به نظر میرسد ایران وارد مرحلهای بسیار حساس و خطرناک شده است. شکافها و دوگانگیهای موجود در ساختار قدرت سیاسی کشور درباره نحوه مواجهه با آمریکا، اسرائیل و تحولات منطقهای بیش از هر زمان دیگری آشکار شدهاند. تا آنجا که میتوان مشاهده کرد، بخش مهمی از جریان رسمی قدرت ــ از بازیگران اصلی اقتصادی و اولیگارشی مالی گرفته تا چهرههای سیاسی مؤثر در نهادهای تصمیمگیری و مسئولان پرونده مذاکرات، مانند محمدباقر قالیباف، عباس عراقچی و مسعود پزشکیان ــ در یک سوی این معادله قرار دارند. در سوی دیگر، از نیروهایی سخن گفته میشود که نام و جایگاه دقیق آنان روشن نیست، اما از برخی فرماندهان و چهرههای بانفوذ سپاه پاسداران تا کسانی را شامل میشوند که در ذهن و تصور خود از یک «رهبر غایب» یا «چهره پنهان» سخن میگویند؛ شخصیتی که گویی قرار است رهبری تحولات آینده ایران را بر عهده گیرد.
برخی چنین تصویر میکنند که این رهبر احتمالی میتواند بر موج حضور میلیونی مردم در دفاع از کشور، اعتراضات خیابانی یا نمایشهای قدرت اجتماعی تکیه کند. اما شواهد موجود تا کنون نشان نمیدهد که این شخصیت پنهان در پی یک انقلاب مبتنی بر نیروی خیابانی باشد. برعکس، به نظر میرسد مسیر مورد نظر او نیز تفاوت چندانی با راهی که جمهوری اسلامی پس از درگذشت بنیانگذار خود تا به امروز پیموده ندارد؛ مسیری که در نهایت به سوی نوعی سازش، یا دستکم تفاهم با غرب سوق پیدا میکند.
مسئله اما اینجاست که حتی اگر بخشی از حاکمیت ایران صادقانه به دنبال تفاهم باشد، نشانهای وجود ندارد که آمریکا و اسرائیل نیز چنین هدفی را دنبال کنند. آنچه از رفتار و سیاستهای آنان قابل مشاهده است، بیشتر به تلاش برای یافتن فرصتهای تازه جهت تضعیف هرچه بیشتر ایران شباهت دارد. در خوشبینانهترین حالت، نتیجه این روند چیزی جز «ویرانی فزاینده» نخواهد بود؛ همان الگویی که در سالهای اخیر در سوریه، لبنان و غزه مشاهده کردهایم و آثار آن همچنان در این سرزمین ها ادامه دارد.
ویرانی فزاینده به این معناست که مردم هر روز فقیرتر و فرسودهتر شوند، اقتصاد کشور به طور مداوم ضعیفتر گردد، زیرساختهای حیاتی آسیب ببینند، امنیت ملی با چالشهای بیشتری روبهرو شود و توان دفاعی کشور به تدریج تحلیل رود. در چنین شرایطی، کشور نه در یک جنگ تمامعیار و نه در صلحی پایدار، بلکه در وضعیتی از فرسایش دائمی قرار میگیرد؛ وضعیتی که هزینههای آن روز بروز بیشتر بر جامعه تحمیل میشود.
ادامه این روند میتواند دو پیامد اصلی برای ایران داشته باشد. نخست آنکه جامعهای خسته، درمانده و گرفتار مشکلات معیشتی، به تدریج از صحنه کنشگری سیاسی کناره گیری کرده و جریانی که خواهان سازش یا آنچه خود آن را «تفاهم» مینامد، دست بالا را پیدا کند. در چنین حالتی، امتیازدهیهای پیاپی به نام جلوگیری از بحران آغاز میشود و هر عقبنشینی مقدمهای برای مطالبه امتیازهای بیشتر خواهد بود؛ روندی که معلوم نیست تا کجا پیشرفته و در کجا متوقف شود و پایان آن چه خواهد بود.
سناریوی دوم حتی نگرانکنندهتر است. در این حالت، کشور وارد مرحلهای از بیثباتی گسترده، فروپاشی نظم سیاسی، افزایش درگیریهای داخلی، ترور، خشونت و شکافهای اجتماعی میشود. در چنین فضایی ممکن است بخشی از نیروهای سیاسی یا نظامی درون حاکمیت به سوی نوعی کودتا یا جابهجایی قدرت حرکت کنند؛ فرایندی که هیچ تضمینی درباره نتیجه آن وجود ندارد و مشخص نیست چه نظام سیاسیای از دل آن بیرون خواهد آمد. خطر بزرگتر آن است که این روند به ازهمگسیختگی بیشتر ساختار کشور و تضعیف انسجام ملی منجر شود.
در هر دو صورت، آنچه پیش روی ایران قرار دارد، چشماندازی نگرانکننده است. به نظر میرسد ادامه مسیر کنونی بدون بازنگری جدی در محاسبات و راهبردها ممکن نیست. زیرا شواهد موجود نشان میدهد که آمریکا و اسرائیل از فشار بر ایران دست نخواهند کشید و تصور اینکه گذر زمان به تنهایی بتواند این تهدیدها را برطرف کند، بیش از آنکه یک راهبرد باشد، نوعی خوشبینی خطرناک است.
در چنین شرایطی، به نظر میرسد مهمترین مسئله پیش روی ایران، مسئله بازدارندگی باشد. بازدارندگی در برابر جنگ فرسایشی، بازدارندگی در برابر تجاوز نظامی و بازدارندگی در برابر روندی که آمریکا، اسرائیل و برخی بازیگران منطقهای دنبال میکنند. اگر قرار باشد کشور از چرخه بیپایان فشار، فرسایش و ناامنی خارج شود، نخست باید به این پرسش پاسخ داد که این بازدارندگی چگونه میتواند شکل بگیرد و بر چه نیروهایی میتواند تکیه کند.
آیا میتوان از ظرفیت عظیم مردم استفاده کرد؟ آیا هنوز نیرویی در درون ساختار قدرت وجود دارد که بتواند با اتکا به حمایت اجتماعی، توان دفاعی کشور و ظرفیتهای ملی، شکل تازهای از بازدارندگی را سازماندهی کند؟ بازدارندگیای که بتواند دستکم برای مدتی ایران را از حملات ویرانگر و فشارهای مستمر نظامی در امان نگه دارد و فرصت تنفس و بازسازی را در اختیار کشور قرار دهد؟
و اگر چنین راهی وجود ندارد، آنگاه باید صادقانه پرسید که راه تسلیم چیست؟ تسلیم تا کجا ادامه پیدا میکند؟ آیا به معنای واگذاری گامبهگام امتیازها تا رسیدن به نقطهای است که دیگر چیزی برای دفاع باقی نماند؟ یا آنکه میتوان راه میانهای یافت؛ راهی که هرچند مستلزم پذیرش برخی هزینهها و عقبنشینیها باشد، اما موجودیت کشور، انسجام ملی و ظرفیتهای آینده ایران را حفظ کند؟
شاید مهمترین پرسش امروز همین باشد که چگونه میتوان از یک بحران بزرگ عبور کرد، بیآنکه کشور به ورطه فروپاشی کشیده شود. چگونه میتوان شرایطی را فراهم آورد که جامعه فرصت بازیابی پیدا کند، اقتصاد کشور دوباره جان بگیرد، توان دفاعی بازسازی شود و ظرفیتهای ملی بار دیگر سازمان یابند؟ چگونه میتوان به نقطهای رسید که ایران بتواند با تکیه بر نیروی مردم، توان اقتصادی و قدرت دفاعی خود روی پای خویش بایستد و از آسیبهایی که در افق نزدیک آن را تهدید میکنند، فاصله بگیرد؟
آنچه روشن است این است که کشور در یکی از دشوارترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. تصمیمگیری در چنین شرایطی نیازمند محاسباتی دقیق، واقعبینانه و به دور از هیجان است. نه شعار میتواند جایگزین راهبرد شود، نه خوشبینی میتواند جای خالی واقعیتهای سخت را پر کند و نه میتوان بر پایه قدرتی که وجود خارجی ندارد، تصمیمهای بزرگ و سرنوشتساز گرفت.
پیش از هر چیز باید دانست که چه امکانات و چه ظرفیتهایی در اختیار داریم. باید فهمید که چگونه میتوان این ظرفیتها را به شکلی مؤثر سازمان داد و چگونه میتوان از آنها برای ایجاد بیشترین میزان بازدارندگی در داخل و منطقه بهره گرفت. شاید بزرگترین وظیفه امروز آن باشد که از این فرصت تاریخی برای حفظ کشور، حفظ انسجام اجتماعی و جلوگیری از فروپاشی شیرازه امور استفاده شود.
زیرا اگر چنین نشود، چشمانداز دیگری نیز در برابر ما قرار دارد؛ چشماندازی که در آن جنگی پایانناپذیر، فرسایش اقتصادی، ناامنی، درماندگی اجتماعی و زندگی زیر سایه تهدیدهای دائمی، سالهای طولانی آینده را شکل خواهد داد. این خطری است که نمیتوان آن را نادیده گرفت و تنها با شناخت دقیق واقعیتها و اتخاذ راهبردی مبتنی بر منافع ملی میتوان از آن عبور کرد.
رضا فانی یزدی-۹ جولای ۲۰۲۶