بازخوانی انتقادی دیدگاه‌های بیژن جزنی درباره اسلام و مبارزه ضدامپریالیستی

از نقد مذهب تا انکار مقاومت

مقدمه

مطلب حاضر نقدی است بر نوشته‌ای از بیژن جزنی که بنا بر اطلاعات موجود، در سال ۱۳۵۲، زمانی که او هنوز زنده بود و در زندان‌های حکومت شاه به سر می‌برد، به رشته تحریر درآمده است.

این نوشته، اگرچه عمدتاً به نقد اسلام سیاسی، مارکسیسم اسلامی و تلاش برای تلفیق اندیشه‌های اسلامی و مارکسیستی می‌پردازد، اما توجه اصلی آن معطوف به سازمان مجاهدین خلق ایران در آن زمان بوده است؛ سازمانی که در آن دوران، در کنار سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، یکی از جریان‌های اصلی مبارزه مسلحانه علیه حکومت شاه به شمار می‌رفت و در عین حال، از نظر ایدئولوژیک و سیاسی، رقیب سازمان چریک‌های فدایی خلق نیز محسوب می‌شد. بااین‌حال، بخش دیگری از نوشته جزنی به روحانیت شیعه و دیگر جریان‌ها و گروه‌های اسلامی اختصاص دارد و به بررسی ظرفیت‌ها و محدودیت‌های سیاسی و اجتماعی اسلام به عنوان ایدئولوژی آنها می‌پردازد.

تا آنجا که اطلاع دارم، این نوشته برای نخستین بار در سال ۱۳۶۲، یعنی حدود ده سال پس از نگارش آن و چندین سال پس از کشته شدن جزنی، به کوشش فرد دیگری در نشریه‌ای منتسب به یکی از جریان‌های منشعب از سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر شده است. این اثر اکنون در قالب کتاب نیز در دسترس قرار گرفته و بار دیگر به موضوع بحث و مناقشه در میان بخشی از نیروهای سیاسی، به‌ویژه جریان‌های چپ ایرانی، تبدیل شده است.

اهمیت این بازخوانی از آن روست که برخی از نیروهای سیاسی، با استناد به دیدگاه‌های جزنی در این نوشته، می‌کوشند ماهیت ضد امپریالیستی جمهوری اسلامی ایران و جنبش‌های مقاومت منطقه را مورد تردید قرار دهند. آنان با تکیه بر نقد جزنی از جریان‌های مذهبی و جهان‌بینی اسلامی، این نتیجه را مطرح می‌کنند که نمی‌توان برای جمهوری اسلامی و نیروهای مقاومت اسلامیِ مورد حمایت آن، جایگاهی واقعی در مبارزه با امپریالیسم قائل شد.

این بحث در شرایط کنونی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است؛ زیرا بخشی از نیروهایی که چنین استدلال‌هایی را مطرح می‌کنند، خود از سنت سیاسی چپ برخاسته‌اند، اما برخی از آنان در سال‌های اخیر نه‌تنها از بسیاری از مواضع گذشته خود فاصله گرفته‌اند، بلکه عملاً اعتقاد چندانی به ضرورت مبارزه ضد امپریالیستی نیز نشان نمی‌دهند. تأسف‌بارتر آنکه شماری از این افراد و جریان‌ها، در مواضع یا فعالیت‌های سیاسی خود، در کنار نیروهای راست، سلطنت‌طلبان و جریان‌هایی قرار گرفته‌اند که از تحریم‌های گسترده اقتصادی، فشار خارجی و حتی تجاوز نظامی و جنگ علیه ایران حمایت کرده‌اند.

همچنین شاهد حضور برخی از این افراد در نشست‌ها و گردهمایی‌هایی بوده‌ایم که به ابتکار یا با مشارکت جریان‌های راست‌گرا، سلطنت‌طلب و محافلی برگزار شده‌اند که درباره نقش و ارتباطات سیاسی آنان پرسش‌های جدی وجود دارد. به باور من، در میان این محافل، افراد و جریان‌هایی نیز حضور دارند که فعالیت سیاسی را به دکانی برای واسطه‌گری میان بخشی از اپوزیسیون ایرانی، جریان سلطنت‌طلب، محافل خارجی و حتی نهادهای امنیتی تبدیل کرده‌اند. البته داوری درباره ماهیت این ارتباطات و میزان وابستگی اشخاص و سازمان‌ها نیازمند بررسی اسناد و شواهد مشخص است؛ اما نمی‌توان از کنار جهت‌گیری سیاسی چنین نشست‌هایی و پیامدهای احتمالی همکاری با برگزارکنندگان آنها به‌آسانی گذشت.

بااین‌همه، هدف نوشته حاضر نقد این افراد و جریان‌های سیاسی، بررسی وابستگی‌های احتمالی آنان یا پرداختن به انگیزه‌های کسانی نیست که امروز از نوشته جزنی برای پیشبرد مواضع سیاسی خود بهره می‌گیرند.

موضوع اصلی این مقاله، نقد خود نوشته بیژن جزنی و به‌ویژه نقد آن نوع نگاه و استدلالی است که امروز با استناد به این اثر، برای نفی امکان مبارزه ضد امپریالیستی از سوی نیروهای مذهبی و اسلامی به کار گرفته می‌شود.

از نظر من، نوشته جزنی را باید پیش از هر چیز در شرایط تاریخی و سیاسی زمان نگارش آن بررسی کرد؛ شرایطی که با واقعیت‌های امروز ایران و منطقه تفاوت‌های بنیادی دارد. در عین حال، این به معنای آن نیست که دیدگاه‌های مطرح‌شده در آن نوشته، حتی در همان دوران نیز از نقد و بررسی جدی بی‌نیاز بوده‌اند.

