سم ساز اعظم؛ فصل سیزدهم: برخی از آدم‌های ما در آن روزها از کنترل خارج شده بودند

یکی از تکان‌دهنده‌ترین کابل‌هایی که تاکنون از سوی یک مدیر اطلاعات مرکزی ارسال شده، در ۹ مه ۱۹۷۳ به افسران پرونده در سراسر جهان ابلاغ شد. جیمز شلزینگر، که تنها حدود چهار ماه بود سازمان را اداره می‌کرد—و تازه گاتلیب را اخراج کرده بود—می‌خواست سیا را از عادت‌های ریشه‌دارش تکان دهد. رسوایی واترگیت خواست عمومی برای صداقت و شفافیت در حکومت را برانگیخته بود. شلزینگر از آن فضا استفاده کرد تا کابل تکان‌دهنده خود را بفرستد. حتی خود او هم نمی‌توانست تصور کند این اقدام چه پیامدهایی خواهد داشت.

شلزینگر نوشت: «من مصمم هستم که قانون رعایت شود. برای اجرای این هدف چند اقدام انجام می‌دهم. به همه مقام‌های ارشد عملیاتی این سازمان دستور داده‌ام فوراً هرگونه فعالیتی را که اکنون در جریان است، یا در گذشته انجام شده، و ممکن است خارج از منشور قانونی این سازمان تلقی شود، به من گزارش دهند. بدین‌وسیله به هر شخصی که اکنون در سیا استخدام است دستور می‌دهم هرگونه چنین فعالیتی را که از آن اطلاع دارد به من گزارش کند. از همه کارکنان سابق نیز دعوت می‌کنم همین کار را انجام دهند. هر کس چنین اطلاعاتی دارد باید با منشی من (داخلی ۶۳۶۳) تماس بگیرد و بگوید می‌خواهد درباره “فعالیت‌های خارج از منشور سیا” با من صحبت کند.»

دو روز بعد، رئیس‌جمهور نیکسون اعلام کرد که شلزینگر را به سمت جدید وزیر دفاع منتقل می‌کند. سپس، در حالی که مشتاق بود از خود در برابر اتهام استفاده سیاسی از سیا دفاع کند، یک افسر حرفه‌ای، ویلیام کلبی، را به‌عنوان مدیر جدید آن منصوب کرد. کلبی شهرتی سختگیر و خشن داشت که عمدتاً از سال‌های فعالیتش در ویتنام ناشی می‌شد؛ جایی که کارزاری با اسم رمز Phoenix را هدایت کرده بود که هدفش «خنثی‌سازی» غیرنظامیانی بود که گمان می‌رفت با نیروهای دشمن همکاری می‌کنند. شکنجه بخشی از Phoenix بود، و خود کلبی تایید کرده بود که مأموران آن بیش از بیست هزار ویتنامی را کشتند. با این حال، زمانی که نیکسون او را برای ریاست سیا برگزید، کلبی در میانه سفری شخصی قرار داشت. عزم او برای افشای زیاده‌روی‌های گذشته سیا حتی از شلزینگر نیز شدیدتر از آب درآمد.

به گفته یکی از مورخان اطلاعاتی: «او یک کاتولیک رومی بود، و پس از مرگ دختر بزرگش بر اثر ترکیبی از صرع و بی‌اشتهایی عصبی، به نظر می‌رسید تغییر کرده و مذهبی‌تر و اهل تأمل‌تر شده است. همکاران کلبی تغییر را در او دیدند و آن را ناشی از مرگ دخترش و فشارهایی دانستند که بابت Phoenix تحمل می‌کرد. بعدها احساس کردند که او “دین‌دار شده”، یک “سرباز-کشیش” شده، و به شیوه خود می‌کوشید بهترین کار را برای سازمان انجام دهد، با این باور که اگر اعترافی کامل به اسرار سیا بکند، می‌توان آن‌ها را به گذشته سپرد… در تصمیمات او این شناخت نهفته بود که اسرار سازمان در هر حال بیرون خواهد آمد. بنابراین او طوری عمل کرد که رهبری سیاسی آمریکا نیز در شرمندگی کشف آن‌ها شریک شود.»

اندکی پس از آغاز کار کلبی، کتابی قطور با صفحات حلقه‌ای به او داده شد که قرار بود سیا را برای همیشه تغییر دهد. درون آن همه پاسخ‌هایی بود که افسران سیا پس از دستور شلزینگر درباره گزارش اعمال غیرقانونیِ انجام‌شده یا دانسته‌شده، فرستاده بودند. این پاسخ‌ها ۶۹۳ صفحه تایپ فشرده را پر کرده بود. در میان آن‌ها اشاره‌هایی به «پژوهش درباره داروهای رفتاری» و «داوطلبان انسانی» وجود داشت. نام گاتلیب یک بار آمده بود.

در یکی از پاسخ‌ها آمده بود: «در ژانویه ۱۹۷۳، دکتر سیدنی گاتلیب، با اعلام اینکه بر اساس دستور DCI ریچارد هلمز عمل می‌کند، دستور نابودی همه سوابق مربوط به پژوهش و آزمایش دارویی را صادر کرد. در ۳۱ ژانویه ۱۹۷۳، هفت جعبه گزارش‌های پیشرفت، مربوط به سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۷، از آرشیو فراخوانده و نابود شد. افزون بر آن، بیست‌وپنج نسخه از جزوه‌ای با عنوان LSD-25: Some Un-Psychedelic Implications نابود شد.»

پس از آن‌که کلبی این انبوه مطالب را با دقت بررسی کرد—مطالبی که بعدها به «جواهرات خانوادگی» سیا مشهور شد—خلاصه‌ای از آن را به رؤسای کمیته‌های خدمات مسلح مجلس نمایندگان و سنا تحویل داد؛ کمیته‌هایی که به‌طور رسمی مسئول نظارت بر سیا بودند. آنان، مطابق عادت دیرینه، توافق کردند که «جواهرات خانوادگی» باید محرمانه باقی بماند. در طول سال بعد، واشینگتن بیش از پیش درگیر رسوایی واترگیت شد؛ رسوایی‌ای که در ۹ اوت ۱۹۷۴ به استعفای نیکسون و جایگزینی او با معاون رئیس‌جمهور جرالد فورد انجامید. «جواهرات خانوادگی» همچنان در جای امن خود پنهان ماند.

چند ماه بعد، خبرنگار تحقیقی سیمور هرش، که به‌خاطر افشای کشتار مای‌لای در ویتنام جایزه پولیتزر گرفته بود، با کلبی تماس گرفت و گفت داستانی را کشف کرده که «از مای‌لای هم بزرگ‌تر است.» هرش درباره یکی از «جواهرات خانوادگی» باخبر شده بود؛ برنامه‌ای به نام MHCHAOS—که MH پیشوند پروژه‌هایی با دامنه جهانی بود—که در چارچوب آن سیا برای هزاران روزنامه‌نگار آمریکایی و فعال ضدجنگ پرونده تشکیل داده بود. کلبی این داستان را انکار نکرد. روز یکشنبه، ۲۲ دسامبر ۱۹۷۴، این گزارش در صفحه اول نیویورک تایمز منتشر شد.

مقاله هرش چنین آغاز می‌شد: «سازمان اطلاعات مرکزی، در نقض مستقیم منشور خود، در دوران دولت نیکسون یک عملیات گسترده و غیرقانونی اطلاعات داخلی را علیه جنبش ضدجنگ و دیگر گروه‌های مخالف در ایالات متحده اجرا کرد.» در این گزارش اشاره‌ای به آزمایش‌های دارویی یا هر چیز مرتبط با MK-ULTRA نشده بود. با این حال، موج تحقیقاتی که این مقاله به راه انداخت، در نهایت به سیدنی گاتلیب رسید.

افشاگری‌ها درباره MH-CHAOS باعث شد اعضای کنگره پیشنهاد تشکیل کمیته‌ای ویژه برای بررسی اقدامات غیرقانونی سیا را مطرح کنند. رئیس‌جمهور فورد قاطعانه مخالف بود، و افسران ارشد سیا نیز همین‌طور. این نخستین بار بود که از زمان تلاش‌های ناکام مایک منسفیلد در دهه ۱۹۵۰ برای ایجاد کمیته نظارت کنگره، نیرویی بیرونی رازداری سازمان را تهدید می‌کرد.

فضای سیاسی واشینگتن، که سال‌ها از سیا محافظت کرده بود، اکنون به‌طور قاطع تغییر کرده بود. گزارش‌هایی درباره زیاده‌روی‌های سیا به مطبوعات درز می‌کرد. آمریکایی‌ها خواهان دانستن بیشتر بودند. این وضعیت مخالفت مستقیم رئیس‌جمهور فورد با ایده تحقیق را ناممکن ساخت. در عوض، او تلاش کرد از کنگره پیشی بگیرد.

فورد در خاطراتش نوشت: «اگر اجازه می‌دادم کنگره بر تحقیقات مسلط شود، تقریباً قطعاً افشاگری‌های غیرضروری رخ می‌داد. تصمیم گرفتم ابتکار عمل را در دست بگیرم.» در ۴ ژانویه ۱۹۷۵، فورد تشکیل کمیسیون اختصاصی خود درباره سیا را اعلام کرد. او گزارشی بی‌خطر و خنثی می‌خواست که چند تخلف را بپذیرد اما هیچ جنایت بزرگی را آشکار نکند. امید داشت این کار اعضای کنگره را آرام کند و آن‌ها را از انجام تحقیقات مستقل بازدارد. او ایالات متحده را کشوری توصیف کرد که «با تهدیدهای مداوم علیه امنیت ملی خود روبه‌رو است»، گفت سیا «در فراهم کردن حفاظ‌هایی که از منافع ملی ما دفاع می‌کنند بنیادی است»، و از «کارنامه چشمگیر موفقیت‌های بسیار» آن تمجید کرد. او تلویحاً گفت کنگره باید «یافته‌ها و توصیه‌های کمیسیون را بررسی کند» و از «تکثیر جلسات استماع» پرهیز کند.

برای اطمینان از اینکه کمیسیونش گزارشی بخشنده و نرم ارائه دهد، فورد معاون رئیس‌جمهور نلسون راکفلر را به ریاست آن برگزید. راکفلر نمونه کامل یک چهره درون‌ساختار سیاسی بود که روابطش با سیا به دهه ۱۹۵۰ بازمی‌گشت؛ زمانی که همراه آلن دالس در هیئت هماهنگی عملیات، زیرکمیته محرمانه شورای امنیت ملی که مسئول طراحی و توسعه پروژه‌های عملیات مخفی بود، خدمت می‌کرد.

چند ساعت پس از اعلام تشکیل کمیسیون راکفلر، فورد با ریچارد هلمز دیدار کرد که آن زمان سفیر آمریکا در ایران بود. هلمز به اندازه هر فرد زنده دیگری از تاریخ عملیات مخفی آمریکا—از جمله MK-ULTRA—اطلاع داشت. فورد به او گفت: «صادقانه بگویم، ما در دردسر هستیم»، و افزود که قصد دارد مأموریت کمیسیون راکفلر را محدود نگه دارد و اعضایش را هشدار دهد که فراتر رفتن از آن «فاجعه‌بار خواهد بود.»

فورد گفت: «شرم‌آور خواهد بود اگر هیاهوی عمومی ما را مجبور کند فراتر برویم و به تمامیت سیا لطمه بزنیم. من خودبه‌خود فرض می‌کنم کاری که شما کردید درست بوده، مگر خلافش ثابت شود.»

این سخن عملاً تضمینی بود که اگر ممکن باشد، هلمز از پاسخگویی بابت اقدامات سیا در دوران مسئولیتش محافظت خواهد شد. او خرسند شد، اما همچنان نگران بود. اگر «جواهرات خانوادگی» علنی می‌شد، واکنش‌ها می‌توانست مهارنشدنی باشد.

هلمز به رئیس‌جمهور هشدار داد: «گربه‌های مرده زیادی بیرون خواهند افتاد. من همه آنچه در سازمان گذشته را نمی‌دانم. شاید هیچ‌کس نداند. اما آن‌قدر می‌دانم که بگویم اگر آن گربه‌های مرده بیرون بیفتند، من هم درگیر خواهم شد.»

تمام اعضای کمیسیون راکفلر—که نام رسمی‌اش «کمیسیون رئیس‌جمهور درباره فعالیت‌های سیا در داخل ایالات متحده» بود—از اعضای ممتاز نخبگان سیاسی بودند که می‌شد روی آن‌ها حساب کرد تا هر کاری برای حفاظت از سیا انجام دهند. در میان آنان ژنرال لایمن لمنیتزر، رئیس پیشین ستاد مشترک ارتش؛ رهبر اتحادیه کارگری لین کرکلند، که AFL-CIO تحت هدایت او یکی از مجاری اصلی تأمین مالی اتحادیه‌های ضدکمونیست در خارج توسط سیا بود؛ رونالد ریگان، که تازه دو دوره فرمانداری کالیفرنیا را به پایان رسانده بود؛ و سی. داگلاس دیلون، وزیر پیشین خزانه‌داری، حضور داشتند. آنان پنج ماه کار کردند. راکفلر آن‌ها را از موضوعات حساس دور نگه داشت، اما حتی او هم نتوانست ویلیام کلبی، مدیر اطلاعات مرکزیِ غیرعادی پرحرف، را مهار کند. کلبی به‌جای ادعای بی‌اطلاعی یا ضعف حافظه، پاسخ‌هایی شگفت‌آور و صریح داد. در نخستین جلسه گفت سیا آزمایش‌های LSD انجام داده که به مرگ منجر شده است. بعدتر نیز به طرح‌های ترور اشاره کرد. صراحت او اعضای این کمیسیونِ «چشم‌پوشی‌کن» را نگران کرد. پس از آن، راکفلر او را کنار کشید.

راکفلر پرسید: «بیل، واقعاً لازم است همه این مطالب را به ما ارائه کنی؟ ما می‌فهمیم که اسراری هست که شماها باید حفظ کنید، بنابراین هیچ‌کس اینجا ناراحت نخواهد شد اگر احساس کنی بعضی پرسش‌ها را لازم نیست آن‌قدر کامل پاسخ بدهی که ظاهراً فکر می‌کنی باید بدهی.»

گزارش کمیسیون راکفلر که در ۱۱ ژوئن ۱۹۷۵ منتشر شد، تا جایی که شرایط اجازه می‌داد ملایم بود. نتیجه گرفت که سیا عملیات‌هایی «آشکارا غیرقانونی» انجام داده است، از جمله جاسوسی از گروه‌های اعتراضی، شنود تلفن‌ها، سرقت، و باز کردن نامه‌ها. داستان‌هایی درباره طرح‌های ترور رهبران خارجی در واشینگتن در گردش بود، اما گزارش کمیسیون گفت که «زمان اجازه تحقیق کامل را نداد.»

