چرا نباید دچار خطای تحلیلی شد و مواد تفاهم نامه را بیش از آنچه هاست بزرگنمایی کرد ؟
در رابطه با مذاکرات اخیر و جنگ میان اسرائیل و ایران، لازم است به چند نکته بسیار مهم توجه کنیم؛ نکاتی که اگر از آنها غفلت شود، ممکن است به تحلیلهای نادرست و پیشبینیهای اشتباه درباره آینده منجر شود.
نخست باید به نقش رسانههای آمریکایی توجه کرد. بخش بزرگی از رسانههای جریان اصلی آمریکا، بهویژه رسانههایی که منتقد دونالد ترامپ هستند، شکست سیاستهای او را بسیار بزرگتر از واقعیت جلوه میدهند. هدف بسیاری از این رسانهها استفاده از این فرصت برای حمله سیاسی به ترامپ است. در نتیجه، اگر یک ایرانی تنها به این روایتها گوش کند، ممکن است چنین تصور کند که آمریکا در همه زمینهها شکست خورده، مجبور به عقبنشینی شده و ایران توانسته سیاستهای آمریکا و اسرائیل را در منطقه به طور کامل با شکست مواجه کند.
البته تردیدی نیست که آمریکا و اسرائیل به برخی از اهداف اصلی خود، از جمله فروپاشی نظام جمهوری اسلامی یا بیثبات کردن تمامیت ارضی ایران، دست نیافتند. اما اغراق در این زمینه نیز میتواند برای ما خطرناک باشد، زیرا تحلیل واقعبینانه را دشوار میکند و در ارزیابی تحولات آینده ما را دچار خطا خواهد ساخت.
موضوع دیگری که درباره آن نیز گاه بزرگنمایی صورت میگیرد، مسئله رفع تحریمهای نفتی و پایان محاصره دریایی ایران است. برخی این موضوع را یک پیروزی کامل برای ایران میدانند و معتقدند حتی اگر سایر بخشهای توافق به نتیجه نرسد، همین دستاورد کافی است.
اما باید به این نکته نیز توجه داشت که هرچند ایران از چنین شرایطی بهرهمند میشود، رفع محدودیتهای صادرات نفت و باز شدن مسیرهای دریایی ـ که با باز ماندن تنگه هرمز نیز ارتباط مستقیم دارد ـ تنها به سود ایران نیست. این مسئله در همان اندازه، و شاید حتی بیشتر، به نفع اقتصادهای غربی است. خود ترامپ نیز بارها درباره حساسیت بازار انرژی و محدود بودن ذخایر راهبردی نفت سخن گفته بود. اقتصاد آمریکا، اروپا، ژاپن و کره جنوبی به جریان پایدار انرژی وابسته است و هرگونه اختلال طولانیمدت در عرضه نفت میتواند بحرانهای گسترده اقتصادی و صنعتی ایجاد کند.
بنابراین، نباید تصور کرد که رفع این محدودیتها صرفاً امتیازی است که آمریکا به ایران داده است. این تصمیم، همزمان، پاسخی به یکی از نیازهای حیاتی اقتصادهای غربی نیز هست. همانگونه که یک فروشگاه درِ مغازه خود را باز میکند، نه صرفاً برای خدمترسانی، بلکه برای ادامه فعالیت اقتصادی و کسب سود، در روابط بینالملل نیز هر اقدامی معمولاً بر پایه منافع متقابل و نیازهای واقعی طرفین صورت میگیرد، نه صرفاً از سر امتیاز دادن به طرف مقابل.
در مورد لبنان نیز لازم است از اغراق پرهیز کنیم. درست است که شدت برخی حملات کاهش یافته، اما اسرائیل همچنان در بخشهایی از خاک لبنان حضور نظامی دارد، مناطقی را در اشغال خود نگه داشته و به بخشی از اهداف امنیتی و نظامی خود دست یافته است. محدودتر شدن عملیات نظامی الزاماً به معنای پایان بحران نیست؛ بلکه ممکن است تنها به معنای انتظار برای فرصت مناسبتر در آینده باشد.
