بحران برچسبزنی و انسداد گفتوگوی نظری در ایران
یکی از چالشهای بنیادین و مزمن در فضای سیاسی، فکری و رسانهای معاصر ایران، بهویژه در عرصه نقد و مناظره، ناتوانی مفرط جریانهای گوناگون در مواجهه عقلانی، روشمند و صبورانه با نقد است. متأسفانه بخشی از کنشگران و جریانهای شبهاپوزیسیون، به جای پاسخ استدلالی به مفاهیم و مواجهه با بنیانهای نظری رقیب، سریعترین راه یعنی «ترور شخصیت» و انتساب منتقد به اردوگاههای امنیتی، حاکمیتی یا جریانهای بدنام سیاسی را برمیگزینند.
در این فضای دوقطبی و هیستوریک، هرگونه نقد ساختاری به مواضع جریانهای چپ رادیکال، فوراً با برچسبهایی چون «چپ محور مقاومتی»، «چپ ولایی» یا «توجیهگر سرکوب» مواجه و طرد میشود. در نقطه مقابل نیز، منتقدان این رویکرد به جای گشودن باب یک بحث نظری منسجم، رقبای خود را با عناوینی نظیر «چپ ناتویی»، «توجیهگر اولیگارشی مالی»، «سوسیالدموکراتهای بروکسلنشین» و «پیادهنظام رسانهای غرب» مینوازند. در سالهای گذشته، این شیوه برای بیاعتبار کردن هر منتقدی با منتسب کردن او به چهرههای تندرو یا جبهه پایداری به کار میرفت؛ فارغ از اینکه همان چهرهها در چرخشهای روزگار، خود به گونهای دیگر تفسیر شوند.
این جنگ فرساینده و فرومایه برچسبها، امکان شکلگیری هرگونه گفتمان اصیل نظری پیرامون مفاهیم حیاتی چون ماهیت امپریالیسم، دموکراسی، عدالت اجتماعی، طبقه کارگر و آینده ایران را در نطفه خفه کرده است. پیش از آنکه استدلالها در ترازوی سنجش قرار گیرند، هویت سیاسی و اخلاقی گوینده قضاوت، تفتیش و طرد میشود. برای عبور از این بنبست ساختاری، نخستین گام مادی، سنجش نقدها بر اساس محتوا، شواهد عینی و قدرت توضیحدهندگی آنهاست، نه برچسبهای الحاقی به گوینده. با این مقدمه تحلیلی، میتوان به بررسی و کالبدشکافی ساختاری دیدگاههای محمد مالجو (مترجم و پژوهشگر چپ) در یادداشت «چپ محور مقاومتی: زخم چپ بر چهره چپ» پرداخت؛ نوشتهای که خود به عنوان نمونهای عیان، در دام همین ادبیات طردکننده، هویتساز و اخلاقگرایانه افتاده است.
تبارشناسی و منطق تقلیلگرایانه در نگاه محمد مالجو
محمد مالجو با ترسیم یک مرزبندی متصلب و حذفی میان دو شقِ ابداعی خود، یعنی «چپ محور مقاومتی» و «چپ مردمیار»، جریان اول را «لکهای فضاعتبار»، «مایه شرمساری» و «خادم سلطه در عمل» معرفی میکند. خاستگاه فکری جریانی که مالجو نمایندگی میکند، بیش از آنکه درگیر فعالیت میدانی، تشکیلاتی و سازماندهی مادی طبقات فرودست، زحمتکشان و کارگران باشد، در سنت مکتب فرانکفورت، فضای انتزاعی دانشگاهی و بازارهای ترجمه طبقه متوسط رو به بالا قرار دارد.
صورتبندی مالجو بر این فرض استوار است که چپِ ضدامپریالیست با جابهجایی مرکز ثقل خود از رهایی اجتماعی داخلی به سمت صفبندیهای ژئوپولیتیکی، عملاً دغدغههای طبقاتی، آزادیهای سیاسی، حقوق زنان و معیشت کارگران را پای سیاست خارجی نظام قربانی کرده است. در نتیجه، این زبان روزی که نویدبخش برابری بود، امروز به پژواکی از زبان قدرت تبدیل شده و حیثیت تاریخی چپ را فرسوده است.
اگرچه دغدغههای مالجو در باب ضرورت دفاع از تشکلهای کارگری، امنیت شغلی زحمتکشان و ناامنیهای معیشتی عمیقاً مشروع و انسانی است، اما رویکرد نظری او از منظر یک «چپ واقعگرا و ضدامپریالیست ساختارگرا» دچار انحرافات تئوریک، خطاهای استراتژیک و نادیدهانگاریهای مادی عمیقی است که تحلیل او را از یک نقد ماتریالیستی و مارکسیستی، به یک بیانیه اخلاقی، شبهلیبرال و آرمانگرای انتزاعی تقلیل میدهد.