اگرچه گزارش به‌طور مستقیم نامی از MK-ULTRA نبرد، اما اعلام کرد که سیا پروژه‌ای را اداره کرده بود «برای آزمایش داروهای بالقوه خطرناک بر شهروندان آمریکاییِ بی‌خبر»، پروژه‌ای دیگر که شامل دادن دارو به زندانیان بود، و پروژه‌ای سوم که در آن به «داوطلبان بی‌خبر» در دو محل مخفی، LSD داده شده بود. گزارش نتیجه گرفت که تحقیق بیشتر ممکن نیست، زیرا اسناد این عملیات نابود شده‌اند و «تمام افرادی که مستقیماً در مراحل اولیه برنامه دخیل بودند، یا خارج از کشور و برای مصاحبه در دسترس نبودند، یا درگذشته بودند.»

در اعماق گزارش، پاراگرافی پنهان شده بود که چنان تکان‌دهنده بود که نثر خشک اداری نیز نمی‌توانست قدرت آن را کاهش دهد.

در یکی از موارد، در مراحل اولیه این برنامه، LSD بدون اطلاع یکی از کارکنان وزارت ارتش، هنگامی که در جلسه‌ای با مأموران سیا که روی پروژه دارویی کار می‌کردند شرکت داشت، به او داده شد. پیش از دریافت LSD، این فرد در بحث‌هایی شرکت کرده بود که در آن، آزمایش چنین موادی بر افراد بی‌خبر به‌طور اصولی مورد توافق قرار گرفته بود. با این حال، حدود ۲۰ دقیقه پس از تجویز LSD، به او اطلاع داده شد که این ماده را دریافت کرده است. او دچار عوارض شدید شد و همراه با یک مامور سیا برای درمان روان‌پزشکی به نیویورک فرستاده شد. چند روز بعد، از پنجره اتاق خود در طبقه دهم به بیرون پرید و در نتیجه جان باخت.

روز بعد، گزارش‌های مربوط به گزارش کمیسیون راکفلر صفحه اول روزنامه‌ها را در سراسر ایالات متحده و فراتر از آن در اختیار گرفت. بیشتر آن‌ها بر افشاگری‌های تازه درباره برنامه نظارتی MH-CHAOS تمرکز داشتند. واشینگتن پست چهار گزارش منتشر کرد. تیتر یکی از آن‌ها چنین بود: خودکشی فاش شد.

زنگ تلفن، اریک اولسون را در آپارتمانش نزدیک دانشگاه هاروارد، جایی که در حال تحصیل در رشته روان‌شناسی بود، از خواب بیدار کرد. شوهرخواهرش پشت خط بود.

او پرسید: «امروز واشینگتن پست را دیده‌ای؟»

اولسون پاسخ داد: «نه، چرا؟»

او گفت: «در آن گزارشی هست که باید فوراً بخوانی. درباره پدرت است.»

اولسون گفت: «پدرم؟ درباره پدرم چی؟»

پاسخ آمد: «برو یک نسخه بخر، بعد دوباره به من زنگ بزن.»

اولسون لباس پوشید، دوان‌دوان به دکه روزنامه‌فروشی Out-of-Town Newsstand در میدان هاروارد رفت، واشینگتن پست را خرید، و تیتر را دید: خودکشی فاش شد.

گزارش با این جمله آغاز می‌شد: «طبق گزارش کمیسیون راکفلر که دیروز منتشر شد، یک کارمند غیرنظامی وزارت ارتش، ناآگاهانه به‌عنوان بخشی از آزمایش سیا LSD مصرف کرد، و کمتر از یک هفته بعد با پریدن از ده طبقه به مرگ خود پایان داد.» این جمله دو اشتباه داشت: قربانی مامور سیا بود، نه کارمند ارتش، و «پرش» او از سیزده طبقه بود، زیرا طبق سیستم شماره‌گذاری هتل استاتلر، اتاق 1018A در طبقه سیزدهم قرار داشت. با این حال، اریک اولسون ناگهان چیزی را تشخیص داد.

او سال‌ها بعد گفت: «باورنکردنی بود. واقعاً باورنکردنی بود. یک دانشمند ارتش—این برچسب بود، یک “دانشمند ارتش”—در سال ۱۹۵۳ توسط سیا با LSD مسموم شده، واکنش بدی نشان داده، برای درمان پزشکی به نیویورک برده شده، اما متأسفانه از پنجره بیرون پریده است. بعد با خودت می‌گویی: “مواد مخدر؟ LSD؟ چی؟” این ترکیبی عجیب از روشن‌شدن حقیقت و گیجی هم‌زمان بود. هم درباره اینکه “چرا حالا مواد مخدر وارد این داستان شده؟” و هم اینکه “آیا این پدر من است؟” و در همان حال: چند دانشمند در سال ۱۹۵۳ در نیویورک از پنجره بیرون می‌پریدند؟»

این داستان، با آمیزه جنجالی مواد مخدر، مرگ، و سیا، مقاومت‌ناپذیر بود. در چند روز بعد، خبرنگاران سیا را با درخواست‌های مکرر برای دانستن بیشتر درباره دانشمندی که پس از مصرف LSD «با پریدن از ده طبقه مرده بود» تحت فشار قرار دادند. خانواده اولسون کنفرانس خبری برگزار کردند. روز پیش از برگزاری آن، اریک اولسون خبرنگار سیمور هرش را به خانه خانوادگی‌شان در فردریک دعوت کرد. هرش طبق معمول رک و بی‌پرده بود.

او گفت: «شما باید کنجکاوترین‌نداشته‌ترین خانواده لعنتی آمریکا باشید! اینکه چطور بیست‌ودو سال با آن داستان مزخرف زندگی کردید، از فهم من خارج است.»

در کنفرانس خبری که در حیاط پشتی خانه برگزار شد، آلیس اولسون بیانیه‌ای خواند که می‌گفت خانواده تصمیم گرفته‌اند «شاید ظرف دو هفته، علیه سیا شکایت کنند و چند میلیون دلار غرامت بخواهند.» او اصرار داشت شوهرش در آخرین روزهای زندگی‌اش «رفتار غیرعقلانی یا بیمارگونه» نداشته، بلکه «بسیار اندوهگین» بوده و «گفته بود می‌خواهد شغلش را ترک کند.»

او گفت: «از سال ۱۹۵۳ ما تلاش کرده‌ایم مرگ فرانک اولسون را به‌عنوان یک “خودکشی” غیرقابل توضیح درک کنیم. ماهیت واقعی مرگ او به مدت بیست‌ودو سال پنهان شد.»

علاوه بر اعلام برنامه شکایت از سیا، خانواده اولسون از اداره پلیس نیویورک نیز خواستند تحقیق تازه‌ای را آغاز کند. دادستان منهتن، رابرت مورگنتاو، فوراً پاسخ داد و قول داد دفترش «برخی جنبه‌های» پرونده را بررسی خواهد کرد. کمیسر پلیس نیویورک، مایکل جی. کاد، گفت به کارآگاهان دستور داده است «تمام ماجرا را از نظر مجموعه کامل شرایطی که آقای اولسون تحت آن جان باخت بررسی کنند.»

چند گزارش درباره مرگ اولسون از رابرت لشبروک نقل قول کردند؛ کسی که شب مرگ او در اتاق 1018A همراهش بود. لشبروک در مصاحبه تلفنی با واشینگتن پست گفت: «واقعاً نمی‌دانم چه باید بگویم و چه نباید بگویم.» سپس اشاره کرد که بلافاصله پس از مرگ اولسون، با یک «کارمند سیا» تماس گرفته تا آنچه رخ داده را گزارش دهد—و نام آن کارمند سیدنی گاتلیب بوده است.

در همان روزی که پست آن مصاحبه را منتشر کرد، نیویورک تایمز نیز نام گاتلیب را چاپ کرد. این روزنامه او را «رئیس آزمایش‌های LSD سازمان اطلاعات مرکزی» توصیف کرد و از قول محققان بی‌نام کمیسیون راکفلر نوشت که او «در سال ۱۹۷۳ سوابق برنامه دارویی را نابود کرده تا جزئیات اقدامات احتمالاً غیرقانونی را پنهان کند.» تایمز همچنین نوشت که گاتلیب «شخصاً در یک آزمایش مرگبار دخیل بوده» که به مرگ فرانک اولسون انجامید.