بنابراین، آنچه در ادامه می‌آید، تلاشی است برای بررسی انتقادی این دیدگاه‌ها، تمایز گذاشتن میان جهان‌بینی فلسفی و عملکرد سیاسی نیروها، و پاسخ به این پرسش اساسی که آیا می‌توان صرفاً بر مبنای اعتقادات مذهبی یک جریان، نقش واقعی آن را در مبارزه با سلطه خارجی و امپریالیسم نفی کرد؟

نقد حاضر، پیش از آنکه متوجه کسانی باشد که امروز به نوشته جزنی استناد می‌کنند، متوجه مبانی نظری و سیاسی خود آن نوشته و اعتبار استدلال‌های آن در ارزیابی نیروهای سیاسی معاصر است.

متن کامل نوشته منتسب به بیژن جزنی را نیز برای اطلاع شما در همین جا به اشتراک گذاشته ام.

مسئله امروز، اسلام نیست؛ مسئله مبارزه با سلطه است

مقاله «مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی» نوشته بیژن جزنی، از جمله نوشته‌هایی است که برای شناخت مباحث نظری و سیاسی جنبش چپ ایران در سال‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ اهمیت دارد. جزنی در این نوشته می‌کوشد نسبت میان مارکسیسم، اسلام، روحانیت و جریان‌های مذهبی انقلابی، به‌ویژه سازمان مجاهدین خلق، را بررسی کند. او از موضع ماتریالیسم تاریخی، تلفیق فلسفی اسلام و مارکسیسم را ناممکن می‌داند و نسبت به خطرات استفاده از مذهب به‌عنوان ابزار بسیج سیاسی هشدار می‌دهد.

بخشی از این بحث، به‌ویژه تأکید بر ضرورت استقلال فکری و سازمانی نیروهای مارکسیست، همچنان شایسته توجه است. اما مسئله زمانی آغاز می‌شود که تحلیل تاریخی جزنی از دین و روحانیت به حکمی کلی درباره ماهیت سیاسی تمام جریان‌های اسلامی تبدیل شود؛ گویی مذهبی بودن یک جنبش، به‌خودی‌خود، مانع از آن است که بتواند در مبارزه با استعمار، سلطه خارجی یا امپریالیسم نقشی واقعی ایفا کند.

البته باید در نقد جزنی انصاف داشت. او صراحتاً وجود گرایش‌های ضداستعماری در میان نیروهای مذهبی را می‌پذیرد و حتی امکان همکاری با آنها را مطرح می‌کند. بنابراین نمی‌توان به‌سادگی ادعا کرد که جزنی هرگونه مبارزه ضداستعماری مذهبی را انکار کرده است. با این همه، در تحلیل او نوعی پیش‌داوری نظری درباره سرنوشت سیاسی دین و دستگاه روحانیت دیده می‌شود که می‌تواند به نتیجه‌گیری‌های یک‌جانبه منجر شود.

به اعتقاد من، مسئله اساسی در ارزیابی یک جریان سیاسی، نه اعتقاد مذهبی رهبران و اعضای آن، بلکه جایگاه واقعی آن جریان در مناسبات قدرت، اهداف سیاسی و اجتماعی آن، عملکرد عملی‌اش و نسبت آن با سلطه خارجی است.

امروز نیز بحث بر سر این نیست که اسلام به‌عنوان یک دین، ضدامپریالیستی است یا ارتجاعی. بحث بر سر نیروهای مشخصی است که با گرایش‌های اسلامی در برابر سلطه‌جویی آمریکا، اسرائیل و دیگر قدرت‌های خارجی ایستاده‌اند.

اگر این تمایز نادیده گرفته شود، تحلیل سیاسی جای خود را به داوری ایدئولوژیک خواهد داد.

یکم: اسلام و روحانیت، موجودیت‌هایی یکپارچه و فراطبقاتی نیستند

یکی از مهم‌ترین اشکالاتی که می‌توان به برخی تعمیم‌های تاریخی درباره اسلام و روحانیت وارد کرد، برخورد با آنها همچون مجموعه‌هایی یکپارچه و دارای ماهیتی ثابت است.

اسلام، یک سازمان سیاسی واحد نیست. مسلمانان نیز یک طبقه اجتماعی، یک حزب یا یک نیروی سیاسی همگن نیستند. در میان مسلمانان، همانند پیروان دیگر ادیان و حتی در میان نیروهای غیرمذهبی، طیف گسترده‌ای از گرایش‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی وجود داشته و دارد.

در تاریخ جوامع اسلامی، حکومت‌ها و جریان‌هایی وجود داشته‌اند که مدافع مناسبات فئودالی، استبداد، سلطه طبقاتی و حتی همکاری با قدرت‌های استعماری بوده‌اند. در مقابل، جنبش‌ها و شخصیت‌های مذهبی دیگری نیز وجود داشته‌اند که علیه استعمار، اشغال خارجی، استبداد و مناسبات اجتماعی موجود مبارزه کرده‌اند.

روحانیت نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیست.

حتی اگر روحانیت را به اعتبار ساختارهای آموزشی، سازمانی و مرجعیت دینی، یک قشر اجتماعی یا نهاد تاریخی بدانیم، باز هم نمی‌توان برای همه اعضا و جناح‌های آن ماهیتی سیاسی و طبقاتی یکسان قائل شد.

تا آنجایی که ما می دانیم و تجربه یک صد ساله خودمان حکایت می کند؛ در میان روحانیون، کسانی مدافع سلطنت، زمین‌داران بزرگ و مناسبات سنتی قدرت بوده‌اند؛ البته افرادی نیز در جنبش‌های مشروطه‌خواهانه، ملی، ضد استعماری و ضد استبدادی نقش موثر هم داشته‌اند.

برای نمونه، در تاریخ معاصر ایران، نقش روحانیونی چون سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی در جنبش مشروطه، یا سیدحسن مدرس در مخالفت با تمرکز استبدادی قدرت، آیت الله نائینی و آخوند خراسانی را نمی‌توان با عملکرد روحانیونی که از استبداد سلطنتی دفاع می‌کردند یکسان دانست.

همچنین نقش آیت‌الله کاشانی در دوره نهضت ملی شدن نفت، با وجود تمام تناقض‌ها و اختلاف‌نظرهای تاریخی درباره مواضع او، نشان می‌دهد که نیروهای مذهبی می‌توانند در دوره‌هایی در متن مبارزات ملی و ضد استعماری  قرار گیرند.

از همین رو، برخورد مارکسیستی با دین و روحانیت، اگر واقعاً بر ماتریالیسم تاریخی استوار باشد، باید پیش از هر چیز مشخص، تاریخی و طبقاتی باشد و نه گزینشی و ایدئولوژیک.

نمی‌توان از یک‌سو بر ضرورت تحلیل مشخص از شرایط مشخص تأکید کرد و از سوی دیگر، درباره ماهیت سیاسی یک جریان صرفاً بر اساس تعلق مذهبی آن حکم صادر کرد.

دوم: ماهیت ضدامپریالیستی یک جنبش را عملکرد آن تعیین می‌کند، نه جهان‌بینی مذهبی آن

به نظر من، یکی از مهم‌ترین مسائل در نقد این دیدگاه، ضرورت تمایز میان جهان‌بینی فلسفی یک جنبش و جایگاه سیاسی و عملی آن در مبارزه با امپریالیسم است.

یک جنبش ممکن است از نظر فلسفی ایده‌آلیست باشد، اما در عرصه سیاسی و عملی، در برابر استعمار، اشغال نظامی، سلطه خارجی و مداخله قدرت‌های بزرگ مبارزه کند. در مقابل، یک سازمان سیاسی ممکن است خود را مارکسیست، سوسیالیست یا کمونیست معرفی کند، اما در عمل با سیاست‌ها و اهداف قدرت‌های امپریالیستی همراه شود.

اتفاقاً این همان تناقضی است که امروز در میان بخش قابل‌توجهی از نیروهای چپ خارج‌نشین ایرانی، از جمله برخی از کسانی که می‌کوشند دیدگاه‌های بیژن جزنی را در شرایط کنونی برجسته کنند، مشاهده می‌کنیم. بسیاری از این افراد و جریان‌ها نه‌تنها در عرصه نظری دیگر جایگاهی برای مفهوم امپریالیسم در تحلیل مناسبات جهانی قائل نیستند، بلکه در عرصه سیاسی نیز مبارزه با امپریالیسم را امری متعلق به گذشته یا ویژگی جریان‌های افراطی معرفی می‌کنند و آشکارا از آن فاصله می‌گیرند. به این ترتیب، کسانی که همچنان خود را متعلق به سنت چپ و مارکسیسم می‌دانند، در عمل یکی از مفاهیم بنیادی این سنت فکری و سیاسی را کنار گذاشته‌اند.

هیچ‌یک از این دو وضعیت را نمی‌توان صرفاً با مراجعه به نام، شعار، اعتقادات مذهبی یا جهان‌بینی رسمی سازمان‌ها و جنبش‌های سیاسی توضیح داد. آنچه ماهیت و جایگاه واقعی یک جریان را در مبارزه با امپریالیسم مشخص می‌کند، پیش از هر چیز، عملکرد سیاسی و عملی آن در شرایط مشخص تاریخی است.

تاریخ مبارزات ضداستعماری جهان نیز نشان می‌دهد که نیروهای مذهبی در دوره‌های مختلف، نقش مهمی در جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایفا کرده‌اند.

در الجزایر، اسلام یکی از عناصر مهم هویت ملی و مقاومت در برابر استعمار فرانسه بود، هرچند جبهه آزادی‌بخش ملی الجزایر را نمی‌توان صرفاً یک جنبش اسلامی دانست.

در فلسطین، جریان‌های اسلامی، ملی‌گرا، چپ و سکولار، با وجود تفاوت‌های عمیق فکری و سیاسی، در دوره‌های مختلف در مبارزه با اشغالگری و برای تحقق حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین نقش داشته‌اند.

در آمریکای لاتین نیز الهیات رهایی‌بخش مسیحی، با وجود تفاوت‌های بنیادی فلسفی با مارکسیسم، در کنار جنبش‌های عدالت‌خواه، مبارزات اجتماعی و مقاومت در برابر سلطه خارجی قرار گرفت.

آیا می‌توان نقش آن روحانیون و مسیحیان مبارز را صرفاً به دلیل اعتقادات مذهبی آنان نادیده گرفت؟ اگر پاسخ منفی است، چرا باید درباره نیروهای اسلامی، صرفاً به دلیل جهان‌بینی مذهبی‌شان، حکمی متفاوت صادر کرد؟

از نظر من، برای ارزیابی جایگاه ضدامپریالیستی یک جریان سیاسی باید پرسش‌های مشخصی مطرح کرد: آیا این جریان در برابر اشغال و سلطه خارجی ایستادگی می‌کند؟ آیا با مداخله نظامی و تحمیل اراده قدرت‌های بزرگ مخالفت می‌ورزد؟ آیا برای استقلال ملی و حق تعیین سرنوشت مردم خود مبارزه می‌کند؟ و آیا در عمل حاضر است هزینه‌های چنین مبارزه‌ای را بپردازد؟

البته پاسخ مثبت به این پرسش‌ها، به‌تنهایی، به معنای مترقی بودن تمامی سیاست‌ها و عملکردهای داخلی، اقتصادی و اجتماعی آن جریان نیست.

یک جنبش می‌تواند در عرصه مقابله با سلطه خارجی، نقشی ضدامپریالیستی ایفا کند و در همان حال، در زمینه حقوق شهروندی، آزادی‌های سیاسی، حقوق زنان، عدالت اجتماعی یا مناسبات طبقاتی، با نقدها و حتی مخالفت‌های جدی روبه‌رو باشد.

اتفاقاً این همان تناقضی است که بسیاری از منتقدان جنبش‌های چپ و مارکسیستی نیز در طول تاریخ به آن اشاره کرده‌اند: اینکه یک جریان سیاسی ممکن است در مبارزه با امپریالیسم و سلطه خارجی مواضعی قابل دفاع داشته باشد، اما در عرصه سیاست داخلی، آزادی‌های فردی و اجتماعی یا مناسبات قدرت، عملکردی قابل انتقاد از خود نشان دهد.

با این همه، وجود چنین تناقض‌هایی نباید موجب شود که یکی از وجوه واقعی عملکرد سیاسی و تاریخی یک جنبش را انکار کنیم. همان‌گونه که مبارزه با امپریالیسم نمی‌تواند توجیه‌کننده هرگونه سیاست داخلی یک جریان باشد، کاستی‌ها و تناقض‌های داخلی آن نیز به‌خودی‌خود نمی‌توانند نقش واقعی آن را در مقابله با سلطه خارجی نفی کنند.

بنابراین، معیار شناخت ماهیت ضدامپریالیستی یک جنبش، نه اعتقادات مذهبی یا غیرمذهبی آن، نه نام و عنوان سیاسی آن و نه حتی ادعاهای ایدئولوژیک رهبرانش، بلکه عملکرد مشخص آن در مناسبات واقعی قدرت و در مبارزه با سلطه و مداخله خارجی است.

سوم: تجربه جمهوری اسلامی ایران و جنبش‌های مقاومت منطقه

تجربه چند دهه گذشته در خاورمیانه، ضرورت بازنگری در داوری‌های کلی درباره رابطه اسلام و مبارزه ضد امپریالیستی را آشکارتر کرده است.

جمهوری اسلامی ایران، با همه تضادها، ناکامی‌ها و مشکلات عمیق داخلی، در عرصه سیاست منطقه‌ای و بین‌المللی یکی از مهم‌ترین مخالفان نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل بوده است.

تحریم‌های گسترده، فشارهای اقتصادی، تهدیدهای نظامی، اقدامات خرابکارانه و رویارویی‌های مستقیم، نشان می‌دهند که این اختلاف صرفاً یک مناقشه لفظی یا تبلیغاتی نیست.

این واقعیت را نمی‌توان با این استدلال که حکومت ایران مذهبی است یا در داخل کشور سیاست‌هایی محافظه‌کارانه و سرکوبگرانه داشته، نادیده گرفت.

البته مخالفت با آمریکا، به‌خودی‌خود، برای اثبات ضدامپریالیستی بودن همه ابعاد سیاست یک حکومت کافی نیست. برای چنین ارزیابی‌ای باید عملکرد واقعی آن در برابر سلطه خارجی، مناسبات اقتصادی و روابطش با دیگر کشورها را نیز بررسی کرد.

اما همان‌قدر که نباید هر مخالفت لفظی با آمریکا را ضد امپریالیسم نامید، نمی‌توان مقاومت واقعی در برابر فشار و تجاوز خارجی را نیز صرفاً به دلیل ماهیت مذهبی یک حکومت انکار کرد.

همین مسئله درباره جنبش‌های مقاومت اسلامی در منطقه مطرح است.

حزب‌الله لبنان در مقابله با اشغالگری اسرائیل، حماس در مبارزه فلسطینیان علیه اشغال و برای حق تعیین سرنوشت، و انصارالله یمن در رویارویی با مداخلات خارجی، نقش‌هایی داشته‌اند که نمی‌توان آنها را بدون بررسی تاریخ و عملکرد مشخص هر یک از آنها  به یک عنوان کلی «ارتجاع مذهبی» فروکاست.

این به معنای تأیید تمام اندیشه‌ها، روش‌ها یا اقدامات این سازمان‌ها نیست. برای مثال، اقدامات علیه غیرنظامیان، محدود کردن آزادی‌های اجتماعی یا سرکوب مخالفان، مستقل از هویت سیاسی و مذهبی عاملان آنها، باید مورد نقد قرار گیرد.

اما چنین نقدهایی نیز نباید به ابزاری برای انکار حق مقاومت در برابر اشغال، مداخله خارجی و سلطه‌جویی تبدیل شوند.

اگر در یک تحلیل، تنها به ایدئولوژی مذهبی این جریان‌ها توجه شود و زمینه‌های تاریخی اشغال، تجاوز، تحریم و مداخله خارجی نادیده گرفته شود، نتیجه دیگر تحلیل مشخص سیاسی نخواهد بود.

چهارم: آیا ارتجاعی بودن در یک عرصه، مبارزه ضدامپریالیستی در عرصه دیگر را نفی می‌کند؟

یکی از مشکلات مهم در برخی تحلیل‌های سیاسی، تبدیل مفاهیم «ارتجاعی» و «مترقی» به برچسب‌هایی فراگیر و تغییرناپذیر است.

یک جریان ممکن است در زمینه حقوق زنان مواضعی محافظه‌کارانه داشته باشد، در زمینه اقتصادی مدافع سرمایه‌داری باشد و در سیاست خارجی علیه سلطه امپریالیستی مبارزه کند.

این مجموعه تناقض‌آمیز است، اما وجود تناقض به معنای ناممکن بودن آن نیست.

تاریخ سیاسی جهان سرشار از چنین نمونه‌هایی است.

حتی در جنبش‌های ملی و ضداستعماری قرن بیستم، نیروهایی با دیدگاه‌های اجتماعی محافظه‌کارانه در کنار سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها علیه سلطه خارجی مبارزه کرده‌اند.

در چنین شرایطی، وظیفه تحلیلگر این نیست که با انتخاب یکی از ویژگی‌های آن جریان، سایر ویژگی‌ها را حذف کند.

برعکس، باید تضادهای درونی آن را شناسایی و توضیح دهد.

اگر یک جنبش مذهبی علیه اشغال خارجی مبارزه می‌کند، این مبارزه را باید به رسمیت شناخت؛ همان‌طور که اگر همان جنبش حقوق دموکراتیک مردم را نقض می‌کند، باید آن را نقد کرد.

این دو داوری نه‌تنها متناقض نیستند، بلکه لازمه یک تحلیل همه‌جانبه‌اند.

از این منظر، به نظر من، یکی از ضعف‌های برخی قرائت‌های امروزین از نوشته جزنی آن است که از نقد درست یا نادرست مبانی مذهبی یک جریان، نتیجه‌ای درباره ماهیت تمام عملکرد سیاسی آن می‌گیرند.

این نتیجه‌گیری از نظر روش‌شناختی اساسا قابل دفاع نیست و مصرف سیاسی روزانه دارد.

پنجم: مسئله اصلی، استفاده سیاسی امروز از نوشته جزنی است

نکته‌ای که به اعتقاد من اهمیت ویژه دارد، این است که چرا مقاله‌ای متعلق به شرایط مبارزاتی پیش از انقلاب، امروز بار دیگر مورد توجه عده ای قرار گرفته است.

بازخوانی آثار تاریخی به‌خودی‌خود اقدامی ارزشمند است. اندیشه‌های بیژن جزنی، مانند آثار دیگر نظریه‌پردازان جنبش چپ، باید مطالعه و نقد شوند.

اما لازم است میان مطالعه تاریخی یک اثر و استفاده سیاسی از آن در شرایط کنونی تفاوت گذاشت.

امروز که ایران با فشارهای خارجی و تهدیدهای نظامی روبه‌روست و مسئله فلسطین و مقاومت در برابر سیاست‌های اسرائیل و آمریکا در مرکز منازعات منطقه قرار دارد، برخی از مخالفان جمهوری اسلامی می‌کوشند با استناد به ماهیت مذهبی حکومت ایران و نیروهای مقاومت، هرگونه ویژگی ضد امپریالیستی آنها را نفی کنند.

در این نوع استدلال، گویی مذهبی بودن یک جریان برای رد ماهیت مقاومت آن کافی است.

به نظر من، چنین روشی بیش از آنکه به روشن شدن واقعیت کمک کند، می‌تواند به نادیده گرفتن تضادهای اصلی منطقه منجر شود. اگر کمی با شک و تردید به این مساله نگاه کنیم، شاید هم هدف اصلی همین باشد.

اگر هدف نقد سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی است، باید آن سیاست‌ها را به‌طور مشخص نقد کرد.

اگر هدف نقد عملکرد حزب‌الله، حماس یا انصارالله است، باید اقدامات، برنامه‌ها و پیامدهای سیاسی و اجتماعی آنها را بررسی کرد.

اما اگر هدف این باشد که به دلیل مذهبی بودن این جریان‌ها، اصل مقاومت آنها در برابر سلطه خارجی بی‌اعتبار شود، با مسئله دیگری روبه‌رو هستیم.

در اینجا پرسش اساسی آن است که چنین تحلیلی، در شرایط مشخص امروز، چه نتیجه سیاسی به دنبال دارد.

آیا به تقویت استقلال و حق تعیین سرنوشت ملت‌های منطقه کمک می‌کند یا ناخواسته به استدلال‌هایی نزدیک می‌شود که مقاومت در برابر سیاست‌های آمریکا و اسرائیل را فاقد مشروعیت معرفی می‌کنند؟

البته نباید هر منتقد جمهوری اسلامی یا جنبش‌های اسلام‌گرا را مخالف استقلال ملی یا طرفدار مداخله خارجی دانست. چنین تعمیمی نیز همان خطای روش‌شناختی است که در نقد آن سخن می‌گوییم.

اما از منتقدانی که مقاومت در برابر سلطه خارجی را صرفاً به دلیل ماهیت مذهبی نیروهای درگیر رد می‌کنند، باید خواست که توضیح دهند که خودشان در برابر اشغال، تجاوز و مداخله خارجی چه موضعی دارند و چه هزینه ای را حاضرند بپردازند و یا پرداخته اند؟

متن شما از نظر استدلال و ترتیب مطالب منسجم است. تنها برخی جمله‌ها را از نظر نگارشی، روانی و پیوستگی اصلاح کردم. محتوا، موضع انتقادی، پرسش‌های اصلی و حتی تعبیر «دم خروس» را حفظ کرده‌ام و مطلب تازه‌ای به آن نیفزوده‌ام.

ششم: تناقض بخشی از چپ سابق با مفهوم مبارزه ضدامپریالیستی

در این میان، وضعیت بخشی از نیروهای سابقاً چپ ایران پرسش‌برانگیز است.

برخی از این نیروها در سال‌های اخیر، نه‌تنها از بسیاری از مواضع پیشین خود فاصله گرفته‌اند، بلکه اساساً مفهوم امپریالیسم و ضرورت مبارزه ضدامپریالیستی را نیز مورد تردید قرار داده‌اند.

این تغییر موضع، به‌خودی‌خود، حق هر فرد و جریان سیاسی است. هیچ‌کس موظف نیست تا پایان عمر به همان دیدگاه‌های گذشته خود وفادار بماند.

اما مسئله زمانی جالب‌تر می‌شود که همین افراد، برای نفی ویژگی ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی یا جنبش‌های مقاومت منطقه، به نوشته‌های مارکسیستی بیژن جزنی، که چند دهه پیش نوشته شده‌اند، استناد می‌کنند.

در اینجا تناقضی وجود دارد که باید روشن شود.

اگر مبارزه ضدامپریالیستی از نظر آنان دیگر موضوعیت ندارد، چرا تا این اندازه اصرار دارند ثابت کنند که جمهوری اسلامی یا جنبش‌های مقاومت اسلامی ضدامپریالیست نیستند؟

اگر این مفهوم را فاقد اعتبار می‌دانند، اختلاف بر سر اطلاق آن به یک جریان سیاسی چه اهمیتی برایشان دارد؟

و اگر همچنان به ضرورت مبارزه با امپریالیسم اعتقاد دارند، باید روشن کنند که امروز کدام نیروها را در برابر سلطه‌جویی آمریکا و اسرائیل قرار می‌دهند، چه معیاری برای تشخیص این نیروها دارند و خودشان در این میان کجا ایستاده‌اند؟

آیا صرف اعلام مخالفت با سیاست‌های آمریکا و اسرائیل کافی است؟ آیا حضور در گردهمایی‌ها و صدور بیانیه‌ها، بدون توجه به توازن واقعی قدرت و هزینه‌های مبارزه، می‌تواند معیار اصلی باشد؟

یا باید نقش نیروها را در عرصه واقعی مناسبات سیاسی و نظامی منطقه نیز بررسی کرد؟

این پرسش‌ها به‌ویژه درباره جریان‌هایی اهمیت دارد که از یک‌سو ادبیات تاریخی چپ را به کار می‌گیرند و از سوی دیگر، در سیاست عملی به نیروهایی نزدیک شده‌اند که از تحریم‌های گسترده، فشار خارجی یا حتی مداخله نظامی علیه ایران حمایت می‌کنند.

هدف من در این مطلب، نقد آن دسته از جریان‌هایی نیست که به باور من کاملاً در خدمت کشورهای اروپایی، آمریکا و اسرائیل قرار گرفته‌اند؛ همچنین قصد ندارم در اینجا به موضوع وابستگی آنان بپردازم. درباره وابستگی مالی یا سازمانی اشخاص و گروه‌ها به دولت‌های خارجی باید بر اساس اسناد مشخص داوری کرد، نه صرف حضور آنان در یک نشست یا نزدیکی سیاسی به یک جریان.

اما اگر یک نیروی مدعی چپ، آگاهانه با جریانی همکاری کند که خواهان مداخله نظامی خارجی یا تحمیل تغییر حکومت از بیرون است، باید درباره نسبت این همکاری با اصول استقلال‌طلبانه و ضدامپریالیستی خود پاسخگو باشد.

در چنین وضعیتی، استناد گزینشی به جزنی برای نفی ماهیت مقاومت نیروهای اسلامی، بدون روشن کردن موضع خود در برابر مداخله خارجی، از نظر سیاسی نه‌تنها قانع‌کننده نیست، بلکه به قول معروف، همان «دم خروس» است که از زیر عبا بیرون زده است.

هفتم: دشمن واقعی سیاست‌های آمریکا و اسرائیل در منطقه چه نیروهایی هستند؟

برای شناخت تضادهای واقعی منطقه، نمی‌توان تنها به ادبیات سیاسی نیروها مراجعه کرد.

باید دید دولت‌ها در عمل کدام جریان‌ها را مانع تحقق اهداف خود می‌دانند، علیه چه نیروهایی اقدام نظامی، امنیتی و اقتصادی می‌کنند و برای تضعیف کدام بازیگران منطقه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنند.

سیاست‌های چند دهه گذشته آمریکا و اسرائیل نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی ایران، حزب‌الله لبنان، حماس و انصارالله یمن در شمار مهم‌ترین نیروهایی قرار داشته‌اند که با آنها درگیر شده‌اند.

این واقعیت، به‌تنهایی، تمام ویژگی‌های سیاسی این جریان‌ها را تعیین نمی‌کند. دشمنی با آمریکا یا اسرائیل الزاماً به معنای عدالت‌خواهی، دموکراتیک بودن یا برخورداری از برنامه اقتصادی مترقی نیست.

اما نمی‌توان از کنار این واقعیت نیز گذشت که بخش مهمی از تقابل‌های نظامی و سیاسی منطقه، میان همین نیروها و آمریکا یا اسرائیل جریان داشته است.

در برابر این واقعیت، باید از کسانی که مقاومت این جریان‌ها را صرفاً «ارتجاعی» می‌نامند پرسید: آیا در تحلیل شما، ماهیت اشغالگری، سلطه خارجی و تجاوز نظامی جایگاهی دارد؟

آیا ممکن است یک نیروی اجتماعی از نظر ایدئولوژیک محافظه‌کار باشد، اما در یک تضاد مشخص تاریخی در برابر سیاست‌های امپریالیستی قرار گیرد؟

اگر پاسخ مثبت است، چرا این امکان را درباره جریان‌های اسلامی منطقه نمی‌پذیرید؟

و اگر پاسخ منفی است، با کدام روش تاریخی و طبقاتی می‌توان چنین حکمی را توجیه کرد؟

از نظر من، معیار تعیین‌کننده نه میزان شباهت فلسفی یک جریان با مارکسیسم، بلکه نقش مشخص آن در مناسبات قدرت و مبارزه با سلطه خارجی است.

این بخش را نیز با حفظ کامل موضع انتقادی و استدلال اصلی شما، از نظر نگارشی و روانی اصلاح کردم. به‌ویژه پاراگراف پایانی را که درباره برخورد تقدس‌آمیز برخی هواداران جزنی با نوشته‌های اوست، کمی منسجم‌تر کرده‌ام، بدون آنکه صراحت انتقاد شما کاهش یابد.

هشتم: بازخوانی جزنی، نه تبدیل او به مرجع داوری درباره امروز

بیژن جزنی یکی از چهره‌های برجسته تاریخ جنبش چپ ایران بود و نوشته‌های او را باید در بستر تاریخی و شرایط سیاسی و اجتماعی دوران خودش بررسی کرد.

او در دوره‌ای می‌نوشت که حکومت شاه بر ایران حاکم بود، روحانیت هنوز به قدرت سیاسی نرسیده بود و سازمان مجاهدین خلق در حال شکل دادن به تجربه‌ای متفاوت از مبارزه مسلحانه، با تکیه بر ایدئولوژی مذهبی، بود.

مسئله اصلی جزنی در این مقاله، بیش از هر چیز، رابطه مارکسیست‌ها با جریان‌های مذهبی انقلابی و خطرات ناشی از تلفیق دو جهان‌بینی متفاوت بود.

اما جهان سیاسی امروز با آن دوران تفاوت‌های اساسی دارد.

جمهوری اسلامی چندین دهه تجربه حکومت‌داری، مناسبات طبقاتی، سیاست‌گذاری اقتصادی، سرکوب داخلی و مقاومت در برابر فشارها و مداخلات خارجی را پشت سر گذاشته است. جنبش‌های اسلامی منطقه نیز در شرایط تاریخی و سیاسی متفاوتی از دوران جزنی شکل گرفته و در طول دهه‌های گذشته دستخوش تحولات بسیاری شده‌اند.

بنابراین، نمی‌توان مقاله‌ای را که برای پاسخ‌گویی به مسائل مشخص دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ نوشته شده است ــ و حتی در همان زمان نیز می‌توان نقدها و ایرادات اساسی بر آن وارد دانست ــ بدون بازاندیشی و تحلیل شرایط مشخص امروز، به حکمی نهایی درباره ماهیت و عملکرد نیروهای سیاسی معاصر تبدیل کرد.

اگر جزنی بر ضرورت تحلیل تاریخی پدیده‌های سیاسی تأکید داشت، وفاداری به همین روش تاریخی ایجاب می‌کند که اندیشه‌ها و نوشته‌های خود او نیز در بستر تاریخی‌شان بررسی و نقد شوند.

احترام به یک متفکر سیاسی به معنای تبدیل نوشته‌ها و دیدگاه‌های او به احکامی قطعی، مقدس و تغییر ناپذیر نیست. بااین‌حال، به نظر می‌رسد برخی از هواداران جزنی، که قاعدتاً خود را مارکسیست نیز می‌دانند، چنان با اندیشه‌ها و نوشته‌های او برخورد می‌کنند که گویی جزنی در جایگاه پیامبری نشسته و نوشته‌هایش همچون متنی مقدس و غیرقابل نقد است. آنان به‌جای برخوردی تاریخی و انتقادی با آثار او، گاه چنان به استناد به نوشته‌هایش متوسل می‌شوند که انگار سخنان او، همچون آیات قرآن، برای همه زمان‌ها و همه شرایط اعتبار قطعی و تغییرناپذیر دارد.

حال آنکه ما همواره بر این باور بوده‌ایم که در سنت مارکسیستی، هیچ متفکر و هیچ نظریه‌ای، هر اندازه هم برجسته و تاثیرگذار باشد، نباید جایگزین تحلیل مشخص از شرایط مشخص شود. هیچ اندیشه‌ای نباید از نقد مصون بماند و هیچ نوشته‌ای نباید به مرجع نهایی داوری درباره واقعیت‌های متغیر تاریخی و سیاسی تبدیل شود.

نهم: استقلال‌طلبی، مبارزه ضد امپریالیستی و نقد قدرت داخلی

در پایان، لازم می‌دانم بر نکته‌ای تأکید کنم که گاه در فضای قطبی‌شده سیاسی ایران نادیده گرفته می‌شود.

دفاع از استقلال ایران و مخالفت با تجاوز آمریکا و اسرائیل، به معنای چشم‌پوشی از مشکلات داخلی جمهوری اسلامی نیست.

فساد اقتصادی، رانت‌خواری، نابرابری اجتماعی، محدودیت آزادی‌های سیاسی، ناکارآمدی مدیریت کشور و مشکلات معیشتی مردم، همگی موضوعاتی واقعی و شایسته نقد هستند.

اما هیچ‌یک از این مشکلات، حق مداخله نظامی خارجی یا تحمیل اراده قدرت‌های دیگر بر مردم ایران را توجیه نمی‌کند.

به همین ترتیب، مخالفت با سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی نباید ضرورت دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور را از میان ببرد.

از سوی دیگر، مقاومت در برابر فشار خارجی نیز نباید به ابزاری برای مصون ساختن حکومت از پاسخگویی در برابر مردم تبدیل شود.

یک موضع مستقل و مسئولانه باید بتواند هم‌زمان با سلطه‌جویی خارجی مخالفت کند، از حق تعیین سرنوشت ملت‌ها دفاع کند و خواهان اصلاحات بنیادی، عدالت اجتماعی و گسترش آزادی‌های سیاسی در داخل کشور باشد.

این رویکرد نه مستلزم پذیرش ایدئولوژی اسلامی است و نه به معنای کنار گذاشتن نقد مارکسیستی دین و قدرت.

بلکه بر این اصل استوار است که در سیاست، باید هر پدیده را در جایگاه واقعی تاریخی و اجتماعی آن بررسی کرد.

نتیجه‌گیری: از داوری ایدئولوژیک به تحلیل مشخص سیاسی

مقاله بیژن جزنی تحت عنوان ماركسيسم اسلامي يا اسلام ماركسيستي درباره اسلام و مارکسیسم، سندی مهم از مباحث نظری جنبش چپ ایران در چندین دهه گذشته است. نقد او بر تلفیق فلسفی اسلام و مارکسیسم، هشدارهایش درباره وابستگی به مرجعیت مذهبی و تاکیدش بر استقلال سازمانی نیروهای انقلابی، همچنان ارزش مطالعه دارند.

اما از این مباحث نمی‌توان نتیجه گرفت که جریان‌های اسلامی، صرفاً به دلیل ماهیت مذهبی خود، نمی‌توانند در مبارزه ضد امپریالیستی نقشی واقعی داشته باشند.

چنین نتیجه‌گیری‌ای نه با روش تحلیل تاریخی سازگار است و نه با تجربه جنبش‌های سیاسی و اجتماعی جهان.

اسلام یک حزب سیاسی واحد نیست. روحانیت نیز نیرویی یکپارچه با منافع و مواضع ثابت تاریخی نیست. جریان‌های اسلامی، مانند دیگر جریان‌های سیاسی، در شرایط مختلف می‌توانند نقش‌های متفاوت و حتی متناقضی ایفا کنند.

آنچه باید موضوع داوری قرار گیرد، عملکرد مشخص آنها در مناسبات قدرت، مبارزه با سلطه خارجی، حقوق مردم و تحولات اجتماعی است.

امروز نیز بحث اصلی نباید بر سر این باشد که آیا اسلام در ذات خود مترقی یا ارتجاعی است. چنین پرسشی، به‌تنهایی، هرگز ما را به شناخت مناسبات واقعی قدرت در خاورمیانه نمی‌رساند.

پرسش اساسی این است که در شرایط کنونی، کدام نیروها در برابر اشغالگری، تجاوز نظامی و سلطه خارجی ایستادگی می‌کنند؛ کدام جریان‌ها در عمل برای حفظ استقلال ملی و دفاع از حق تعیین سرنوشت ملت‌های منطقه مبارزه می‌کنند؛ و در مقابل، چه نیروهایی، آگاهانه یا ناآگاهانه، با مواضع و عملکرد خود راه را برای گسترش نفوذ، سلطه و مداخله قدرت‌های خارجی هموار می‌سازند؟

پاسخ به این پرسش‌ها را باید در عملکرد واقعی و جایگاه عینی نیروهای سیاسی در مناسبات قدرت جست‌وجو کرد، نه در نام‌ها، شعارها و برچسب‌های ایدئولوژیک، و نه در ژست‌های روشنفکرانه و داوری‌های انتزاعی کسانی که از فراز برج عاجِ همه‌چیزدانی، به دور از واقعیت‌های پیچیده مبارزات سیاسی و هزینه‌هایی که ملت‌ها برای استقلال و مقاومت می‌پردازند، درباره ماهیت و عملکرد دیگران حکم صادر می‌کنند.

به باور من، بزرگ‌ترین خطا آن است که اختلاف فلسفی با اسلام را به انکار سیاسی مقاومت نیروهای اسلامی تبدیل کنیم؛ همان‌گونه که خطاست مبارزه یک نیروی اسلامی با سلطه خارجی را دلیلی برای تأیید همه سیاست‌ها و عملکردهای آن بدانیم.

در نهایت، بازخوانی جزنی زمانی سودمند خواهد بود که به فهم بهتر تضادهای واقعی جامعه و منطقه کمک کند، نه آنکه به وسیله‌ای برای جایگزین کردن داوری‌های ایدئولوژیک به‌جای تحلیل مشخص تاریخی و سیاسی تبدیل شود.

و شاید مهم‌ترین پرسشی که باید از برخی منتقدان امروز مقاومت منطقه پرسید، همین باشد:

اگر شما مقاومت موجود در برابر سیاست‌های آمریکا و اسرائیل را به دلیل ماهیت مذهبی نیروهای آن رد می‌کنید، خود در برابر این سیاست‌ها چه راهبرد عملی و مستقلی دارید؟

پاسخ روشن به این پرسش، بسیار مهم‌تر از آن است که بخواهیم با استناد گزینشی به نوشته‌ای متعلق به نیم‌قرن پیش، درباره ماهیت همه نیروهای سیاسی امروز حکم صادر کنیم.

رضا فانی یزدی- ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶

۳۰ ام مهر ماه ۱۴۰۵ 

متن کامل نوشته بیژن جزنی