخ به خودی خود ثابت نمیکند که ایران حتماً باید سلاح هستهای تولید کند.
همچنین ثابت نمیکند که تمام سیاستهای هستهای جمهوری اسلامی صحیح بوده است.
میتوان و باید درباره اشتباهات جمهوری اسلامی پرسید.
آیا بعضی مراحل برنامه هستهای میتوانست با هزینه کمتری پیش برود؟
آیا مدیریت مذاکرات درست بود؟
آیا پنهانکاریهای اولیه بهانه لازم را در اختیار مخالفان ایران قرار داد؟
آیا سیاست خارجی کشور توانست میان توسعه قدرت و جلوگیری از انزوای بینالمللی تعادل ایجاد کند؟
آیا هزینه اقتصادی تحریمها متناسب با دستاوردهای برنامه بود؟
همه این پرسشها مشروع و ضروریاند.
اما پرسش دیگری نیز وجود دارد که نباید از آن فرار کرد:
آیا اگر ایران از بخش بیشتری از ظرفیت هستهای و بازدارندگی خود صرفنظر میکرد، امنیت آن تضمین میشد؟
تجربه تاریخی حداقل اجازه نمیدهد پاسخ مثبت به این پرسش را بدیهی فرض کنیم.
شاخص اول؛ مخالفت با تمام زنجیره قدرت هستهای ایران
از همینجا به نخستین شاخص برای شناخت یک سیاست ضدملی میرسم.
مخالفت با بمب اتمی ایران به خودی خود ضدملی نیست.
حتی مخالفت با غنیسازی ۶۰ درصدی نیز به خودی خود کسی را ضدایرانی نمیکند.
اما مسئله زمانی متفاوت میشود که یک جریان سیاسی با تمام زنجیره توانایی هستهای ایران مخالفت کند:
با توسعه نیروگاههای هستهای؛
با چرخه مستقل سوخت؛
با غنیسازی؛
با سانتریفیوژهای پیشرفته؛
با ظرفیت آستانهای؛
و در نهایت با هر نوع توانایی که بتواند قدرت چانهزنی یا بازدارندگی ایران را افزایش دهد.
در این صورت باید از او پرسید:
دقیقاً چه سطحی از قدرت هستهای را برای ایران مجاز میدانید؟
این سؤال از آن جهت مهم است که ایران امروز فقط یک «برنامه هستهای» ندارد.
بوشهر نیروگاه تولید برق است.
نطنز و فردو مراکز غنیسازیاند.
اصفهان بخش مهمی از چرخه تبدیل و فرآوری اورانیوم است.
اراک و خنداب به فناوری آبسنگین و راکتور تحقیقاتی مربوطاند.
راکتور تحقیقاتی تهران نیز در تحقیقات و تولید ایزوتوپهای پزشکی نقش دارد.
نمیتوان همه اینها را با یک کلمه، یعنی «بمب»، توضیح داد.
شاخص دوم؛ چرا فقط توان هستهای ایران؟
اگر کسی اصولاً مخالف سلاح هستهای باشد، موضع او قابل فهم و محترم است.
اگر بگوید نه ایران، نه اسرائیل، نه پاکستان، نه هند، نه آمریکا، نه روسیه و نه هیچ کشور دیگری نباید سلاح هستهای داشته باشد، با یک اصل جهانشمول روبهرو هستیم.
اگر کسی بگوید ایران در صورت ایجاد خاورمیانه عاری از سلاح هستهای، خلع سلاح اسرائیل، نظارت برابر بر همه کشورهای منطقه و ایجاد تضمینهای امنیتی معتبر از حرکت به سوی بازدارندگی هستهای صرفنظر کند، این نیز موضعی است که میتوان درباره آن بحث کرد.
اما اگر تمام مطالبه متوجه ایران باشد، مسئله متفاوت است.
اگر گفته شود:
ایران غنیسازی نکند؛
ایران ظرفیت آستانهای نداشته باشد؛
ایران سلاح هستهای نداشته باشد؛
اما زرادخانه هستهای اسرائیل به عنوان یک واقعیت پذیرفته شود،
با یک اصل عمومی خلع سلاح روبهرو نیستیم.
با خلع سلاح یکجانبه ایران روبهرو هستیم.
اسرائیل؛ از مخالفت سیاسی تا بمباران
تجربه اسرائیل در این پرونده از این جهت اهمیت ویژه دارد.
اسرائیل از دهه ۱۹۹۰ برنامه هستهای ایران را تهدیدی راهبردی معرفی کرد.
سپس فعالیت اطلاعاتی علیه برنامه ایران افزایش یافت.
بعد عملیات پنهانی، خرابکاری و ترور در دستور کار قرار گرفت.
و سرانجام در سال ۲۰۲۵ این روند به جنگ آشکار و بمباران تأسیسات هستهای ایران رسید.
بنابراین نمیتوان درباره خلع سلاح یا محدود کردن ایران صحبت کرد و همزمان مسئله اسرائیل را از معادله حذف کرد.
اسرائیل عضو NPT نیست و در تمام این سالها نیز سیاست ابهام هستهای خود را حفظ کرده است.
از این رو پرسش از مخالفان ظرفیت هستهای ایران کاملاً روشن است:
اگر ایران ظرفیت بازدارندگی خود را کنار بگذارد، در برابر قدرتی که خود دارای بازدارندگی هستهای است و اکنون سابقه حمله مستقیم نظامی به ایران را نیز دارد، چه سازوکار امنیتی جایگزینی پیشنهاد میکنید؟
شاخص سوم؛ اگر بمب نه، پس چه؟
این شاید مهمترین سؤال مقاله باشد.
فرض کنیم ایران تصمیم بگیرد هرگز سلاح هستهای تولید نکند.
بسیار خوب.
جایگزین چیست؟
کشورها امنیت خود را به اشکال مختلف تأمین میکنند.
برخی خود دارای سلاح هستهای هستند.
برخی زیر چتر هستهای آمریکا قرار دارند.
برخی عضو پیمانهایی مانند ناتو هستند.
برخی دارای توافقهای دفاعی دوجانبه با قدرتهای بزرگاند.
برخی نیز از طریق قدرت موشکی، هوایی، دریایی و نظامی متعارف چنان هزینه حمله را افزایش میدهند که بازدارندگی ایجاد میشود.
اما ایران در کدام مدل قرار میگیرد؟
این سؤال را نمیتوان با شعار پاسخ داد.
چین و روسیه؛ تناقضی که باید توضیح داده شود
یکی از گزینههای قابل بررسی برای ایران، ایجاد پیمانهای دفاعی واقعی و الزامآور با چین و روسیه است.
منظور صرفاً قرارداد اقتصادی، خرید اسلحه یا بیانیه دوستی نیست.
منظور پیمانی است که در آن حمله خارجی به ایران برای مهاجم هزینهای فراتر از مقابله با ایران به تنهایی ایجاد کند.
ممکن است کسی با چنین گزینهای مخالف باشد.
اما مسئله زمانی جالب میشود که همان جریان سیاسی:
با بمب اتمی ایران مخالف باشد؛
با ظرفیت آستانهای ایران مخالف باشد؛
با توان موشکی ایران مخالف باشد؛
با نفوذ منطقهای ایران مخالف باشد؛
با اتحاد امنیتی ایران با چین مخالف باشد؛
با اتحاد امنیتی ایران با روسیه نیز مخالف باشد.
در این صورت یک سؤال ساده باقی میماند:
مدل امنیتی شما برای ایران چیست؟
اگر پاسخ این باشد که ایران باید به توافق با آمریکا و اروپا تکیه کند، تجربه برجام بلافاصله سؤال دیگری ایجاد میکند:
تضمین چیست؟
زیرا ایران یک بار بخش مهمی از ظرفیت خود را محدود کرد و آمریکا سه سال بعد یکجانبه از توافق خارج شد.
پس تضمین امنیتی نمیتواند صرفاً یک وعده سیاسی باشد.
شاخص چهارم؛ تجربه کشورهایی که بازدارندگی خود را از دست دادند
برای بررسی مسئله باید به تجربه کشورهای دیگری نیز نگاه کرد.
در بسیاری از موارد، ابتدا حکومت یک کشور چنان اهریمنی معرفی شده که افکار عمومی دیگر درباره سرنوشت خود کشور حساسیتی نشان نداده است.
وقتی حکومت «شر مطلق» معرفی شود، نابودی قدرت نظامی آن نیز به اتفاقی مطلوب تبدیل میشود.
اما بعد از سقوط حکومت سؤال دیگری مطرح میشود:
کشور چه شد؟
جامعه چه شد؟
تمامیت ارضی چه شد؟
امنیت مردم چه شد؟
استقلال کشور چه شد؟
این تفکیک درباره ایران نیز ضروری است.
ممکن است کسی خواهان پایان جمهوری اسلامی باشد.
اما جمهوری اسلامی و ایران یک چیز نیستند.
حکومتها تغییر میکنند.
زیرساختهای علمی، صنعتی، نظامی و راهبردی یک کشور متعلق به تاریخ و آینده آن کشورند.
خطر تبدیل مخالفت با جمهوری اسلامی به مخالفت با قدرت ایران
یکی از خطرناکترین اتفاقاتی که برای یک اپوزیسیون میتواند رخ دهد این است که مخالفت با حکومت به تدریج به مخالفت با قدرت کشور تبدیل شود.
اگر فردا جمهوری اسلامی وجود نداشته باشد، آیا ایران به ارتش نیاز ندارد؟
آیا به صنایع موشکی نیاز ندارد؟
آیا به نیروی هوایی قدرتمند نیاز ندارد؟
آیا به فناوری هستهای نیاز ندارد؟
آیا به چرخه سوخت نیاز ندارد؟
آیا به روابط راهبردی با قدرتهای بزرگ نیاز ندارد؟
آیا به ابزار بازدارندگی در برابر اسرائیل یا هر قدرت دیگری نیاز ندارد؟
اگر پاسخ مثبت است، پس نمیتوان امروز از نابودی همه این ظرفیتها استقبال کرد صرفاً به این دلیل که در اختیار جمهوری اسلامی هستند.
دولت و کشور یک چیز نیستند.
این شاید مهمترین خط تمایز میان اپوزیسیون ملی و اپوزیسیونی باشد که در دشمنی با حکومت، منافع کشور را نیز قربانی میکند.
سرنوشت ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰ درصدی؛ نماد مرحله تازه بحران
پیش از حملات ۲۰۲۵، آژانس موجودی اورانیوم ۶۰ درصدی ایران را حدود ۴۴۰٫۹ کیلوگرم برآورد کرده بود و ۴۳۲٫۹ کیلوگرم آن را راستیآزمایی کرده بود.
پس از حملات و محدود شدن همکاری ایران با آژانس، تداوم اطلاع آژانس درباره وضعیت بخشی از مواد هستهای ایران از میان رفت.
این مسئله خود نشاندهنده تناقض بزرگی است.
سیاستی که قرار بود از طریق فشار و حتی حمله نظامی «مسئله هستهای ایران» را حل کند، در عمل شرایطی ایجاد کرد که نظارت بینالمللی بر بخشی از همان برنامه نیز دشوارتر شد.
یعنی جنگ الزاماً مسئله هستهای را حل نکرد.
ممکن است آن را به مرحلهای پیچیدهتر و خطرناکتر منتقل کرده باشد.
مسئله امروز دیگر مسئله سال ۲۰۰۳ نیست
این نکته برای من اهمیت اساسی دارد.
در سال ۲۰۰۳ میشد درباره احتمال حمله به ایران بحث نظری کرد.
امروز دیگر نمیتوان.
حمله اتفاق افتاده است.
در سال ۲۰۱۵ میشد گفت توافق با آمریکا شاید بتواند مسئله را برای یک دوره طولانی حل کند.
امروز تجربه خروج آمریکا از همان توافق را داریم.
زمانی میشد گفت اسرائیل شاید هرگز مستقیماً وارد جنگ با ایران نشود.
امروز این فرض نیز از میان رفته است.
بنابراین سیاست امنیت ملی ایران در سال ۲۰۲۶ نمیتواند بر فرضیات امنیتی بیست سال پیش استوار باشد.
شرایط تغییر کرده است.
سؤال اصلی از مخالفان بازدارندگی ایران
من از هر فرد و جریان سیاسی که با ظرفیت هستهای ایران مخالف است، چند سؤال مشخص دارم.
اگر ایران نباید سلاح هستهای داشته باشد، جایگزین بازدارندگی چیست؟
اگر ایران نباید حتی ظرفیت آستانهای داشته باشد، تضمین امنیت آن در برابر قدرتهای هستهای چیست؟
اگر با پیمان امنیتی با چین و روسیه مخالف هستید، چه پیمان امنیتی دیگری پیشنهاد میکنید؟
اگر امنیت ایران باید از طریق توافق با آمریکا و اروپا تأمین شود، چه تضمینی برای اجرای آن توافق وجود دارد؟
اگر خواهان خلع سلاح هستید، آیا خلع سلاح اسرائیل و دیگر قدرتهای هستهای را نیز با همان جدیت مطالبه میکنید؟
اگر با توان موشکی نیز مخالف هستید، جایگزین آن چیست؟
و اگر پاسخ شما به همه این گزینهها منفی است، دقیقاً چه نوع ایرانی را برای آینده تصور میکنید؟
ایران ضعیف، ایران امن نیست
در نهایت، بحث من دفاع از بمب اتم به هر قیمت نیست.