کمیسیون راکفلر پیش‌تر نابودی اسناد مربوط به آزمایش‌های LSD را گزارش کرده بود، اما نامی از دکتر گاتلیب نبرده بود. همچنین برنامه‌ای از طریق اداره کنترل سوءمصرف مواد مخدر را گزارش کرده بود که در آن سیا ترتیبی داده بود تا LSD بر «داوطلبان بی‌خبر» در دو برنامه آزمایش شود، یکی در غرب و دیگری در امتداد ساحل شرقی. منابع کارکنان کمیسیون راکفلر گفتند این برنامه نیز تحت فرماندهی دکتر گاتلیب بوده است… کارکنان کمیسیون تلاش کردند با دکتر گاتلیب مصاحبه کنند و از سوی سازمان به آن‌ها گفته شد که او در دسترس نیست. نیویورک تایمز نیز بی‌نتیجه کوشید با او تماس بگیرد.

این گزارش‌ها برای نخستین بار پرده گمنامی گاتلیب را دریدند. او رفته بود، اما برخلاف آرزوی همیشگی‌اش، فراموش نشده بود.

پس از آن‌که خانواده اولسون برنامه خود برای شکایت از سیا را اعلام کردند، زنگ خطر در کاخ سفید به صدا درآمد. اگر شکایت پیش می‌رفت، خانواده، و همچنین کارآگاهان قتل در نیویورک، ابزاری قانونی برای واداشتن دولت به افشای اسرار عمیق در اختیار می‌گرفتند. رئیس دفتر رئیس‌جمهور فورد، دونالد رامسفلد، و معاونش دیک چنی، خطر را تشخیص دادند. چنی در یادداشتی به رامسفلد هشدار داد که یک دادخواست ممکن است سیا را مجبور کند «اطلاعات بسیار محرمانه مربوط به امنیت ملی» را افشا کند. برای جلوگیری از این فاجعه در حال شکل‌گیری، او توصیه کرد فورد علناً «ابراز تأسف» کند و «آمادگی خود را برای دیدار شخصی با خانم اولسون و فرزندانش اعلام نماید.»

فورد به توصیه دستیارانش عمل کرد. او آلیس اولسون و سه فرزند بزرگسال او را به کاخ سفید دعوت کرد. در ۲۱ ژوئیه ۱۹۷۵، آنان در دفتر بیضی با او دیدار کردند. این لحظه‌ای یگانه در تاریخ آمریکا بود: تنها باری که یک رئیس‌جمهور ایالات متحده خانواده یک افسر سیا را که به شکلی خشونت‌آمیز جان باخته بود، فراخواند و از طرف دولت آمریکا پوزش خواست.

فورد پس از خوشامدگویی به خانواده اولسون گفت: «با عمیق‌ترین صداقت و اعتقاد، بدین‌وسیله این عذرخواهی را تقدیم می‌کنم … به خاطر ابهام‌ها و رنجی که خانواده در این دوره طولانی متحمل شده‌اند.» او گفت به سیا دستور داده است هر سندی را که ممکن است به روشن شدن پرونده کمک کند، در اختیار آنان بگذارد. بعدتر آنان با ویلیام کلبی در مقر سیا در لنگلی دیدار کردند. او بابت آنچه «اتفاقی هولناک» خواند که «هرگز نباید رخ می‌داد»، عذرخواهی کرد.

کلبی گفت: «بعضی از آدم‌های ما در آن روزها از کنترل خارج شده بودند. آن‌ها بیش از حد جلو رفتند. در نظارت و اداره امور مشکلاتی وجود داشت.»

وکلای کاخ سفید در ازای صرف‌نظر کردن خانواده اولسون از دعاوی حقوقی‌شان، مبلغ ۷۵۰ هزار دلار پیشنهاد کردند. خانواده پس از اندکی تردید، پذیرفتند. کنگره نیز لایحه‌ای ویژه برای تصویب این پرداخت گذراند. اگر فرانک اولسون در گورش خاموش مانده بود، پرونده در همان‌جا بسته می‌شد.

پس از بازنشستگی از سیا، سیدنی گاتلیب به‌سختی می‌توانست شغلی عادی اختیار کند. او دو دهه در پوششی عمیق زندگی کرده بود. برنامه‌ای جهانی برای کنترل ذهن طراحی و هدایت کرده بود، بر بازجویی‌های افراطی نظارت داشت، زهرهایی برای کشتن رهبران خارجی ساخته بود، و ابزارهای خرابکاری برای جاسوسان طراحی کرده بود. پس از چنین گذشته‌ای، چه شغلی می‌توانست در انتظارش باشد؟

با کمک دوست قدیمی‌اش ریچارد هلمز، گاتلیب بی‌سروصدا مشاور اداره مبارزه با مواد مخدر شد. برای گرفتن این شغل که «حساس» طبقه‌بندی شده بود، باید فرم درخواست مفصلی پر می‌کرد. نوشت که پنجاه‌وپنج سال دارد، قدش شش فوت است، ۱۷۵ پوند وزن دارد، چشمان عسلی و موهای خاکستری دارد، آلمانی را خوب و فرانسوی را در حد متوسط صحبت می‌کند، و دارای «فوق‌محرمانه به‌علاوه مجوزهای ویژه متعدد» است. در بخشی از فرم از او خواسته شد کار قبلی خود را خلاصه کند.

او نوشت: «مسئول برنامه‌ای گسترده شامل پژوهش، توسعه و تولید تجهیزات و نرم‌افزار در طیف وسیعی از حوزه‌های علمی و مهندسی، و استقرار و به‌کارگیری آن دارایی‌ها در سراسر جهان بودم. مسئولیت کامل مدیریت بودجه، پرسنل و هدایت فعالیت‌ها را بر عهده داشتم.»

گاتلیب هفت ماه در اداره مبارزه با مواد مخدر گذراند و بیشتر آن زمان را صرف آماده‌سازی چیزی کرد که مدیر آن اداره، جان بارتلز، «مطالعه مدیریتی درباره تأسیسات پژوهشی» نامید. این دوره که در مه ۱۹۷۴ پایان یافت، به او فرصت داد درباره آینده‌اش فکر کند. بازنشستگی آرام بعید به نظر می‌رسید. گاتلیب هنوز جوان‌گونه و پرانرژی بود. در سرشت خود کاوشگر، جوینده و سرگردان بود. خدمت دولتی او را ثروتمند نکرده بود، اما خانه‌ای در ویرجینیا، مقداری پس‌انداز و مستمری ماهانه ۱۶۲۴ دلاری برایش باقی گذاشته بود. فرزندانش دبیرستان را تمام کرده بودند. هم او و هم همسر آزاداندیشش مارگارت، تشنه ماجراجویی بودند. با هم به تصور زندگی تازه‌ای پرداختند. جهشی که تصمیم گرفتند انجام دهند، دست‌کم نامتعارف بود، اما کاملاً با روح ناآرام درونی‌شان سازگار.

