در تهران چه می‌گذرد؟ سایه سنگین ابهام بر «آتش‌بس»؛

چه اتفاقی افتاد؟ تنگه باز شد اما محاصره دریایی ایران ادامه دارد، سهم مردم ایران از این معامله چیست؟

مقامات ایرانی اعلام کرده‌اند که تنگه هرمز برای عبور کشتی‌های تجاری باز است. هم‌زمان، آمریکا گفته است که محاصره و محدودیت کشتیرانی در ارتباط با کشتی‌هایی که از مبدأ ایران حرکت می‌کنند یا به مقصد ایران می‌روند، همچنان برقرار خواهد ماند. 

در همین حال، آقای ترامپ اعلام کرده که به اسرائیل گفته است نباید به لبنان حمله کند، اما در توییتی دیگر نوشته که مسئله لبنان و حزب‌الله ارتباطی به آتش‌بس کنونی ندارد. او همچنین از پاکستان و برخی کشورهای عربی تشکر کرده و در پیام‌هایش گفته که همه چیز به خوبی پیش می‌رود و ایرانی‌ها توافق کرده‌اند «خاکستر اتمی» را هم به آمریکا بدهند؛ منظور او همان اورانیوم‌های غنی‌شده شصت درصدی است که به باور آنان پس از بمباران زیر آوار پنهان شده است.

پرسش از دستاوردها در برابر خسارات ۲۷۰ میلیارد دلاری

در سوی دیگر، مقامات ایرانی تاکنون بیشتر درباره باز بودن تنگه هرمز سخن گفته‌اند. اما برای بسیاری از ایرانیان اکنون سؤال اصلی این است: شما چه چیزی به دست آوردید که پیش از این در اختیار نداشتید؟ کشوری وارد جنگی شده که بسیاری معتقدند اگر همان شرایط مورد نظر آمریکا و اسرائیل ــ از جمله واگذاری اورانیوم غنی‌شده و پذیرش برخی شروط ــ پیش‌تر پذیرفته می‌شد، شاید اساساً جنگی رخ نمی‌داد. پس چرا پس از این همه خسارت، که خود شما رقم آن را ۲۷۰ میلیارد دلار اعلام می‌کنید، و درست در زمانی که می‌گفتید دست بالا را دارید و آمریکا درخواست آتش‌بس کرده بود، آتش‌بس را پذیرفتید و به جنگ پایان دادید؟

امروز اگر قرار باشد همان چیزهایی داده شود که آمریکا پیش از جنگ خواهان آن بود، مردم حق دارند بپرسند کدام روایت را باید باور کنند؟ آیا باید باور کنیم که شما در تمام این مدت راست می‌گفتید؟ آیا باید باور کنیم که سخنانتان درباره دفاع از میهن و ضرورت ادامه جنگ درست بود؟ آیا باید باور کنیم که توان ادامه جنگ برای ماه‌ها وجود داشت و می‌شد به نتایج مطلوب رسید؟ یا آنکه واقعیت میدان، بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی بود که به مردم گفته می‌شد؟ این پرسش‌ها، امروز مهم‌تر از هر زمان دیگری در ذهن جامعه باقی مانده‌اند.

حق مردم برای دانستن؛ شفافیت یا پنهان‌کاری؟

مردم حق دارند بپرسند چرا با آنان صریح، روشن و صادقانه سخن گفته نمی‌شود. چرا گفته نمی‌شود که اصل مذاکرات بر چه مبنایی استوار است؟ موضوع اصلی چیست؟ چه چیزی داده شده و چه چیزی قرار است گرفته شود؟ آیا تمام این ماجرا فقط بر سر آتش‌بس در لبنان بوده است؟ اگر مخالفت با بمباران لبنان مسئله اصلی بود، پس چرا از ابتدا وارد مذاکرات شدید تا از گسترش جنگ جلوگیری شود؟ اگر باز شدن تنگه هرمز می‌توانست اهرم فشار اصلی باشد و آمریکا نیز آن را نشانه پذیرش شرایط خود می‌دانست، چرا همان زمان این مسئله را به شرط آتش‌بس در همه جبهه‌ها تبدیل نکردید؟ چرا مردم هنوز نمی‌دانند خطوط اصلی توافق چیست؟

گره پول‌های بلوکه‌شده و منافع حلقه‌های قدرت

مردم حق دارند بپرسند آیا موضوع بر سر پول‌های بلوکه‌شده است؟ این پول‌ها متعلق به ملت است یا بخشی از آن در عمل به دارایی حلقه‌های قدرت، آقازاده‌ها، و افراد بانفوذ امنیتی، نظامی و سیاسی گره خورده است؟ چه میزان از این دارایی‌ها در بانک‌های منطقه، از جمله امارات متحده عربی، متوقف شده و چه کسانی ذی‌نفع واقعی آن هستند؟ اگر چنین نیست، چرا شفاف توضیح داده نمی‌شود؟ چرا هیچ مقام مسئولی حاضر نیست با جزئیات به این پرسش‌ها پاسخ دهد؟ چرا مردم باید در تاریکی نگه داشته شوند، در حالی که هزینه اصلی را آنان پرداخته‌اند؟

هزینه چهل روز جنگ؛ تضمین امنیت یا مسکنی موقت؟

بیش از چهل روز مردم زیر فشار جنگ، ناامنی، اضطراب و بمباران زندگی کردند. نیروهای نظامی در میدان بودند، کودکان کشته شدند، خانه‌ها ویران شد و زندگی‌ها از هم پاشید. تصور عمومی این بود که اگر چنین هزینه‌ای پرداخت می‌شود، دست‌کم نتیجه آن باید برداشته شدن همیشگی سایه شوم جنگ از سر کشور باشد. اکنون مردم حق دارند بپرسند: آیا توافق امروز به معنای پایان واقعی جنگ است؟ آیا آمریکا و اسرائیل تضمین داده‌اند که دیگر به ایران حمله نخواهند کرد؟ آیا اساساً چنین تضمینی ارزشی دارد؟ آیا کسی باور می‌کند که اسرائیل به تعهدات خود پایبند بماند، حتی اگر رئیس‌جمهور آمریکا بگوید حق حمله ندارد؟

اولویت‌های وارونه؛ میهن یا نیروهای منطقه‌ای؟

اگر مسئله فقط لبنان و حزب‌الله بوده، مردم باز هم حق دارند بپرسند: مگر مسئله اصلی ما لبنان بود؟ مگر از آغاز، اولویت مردم ایران حفظ میهن، تمامیت ارضی، امنیت ملی، کرامت انسانی و استقلال کشور نبود؟ اگر این اهداف بزرگ پشت شعار دفاع از نیروهای منطقه‌ای پنهان شده باشد، هم به مردم ایران ظلم شده و هم به همان نیروهایی که نامشان بهانه شده است. ما بارها گفته‌ایم که منافع مردم ایران باید در صدر همه تصمیم‌ها باشد. پس از آن می‌توان از مردم لبنان، فلسطین و عدالت در منطقه سخن گفت. اما وقتی مردم ایران خود قربانی می‌شوند، چگونه می‌توان این اولویت‌ها را وارونه جلوه داد؟

و اگر در پشت پرده، ماجرا بر سر معامله‌ای برای آزاد شدن سرمایه‌های خاص، حفظ منافع گروهی محدود، یا تأمین امنیت مالی وابستگان قدرت بوده است، آن‌گاه پرسش سنگین‌تر می‌شود: چرا مردم ایران باید با جان، خانه، آینده و فرزندان خود بهای آن را بپردازند؟ چه شد که کشور به نقطه‌ای رسید که مردم باید هزینه تصمیم‌هایی را بدهند که حتی از حقیقت آن نیز بی‌خبرند؟ این همان پرسشی است که امروز در ذهن میلیون‌ها ایرانی شکل گرفته است.

فرضیه «مدل ونزوئلایی»؛ جراحی در رأس قدرت؟

آیا نمی‌توان این فرض را هم در نظر گرفت که همه آنچه در این هفته‌ها و ماه‌ها بر سر ایران آمد، شاید شکل دیگری از همان سناریویی بود که پیش‌تر در ونزوئلا دنبال شد؟ یعنی نه لزوماً نابودی کامل یک حکومت، نه فروپاشی کامل ساختار کشور، بلکه فشار بر رأس قدرت، حذف یا از میان برداشتن رهبران اصلی، ایجاد هراس و شکاف در درون حاکمیت، و سپس باقی گذاشتن بدنه نظام برای پذیرش شرایط جدید؟

در ونزوئلا سخن از ربودن مادورو، تغییر رهبری و گرفتن تضمین برای ادامه برخی سیاست‌ها بود. آیا در ایران همان پروژه این بار به شکلی دیگر دنبال نشد؟ یعنی به‌جای ربودن رهبران، ترور و حذف آنان در داخل کشور، آن هم با کمک نفوذ امنیتی، همکاری‌های پنهان، یا شکاف‌هایی درون ساختار؟ آیا هدف این نبود که رأس هرم قدرت تغییر کند اما بدنه باقی بماند تا توافق‌های مورد نظر طرف مقابل را بپذیرد؟

آیا وقتی هم‌زمان از «تغییر رژیم» سخن گفته می‌شود، رهبران درجه‌یک هدف قرار می‌گیرند، فشار نظامی و اقتصادی ادامه می‌یابد، و سپس صحبت از توافق، آتش‌بس و پذیرش شروط جدید مطرح می‌شود، مردم حق دارند این سؤال را بپرسند که شاید ما با نسخه دیگری از همان مدل ونزوئلا روبه‌رو بوده‌ایم؟ مدلی که در آن هدف، اشغال کشور نیست؛ هدف، تغییر موازنه در رأس قدرت و وادار کردن ساختار موجود به تمکین است.

اگر چنین فرضی نادرست است، پس چرا با مردم شفاف صحبت نمی‌شود؟ چرا گفته نمی‌شود اصل ماجرا چه بوده، چه کسانی هدف بودند، چه چیزی داده شده و چه چیزی گرفته شده است؟ چرا مردم نباید بپرسند که آیا جنگی که این همه هزینه انسانی و مالی بر کشور تحمیل کرد، در نهایت بخشی از یک پروژه برای بازآرایی قدرت در داخل نبود؟ این سؤالی است که امروز بسیاری از مردم حق دارند از خود و از حاکمان بپرسند.

نفوذ داخلی؛ پرسشی مشروع در میان عملیات‌های پنهان

گرچه این پرسش، از جنس پرسش‌های سیاسی و امنیتی مهمی است که در شرایط بحران و جنگ معمولاً در افکار عمومی شکل می‌گیرد. وقتی در کشوری ترور مقامات بلندپایه، عملیات دقیق اطلاعاتی، نفوذ امنیتی یا حملات هدفمند رخ می‌دهد، طبیعی است که این سؤال مطرح شود که آیا این اقدامات صرفاً از بیرون انجام شده یا بدون همکاری، نفوذ، اطلاعات داخلی و شکاف در ساختار قدرت ممکن بوده است. در تاریخ بسیاری از کشورها نیز عملیات خارجی معمولاً بدون شبکه‌های داخلی، اختلافات درون حاکمیت، یا همکاری برخی عناصر پیش نمی‌رود. بنابراین اصل طرح چنین سؤالی، از طرف مردم و یا افرادی چون من از نظر تحلیلی نباید غیرطبیعی به نظر برسد.

اما میان «طرح پرسش» و «اثبات واقعیت» فاصله بزرگی وجود دارد. اینکه گفته شود گروهی در داخل کشور آگاهانه با قدرت‌های خارجی برای حذف رهبران جمهوری اسلامی همکاری کرده‌اند، ادعایی بسیار سنگین است و بدون اسناد معتبر، اعترافات قابل اتکا، تحقیقات مستقل یا شواهد روشن نمی‌توان آن را به عنوان واقعیت قطعی مطرح کرد. در فضای جنگ، تبلیغات، عملیات روانی، اطلاعات ناقص و روایت‌های متناقض فراوان است و گاه هر طرف تلاش می‌کند مسئولیت یا تقصیر را به دیگری نسبت دهد.