از سوی دیگر، در حالی که درگیری مستقیم میان ایران و اسرائیل متوقف شده، جنگ، اشغال و عملیات نظامی اسرائیل در لبنان و غزه همچنان ادامه دارد. بنابراین، اگر یکی از شروط اصلی هر توافق، پایان کامل درگیریها و خشونتها بوده باشد، هنوز نمیتوان گفت که آن شرط به طور کامل تحقق یافته است.
مسئله دیگری که گاه درباره آن نیز اغراق میشود، این ادعاست که اسرائیل به هر قیمت در پی برهم زدن توافق و آتشبس است. به نظر من، این برداشت نیز نیازمند احتیاط بیشتری است. تردیدی نیست که دولت اسرائیل از برخی جنبههای این آتشبس رضایت ندارد و ترجیح میدهد فشارها بر ایران ادامه یابد، اما در عین حال نباید فراموش کرد که اسرائیل نیز به بخشی از اهداف خود رسیده است و این امکان را دارد که در آینده، هر زمان شرایط را مناسب تشخیص دهد، دوباره اقدامات نظامی خود را از سر بگیرد. همچنین، با توجه به روابط راهبردی میان واشنگتن و تلآویو، نمیتوان احتمال حمایت مجدد آمریکا از چنین اقداماتی را نادیده گرفت.
از این رو، همانگونه که نباید شکست آمریکا و اسرائیل را بیش از اندازه بزرگ جلوه داد، نباید درباره شکست قطعی یا ناتوانی کامل اسرائیل نیز دچار اغراق شد. تحلیل سیاسی زمانی ارزشمند است که بر واقعیتهای موجود، توازن قوا و منافع طرفهای درگیر استوار باشد، نه بر امیدها، احساسات یا تبلیغات رسانهای.
به همین دلیل، مهمترین وظیفه ما حفظ نگاه واقعبینانه است؛ نگاهی که نه دستاوردهای ایران را انکار میکند و نه از بزرگنمایی آنها به نتیجهگیریهای نادرست میرسد. تنها با چنین رویکردی میتوان تحولات آینده را دقیقتر تحلیل کرد و از گرفتار شدن در خطاهای محاسباتی پرهیز نمود.
یکی دیگر از خطاهایی که به نظر من در تحلیل این تحولات دیده میشود، برداشت خوشبینانه از تشکیل یک کمیته یا «سلول موقت» برای رسیدگی به مناقشات لبنان است؛ سازوکاری که گفته میشود با حضور ایران، آمریکا و دولت لبنان تشکیل خواهد شد.
برخی از تحلیلگران این موضوع را یک موفقیت بزرگ برای جمهوری اسلامی ایران ارزیابی میکنند، اما به نظر من این برداشت دستکم نیازمند احتیاط بیشتری است و در مواردی نیز با نوعی اغراق همراه است.
نخست باید به این نکته توجه کرد که در خود مذاکرات ایران و آمریکا و همچنین تفاهمات مربوط به جنگ اخیر نیز اسرائیل به صورت مستقیم حضور نداشت. اما نبودن اسرائیل پشت میز مذاکره هرگز به این معنا نیست که این کشور طرف اصلی مذاکرات یا توافقها نیست. در عمل، در بسیاری از موارد، ایالات متحده به عنوان نزدیکترین متحد اسرائیل، مذاکرات مربوط به این پروندهها را از جانب تلآویو پیش میبرد. از سوی دیگر، سیاست رسمی جمهوری اسلامی نیز بر این اساس استوار بوده که با مقامات اسرائیلی وارد مذاکره مستقیم نشود و هیچ توافق یا تفاهمنامهای را مستقیماً با آنها امضا نکند. بنابراین، این که نام اسرائیل در چنین سازوکاری دیده نمیشود، به خودی خود نشانه حذف اسرائیل از معادلات نیست.