بحث اصلی بسیار بزرگتر از بمب است.
ایران برای حفظ استقلال، تمامیت ارضی و جلوگیری از تحمیل اراده خارجی به قدرت بازدارندگی نیاز دارد.
میتوان درباره شکل آن اختلاف داشت.
ممکن است یک نفر بازدارندگی را در ظرفیت هستهای ببیند.
دیگری در توان موشکی و نظامی متعارف.
دیگری در پیمان امنیتی با قدرتهای بزرگ.
و دیگری در ترکیبی از همه این عوامل.
اینها موضوعات مشروع اختلاف سیاسیاند.
اما چیزی که نمیتوان پذیرفت این است که همه ابزارهای قدرت ایران یکی پس از دیگری حذف شوند و نام آن را «صلح» بگذاریم.
تجربه نزدیک به هفتاد سال برنامه هستهای ایران و بهویژه تجربه بیستوچند سال گذشته نشان داده است که این مسئله را نمیتوان صرفاً به این پرسش تقلیل داد که «بمب خوب است یا بد؟»
مسئله اساسیتر این است:
در منطقهای که در آن قدرت نظامی، اتحادهای امنیتی و سلاح هستهای واقعیت دارند، ایران چگونه باید امنیت خود را تضمین کند؟
برای من، این همان نقطهای است که معیار تشخیص سیاست ملی از سیاست ضدملی روشنتر میشود.
اگر کسی خواهان خلع سلاح عمومی، متقابل و قابل راستیآزمایی در منطقه باشد، موضع او با کسی که فقط خواهان محدود کردن ایران است یکسان نیست.
اگر کسی با بمب اتمی مخالف باشد اما برای ایران یک نظام معتبر و عملی بازدارندگی جایگزین پیشنهاد کند، نمیتوان او را ضدملی نامید.
اما اگر حاصل مجموعه سیاستهای یک جریان این باشد که ایران نه توان هستهای داشته باشد، نه ظرفیت آستانهای، نه قدرت موشکی مؤثر، نه اتحاد امنیتی قدرتمند، نه قدرت منطقهای و نه هیچ تضمین الزامآور دیگری برای امنیت خود، آن وقت باید درباره ماهیت و نتیجه آن سیاست به طور جدی پرسش کرد.
معیار نهایی
برای من معیار نهایی ساده است:
آیا سیاست پیشنهادی شما ایران را امنتر، مستقلتر و تواناتر در دفاع از خود میکند، یا ضعیفتر، آسیبپذیرتر و وابستهتر به اراده قدرتهای خارجی؟
تجربه پروژه هستهای ایران از ۱۹۵۷ تا امروز یک درس بزرگ دارد:
فناوریای که روزگاری آمریکا و اروپا خود در انتقال آن به ایران مشارکت داشتند، پس از تغییر مناسبات سیاسی به موضوع تحریم، خرابکاری، ترور و سرانجام جنگ تبدیل شد.
برجام نیز نشان داد که حتی یک توافق بینالمللی گسترده، اگر فاقد تضمین الزامآور باشد، میتواند با تصمیم یک دولت در واشنگتن دگرگون شود.
و حملات ۲۰۲۵ نشان داد که تهدید نظامی علیه زیرساختهای راهبردی ایران دیگر یک فرض نظری نیست.
بنابراین مسئله اصلی امروز فقط بمب اتم نیست.
مسئله اصلی حق ایران برای برخورداری از مجموعهای از ابزارهای قدرت است که بتواند موجودیت، استقلال، تمامیت ارضی و امنیت کشور را تضمین کند.
میتوان درباره ابزار این قدرت اختلاف داشت.
میتوان درباره اشتباهات جمهوری اسلامی در مدیریت پروژه هستهای، هزینههای اقتصادی آن، نحوه مذاکرات و حتی ضرورت یا عدم ضرورت حرکت به سوی سلاح هستهای بحث کرد.
اما یک چیز را نباید فراموش کرد:
خلع قدرت یک کشور، بدون ایجاد یک نظام امنیتی معتبر و متقابل، صلح ایجاد نمیکند؛ وابستگی ایجاد میکند.
و تجربه چند دهه گذشته یک هشدار جدی در برابر ما قرار داده است:
ایران ضعیف الزاماً ایران امنتر و صلحآمیزتری نیست؛ ایران ضعیف، ایرانی است که دیگران آسانتر میتوانند درباره امنیت، منابع، مرزها و سرنوشت آن تصمیم بگیرند.
رضا فانی یزدی
۶ اکتبر ۲۰۲۶- ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۵