مارگارت گاتلیب سال‌ها بعد در مقاله‌ای برای خانواده‌اش نوشت: «سید در سن نسبتاً پایین از دولت بازنشسته شد و ما باید تصمیم می‌گرفتیم با بقیه عمرمان چه کنیم. با این فکر که خود را از همه دارایی‌های مادی‌ای که ممکن است مانع انتخاب‌های آزادانه شوند رها کنیم، همه‌چیز را فروختیم—خانه، زمین، ماشین‌ها، بزها و مرغ‌ها. بچه‌ها هرچه می‌خواستند برداشتند، و ما خود را سوار یک کشتی باری کردیم که از سان‌فرانسیسکو حرکت می‌کرد و به سوی پرت استرالیا می‌رفت. این سفر دو سال ادامه یافت؛ گاهی در خشکی، گاهی در دریا و گاهی با هواپیما. در آفریقا، استرالیا و هند بودیم و جاهای بسیار دیگر در میان آن‌ها. فقط دنبال حس خود می‌رفتیم، هرجا می‌رسیدیم کار داوطلبانه می‌گرفتیم و هرقدر می‌خواستیم می‌ماندیم.»

در هند، این زوج داوطلب شدند در بیمارستانی در ایالت اوتار پرادش در شمال کشور کار کنند؛ جایی که جذامیان و دیگر بیماران به‌شدت رنج‌دیده درمان می‌شدند. مارگارت که در یک ایستگاه مذهبی در اوتار پرادش به دنیا آمده و بزرگ شده بود، نتوانست خوب با شرایط کنار بیاید. احساسات او نسبت به هند عمیقاً دوگانه بود. پس از چند ماه بیمار شد.

او در نامه‌ای به خانه نوشت: «من هرگز نمی‌خواستم به هند برگردم. هیچ‌گاه دلتنگی‌ای برای آن نداشتم و همیشه احساس می‌کردم جای چنان نومیدکننده‌ای است … بعد من و سید به هند برگشتیم، و من سه ماه در یک بیمارستان مذهبی کار کردم و بیمار شدم. واقعاً نتوانستم تحملش کنم—تمامش را. دیدم در چهل سالی که از آنجا رفته بودم، هیچ چیز تغییر نکرده بود—هیچ چیز … زندگی روستایی همان است: خاک، میمون‌ها، سگ‌های ولگرد، کثافت، جوی‌های روباز، مردمی که هرجا پیش بیاید مدفوع و ادرار می‌کنند، رشوه‌خواری، ناسازگاری کامل همه‌چیز. هیچ چیز برای ما معنا ندارد! تمام سال‌هایی که انگلیسی‌ها و مبلغین مذهبی صرف کرده بودند، اصلاً تفاوتی ایجاد نکرده بود. بسیار خوب، این را می‌پذیرم و حالا می‌دانم. پس به نظرم می‌رسد آنان مردمی هستند که راهی دارند—راه خودشان—که در واقع بسیار طولانی‌تر از راه ما برای آنان کار کرده تا راه ما برای خودمان، و باید رها شوند تا به شیوه خود زندگی کنند.»

در حالی که مارگارت گاتلیب دوران نقاهت را می‌گذراند و درباره آثار امپریالیسم در هند می‌اندیشید، شوهرش در وطن موضوع توجهی ناخواسته شد. آنان دو سال شگفت‌انگیز در سفر بودند. ناگهان گذشته به سراغشان آمد.

رسوایی‌ها بر سر سیا فرومی‌ریخت. گزارش ملایم کمیسیون راکفلر منتقدان را راضی نکرد. سنا که مصمم بود عمیق‌تر کندوکاو کند، کمیته منتخب بررسی عملیات دولتی در ارتباط با فعالیت‌های اطلاعاتی را تشکیل داد؛ به ریاست سناتور فرانک چرچ از آیداهو. بازرسان آن چندین سند یافتند که به طرح‌هایی برای ترور رهبران خارجی اشاره داشت. نام بیشتر مأموران سیا که این اسناد را فرستاده یا دریافت کرده بودند، حذف شده بود. اما یک نام چند بار ظاهر می‌شد: سیدنی گاتلیب.

بازرسان کمیته چرچ از سیا خواستند اجازه مصاحبه با این افسر مرموز را بدهد. به آنان گفته شد که او بازنشسته شده و ایالات متحده را ترک کرده است. بازرسان اصرار کردند. سرانجام، با کمک دفتر حقوقی سیا، او را پیدا کردند.

گاتلیب در هند بود که در یکی از روزهای بهاری سال ۱۹۷۵، پیامی بسیار نگران‌کننده دریافت کرد. کمیته چرچ می‌خواست با او صحبت کند. سفرهای جهانی او پایان یافته بود.


در دره‌ای خلوت، چند مایل دورتر از کاخ سفید، گاتلیب نخستین بار با مدافعی دیدار کرد که قرار بود آینده‌اش را حفظ کند. او از هند بازگشته بود و پایتخت را در تب‌وتاب تحقیقات و بازجویی‌ها یافت. همکاران سابقش در سیا که خود را در محاصره می‌دیدند، به او هشدار دادند که ممکن است او نیز یکی از هدف‌ها باشد و از او خواستند وکیلی استخدام کند. یکی از آنان، تری لنزنر، چهره پرنفوذ و تهاجمی واشینگتن را پیشنهاد کرد که به‌تازگی در لنگلی درباره حقوق قانونی مأموران سیا سخنرانی کرده بود.

اندکی بعد، لنزنر تلفنی از مردی دریافت کرد که «صدایی خش‌دار داشت و لکنتش آشکار بود.» گاتلیب خود را معرفی کرد. او درخواست ملاقات کرد و «بر تمایلش به محرمانه‌بودن تأکید نمود.» لنزنر پارک روززدیل را، نزدیک خانه‌اش، پیشنهاد داد.

لنزنر بعداً نوشت: «روی نیمکتی در پارک نشسته و منتظر بودم. مردی لنگان‌لنگان به سویم آمد. لباس راحتی به تن داشت و پای چنبری‌اش پشت سرش کشیده می‌شد. با احتیاط نزدیک شد و نگاه‌های پنهانی به اطراف می‌انداخت—آن‌قدر ظریف که برایم روشن بود در هنر ضدتعقیب به‌خوبی آموزش دیده است. وقتی کنارم نشست، دستش را دراز کرد. گفت: “من سید گاتلیب هستم.”»

لنزنر پاسخ داد که «خوشحالم توانستیم همدیگر را ببینیم»، و سپس گاتلیب شروع کرد. او گفت از این‌که آمریکایی‌ها به حمله به سیا روی آورده‌اند خشمگین است؛ سازمانی که «وقف دفاع از این کشور» بوده است. درباره این ادعاها که او رفتاری نادرست داشته، گفت این حرف‌ها شرم‌آور است و قصد دارد برای رد آن‌ها کنفرانس خبری برگزار کند. لنزنر پیشنهاد کرد این کار عاقلانه نیست، زیرا «تنها نتیجه‌اش این خواهد بود که هدفی بزرگ‌تر روی پشت خودت بکشی.»

گاتلیب لحظه‌ای اندیشید. سپس گفت شاید مایل باشد خدمات لنزنر را به کار گیرد—اما با پیش‌شرطی بسیار نامعمول.

او به لنزنر گفت: «پیش از آن‌که با هم کار کنیم، به نمونه‌ای از دست‌خط تو نیاز دارم.»

لنزنر پرسید: «برای چه؟»

گاتلیب گفت: «کسی را در سازمان دارم که می‌تواند آن را تحلیل کند و بگوید آیا باید به تو اعتماد کنم یا نه.»

لنزنر نمی‌توانست بداند، اما این بازتاب علاقه‌ای بود که گاتلیب از دوران MK-ULTRA به گرافولوژی (تحلیل شخصیت از روی دست‌خط) پیدا کرده بود. لنزنر چند جمله تصادفی نوشت. گاتلیب کاغذ را تا کرد، در جیب گذاشت، گفت: «به تو خبر می‌دهم»، و دور شد. چند روز بعد تماس گرفت.

گاتلیب به او گفت: «بررسی شدی. نقص شخصیتی نداری.»

مشکل فوری گاتلیب کمیته تازه‌تأسیس چرچ بود؛ کمیته‌ای که به احضارش باعث بازگشت او به آمریکا شده بود. بازرسان آن می‌خواستند درباره نقش او در طرح‌های ترور بازجویی کنند. او آمادگی داشت، اما لنزنر هشدار داد: «پیش از آن‌که با هر کمیته‌ای یا هر کس دیگری صحبت کنی، ما برایت مصونیت قضایی درخواست می‌کنیم.»

گاتلیب گفت: «من این کار را نمی‌کنم. پشت متمم پنجم قانون اساسی پنهان نمی‌شوم.»

لنزنر پاسخ داد: «ببین سید، هدف این است که تو را از روزنامه‌ها دور نگه داریم و دست‌کم از زندان بیرون نگه داریم. تو نمی‌فهمی این سازوکار چگونه کار می‌کند. ممکن است در کل این ماجرا تو را قربانی کنند.»

لنزنر، که پیش‌تر از کشیش رادیکال فیلیپ بریگان دفاع کرده بود و دوستان لیبرالش از پذیرش وکالت گاتلیب شگفت‌زده شده بودند، به‌زودی اعتماد موکل تازه‌اش را جلب کرد. آن دو ساعت‌های زیادی را با هم گذراندند. گاتلیب نمی‌توانست به همه کارهایی که انجام داده بود اعتراف کند، اما تک‌گویی‌هایش—چنان‌که لنزنر بعداً روایت کرد—روشنایی گذرایی بر ذهن و حافظه او می‌انداخت.

گاتلیب به من گفت که به سبب تخصصش در سموم، مسئول برنامه‌های ترور سازمان شده بود. او چندین تلاش برای ترور رهبران خارجی را مدیریت کرد … شگفت آن‌که بخش بزرگی از کار سید بر دشمنان خارجی آمریکا متمرکز نبود. سیا همچنین بر شهروندان آمریکایی آزمایش‌هایی انجام داد. سید اصلاً درباره برنامه LSD حالت دفاعی نداشت، بلکه آن را برای امنیت آمریکا ضروری می‌دانست … سید گفت بر آزمایش‌های LSD روی بیش از بیست فرد بی‌خبر نظارت کرده است. خود او نیز LSD را روی خودش آزمایش کرده بود. وقتی درباره پرونده‌های مشخص—سوژه‌ها یا قربانیان برنامه، بسته به دیدگاه شما—صحبت می‌کردیم، به نظر می‌رسید رنج می‌برد. در سطح نظری، سید می‌توانست با اطمینان درباره درستی کارهایش حرف بزند. اما وقتی سخن از پرونده‌های واقعی یا انسان‌هایی می‌شد که زندگی‌شان آسیب دیده بود، راحت نبود. طبیعی است که علاقه‌ای هم به صحبت درباره اولسون نداشت.

لنزنر چالش‌های حقوقی گاتلیب را چنین ترسیم کرد. کمیته چرچ در حال تحقیق درباره طرح‌های تروری بود که گاتلیب در آن‌ها نقش داشت. در نیویورک، دادستان مشغول بررسی مرگ فرانک اولسون بود. گاتلیب دیگر در سیا قدرتی نداشت و دوستان اندکی برایش باقی مانده بود. افزون بر این، چنان‌که لنزنر نوشت، «با لکنت زبان، پای چنبری و ریشه‌های مهاجرانه‌اش، سید با آن جمع جور درنمی‌آمد.» او شبیه «هدفی رسیده و آبدار» به نظر می‌رسید.

«ممکن بود تلاش کنند مرگ اولسون را گردن تو بیندازند»، لنزنر به او هشدار داد.

این سخن گاتلیب را هوشیار کرد. او پذیرفت که در برابر کمیته چرچ یک اولتیماتوم بگذارد: بدون مصونیت قضایی، هیچ شهادتی در کار نخواهد بود.

کمیته غرق در تدارکات فصلی سرنوشت‌ساز از جلسات علنی بود که قرار بود همه گونه «رفتار غیرقانونی یا نامناسب» سیا را بررسی کند. در نخستین جلسه، ویلیام کلبی وجود MK-NAOMI را فاش کرد؛ مشارکت میان سیا و بخش عملیات ویژه ارتش در فورت دیتریک. او خلاصه‌ای از فعالیت آن را ارائه داد که در سال ۱۹۶۷، زمانی که گاتلیب ریاست بخش خدمات فنی را بر عهده داشت، نوشته شده بود. در آن آمده بود که MK-NAOMI دو هدف دارد: «انباشت مواد به‌شدت ناتوان‌کننده و مرگبار برای استفاده مشخص TSD»، و «نگه‌داشتن اقلام ویژه و منحصربه‌فرد برای انتشار مواد شیمیایی و بیولوژیک در آمادگی عملیاتی.» کلبی شهادت داد که با وجود آن‌که یک‌چهارم قرن در سیا بوده، تا زمان مدیر شدن هرگز نام MK-NAOMI را نشنیده بود.

کمیته چرچ که درگیر سیلی از جلسات بود و توان مقابله با لنزنر را نداشت—کسی که یکی از همکارانش او را «ژنرال پاتن روی استروئید» توصیف کرده بود—مصونیتی را که گاتلیب خواسته بود به او اعطا کرد. در ۷ اکتبر ۱۹۷۵، او پاسخ‌دادن به پرسش‌های سناتورها و بازرسان کارکنان کمیته را آغاز کرد. بعدها به یاد آورد که «حدود چهل‌وچند ساعت در برابر کمیته منتخب اطلاعات سنا شهادت دادم—منظورم این نیست که شهادت‌ها عجیب‌وغریب بودند.»

کمیته شهادت گاتلیب را پشت درهای بسته، در اتاق جلسات امنی در کنگره، گرفت. همچنین به او اجازه داد هویتش را با استفاده از نام مستعار پنهان کند. او نام «جوزف شایدر» را برگزید. انتخابی دل‌نشین بود. جوزف شایدر توتون‌فروش قرن نوزدهم نیویورک بود که نامش به سبب ارتباط با یک لیتوگرافی وهم‌انگیز که بسته‌های توتون محبوبش را می‌آراست، به حاشیه فرهنگ عامه راه یافت. آن تصویر راهبی کلاه‌دار را نشان می‌دهد که با چشمانی نافذ به بیرون خیره شده است. در یک دست، دسته‌ای ورق بازی با تصویر پادشاهان دارد، و در دست دیگر پیپی بلند که دود از آن برمی‌خیزد. او شبیه کشیش یک فرقه رازآلود یا استاد نیروهای نادیدنی است. زیر تصویر، با حروف درشت بزرگ، نوشته شده است: JOSEPH SCHEIDER. نام آن توتون‌فروش با تصویر آن راهب اسرارآمیز گره خورد. آن راهب همان تصویری بود که گاتلیب از خود داشت: نگهبانی مرموز بر دانش باطنی، جذاب اما هم‌زمان ناآرام‌کننده، که با الهام از پیپ به درون روح انسان می‌نگرد.

چنان‌که مقررات سنا ایجاب می‌کرد، کمیته چرچ شهادت «جوزف شایدر» را برای پنجاه سال مهر و موم کرد. با این حال، گزارش‌های بعدی کمیته چندین بخش از آن را نقل کردند.

در یکی از گزارش‌ها آمده است: «جوزف شایدر شهادت داد که در سال ۱۹۶۰ “دو یا سه گفت‌وگو” با ریچارد بیسل درباره توانایی سازمان برای ترور رهبران خارجی داشته است. شایدر به بیسل اطلاع داد که سیا به مواد بیولوژیکی مرگبار یا بالقوه مرگبار دسترسی دارد که می‌توان از آن‌ها به این شکل استفاده کرد … پس از جلسه، شایدر فهرستی از مواد بیولوژیکی موجود در تأسیسات سپاه شیمیایی ارتش در فورت دیتریک مریلند را بررسی کرد؛ موادی که بیماری‌هایی ایجاد می‌کردند که “یا فرد را می‌کشتند یا آن‌قدر شدید ناتوانش می‌کردند که از صحنه خارج شود.” شایدر یک ماده را از فهرست انتخاب کرد که “قرار بود بیماری‌ای ایجاد کند که بومی آن منطقه باشد و بتواند کشنده باشد” … مامور ایستگاه [کنگو] شهادت داد که همراه با ماده بیولوژیک مرگبار، “دستکش لاستیکی، ماسک و سرنگ” از شایدر دریافت کرده و شایدر همچنین نحوه استفاده از آن‌ها را به او آموزش داده بود.»

اعضای کمیته همچنین از گاتلیب درباره آزمایش‌های دارویی پرسیدند. لنزنر یادداشت برداشت. بعدتر آن‌ها را در روایتی افشاگرانه در هم تنید.

او نوشت: «سید گفت مامور شده بود برنامه‌ای با اسم رمز MK-ULTRA را اجرا کند. پژوهشگران بر داروی روان‌گردان LSD به‌عنوان ابزاری بالقوه نیرومند در جاسوسی تمرکز داشتند … تحت MK-ULTRA، بودجه این آزمایش‌ها تأمین می‌شد—عمدتاً روی زندانیان، بیماران روانی، و دیگرانی که در موقعیتی نبودند اعتراض کنند؛ مانند مشتریانی که به دو فاحشه‌خانه اداره‌شده توسط سازمان در سان‌فرانسیسکو و نیویورک رفت‌وآمد داشتند. سازمان، گاه با همکاری ارتش، در خارج از کشور نیز آزمایش‌هایی انجام می‌داد و قرص‌ها و آب‌نبات‌های گوناگون را در نوشیدنی غریبه‌ها و افراد طردشده می‌انداخت.»

بازجویی‌ها با نظم پیش می‌رفت تا آن‌که سناتور ریچارد شوایکِر از پنسیلوانیا به جلو خم شد و سندی به‌شدت سانسورشده را به گاتلیب داد. پرسید: «دکتر گاتلیب، می‌توانید به من بگویید این یادداشت درباره چیست؟»

گاتلیب به یادداشت نگاه کرد و عقب کشید. او این سند را در دهه ۱۹۵۰ برای مقامات ارشد سیا نوشته بود. عنوانش هراس‌انگیز بود: «کمیته تغییر سلامت». ناراحتی گاتلیب آشکار بود. اتاق در سکوت فرو رفت. لنزنر دستش را روی میکروفن گذاشت و در گوش موکلش زمزمه کرد.

پرسید: «چه خبر است، سید؟»

گاتلیب آهسته پاسخ داد: «باید درباره این با تو صحبت کنم.»

لنزنر اعلام کرد موکلش حال خوبی ندارد و درخواست تنفس کرد. آن دو به اتاقی خصوصی رفتند. لنزنر در را بست. وقتی برگشت تا به گاتلیب نگاه کند، جا خورد. «نفسش سنگین شده بود و چهره‌اش هنوز رنگ‌پریده بود»، لنزنر بعداً به یاد آورد. «چشمانش را بست و چیزی شبیه رقصی آهسته را آغاز کرد، با دستانی گشوده. این دیگر چه بود؟ انگار ذهنم را خوانده باشد، سید گفت: “تای‌چی. کمک می‌کند آرام شوم.”»

اینجا، در اتاق انتظار کنگره، هنگام وقفه‌ای در بازجویی درباره نقش او در آزمایش‌های دارویی سیا و طرح‌های ترور، چشمان گاتلیب آهسته بسته شد. بازوانش در الگوهایی کهن به حرکت درآمد. گذشته و حال به هم می‌رسیدند. لنزنر چند لحظه نگاه کرد و سپس گفت:

«سید، کمکم کن این را بفهمم. در آن یادداشت چه هست؟»

گاتلیب از درون آن حالت آرام گفت: «همان یکی است. همان که جواب داد.»

لنزنر فشار آورد. گاتلیب گفت آن یادداشت طرحی را توصیف می‌کرد علیه «یک مقام کمونیست در یک کشور عربی که سیا می‌خواست از شرش خلاص شود.» او شالی ساخته بود که آن مقام به‌عنوان هدیه دریافت کرد.

لنزنر پرسید: «چه جور شالی؟»

گاتلیب پاسخ داد: «شالی آلوده به سل. بعد از چند هفته مرد.»

این بیش از آن چیزی بود که لنزنر حاضر باشد موکلش به آن اعتراف کند. او بعداً به یاد آورد: «من و سید نشستیم و پاسخی حساب‌شده طراحی کردیم تا این اطلاعات تازه را فاش نکنیم، بی‌آن‌که مرتکب شهادت دروغ شویم.» هنگامی که او به اتاق جلسه بازگشت، سید گفت سازمان دستمالی فرستاده بود که «با نوعی ماده برای آزار دادن آن شخصی که آن را دریافت می‌کرد، تیمار شده بود.» سناتورها آن‌قدر اطلاع نداشتند که پرسش‌های پیگیری درست بپرسند، و سید نسبتاً بی‌گزند از جلسه عبور کرد.

گاتلیب الگویی را بنا گذاشت که همه شهادت‌های پس از بازنشستگی‌اش را تعریف می‌کرد: او بارها به ضعف حافظه متوسل شد. چنان‌که یکی از نویسندگان مشاهده کرد، او «ادعا می‌کرد تقریباً هر چیزی را که بیست‌وپنج سال گذشته صرف پژوهش درباره‌اش کرده بود، فراموش کرده است.» وقتی جلسه رو به پایان بود، مشاور ارشد کمیته، فردریک شوارتز، گفت «یک پرسش نهایی» دارد. این پرسش درباره نقش گاتلیب در طرح علیه لومومبا بود، اما معضل اخلاقی بزرگ‌تری را نیز در بر می‌گرفت.

شوارتز پرسید: «وقتی از شما خواسته شد لومومبا را بکشید، یا هر واژه‌ای که به کار رفته بود، آیا به رد کردن آن فکر کردید؟ اگر نه، چرا نه؟»

گاتلیب پاسخ داد: «برداشت من از کار در آن زمان، و مسئولیت‌هایی که داشتم، در چارچوب جنگ خاموشی بود که در جریان بود. گرچه اکنون می‌فهمم که یکی از مواضع ممکن من می‌توانست این باشد … که به‌عنوان معترض وجدانی با این جنگ مخالفت کنم، اما آن نگاه من نبود. احساس می‌کردم تصمیمی در بالاترین سطح گرفته شده است که این کار انجام شود، و هرچند مسئولیتی ناخوشایند بود، وظیفه من این بود که سهم خود را در اجرای آن انجام دهم.»

گاتلیب بدون آسیب از شهادت محرمانه خود جان سالم به در برد. تحقیق پلیس نیویورک درباره پرونده فرانک اولسون بی‌نتیجه ماند. سپس تهدید تازه‌ای پدیدار شد. وزارت دادگستری به او علاقه‌مند شد. مقاله‌ای در واشینگتن پست جرقه این تحقیق را زد.