نکته مهمتر، حضور دولت لبنان در این کمیته است. برخلاف آنچه برخی تصور میکنند، این حضور الزاماً به معنای آن نیست که ایران و آمریکا قرار است درباره منافع لبنان به توافق برسند. دولت لبنان خود در ماههای اخیر از طریق کانالهای رسمی با آمریکا و همچنین در چارچوب سازوکارهای مرتبط با آتشبس، با طرف اسرائیلی نیز در ارتباط بوده است.
به همین دلیل، میتوان این احتمال را نیز مطرح کرد که حضور دولت لبنان در چنین سازوکاری، بیش از آنکه به معنای تقویت نقش محور مقاومت باشد، به معنای تقویت جایگاه دولت رسمی لبنان در روند تصمیمگیریها و کاهش نقش بازیگران غیردولتی، از جمله حزبالله، باشد. اگر چنین تحلیلی درست باشد، این تحول الزاماً یک دستاورد سیاسی برای ایران محسوب نمیشود و حتی میتواند نشانه محدودتر شدن دامنه نفوذ و نقشآفرینی نیروهای همسو با ایران در معادلات لبنان باشد.
از این رو، به نظر من نباید صرف تشکیل چنین کمیتهای را به عنوان یک موفقیت بزرگ برای هیئت مذاکرهکننده ایران تلقی کرد یا آن را دستاوردی قطعی در سیاست منطقهای جمهوری اسلامی دانست. این سازوکار، در بهترین حالت، تنها شکل جدیدی از مدیریت بحران است که هنوز نتایج عملی آن مشخص نیست و حتی ممکن است مداخله و نقشآفرینی ایران در پرونده لبنان را پیچیدهتر از گذشته کند.
در مقابل، برخی معتقدند ایران میتوانست بدون ورود به چنین سازوکارهای چندجانبه، از ابزارهای فشار مستقیم خود برای طرح مطالباتش استفاده کند؛ از جمله درخواست پایان کامل عملیات نظامی اسرائیل، توقف حملات و عقبنشینی از مناطق اشغالشده لبنان، با بهرهگیری از اهرمهای بازدارنده سیاسی، اقتصادی یا نظامی. از نگاه این تحلیل، چنین مطالباتی نه در چارچوب این سازوکار به طور جدی مطرح شده و نه تاکنون تضمینی برای تحقق آنها به دست آمده است.
نکته مهم دیگری که باید در این زمینه در نظر گرفت، بزرگنمایی برخی سخنان اخیر پنس و ترامپ درباره نتانیاهوست. بعضیها این اظهارات را نشانه شکاف جدی میان هیئت حاکمه آمریکا و دولت اسرائیل میدانند، در حالی که باید با واقعبینی بیشتری به موضوع نگاه کرد.
ترامپ حتی پیش از بازگشت به قدرت، و در همان روزهای نخست، با اشاره به سخنان جفری ساکس گفته بود که ساکس درباره نتانیاهو درست میگوید و بارها نیز از او با تعابیر تند یاد کرده بود. اما مسئله اصلی این نیست که ترامپ یا دیگر مقامات آمریکایی گاه از نتانیاهو انتقاد لفظی کردهاند. مسئله مهمتر این است که نتانیاهو در دوران هیچیک از رؤسای جمهور پیشین آمریکا نتوانست موافقت مستقیم یا غیرمستقیم واشنگتن را برای حمله نظامی به ایران جلب کند.
از دوران کلینتون تا بوش پدر، بوش پسر و اوباما، تلاشهایی از سوی اسرائیل برای کشاندن آمریکا به چنین مسیری وجود داشت، اما هیچکدام از این دولتها حاضر به دادن چراغ سبز نشدند. در برخی موارد حتی هشدارهای بسیار جدی مطرح شد؛ از جمله برژینسکی که گفته بود اگر اسرائیل بخواهد از آسمان عراق برای حمله به ایران استفاده کند، باید جلوی هواپیماهایش گرفته شود. بنابراین، اگر امروز اختلافنظرهای لفظی میان آمریکا و نتانیاهو را بیش از اندازه بزرگ کنیم، باز دچار خطای تحلیلی خواهیم شد.
نمونه دیگر، سخنانی است که ترامپ درباره موشکهای بالستیک ایران مطرح کرده و گفته است که ایران هم میتواند تعدادی موشک داشته باشد، اما در مقابل، کشورهای همسایه میتوانند از آمریکا سامانههای ضد موشکی خریداری کنند. اگر با دقت به این مسئله نگاه کنیم، میبینیم که حفظ توان موشکی ایران، از یک سو برای اسرائیل و برخی کشورهای منطقه تهدیدی جدی محسوب میشود؛ بهویژه اگر ایران پس از هر توافقی همچنان امکان تولید و توسعه موشکهای بالستیک و دوربرد خود را داشته باشد.
اما از سوی دیگر، همین تهدید موشکی برای آمریکا یک فرصت اقتصادی و نظامی نیز هست. وجود این تهدید، بازار بزرگی برای فروش سامانههای دفاع هوایی و ضد موشکی آمریکا ایجاد میکند؛ سامانههایی که بسیار گرانقیمتاند و در کشورهای جنوب خلیج فارس، عربستان سعودی، اردن، اسرائیل و حتی برخی کشورهای اروپایی عضو ناتو مشتریان فراوان دارند. بنابراین نباید سادهانگارانه تصور کرد که پذیرش محدود توان موشکی ایران الزاماً یک امتیاز بزرگ برای ایران است. ایران همین امروز هم این توان را دارد، اما تداوم آن میتواند همزمان به ابزاری برای گسترش بازار تسلیحاتی آمریکا در منطقه تبدیل شود.
از سوی دیگر، میبینیم که حتی پس از سفر آقای پزشکیان به پاکستان نیز دوباره بحث درباره توان موشکی ایران و برد موشکهای آن مطرح شده است. همه اینها نشان میدهد که باید با دقت و احتیاط بیشتری تحلیل کنیم. اگر دچار بزرگنمایی و اغراق شویم، نه تنها به خطای تحلیلی میافتیم، بلکه ممکن است فاجعهای را که در آینده میتواند گریبانگیر ایران شود، کمرنگ کنیم یا به دست فراموشی بسپاریم.
البته نکته مهم دیگری نیز وجود دارد که باید به آن اشاره کرد. برخی از دوستان تحلیلگر سیاسی، هنگام بررسی تحولات منطقه، بیش از اندازه به مطبوعات منتقد دولت اسرائیل، مانند روزنامه هاآرتص، استناد میکنند. تردیدی نیست که هاآرتص یکی از روزنامههای نسبتاً مترقی اسرائیل است، از حامیان نتانیاهو محسوب نمیشود و چه پیش از هفتم اکتبر و چه پس از آن، همواره از منتقدان جدی سیاستهای او بوده است. از نگاه این روزنامه، سیاستهای نتانیاهو اسرائیل را به سمت تنشهای بیشتر و موقعیتی خطرناکتر در منطقه سوق داده است.
اما مسئله اینجاست که نباید منابع اصلی تحلیل ما صرفاً رسانهها و شخصیتهایی باشند که به دلیل رقابتهای سیاسی، مخالف ترامپ یا نتانیاهو هستند و طبیعی است که تلاش کنند اقدامات آنان را کماهمیت جلوه دهند، ناکارآمد نشان دهند یا صرفاً از زاویه مخالفت سیاسی به آن بنگرند. اگر این نکته را در نظر نگیریم، ممکن است ناخواسته تحت تأثیر همان خطاهای تحلیلی قرار بگیریم که بخشی از رسانههای منتقد نتانیاهو یا برخی شخصیتهای سیاسی آمریکا نیز گرفتار آن هستند؛ کسانی که در بسیاری از موارد، انگیزه اصلیشان رقابت سیاسی با ترامپ است، نه صرفاً تحلیل واقعبینانه تحولات.
با این حال، مهمتر از همه، آیندهای است که هنوز رخ نداده و درباره آن نمیتوان با قطعیت سخن گفت. آنچه امروز میتوان درباره آن اظهار نظر کرد، واقعیتهای موجود است، نه حدس و گمان درباره آینده.
واقعیت این است که مهمترین ابزاری که ایران در اختیار داشت و توانست با استفاده از آن شوکی جدی به معادلات منطقه وارد کند، همان عاملی بود که به گفته بسیاری، ترامپ را به اعلام آتشبس واداشت؛ آتشبسی که ابتدا از سوی آمریکا اعلام شد و سپس ایران آن را پذیرفت. خود ترامپ نیز بعدها اذعان کرد که ادامه جنگ، از جمله به دلیل نگرانیهای مربوط به بازار انرژی، دشوار شده بود.
اما اکنون به نظر میرسد ایران، دستکم به طور موقت، از همان ابزار بازدارندهای که این شوک را ایجاد کرده بود، صرفنظر کرده است. این تعلیق ممکن است چند روز ادامه داشته باشد، ممکن است به چند ماه برسد و یا حتی پیش از آن، با نقض دوباره آتشبس از سوی آمریکا یا اسرائیل، شرایط بار دیگر به سمت جنگ سوق پیدا کند.
در چنین وضعیتی، پرسش اساسی این است که اگر در آینده دوباره بحران نظامی آغاز شود، آیا ایران همچنان خواهد توانست از ابزارهایی مانند تنگه هرمز برای اعمال فشار استفاده کند، یا اینکه پیش از آن، به شیوههای مختلف، این امکان از ایران سلب خواهد شد و کنترل عملی این اهرم راهبردی از دست خواهد رفت؟
اگر چنین سناریویی رخ دهد، مهمترین اهرمی که در شکلگیری آتشبس نقش داشت، دیگر در اختیار ایران نخواهد بود. در آن صورت، بسیاری از مفاد و تعهدات پیشبینیشده در تفاهمهای سیاسی نیز پشتوانه عملی خود را از دست خواهند داد و در وضعیتی نامشخص و معلق باقی خواهند ماند؛ وضعیتی که میتواند امید به پایداری هرگونه توافق را با تردیدهای جدی روبهرو کند.
یکی دیگر از نکاتی که باید به آن توجه کرد، استناد برخی تحلیلگران به مخالفت اکثریت مردم آمریکا با جنگ است. آنها میگویند چون امروز بخش بزرگی از افکار عمومی آمریکا مخالف ورود به جنگ است، پس این وضعیت حادثهای کمسابقه و به نفع جمهوری اسلامی ایران است.
اما این تحلیل یک ضعف جدی دارد. همین دوستان فراموش میکنند که در زمان جنگ عراق نیز مخالفتهای گستردهای با حمله آمریکا وجود داشت. نه فقط در آمریکا، بلکه در اروپا و بسیاری از کشورهای جهان، تظاهرات میلیونی علیه جنگ برگزار شد. با این حال، دولت بوش مسیر خود را ادامه داد. حتی در برابر آن اعتراضات گسترده گفته شد که در کشورهای دموکراتیک، مردم حق دارند اعتراض و تظاهرات کنند، اما دولت تصمیم خود را گرفته و کار خود را انجام خواهد داد.
بنابراین، مخالفت افکار عمومی با جنگ بیاهمیت نیست و نباید آن را نادیده گرفت؛ اما نباید آن را بیش از اندازه نیز بزرگ کرد. اگر این اعتراضات و مخالفتها بهدرستی تحلیل نشوند و بیش از ظرفیت واقعیشان به آنها وزن داده شود، پایههای تحلیل سیاسی ما بسیار لرزان خواهد شد. مخالفت مردم آمریکا میتواند بر فضای سیاسی اثر بگذارد، اما الزاماً به معنای تغییر قطعی سیاست جنگی دولت آمریکا نیست.
بنابراین، همانند سایر ابعاد این توافق، در این مورد نیز بهتر است از نتیجهگیریهای شتابزده و ارزیابیهای بیش از حد خوشبینانه پرهیز کنیم و منتظر نتایج عملی این سازوکار در میدان باشیم.
رضا فانی یزدی- ۲۵ جون ۲۰۲۶