آمریکای در حال دگرگونی؛ از قدرت میلیاردرها تا ظهور نسل‌های جدید سیاسی

تحلیلی تاریخی، جمعیتی و طبقاتی از انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶ و تغییر ساختار اجتماعی و سیاسی ایالات متحده

رضا فانی یزدی — ۷ نوامبر ۲۰۲۶

مقدمه: انتخاباتی که باید فراتر از رقابت دو حزب بررسی شود

نتایج انتخابات میان‌دوره‌ای سوم نوامبر ۲۰۲۶ آمریکا را نمی‌توان صرفاً در چارچوب پیروزی حزب دموکرات و شکست حزب جمهوری‌خواه تحلیل کرد. این انتخابات در شرایطی برگزار شد که جامعه آمریکا با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان روبه‌رو بود: افزایش هزینه‌های زندگی، گسترش نابرابری اقتصادی، نگرانی درباره نفوذ سرمایه‌های بزرگ در سیاست، تشدید اختلافات بر سر مهاجرت، جنگ‌های خاورمیانه، مخالفت با حمایت نظامی آمریکا از اسرائیل و تغییر نگرش نسل‌های جدید به ساختار قدرت و جایگاه آمریکا در جهان.

پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس کنگره، به‌ویژه کسب اکثریت سنا و موفقیت در حوزه‌هایی که در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ به دونالد ترامپ رأی داده بودند، نشان داد که بخش‌هایی از ائتلاف انتخاباتی جمهوری‌خواهان دچار تغییر شده‌اند. گزارش آسوشیتدپرس نیز نارضایتی از هزینه‌های زندگی، تورم، جنگ ایران و نگرانی درباره فساد را از عوامل برجسته در ارزیابی رأی‌دهندگان معرفی کرده است.

بااین‌حال، به باور من، اهمیت این انتخابات را نمی‌توان تنها در نتیجه شمارش آرا جست‌وجو کرد. برای درک آنچه اتفاق افتاده، باید پرسش‌های بنیادی‌تری مطرح کرد: چه تغییراتی در ترکیب جمعیتی آمریکا به وجود آمده است؟ مهاجران و فرزندان آنان چه جایگاهی در ساختار اقتصادی و سیاسی کشور پیدا کرده‌اند؟ طبقه کارگر آمریکا چه رابطه‌ای با دو حزب سنتی دارد؟ چرا بخشی از نسل جوان نسبت به سیاست خارجی آمریکا، به‌ویژه جنگ و حمایت از اسرائیل، موضع انتقادی‌تری اتخاذ کرده است؟ و آیا وفاداری حزبی که زمانی مانند یک میراث خانوادگی از پدر و مادر به فرزندان منتقل می‌شد، در حال تضعیف است؟

این پرسش‌ها اهمیت ویژه‌ای دارند، زیرا جامعه آمریکا در نیم‌قرن گذشته تغییراتی را تجربه کرده که تنها با بررسی انتخابات، نظرسنجی‌ها یا رقابت سیاستمداران قابل توضیح نیست.

آمریکای سال ۲۰۲۶ از نظر ترکیب قومی و نژادی، ساختار طبقاتی، جایگاه مهاجران، روابط خانوادگی، نقش زنان، گسترش تحصیلات عالی، فناوری ارتباطات و تجربه نسل‌های جدید، تفاوت‌های بنیادی با آمریکای دوران جنگ ویتنام دارد.

فرضیه اصلی من در این مقاله این است که انتخابات اخیر را باید یکی از نمودهای سیاسی این تحولات بلندمدت دانست؛ تحولاتی که البته نه یکدست‌اند، نه الزاماً به سود یک حزب پیش می‌روند و نه از پیش نتیجه نهایی آنها مشخص است.

چرا در این مطلب جنگ ویتنام را مبنای مقایسه قرار داده ام؟ از آمریکای دهه ۱۹۶۰ تا آمریکای ۲۰۲۶

برای درک تحولات سیاسی و اجتماعی امروز ایالات متحده و به‌ویژه شناخت زمینه‌های تغییر رفتار انتخاباتی مردم آمریکا، ضروری است که به یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر این کشور، یعنی دوران جنگ ویتنام، بازگردیم. این مقایسه نه از آن جهت است که شرایط امروز آمریکا را می‌توان تکرار دوران جنگ ویتنام دانست، بلکه به این دلیل است که بررسی تفاوت‌های این دو دوره می‌تواند عمق دگرگونی‌هایی را آشکار سازد که طی بیش از نیم‌قرن در ساختار جمعیتی، طبقاتی، فرهنگی و سیاسی جامعه آمریکا رخ داده است.

در سال‌های نخست مداخله نظامی آمریکا در ویتنام، بخش بزرگی از جامعه آمریکا سیاست خارجی دولت خود را در چارچوب مبارزه با کمونیسم، دفاع از جهان آزاد و حفظ موقعیت رهبری ایالات متحده در جهان ارزیابی می‌کرد. باور به استثناگرایی آمریکایی، یعنی این تصور که ایالات متحده به دلیل تاریخ، ارزش‌ها و جایگاه ویژه خود از حق و حتی مسئولیت هدایت تحولات جهان برخوردار است، در فرهنگ سیاسی بخش مهمی از جامعه ریشه داشت.

البته مخالفت با جنگ ویتنام از همان سال‌های نخست وجود داشت و گروه‌هایی از روشنفکران، دانشجویان، فعالان صلح و جنبش حقوق مدنی با آن مخالفت می‌کردند. اما این مخالفت‌ها در آغاز محدود بودند و هنوز به جنبشی فراگیر در سطح ملی تبدیل نشده بودند.

آنچه به‌تدریج شرایط را تغییر داد، گسترش جنگ، افزایش شمار سربازان اعزامی، طولانی شدن درگیری‌ها و به‌ویژه بازگشت پیکر هزاران سرباز آمریکایی به کشور بود. جنگی که در ابتدا برای بسیاری از خانواده‌های آمریکایی رویدادی دوردست در جنوب شرقی آسیا به شمار می‌رفت، به‌تدریج به واقعیتی دردناک در زندگی روزمره آنان تبدیل شد.

بیش از ۵۸ هزار نظامی آمریکایی در جنگ ویتنام جان باختند. تصاویر تابوت‌ها، گزارش‌های تلویزیونی از میدان‌های نبرد، سربازان مجروح، خانواده‌های داغدار و جوانانی که برخلاف میل خود به خدمت نظامی فراخوانده می‌شدند، نقش مهمی در تغییر افکار عمومی ایفا کردند. در کنار این عوامل، افشای واقعیت‌های جنگ، شکاف میان ادعاهای رسمی دولت و وضعیت میدان نبرد، کشتار غیرنظامیان و گسترش جنبش‌های دانشجویی و حقوق مدنی نیز به تقویت مخالفت عمومی انجامید.

در آن دوران، مخالفت با جنگ بیش از آنکه مستقیماً از بحران هزینه‌های زندگی و نابرابری اقتصادی ناشی شود، از تجربه انسانی جنگ، تلفات سربازان آمریکایی، سربازگیری اجباری و بحران اعتماد به دولت تغذیه می‌کرد؛ هرچند هزینه‌های اقتصادی جنگ و فشار آن بر برنامه‌های اجتماعی نیز به‌تدریج اهمیت یافت.

اما پرسش اساسی این است: آیا جامعه آمریکای امروز همان جامعه‌ای است که برای مخالفت گسترده با یک جنگ خارجی، ابتدا باید ده‌ها هزار سرباز خود را از دست بدهد؟

به باور من، پاسخ به این پرسش را باید پیش از هر چیز در دگرگونی ساختار اجتماعی و جمعیتی ایالات متحده جست‌وجو کرد.

آمریکای دهه ۱۹۶۰ جامعه‌ای بود که اکثریت بسیار بزرگ جمعیت آن را سفیدپوستان، عمدتاً با تبار اروپایی، تشکیل می‌دادند. نهادهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و رسانه‌ای نیز عمدتاً در اختیار همین گروه قرار داشتند. بخش قابل توجهی از فرهنگ سیاسی مسلط، بر تصور برتری الگوی آمریکایی، مشروعیت رهبری جهانی ایالات متحده و ضرورت مقابله با قدرت‌هایی استوار بود که تهدیدی برای نظم مطلوب آمریکا شناخته می‌شدند.

این بدان معنا نیست که همه آمریکایی‌های اروپایی‌تبار طرفدار جنگ یا مدافع مداخله نظامی بودند. برعکس، بسیاری از مهم‌ترین چهره‌ها و سازمان‌دهندگان جنبش ضد جنگ ویتنام نیز از همین بخش جامعه برخاسته بودند. بااین‌حال، ساختار قدرت و روایت مسلط درباره جایگاه آمریکا در جهان، تا حد زیادی بازتاب تجربه تاریخی و منافع گروه‌هایی بود که برای نسل‌های متمادی موقعیت غالب را در جامعه در اختیار داشتند.

امروز این وضعیت به‌طور بنیادی تغییر کرده است.

ایالات متحده دیگر از نظر ترکیب جمعیتی، فرهنگی و تجربه تاریخی، همان جامعه نیم‌قرن پیش نیست. مهاجرت گسترده از آمریکای لاتین، آسیا، خاورمیانه، آفریقا و دیگر مناطق جهان، همراه با رشد نسل‌های دوم و سوم مهاجران، جامعه‌ای متنوع‌تر پدید آورده است. میلیون‌ها شهروند آمریکایی امروز دارای پیوندهای خانوادگی، فرهنگی، زبانی و تاریخی با کشورهایی هستند که سیاست خارجی آمریکا مستقیماً بر سرنوشت آنها تأثیر می‌گذارد.

برای بخشی از این جمعیت، جنگ در خاورمیانه، آمریکای لاتین یا آسیا صرفاً یک رویداد خارجی نیست که از طریق اخبار تلویزیونی دنبال شود. این جنگ‌ها ممکن است مستقیماً با سرنوشت بستگان، دوستان، سرزمین مادری یا خاطره تاریخی خانواده‌های آنان ارتباط داشته باشد.

به همین دلیل، تأثیر عاطفی، روانی و سیاسی جنگ‌های خارجی بر جامعه امروز آمریکا را نمی‌توان تنها با شمار سربازان کشته‌شده آمریکایی اندازه گرفت. تصاویر ویرانی شهرها، کشته‌شدن غیرنظامیان، آوارگی خانواده‌ها و رنج مردمی که در کشورهای دیگر زندگی می‌کنند، می‌تواند برای بخش‌هایی از جامعه آمریکا معنایی شخصی و مستقیم داشته باشد؛ حتی هنگامی که تلفات نظامیان آمریکایی محدود است.

این تحول البته به مهاجران و فرزندان آنان محدود نمی‌شود. گسترش ارتباطات جهانی، شبکه‌های اجتماعی، افزایش تماس میان گروه‌های قومی و فرهنگی، رشد تحصیلات عالی و تجربه مشترک نسل‌های جوان، امکان شناخت و همدلی با مردمان دیگر کشورها را در بخش‌های وسیع‌تری از جامعه فراهم کرده است.

در عین حال، نباید تصور کرد که همه مهاجران یا نسل‌های جدید الزاماً مخالف مداخله نظامی آمریکا هستند. این گروه‌ها از نظر سیاسی و طبقاتی بسیار متنوع‌اند و دیدگاه‌های متفاوتی درباره جنگ، امنیت ملی، اسرائیل، ایران و جایگاه آمریکا در جهان دارند. آنچه اهمیت دارد، نه یکسان بودن مواضع آنان، بلکه پایان یافتن انحصار یک تجربه تاریخی و فرهنگی در شکل دادن به افکار عمومی آمریکاست.

آمریکای امروز جامعه‌ای است که در آن دیگر نمی‌توان انتظار داشت یک روایت واحد از منافع ملی، میهن‌پرستی، امنیت و مسئولیت جهانی آمریکا، بدون مواجهه با روایت‌ها و تجربه‌های متفاوت، بر افکار عمومی مسلط شود.

از سوی دیگر، یک تفاوت مهم دیگر نیز میان دوران جنگ ویتنام و شرایط امروز وجود دارد. در دهه ۱۹۶۰، اقتصاد آمریکا هنوز در دوره‌ای از گسترش تولید صنعتی، رشد دستمزدهای واقعی و تقویت طبقه متوسط قرار داشت. هرچند فقر، تبعیض نژادی و نابرابری گسترده بود، بخش مهمی از طبقه کارگر صنعتی از امنیت شغلی و امکاناتی برخوردار بود که در دهه‌های بعد به‌تدریج تضعیف شد.

امروز جامعه آمریکا با شرایط اقتصادی متفاوتی روبه‌روست: افزایش هزینه مسکن، درمان و آموزش، بدهی خانوارها، ناامنی شغلی، کاهش قدرت چانه‌زنی بخش‌هایی از نیروی کار و تمرکز فزاینده ثروت در دست اقلیتی بسیار کوچک، به موضوعات اصلی زندگی میلیون‌ها آمریکایی تبدیل شده‌اند.

در چنین شرایطی، هزینه‌های جنگ‌های خارجی و کمک‌های نظامی به دولت‌های دیگر، برای بسیاری از شهروندان در ارتباط مستقیم با نیازهای برآورده‌نشده داخلی مطرح می‌شود. پرسش از اینکه چرا منابع مالی عظیمی صرف عملیات نظامی در خارج از کشور می‌شود، در حالی که میلیون‌ها آمریکایی با دشواری تأمین مسکن، درمان و آموزش روبه‌رو هستند، به یکی از زمینه‌های مهم نقد سیاست خارجی تبدیل شده است.

بنابراین، اگر در دوران ویتنام بازگشت پیکر سربازان آمریکایی یکی از عوامل اصلی گسترش جنبش ضد جنگ بود، امروز مخالفت با جنگ می‌تواند از پیوند چند عامل متفاوت شکل گیرد: تجربه تاریخی مهاجران و فرزندان آنان، حساسیت نسبت به سرنوشت غیرنظامیان در کشورهای دیگر، تغییر ارزش‌های نسل‌های جوان، بحران اعتماد به نهادهای قدرت و فشارهای اقتصادی بر طبقات متوسط و کم‌درآمد.

این تفاوت، یکی از محورهای اصلی مقاله حاضر است.

هدف از مقایسه این دو دوره آن نیست که ادعا کنیم جامعه آمریکا امروز الزاماً صلح‌طلب‌تر از گذشته شده یا مخالفت با جنگ به موضع اکثریت پایدار مردم تبدیل شده است. چنین نتیجه‌ای نیازمند بررسی دقیق داده‌های نظرسنجی، رفتار انتخاباتی و تفاوت‌های نسلی و طبقاتی است.

مسئله اساسی این است که زمینه‌های اجتماعی شکل‌گیری موافقت یا مخالفت با جنگ تغییر کرده‌اند. ساختار جمعیتی جدید، تجربه‌های متنوع مهاجرت، دگرگونی موقعیت طبقات اجتماعی و گسترش ارتباطات جهانی، شرایطی پدید آورده‌اند که در آن سیاست خارجی آمریکا می‌تواند به شیوه‌هایی متفاوت از گذشته بر زندگی سیاسی و رفتار انتخاباتی شهروندان تأثیر بگذارد.

از همین منظر است که در این مقاله، انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر ۲۰۲۶ را نه صرفاً به‌عنوان رقابتی میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان، بلکه در بستر تحولات بلندمدت جامعه آمریکا بررسی کرده ام.

برای شناخت معنای این انتخابات، باید از سطح رقابت دو حزب فراتر رفت و به تغییراتی پرداخت که در ترکیب جمعیتی، ساختار طبقاتی، هویت نسل‌های جدید، جایگاه مهاجران، رابطه مردم با قدرت اقتصادی و نگرش جامعه به سیاست خارجی ایالات متحده رخ داده است.

مقایسه با دوران جنگ ویتنام، نقطه آغاز این بررسی است؛ زیرا نشان می‌دهد که نه تنها جهان و جایگاه آمریکا در آن تغییر کرده، بلکه خود جامعه آمریکا، مردمی که در آن زندگی می‌کنند و تجربه‌هایی که مبنای قضاوت سیاسی آنان قرار می‌گیرد نیز دگرگون شده‌اند.

بخش اول: پنجاه سال تحول جمعیتی؛ آمریکایی که دیگر همان جامعه دوران ویتنام نیست

از جامعه‌ای با سهم اندک مهاجران تا جامعه‌ای چندفرهنگی

یکی از مهم‌ترین تغییرات ساختاری آمریکا در پنجاه سال گذشته، افزایش چشمگیر جمعیت مهاجران و فرزندان آنان است.

در سال ۱۹۷۰، جمعیت متولد خارج از آمریکا حدود ۹٫۶ میلیون نفر بود که تنها ۴٫۷ درصد کل جمعیت کشور را تشکیل می‌داد. در سال ۲۰۲۴، این جمعیت به حدود ۵۰٫۲ میلیون نفر، معادل ۱۴٫۸ درصد جمعیت آمریکا رسید.

به بیان دیگر، تعداد مهاجران بیش از پنج برابر شد و سهم آنان از جمعیت بیش از سه برابر افزایش یافت.

سهم مهاجران متولد خارج از آمریکا از کل جمعیت

روند سهم جمعیت خارجی‌متولد آمریکا از سال ۱۹۷۰ تا ۲۰۲۴، بر اساس داده‌های مرکز پژوهشی پیو را در زیر می توانید ،ملاحظه کنید.

منبع: Pew Research Center، مارس ۲۰۲۶

اما این ارقام به‌تنهایی تصویر کاملی از تغییر ساختار جمعیتی ارائه نمی‌کنند، زیرا فرزندان متولد آمریکای مهاجران در آمار جمعیت خارجی‌متولد محاسبه نمی‌شوند.

طبق داده‌های مؤسسه سیاست مهاجرت که در مجموعه پژوهشی حاضر بررسی شده، در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۹۷ میلیون نفر، معادل حدود ۲۹ درصد جمعیت غیرنهادی آمریکا، مهاجر یا فرزند مهاجر بودند. همچنین حدود یک‌چهارم کودکان آمریکایی دست‌کم یک والد مهاجر داشتند.

این بدان معناست که حضور مهاجران در جامعه آمریکا دیگر صرفاً به جمعیتی محدود در حاشیه ساختار اقتصادی و اجتماعی مربوط نمی‌شود. مهاجران و فرزندان آنان بخش بزرگی از جامعه، نیروی کار، مدارس، دانشگاه‌ها و خانواده‌های آمریکایی را تشکیل می‌دهند.

در عین حال، باید به یک واقعیت تاریخی توجه داشت: سهم ۱۴٫۸ درصدی مهاجران در سال ۲۰۲۴ از نظر تاریخی بی‌سابقه نیست. آمریکا در سال ۱۸۹۰ نیز چنین نسبتی از جمعیت خارجی‌متولد داشت. تفاوت مهم امروز، علاوه بر اندازه جمعیت، تغییر کشورهای مبدأ مهاجرت و جایگاه نسل‌های جدید مهاجران در اقتصاد و جامعه است.

تغییر جغرافیای مهاجرت و گسترش تجربه‌های تاریخی متفاوت

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بخش بزرگی از مهاجران آمریکا از کشورهای اروپایی وارد این کشور می‌شدند. در نیم‌قرن اخیر، سهم مهاجران آمریکای لاتین، آسیا، آفریقا و خاورمیانه افزایش یافته است.

این تغییر، فقط یک جابه‌جایی آماری نیست.

فرزندان خانواده‌های ایرانی، فلسطینی، عراقی، افغانستانی، ویتنامی، مکزیکی، هندی، پاکستانی و آفریقایی ممکن است در خانواده‌هایی بزرگ شوند که تجربه تاریخی آنان با روایت مسلط تاریخ آمریکا متفاوت است.

برای بسیاری از این خانواده‌ها دیگر، جنگ ویتنام، جنگ عراق، کودتاهای آمریکای لاتین، استعمار، تحریم اقتصادی، مداخله نظامی یا مهاجرت اجباری، صرفاً موضوعاتی در کتاب‌های تاریخ نیستند؛ بلکه بخشی از حافظه خانوادگی و تجربه زیسته آنان محسوب می‌شوند.

فرزند یک خانواده ایرانی ممکن است در آمریکا متولد شده باشد، در مدارس این کشور تحصیل کند، به زبان انگلیسی سخن بگوید و خود را آمریکایی بداند؛ اما هم‌زمان با تاریخ ایران، انقلاب، جنگ، تحریم‌ها و سرنوشت مردم سرزمین پدری یا مادری خود نیز پیوند عاطفی و فرهنگی دارد.

همین وضعیت می‌تواند درباره فرزندان خانواده‌های فلسطینی، عراقی، ویتنامی و بسیاری دیگر از جوامع مهاجر وجود داشته باشد.

این تجربه‌های چندگانه ممکن است زمینه‌ای برای شکل‌گیری نگرشی متفاوت نسبت به سیاست خارجی آمریکا فراهم کنند؛ نگرشی که در آن منافع و حقوق مردم دیگر کشورها نیز مورد توجه قرار می‌گیرد.

البته مهاجر بودن یا فرزند مهاجر بودن به‌خودی‌خود به معنای مخالفت با جنگ، سرمایه‌داری یا سیاست خارجی آمریکا نیست. مهاجران از نظر طبقاتی، مذهبی، فرهنگی و سیاسی بسیار متنوع‌اند. بعضی از آنان طرفدار سیاست‌های محافظه‌کارانه، محدودیت مهاجرت یا حتی مداخلات نظامی آمریکا هستند.

بنابراین، آنچه اهمیت دارد، نه نسبت دادن یک موضع سیاسی واحد به مهاجران، بلکه شناخت تنوع تجربه‌هایی است که با حضور آنان وارد جامعه آمریکا شده است.

بخش دوم: ادغام اجتماعی؛ از همسایگی و مدرسه تا خانواده و ساختار قدرت

ازدواج‌های میان‌قومی و فروریختن برخی مرزهای تاریخی

یکی از شاخص‌های مهم تغییر روابط اجتماعی در آمریکا، افزایش ازدواج‌ها و پیوندهای خانوادگی میان گروه‌های قومی و نژادی مختلف است.

طبق داده‌های مرکز پژوهشی پیو که در مجموعه پژوهشی حاضر آمده، در سال ۱۹۶۷ تنها حدود سه درصد ازدواج‌های جدید در آمریکا میان افراد متعلق به گروه‌های نژادی یا قومی متفاوت انجام می‌شد. در سال ۲۰۱۵ این رقم به حدود ۱۷ درصد افزایش یافت.

این تحول از نظر جامعه‌شناختی اهمیت زیادی دارد.

ازدواج میان‌قومی تنها به معنای پیوند دو فرد نیست؛ اغلب شبکه‌ای از روابط خانوادگی، دوستی و اجتماعی میان گروه‌هایی ایجاد می‌کند که در گذشته ممکن بود ارتباط محدودی با یکدیگر داشته باشند.

در چنین خانواده‌هایی، کودکان ممکن است از ابتدا با دو زبان، دو فرهنگ، چند سنت خانوادگی و روایت‌های متفاوت تاریخی آشنا شوند.

نمونه قابل توجه در بالاترین سطح سیاست آمریکا، خانواده جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور، است. همسر او، اوشا ونس، فرزند مهاجرانی از هند است. این پیوند نشان می‌دهد که خانواده‌های چندفرهنگی در ساختارهای سیاسی و اجتماعی آمریکا نیز حضور دارند.

اما این مثال در عین حال محدودیت هرگونه نتیجه‌گیری ساده را روشن می‌کند. ازدواج با فردی از خانواده مهاجر الزاماً به معنای حمایت از سیاست‌های مهاجرپذیر یا مخالفت با جنگ نیست.

تغییر در روابط اجتماعی، زمینه تجربه‌های تازه را فراهم می‌کند، اما جهت‌گیری سیاسی افراد همچنان تحت تأثیر عوامل متعدد دیگری نیز قرار دارد.

ادغام اجتماعی و تغییر در نگاه به «دیگری»

با گسترش ارتباط میان گروه‌های قومی، مذهبی و فرهنگی، مفهوم «دیگری» نیز می‌تواند تغییر کند.

در جامعه‌ای که گروه‌های مختلف از یکدیگر جدا زندگی می‌کنند، تصویر افراد از مهاجران یا اقلیت‌ها ممکن است بیش از آنکه بر تجربه مستقیم استوار باشد، تحت تأثیر رسانه‌ها، تبلیغات سیاسی یا پیش‌داوری‌های خانوادگی قرار گیرد.

اما هنگامی که یک جوان آمریکایی با همکلاسی فلسطینی، همکار ایرانی، دوست مکزیکی یا خانواده‌ای مسلمان ارتباط نزدیک پیدا می‌کند، ممکن است درک او از این گروه‌ها پیچیده‌تر و انسانی‌تر شود.

این فرایند در روان‌شناسی اجتماعی با نظریه تماس میان‌گروهی ارتباط دارد؛ نظریه‌ای که نشان می‌دهد تماس اجتماعی، به‌ویژه در شرایط برابری نسبی و همکاری، می‌تواند به کاهش بعضی پیش‌داوری‌ها کمک کند.

بااین‌حال، تماس اجتماعی همیشه به کاهش تعصب منجر نمی‌شود. رقابت اقتصادی، جداسازی اجتماعی، تجربه‌های منفی و تبلیغات سیاسی می‌توانند آثار متفاوتی ایجاد کنند.

به همین دلیل، افزایش تنوع جمعیتی را باید زمینه‌ای برای تغییر نگرش دانست، نه تضمینی برای شکل‌گیری جامعه‌ای برابر یا عاری از تبعیض.

بخش سوم: مهاجران و دگرگونی ساختار اقتصادی آمریکا

از نیروی کار مهاجر تا مدیریت سرمایه و فناوری

در تحلیل سنتی مهاجرت، معمولاً نقش مهاجران در کشاورزی، ساختمان، صنایع تولیدی، خدمات، حمل‌ونقل و مشاغل کم‌درآمد مورد توجه قرار می‌گیرد.

این نقش همچنان بسیار مهم است. طبق داده‌های اداره آمار کار آمریکا در سال ۲۰۲۴، مهاجران حدود ۱۹٫۲ درصد نیروی کار غیرنظامی کشور را تشکیل می‌دادند.

اما موقعیت اقتصادی مهاجران در آمریکا دیگر به مشاغل کارگری محدود نیست.

در دهه‌های اخیر، مهاجران و فرزندان آنان در مدیریت شرکت‌های بزرگ، دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی، صنایع پیشرفته و فناوری اطلاعات نیز نقش برجسته‌ای پیدا کرده‌اند.

طبق آمار شورای مهاجرت آمریکا که در مجموعه پژوهشی حاضر بررسی شده، از میان پانصد شرکت بزرگ فهرست Fortune 500 در سال ۲۰۲۶، تعداد ۲۲۹ شرکت، معادل ۴۵٫۸ درصد، توسط مهاجران یا فرزندان آنان بنیان‌گذاری شده‌اند.

این شرکت‌ها در مجموع فعالیت اقتصادی بسیار گسترده‌ای دارند و میلیون‌ها نفر در سراسر جهان برای آنها کار می‌کنند.

البته این آمار به معنای آن نیست که همه این شرکت‌ها امروز تحت مدیریت مهاجران قرار دارند یا تأسیس آنها نتیجه مهاجرت پنجاه سال اخیر بوده است. بعضی از آنها تاریخچه‌ای بسیار طولانی دارند.

بااین‌حال، این داده ها نشان می‌دهد که مهاجرت از ابتدا یکی از عناصر مهم شکل‌گیری و گسترش سرمایه‌داری آمریکایی بوده است.

مهاجران در رأس اقتصاد آمریکا؛ دگرگونی جایگاه اجتماعی بدون تغییر ماهیت طبقاتی قدرت

یکی از نشانه‌های مهم دگرگونی ساختار اجتماعی و اقتصادی ایالات متحده در دهه‌های اخیر، حضور روزافزون مهاجران و فرزندان آنان در بالاترین سطوح مدیریت شرکت‌های بزرگ، به‌ویژه در صنایع فناوری، ارتباطات، هوش مصنوعی، حمل‌ونقل و خدمات مالی است.

امروز شماری از بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین شرکت‌های آمریکایی را افرادی مدیریت می‌کنند که خود مهاجر بوده‌اند یا ریشه خانوادگی در کشورهای دیگر دارند. از جمله می‌توان به ساتیا نادلا، مدیرعامل مایکروسافت (Microsoft)، سوندار پیچای، مدیرعامل گوگل و آلفابت (Google و Alphabet)، آرویند کریشنا، مدیرعامل آی‌بی‌ام (IBM)، و شانتانو ناراین، مدیرعامل ادوبی (Adobe)، اشاره کرد که همگی دارای پیشینه مهاجرت از هند هستند.

این مدیران در تصمیم‌گیری درباره سرمایه‌گذاری‌های چندصد میلیارد دلاری، توسعه فناوری‌های پیشرفته، هوش مصنوعی، سازمان‌دهی نیروی کار و جهت‌گیری بازارهای جهانی نقش مهمی ایفا می‌کنند.

در میان مهاجران ایرانی نیز نمونه‌های برجسته‌ای از این تحول مشاهده می‌شود.

دارا خسروشاهی، مدیرعامل شرکت اوبر (Uber)، یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌هاست. او که در کودکی همراه خانواده خود ایران را ترک کرد، پیش از مدیریت اوبر، مدیرعامل شرکت اکسپدیا (Expedia) بود و امروز در رأس یکی از مهم‌ترین شرکت‌های جهانی حمل‌ونقل و خدمات مبتنی بر پلتفرم قرار دارد. تصمیمات مدیریتی این شرکت نه‌تنها بر سرمایه‌گذاری و توسعه فناوری، بلکه بر شرایط کار و درآمد میلیون‌ها راننده و ارائه‌دهنده خدمات در کشورهای مختلف تأثیر می‌گذارد.

انوشه انصاری، کارآفرین ایرانی‌آمریکایی و مدیرعامل بنیاد ایکس‌پرایز (XPRIZE)، نمونه دیگری از حضور مؤثر مهاجران ایرانی در عرصه فناوری، نوآوری و سرمایه‌گذاری علمی است. فعالیت‌های او در زمینه فناوری‌های پیشرفته، پژوهش‌های فضایی و حمایت از نوآوری، نشان‌دهنده گسترش نقش مهاجران در نهادهایی است که به شکل‌گیری فناوری‌های آینده کمک می‌کنند.

در کنار این افراد، شمار دیگری از ایرانی‌تباران نیز در تأسیس شرکت‌های فناوری، مدیریت سرمایه‌گذاری، پژوهش‌های علمی و توسعه صنایع پیشرفته نقش داشته‌اند. این حضور دیگر به چند موفقیت فردی محدود نیست، بلکه بخشی از واقعیت گسترده‌تر اقتصاد آمریکاست که بیش از گذشته به جریان جهانی دانش، سرمایه، تخصص و نیروی کار وابسته شده است.

اما اهمیت این پدیده تنها در موفقیت اقتصادی و حرفه‌ای چند مدیر مهاجر خلاصه نمی‌شود.

مسئله مهم‌تر، تغییری است که حضور چنین افرادی در موقعیت اجتماعی مهاجران و در تصور عمومی جامعه آمریکا از جایگاه آنان به وجود می‌آورد.

در بخش بزرگی از تاریخ آمریکا، مهاجران، به‌ویژه مهاجران غیراروپایی، عمدتاً در موقعیت‌های فرودست اقتصادی و اجتماعی قرار داشتند. آنان اغلب به‌عنوان نیروی کار ارزان، کارگران صنایع، کارکنان خدماتی یا گروه‌هایی در حاشیه ساختار قدرت شناخته می‌شدند. حتی هنگامی که مهاجران در اقتصاد نقش حیاتی داشتند، حضور آنان در مراکز اصلی تصمیم‌گیری اقتصادی و سیاسی بسیار محدودتر بود.

امروز این تصویر تغییر کرده است.

هنگامی که یک مهاجر هندی در رأس مایکروسافت یا گوگل قرار می‌گیرد، یا یک مهاجر ایرانی مدیریت شرکتی مانند اوبر را بر عهده دارد، پیامد این حضور تنها به حوزه اقتصاد محدود نمی‌شود. چنین موقعیتی می‌تواند بر احساس تعلق، اعتمادبه‌نفس اجتماعی و تصور مهاجران و فرزندان آنان از امکانات مشارکت و پیشرفت در جامعه آمریکا تأثیر بگذارد.

نسل جوان مهاجران دیگر لزوماً خود را صرفاً در موقعیت نیروی کاری نمی‌بیند که باید در حاشیه ساختار اقتصادی و سیاسی باقی بماند. حضور افرادی با پیشینه‌های مشابه در بالاترین سطوح مدیریت، دانشگاه‌ها، مؤسسات علمی و نهادهای تصمیم‌گیری، می‌تواند این احساس را تقویت کند که آنان نیز بخشی از جامعه آمریکا هستند و در شکل دادن به آینده آن سهم دارند.

از سوی دیگر، این تحول بر نگرش بخش‌های دیگر جامعه آمریکا نیز تأثیر می‌گذارد. حضور مهاجران در مدیریت شرکت‌هایی که میلیون‌ها آمریکایی روزانه از محصولات و خدمات آنها استفاده می‌کنند، به‌تدریج تصویر سنتی از اینکه چه کسانی می‌توانند در موقعیت‌های رهبری و تصمیم‌گیری قرار گیرند را تغییر داده است.

به بیان دیگر، اگرچه ساختار مالکیت و مناسبات طبقاتی اقتصاد سرمایه‌داری با تغییر ملیت یا پیشینه مهاجرتی مدیران دگرگون نمی‌شود، اما ترکیب انسانی و فرهنگی نخبگان اقتصادی و تصویر اجتماعی قدرت تغییر می‌کند.

البته این تحول با تناقضی اساسی همراه است که در تحلیل طبقاتی جامعه آمریکا نباید نادیده گرفته شود.

حضور مهاجران در رأس شرکت‌های بزرگ به معنای تغییر ماهیت طبقاتی این شرکت‌ها نیست. مدیرعامل مهاجری که مسئولیت اداره یک شرکت چندملیتی را بر عهده دارد، در چارچوب همان مناسبات سرمایه‌داری فعالیت می‌کند که هدف اصلی آن حفظ سودآوری، گسترش بازار و افزایش ارزش سرمایه است.

چنین مدیری ممکن است از نظر منافع اقتصادی و سیاسی به سهام‌داران بزرگ و صاحبان سرمایه نزدیک‌تر باشد تا به کارگران مهاجری که در همان شرکت فعالیت می‌کنند.

برای مثال، مدیرعامل ایرانی‌تبار شرکت اوبر و راننده مهاجری که برای تأمین هزینه‌های زندگی خود روزانه ساعت‌های طولانی از طریق همین پلتفرم کار می‌کند، ممکن است در تجربه مهاجرت یا پیشینه فرهنگی اشتراکاتی داشته باشند، اما جایگاه آنان در روابط اقتصادی و منافع طبقاتی‌شان یکسان نیست.

همین تفاوت را می‌توان میان یک مهندس مهاجر با درآمد بالا، یک پرستار مهاجر، یک کارگر ساختمانی، یک راننده کامیون و مدیرعامل یک شرکت بزرگ فناوری مشاهده کرد.

بنابراین، هویت قومی، ملی و مهاجرتی، هرچند در شکل‌گیری تجربه اجتماعی و فرهنگی افراد اهمیت دارد، جایگاه طبقاتی آنان را از میان نمی‌برد.

بااین‌حال، نباید از این واقعیت نتیجه گرفت که تغییر ترکیب مدیران و نخبگان اقتصادی فاقد اهمیت اجتماعی و سیاسی است.

دو تحول متفاوت را باید هم‌زمان دید: از یک سو، تداوم مناسبات طبقاتی و تمرکز قدرت اقتصادی در دست صاحبان سرمایه؛ و از سوی دیگر، تغییر ترکیب جمعیتی و فرهنگی کسانی که در ساختار قدرت اقتصادی حضور دارند.

این تحول دوم، حتی بدون تغییر بنیادین در روابط تولید، می‌تواند پیامدهای مهمی برای احساس هویت، تعلق اجتماعی، اعتمادبه‌نفس سیاسی و انتظارات نسل‌های جدید مهاجران داشته باشد.

در گذشته، بخش بزرگی از مهاجران غیراروپایی با جامعه‌ای روبه‌رو بودند که مراکز اصلی قدرت آن عمدتاً در اختیار نخبگان سفیدپوست اروپایی‌تبار قرار داشت. امروز آنان در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که هرچند نابرابری‌ها و تبعیض‌ها همچنان پابرجاست، اما انحصار تاریخی حضور در بالاترین موقعیت‌های اقتصادی، علمی و مدیریتی تا حدی شکسته شده است.

این تغییر می‌تواند در بلندمدت بر رفتار سیاسی مهاجران و فرزندان آنان نیز اثر بگذارد. احساس تعلق بیشتر به جامعه، تصور امکان تأثیرگذاری بر تصمیمات عمومی و افزایش انتظار برای مشارکت در نهادهای سیاسی، از پیامدهای احتمالی این تحول است؛ هرچند شدت و جهت این تأثیر در میان گروه‌های مختلف مهاجر یکسان نیست.

از همین منظر، بررسی نقش مهاجران در جامعه آمریکا را نمی‌توان تنها به تعداد آنان، میزان درآمد، سطح تحصیلات یا گرایش انتخاباتی محدود کرد. باید دید که آنان در کدام بخش‌های ساختار طبقاتی قرار گرفته‌اند، چه سهمی در تولید و مدیریت اقتصادی دارند و حضورشان چگونه بر مناسبات اجتماعی و تصور عمومی از قدرت تأثیر می‌گذارد.

در نهایت، اهمیت تاریخی این تحول در آن است که آمریکای امروز دیگر جامعه‌ای نیست که مهاجران غیراروپایی در آن صرفاً نیروی کار مورد نیاز اقتصاد باشند؛ آنان در بخش‌هایی از ساختار مدیریت، تولید دانش، توسعه فناوری و شکل دادن به آینده اقتصادی کشور نیز حضور مؤثر دارند.

این حضور به‌خودی‌خود به معنای دموکراتیک‌تر شدن مالکیت سرمایه یا کاهش نابرابری طبقاتی نیست، اما یکی از نشانه‌های مهم دگرگونی ساختار اجتماعی آمریکاست؛ دگرگونی‌ای که شناخت آن برای تحلیل رفتار سیاسی نسل‌های جدید، تحول هویت آمریکایی و آینده رقابت‌های انتخاباتی ضروری است.

بخش چهارم: تغییر ترکیب کنگره؛ آیا نمایندگی متنوع‌تر به سیاست خارجی متفاوت منجر شده است؟

یکی از شاخص‌های مهم تحول اجتماعی آمریکا، افزایش حضور اقلیت‌های قومی و نژادی در نهادهای سیاسی است.

در دوران جنگ ویتنام، کنگره آمریکا از نظر ترکیب قومی و نژادی بسیار کم‌تنوع‌تر از امروز بود. در کنگره سال‌های ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۳، شمار نمایندگان سیاه‌پوست مجلس نمایندگان در مقاطع مختلف حدود دوازده نفر بود.

در آغاز کنگره صدونوزدهم در ژانویه ۲۰۲۵، حدود ۲۸ درصد اعضای مجلس نمایندگان و ۲۶ درصد مجموع اعضای دارای حق رأی کنگره از گروه‌های قومی و نژادی غیرسفیدپوست غیرلاتین بودند.

کنگره آمریکا مجموعاً ۵۳۵ عضو دارای حق رأی دارد:

  • مجلس نمایندگان: ۴۳۵ نفر
  • مجلس سنا: ۱۰۰ نفر

۲۶ درصد از ۵۳۵ نفر برابر با ۱۳۹ نفر است.

این تغییر نشان‌دهنده گسترش حضور گروه‌هایی در ساختار نمایندگی سیاسی است که در گذشته با موانع جدی حقوقی، اجتماعی و سیاسی روبه‌رو بودند.

اما آیا این تغییر به معنای افزایش مخالفت کنگره با جنگ و مداخله نظامی است؟

پاسخ به این پرسش ساده نیست.

در کنگره سال ۲۰۲۵، اکثریت بزرگی از نمایندگان متعلق به اقلیت‌های قومی و نژادی عضو حزب دموکرات بودند. بنابراین، اگر آنان در رأی‌گیری درباره محدود کردن اختیارات جنگی رئیس‌جمهور با سایر دموکرات‌ها همراه شوند، نمی‌توان نتیجه گرفت که علت اصلی رأی آنان پیشینه قومی یا مهاجرتی‌شان بوده است.

برای بررسی چنین رابطه‌ای باید رفتار نمایندگان را درون هر حزب، با توجه به سن، حوزه انتخابیه، موقعیت طبقاتی، پیشینه خانوادگی و مواضع سیاسی مقایسه کرد.

از قطعنامه خلیج تونکین تا رأی‌گیری‌های جنگ ایران

در اوت ۱۹۶۴، مجلس نمایندگان آمریکا قطعنامه خلیج تونکین را با ۴۱۶ رأی موافق و بدون رأی مخالف تصویب کرد. سنا نیز با ۸۸ رأی موافق در برابر دو رأی مخالف به آن رأی داد.

این قطعنامه مبنای مهمی برای گسترش مداخله نظامی آمریکا در ویتنام شد.

اما با ادامه جنگ، افزایش تلفات و گسترش اعتراضات اجتماعی، مخالفت در کنگره افزایش یافت و سرانجام محدودیت‌هایی بر عملیات نظامی و تأمین مالی جنگ وضع شد.

در مقابل، داده‌های گردآوری‌شده در مجموعه پژوهشی حاضر نشان می‌دهند که در سال ۲۰۲۶، مجلس نمایندگان در چند رأی‌گیری مربوط به اختیارات جنگی رئیس‌جمهور در قبال ایران دچار شکاف جدی شد.

در رأی‌گیری پانزدهم سپتامبر، ۲۲۰ نماینده در برابر ۲۰۴ نماینده از قطعنامه محدودکننده ادامه مخاصمات بدون مجوز کنگره حمایت کردند.

این تفاوت تاریخی اهمیت دارد: در سال ۱۹۶۴، حمایت اولیه از گسترش اختیارات جنگی دولت تقریباً یکپارچه بود، اما در سال ۲۰۲۶ مخالفت با ادامه عملیات نظامی بدون مجوز کنگره از همان ماه‌های نخست به موضوع اختلاف جدی تبدیل شد.

بااین‌حال، این دو رأی‌گیری از نظر حقوقی و موضوع دقیق یکسان نیستند. قطعنامه خلیج تونکین مجوزی برای گسترش عملیات نظامی بود، درحالی‌که قطعنامه‌های سال ۲۰۲۶ عمدتاً بر محدود کردن اختیارات رئیس‌جمهور تمرکز داشتند.

همچنین رأی مثبت به محدود کردن اختیارات جنگی لزوماً به معنای مخالفت با هرگونه اقدام نظامی و یا جنگ برعلیه ایران نیست.

این تمایز در تحلیل رفتار کنگره ضروری است.

کمک نظامی به اسرائیل؛ تداوم قدرت سیاست سنتی

در آوریل ۲۰۲۴، مجلس نمایندگان آمریکا بسته کمک‌های تکمیلی به اسرائیل را با ۳۶۶ رأی موافق در برابر ۵۸ رأی مخالف تصویب کرد.

این رأی نشان داد که با وجود گسترش اعتراضات علیه جنگ غزه، حمایت نهادی از اسرائیل همچنان در میان بخش بزرگی از هر دو حزب ادامه داشت.

در سال ۲۰۲۵، شمار سناتورهایی که از تلاش برای جلوگیری از بعضی فروش‌های تسلیحاتی به اسرائیل حمایت می‌کردند افزایش یافت، اما این تلاش‌ها همچنان نتوانستند اکثریت سنا را به دست آورند.

از این رو، افزایش تنوع قومی کنگره و گسترش جنبش‌های ضدجنگ به معنای تغییر فوری سیاست خارجی آمریکا نیست.

ساختار حزبی، قدرت ریاست‌جمهوری، نفوذ گروه‌های ذی‌نفع، صنایع تسلیحاتی و سنت‌های دیرپای سیاست خارجی همچنان نقش تعیین‌کننده‌ای دارند.

این تجربه اما نشان می‌دهد که تغییر ترکیب اجتماعی نهادهای قدرت گرچه در تغییر سیاست‌های این  نهادها موثر است اما، شرط کافی برای تغییر سیاست‌های آنها نیست.

بخش پنجم: دگرگونی ساختار طبقاتی؛ چرا رابطه طبقه کارگر با دو حزب تغییر کرده است؟

برای شناخت انتخابات ۲۰۲۶، بررسی تغییرات جمعیتی ضروری است، اما کافی نیست. تحولات طبقاتی آمریکا در پنجاه سال گذشته به همان اندازه اهمیت دارند.

از دهه ۱۹۳۰ و دوران نیودیل فرانکلین روزولت، حزب دموکرات توانسته بود ائتلاف گسترده‌ای از کارگران صنعتی، اتحادیه‌های کارگری، اقشار کم‌درآمد، بخشی از کشاورزان، روشنفکران و گروه‌های قومی و مذهبی را گرد هم آورد.

در مقابل، حزب جمهوری‌خواه به‌طور سنتی از حمایت بخش‌هایی از صاحبان سرمایه، طبقات مرفه، گروه‌های محافظه‌کار و مناطق روستایی برخوردار بود.

البته این تقسیم‌بندی هرگز مطلق نبود. برای مثال، دموکرات‌های محافظه‌کار جنوب برای دهه‌ها یکی از ستون‌های حزب دموکرات بودند و جمهوری‌خواهان نیز در دوره‌هایی از حمایت بخش‌هایی از کارگران صنعتی برخوردار می‌شدند.

اما در مجموع، پیوند حزب دموکرات با اتحادیه‌های کارگری و سیاست‌های رفاهی یکی از ویژگی‌های مهم نظام سیاسی آمریکا در بخش بزرگی از قرن بیستم بود.

جهانی‌سازی سرمایه و تضعیف پایگاه صنعتی

از دهه ۱۹۷۰ به بعد، اقتصاد آمریکا وارد مرحله تازه‌ای شد.

انتقال بخش‌هایی از تولید صنعتی به کشورهای دارای نیروی کار ارزان‌تر، گسترش تجارت جهانی، افزایش اتوماسیون، تغییر ساختار سرمایه‌گذاری و رشد بخش مالی، موقعیت بسیاری از مناطق صنعتی سنتی را دگرگون کرد.

شهرهایی که اقتصادشان بر کارخانه‌های فولاد، خودروسازی، ماشین‌آلات و صنایع سنگین استوار بود، با تعطیلی واحدهای تولیدی، کاهش فرصت‌های شغلی و فرسایش درآمد خانوارها روبه‌رو شدند.

این تحولات به‌ویژه در ایالت‌های میشیگان، پنسیلوانیا، اوهایو و بخش‌هایی از غرب میانه اهمیت سیاسی پیدا کرد.

در این مناطق، کاهش مشاغل صنعتی فقط به معنای از دست رفتن درآمد نبود. کارخانه‌ها اغلب محور سازمان‌یابی اتحادیه‌ای، هویت محلی، روابط خانوادگی و فرهنگ سیاسی شهرها بودند.

با تعطیلی کارخانه، بخش مهمی از زیرساخت اجتماعی طبقه کارگر نیز تضعیف می‌شد.

به همین دلیل، بحران صنعتی را باید هم یک بحران اقتصادی و هم یک بحران اجتماعی و سیاسی دانست.

حزب دموکرات و چرخش به سیاست‌های بازارمحور

در دهه ۱۹۹۰ و دوران ریاست‌جمهوری بیل کلینتون، حزب دموکرات در بسیاری از حوزه‌های اقتصادی به سیاست‌هایی نزدیک شد که بر آزادسازی تجارت، انضباط مالی، جهانی‌سازی و نقش گسترده‌تر بازار تأکید داشتند.

حمایت از پیمان تجارت آزاد آمریکای شمالی، اصلاحات نظام رفاهی و گسترش روابط با وال‌استریت، از مهم‌ترین جلوه‌های این تغییر بودند.

از نگاه منتقدان چپ، این تحول بخشی از فرایند نولیبرالی‌شدن حزب دموکرات بود؛ فرایندی که در آن دفاع سنتی از منافع طبقه کارگر در برابر اولویت‌های بازار و سرمایه مالی تضعیف شد.

طرفداران این سیاست‌ها در مقابل استدلال می‌کردند که جهانی‌سازی و اصلاحات اقتصادی برای رقابت‌پذیری آمریکا، رشد اقتصادی و ایجاد فرصت‌های تازه ضروری‌اند.

بااین‌حال، آثار این تغییرات برای همه گروه‌های اجتماعی یکسان نبود.

درحالی‌که بخش‌هایی از اقتصاد آمریکا، به‌ویژه فناوری، خدمات مالی و صنایع دانش‌بنیان، رشد قابل توجهی تجربه کردند، بسیاری از کارگران صنعتی با ناامنی شغلی و کاهش قدرت چانه‌زنی روبه‌رو شدند.

همین شکاف به‌تدریج رابطه تاریخی بخشی از طبقه کارگر با حزب دموکرات را دگرگون کرد.

چرا بخشی از کارگران به ترامپ گرایش پیدا کردند؟

ظهور ترامپ را نمی‌توان بدون توجه به این تحولات توضیح داد.

ترامپ توانست با شعارهایی درباره بازگرداندن کارخانه‌ها، مقابله با انتقال مشاغل به خارج، محدود کردن مهاجرت و مخالفت با نخبگان سیاسی واشنگتن، حمایت بخش‌هایی از رأی‌دهندگان ناراضی را جلب کند.

اما این حمایت تنها اقتصادی نبود.

مسائل فرهنگی، مهاجرت، مذهب، هویت ملی، تغییرات نژادی و احساس بی‌اعتمادی به نخبگان دانشگاهی و رسانه‌ای نیز در شکل‌گیری ائتلاف ترامپ نقش داشتند.

از این رو، نمی‌توان تمام رأی‌دهندگان کارگر جمهوری‌خواه را صرفاً قربانیان جهانی‌سازی دانست، همان‌گونه که نمی‌توان همه آنان را بر اساس گرایش‌های فرهنگی یا نژادی توضیح داد.

طبقه کارگر آمریکا از نظر قومی، جنسیتی، مذهبی و جغرافیایی بسیار متنوع است.

یک کارگر سفیدپوست در کارخانه‌ای در اوهایو، یک پرستار سیاه‌پوست در جورجیا، یک کارگر مهاجر در کالیفرنیا و یک راننده کامیون لاتین‌تبار در تگزاس ممکن است منافع اقتصادی مشترکی داشته باشند، اما لزوماً به یک حزب رأی نمی‌دهند.

این یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سیاست طبقاتی امروز آمریکاست: موقعیت اقتصادی مشترک الزاماً به هویت سیاسی مشترک منجر نمی‌شود.

طبقه کارگر جدید؛ خدمات، فناوری و اقتصاد پلتفرمی

در کنار کاهش اهمیت نسبی بعضی صنایع سنتی، ترکیب طبقه کارگر نیز تغییر کرده است.

امروز میلیون‌ها نفر در خدمات درمانی، آموزش، حمل‌ونقل، انبارداری، توزیع کالا، رستوران‌ها، هتل‌ها، مراکز تماس و اقتصاد دیجیتال کار می‌کنند.

بخش مهمی از این نیروی کار را زنان، مهاجران و گروه‌های قومی تشکیل می‌دهند.

کارگران شرکت‌های حمل‌ونقل اینترنتی، تحویل کالا و پلتفرم‌های دیجیتال نیز با شکل‌های تازه‌ای از کنترل کار، نظارت الگوریتمی و ناامنی درآمد روبه‌رو هستند.

هوش مصنوعی و خودکارسازی می‌توانند این تغییرات را تشدید کنند.

در گذشته، نگرانی اصلی بسیاری از کارگران درباره انتقال کارخانه به کشور دیگر بود. امروز علاوه بر آن، جایگزینی برخی وظایف انسانی با نرم‌افزار، روبات و سامانه‌های هوش مصنوعی نیز به موضوعی مهم تبدیل شده است.

این تحول مرزهای سنتی میان کار یدی و کار فکری را نیز تغییر می‌دهد.

کارمندی که در بخش خدمات مالی، برنامه‌نویسی، طراحی، ترجمه یا تولید محتوا فعالیت می‌کند، ممکن است با همان نگرانی درباره امنیت شغلی روبه‌رو شود که کارگر کارخانه در دهه‌های گذشته تجربه می‌کرد.

از این منظر، آینده سیاست طبقاتی آمریکا تنها به کارخانه‌ها و اتحادیه‌های صنعتی وابسته نیست؛ بلکه به توانایی سازمان‌یابی این نیروی کار جدید نیز بستگی دارد.

بخش ششم: نسل Z، نسل هزاره و پایان انحصار خانواده در شکل‌دادن به هویت سیاسی

یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها در بررسی تغییر رفتار انتخاباتی آمریکا این است که آیا نسل‌های جدید همچنان گرایش حزبی پدر و مادر خود را به ارث می‌برند؟

در گذشته، در بسیاری از خانواده‌های آمریکایی، تعلق به حزب دموکرات یا جمهوری‌خواه بخشی از هویت خانوادگی محسوب می‌شد.

فرد ممکن بود در خانواده‌ای دموکرات بزرگ شود، همان روزنامه‌ها را بخواند، در همان اتحادیه کارگری فعالیت کند و مانند والدین و پدربزرگ و مادربزرگ خود به نامزدهای دموکرات رأی دهد.

در خانواده‌های جمهوری‌خواه نیز وفاداری حزبی می‌توانست با مذهب، محیط اجتماعی، ارزش‌های محافظه‌کارانه و هویت محلی پیوند داشته باشد.

به این ترتیب، تعلق حزبی گاه شباهتی به تعلق مذهبی پیدا می‌کرد: فرد نه الزاماً پس از بررسی مستقل برنامه‌های سیاسی، بلکه در جریان جامعه‌پذیری خانوادگی به یک حزب نزدیک می‌شد.

اما آیا این الگو در حال تغییر است؟

افزایش بی‌سابقه هویت سیاسی مستقل

بر اساس نظرسنجی مؤسسه گالوپ، در سال ۲۰۲۵ حدود ۴۵ درصد بزرگسالان آمریکایی خود را مستقل معرفی کردند، درحالی‌که سهم دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان هرکدام ۲۷ درصد بود.

تفاوت نسل‌ها چشمگیر است.

منبع: Gallup، ژانویه ۲۰۲۶

این ارقام نشان می‌دهند که اکثریت بزرگسالان نسل Z و نسل هزاره تمایل ندارند خود را رسماً با یکی از دو حزب اصلی تعریف کنند.

اما این تحول را نباید به معنای پایان وفاداری سیاسی دانست.

بسیاری از رأی‌دهندگانی که خود را مستقل می‌دانند، در عمل به یکی از دو حزب گرایش پایدار دارند.

ممکن است جوانی خود را دموکرات نداند، اما در موضوعاتی مانند حقوق کارگران، محیط زیست، مهاجرت و سیاست خارجی به نامزدهای دموکرات نزدیک‌تر باشد.

در مقابل، جوان دیگری ممکن است خود را جمهوری‌خواه معرفی نکند، اما در موضوعاتی مانند مالیات، مهاجرت، مذهب و نقش دولت، با جمهوری‌خواهان هم‌نظر باشد.

بنابراین، کاهش هویت رسمی حزبی لزوماً به معنای کاهش قطبی‌شدن سیاسی نیست.

حتی ممکن است افراد از احزاب سنتی فاصله بگیرند، اما به جنبش‌ها، شخصیت‌ها یا جریان‌های ایدئولوژیک خاصی وفاداری بیشتری پیدا کنند.

آیا فرزندان دیگر مانند والدین خود رأی نمی‌دهند؟

پژوهش‌های مربوط به انتقال گرایش سیاسی میان والدین و فرزندان نتایج یکسانی ندارند.

بعضی مطالعات نشان می‌دهند که انتقال مستقیم هویت حزبی در بسیاری از خانواده‌ها اتفاق نمی‌افتد. مطالعات دیگر همچنان از شباهت قابل توجه گرایش سیاسی نوجوانان و والدین حکایت دارند.

این تفاوت به سن افراد، شیوه اندازه‌گیری و تعریف هویت حزبی مربوط است.

از این رو، نمی‌توان ادعا کرد که خانواده دیگر تأثیری بر رفتار سیاسی جوانان ندارد.

آنچه می‌توان گفت این است که خانواده دیگر چون گذشته تنها منبع شکل‌گیری هویت سیاسی فرزندان خود نیست.

مدرسه، دانشگاه، دوستان، محیط کار، شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های دیجیتال، تجربه مهاجرت و جنبش‌های اجتماعی نیز نقش مهمی پیدا کرده‌اند.

در چنین شرایطی، فرزند خانواده‌ای جمهوری‌خواه ممکن است درباره حقوق مهاجران، جنگ یا مسائل اقتصادی با والدین خود اختلاف نظر پیدا کند.

فرزند خانواده‌ای دموکرات نیز ممکن است به دلیل نگرانی‌های اقتصادی یا دیدگاه‌های فرهنگی به جمهوری‌خواهان نزدیک شود.

این تغییرات الزاماً به معنای قطع رابطه کامل با سنت خانوادگی نیستند. افراد ممکن است در برخی مسائل با والدین خود هم‌نظر بمانند و در مسائل دیگر از آنان فاصله بگیرند.

چرا نسل جدید را نباید یک بلوک سیاسی واحد دانست؟

انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ نشان داد که جوانان آمریکایی از نظر سیاسی یکدست نیستند.

اگرچه در مجموع رأی‌دهندگان جوان بیشتر به نامزد دموکرات رأی دادند، فاصله دو حزب در این گروه سنی نسبت به بعضی انتخابات گذشته کاهش یافت.

همچنین شکاف جنسیتی میان جوانان اهمیت بیشتری پیدا کرد.

در بعضی نظرسنجی‌ها و بررسی‌های انتخاباتی، زنان جوان گرایش بیشتری به دموکرات‌ها و مردان جوان گرایش بیشتری به جمهوری‌خواهان نشان دادند.

تفاوت تحصیلات، درآمد، مذهب، محل زندگی و پیشینه قومی نیز بر رفتار سیاسی آنان تأثیر می‌گذارد.

به همین دلیل، اصطلاحاتی مانند «نسل جوان ترقی‌خواه» یا «نسل جدید ضدجنگ» تنها درباره بخش‌هایی از جوانان صدق می‌کنند و نباید به تمام یک نسل تعمیم داده شوند.

نسل آلفا؛ سیاست در عصر هوش مصنوعی

نسل آلفا گرچه هنوز عمدتاً به سن رأی‌دادن نرسیده است، اما شرایط اجتماعی و فرهنگی رشد این نسل با نسل‌های گذشته تفاوت دارد.

این نسل از کودکی با تلفن هوشمند، شبکه‌های اجتماعی، هوش مصنوعی و ارتباطات جهانی روبه‌رو بوده است.

برای بسیاری از اعضای این نسل، ارتباط با فردی در کشوری دیگر یا مشاهده مستقیم رویدادی در آن سوی جهان امری عادی است.

اما این ارتباطات جهانی لزوماً به شکل‌گیری نگرش‌های بازتر یا ضدجنگ منجر نمی‌شوند.

همان فناوری‌هایی که امکان آشنایی با فرهنگ‌های متفاوت را فراهم می‌کنند، می‌توانند ابزار انتشار اطلاعات نادرست، تبلیغات سیاسی و تقویت تعصبات نیز باشند.

بنابراین، آینده سیاسی نسل آلفا به رقابت میان نیروهای اجتماعی، نهادهای آموزشی، خانواده‌ها، رسانه‌ها و ساختارهای اقتصادی بستگی خواهد داشت.

بخش هفتم: از استثناگرایی آمریکایی تا همبستگی فراملی

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های جنبش‌های سیاسی امروز آمریکا با گذشته، تغییر در زمینه‌های اجتماعی شکل‌گیری همبستگی بین‌المللی است.

برای دهه‌های طولانی، مفهوم «استثناگرایی آمریکایی» یکی از عناصر مهم فرهنگ سیاسی این کشور بود. بر اساس این تصور، آمریکا به دلیل تاریخ، ارزش‌ها و نظام سیاسی خود، جایگاهی ویژه در جهان دارد و مسئولیت خاصی برای رهبری نظم بین‌المللی بر عهده گرفته است.

این مفهوم در دوره‌های مختلف به شکل‌های متفاوت تفسیر شده است.

برخی آن را تعهد آمریکا به آزادی و دموکراسی می‌دانستند؛ درحالی‌که منتقدان معتقد بودند همین تصور در مواردی برای توجیه مداخله نظامی، تغییر حکومت‌ها و تحمیل اراده آمریکا بر دیگر کشورها به کار رفته است. در دوران جنگ سرد، مبارزه با کمونیسم یکی از مهم‌ترین توجیهات مداخله نظامی آمریکا در کشورهای مختلف بود. اما امروز بخش‌هایی از نسل جوان آمریکا با روایت‌های تاریخی متفاوتی آشنا شده‌اند.

برای آنان، جنگ ویتنام تنها بخشی از تاریخ مقابله آمریکا با کمونیسم نیست؛ بلکه تاریخ رنج و مقاومت مردم ویتنام نیز هست.

جنگ عراق فقط موضوع امنیت ملی آمریکا نیست؛ بلکه با زندگی و مرگ میلیون‌ها عراقی ارتباط دارد.

جنگ با ایران نیز صرفاً مسئله قدرت نظامی واشنگتن نیست؛ بلکه با سرنوشت مردم ایران، استقلال کشور و پیامدهای انسانی و اقتصادی جنگ پیوند دارد.

مهاجرت و شکل‌گیری هویت‌های چندگانه

یکی از زمینه‌های این تحول، گسترش هویت‌های چندگانه در جامعه آمریکاست.

شهروندی که در آمریکا زندگی می‌کند، ممکن است هم‌زمان با سرزمین مادری و خانوادگی خود نیز احساس تعلق داشته باشد. این تعلق دوگانه الزاماً به معنای تضاد وفاداری نیست.

یک ایرانی آمریکایی می‌تواند به جامعه آمریکا تعلق داشته باشد و در عین حال، با حمله نظامی به ایران مخالفت کند.

یک فلسطینی آمریکایی می‌تواند شهروند آمریکا باشد و هم‌زمان از حقوق مردم فلسطین دفاع کند.

یک آمریکایی ویتنامی‌تبار نیز ممکن است تاریخ جنگ ویتنام را از زاویه تجربه خانواده خود بررسی کند.

اما این تجربه‌ها همیشه به یک نتیجه سیاسی منتهی نمی‌شوند.

بعضی مهاجران، به‌ویژه کسانی که از حکومت‌های سرکوبگر گریخته‌اند، ممکن است از فشار یا مداخله خارجی علیه حکومت سرزمین مادری خود حمایت کنند. برخی دیگر به دلایل تاریخی یا اخلاقی مخالف چنین مداخلاتی باشند.

بنابراین، اهمیت مهاجرت در این نیست که همه مهاجران را به یک موضع سیاسی همگون و یکسان سوق می‌دهد، بلکه در آن است که روایت‌های متفاوتی از جهان را وارد جامعه آمریکا می‌کند.

از همدلی ملی تا مسئولیت انسانی جهانی

به باور من، یکی از مهم‌ترین تحولاتی که در بخش‌هایی از نسل جوان آمریکا مشاهده می‌شود، گسترش نوعی همبستگی انسانی فراتر از مرزهای ملی است که در گذشته کمتر دیده می شد.

در این نگاه، ارزش جان انسان‌ها نباید بر اساس تابعیت، مذهب یا قومیت تعیین شود.

کشته شدن یک کودک فلسطینی، ایرانی، عراقی یا افغانستانی از نظر اخلاقی نباید کم‌اهمیت‌تر از کشته شدن یک کودک آمریکایی تلقی شود.

این نگرش البته پدیده‌ای کاملاً تازه ای نیست.

در دهه‌های گذشته نیز جنبش‌های ضدجنگ ویتنام، جنبش حقوق مدنی، مبارزات ضدآپارتاید و فعالیت‌های بین‌المللی نیروهای چپ و صلح‌طلب بر چنین ارزش‌هایی تأکید داشتند, اما نه در این ابعاد امروزی آن.

تفاوت امروز را باید در گسترش زمینه‌های اجتماعی و ارتباطی این همبستگی جست‌وجو کرد.

حضور گسترده مهاجران، رشد خانواده‌های چندفرهنگی، گسترش ارتباطات جهانی و رسانه‌های دیجیتال می‌توانند امکان آشنایی بخش‌های بزرگ‌تری از جامعه با تجربه مردم دیگر کشورها را فراهم کنند.

اما تبدیل این آشنایی به کنش سیاسی همچنان به سازمان‌یابی اجتماعی و شرایط تاریخی وابسته است.

بخش هشتم: از ویتنام تا غزه؛ تغییر انگیزه‌های جنبش ضدجنگ

برای شناخت جنبش‌های ضدجنگ امروز آمریکا، مقایسه آنها با جنبش ضدجنگ ویتنام بسیار روشنگر است. در دوران جنگ ویتنام، خانواده‌های آمریکایی مستقیماً با پیامدهای انسانی جنگ روبه‌رو بودند.

سربازگیری اجباری، اعزام جوانان به جبهه، کشته شدن بیش از ۵۸ هزار نظامی آمریکایی و بازگشت مجروحان جنگ، تأثیر عمیقی بر جامعه گذاشت.

مخالفت با جنگ برای بسیاری از خانواده‌ها مسئله‌ای مستقیم و شخصی بود.

اما جنبش ضدجنگ ویتنام تنها بر این نگرانی‌ها استوار نبود.

بخش بزرگی از معترضان، از جمله دانشجویان، روشنفکران، فعالان حقوق مدنی و نیروهای چپ، با مداخله نظامی آمریکا و کشتار مردم ویتنام نیز مخالفت می‌کردند.

در جنگ عراق نیز پیش از آغاز عملیات نظامی در سال ۲۰۰۳، اعتراضات گسترده‌ای در آمریکا و سراسر جهان شکل گرفت. این اعتراضات نشان می‌داد که مخالفت اخلاقی با جنگ می‌تواند حتی پیش از آنکه هزینه‌های انسانی و اقتصادی جنگ بر خانواده‌های آمریکایی تحمیل شود، به بسیج اجتماعی منجر شود.

تفاوت جنبش اعتراض به جنگ غزه

در اعتراضات مربوط به جنگ غزه، وضعیت از جهات مهمی متفاوت بود.

آمریکا برخلاف جنگ ویتنام یا عراق، نیروی زمینی گسترده‌ای برای جنگ در غزه اعزام نکرده بود و خانواده‌های آمریکایی با تلفات وسیع سربازان خود روبه‌رو نبودند و در عین حال این جنگ تاثیر محسوسی بر اقتصاد امریکا نداشت. بااین‌حال، اعتراضات دانشجویی و خیابانی علیه عملیات نظامی اسرائیل و حمایت آمریکا از این عملیات جنون آمیز بشدت گسترش یافت.

برای بخش مهمی از معترضان، انگیزه اصلی نه هزینه مستقیم جنگ برای خانواده‌های آمریکایی، بلکه مخالفت با کشتار غیرنظامیان فلسطینی، دفاع از حقوق بشر و اعتراض به سیاست خارجی دولت آمریکا بود.

بسیاری از فعالان این جنبش، عملیات اسرائیل در غزه را نسل‌کشی توصیف می‌کردند و خواهان توقف حمایت نظامی آمریکا از این نسل کشی بودند.

از نظر جامعه‌شناختی، مسئله مهم این است که جنگی در خارج از مرزهای آمریکا توانست بدون وجود سربازگیری اجباری یا تلفات گسترده نیروهای آمریکایی، به موضوعی مهم در جنبش‌های دانشجویی و سیاسی در این کشور تبدیل شود.

این پدیده را می‌توان نشانه‌ای از ظرفیت همبستگی فراملی در بخش‌هایی از جامعه آمریکا دانست.

شبکه‌های اجتماعی و تغییر انحصار روایت جنگ

یکی از تفاوت‌های مهم امروز با دوران ویتنام، تحول در فناوری ارتباطات است.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تلویزیون، روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری بزرگ نقش اصلی را در انتقال تصاویر جنگ به خانه‌های آمریکایی ایفا می‌کردند.

امروز تصاویر و گزارش‌های جنگ می‌توانند از طریق تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مستقل مستقیماً منتشر شوند.

این تحول انحصار رسانه‌های بزرگ را در شکل‌دادن به روایت جنگ کاهش داده است.

اما کاهش انحصار رسانه‌ای به معنای افزایش خودکار دقت اطلاعات نیست.

شبکه‌های اجتماعی می‌توانند هم ابزار انتشار اسناد و شهادت‌های مهم باشند و هم محل گسترش تبلیغات، تصاویر جعلی و اطلاعات گمراه‌کننده.

به همین دلیل، افزایش دسترسی به اطلاعات باید با تقویت توانایی ارزیابی انتقادی منابع همراه باشد.

بااین‌حال، نمی‌توان نقش این فناوری‌ها را در گسترش ارتباط میان جنبش‌های اجتماعی و شکل‌گیری اعتراضات فراملی نادیده گرفت.

بخش نهم: جنگ ایران و تبدیل سیاست خارجی به مسئله معیشتی مردم آمریکا

یکی از محورهای اصلی تحلیل انتخابات ۲۰۲۶، رابطه میان جنگ با ایران و شرایط اقتصادی مردم آمریکاست. در شرایط عادی، بسیاری از رأی‌دهندگان ممکن است سیاست خارجی را در مقایسه با اشتغال، تورم، مالیات، مسکن و خدمات درمانی در اولویت پایین‌تری قرار دهند.

اما هنگامی که یک جنگ بر بازار انرژی، قیمت سوخت، حمل‌ونقل و هزینه‌های تولید اثر می‌گذارد، مرز میان سیاست خارجی و سیاست داخلی از میان می‌رود.

افزایش تنش در خلیج فارس و اختلال در امر حمل‌ونقل انرژی و افزایش قیمت نفت و فرآورده‌های نفتی بر اقتصاد آمریکا تأثیر مستقیم گذاشت. برای یک راننده کامیون، افزایش قیمت گازوئیل به معنای افزایش هزینه فعالیت اقتصادی اوست. برای یک کشاورز، افزایش قیمت سوخت و افزایش قیمت کود شیمیایی و حمل محصولات او به بازارها بر سودآوری او از تولیداتش تأثیر مستقیم گذاشته است.

برای یک خانواده کارگری، افزایش قیمت حمل‌ونقل و مواد غذایی فشار بیشتری بر بودجه خانوار وارد کرده است.

به همین دلایل است که، جنگی که هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین امریکا در جریان است، به موضوعی مرتبط با زندگی روزمره شهروندان آمریکایی تبدیل شده است.

دو نوع مخالفت با جنگ

به نظرم برای درک مخالفت با جنگ در جامعه آمریکا باید میان دو انگیزه مهم تفاوت گذاشت.

نخست، مخالفت با جنگ به دلیل هزینه‌های مستقیم انسانی و اقتصادی آن برای مردم آمریکا؛ از تلفات نظامیان و افزایش هزینه‌های دولت گرفته تا تورم و کاهش قدرت خرید.

دوم، مخالفت با جنگ بر اساس ملاحظات اخلاقی، حقوق بین‌الملل، حق حاکمیت ملت‌ها و همبستگی با مردمی که قربانی عملیات نظامی می‌شوند.

این دو انگیزه می‌توانند در یک جنبش سیاسی به یکدیگر بپیوندند، اما الزاماً یکسان نیستند.

برای مثال، فردی ممکن است با جنگ ایران مخالف باشد، زیرا معتقد است هزینه‌های آن باید صرف بهبود خدمات درمانی و آموزش در آمریکا شود.

فرد دیگری ممکن است با همان جنگ مخالفت کند، زیرا آن را نقض حاکمیت ملی ایران و تهدیدی علیه جان غیرنظامیان می‌داند.

شخص سومی نیز ممکن است هر دو استدلال را بپذیرد.

این تفاوت در میان نیروهای سیاسی آمریکا نیز مشاهده می‌شود.

بخشی از نیروهای چپ و ترقی‌خواه، مخالفت با جنگ را با نقد امپریالیسم، نظامی‌گری و دفاع از حقوق ملت‌ها پیوند می‌دهند.

در مقابل، بخشی از محافظه‌کاران منتقد مداخلات خارجی، به‌ویژه در جریان‌های نزدیک به شعار «اول آمریکا»، ممکن است بیش از هر چیز بر هزینه جنگ، منافع ملی آمریکا و ضرورت پرهیز از تعهدات نظامی خارجی تأکید کنند.

این هم‌زمانی مخالفت با بعضی جنگ‌ها در بخش‌هایی از چپ و راست آمریکا، پدیده‌ای مهم است؛ هرچند اهداف و جهان‌بینی آنان متفاوت باشد.

جنگ ایران و انتخابات ۲۰۲۶

گزارش‌های پس از انتخابات نشان می‌دهند که جنگ ایران، در کنار تورم، هزینه‌های زندگی و نگرانی درباره فساد، در نارضایتی بخشی از رأی‌دهندگان نقش مهمی داشته است.

اما برای تعیین سهم دقیق جنگ در شکست جمهوری‌خواهان، به داده‌های بیشتری نیاز است.

باید مشخص شود چه تعداد از رأی‌دهندگان به دلیل مخالفت با جنگ رأی خود را تغییر داده‌اند، چه تعداد به دلیل هزینه‌های اقتصادی جنگ از دولت ناراضی شده‌اند و چه تعداد از ابتدا با سیاست‌های ترامپ مخالف بوده‌اند.

همچنین باید میان تغییر رأی افراد و تغییر میزان مشارکت گروه‌های مختلف تفاوت گذاشت.

بااین‌حال، از نظر تحلیلی می‌توان گفت که جنگ ایران ظرفیت آن را داشته است که دو نوع نارضایتی را به یکدیگر پیوند دهد: نارضایتی اخلاقی و سیاسی از جنگ، و نارضایتی اقتصادی از پیامدهای آن.

این پیوند برای درک انتخابات اخیر اهمیت دارد.

بخش دهم: قدرت میلیاردرها، تعارض منافع و بحران نمایندگی سیاسی

یکی دیگر از موضوعات محوری انتخابات ۲۰۲۶، نقش سرمایه‌های بزرگ در ساختار سیاسی آمریکا بود. در دهه‌های اخیر، هزینه رقابت‌های انتخاباتی به‌شدت افزایش یافته و کمک‌های مالی افراد ثروتمند، شرکت‌ها و کمیته‌های اقدام سیاسی به یکی از عناصر مهم انتخابات تبدیل شده است.

احکام قضایی و تغییرات قوانین تأمین مالی انتخابات نیز زمینه فعالیت گسترده‌تر برخی گروه‌های مستقل هزینه‌کننده در رقابت‌های انتخاباتی را فراهم کرده‌اند.

در چنین ساختاری، نامزدهای انتخاباتی برای رقابت در سطح ملی یا حتی ایالتی، اغلب به منابع مالی قابل توجهی نیاز دارند.

این وضعیت پرسش مهمی درباره رابطه دموکراسی و قدرت اقتصادی ایجاد می‌کند: آیا برابری حقوقی شهروندان در رأی‌دادن می‌تواند با نابرابری بسیار بزرگ آنان در توانایی تأثیرگذاری مالی بر انتخابات همراه باشد؟

سرمایه بزرگ و سیاست‌های دولت ترامپ

دولت ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری خود با مجموعه‌ای از سیاست‌ها شناخته شد که از نظر منتقدان، منافع بخش‌هایی از سرمایه بزرگ را تقویت می‌کردند.

مقررات‌زدایی در حوزه انرژی، محیط زیست، فناوری و بازارهای مالی، حمایت از توسعه استخراج سوخت‌های فسیلی و تأکید بر رشد سرمایه‌گذاری خصوصی، از جمله محورهای این سیاست‌ها بودند.

در بخش فناوری نیز گسترش مراکز داده Data Center ها و سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی، فرصت‌های اقتصادی بزرگی برای شرکت‌های صاحب سرمایه فراهم کرده است.

ایلان ماسک و مسئله نفوذ سرمایه

حضور میلیاردرهایی مانند ایلان ماسک در سیاست آمریکا، نمونه‌ای از پیوند فزاینده ثروت خصوصی، رسانه و فعالیت انتخاباتی است.

شرکت‌های بزرگ فناوری در موضوعاتی مانند مقررات هوش مصنوعی، مالیات، حقوق کارگران، انرژی، قراردادهای دولتی و سیاست‌های زیست‌محیطی منافع اقتصادی قابل توجهی دارند.

بااین‌حال، از این واقعیت نیز نباید نتیجه گرفت که هر حمایت مالی الزاماً می تواند به خرید یک تصمیم سیاسی منجر می‌شود.

خوشبختانه نظام سیاسی آمریکا همچنان دارای نهادهای متعدد، رقابت‌های حزبی، رسانه‌های منتقد، سازمان‌های مدنی و رأی‌دهندگانی است که می‌توانند در برابر خواسته‌های سرمایه‌داران بزرگ مواضع متفاوتی اتخاذ کنند.

انتخابات ۲۰۲۶ نشان داد که برخورداری از منابع مالی گسترده، پیروزی انتخاباتی را تضمین نمی‌کند.

اما شکست نامزدهای مورد حمایت سرمایه‌داران نیز به معنای پایان نفوذ سرمایه در سیاست هم نیست.

پول می‌تواند بر فرصت دیده‌شدن، سازمان‌دهی تبلیغات و دسترسی به سیاستمداران تأثیر بگذارد، اما نتیجه نهایی انتخابات به عوامل اجتماعی و سیاسی گسترده‌تری وابسته است.

چرا مسئله مالیات بر میلیاردرها اهمیت پیدا کرده است؟

افزایش تمرکز ثروت در دست گروه کوچکی از صاحبان سرمایه، در کنار بحران مسکن، هزینه‌های درمان، بدهی دانشجویان و ناامنی شغلی، بحث مالیات بر ثروت‌های بسیار بزرگ را به یکی از موضوعات مهم سیاست آمریکا تبدیل کرده است.

از نگاه طرفداران مالیات بر میلیاردرها، نظام مالیاتی باید سهم بیشتری از ثروت‌های بسیار بزرگ را برای تأمین خدمات عمومی و کاهش نابرابری اختصاص دهد.

مخالفان این سیاست‌ها در مقابل درباره آثار احتمالی آن بر سرمایه‌گذاری، کارآفرینی، خروج سرمایه و دشواری ارزش‌گذاری دارایی‌ها هشدار می‌دهند.

اهمیت سیاسی این بحث در آن است که مسئله مالیات دیگر صرفاً به نرخ مالیات بر درآمد محدود نیست؛ بلکه به پرسش گسترده‌تری درباره توزیع قدرت اقتصادی و سیاسی در جامعه مربوط می‌شود.

در این انتخابات میان‌دوره‌ای، طرح اخذ مالیات یک‌باره پنج‌درصدی از ثروت میلیاردرهای در ایالت ما کالیفرنیا نیز به رأی عمومی گذاشته شد. متاسفانه بر اساس نتایج منتشرشده تا امروز هفتم نوامبر، با شمارش حدود ۷۲ درصد آرا، نزدیک به ۵۴ درصد رأی‌دهندگان با این طرح مخالفت و حدود ۴۶ درصد از آن حمایت کرده‌اند. اگرچه نتیجه هنوز رسماً نهایی نشده، اما این طرح در مسیر شکست قرار گرفته است. این رقابت، که مخالفان ثروتمند آن صدها میلیون دلار برای شکست این طرح هزینه کردند، به یکی از نمونه‌های برجسته تقابل بر سر تمرکز ثروت، عدالت مالیاتی و نفوذ میلیاردرها در سیاست آمریکا تبدیل شد.

بخش یازدهم: سیاست‌های مهاجرتی ترامپ و تناقض‌های جامعه مهاجران

یکی از مسائل مهم در تحلیل انتخابات اخیر، واکنش رأی‌دهندگان به سیاست‌های مهاجرتی دولت ترامپ است.

ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ توانست حمایت بخشی از رأی‌دهندگان لاتین‌تبار و دیگر گروه‌های مهاجر یا فرزندان مهاجران را به دست آورد.

این واقعیت نشان می‌دهد که نمی‌توان مهاجران یا اقلیت‌های قومی را پایگاه ثابت حزب دموکرات تصور کرد.

در میان جوامع مهاجر، اختلافات طبقاتی، مذهبی، نسلی و سیاسی بسیار گسترده است.

بعضی مهاجران از سیاست‌های محافظه‌کارانه اقتصادی حمایت می‌کنند. برخی دیگر با مهاجرت غیرقانونی مخالف‌اند یا کنترل سخت‌گیرانه‌تر مرزها را ضروری می‌دانند.

در مقابل، گروه‌هایی از مهاجران و فرزندان آنان نسبت به برخوردهای تبعیض‌آمیز، بازداشت‌های مهاجرتی و سیاست‌های اخراج گسترده نگرانی جدی دارند.

تأثیر سیاست‌های سخت‌گیرانه مهاجرتی

عملیات اداره مهاجرت و گمرک آمریکا، موسوم به ICE، و سیاست‌های سخت‌گیرانه دولت ترامپ می‌توانند پیامدهایی فراتر از مهاجران فاقد مدارک اقامتی داشته باشند.

در خانواده‌هایی که بعضی اعضا شهروند آمریکا هستند و برخی دیگر وضعیت اقامتی متفاوتی دارند، نگرانی درباره بازداشت یا اخراج یکی از اعضای خانواده ممکن است بر زندگی همه تأثیر بگذارد.

همچنین احتمال برخوردهای تبعیض‌آمیز می‌تواند در میان شهروندان آمریکایی متعلق به اقلیت‌های قومی نیز احساس ناامنی ایجاد کند. بااین‌حال، برای نتیجه‌گیری درباره تأثیر این سیاست‌ها بر انتخابات ۲۰۲۶ باید تغییر رفتار گروه‌های مختلف رأی‌دهنده را بر اساس داده‌های انتخاباتی بررسی کرد.

نارضایتی از سیاست مهاجرتی ممکن است موجب رأی‌دادن به حزب مخالف، افزایش مشارکت انتخاباتی یا حتی کناره‌گیری از مشارکت شود.

البته باید گفت که این واکنش‌ها در میان همه گروه‌های مهاجر یکسان نیستند.

نسل دوم و سوم مهاجران؛ از هویت قومی تا هویت طبقاتی

یکی از موضوعاتی که در تحلیل مهاجرت کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، تفاوت نسل اول مهاجران با نسل‌های دوم و سوم است.

نسل اول ممکن است ارتباط عاطفی، زبانی و فرهنگی قوی‌تری با سرزمین مبدأ داشته باشد.

نسل دوم معمولاً در مدارس آمریکا تحصیل کرده و تجربه اجتماعی متفاوتی دارد.

نسل سوم ممکن است از نظر زبان، سبک زندگی و هویت ملی به بخش‌های دیگر جامعه آمریکا شباهت بیشتری پیدا کند.

اما این فرایند به معنای محو کامل هویت قومی آنها نیست.

در بعضی خانواده‌ها، هویت قومی و مذهبی برای چند نسل حفظ می‌شود. در خانواده‌های دیگر، پیوندهای فرهنگی با سرزمین مبدأ و مادری گاه ضعیف‌تر می‌شوند.

در همین حال، جایگاه طبقاتی نیز اهمیت زیادی دارد و می‌تواند تغییر کند.

فرزند یک کارگر مهاجر ممکن است به دانشگاه راه یابد و وارد طبقه متوسط حرفه‌ای شود. در مقابل، خانواده‌ مهاجردیگری ممکن است برای چند نسل با فقر و ناامنی اقتصادی روبه‌رو بماند.

بنابراین، تحلیل رفتار سیاسی نسل‌های مهاجر باید هم‌زمان به هویت قومی، طبقه اجتماعی، تحصیلات، مذهب و تجربه خانوادگی توجه کند.

بخش دوازدهم: انتخابات میشیگان و پیروزی عبدالسید؛ یک نمونه مهم از تغییر سیاست آمریکا

یکی از مهم‌ترین رویدادهای انتخابات ۲۰۲۶، پیروزی عبدل السید در انتخابات سنای میشیگان بود.

او با شکست مایک راجرز جمهوری‌خواه، به نخستین مسلمان انتخاب‌شده به سنای ایالات متحده تبدیل شد. عبدل السید در میشیگان متولد شده و فرزند خانواده‌ای با پیشینه مهاجرت از مصر است.

اهمیت این پیروزی تنها در هویت مذهبی او نیست.

عبدل السید با برنامه‌ای وارد رقابت شد که بر مسائل اقتصادی، مالیات بر میلیاردرها، کاهش نفوذ شرکت‌های بزرگ در سیاست، اصلاح نظام تأمین مالی انتخابات و مخالفت با جنگ‌های خارجی تأکید داشت. او همچنین از منتقدان حمایت نظامی آمریکا از اسرائیل بود.

در مقابل، مایک راجرز بر کاهش مالیات خانواده‌های کارگری، بازگرداندن مشاغل صنعتی و استفاده از ارتباطات خود با دولت ترامپ برای بهبود شرایط اقتصادی تأکید می‌کرد.

این رقابت از چند جهت اهمیت تاریخی دارد.

نخست: محدودیت سیاست‌های مبتنی بر اسلام‌ستیزی

عبدل السید در جریان انتخابات با تبلیغات و حملاتی روبه‌رو شد که هویت مذهبی و وفاداری او به آمریکا را هدف قرار می‌دادند.

گزارش واشنگتن‌پست نشان می‌دهد که ترامپ و برخی متحدانش از تعابیر و اتهاماتی علیه او استفاده کردند که بسیاری از منتقدان آنها را اسلام‌ستیزانه توصیف کردند.

پیروزی عبدل السید نشان داد که چنین حملاتی در این رقابت نتوانستند مانع انتخاب او شوند.

اما نباید از این نتیجه گرفت که اسلام‌ستیزی در جامعه آمریکا پایان یافته است.

تبعیض مذهبی و قومی همچنان در بخش‌هایی از جامعه و سیاست آمریکا وجود دارد. اهمیت این انتخابات در آن است که رأی‌دهندگان میشیگان، با وجود چنین فضای تبلیغاتی، نامزدی مسلمان را به سنا فرستادند.

دوم: پیوند عدالت اقتصادی با سیاست ضدجنگ

عبدل السید تنها با تکیه بر هویت مذهبی یا قومی خود پیروز نشد.

برنامه اقتصادی او نیز بخش مهمی از کارزار انتخاباتی او بود.

تأکید بر مالیات بر میلیاردرها، مقابله با انحصارات، اصلاح نظام مالی انتخابات و مخالفت با جنگ‌های خارجی، تلاشی برای پیوند دادن مطالبات اقتصادی و سیاست خارجی بود.

این پیوند برای جریان‌های ترقی‌خواه اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد که مسائل طبقاتی و مخالفت با جنگ می‌توانند در یک برنامه سیاسی مشترک مطرح شوند.

سوم: تغییر ظرفیت نمایندگی سیاسی

در جامعه‌ای که پس از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، مسلمانان بارها با بدگمانی، تبعیض و تبلیغات امنیتی روبه‌رو شده‌اند، انتخاب عبدل السید، یک سناتور مسلمان رویدادی تاریخی است.

اما اهمیت آن را نباید صرفاً به حضور یک مسلمان در ساختار قدرت محدود کرد.

پرسش مهم‌تر این است که آیا چنین نمایندگانی می‌توانند در سیاست‌گذاری واقعی، از جمله درباره جنگ، حقوق مهاجران، خدمات عمومی و نفوذ سرمایه، تغییر ایجاد کنند؟

پاسخ این پرسش را باید در عملکرد آینده آنها جست‌وجو کرد.

بخش سیزدهم: سوسیالیست‌های دموکرات و بازگشت مسئله عدالت طبقاتی

یکی از تحولات مهم سیاست آمریکا در دو دهه اخیر، افزایش حضور جریان‌هایی است که آشکارا از سوسیالیسم دموکراتیک سخن می‌گویند.

سازمان سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا، یا DSA، در این روند نقش قابل توجهی داشته است.

این سازمان را نباید صرفاً جناحی از حزب دموکرات دانست.

DSA دارای هویت سیاسی و تشکیلاتی مستقل است، هرچند بسیاری از اعضا و نامزدهای نزدیک به آن در انتخابات از ظرفیت‌های حزب دموکرات استفاده می‌کنند.

در میان این نیروها، گرایش‌های متفاوتی درباره رابطه با حزب دموکرات، سیاست خارجی، سازمان‌یابی کارگری و آینده سوسیالیسم در آمریکا وجود دارد.

چرا سوسیالیسم دموکراتیک دوباره مطرح شده است؟

رشد توجه به سوسیالیسم دموکراتیک را باید در زمینه بحران‌های اقتصادی و اجتماعی چند دهه اخیر بررسی کرد.

بحران مالی ۲۰۰۸، افزایش بدهی دانشجویان، رشد هزینه مسکن، ناامنی شغلی، نابرابری ثروت و دشواری دسترسی به خدمات درمانی، به افزایش نارضایتی از وضعیت اقتصادی کمک کردند.

جنبش اشغال وال‌استریت در سال ۲۰۱۱، کارزارهای انتخاباتی برنی سندرز در سال‌های ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ و گسترش فعالیت‌های اتحادیه‌ای، از مهم‌ترین زمینه‌های رشد دوباره بحث عدالت طبقاتی بودند.

در این فضا، مطالباتی مانند خدمات درمانی همگانی، مسکن مقرون‌به‌صرفه، آموزش عالی ارزان‌تر، تقویت اتحادیه‌های کارگری و مالیات بیشتر بر ثروت‌های بزرگ، جایگاه برجسته‌تری پیدا کردند.

سوسیالیست‌های دموکرات و انتخابات ۲۰۲۶

گزارش‌های پس از انتخابات نشان می‌دهند که نامزدهای ترقی‌خواه در رقابت‌های مهمی، از جمله در میشیگان و مین، موفق شدند؛ درحالی‌که نامزدهای میانه‌رو دموکرات نیز در ایالت‌ها و حوزه‌های رقابتی دیگر پیروزی‌هایی به دست آوردند.

این نتیجه نشان می‌دهد که حزب دموکرات از نظر اجتماعی و ایدئولوژیک یک جریان یکپارچه نیست.

در درون این حزب، نیروهایی حضور دارند که از سیاست‌های بازارمحور و همکاری با شرکت‌های بزرگ دفاع می‌کنند، و نیروهایی که خواهان اصلاحات گسترده اقتصادی و محدود کردن قدرت سرمایه‌اند.

در همین حال، برخی جریان‌های سوسیالیست دموکرات معتقدند که اصلاحات محدود برای پاسخ به بحران نابرابری کافی نیست و باید ساختار مالکیت و قدرت اقتصادی نیز تغییر کند.

اما موفقیت چند نامزد ترقی‌خواه به معنای پذیرش عمومی سوسیالیسم در سراسر آمریکا نیست.

جامعه آمریکا همچنان از نظر نگرش به سرمایه‌داری، نقش دولت، مالکیت خصوصی و سیاست‌های بازتوزیعی دچار اختلافات عمیق است.

آیا حزب سوم امکان‌پذیر است؟

یکی از پرسش‌های قدیمی چپ آمریکا، امکان ایجاد یک حزب مستقل کارگری یا سوسیالیستی در سطح ملی است.

ساختار انتخاباتی آمریکا، به‌ویژه نظام حوزه‌های تک‌نماینده‌ای و قاعده پیروزی با کسب بیشترین آرا، موانع بزرگی در برابر احزاب سوم ایجاد می‌کند.

تجربه حزب سبز و نامزدهایی مانند رالف نیدر Ralph Nader نشان داده است که حتی برخورداری از حمایت اجتماعی قابل توجه، الزاماً به موفقیت پایدار انتخاباتی در سطح ملی منجر نمی‌شود.

به همین دلیل، بخشی از نیروهای سوسیالیست دموکرات بر فعالیت در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات تأکید دارند. در مقابل، گروه‌هایی معتقدند که وابستگی انتخاباتی به حزب دموکرات می‌تواند استقلال سیاسی و برنامه‌ای چپ را محدود کند.

این اختلاف هنوز حل نشده است. و نتایج انتخابات ۲۰۲۶ نیز به‌تنهایی پاسخ نهایی به این مسئله نمی‌دهند.

بخش چهاردهم: تضادهای درونی حزب دموکرات پس از پیروزی

پیروزی دموکرات‌ها در انتخابات میان‌دوره‌ای به معنای پایان اختلافات درونی این حزب نیست.

برعکس، موفقیت هم‌زمان نامزدهای ترقی‌خواه و میانه‌رو می‌تواند بحث درباره جهت‌گیری آینده حزب را تشدید کند. در یک سوی این اختلاف، نیروهایی قرار دارند که معتقدند حزب باید بر مسائل معیشتی، خدمات عمومی، اتحادیه‌های کارگری، مالیات بر ثروت و کاهش نفوذ شرکت‌های بزرگ تأکید بیشتری داشته باشد.

در سوی دیگر، نیروهایی حضور دارند که بر ائتلاف گسترده انتخاباتی، جذب رأی‌دهندگان میانه‌رو، همکاری با بخش خصوصی و حفظ موقعیت رقابتی حزب در ایالت‌های محافظه‌کارتر تأکید می‌کنند.

این اختلاف تنها یک اختلاف نظری نیست.

در موضوعاتی مانند مالیات، مقررات فناوری، خدمات درمانی، سیاست مهاجرتی، کمک نظامی به اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا، ممکن است به اختلافات عملی در کنگره منجر شود.

گزارش آسوشیتدپرس پس از انتخابات نیز تأکید کرده است که پیروزی دموکرات‌ها هنوز اختلاف درباره مسیر آینده این حزب را حل نکرده است.

آیا سرمایه بزرگ دوباره به حزب دموکرات نزدیک می‌شود؟

یکی از پرسش‌های مهم آینده این است که شرکت‌های بزرگ و سرمایه‌داران ثروتمند چگونه با توازن تازه قدرت در واشنگتن برخورد خواهند کرد.

در نظام سیاسی آمریکا، بسیاری از شرکت‌ها و گروه‌های اقتصادی تلاش می‌کنند با هر دو حزب رابطه داشته باشند تا در شرایط تغییر دولت و کنگره، امکان دسترسی به سیاست‌گذاران را حفظ کنند.

از این رو، تغییر ترکیب کنگره ممکن است به تغییر الگوی کمک‌های مالی و فعالیت‌های لابی‌گری منجر شود.

اما نمی‌توان بدون داده‌های مشخص ادعا کرد که سرمایه‌داران بزرگ به‌صورت یکپارچه از یک حزب به حزب دیگر منتقل خواهند شد.

آنچه روشن است، وجود یک تضاد ساختاری در حزب دموکرات است: حزبی که می‌خواهد حمایت بخش‌هایی از طبقه کارگر، جوانان و نیروهای ترقی‌خواه را حفظ کند، در عین حال با شبکه‌های قدرتمند تأمین مالی و منافع اقتصادی بزرگ نیز ارتباط دارد.

چگونگی مدیریت این تضاد می‌تواند بر آینده سیاسی این حزب تأثیر مهمی بگذارد.

بخش پانزدهم: بازآرایی سیاسی آمریکا؛ آیا تقسیم‌بندی سنتی چپ و راست در حال تغییر است؟

یکی از نتایج مهم بررسی تحولات اخیر آمریکا این است که مرزهای سیاسی سنتی دیگر به‌تنهایی برای توضیح رفتار رأی‌دهندگان کافی نیستند.

در گذشته، در بسیاری از تحلیل‌ها، طبقه اجتماعی، مذهب، محل زندگی و پیشینه خانوادگی می‌توانستند نشانه‌های نسبتاً پایداری از گرایش حزبی افراد باشند.

اما امروز ترکیب پیچیده‌تری از عوامل بر رفتار سیاسی تأثیر می‌گذارد.

ممکن است فردی از نظر اقتصادی طرفدار افزایش مالیات بر ثروتمندان باشد، اما در مسائل فرهنگی مواضعی محافظه‌کارانه داشته باشد.

شخص دیگری ممکن است از حقوق مهاجران و اقلیت‌ها دفاع کند، اما با گسترش برنامه‌های رفاهی دولت مخالف باشد.

فردی نیز ممکن است در سیاست خارجی مخالف جنگ باشد، اما در سیاست داخلی با جریان‌های چپ اختلافات جدی داشته باشد.

این پیچیدگی نشان می‌دهد که تقسیم جامعه به دو اردوگاه ثابت دموکرات و جمهوری‌خواه، تصویری ناقص از واقعیت امروز جامعه آمریکا را نشان می دهد و نمی توان به چنین تصویری دیگر دل بست.

تضاد طبقاتی و هویت فرهنگی

یکی از پرسش‌های بنیادی این است که چرا منافع اقتصادی مشترک همیشه به رفتار سیاسی مشترک منجر نمی‌شوند.

پاسخ را باید در رابطه میان طبقه و هویت جست‌وجو کرد.

انسان‌ها تنها بر اساس درآمد، شغل یا مالکیت خود تصمیم سیاسی نمی‌گیرند.

مذهب، قومیت، ملیت، جنسیت، تحصیلات، محل زندگی، تجربه خانوادگی و احساس تعلق اجتماعی نیز بر رفتار آنان تأثیر می‌گذارد.

برای مثال، دو کارگر با درآمد مشابه ممکن است درباره مالیات و دستمزد توافق داشته باشند، اما در موضوع مهاجرت، سقط جنین یا سیاست خارجی اختلافات عمیقی پیدا کنند.

احزاب سیاسی نیز تلاش می‌کنند از طریق برجسته کردن بعضی مسائل، ائتلاف‌های انتخاباتی متفاوتی ایجاد کنند.

به همین دلیل، سیاست طبقاتی در آمریکا را نمی‌توان جدا از سیاست هویت، و سیاست هویت را نیز نمی‌توان مستقل از روابط اقتصادی بررسی کرد.

از وفاداری به حزب تا وفاداری به جنبش

افزایش شمار رأی‌دهندگانی که خود را مستقل معرفی می‌کنند، ممکن است نشانه تغییر در شکل هویت سیاسی باشد. اما این تغییر الزاماً به معنای کاهش وفاداری‌های سیاسی نیست.

ممکن است افراد به جای حزب، به یک جنبش اجتماعی، یک شخصیت سیاسی، یک جریان مذهبی یا یک جهان‌بینی ایدئولوژیک وفادار شوند.

در این صورت، وفاداری سیاسی از میان نمی‌رود، بلکه شکل سازمانی آن تغییر می‌کند.

برای مثال، فردی ممکن است خود را جمهوری‌خواه نداند، اما از جنبش سیاسی ترامپ حمایت کند.

فرد دیگری ممکن است عضو حزب دموکرات نباشد، اما خود را سوسیالیست دموکرات بداند و در انتخابات به نامزدهای ترقی‌خواه رأی دهد.

از این منظر، رشد هویت مستقل را باید در کنار افزایش قطبی‌شدن سیاسی بررسی کرد.

این دو پدیده لزوماً متناقض نیستند.

ممکن است جامعه‌ای از نظر عضویت رسمی حزبی مستقل‌تر شود، اما از نظر مواضع ایدئولوژیک و فرهنگی همچنان دچار شکاف‌های عمیق باشد.

بخش شانزدهم: اهمیت انتخابات ۲۰۲۶ برای ایرانیان و جنبش صلح

تحولات سیاسی آمریکا برای ایرانیان، به‌ویژه ایرانیان ساکن این کشور، اهمیت مستقیمی دارد.

روابط ایران و آمریکا، تحریم‌های اقتصادی، جنگ و احتمال گسترش درگیری نظامی، موضوعاتی هستند که نه‌تنها بر سیاست خارجی واشنگتن، بلکه بر زندگی میلیون‌ها ایرانی تأثیر می‌گذارند.

در چنین شرایطی، برای ما، شناخت جامعه آمریکا و نیروهای اجتماعی آن اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

یکی از اشتباهات رایج در تحلیل سیاسی ایران آن است که جامعه آمریکا با دولت این کشور یکسان فرض شود.

درحالی‌که میان سیاست‌های دولت، مواضع احزاب، منافع شرکت‌های بزرگ و دیدگاه‌های مردم آمریکا تفاوت‌های مهمی وجود دارد.

جامعه آمریکا دارای سنت‌های تاریخی نیرومندی از مبارزه برای حقوق مدنی، مخالفت با جنگ، فعالیت اتحادیه‌ای، دفاع از حقوق مهاجران و نقد سیاست خارجی است.

این سنت‌ها در دوره‌های مختلف، از جنگ ویتنام تا جنگ عراق و اعتراضات مربوط به غزه، نقش مهمی ایفا کرده‌اند.

مخالفت با حکومت ایران و مخالفت با جنگ

به باور من، یکی از اصول مهم در بحث آینده ایران، تفکیک مخالفت سیاسی با حکومت جمهوری اسلامی از حمایت از مداخله نظامی خارجی است.

ممکن است فردی منتقد جدی ساختار سیاسی ایران، محدودیت‌های آزادی‌های مدنی و عملکرد حکومت باشد، اما هم‌زمان با حمله نظامی به کشور، تخریب زیرساخت‌ها و کشتار غیرنظامیان مخالفت کند.

این دو موضع الزاماً متناقض هم نیستند.

دفاع از حقوق مردم ایران، استقلال کشور و مخالفت با جنگ می‌تواند با نقد حکومت و مطالبه تغییرات سیاسی در ایران همراه باشد.

از این منظر، شناخت نیروهای ضدجنگ در آمریکا برای ایرانیان اهمیت دارد؛ نه به این معنا که همه این نیروها درباره آینده ایران دیدگاه یکسانی دارند، بلکه به این دلیل که در موضوع مخالفت با گسترش جنگ، زمینه‌هایی برای گفت‌وگو و همکاری مدنی در این کشور وجود دارد.

جامعه ایرانیان آمریکا؛ بخشی از تحول جمعیتی

ایرانیان آمریکا نیز خود بخشی از دگرگونی جمعیتی و فرهنگی نیم‌قرن گذشته این کشور هستند.

نسل نخست مهاجران ایرانی، به‌ویژه کسانی که پس از انقلاب ۱۳۵۷ به آمریکا آمدند، تجربه تاریخی و سیاسی متفاوتی از فرزندان و نوه‌های خود دارند.

بخش‌هایی از نسل دوم و سوم ایرانیان آمریکا در مدارس و دانشگاه‌های این کشور پرورش یافته‌اند و ممکن است رابطه متفاوتی با مسائل ایران، سیاست خارجی آمریکا و هویت ایرانی داشته باشند.

در میان این نسل‌ها، گرایش‌های سیاسی متنوعی وجود دارد.

برخی به جریان‌های محافظه‌کار آمریکا نزدیک‌اند؛ برخی از حزب دموکرات حمایت می‌کنند؛ بعضی در جنبش‌های ترقی‌خواه، حقوق مدنی و ضدجنگ فعالیت دارند؛ و گروهی نیز علاقه چندانی به سیاست حزبی نشان نمی‌دهند.

این تنوع، خود نشانه‌ای از فرایند ادغام اجتماعی و تغییر نسل‌هاست.

در نتیجه، نمی‌توان جامعه ایرانیان آمریکا را یک مجموعه سیاسی یکپارچه تصور کرد.

بخش هفدهم: محدودیت‌های ساختاری تحول سیاسی در آمریکا

با وجود تمام تغییراتی که بررسی شد، نباید تصور کرد که جامعه آمریکا در آستانه پایان نظام دوحزبی یا دگرگونی فوری ساختار اقتصادی و سیاسی قرار گرفته است.

قدرت سرمایه بزرگ، ساختار انتخاباتی، نظام تأمین مالی احزاب، نفوذ رسانه‌ها و جایگاه نهادهای حکومتی همچنان موانع مهمی در برابر تغییرات بنیادی هستند.

حتی هنگامی که یک حزب در انتخابات کنگره پیروز می‌شود، توانایی آن برای اجرای برنامه‌های خود به عوامل متعددی وابسته است.

در نظام سیاسی آمریکا، رئیس‌جمهور دارای اختیارات مستقل و حق وتو است. سنا، مجلس نمایندگان، دادگاه‌ها و دولت‌های ایالتی نیز هرکدام نقش خاصی در تصمیم‌گیری ها دارند.

به همین دلیل، پیروزی دموکرات‌ها در کنگره به معنای تغییر خودکار سیاست خارجی، پایان جنگ یا تصویب برنامه‌های گسترده اقتصادی نیست.

سه تضاد مهم در آینده آمریکا

نخستین تضاد، میان افزایش تنوع اجتماعی و تداوم نابرابری اقتصادی است.

جامعه آمریکا از نظر قومی و فرهنگی متنوع‌تر شده، اما این تحول به‌خودی‌خود نابرابری طبقاتی را از میان نبرده است.

دومین تضاد، میان رشد گرایش‌های مستقل و تداوم قدرت نظام دوحزبی است.

بسیاری از جوانان نمی‌خواهند خود را با نام دو حزب تعریف کنند، اما ساختار انتخاباتی همچنان آنان را در بسیاری از رقابت‌ها با انتخاب میان نامزدهای همین دو حزب روبه‌رو می‌کند.

سومین تضاد، میان گسترش آگاهی و ارتباطات جهانی و تداوم سیاست‌های مبتنی بر رقابت قدرت‌های بزرگ است.

بخش‌هایی از نسل جوان نسبت به جنگ و مداخله نظامی نگرش انتقادی‌تری دارند، اما سیاست خارجی آمریکا همچنان تحت تأثیر ملاحظات امنیتی، رقابت ژئوپلیتیک، منافع اقتصادی و ساختارهای نظامی قرار دارد.

این تضادها نشان می‌دهند که تغییر اجتماعی و تغییر سیاسی لزوماً با سرعت یکسان اتفاق نمی‌افتند.

ممکن است ارزش‌ها و نگرش‌های بخش‌هایی از جامعه تغییر کنند، اما نهادهای سیاسی برای مدت طولانی ساختار و سیاست‌های پیشین خود را حفظ کنند.

بخش هجدهم: انتخابات ۲۰۲۶؛ آغاز یک بازآرایی سیاسی یا نارضایتی موقت؟

در ارزیابی نهایی انتخابات ۲۰۲۶، باید میان دو احتمال تحلیلی تفاوت گذاشت.

احتمال نخست آن است که نتایج انتخابات عمدتاً بازتاب نارضایتی از عملکرد دولت ترامپ، هزینه‌های زندگی، جنگ و مسائل روز بوده باشند.

در این صورت، تغییر توازن قدرت در کنگره لزوماً به معنای شکل‌گیری یک ائتلاف اجتماعی پایدار و جدید نیست.

احتمال دوم آن است که این انتخابات، علاوه بر نارضایتی‌های مقطعی، نشانه بازآرایی عمیق‌تر نیروهای اجتماعی و سیاسی آمریکا باشد.

در این برداشت، افزایش تنوع جمعیتی، تغییر ساختار طبقاتی، گسترش نقش زنان و جوانان، رشد جنبش‌های اجتماعی و تضعیف برخی وفاداری‌های حزبی سنتی، زمینه‌های بلندمدت تغییر را فراهم کرده‌اند.

به نظر من، برای درک کامل انتخابات باید هر دو سطح را هم‌زمان بررسی کرد.

نارضایتی از یک دولت می‌تواند در کوتاه‌مدت نتیجه انتخابات را تغییر دهد، اما پایداری یک تحول سیاسی به عوامل ساختاری عمیق‌تری وابسته است.

برای مثال، باید دید آیا جوانانی که در انتخابات اخیر مشارکت کردند، در انتخابات بعدی نیز فعال خواهند ماند.

آیا رأی‌دهندگانی که از جمهوری‌خواهان فاصله گرفته‌اند، به حامیان پایدار حزب دموکرات تبدیل می‌شوند یا در آینده دوباره رأی خود را تغییر می‌دهند؟

آیا موفقیت نامزدهای ترقی‌خواه به گسترش سازمان‌های اجتماعی و اتحادیه‌های کارگری منجر می‌شود؟

آیا افزایش مخالفت با جنگ می‌تواند سیاست خارجی آمریکا را در بلندمدت تغییر دهد؟

و آیا حزب دموکرات قادر خواهد بود میان مطالبات نیروهای ترقی‌خواه و منافع جناح‌های سنتی خود تعادل برقرار کند؟

پاسخ این پرسش‌ها هنوز روشن نیست.

اما طرح آنها برای فهم آینده سیاست آمریکا ضروری است.

نتیجه‌گیری: جامعه‌ای که تغییر کرده، اما سرنوشت سیاسی آن هنوز تعیین نشده است

تحولات پنجاه سال گذشته آمریکا نشان می‌دهند که جامعه این کشور از نظر جمعیتی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دگرگونی‌های عمیقی را تجربه کرده است.

سهم مهاجران از جمعیت بیش از سه برابر شده و فرزندان آنان به بخش بزرگی از جامعه آمریکا تبدیل شده‌اند.

خانواده‌های چندفرهنگی گسترش یافته‌اند و حضور گروه‌های قومی و نژادی مختلف در دانشگاه‌ها، شرکت‌های بزرگ، نهادهای سیاسی و عرصه‌های اجتماعی افزایش یافته است.

در همان حال، ساختار طبقاتی آمریکا نیز تغییر کرده است.

کاهش نسبی اهمیت صنایع سنتی، رشد بخش خدمات، گسترش اقتصاد دیجیتال، افزایش نقش سرمایه مالی و فناوری و ظهور شکل‌های تازه ناامنی شغلی، موقعیت بخش‌های مختلف طبقه کارگر را دگرگون کرده‌اند.

این تغییرات به بازآرایی رابطه طبقات اجتماعی با دو حزب اصلی کمک کرده‌اند.

حزب دموکرات دیگر نمی‌تواند به‌سادگی خود را نماینده طبیعی همه کارگران بداند و حزب جمهوری‌خواه نیز دیگر صرفاً حزب طبقات ثروتمند و صاحبان سرمایه نیست.

هر دو حزب برای جلب حمایت گروه‌های اجتماعی متنوعی رقابت می‌کنند که منافع اقتصادی، هویت‌های فرهنگی و نگرش‌های سیاسی آنان همیشه با یکدیگر هماهنگ نیست.

در سطح نسلی نیز تغییرات مهمی اتفاق افتاده است.

نسل Z و نسل هزاره بیش از نسل‌های پیشین خود را مستقل معرفی می‌کنند، اما این استقلال رسمی لزوماً به معنای فقدان گرایش حزبی یا ایدئولوژیک نیست.

خانواده همچنان بر شکل‌گیری هویت سیاسی تأثیر دارد، اما نقش مدرسه، دانشگاه، محیط کار، رسانه‌های اجتماعی و ارتباطات فراملی افزایش یافته است.

از این رو، وفاداری سیاسی که زمانی در بسیاری از خانواده‌ها مانند یک سنت موروثی منتقل می‌شد، اکنون با منابع متعدد دیگری از هویت و آگاهی سیاسی روبه‌روست.

در حوزه سیاست خارجی نیز تحولاتی قابل مشاهده است.

اعتراضات به جنگ غزه و مخالفت با جنگ ایران نشان می‌دهند که در بخش‌هایی از جامعه آمریکا، به‌ویژه میان جوانان و نیروهای ترقی‌خواه، ظرفیت قابل توجهی برای نقد نظامی‌گری و حمایت از حقوق مردم دیگر کشورها وجود دارد.

اما این گرایش‌ها هنوز به معنای شکل‌گیری یک اکثریت پایدار ضدجنگ نیستند.

همچنین افزایش جمعیت مهاجران یا تنوع قومی کنگره به‌خودی‌خود تضمین‌کننده تغییر سیاست خارجی آمریکا نیست.

برای چنین تغییری، سازمان‌یابی اجتماعی، تغییر موازنه نیروهای سیاسی و توانایی تأثیرگذاری بر نهادهای تصمیم‌گیری ضروری است.

انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶ را باید در بستر همه این تحولات بررسی کرد.

پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس، موفقیت نامزدهایی مانند عبدل السید، گسترش حضور نیروهای ترقی‌خواه و نارضایتی از جنگ و هزینه‌های زندگی، هرکدام بخشی از واقعیت سیاسی امروز آمریکا را نشان می‌دهند.

اما این نتایج نه به معنای پایان قدرت جمهوری‌خواهان‌اند، نه نشانه فروپاشی نفوذ سرمایه بزرگ و نه تضمینی برای تغییر بنیادی سیاست خارجی.

آنچه اهمیت دارد، آشکار شدن ظرفیت‌های تازه در جامعه‌ای است که ترکیب جمعیتی، ساختار طبقاتی و فرهنگ سیاسی آن دیگر همانند پنجاه سال پیش نیست.

به باور من، مهم‌ترین درس انتخابات ۲۰۲۶ آن است که برای شناخت آینده آمریکا، دیگر نمی‌توان تنها به رقابت دو حزب، شخصیت رئیس‌جمهور یا قدرت میلیاردرها نگاه کرد. باید جامعه‌ای را شناخت که در زیر این ساختار سیاسی در حال تغییر است؛ جامعه‌ای متشکل از نسل‌های جدید، خانواده‌های مهاجر، کارگران صنایع قدیم و جدید، زنان، دانشجویان، اقلیت‌های قومی و مذهبی و جنبش‌های اجتماعی که هرکدام به شیوه‌ای در شکل‌دادن به آینده سیاسی کشور نقش دارند.

آینده آمریکا نه صرفاً در کاخ سفید و کنگره، بلکه در رابطه میان این نیروهای اجتماعی و ساختارهای قدرت تعیین خواهد شد.

پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که در انتخابات بعدی کدام حزب پیروز می‌شود؛ پرسش عمیق‌تر این است که آیا تحولات جمعیتی، طبقاتی و فرهنگی نیم‌قرن گذشته می‌توانند به شکل‌گیری ساختاری سیاسی منجر شوند که نمایندگی مؤثرتری برای مطالبات اجتماعی، عدالت اقتصادی، حقوق مدنی و مخالفت با جنگ فراهم کند؟

پاسخ هنوز از پیش تعیین نشده است.

اما برای شناخت آن، باید آمریکا را نه به‌عنوان جامعه‌ای ثابت با دو حزب همیشگی، بلکه به‌عنوان جامعه‌ای در حال دگرگونی و عرصه رقابت نیروهای اجتماعی متنوع بررسی کرد.

رضا فانی یزدی_ ۷ نوامبر ۲۰۲۶

این متن با استفاده از مجموعه ای از نوشته‌های قبلی من و با استناد به منابع زیر تدوین شده است:

۱. مرکز پژوهشی پیو (Pew Research Center). (۲۵ مارس ۲۰۲۶). «ایالات متحده در ۲۵۰ سالگی: تغییرات جمعیتی و اجتماعی آمریکا در پنجاه سال گذشته».

۲. مؤسسه سیاست‌گذاری مهاجرت (Migration Policy Institute). (بی‌تاریخ). «آمارهای پرکاربرد درباره مهاجران و مهاجرت در ایالات متحده آمریکا».

https://www.migrationpolicy.org/journal/spotlight/frequently-requested-statistics-immigrants-and-immigration-united-states

۳. مؤسسه گالوپ (Gallup). (بی‌تاریخ). «افزایش بی‌سابقه هویت سیاسی مستقل در آمریکا و تغییرات گرایش‌های حزبی».

https://news.gallup.com/poll/700499/new-high-identify-political-independents.aspx

۴. خبرگزاری آسوشیتدپرس (Associated Press). (نوامبر ۲۰۲۶). «نتایج انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا و عوامل مؤثر بر نارضایتی رأی‌دهندگان».

https://apnews.com/article/ef6199e25927a9ac9f4c18eae0e497cd

۵. روزنامه واشنگتن‌پست (The Washington Post). (۳ نوامبر ۲۰۲۶). «نتایج انتخابات سنای میشیگان: رقابت عبدالسید و راجرز».

https://www.washingtonpost.com/elections/results/2026/11/03/michigan-senate-el-sayed-rogers-live-updates

۶. خبرگزاری آسوشیتدپرس (Associated Press). (نوامبر ۲۰۲۶). «اختلافات درونی حزب دموکرات پس از انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا».

https://apnews.com/article/7890426d2bbd6bbc2c6f8b72e6f9a54f