پست گزارش داد: «منابع گفتند دکتر سیدنی گاتلیب، که ریاست بخش خدمات فنی سیا را بر عهده داشت و تا زمان بازنشستگی‌اش در سال ۱۹۷۳ مسئول کلی آزمایش‌های دارویی سازمان بود، اخیراً به اینجا بازگشته و تری لنزنر، مشاور سابق کمیته واترگیت سنا، را به‌عنوان وکیل خود برگزیده است.» همچنین آمده بود: «گاتلیب، ۵۷ ساله، مسئول نابودی ۱۵۲ پرونده بود که تقریباً تمام سوابق آزمایش‌های دارویی سیا را در بر می‌گرفت … نابودی پرونده‌های دارویی سیا و ناپدیدشدن گاتلیب پیش از تحقیق کمیسیون راکفلر، پرده‌پوشی پیشین سیا درباره فعالیت‌های دارویی‌اش را تشدید کرد و مانع شد بازرسان کمیسیون به بسیاری از جزئیات این آزمایش‌ها دست یابند.»

روز پس از انتشار این مقاله، نسخه‌هایی از آن در دفاتر میدانی اف‌بی‌آی در واشینگتن و اسکندریه ویرجینیا پخش شد. نابود کردن اموال دولتی جرم سنگین است. اگر گاتلیب پرونده‌های سیا را نابود کرده بود، ممکن بود تحت پیگرد قرار گیرد. اف‌بی‌آی تحقیق را آغاز کرد. ابتدا بررسی پیشینه‌ای درباره گاتلیب انجام شد که هیچ سابقه‌ای از تخلف کیفری در واشینگتن یا حوزه‌های اطراف نشان نداد. سپس تحقیق به بن‌بست خورد.

در ۱۴ اکتبر ۱۹۷۵، رئیس اف‌بی‌آی، کلارنس کلی، یادداشتی به دفتر اسکندریه فرستاد با عنوان «دکتر سیدنی گاتلیب: نابودی اموال دولتی». خبر ناامیدکننده‌ای در آن بود. وکیلی از وزارت دادگستری تماس گرفته و اطلاع داده بود که گاتلیب در حال ارائه شهادت محرمانه به کمیته چرچ است. در یادداشت آمده بود: «گفته شد که دکتر گاتلیب پیش از شهادت، مصونیت دریافت کرده است، و این‌که او درباره نابودی سوابق در این موضوع شهادت داده است.»

این عملاً به تحقیق اف‌بی‌آی پایان داد؛ تحقیقی که می‌توانست به صدور کیفرخواست علیه گاتلیب منجر شود. راهبرد لنزنر جواب داد: برای موکلت مصونیت بگیر، سپس بگذار به جرایم اعتراف کند تا به‌خاطر ارتکاب آن‌ها قابل تعقیب نباشد.

اف‌بی‌آی آخرین ترفند را هم آزمود. مأموران به لنزنر مراجعه کردند و پرسیدند آیا موکلش را برای بازجویی داوطلبانه در دسترس قرار می‌دهد یا نه. او موافقت کرد، اما گفت بازجویی باید تا پایان شهادت سنا به تعویق بیفتد. وقتی شهادت پایان یافت، پیشنهاد خود را پس گرفت. در یادداشت داخلی اف‌بی‌آی مورخ ۸ دسامبر آمده بود که گاتلیب «ممکن است تا الآن به هند بازگشته باشد» و پیشنهاد می‌کرد پرونده را «به نتیجه منطقی» برسانند. پنج هفته بعد، کلی دستوری کوتاه برای مأموران اسکندریه فرستاد.

او نوشت: «بخش کیفری وزارت دادگستری اطلاع داده است که با توجه به این‌که وکیل دکتر گاتلیب او را برای مصاحبه در دسترس قرار نمی‌دهد، نباید تحقیق بیشتری در این موضوع انجام شود. تلاش‌های بیشتر برای مصاحبه با دکتر گاتلیب را متوقف کنید.»

لنزنر که به این پیروزی قانع نبود، یک پیروزی دیگر هم خواست. او از قاضی فدرال، گرهارد گزل، درخواست کرد حکمی صادر کند که کمیته چرچ را از انتشار نام گاتلیب در گزارش خود درباره طرح‌های ترور سیا منع کند. فردریک شوارتز، مشاور ارشد کمیته، مقاومت کرد. سال‌ها بعد به یاد آورد: «استدلال من این بود که نه، او مقامش به اندازه کافی بالا بوده و دفتر دانشمند ارشد به اندازه کافی مهم بوده است که باید نام واقعی‌اش را به کار ببریم.» گزل با او موافقت کرد. دو روز بعد، لنزنر با درخواست تجدیدنظر دوباره به دادگاه برگشت. اتفاقاً همان روزی بود که سنا در جلسه‌ای محرمانه برای بررسی گزارش ترورهای کمیته چرچ تشکیل جلسه داده بود—جلسه‌ای که شوارتز نمی‌توانست از دست بدهد. به‌جای حضور در دادگاه برای مقابله با درخواست لنزنر، عقب نشست و پذیرفت که گاتلیب با نام مستعارش معرفی شود. گزارش سنا که چند روز بعد منتشر شد، فقط از «جوزف شایدر» نام می‌برد؛ فردی که به‌عنوان مشاور سابق ریچارد بیسل معرفی شده بود و «دارای مدرک شیمی زیست‌ارگانیک» بود.

روزنامه‌ها کمتر خویشتندار بودند. پس از آن‌که لنزنر و شریک حقوقی‌اش درخواست خود را نزد قاضی گزل مطرح کردند، نیویورک تایمز گزارش داد: «آن‌ها از معرفی موکل خود در جلسه علنی دادگاه خودداری کردند. با این حال، این دو وکیل نماینده دکتر سیدنی گاتلیب، مقام بازنشسته سیا هستند که بخش خدمات فنی سازمان را اداره می‌کرد. دکتر گاتلیب اوایل پاییز امسال در جلسه‌ای محرمانه نزد کمیته سنا درباره نقش خود در طرح‌های سیا برای کشتن فیدل کاسترو، نخست‌وزیر کوبا، و پاتریس لومومبا، یکی از رهبران بحران کنگو در سال ۱۹۶۱، مورد پرسش قرار گرفت … همچنین درباره مرگ یک دانشمند ارتش در سال ۱۹۵۳ در برنامه آزمایش دارویی سیا، در نتیجه مصرف بیش از حد LSD، از او بازجویی شده است. دکتر گاتلیب اندکی پیش از ترک سازمان در سال ۱۹۷۳ سوابق بسیاری از عملیات خود در سیا را نابود کرد. درباره این موضوع نیز از او پرسش شده است.»

برای گاتلیب، پاییز ۱۹۷۵ بسیار ناخوشایند بود. او ناگهان از زندگی تازه‌اش جدا شده و دوباره به جهانی بازگردانده شده بود که گمان می‌کرد برای همیشه از آن گریخته است. پس از یک عمر ناشناسی کامل، نامش در روزنامه‌ها ظاهر می‌شد. اغلب نیز این نام با پروژه‌های هراس‌انگیز سیا پیوند می‌خورد.

با وجود این شوک خشن، گاتلیب می‌توانست خود را خوش‌اقبال بداند. او از سرنوشتی که می‌توانست بسیار دردسرسازتر باشد، گریخته بود. تحت حمایت مصونیت قضایی، توانسته بود به جرایم احتمالی اعتراف کند. همین امر وزارت دادگستری را از تعقیب او بازداشت. حتی موفق شد نام خود را از اسناد رسمی دور نگه دارد—اگرچه نه از مطبوعات—و با نام «جوزف شایدر» به یاد آورده شود. بار دیگر، برای دومین بار در همان دو سال، تصمیم گرفت ناپدید شود و باقی عمرش را در سادگی و خدمت بگذراند. اما این بار نیز سرنوشت با او همکاری نکرد.

پایان فصل سیزدهم 

برای خواندن فصل های قبلی به اینجا مراجعه کنید: