انتخاباتی فراتر از جابهجایی قدرت میان دو حزب
نتایج انتخابات میاندورهای چهارم نوامبر ۲۰۲۶ در آمریکا را نمیتوان صرفاً یک پیروزی انتخاباتی برای حزب دموکرات و شکستی برای جمهوریخواهان ارزیابی کرد. آنچه در این انتخابات اتفاق افتاد، به باور من، نشانه تحولی عمیقتر در جامعه آمریکاست؛ تحولی که ریشههای آن را باید در مخالفت فزاینده مردم با جنگ، سیاستهای تجاوزکارانه خارجی، نسلکشی در فلسطین، نژادپرستی، اسلامستیزی، بحران معیشت و افزایش بیسابقه نفوذ میلیاردرها در ساختار سیاسی آمریکا جستوجو کرد.

پیروزی دموکراتها در مجلس نمایندگان تا حدود زیادی قابل پیشبینی بود، اما پیروزی آنان در مجلس سنا، بهویژه با توجه به ترکیب کرسیهای مورد رقابت، اتفاقی بسیار مهمتر بود. با این حال، اهمیت تاریخی این انتخابات صرفاً در تغییر توازن قدرت در کنگره نیست. آمریکا پیش از این نیز، از جمله در آغاز ریاستجمهوری باراک اوباما، شاهد کنترل همزمان دو مجلس توسط دموکراتها بوده است.
آنچه این انتخابات را متفاوت میکند، ماهیت سیاسی و اجتماعی بخشی از نامزدهای پیروز، گسترش نفوذ نیروهای ترقیخواه و سوسیالیستهای دموکرات و شکست سیاستمدارانی است که با حمایت مالی گسترده میلیاردرها و لابیهای قدرتمند وارد رقابتهای انتخاباتی شده بودند.
این انتخابات نشان داد که پول، قدرت رسانهای و تبلیغات سازمانیافته، هرچند همچنان نقش بسیار مهمی در نظام سیاسی آمریکا دارند، الزاماً نمیتوانند اراده مردم را تعیین کنند.
شکست اسلامستیزی و پیروزی یک نسل تازه
یکی از مهمترین و نمادینترین رویدادهای این انتخابات، پیروزی عبدل السید در ایالت میشیگان بود؛ سیاستمداری مسلمان، پزشک و از چهرههای ترقیخواه که مخالفت با جنگ، نسلکشی در غزه و حمایت بیقیدوشرط آمریکا از دولت نتانیاهو را به بخشی از هویت سیاسی خود تبدیل کرده است.
اهمیت این پیروزی را باید در بستر تاریخی و اجتماعی آمریکا بررسی کرد.
در کشوری که طی بیش از دو دهه، بهویژه پس از حوادث یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، اسلامستیزی به یکی از ابزارهای مهم بسیج سیاسی نیروهای راست تبدیل شده بود، پیروزی نامزدی مسلمان که آشکارا سیاستهای اسرائیل را نقد میکند، معنایی فراتر از یک موفقیت انتخاباتی دارد.
در این انتخابات نیز مخالفان عبدالسید تلاش کردند با برجسته کردن هویت مذهبی او، متهم کردنش به حمایت از حماس و استفاده از تبلیغات گسترده، رأیدهندگان را علیه او بسیج کنند. حمایت مالی نیروهای ثروتمند و محافل نزدیک به لابی اسرائیل نیز نتوانست مانع موفقیت او شود.
به باور من، این پیروزی یک شکست سیاسی و اخلاقی برای کسانی بود که تصور میکردند همچنان میتوانند با تحریک احساسات ضداسلامی و ایجاد ترس از مسلمانان، نتایج انتخابات را به سود خود تغییر دهند.
جامعه آمریکا، بهویژه نسل جوان آن، دیگر همان جامعه بیست یا سی سال پیش نیست.
نسلی که تصاویر کشتار کودکان فلسطینی، ویرانی غزه و رنج میلیونها انسان را بهصورت مستقیم و روزانه در شبکههای اجتماعی مشاهده کرده است، نسبت به تبلیغات سنتی و روایتهای رسمی حساسیت و تردید بیشتری پیدا کرده است.
همین تغییر را میتوان در جنبشهای دانشجویی، اعتراضات دانشگاهی و فعالیتهای گسترده جوانانی مشاهده کرد که حتی با وجود تهدید به اخراج از دانشگاه، محرومیت شغلی و فشارهای سیاسی، حاضر نشدند از مخالفت خود با نسلکشی و جنگ دست بردارند.
این تحول فرهنگی و سیاسی، یکی از مهمترین زمینههای نتایج انتخابات اخیر است.
سوسیالیستهای دموکرات و بازگشت مسئله طبقه کارگر
یکی دیگر از ویژگیهای مهم این انتخابات، موفقیت قابل توجه نامزدهای وابسته به سازمان سوسیالیستهای دموکرات آمریکا، یا DSA، در رقابتهای انتخاباتی در سطوح مختلف بود.
این جریان را نباید صرفاً جناح چپ حزب دموکرات دانست. سوسیالیستهای دموکرات آمریکا، هرچند در بسیاری از انتخابات از ظرفیتهای تشکیلاتی و انتخاباتی حزب دموکرات استفاده میکنند، از نظر سیاسی و اجتماعی دارای هویتی مستقل هستند.
بخش مهمی از این جریان معتقد است که دو حزب اصلی آمریکا، در دهههای گذشته، بهتدریج از منافع اکثریت مردم فاصله گرفته و بیش از پیش به نمایندگان منافع سرمایهداران بزرگ، مؤسسات مالی و شرکتهای عظیم اقتصادی تبدیل شدهاند.
حزب دموکرات که زمانی مدعی نمایندگی کارگران، اتحادیههای کارگری و اقشار کمدرآمد بود، بهویژه از دوران ریاستجمهوری بیل کلینتون، مسیر تازهای در پیش گرفت.
سیاستهای اقتصادی نولیبرالی، جهانیسازی سرمایه، گسترش نفوذ والاستریت و نزدیکی فزاینده رهبران حزب به شرکتهای بزرگ فناوری و مؤسسات مالی، به تضعیف پیوند تاریخی این حزب با طبقه کارگر انجامید.
این تغییر البته محدود به آمریکا نبود. بسیاری از احزاب سوسیالدموکرات اروپایی نیز در همین دوران، با فاصله گرفتن از سیاستهای سنتی دفاع از کارگران و زحمتکشان، به سوی پذیرش سیاستهای اقتصادی بازار آزاد و سازگاری بیشتر با منافع سرمایه بزرگ حرکت کردند.
ظهور و گسترش سوسیالیستهای دموکرات آمریکا را باید واکنشی به همین روند تاریخی دانست.
این جریان تلاش میکند بار دیگر مطالبات طبقه کارگر، اتحادیههای کارگری، زحمتکشان، جوانان و اقشار محروم را در مرکز سیاست آمریکا قرار دهد.
در عین حال، مخالفت با جنگ، دفاع از حقوق مهاجران، مبارزه با نژادپرستی و حمایت از حقوق مردم فلسطین، بخش مهمی از هویت سیاسی این جریان را تشکیل میدهد.
من خود از اعضای این سازمان هستم و از نزدیک با فعالیتهای آن آشنایی دارم. به همین دلیل، موفقیت انتخاباتی نیروهای وابسته به این جریان را صرفاً افزایش تعداد نمایندگان نمیدانم، بلکه آن را نشانه گسترش پایگاه اجتماعی اندیشههای ترقیخواهانه در جامعه آمریکا ارزیابی میکنم.
با این حال، نباید تصور کرد که این موفقیتها به معنای آغاز فوری سوسیالیسم در آمریکاست.
جامعه آمریکا هنوز با موانع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نهادی بزرگی روبهروست. ساختار انتخاباتی دوحزبی، قدرت سرمایه، نفوذ رسانههای بزرگ و سنت تاریخی ضدسوسیالیستی همچنان موانعی جدی در برابر شکلگیری یک نیروی سیاسی مستقل و سراسری هستند.
مسئله مهم اما این است که برای نخستین بار در سالهای اخیر، شاهد رشد نسلی از سیاستمداران و فعالان اجتماعی هستیم که آشکارا از سوسیالیسم دموکراتیک سخن میگویند و در انتخابات نیز موفقیتهایی به دست میآورند.
جنگ، نسلکشی و شکست اخلاقی سیاست خارجی آمریکا
برای درک نتایج این انتخابات باید به نقش سیاست خارجی آمریکا، بهویژه حمایت از اسرائیل و جنگ با ایران، توجه ویژهای داشت.
یکی از مهمترین دلایل نارضایتی بخش قابل توجهی از رأیدهندگان دموکرات از دولت جو بایدن، حمایت گسترده و تقریباً بیقیدوشرط دولت او از عملیات نظامی اسرائیل در غزه بود.
بایدن حتی آشکارا خود را صهیونیست معرفی کرده بود. حمایت سیاسی و نظامی دولت او از اسرائیل، در شرایطی که تصاویر کشتار غیرنظامیان فلسطینی بهطور گسترده منتشر میشد، اعتراضات شدیدی را در جامعه آمریکا برانگیخت.
این اعتراضات تنها محدود به فعالان سیاسی یا دانشجویان نبود. شماری از کارکنان و مسئولان دستگاه دولتی آمریکا نیز در اعتراض به این سیاستها از سمتهای خود استعفا کردند.
بخش قابل توجهی از جوانان و رأیدهندگان ترقیخواه که در گذشته از دموکراتها حمایت میکردند، به دلیل همین سیاستها از دولت بایدن فاصله گرفتند.
ترامپ با وعده پایان دادن به جنگها، کاهش هزینههای خارجی و اولویت دادن به منافع مردم آمریکا توانست بخشی از این نارضایتی عمومی را به سود خود بسیج کند.
اما آنچه در عمل اتفاق افتاد، درست برخلاف این وعدهها بود.
دولت ترامپ نهتنها سیاست حمایت از اسرائیل را تغییر نداد، بلکه با گسترش درگیریهای نظامی و ورود به جنگ با ایران، آمریکا را درگیر بحرانی کرد که هزینههای اقتصادی، سیاسی و انسانی آن مستقیماً بر زندگی مردم این کشور تأثیر گذاشت.
از این رو، به باور من، مخالفت با جنگ و حمایت از اسرائیل را باید یکی از عوامل اصلی شکست جمهوریخواهان در انتخابات اخیر دانست.
نکته مهم این است که این مخالفت دیگر صرفاً به نیروهای چپ و ترقیخواه محدود نمیشود.
در میان محافظهکاران و حتی بخشی از هواداران جنبش «اول آمریکا» نیز این پرسش بهطور جدی مطرح شده است که چرا منابع مالی و نظامی آمریکا باید صرف جنگهایی شود که ارتباط مستقیمی با بهبود زندگی مردم این کشور ندارند.
این همزمانی نارضایتی در میان بخشهایی از چپ و راست آمریکا، پدیدهای بسیار مهم است؛ هرچند انگیزهها و اهداف این دو جریان الزاماً یکسان نیست.
جنگ ایران و تأثیر مستقیم آن بر زندگی مردم آمریکا
یکی از اشتباهات اساسی در تحلیل جامعه آمریکا این است که تصور کنیم مردم این کشور نسبت به سیاست خارجی بیتفاوتاند و تنها به مسائل داخلی توجه دارند.
واقعیت پیچیدهتر از این است.
ممکن است بخش بزرگی از جامعه آمریکا در شرایط عادی توجه چندانی به تحولات خاورمیانه نداشته باشد، اما هنگامی که جنگ مستقیماً بر قیمت بنزین، مواد غذایی، حملونقل و هزینههای روزمره زندگی تأثیر میگذارد، سیاست خارجی به مسئلهای کاملاً داخلی تبدیل میشود.
جنگ با ایران نمونه روشنی از این پیوند است.
تحولات خلیج فارس و اختلال در حملونقل انرژی، فشار قابل توجهی بر بازارهای جهانی نفت و فرآوردههای نفتی وارد کرد. افزایش قیمت سوخت نیز بهسرعت بر هزینه حملونقل، تولید کشاورزی، توزیع کالا و قیمت مواد غذایی تأثیر گذاشت.
برای یک کشاورز آمریکایی، جنگ دیگر مسئلهای دوردست نیست، هنگامی که هزینه سوخت تراکتور، کود شیمیایی و حمل محصولاتش بهشدت افزایش پیدا میکند.
برای یک راننده کامیون یا تاکسی، جنگ زمانی به مسئلهای شخصی تبدیل میشود که بخش بزرگتری از درآمد روزانهاش صرف خرید سوخت شود.
برای یک خانواده کارگری نیز افزایش قیمت گوشت، نان، مواد غذایی و سایر کالاهای ضروری، پیامد مستقیم بحران اقتصادی ناشی از جنگ است.
به همین دلیل است که نارضایتی از سیاستهای ترامپ تنها به شهرهای بزرگ و مراکز دانشگاهی محدود نماند و در مناطق روستایی و ایالتهایی که بهطور سنتی پایگاه جمهوریخواهان محسوب میشدند نیز گسترش یافت.
به باور من، یکی از جنبههای مهم راهبرد ایران در این جنگ آن بود که درگیری را صرفاً در میدان نظامی محدود نکرد و پیامدهای اقتصادی آن به بازارهای جهانی نیز منتقل شد.
صرفنظر از ارزیابی نظامی جنگ، نمیتوان تأثیر اقتصادی آن بر سیاست داخلی آمریکا را نادیده گرفت.
البته نباید این عامل را تنها دلیل شکست ترامپ دانست.
اعتراض به نسلکشی در غزه، مخالفت با سیاستهای مهاجرتی، نارضایتی از فساد اقتصادی و بحران هزینههای زندگی، همگی در کنار یکدیگر به شکلگیری این تحول انتخاباتی کمک کردند.
فساد، ثروتاندوزی و حکومت میلیاردرها
یکی از ویژگیهای برجسته دوران ترامپ، گسترش بیسابقه پیوند میان قدرت سیاسی و منافع اقتصادی شخصی و خانوادگی بود.
ترامپ در حالی با شعار دفاع از مردم عادی آمریکا و مبارزه با نخبگان فاسد سیاسی به قدرت رسید که خود و نزدیکانش با مجموعهای از فعالیتهای تجاری، مالی و سرمایهگذاری ارتباط داشتند.
به باور من، آنچه در این دوره شاهد بودیم، فراتر از فساد متعارف سیاسی بود.
مرز میان منافع عمومی، قدرت دولتی و منافع خصوصی رئیسجمهور و اطرافیانش بیش از پیش مخدوش شد.
فعالیتهای اقتصادی مرتبط با خانواده ترامپ، معاملات مالی، بازار رمزارزها و ارتباط میان تصمیمات سیاسی و منافع سرمایهگذاران بزرگ، پرسشهای جدی درباره شفافیت، تعارض منافع و نظارت قانونی ایجاد کرده است.
در همین دوران، سیاستهای مقرراتزدایی در حوزه انرژی، محیط زیست، بازارهای مالی و فناوریهای نوین، فرصتهای گستردهای در اختیار شرکتهای بزرگ قرار داد.
شعار معروف ترامپ، «حفاری کن، حفاری کن»، بیانگر رویکردی بود که در آن منافع شرکتهای نفتی بر بسیاری از ملاحظات زیستمحیطی و اجتماعی تقدم پیدا میکرد.
در حوزه هوش مصنوعی و مراکز عظیم داده نیز سیاستهای مقرراتزدایی، به سود شرکتهایی عمل میکرد که از سرمایه و قدرت اقتصادی بسیار بزرگی برخوردار بودند.
از سوی دیگر، افزایش هزینههای نظامی و گسترش جنگها، بازار گستردهای برای شرکتهای بزرگ تسلیحاتی ایجاد کرد.
به این ترتیب، سه بخش مهم سرمایه بزرگ آمریکا، یعنی صنایع نفت و انرژی، شرکتهای فناوری و هوش مصنوعی و صنایع تسلیحاتی، از سیاستهای دولت ترامپ بهرهمند شدند.
در کنار این مجموعه، حمایت سیاسی و مالی محافل قدرتمند طرفدار اسرائیل نیز نقش مهمی در تقویت دولت او داشت.
تناقض اصلی در اینجا بود که در همان زمانی که کارگران، پرستاران، رانندگان، کشاورزان و خانوادههای کمدرآمد با افزایش هزینههای زندگی روبهرو بودند، صاحبان سرمایههای بزرگ فرصتهای تازهای برای افزایش ثروت خود پیدا میکردند.
این شکاف فزاینده میان ثروت و فقر، یکی از مهمترین زمینههای نارضایتی عمومی بود.
شکست قدرت پول و الیگارشی در انتخابات
نقش میلیاردرهایی مانند ایلان ماسک در انتخابات آمریکا، نمونه روشنی از نفوذ سرمایه بزرگ در سیاست است.
در سالهای اخیر، سرمایهداران بزرگ از طریق کمکهای انتخاباتی، کمیتههای اقدام سیاسی، رسانهها و شبکههای اجتماعی تلاش کردهاند بر ترکیب نهادهای انتخابی و سیاستهای دولت تأثیر بگذارند.
اما نتایج انتخابات اخیر نشان داد که حتی سرمایهگذاریهای مالی عظیم نیز نمیتواند پیروزی نامزدهای مورد حمایت آنان را تضمین کند.
اهمیت این موضوع بهویژه در ایالتهایی مانند تگزاس آشکار شد؛ ایالتهایی که در آنها سرمایهداران بزرگ علاوه بر منافع سیاسی، منافع اقتصادی مستقیمی نیز دارند.
ایلان ماسک و دیگر صاحبان سرمایههای عظیم، تنها به دنبال حمایت از یک حزب یا نامزد خاص نیستند. آنها خواهان محیط سیاسی و قانونی مساعدی هستند که توسعه فعالیتهای اقتصادیشان را با کمترین محدودیت ممکن فراهم کند.
مسائل مربوط به مقررات زیستمحیطی، حقوق کارگران، مالیات، ساخت مراکز داده و استفاده از منابع انرژی، همگی با منافع اقتصادی این شرکتها ارتباط دارند.
با این حال، مردم در بسیاری از حوزههای انتخاباتی نشان دادند که حاضر نیستند صرفاً بر اساس خواست و سرمایهگذاری میلیاردرها رأی دهند.
این یکی از مهمترین درسهای انتخابات اخیر در آمریکاست.
پول در نظام سیاسی آمریکا قدرت عظیمی دارد، اما قدرت آن نامحدود نیست.
هنگامی که نارضایتی اجتماعی گسترش پیدا میکند و مردم پیامدهای سیاستهای اقتصادی و نظامی را در زندگی روزمره خود احساس میکنند، حتی بزرگترین سرمایهداران نیز ممکن است در برابر اراده رأیدهندگان شکست بخورند.
سیاستهای ضد مهاجرتی و تغییر رفتار رأیدهندگان
یکی دیگر از عوامل مهم شکست جمهوریخواهان، سیاستهای مهاجرتی دولت ترامپ بود.
در انتخابات ریاستجمهوری گذشته، بخشی از رأیدهندگان لاتینتبار، بهویژه گروههایی با گرایشهای مذهبی و اجتماعی محافظهکارانه، از ترامپ حمایت کرده بودند.
اما سیاستهای سختگیرانه مهاجرتی، عملیات گسترده مأموران اداره مهاجرت و گمرک آمریکا، موسوم به ICE، و فضای ترس و ناامنی ایجادشده در میان مهاجران، موجب نارضایتی گستردهای شد.
این ترس تنها به مهاجران فاقد مدارک اقامتی محدود نماند.
بسیاری از خانوادههای مهاجر، حتی کسانی که سالها در آمریکا زندگی کرده یا تابعیت این کشور را به دست آوردهاند، نسبت به رفتار مأموران و احتمال برخوردهای تبعیضآمیز احساس نگرانی میکنند.
چنین فضایی نهتنها در میان لاتینتبارها، بلکه در میان ایرانیان، آسیاییتبارها و دیگر جوامع مهاجر نیز احساس ناامنی ایجاد کرده است.
در نتیجه، بخشی از نیروهایی که جمهوریخواهان تصور میکردند همچنان میتوانند روی حمایت آنان حساب کنند، از سیاستهای دولت فاصله گرفتند.
این تحول نشان میدهد که استفاده از مهاجرستیزی و تحریک احساسات نژادی، هرچند ممکن است در کوتاهمدت برای بسیج بخشی از رأیدهندگان مؤثر باشد، در بلندمدت میتواند واکنش اجتماعی گستردهای علیه عاملان آن ایجاد کند.
آینده حزب دموکرات و تضاد میان سرمایه بزرگ و نیروهای ترقیخواه
پیروزی دموکراتها لزوماً به معنای حل تضادهای درونی این حزب نیست.
برعکس، به باور من، این پیروزی ممکن است مرحله تازهای از کشمکش میان جناحهای مختلف حزب دموکرات را آغاز کند.
از یک سو، نیروهای ترقیخواه، سوسیالیستهای دموکرات و فعالان اتحادیههای کارگری خواهان بازگشت حزب به دفاع از منافع کارگران و زحمتکشان، مقابله با قدرت سرمایه بزرگ و تغییر سیاست خارجی آمریکا هستند.
از سوی دیگر، بخش مهمی از ساختار سنتی حزب دموکرات همچنان با والاستریت، شرکتهای بزرگ فناوری و سرمایهداران قدرتمند پیوند دارد.
بسیاری از میلیاردرهای حوزه فناوری که در سالهای اخیر به ترامپ نزدیک شدند، در گذشته از حامیان مالی و سیاسی حزب دموکرات بودند.
این احتمال وجود دارد که پس از شکست سیاسی ترامپ، بخشی از این نیروها بار دیگر برای حفظ منافع خود به حزب دموکرات نزدیک شوند.
اما بازگشت آنان میتواند تضادهای درونی حزب را تشدید کند.
آیا حزبی که از یک سو میخواهد حمایت کارگران، جوانان و نیروهای ضدجنگ را حفظ کند، میتواند همزمان منافع شرکتهای عظیم فناوری، سرمایهداران مالی و صنایع بزرگ را نیز نمایندگی کند؟
به نظر من این پرسش در سالهای آینده اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.
سوسیالیستهای دموکرات در حال حاضر از امکانات انتخاباتی حزب دموکرات استفاده میکنند، اما اگر تضاد میان برنامههای ترقیخواهانه آنان و منافع جناحهای سنتی حزب تشدید شود، مسئله ایجاد یک نیروی سیاسی مستقل و حتی حزب سوم بار دیگر با جدیت بیشتری مطرح خواهد شد.
تجربه حزب سبز و نامزدهایی مانند رالف نیدر نشان داده است که ایجاد حزب سوم در آمریکا با موانع بسیار بزرگی روبهروست.
با این حال، رشد اجتماعی و انتخاباتی نیروهای سوسیالیست دموکرات، شرایط تازهای را به وجود آورده که نمیتوان آن را با تجربههای گذشته یکسان دانست.
مسئولیت ایرانیان در برابر جنگ و سیاست آمریکا
نتایج این انتخابات برای ایرانیان، بهویژه ایرانیان ساکن آمریکا، نیز دارای اهمیت سیاسی و اخلاقی است.
در سالهای اخیر، بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، به جای مخالفت با جنگ و دفاع از جان و امنیت مردم ایران، آشکارا یا بهطور ضمنی از تشدید فشار نظامی خارجی علیه کشور حمایت کردهاند.
برخی از این نیروها حتی در شرایطی که جنگ موجب کشته شدن انسانها، تخریب زیرساختها و افزایش رنج مردم ایران شده است، همچنان سیاستهای جنگطلبانه دولت ترامپ را تأیید کردهاند.
به باور من، مخالفت با حکومت ایران، هر اندازه هم جدی و بنیادی باشد، نمیتواند توجیهکننده حمایت از تجاوز نظامی به کشور و کشتار مردم آن باشد.
دفاع از استقلال و تمامیت ارضی ایران، مخالفت با جنگ و دفاع از حق حیات مردم، اصولی هستند که نباید قربانی اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک شوند.
ایرانیانی که در آمریکا زندگی میکنند، بهویژه کسانی که حق رأی دارند، میتوانند و باید از ظرفیتهای سیاسی و مدنی موجود برای مخالفت با جنگ و حمایت از صلح استفاده کنند.
انتخابات اخیر نشان داد که برخلاف تصور برخی نیروهای جنگطلب، جامعه آمریکا یکپارچه در حمایت از سیاستهای تجاوزکارانه دولت در این کشور نیست.
بخش مهمی از مردم آمریکا، از جوانان و دانشجویان گرفته تا کارگران، اتحادیههای صنفی و حتی برخی محافظهکاران، نسبت به جنگ و هزینههای آن اعتراض دارند.
این واقعیت باید برای نیروهای صلحطلب ایرانی امیدبخش باشد.
نتیجهگیری: آغاز یک تحول، نه پایان مبارزه
نتایج انتخابات میاندورهای آمریکا را نباید پایان دوران ترامپ، فروپاشی جمهوریخواهان یا آغاز فوری یک نظم سیاسی تازه تلقی کرد.
ساختار قدرت در آمریکا همچنان در اختیار مجموعهای از نهادهای سیاسی، اقتصادی و مالی قدرتمند قرار دارد و نفوذ سرمایه بزرگ بر انتخابات، رسانهها و سیاستگذاری عمومی همچنان بسیار گسترده است.
اما آنچه در این انتخابات اتفاق افتاد، نشانهای از تغییر توازن نیروهای اجتماعی در این کشور است.
نسل تازهای از رأیدهندگان وارد صحنه شده اند, نسلی که نسبت به جنگ، نژادپرستی، اسلامستیزی، نابرابری اقتصادی و حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل حساسیت بیشتری دارد.
نیروهای ترقیخواه و سوسیالیستهای دموکرات توانستهاند بخشی از این نارضایتی اجتماعی را به فعالیت سیاسی سازمانیافته و موفقیت انتخاباتی تبدیل کنند.
در همان حال، سیاستهای جنگطلبانه و اقتصادی ترامپ، حتی در میان بخشی از پایگاه سنتی جمهوریخواهان، نارضایتی ایجاد کرده است.
به نظر من، مهمترین پیام این انتخابات آن است که مردم آمریکا، با وجود همه محدودیتهای ساختاری نظام سیاسی این کشور، همچنان میتوانند در برابر قدرت سرمایه، تبلیغات سازمانیافته، نژادپرستی و جنگطلبی مقاومت کنند.
گرچه این مقاومت هنوز در آغاز راه است و با تضادها و دشواریهای فراوانی روبهرو خواهد بود، اما موفقیتهای اخیر نشان میدهد که آینده سیاسی آمریکا الزاماً به تکرار رقابت میان دو جناح سنتی قدرت محدود نخواهد ماند.
اگر این روند با سازمانیابی اجتماعی، تقویت اتحادیههای کارگری، گسترش جنبشهای ضدجنگ و حضور فعال نیروهای ترقیخواه همراه شود، میتواند زمینهساز تحولی پایدارتر در سیاست آمریکا باشد.
پیام اصلی انتخابات اخیر را میتوان در یک جمله خلاصه کرد:
قدرت میلیاردرها، تبلیغات جنگطلبانه و سیاستهای مبتنی بر نفرت، هر اندازه هم نیرومند باشند، نمیتوانند برای همیشه بر اراده مردمی غلبه کنند که برای صلح، عدالت اجتماعی و زندگی بهتر مبارزه میکنند.
رضا فانی یزدی- ۵ نوامبر ۲۰۲۶