محورهای هفتگانه در نقد دیدگاه محمد مالجو
۱. تقلیل امپریالیسم به صفبندی ژئوپولیتیکی و انتزاعی
مالجو در تحلیل خود، مسئله «ضدیت با امپریالیسم» را تا حد یک گرایش روانی، علاقه به سیاست خارجی یا یک «انتخاب تاکتیکی میان قدرتها» تقلیل میدهد. از منظر چپ ساختارگرا و کلاسیک، امپریالیسم یک سیاست خارجی اختیاری توسط دولتهای غربی نیست، بلکه «نظم و ساختار مسلط اقتصاد سیاسی جهانی» است. در منطقهای چون خاورمیانه که زیر فشار خردکننده تحریمهای اقتصادی (که خود نوعی جنگ پنهان علیه طبقه کارگر است)، اشغالگری، نابودی زیرساختها و مداخلات نظامی مستقیم آمریکا و اسرائیل قرار دارد، فراخوان برای فاصلهگیری از این نبرد مادی به بهانه تمرکز بر امر داخلی، خروج از ماتریالیسم تاریخی و پناه بردن به ایدهآلیسم حقوقبشری غربی است. نمیتوان رهایی اجتماعی را در خلاء و مجزا از زنجیره جهانی سرمایه جستجو کرد.
۲. پارادوکس «دفاع از وطن» منهای «دفاع از ساختار بازدارندگی»
مالجو با زبانی ادیبانه مینویسد: «چپ مردمیار میکوشد دفاع از وطن و هموطن را برگزیند نه دفاع از نظام را.» این تفکیک دوگانه، هرچند در ساحت تئوریهای انتزاعی جذاب و منزه به نظر میرسد، در واقعیت خشن و خونین خاورمیانه یک پارادوکس غیرقابلحل و توهم آکادمیک است. یک چپ واقعگرا میپرسد: در میانه یک تهاجم نظامی یا تحریم توتالیتر، چگونه میتوان «دفاع از وطن» را از «دستگاه بازدارندگی، توان نظامی و سازماندهی لوژستیک دولت مستقر» تفکیک کرد؟ وقتی زیرساختهای مادی، نیروگاهها و بیمارستانهای یک کشور هدف بمباران قرار میگیرند (مانند تجارب عراق، لیبی و غزه)، این تنها نظام سیاسی نیست که آسیب میبیند، بلکه بستر زیستی، فیزیکی و مادی طبقه کارگر است که به طور کامل فرو میپاشد. رویکرد مالجو نوعی بیطرفی مصلحتجویانه و خلع سلاح جامعه در لحظه خطر است.
۳. ایجاد تقارن کاذب میان سلطه داخلی و خارجی
یکی از ارکان اصلی استدلال مالجو، همتراز جلوه دادن مبارزه با دو سلطه است: سلطه داخلی و سلطه خارجی. از نظر ضدامپریالیسم ریشهای، این هموزنی نوعی «تقارن کاذب» (Symmetry) و نادیده گرفتن نابرابری هندسی قدرت در سطح کلان جهانی است. امپریالیسم به عنوان موتور محرک بیثباتی در کشورهای پیرامونی عمل میکند. تهدیدهای امنیتی مستمر، محاصره اقتصادی و سایه مداوم جنگ، خود اصلیترین بستر ساختاری برای انسداد سیاسی، بازتولید فضای امنیتی و سرکوب مطالبات مدنی در داخل هستند. مالجو با نادیده گرفتن این رابطه دیالکتیکی، علل مادی شکلگیری فضای پادگانی در دولتهای پیرامونیِ درگیر در محور مقاومت را پنهان میسازد.
۴. آوانگاردیسم نخبهگرایانه و متهمسازی تودهها
زبان تحقیرآمیز مقاله مالجو در مواجهه با تودههای فرودستی که به دلیل تجربه ملموس ستم استعماری، تجاوزهای مکرر و اشغالگری به شعارها و گفتمان مقاومت گرایش دارند، واجد خصلتی نخبهگرایانه است. متهم کردن این بخش بزرگ از جامعه به «فریبخوردگی ایدئولوژیک»، برخاسته از نوعی آوانگاردیسم روشنفکرانه دانشگاهی است که تودهها را فاقد درک استراتژیک میداند و میخواهد از بالا برای آنها تعیین تکلیف کند که چگونه «پاکیزه» و طبق استانداردهای لیبرالی مبارزه کنند؛ مبارزهای انتزاعی که در بزنگاهها به تایید ضمنی سیاستهای فشار خارجی میانجامد.
۵. غلبه زبان اخلاقی بر تحلیل مادی و طبقاتی
به کار بردن عبارات تند و احساسی مانند «لکه فضاحتبار»، «سایه سیاه بر خاکستر عدالت» و «دشمن درونی چپ»، یادآور سنت تکفیر سیاسی و محاکمه اخلاقی است تا روششناسی مارکسیستی. نقد رادیکال و ماتریالیستی موظف است نشان دهد که یک جریان سیاسی چگونه و در متن کدام تضادهای طبقاتی و ساختاری عمل میکند. در متن مالجو، خشم اخلاقی و منزهطلبی بورژوایی، جایگزین تحلیل عینی روابط تولید، نیروهای مادی و ترتیبات امنیتی-اقتصادی خاورمیانه شده است.
۶. استاندارد دوگانه و سکوت در برابر «چپ ناتویی»
بزرگترین و استراتژیکترین ضعف تحلیل مالجو، یکطرفه بودن پیکان هجوم اوست. او در حالی یک بخش از چپ را به خاطر نزدیکی به قدرت حاکم به توجیه ستم متهم میکند که در برابر انحراف مهلک قرینه آن کاملاً سکوت میکند؛ یعنی آن بخش از چپی که در سالهای گذشته از تحریمهای وحشیانه اقتصادی حمایت کرد، از حملات ناتو به لیبی و سوریه استقبال نمود، در پروژههای مالی و رسانهای قدرتهای غربی ادغام شد و عملاً در کنار استراتژی تغییر رژیم (Regime Change) واشنگتن ایستاد. این استاندارد دوگانه، بیطرفی تحلیلی نویسنده را مخدوش میسازد.
۷. فرض خطای بیطرفی ساختار جهانی قدرت
مهمترین نقص نظری یادداشت مالجو این فرض پنهان است که گویا اگر «محور مقاومت» و ساختار ضدامپریالیستی آن وجود نداشت، راه برای تحقق آزادی، دموکراسی کثرتگرا و عدالت اجتماعی کارگران هموار میشد. یک چپ رادیکال با ارجاع به تجربیات عینی در شیلیِ آلنده، گواتمالا، افغانستان، لیبی و عراق میپرسد: آیا تاریخ معاصر نشان نداده است که مداخله قدرتهای غربی به جای دموکراسی، فاشیسم، جنگهای داخلی، تروریسم تکفیری و فروپاشی شیرازه اجتماعی را به ارمغان آورده است؟ نادیده گرفتن نقش مخرب ساختار جهانی قدرت، وارونگی آشکار در تحلیل چپ است.
نتیجهگیری: ضرورت پیوند دیالکتیکی استقلال ملی و عدالت اجتماعی
در نهایت، از نگاه یک چپ رادیکال و ضدامپریالیست، ضعف بنیادین یادداشت محمد مالجو در این نیست که به نقد «چپ محور مقاومتی» برخاسته است؛ چراکه نقد عریان هر جریان سیاسی، حق و وظیفه تفکر پویاست. ضعف اصلی آنجاست که او در مسیر نقد یک انحراف واقعی (انفعال در برابر ستم داخلی)، به انحرافی به مراتب سهمگینتر میغلتد: حذف دیالکتیک امپریالیسم، کماهمیت جلوه دادن خطر تجاوز خارجی، تقلیل امر سیاسی به اخلاق آکادمیک، و غفلت از این واقعیت که در کشورهای پیرامونی، مبارزه برای استقلال ملی و مبارزه برای عدالت اجتماعی تفکیکناپذیرند.
به بیان دیگر، مشکل «چپ محور مقاومتی» این نیست که بیش از حد ضدامپریالیست یا ضدسرمایهداری است؛ مشکل دقیقاً آنجاست که نقد قدرت داخلی، تحلیل طبقاتی حاکمیت و حقوق فرودستان را قربانی ضدامپریالیسمِ ژئوپولیتیکی میکند و از این منظر دچار انحراف است. اما راهحل این معضل، کنار گذاشتن پرچم ضدامپریالیسم و پناه بردن به بیعملیِ لیبرالی نیست؛ بلکه راهکار اصلی، پیوند زدنِ ناگسستنی و ساختاری میان مبارزه با سلطه و استعمار خارجی و مبارزه با استثمار و استبداد داخلی است. رهایی، در کشوری که در محاصره تهدیدهای عینی است، نمیتواند مستقل از حفظ امنیت ملی و صیانت از بسترهای مادی جامعه تعریف شود.
رضا فانی یزدی-۲۴ خرداد ۱۴۰۵
۱۳ ژوئن ۲۰۲۶