با این حال، اگر ترورهای سطح بالا با دقت زیاد، دسترسی اطلاعاتی گسترده و شناخت عمیق از جابه‌جایی‌ها و حلقه‌های امنیتی انجام شده باشد، تحلیلگران معمولاً احتمال نفوذ داخلی، همکاری عناصر ناراضی، یا شکاف در ساختار تصمیم‌گیری سیاسی در سطوح بالا را جدی می‌گیرند. این به معنای اثبات «پروژه مشترک» نیست، اما نشان می‌دهد که عملیات پیچیده خارجی اغلب بدون کمک‌های داخلی بسیار دشوار است.

آیا طرح این سؤال می‌تواند ما را به واقعیت یک پروژه امنیتی پیچیده تاریخی نزدیک کند؟ به نظر من طرح چنین سوالاتی نه تنها غیر ضروری نیست و از یک نگاه شکاک و متکی بر تئوری توطئه بر نیامده که می تواند کمک کند که به زوایای دیگری از این حوادث تاریخی توجه کنیم. مطمئنا در آینده با انتشار اسناد، خاطرات، تحقیقات رسمی، تغییر حکومت‌ها، یا افشای آرشیوهای اطلاعاتی روشن‌تر شود؛ همان‌طور که درباره بسیاری از کودتاها، ترورها و عملیات پنهانی دهه‌ها بعد حقیقت آشکار شده است. اما امروز، بدون داشتن مدارک محکم، فقط می‌توان آن را به شکل یک سوال و یا یک فرضیه جدی سیاسی در نظر گرفت و نه یک حقیقت اثبات‌شده. آنچه مسلم است این است که هرگاه ساختار سیاسی دچار شکاف داخلی، فساد، بی‌اعتمادی و رقابت شدید جناحی شود، امکان بهره‌برداری قدرت‌های خارجی از آن بسیار بیشتر می‌شود. گاهی مسئله اصلی نه «توطئه خارجی» بلکه آمادگی داخلی برای نفوذپذیری است.

بازگشت به اعتماد ملی؛ تنها راه عبور از بحران

در این موقعیت تاریخی، با همه ابهام‌ها، پرسش‌ها و تردیدهایی که امروز در ذهن مردم ایران و بسیاری از تحلیلگران سیاسی شکل گرفته است، تنها و تنها این حاکمیت ایران و مقامات مسئول کشور هستند که می‌توانند به این پرسش‌ها پاسخ دهند. این وظیفه هیچ قدرت خارجی، هیچ رسانه بیرونی و هیچ تحلیلگر مستقل نیست. این مسئولیت بر عهده کسانی است که تصمیم گرفته‌اند، مذاکره کرده‌اند، جنگ را اداره کرده‌اند و اکنون نیز آینده کشور را در دست دارند.

تنها با رفتار مسئولانه در داخل و خارج، با گشودن گره‌های کور تنش‌های انباشته‌شده سال‌های گذشته، با شفاف‌سازی درباره واقعیت‌های اصلی، و با در میان گذاشتن آنچه مردم حق دارند بدانند، می‌توان بر این تاریکی چراغی افروخت. شاید همه حقیقت را نتوان یک‌باره گفت، اما می‌توان حداقل مسیر حقیقت را به مردم نشان داد. می‌توان شک و تردید را کاهش داد، می‌توان به جامعه احترام گذاشت و مردم را شریک سرنوشت کشور دانست، نه تماشاگرانی خاموش که فقط باید هزینه بدهند.

امروز مسئله اصلی بیش از هر چیز «اعتماد» است. اعتماد سرمایه‌ای است که اگر از دست برود، با شعار بازنمی‌گردد. بدون جلب اعتماد مردم، بدون صراحت، بدون اصلاح خطاها و بدون پذیرفتن حق مردم برای دانستن، هیچ آینده موفقی برای ایران میسر نخواهد بود. کشوری که مردمش باور نکنند، حتی اگر از جنگ عبور کند، از بحران عبور نخواهد کرد. آینده ایران تنها بر پایه قدرت نظامی یا توافق خارجی ساخته نمی‌شود؛ بر پایه اعتماد ملی ساخته می‌شود.

رضا فانی یزدی, ۱۷ آوریل ۲۰۲۶