«به هر قیمتی»؛ نقدی بر نسخه غلامحسین کرباسچی برای ایران

وقتی ترس از جنگ به استدلالی برای پذیرش شرایط طرف مقابل تبدیل می‌شود

در صحبت‌های اخیر غلامحسین کرباسچی با کافه خبر نکته‌ای وجود دارد که نمی‌توان آن را صرفاً یک توصیه معمول برای مذاکره دانست. او بارها و با صراحت می‌گوید که برای جلوگیری از جنگ باید مسئله ایران و آمریکا را حل کرد و حتی سه بار پشت سر هم تأکید می‌کند:

«به هر قیمتی هست، به هر قیمتی هست، به هر قیمتی هست باید کاری کرد که این جنگ دوباره اتفاق نیفته.»

همین عبارت «به هر قیمتی» نقطه آغاز اختلاف افرادی چون من با کرباسچی است. اختلاف ما بر سر ضرورت مذاکره نیست. ما  اساسا مخالف مذاکره نیستم. اختلاف بر سر این است که آیا یک کشور می‌تواند از پیش اعلام کند برای جلوگیری از جنگ حاضر است «به هر قیمتی» توافق کند؟

مذاکره زمانی معنا دارد که دو طرف چیزی برای چانه‌زنی داشته باشند، امتیاز بدهند و امتیاز بگیرند و در پایان به توافقی برسند که حداقل منافع حیاتی هر دو طرف را حفظ کند. اما وقتی یک طرف پیشاپیش می‌گوید «به هر قیمتی» باید از جنگ جلوگیری کرد، سؤال طبیعی این است: اگر قیمت مورد مطالبه طرف مقابل، از میان رفتن مؤلفه‌های اساسی قدرت، استقلال تصمیم‌گیری و توان دفاعی کشور باشد، باز هم باید آن را پذیرفت؟

کرباسچی این مرز را مشخص نمی‌کند.

از «به هر قیمتی» تا «زانو زدن»

کرباسچی برای توضیح دیدگاه خود مستقیماً به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ بازمی‌گردد. او از نقش هاشمی رفسنجانی سخن می‌گوید و می‌گوید هاشمی نزد آیت‌الله خمینی رفت و گفت:

«منو اعدام بکنید، ولی بذارید قطعنامه رو بپذیریم.»

و کمی بعد تعبیر روشن‌تری به کار می‌برد:

«به قول معروف زانو زدن و عبا رو انداختن اونجا که آقا به هر قیمتی این قطعنامه رو بپذیریم… شما بعداً منو به عنوان خیانت محاکمه بکنید.»

این جملات اتفاقی نیستند. کرباسچی از پزشکیان می‌خواهد همان نقشی را ایفا کند که در روایت او هاشمی در سال ۱۳۶۷ بر عهده گرفت: رهبر سیاسی باید شجاعت داشته باشد هزینه شخصی تصمیم را بپردازد و حتی اگر متهم به خیانت شد، برای پایان‌دادن به بحران اقدام کند.

اما قیاس امروز ایران با سال ۱۳۶۷ یک مشکل بنیادی دارد.

قطعنامه ۵۹۸ یک سند مشخص بین‌المللی بود. طرفین، چارچوب و موضوع جنگ معلوم بود و پذیرش آن مسیری معین برای پایان جنگ ایجاد می‌کرد.

خود کرباسچی نیز ناخواسته این تفاوت را به رسمیت می‌شناسد:

«الان آخه قطعنامه‌ای نیستش که بخوایم بپذیریم، قطعنامه نیست؛ بحث اینه که مسئله رو حل کنیم.»

دقیقاً!

اگر قطعنامه مشخصی وجود ندارد، اگر مجموعه تعهدات دو طرف روشن نیست، اگر تضمینی برای پایان فشار وجود ندارد و اگر معلوم نیست در مقابل امتیازات ایران چه چیزی قرار است داده شود، چگونه می‌توان پیشاپیش گفت «به هر قیمتی» باید مسئله را حل کرد؟

این دیگر منطق یک مذاکره متوازن نیست؛ این منطق پذیرش قیمت پیش از دانستن قیمت است.

«گاو شاخ‌دار»؛ وقتی نابرابری قدرت به استدلال تسلیم تبدیل می‌شود

یکی از عجیب‌ترین بخش‌های صحبت کرباسچی تمثیلی است که از ابن‌سینا و آیت‌الله خمینی نقل می‌کند. می‌گوید:

«من هیچ‌وقت با گاو درنمی‌افتم، برای اینکه گاو شاخ داره ولی عقل نداره.»

سپس این تمثیل را مستقیماً به آمریکا و ترامپ مرتبط می‌کند و می‌گوید:

«با آن گاو شاخ‌دار بی‌عقل خودتو درگیر نکن!»

استدلال روشن است: آمریکا بسیار قدرتمندتر است، ترامپ از نظر او غیرقابل پیش‌بینی و بی‌رحم است، امکانات نظامی و اقتصادی ایران در مقایسه با آمریکا محدود است؛ بنابراین ایران باید از رویارویی اجتناب کند.

در اصلِ شناخت توازن قوا هیچ ایرادی نیست. هیچ سیاست خارجی عاقلانه‌ای نمی‌تواند تفاوت قدرت ایران و آمریکا را نادیده بگیرد.

اما اگر اصل پذیرفته‌شده این باشد که کشور ضعیف‌تر نباید در برابر کشور قوی‌تر مقاومت کند، بخش بزرگی از مفهوم استقلال ملی در جهان بی‌معنا می‌شود.

کشورها دقیقاً به این دلیل سیاست خارجی، دیپلماسی، اتحاد، بازدارندگی و نیروی دفاعی دارند که مجبور نباشند در برابر هر قدرت بزرگ‌تری تسلیم شوند.

شناخت قدرت دشمن یک چیز است؛ تبدیل قدرت دشمن به دلیل اطاعت از خواسته‌های او چیز دیگری است.

کرباسچی درباره رنج مردم درست می‌گوید؛ اما نتیجه‌ای که می‌گیرد الزاماً از آن مقدمات حاصل نمی‌شود

یکی از قوی‌ترین بخش‌های صحبت کرباسچی جایی است که از زندگی مردم حرف می‌زند. از قیمت نان، مسکن، بیماری، دارو، مهاجرت متخصصان، فقر و فرسایش اقتصادی صحبت می‌کند. می‌گوید:

«این آمارهایی که ما بگیم ۵۰-۶۰ درصد ملت زیر خط فقرن، اصلاً یعنی چی؟ یعنی نون شبشون رو ندارن دیگه.»

و درباره مقاومت می‌گوید:

«مردم وقتی پای کشور، مسئله ایران مطرح هست، بله می‌ایستن، تحمل می‌کنن؛ ولی ما هم به عنوان مسئولین اجرایی بالاخره این تحمل مردمو تا یه حدی باید هم ارزیابی بکنیم.»

من با اصل این حرف اختلافی ندارم.

هیچ حکومتی حق ندارد رنج مردم را بی‌نهایت فرض کند. هیچ سیاستمداری حق ندارد پشت میز بنشیند و از مردم بخواهد بی‌پایان هزینه سیاست‌هایی را بدهند که برای آنها برنامه و چشم‌اندازی وجود ندارد.

مقاومت بدون هدف، بدون استراتژی و بدون چشم‌انداز سیاسی می‌تواند به همان اندازه غیرمسئولانه باشد که تسلیم.

اما پرسش این است: آیا از رنج مردم الزاماً نتیجه می‌شود که باید شرایط طرف مقابل را پذیرفت؟

اگر امروز مردم به دلیل جنگ، تحریم و محاصره تحت فشارند، باید پرسید توافق مورد نظر کرباسچی دقیقاً چه چیزی را تضمین می‌کند؟

رفع تحریم‌ها را؟

پایان محاصره را؟

پایان حملات نظامی را؟

عدم حمله مجدد را؟

حفظ تمامیت ارضی ایران را؟

حفظ حداقلی از قدرت دفاعی کشور را؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها روشن نیست، چگونه می‌توان گفت نسخه «به هر قیمتی» الزاماً رنج مردم را پایان خواهد داد؟

خود کرباسچی طرف مقابل را چگونه توصیف می‌کند؟

اینجاست که تناقض مهمی در استدلال او شکل می‌گیرد.

کرباسچی ترامپ را «آدم خبیث»، «بی‌وجدان»، «ظالم»، «جنایتکار»، «مریض»، «خودمحور» و «بی‌پرنسیپ» توصیف می‌کند و می‌گوید ممکن است حتی در یک ملاقات تلاش کند پزشکیان را تحقیر کند.

اما اگر واقعاً تحلیل شما از طرف مقابل چنین است، چرا باید فرض کنید که عقب‌نشینی در برابر او الزاماً به پایان مطالباتش منجر خواهد شد؟

این پرسش اساسی است.

اگر طرف مقابل عقلانی، قابل پیش‌بینی و متعهد به توافق باشد، می‌توان درباره هزینه و فایده یک مصالحه محاسبه کرد.

اما اگر همان‌طور که خود کرباسچی می‌گوید، طرف مقابل «بی‌پرنسیپ» و غیرقابل اعتماد است، آن‌وقت مسئله تضمین‌ها ده برابر مهم‌تر می‌شود.

نمی‌شود هم بگوییم با قدرتی غیرقابل اعتماد روبه‌رو هستیم و هم بگوییم برای خلاص‌شدن از شر او باید «به هر قیمتی» توافق کرد.

«چقدر می‌خواهیم بجنگیم؟» سؤال درستی است؛ اما سؤال دیگری هم وجود دارد

کرباسچی بارها مخالفان خود را با این پرسش مواجه می‌کند:

«بجنگ، بجنگ! چی بشه؟ باید تا کی بجنگیم؟»

این پرسش کاملاً مشروع است.

هرکس از ادامه مقاومت سخن می‌گوید موظف است توضیح دهد هدف آن چیست، تا کجا ادامه پیدا می‌کند، چه هزینه‌ای دارد و راه سیاسی خروج از بحران چیست.

اما پرسش مقابل نیز به همان اندازه مشروع است:

تا کجا می‌خواهیم عقب‌نشینی کنیم؟

اگر یک امتیاز دادیم و مطالبه بعدی مطرح شد چه؟

اگر پرونده هسته‌ای بسته شد و موضوع موشکی مطرح شد چه؟

اگر آن هم حل شد و سیاست منطقه‌ای ایران به موضوع بعدی تبدیل شد چه؟

و اگر پس از همه اینها فشار اقتصادی و نظامی همچنان ادامه پیدا کرد، مرز عقب‌نشینی کجاست؟

این پرسش‌ها به معنای مخالفت با مذاکره نیست. برعکس، دقیقاً پرسش‌هایی است که باید پیش از مذاکره پاسخ داده شوند.

مسئله هسته‌ای؛ آیا واقعاً اختلاف فقط همین است؟

کرباسچی در بخشی از گفتگو می‌گوید:

«مسئله اصلی که تا امروز مطرح می‌شده، مسئله بمب هسته‌ای بوده.»

و پیشنهاد می‌کند ایران به جهان ثابت کند دنبال سلاح هسته‌ای نیست تا این «آتو» از دست مخالفان گرفته شود.

اما حتی در خود گفتگو، مصاحبه‌کننده بلافاصله مسئله اسرائیل را مطرح می‌کند و کرباسچی نیز وجود این عامل را می‌پذیرد.

این موضوع امروز اهمیت بیشتری دارد. پزشکیان در سخنرانی اخیر خود در مجمع عمومی تأکید کرد ایران آماده مذاکره است اما زبان زور را نمی‌پذیرد؛ همزمان ترامپ ایران را به «نابودی» تهدید کرد.

از سوی دیگر، ایران در همین روزهای اخیر پیشنهاد کاهش تنش و پایان مخاصمه را از طریق میانجی‌های قطری مطرح کرد، اما ترامپ آن پیشنهاد را رد کرد.

این واقعیات حداقل نشان می‌دهد که نمی‌توان با اطمینان فرض کرد صرف اعلام آمادگی ایران برای توافق، بحران را پایان خواهد داد.

«تهور» پزشکیان؛ شجاعت دقیقاً در انجام چه کاری است؟

کرباسچی چند بار از پزشکیان می‌خواهد «تهور» داشته باشد.

می‌گوید:

«یه جاهایی باید خلاصه تهور داشت دیگه!»

و در پایان نیز آرزوی خود را چنین بیان می‌کند:

«من آرزوم اینه که آقای پزشکیان تهور داشته باشن و تو این زمینه یک قدم بزرگی رو بردارن.»

باز هم همان مسئله‌ای که در نقد سخنان احمد زیدآبادی مطرح کردم اینجا ظاهر می‌شود.

چرا شجاعت سیاسی فقط در عبور از خطوط قرمز و پذیرش توافق تعریف می‌شود؟

گاهی شجاعت در توافق است.

گاهی در عقب‌نشینی است.

اما گاهی نیز شجاعت در گفتن «نه» به توافقی است که منافع حیاتی کشور را تضمین نمی‌کند.

شجاعت به خود تصمیم تعلق ندارد؛ به کیفیت تصمیم و پیامد آن تعلق دارد.

رهبری که کشورش را از جنگی غیرضروری نجات دهد می‌تواند شجاع باشد؛ همان‌طور که رهبری که در برابر اولتیماتومی ویرانگر مقاومت کند نیز می‌تواند شجاع باشد.

«حداقل ضرر»؛ شاید مهم‌ترین جمله کرباسچی

کرباسچی در جایی جمله‌ای می‌گوید که شاید بیش از همه سخنانش دیدگاه او را خلاصه کند:

«دنیای ما یه دنیای زورگوی قدرتمندی‌ست که ما باید اینو بهش توجه بکنیم، ببینیم تو این شرایط ما چیکار کنیم که حداقل ضرر رو ببینیم.»

این جمله به خودی خود غیرمنطقی نیست.

سیاست خارجی همیشه با محاسبه هزینه و فایده سروکار دارد.

اما «حداقل ضرر» را نمی‌توان فقط تا فردا صبح محاسبه کرد.

ممکن است توافقی امروز جلوی بمباران را بگیرد و در کوتاه‌مدت جان انسان‌ها را نجات دهد؛ این منفعت بسیار بزرگی است.

اما اگر همان توافق در بلندمدت کشور را آسیب‌پذیرتر کند، باید آن هزینه را نیز در محاسبه وارد کرد.

همان‌طور که ادامه جنگ هزینه دارد، از دست دادن قدرت بازدارندگی نیز هزینه دارد.

همان‌طور که تحریم هزینه دارد، وابستگی سیاسی نیز هزینه دارد.

همان‌طور که بمباران زیرساخت‌ها را نابود می‌کند، فروپاشی قدرت ملی نیز می‌تواند زیرساخت‌های یک کشور را برای دهه‌ها آسیب‌پذیر کند.

پس سؤال این نیست که چگونه امروز «حداقل ضرر» را ببینیم.

سؤال این است:

کدام سیاست در مجموع، برای امروز و فردای ایران کمترین خسارت و بیشترین امکان حفظ استقلال، تمامیت ارضی و زندگی مردم را فراهم می‌کند؟

نکته‌ای که کرباسچی درست می‌بیند: مقاومت بدون نقشه کافی نیست

با این همه، در سخنان کرباسچی نکته‌ای وجود دارد که نباید از کنار آن گذشت.

او می‌پرسد اگر قرار است مقاومت کنیم:

«اگر یه پلنی داشته باشیم، یک نگاه طولانی‌تری داشته باشیم… شاید آدم قبول کنه، بگه خب شاید شما درست می‌گین.»

این مطالبه درست است.

کسانی که از مقاومت سخن می‌گویند نمی‌توانند فقط بگویند مقاومت کنیم و بعد درباره اقتصاد، تحریم، بازسازی زیرساخت‌ها، مهاجرت متخصصان، دیپلماسی منطقه‌ای و پایان سیاسی بحران سکوت کنند.

مقاومت اگر قرار است سیاست ملی باشد، باید استراتژی داشته باشد.

باید معلوم باشد برای چه مقاومت می‌کنیم، تا کجا مقاومت می‌کنیم و در چه شرایطی وارد توافق می‌شویم.

اما درست همین معیار باید درباره نسخه کرباسچی نیز اعمال شود.

اگر می‌گویید «به هر قیمتی» مسئله را حل کنیم، شما نیز باید بگویید چه توافقی؟ با چه شرایطی؟ با چه تضمینی؟ و خط قرمز شما کجاست؟

مسئله ایران انتخاب میان «جنگ» و «تسلیم» نیست

این همان جایی است که صحبت کرباسچی به سخنان احمد زیدآبادی نزدیک می‌شود.

زیدآبادی از «مایه گذاشتن از آبرو» سخن می‌گوید.

کرباسچی از «تهور»، «زانو زدن»، پذیرفتن هزینه و حل مسئله «به هر قیمتی» سخن می‌گوید.

هر دو از رنج واقعی مردم آغاز می‌کنند.

هر دو خطر جنگ را جدی می‌گیرند.

هر دو از شرایط دشوار ایران سخن می‌گویند.

و این نگرانی‌ها واقعی‌اند.

اما خطر از جایی آغاز می‌شود که از همه این مقدمات یک دوگانه ساخته شود:

یا شرایط طرف مقابل را بپذیریم، یا کشور نابود خواهد شد.

این دوگانه را من نمی‌پذیرم.

می‌توان مخالف جنگ بود و مقاومت کرد.

می‌توان مذاکره کرد و تسلیم نشد.

می‌توان امتیاز داد و در مقابل امتیاز گرفت.

می‌توان عقب‌نشینی تاکتیکی کرد بدون آنکه خطوط اساسی امنیت ملی را واگذار کرد.

و می‌توان مقاومت کرد، بدون آنکه هدف مقاومت جنگ دائمی باشد.

مقاومت برای چیست؟ برای حفظ ایران

کرباسچی در پایان صحبت خود از کسانی یاد می‌کند که در جبهه و برای «حفظ استقلال کشور» و «حفظ آبروی کشور» جان داده‌اند و می‌گوید همه آنها برای حفظ منافع ملی و مردم شهید شدند.

من نیز بحث را دقیقاً در همین نقطه قرار می‌دهم.

مقاومت برای جنگ نیست.

مقاومت برای کشته‌شدن مردم نیست.

مقاومت برای ویران‌شدن شهرها، کارخانه‌ها، نیروگاه‌ها و زیرساخت‌های کشور نیست.

مقاومت برای حفظ ایران است.

و دقیقاً به همین دلیل، مقاومت باید همراه با دیپلماسی، عقلانیت، محاسبه هزینه و فایده و آمادگی برای مصالحه باشد.

اما مصالحه با تسلیم تفاوت دارد.

اگر توافقی بتواند جنگ را متوقف کند، تحریم‌ها را کاهش دهد، زندگی مردم را بهبود بخشد و در عین حال استقلال، تمامیت ارضی و حداقل توان دفاعی ایران را حفظ کند، باید آن را جدی گرفت.

اما اگر معنای «حل مسئله» این باشد که ایران از ترس جنگ، پیشاپیش اعلام کند «به هر قیمتی» آماده پذیرش شرایط است، آن‌وقت دیگر پرسش این نیست که پزشکیان چقدر «تهور» دارد.

پرسش این است که قیمت چیست؟

اگر قیمت، کنارگذاشتن ابزارهایی باشد که کشور برای حفظ استقلال و امنیت خود به آنها نیاز دارد، باید پرسید فردای آن توافق چه خواهد شد.

اگر فشار بعدی آغاز شود چه؟

اگر خواسته بعدی مطرح شود چه؟

اگر ضعف ایجادشده در کشور زمینه فشارهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی بیشتر را فراهم کند چه؟

اینها پرسش‌های جنگ‌طلبانه نیستند. اینها همان پرسش‌هایی هستند که هر مذاکره‌کننده‌ای پیش از امضای یک توافق سرنوشت‌ساز باید پاسخ آنها را بداند.

ایران امروز هزینه سنگینی پرداخته است. انسان‌های بسیاری کشته شده‌اند، بخش‌هایی از زیرساخت و صنعت کشور آسیب دیده و فشار اقتصادی زندگی میلیون‌ها نفر را دشوار کرده است. جنگ اخیر و فشارهای اقتصادی همچنان آثار جدی بر ایران و منطقه دارند.

اما دقیقاً به همین دلیل نباید از ترس هزینه‌های امروز، درباره هزینه‌های فردا سکوت کنیم.

بمباران ممکن است متوقف شود و ساختمان‌های ویران‌شده را می‌توان دوباره ساخت. کارخانه را می‌توان بازسازی کرد، نیروگاه را می‌توان تعمیر کرد و اقتصاد را ــ هرچند با دشواری ــ می‌توان دوباره به حرکت درآورد.

اما اگر کشوری استقلال تصمیم‌گیری، انسجام سرزمینی و توان دفاع از موجودیت خود را از دست بدهد، بازسازی آن بسیار دشوارتر خواهد بود.

برای همین، مسئله امروز ایران فقط این نیست که چگونه جنگ را متوقف کنیم.

مسئله این است که چگونه جنگ را متوقف کنیم و ایران را نیز حفظ کنیم.

نه جنگ برای جنگ.

نه مقاومت برای شعار.

و نه تسلیم از سر ترس.

مقاومت باید برای حفظ کشور باشد و مذاکره باید در خدمت همان هدف قرار گیرد.

اگر قرار است صلحی برقرار شود، باید صلحی باشد که پس از آن هنوز ایرانی مستقل، یکپارچه و صاحب حق تعیین سرنوشت باقی مانده باشد.

و درست به همین دلیل است که در برابر عبارت «به هر قیمتی» باید ایستاد و پرسید:

به چه قیمتی؟ چه چیزی می‌دهیم؟ چه چیزی می‌گیریم؟ چه تضمینی داریم؟ و مهم‌تر از همه، پس از پرداخت این قیمت، چه ایرانی برای نسل‌های بعد باقی خواهد ماند؟

رضا فانی یزدی 

۲ اکتبر ۲۰۲۶- دهم مهر ماه ۱۴۰۵

متن گفتگوی کرباسچی با کافه خبر را می توانید در اینجا گوش کنید: