احمد زیدآبادی چه چیزی را می‌خواهد پنهان کند؟

از تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل تا توهم توطئه خیالی روسیه و چین؛ 

نقدی بر یک روایت وارونه از جنگ علیه ایران، با استناد به تاریخ چند دهه گذشته

آیا جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، نتیجه دهه‌ها خصومت، تهدید، تحریم، ترور و عملیات نظامی علیه ایران بوده است، یا حاصل توطئه‌ای هوشمندانه از سوی روسیه و چین برای گرفتار کردن دونالد ترامپ در باتلاق خاورمیانه؟

این پرسشی است که پس از شنیدن سخنان اخیر احمد زیدآبادی باید مطرح کرد؛ سخنانی که در آن او تلاش می‌کند سناریویی عجیب و فاقد پشتوانه مستند را به‌عنوان توضیحی ظاهراً معقول برای جنگ علیه ایران ارائه دهد.

زیدآبادی در این گفتار، روسیه و چین را نه قدرت‌هایی منفعل در برابر تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل، بلکه بازیگرانی معرفی می‌کند که احتمالاً در طراحی غیرمستقیم این جنگ نقش داشته‌اند؛ قدرت‌هایی که گویا با شناخت ضعف‌های شخصیتی ترامپ، او را به دام جنگ با ایران کشانده‌اند تا از این طریق موقعیت جهانی آمریکا را تضعیف کنند.

او می‌گوید:

«و شاید اصلاً بیاییم یک سناریویی رو فرض کنیم که اون‌ها شاید به یک نحوی در طراحی غیرمستقیم این داستان نقش داشته باشن.»

سپس گفت‌وگویی خیالی میان ولادیمیر پوتین و رئیس‌جمهور چین ترتیب می‌دهد و توضیح می‌دهد که چگونه ممکن است آن‌ها تصمیم گرفته باشند از خودشیفتگی ترامپ استفاده کنند و او را در ایران گرفتار سازند.

اما پرسش اساسی این است: چنین فرضیه‌ای از کدام شواهد تاریخی، اسناد اطلاعاتی یا واقعیات سیاسی استخراج شده است؟

آیا این یک تحلیل سیاسی است یا داستانی تخیلی که قرار است جای واقعیت تاریخی را بگیرد؟

۱. آیا برای فهم جنگ علیه ایران باید تاریخ را فراموش کنیم؟

برای پذیرش فرضیه زیدآبادی، پیش از هر چیز باید چشم خود را بر تاریخ چند دهه گذشته خاورمیانه ببندیم.

باید فراموش کنیم که خصومت میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده از نخستین سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷ آغاز شد و در دوره‌های مختلف با تحریم‌های اقتصادی، تهدیدهای نظامی، فشارهای دیپلماتیک و اقدامات مستقیم و غیرمستقیم علیه ایران ادامه یافت.

باید فراموش کنیم که اسرائیل طی دهه‌های گذشته، برنامه هسته‌ای ایران را تهدیدی علیه امنیت خود معرفی کرده و بارها خواستار اقدامات شدیدتر آمریکا علیه ایران شده است.

باید ترور دانشمندان هسته‌ای ایران را فراموش کنیم.

باید عملیات خرابکارانه علیه تأسیسات هسته‌ای، از جمله نطنز، و سرقت آرشیو هسته‌ای ایران را نادیده بگیریم.

باید به یاد نیاوریم که آمریکا در سال ۲۰۱۸ از توافق برجام خارج شد؛ توافقی که ایران با قدرت‌های جهانی، از جمله آمریکا، بر سر برنامه هسته‌ای خود منعقد کرده بود.

باید ترور قاسم سلیمانی در ژانویه ۲۰۲۰ به دستور ترامپ را از حافظه تاریخی خود پاک کنیم.

باید جنگ غزه، رویارویی اسرائیل با حزب‌الله لبنان، ترور فرماندهان و شخصیت‌های سیاسی و نظامی مرتبط با محور مقاومت، تحولات سوریه و مجموعه درگیری‌هایی را که طی سال‌های گذشته منطقه را به میدان جنگ و رویارویی تبدیل کرده‌اند، از نظر دور بداریم.

و سرانجام باید چشم خود را بر تصمیم‌های سیاسی و نظامی دولت‌های آمریکا و اسرائیل برای حمله به ایران ببندیم.

اگر قرار باشد فرضیه زیدآبادی را جدی بگیریم، باید بپرسیم آیا تمام این تحولات نیز بخشی از توطئه روسیه و چین بوده است؟

آیا روس‌ها و چینی‌ها بودند که اسرائیل را به ترور دانشمندان هسته‌ای ایران تشویق کردند؟

آیا آن‌ها بودند که ترامپ را به خروج از برجام واداشتند؟

آیا سیاست فشار حداکثری آمریکا علیه ایران نیز حاصل طراحی مشترک پکن و مسکو بود؟

آیا جنگ غزه، حملات اسرائیل به لبنان و تحولات سوریه نیز حلقه‌هایی از همان توطئه بزرگ بودند که قرار بود سرانجام ترامپ را در ایران گرفتار کنند؟

این پرسش‌ها برای نشان دادن یک تناقض اساسی است: زیدآبادی به جای آنکه جنگ را در بستر تاریخی و سیاسی واقعی آن بررسی کند، از نقطه پایان آغاز می‌کند و سپس برای توضیح آن، داستانی خیالی درباره منشأ جنگ می‌سازد.

در چنین روایتی، تاریخ واقعی منطقه به حاشیه می‌رود و جای خود را به گفت‌وگویی خیالی میان پوتین و رئیس‌جمهور چین می‌دهد.

شواهد تاریخی: مسیری که سال‌ها پیش از جنگ ۲۰۲۶ آغاز شد

نخستین واقعیت تاریخی آن است که رویارویی آمریکا، اسرائیل و ایران در سال ۲۰۲۶ ناگهان و بدون سابقه آغاز نشد.

در سال ۲۰۱۰، بدافزار استاکس‌نت به تأسیسات غنی‌سازی نطنز آسیب رساند. این عملیات سایبری در گزارش‌های متعدد به همکاری آمریکا و اسرائیل نسبت داده شده است. در همان دوره، ترور شماری از دانشمندان هسته‌ای ایران نیز به یکی از مهم‌ترین موضوعات مناقشه ایران و اسرائیل تبدیل شد.

در ژانویه ۲۰۱۲، مصطفی احمدی روشن، از کارکنان تأسیسات هسته‌ای نطنز، در تهران ترور شد. در نوامبر ۲۰۲۰ نیز محسن فخری‌زاده، از چهره‌های اصلی برنامه هسته‌ای و دفاعی ایران، در نزدیکی تهران کشته شد. مقام‌های ایران مسئولیت این عملیات را متوجه اسرائیل دانستند.

در سال ۲۰۱۸، بنیامین نتانیاهو اعلام کرد که اسرائیل آرشیو گسترده‌ای از اسناد هسته‌ای ایران را از داخل کشور خارج کرده است. این اقدام نشان‌دهنده عمق عملیات اطلاعاتی اسرائیل علیه ایران بود.

در آوریل ۲۰۲۱، تأسیسات نطنز با اختلال و خرابکاری تازه‌ای مواجه شد. ایران اسرائیل را مسئول دانست؛ اتهامی که باید از ادعای اثبات‌شده درباره عامل اجرایی هر عملیات تفکیک کرد.

این رشته اقدامات، سابقه‌ای مستند از رویارویی اطلاعاتی، امنیتی و نظامی اسرائیل و ایران را نشان می‌دهد. چنین سابقه‌ای را نمی‌توان با یک سناریوی خیالی درباره تصمیم پوتین و رئیس‌جمهور چین جایگزین کرد.

خروج آمریکا از برجام؛ تصمیمی علنی، نه توطئه‌ای پنهانی

در ۸ مه ۲۰۱۸، دونالد ترامپ رسماً خروج آمریکا از توافق هسته‌ای برجام را اعلام کرد و دستور بازگرداندن تحریم‌ها علیه ایران را صادر کرد.

این تصمیم در یک یادداشت رسمی ریاست‌جمهوری ثبت شده است.

ترامپ برای خروج از برجام، دلایل سیاسی و امنیتی خود را مطرح کرد و برنامه هسته‌ای و فعالیت‌های منطقه‌ای ایران را تهدیدی علیه منافع آمریکا و متحدانش خواند.

می‌توان درباره صحت این ادعاها، انگیزه‌های ترامپ و نقش اسرائیل در مخالفت با برجام بحث کرد؛ اما اصل تصمیم روشن است: دولت آمریکا آگاهانه از توافقی خارج شد که خود یکی از طرف‌های آن بود.

اگر قرار باشد این تصمیم نیز به توطئه روسیه و چین نسبت داده شود، باید سندی برای چنین ادعایی ارائه شود.

در غیر این صورت، ما با جایگزین کردن یک تصمیم مستند آمریکایی با یک فرضیه اثبات‌نشده روبه‌رو هستیم.

ترور قاسم سلیمانی؛ مسئولیت پذیرفته‌شده از سوی واشنگتن

در ۳ ژانویه ۲۰۲۰، قاسم سلیمانی در حمله پهپادی آمریکا در نزدیکی فرودگاه بغداد کشته شد.

وزارت دفاع آمریکا در بیانیه رسمی خود اعلام کرد که این عملیات به دستور رئیس‌جمهور انجام شده است.

این یکی از روشن‌ترین نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد تشدید رویارویی نظامی میان ایران و آمریکا، سال‌ها پیش از جنگ کنونی نیز حاصل تصمیم‌های مستقیم واشنگتن بوده است.

این اقدام را می‌توان از نظر حقوقی و سیاسی بررسی کرد؛ اما برای شناسایی صادرکننده دستور آن، نیازی به ساختن داستانی درباره نفوذ روسیه در اطراف ترامپ نیست.

جنگ ۲۰۲۶؛ واقعیتی ثبت‌شده در گزارش‌های رسمی

در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل عملیات نظامی گسترده‌ای علیه ایران آغاز کردند.

گزارش‌های پژوهشی کنگره آمریکا نیز آغاز این عملیات مشترک را ثبت کرده‌اند.

در مارس ۲۰۲۶، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی آسیب‌دیدگی ورودی‌های تأسیسات زیرزمینی غنی‌سازی نطنز را در جریان حملات نظامی آمریکا و اسرائیل تأیید کرد.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهند که جنگ کنونی صرفاً محصول یک برداشت رسانه‌ای یا یک اختلاف لفظی نیست؛ با عملیات نظامی مشخص، تصمیم‌های دولتی و اهداف قابل شناسایی روبه‌رو هستیم.

اینکه چنین جنگی چه پیامدهایی برای آمریکا، اسرائیل، ایران، روسیه یا چین داشته باشد، موضوعی جداگانه است.

نمی‌توان از پیامدهای جنگ برای یک قدرت ثالث، بدون ارائه شواهد، به نقش آن قدرت در طراحی جنگ رسید.

۲. وقتی گفت‌وگوی خیالی جای سند تاریخی را می‌گیرد

زیدآبادی برای توضیح فرضیه خود می‌گوید:

«فرض کنیم پوتین دیداری با رئیس‌جمهور چین داشته و بعد اونجا با اون نگاه سرد اطلاعاتی و امنیتی خودش گفته که این ترامپ بالاخره شاخی است و داره مایه نگرانی می‌شه در سطح مثلاً جهانی، اما یک نقطه‌ضعف‌های خیلی عمده‌ای داره.»

او سپس از زبان این دو رهبر فرضی می‌گوید:

«بگذار به هزینه ایرانی‌ها شاخ این رو اونجا بند کنیم.»

و در ادامه حتی احتمال می‌دهد که روسیه از طریق عوامل نفوذی خود در اطراف ترامپ و همچنین در موساد، زمینه تصمیم‌گیری برای حمله به ایران را فراهم کرده باشد.

زیدآبادی می‌گوید:

«ممکنه پوتین گفته باشه خب ما می‌تونیم اون‌ها رو به طور غیرمستقیم، ذهنشون رو این‌جوری فعال کنیم، از طریق نفوذی‌های جاسوسی که اونجا داریم…»

و سپس ادامه می‌دهد:

«و باز از طریق عوامل نفوذی که در موساد داریم، هی به این دامن بزنیم…»

اینجا دیگر با یک تحلیل متعارف روابط بین‌الملل روبه‌رو نیستیم. زیدآبادی بدون ارائه سندی از وجود چنین هماهنگی‌ای، برای روسیه شبکه‌ای از نفوذ در دستگاه تصمیم‌گیری آمریکا و حتی موساد تصور می‌کند و بر اساس آن، زنجیره‌ای از تصمیم‌های سیاسی و نظامی را توضیح می‌دهد.

آیا مدرکی وجود دارد که نشان دهد پوتین و شی جین‌پینگ درباره کشاندن ترامپ به جنگ با ایران توافق کرده‌اند؟

آیا سندی ارائه شده که نشان دهد عوامل روسیه در موساد یا اطراف ترامپ، سیاست حمله به ایران را هدایت کرده‌اند؟

آیا حتی یک شاهد مشخص برای اثبات این ادعا وجود دارد؟

در متن سخنان زیدآبادی هیچ‌یک از این شواهد ارائه نمی‌شود.

البته در تحلیل سیاسی می‌توان فرضیه مطرح کرد. اما میان فرضیه‌ای که بر شواهد و قرائن قابل بررسی استوار است و داستانی که تمام اجزای آن از تخیل تحلیلگر سرچشمه می‌گیرد، تفاوتی بنیادی وجود دارد.

یک فرضیه سیاسی زمانی ارزش تحلیلی پیدا می‌کند که بتوان آن را با شواهد سنجید، نه آنکه صرفاً به دلیل امکان ذهنی وقوع آن، معقول و پذیرفتنی جلوه داده شود.

ادعای نفوذ روسیه در موساد و اطراف ترامپ؛ مسئله سند کجاست؟

یکی از سنگین‌ترین ادعاهای مطرح‌شده در سناریوی زیدآبادی، احتمال استفاده روسیه از عوامل نفوذی در اطراف ترامپ و در موساد است.

این ادعا، اگر قرار باشد به‌عنوان توضیح واقعی جنگ پذیرفته شود، مستلزم وجود زنجیره‌ای از شواهد است: شواهدی درباره شبکه نفوذ، انتقال پیام‌ها، تأثیرگذاری بر تصمیم‌گیرندگان و ارتباط مستقیم آن اقدامات با تصمیم حمله به ایران.

وجود اتهام‌ها و تحقیقات گذشته درباره ارتباط افراد نزدیک به ترامپ با روسیه، به‌خودی‌خود اثبات‌کننده چنین سناریویی نیست.

به همین ترتیب، حتی اگر در یک سازمان اطلاعاتی نفوذ خارجی کشف شود، از آن نمی‌توان نتیجه گرفت که تمام تصمیم‌های راهبردی آن سازمان محصول هدایت قدرت نفوذکننده بوده است.

زیدآبادی هیچ زنجیره مستندی برای این ادعا ارائه نمی‌دهد.

او از امکان ذهنی نفوذ، به امکان هدایت تصمیم‌ها و سپس به احتمال طراحی جنگ می‌رسد.

این نه کشف یک رابطه علّی، بلکه افزودن فرضیه بر فرضیه است.

۳. «فرض کنیم»؛ پوششی برای طرح یک اتهام سیاسی

ممکن است مدافعان زیدآبادی بگویند او هرگز ادعا نکرده که این توطئه قطعاً اتفاق افتاده است. او تنها گفته «فرض کنیم».

اما مسئله به همین سادگی نیست.

اگر زیدآبادی صرفاً قصد طرح یک احتمال را داشت، باید پس از بیان آن، شواهد موافق و مخالف را بررسی می‌کرد و نشان می‌داد که این فرضیه تا چه اندازه با واقعیت سازگار است.

در عوض، او بخش بزرگی از گفتار خود را به تشریح پیامدهای مطلوب چنین توطئه‌ای برای روسیه و چین اختصاص می‌دهد و سپس می‌پرسد:

«اما به نظر شما این کاملاً معقول به نظر نمی‌رسه که همچین اتفاقی افتاده باشه و بخوان از نقطه‌ضعف‌های یک رئیس‌جمهوری با اون کیفیت که هر روز یک مزخرفی می‌گه و یه حرفی می‌زنه، بخوان استفاده کنن؟»

و بلافاصله پاسخ می‌دهد:

«به نظر من که کاملاً معقول میاد.»

او در جای دیگری نیز می‌گوید:

«من از این رفتار خیلی خونسردانه و خنثای این‌ها احساس می‌کنم که شاید همین سناریو بوده.»

بنابراین زیدآبادی صرفاً یک احتمال خنثی را مطرح نمی‌کند. او سناریویی را می‌سازد، پیامدهای آن را توضیح می‌دهد، برای بازیگرانش انگیزه تعریف می‌کند و سرانجام آن را کاملاً معقول می‌خواند.

این شیوه استدلال یک مشکل جدی دارد: امکان وقوع یک رویداد با اثبات وقوع آن یکسان نیست.

اینکه روسیه و چین ممکن است از تضعیف آمریکا سود ببرند، هیچ دلیلی نیست بر اینکه آن‌ها جنگ را طراحی کرده‌اند.

اینکه ترامپ تصمیم‌های اشتباه گرفته است، ثابت نمی‌کند که آن تصمیم‌ها محصول تحریک دستگاه‌های اطلاعاتی روسیه بوده‌اند.

و اینکه جنگ ممکن است به شکاف در ناتو یا تضعیف جایگاه جهانی آمریکا بینجامد، نشان نمی‌دهد که این پیامدها از ابتدا هدف طراحان جنگ در مسکو و پکن بوده‌اند.

بهره‌برداری از پیامدهای یک جنگ، با طراحی و آغاز آن جنگ دو موضوع کاملاً متفاوت است.

زیدآبادی این تمایز اساسی را مخدوش می‌کند.

۴. وارونه کردن رابطه علت و معلول

مهم‌ترین ایراد تحلیل زیدآبادی در همین نقطه آشکار می‌شود.

او از پیامدهای احتمالی جنگ آغاز می‌کند: تضعیف موقعیت جهانی آمریکا، افزایش اختلاف میان اعضای ناتو، بحران انرژی، آسیب به متحدان واشنگتن، کاهش ذخایر تسلیحاتی آمریکا و فراهم شدن فرصت‌های تازه برای روسیه در اوکراین و چین در تایوان.

سپس از این پیامدها نتیجه می‌گیرد که شاید روسیه و چین از ابتدا خواهان چنین جنگی بوده‌اند و حتی در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند.

اما این استدلال، رابطه علت و معلول را وارونه می‌کند.

برای مثال، اگر جنگی موجب افزایش قیمت نفت و افزایش درآمدهای صادراتی روسیه شود، آیا باید نتیجه گرفت که روسیه آن جنگ را طراحی کرده است؟

اگر درگیری نظامی آمریکا در خاورمیانه بخشی از توان و توجه واشنگتن را از شرق آسیا منحرف کند، آیا این به معنای آن است که چین طراح جنگ بوده است؟

اگر اختلافی میان آمریکا و متحدان اروپایی‌اش پدید آید و روسیه از آن سود ببرد، آیا این اختلاف الزاماً نتیجه نقشه کرملین است؟

پاسخ روشن است: خیر.

در روابط بین‌الملل، کشورها همواره می‌کوشند از تحولات و بحران‌هایی که خود ایجاد نکرده‌اند نیز بهره ببرند.

روسیه و چین می‌توانند از تضعیف آمریکا سود ببرند، بدون آنکه طراح جنگ آمریکا با ایران بوده باشند.

از سوی دیگر، چنین جنگی الزاماً برای چین و روسیه سودمند نیست. چین به ثبات مسیرهای تجارت جهانی و واردات انرژی وابسته است و گسترش جنگ در خلیج فارس می‌تواند منافع اقتصادی آن را نیز تهدید کند. روسیه نیز ممکن است از برخی پیامدهای جنگ سود ببرد و هم‌زمان با مخاطرات تازه‌ای روبه‌رو شود.

بنابراین حتی محاسبه منافع این دو کشور نیز به آن سادگی نیست که زیدآبادی تصویر می‌کند.

بحران هرمز؛ نمونه‌ای واقعی از پیامدهای جنگ

گزارش‌های اکتبر ۲۰۲۶ از اختلال جدی در عبور نفتکش‌ها از تنگه هرمز و افزایش فشار بر بازار جهانی انرژی حکایت دارند.

این تحولات نشان می‌دهند که بخشی از پیش‌بینی‌های زیدآبادی درباره پیامدهای اقتصادی و راهبردی جنگ می‌تواند با واقعیات جاری سازگار باشد.

اما درست همین‌جا باید میان پیش‌بینی یک پیامد و شناسایی عامل ایجادکننده آن تفاوت گذاشت.

اگر جنگ موجب افزایش قیمت نفت شود، این واقعیت به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که روسیه برای افزایش درآمد نفتی خود جنگ را طراحی کرده است.

اگر بحران موجب تضعیف جایگاه آمریکا شود، این امر نیز اثبات نمی‌کند که چین و روسیه از ابتدا چنین نتیجه‌ای را برنامه‌ریزی کرده‌اند.

تحلیلگر باید بتواند از این دام منطقی بگریزد: اینکه هر کس از نتیجه یک حادثه سود برده است، پس الزاماً طراح آن حادثه بوده است.

۵. حذف مسئولیت آمریکا و اسرائیل از روایت جنگ

اما مسئله فقط ضعف منطقی و فقدان شواهد نیست.

مهم‌تر از آن، نتیجه سیاسی روایتی است که زیدآبادی می‌سازد.

در این روایت، آمریکا و اسرائیل به‌تدریج از جایگاه تصمیم‌گیرندگان اصلی اقدامات نظامی خود کنار می‌روند و به بازیگرانی تبدیل می‌شوند که دیگران آن‌ها را فریب داده‌اند.

ترامپ دیگر صرفاً رئیس‌جمهوری نیست که مسئولیت تصمیم‌های خود را بر عهده دارد؛ او فردی خودشیفته و مغرور است که روس‌ها و چینی‌ها از ضعف‌های شخصیتی‌اش استفاده کرده‌اند.

اسرائیل نیز دیگر بازیگری نیست که بر اساس اهداف راهبردی و محاسبات امنیتی و سیاسی خود علیه ایران اقدام کرده باشد؛ بلکه در این سناریو، دستگاه تصمیم‌گیری آن ممکن است تحت تأثیر عوامل نفوذی روسیه قرار گرفته باشد.

در نتیجه، تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران در چارچوب داستانی قرار می‌گیرد که منشأ اصلی آن نه در واشنگتن و تل‌آویو، بلکه در مسکو و پکن جست‌وجو می‌شود.

این جابه‌جایی مسئولیت، مهم‌ترین پیامد سیاسی سخنان زیدآبادی است.

البته حتی اگر فرض کنیم قدرتی خارجی در تحریک یک دولت به جنگ نقش داشته است، چنین امری مسئولیت حقوقی و سیاسی دولت آغازکننده جنگ را از میان نمی‌برد.

دولت‌ها مسئول تصمیم‌ها و اقدامات خود هستند. فریب خوردن احتمالی یک رهبر سیاسی، مجوزی برای حمله نظامی به کشوری دیگر نیست.

اما در روایت زیدآبادی، تمرکز بحث از تصمیم‌های واقعی آمریکا و اسرائیل به توطئه احتمالی روسیه و چین منتقل می‌شود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که یک خیال‌پردازی سیاسی می‌تواند به ابزاری برای انحراف افکار عمومی تبدیل شود.

مسئولیت حقوقی استفاده از نیروی نظامی

منشور سازمان ملل متحد در ماده ۲ بند ۴، تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولت‌ها را، جز در چارچوب استثناهای شناخته‌شده حقوق بین‌الملل، ممنوع می‌کند.

ماده ۵۱ منشور نیز حق دفاع مشروع فردی یا جمعی را در صورت وقوع حمله مسلحانه به رسمیت می‌شناسد.

بنابراین، ارزیابی حقوقی عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران باید بر اساس ادله مربوط به توسل به زور، ادعاهای دفاع مشروع، ضرورت، تناسب و دیگر قواعد قابل اعمال صورت گیرد.

فرضیه دخالت احتمالی روسیه و چین، حتی اگر روزی مستند شود، به‌خودی‌خود وضعیت حقوقی تصمیم آمریکا و اسرائیل برای حمله را تغییر نمی‌دهد.

مسئولیت حقوقی هر بازیگر باید جداگانه و بر پایه رفتار قابل انتساب به او بررسی شود.

۶. سهم ایران در این داستان: حماقت، جنگ‌طلبی و گرفتار شدن در دام

در سناریوی زیدآبادی، ایران نیز جایگاه مشخصی دارد.

او می‌گوید:

«بگذار به هزینه ایرانی‌ها شاخ این رو اونجا بند کنیم.»

سپس در توضیح اینکه چرا ایران می‌توانسته محل مناسبی برای گرفتار کردن آمریکا باشد، به گرایش‌های ضدآمریکایی در جمهوری اسلامی اشاره می‌کند.

در بخش دیگری می‌گوید:

«و گفتن حالا ایرانی‌ها هم که خودشون علاقه‌مندن که درگیر بشن و دیدگاه‌های آخرالزمانی در اینجا هست که فکر می‌کنن یک وظیفه تاریخی الهی است که بر دوش این‌هاست…»

در اینجا دو عنصر اصلی سناریوی زیدآبادی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند: محاسبه‌گری روسیه و چین از یک سو و جنگ‌طلبی و بی‌خردی طرف ایرانی از سوی دیگر.

در چنین تصویری، روسیه و چین با زیرکی و محاسبه، ترامپ را به سوی ایران هدایت می‌کنند و طرف ایرانی نیز با شعارهای ضدآمریکایی، نگاه ایدئولوژیک و تمایل به درگیری، زمینه گرفتار شدن آمریکا را فراهم می‌سازد.

حاصل این روایت چیست؟

جنگی که در آن آمریکا و اسرائیل تصمیم به اقدام نظامی علیه ایران گرفته‌اند، به داستانی تبدیل می‌شود که دو عامل اصلی آن توطئه روسیه و چین و رفتار رهبران ایران است.

البته سیاست‌های جمهوری اسلامی، تصمیم‌های نظامی و منطقه‌ای آن و نقش احتمالی این سیاست‌ها در افزایش تنش، همگی قابل بررسی و نقد هستند. هیچ دولتی نباید از پاسخ‌گویی درباره تصمیم‌های خود معاف باشد.

اما میان نقد سیاست‌های یک دولت و انتقال مسئولیت حمله نظامی به قربانی آن حمله تفاوتی اساسی وجود دارد.

شعارهای سیاسی، هر اندازه تند و تحریک‌آمیز باشند، به‌خودی‌خود مجوز تجاوز نظامی نیستند.

اختلافات منطقه‌ای و حتی خطاهای راهبردی یک دولت نیز مسئولیت دولت دیگری را که تصمیم به استفاده غیرقانونی از نیروی نظامی می‌گیرد، از میان نمی‌برند.

به همین دلیل، تحلیل جنگ باید میان زمینه‌های تاریخی تنش، رفتار و مسئولیت همه بازیگران و تصمیم مشخص برای آغاز عملیات نظامی تمایز قائل شود.

این تمایزی است که در سناریوی زیدآبادی به حاشیه می‌رود.

سابقه دیپلماسی هسته‌ای ایران؛ واقعیتی که نباید حذف شود

برای بررسی ادعای جنگ‌طلبی ذاتی طرف ایرانی، لازم است به تاریخ مذاکرات هسته‌ای نیز توجه کنیم.

در سال ۲۰۱۳، ایران و قدرت‌های جهانی به توافق موقت ژنو دست یافتند.

در سال ۲۰۱۵، توافق جامع هسته‌ای یا برجام امضا شد. این توافق محدودیت‌هایی بر برنامه هسته‌ای ایران برقرار می‌کرد و سازوکارهای نظارتی گسترده‌تری را پیش‌بینی کرده بود.

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در سال ۲۰۱۶ اجرای تعهدات اولیه ایران را تأیید کرد و زمینه اجرای توافق فراهم شد.

این سابقه نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی، با وجود اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی با آمریکا، در مقاطعی وارد مذاکرات مستقیم و غیرمستقیم شد و محدودیت‌های مهمی را بر برنامه هسته‌ای خود پذیرفت.

البته این به معنای بی‌اشکال بودن تمام سیاست‌های هسته‌ای و منطقه‌ای ایران نیست. آژانس در دوره‌های مختلف نیز درباره شفافیت برنامه هسته‌ای ایران و اجرای تعهدات پادمانی آن پرسش‌ها و انتقادهایی مطرح کرده است.

اما ادعای اینکه ایران اساساً هیچ راهی جز جنگ نمی‌خواسته، با سابقه طولانی مذاکرات، توافق‌های موقت و پذیرش محدودیت‌های هسته‌ای سازگار نیست.

خروج یک‌جانبه آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ نیز واقعیتی است که در تحلیل مسیر شکست دیپلماسی نمی‌توان نادیده گرفت.

۷. روسیه و چین را می‌توان نقد کرد؛ اما نه با جعل یک سناریوی بی‌سند

در سخنان زیدآبادی یک موضوع واقعی و قابل بحث نیز وجود دارد: عملکرد روسیه و چین در قبال جنگ و میزان مسئولیت‌پذیری آن‌ها برای جلوگیری از گسترش بحران.

می‌توان پرسید چرا این دو قدرت، با وجود روابط گسترده با ایران و برخورداری از جایگاه بین‌المللی مهم، برای جلوگیری از جنگ یا پایان دادن به آن اقدامات مؤثرتری انجام نداده‌اند.

می‌توان سیاست‌های آن‌ها را فرصت‌طلبانه، منفعلانه یا حتی مغایر با انتظارات ایران ارزیابی کرد.

می‌توان درباره منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی روسیه از بحران انرژی و درگیری آمریکا در خاورمیانه بحث کرد.

همچنین می‌توان بررسی کرد که چین تا چه اندازه حاضر است برای حفظ امنیت انرژی و ثبات منطقه، هزینه سیاسی و دیپلماتیک بپردازد.

اما هیچ‌یک از این پرسش‌های مشروع، به‌خودی‌خود فرضیه طراحی مشترک جنگ توسط روسیه و چین را اثبات نمی‌کند.

اتفاقاً برای نقد جدی عملکرد این دو کشور باید از خیال‌پردازی فاصله گرفت و به بررسی تصمیم‌ها، اقدامات، منافع و تعهدات واقعی آن‌ها پرداخت.

زیدآبادی می‌توانست به‌درستی از انفعال روسیه و چین انتقاد کند، بی‌آنکه برای آن‌ها نقش طراحان پشت‌پرده جنگ را تصور کند.

توافق ایران و عربستان؛ نمونه‌ای واقعی از نقش میانجی‌گرانه چین

در ۱۰ مارس ۲۰۲۳، ایران و عربستان سعودی با میانجی‌گری چین توافق کردند روابط دیپلماتیک خود را از سر بگیرند.

این توافق در بیانیه رسمی سه‌جانبه ایران، عربستان و چین ثبت شده است.

دو کشور توافق کردند سفارتخانه‌های خود را بازگشایی کنند و همکاری‌های امنیتی و اقتصادی پیشین را پی بگیرند.

این تحول نشان داد که چین در شرایط مشخص می‌تواند در کاهش تنش‌های منطقه‌ای نقش دیپلماتیک مؤثری ایفا کند.

زیدآبادی نیز در سخنان خود به همین سابقه اشاره می‌کند و می‌پرسد چرا چین و روسیه از ظرفیت خود برای جلوگیری از جنگ ایران و آمریکا استفاده نکردند.

این پرسش کاملاً مشروع است.

اما میان این دو گزاره فاصله‌ای عظیم وجود دارد: «چین و روسیه می‌توانستند برای جلوگیری از جنگ تلاش بیشتری کنند» و «چین و روسیه احتمالاً جنگ را طراحی کرده‌اند».

اولی موضوعی برای بررسی عملکرد دیپلماتیک این کشورهاست؛ دومی اتهامی بسیار سنگین است که بدون شواهد قابل دفاع نیست.

از سوی دیگر، توافق ایران و عربستان تنها محصول اقدام چین نبود. مذاکراتی نیز پیش‌تر با میزبانی عراق و عمان انجام شده بود؛ موضوعی که در بیانیه رسمی توافق ۲۰۲۳ به آن اشاره شده است.

این نکته اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد حتی موفقیت‌های دیپلماتیک نیز معمولاً نتیجه مجموعه‌ای از تلاش‌ها و شرایط هستند، نه تصمیم اراده‌گرایانه یک یا دو قدرت بزرگ.

۸. آیا با یک ذهن متوهم روبه‌رو هستیم یا با وارونه‌سازی آگاهانه واقعیت؟

وقتی چنین تحلیلی را می‌شنویم، نخستین واکنش ممکن است این باشد که آیا این سخنان حاصل خیال‌پردازی افسارگسیخته و ناتوانی در درک واقعیت‌های تاریخی است؟

اما به گمان من، مسئله را نباید به سلامت ذهنی یا توانایی فردی زیدآبادی تقلیل داد.

او روزنامه‌نگاری باسابقه است و نمی‌توان به‌آسانی تصور کرد که از تاریخ خصومت آمریکا و اسرائیل با ایران، سیاست‌های منطقه‌ای واشنگتن و اقدامات اسرائیل در دهه‌های گذشته بی‌اطلاع باشد.

مسئله مهم‌تر، نوع چارچوبی است که او برای تفسیر جنگ انتخاب کرده است.

در این چارچوب، مسئولیت آمریکا و اسرائیل به حاشیه می‌رود، روسیه و چین به طراحان احتمالی جنگ تبدیل می‌شوند و رفتار سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی به یکی از عوامل اصلی گرفتار شدن ایران در جنگ بدل می‌شود.

اینکه زیدآبادی آگاهانه چنین هدفی را دنبال می‌کند یا واقعاً به فرضیه خود باور دارد، از متن سخنانش به‌تنهایی قابل اثبات نیست.

اما برای نقد سیاسی او ضرورتی ندارد که از نیت پنهانش اطلاع داشته باشیم.

آنچه اهمیت دارد، کارکرد و پیامد این روایت است.

این روایت، صرف‌نظر از نیت گوینده، می‌تواند به جای روشن کردن مسئولیت عاملان حمله نظامی، افکار عمومی را به سوی متهم کردن قدرت‌های ثالث و خود ایران سوق دهد.

و این دقیقاً همان چیزی است که باید مورد نقد قرار گیرد.

۹. خطر سیاسی چنین روایت‌هایی چیست؟

جنگ‌ها تنها در میدان نظامی رخ نمی‌دهند. در عرصه افکار عمومی نیز نبردی بر سر روایت جنگ، تعیین مسئولیت‌ها و شکل دادن به حافظه تاریخی جامعه جریان دارد.

اگر بتوان جنگی را که با تصمیم‌های مشخص دولت‌ها و ارتش‌ها آغاز شده است، به نتیجه یک توطئه پیچیده و اثبات‌نشده نسبت داد، مسئولیت سیاسی و حقوقی عاملان واقعی آن در میان انبوهی از احتمالات و گمانه‌زنی‌ها گم می‌شود.

در چنین شرایطی، به جای پرسیدن اینکه چه کسانی دستور حمله را صادر کردند، چه اهدافی داشتند و چگونه باید درباره پیامدهای انسانی و حقوقی اقداماتشان پاسخ‌گو باشند، بحث به این سمت می‌رود که آیا پوتین توانسته ترامپ را فریب دهد و آیا چینی‌ها از این ماجرا سود برده‌اند.

این تغییر موضوع، مسئله‌ای صرفاً نظری نیست.

چنین روایت‌هایی می‌توانند به‌تدریج درک عمومی از جنگ را تغییر دهند و حتی جای قربانی و مسئول اقدام نظامی را در ذهن مخاطب جابه‌جا کنند.

به‌ویژه در شرایطی که جامعه ایران با خسارت‌های انسانی، اقتصادی و زیرساختی جنگ روبه‌رو است، دقت در تشخیص مسئولیت‌ها اهمیتی حیاتی دارد.

هیچ‌کس نباید از نقد سیاست‌های جمهوری اسلامی منع شود. هیچ دلیلی هم وجود ندارد که عملکرد روسیه و چین از بررسی انتقادی مصون بماند.

اما نقد جمهوری اسلامی و نقد روسیه و چین نباید به پوششی برای کمرنگ کردن مسئولیت آمریکا و اسرائیل در اقدامات نظامی خود تبدیل شود.

جنگ روایت‌ها و مسئله حافظه تاریخی

در بسیاری از جنگ‌ها، دولت‌ها و جریان‌های سیاسی می‌کوشند با برجسته کردن بخشی از واقعیت و حذف بخش‌های دیگر، برداشت افکار عمومی را از مسئولیت‌ها تغییر دهند.

یکی از روش‌های رایج در این زمینه، انتقال بحث از تصمیم مشخص برای آغاز یک اقدام نظامی به مجموعه‌ای از عوامل دورتر و مبهم‌تر است.

بدیهی است که جنگ‌ها معمولاً زمینه‌های تاریخی، سیاسی و امنیتی پیچیده‌ای دارند. بررسی این زمینه‌ها ضروری است.

اما توضیح زمینه‌های یک جنگ نباید با تبرئه عاملان تصمیم به حمله اشتباه گرفته شود.

همان‌گونه که وجود اختلافات سیاسی میان دو کشور به معنای اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ نیست، وجود منافع احتمالی برای یک قدرت ثالث نیز به معنای طراحی جنگ توسط آن قدرت نیست.

اگر این مرزهای تحلیلی از میان بروند، هر رویداد تاریخی را می‌توان به توطئه‌ای نامرئی نسبت داد و مسئولیت تصمیم‌گیرندگان واقعی را در پس آن پنهان کرد.

۱۰. سخن پایانی: تاریخ را نمی‌توان با یک داستان خیالی بازنویسی کرد

احمد زیدآبادی گفتار خود را با حکایتی از مولانا آغاز می‌کند؛ حکایت خری که خاری زیر دمش قرار گرفته و به جای بیرون آوردن آن، با جفتک انداختن زخم‌های بیشتری بر خود وارد می‌کند.

او از این حکایت برای توصیف رفتار ترامپ استفاده می‌کند و می‌گوید:

«عاقلی باید که خاری برکند.»

اما شاید بهتر باشد همین توصیه را درباره روش تحلیل سیاسی نیز به کار ببریم.

عقلانیت سیاسی از بررسی شواهد، شناخت تاریخ، تفکیک واقعیت از احتمال و پذیرش مسئولیت تصمیم‌ها آغاز می‌شود.

نمی‌توان دهه‌ها سیاست خصمانه، تحریم، ترور، خرابکاری، تهدید و درگیری نظامی را کنار گذاشت و سپس با تصور گفت‌وگویی خیالی میان پوتین و شی جین‌پینگ، منشأ جنگ را توضیح داد.

نمی‌توان از اینکه روسیه و چین ممکن است از تضعیف آمریکا سود ببرند، نتیجه گرفت که آن‌ها طراح جنگ بوده‌اند.

نمی‌توان از خطاهای سیاسی و راهبردی جمهوری اسلامی، مسئولیت آمریکا و اسرائیل در تصمیم‌های نظامی خود را استنتاج یا توجیه کرد.

و مهم‌تر از همه، نمی‌توان با افزودن عبارت «فرض کنیم» به ابتدای یک داستان، آن را به تحلیلی مستند تبدیل کرد.

اگر قرار است درباره جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل بحث کنیم، باید از تاریخ واقعی این منازعه آغاز کنیم، نه از تخیلاتی که در آن پوتین و رئیس‌جمهور چین پشت درهای بسته نشسته‌اند و برای گرفتار کردن ترامپ در ایران نقشه می‌کشند.

مشکل اصلی تحلیل زیدآبادی این نیست که چرا به روسیه و چین بدگمان است؛ مشکل آنجاست که برای توضیح جنگ، به جای شواهد تاریخی و تصمیم‌های واقعی، سناریویی اثبات‌نشده را در مرکز روایت قرار می‌دهد.

نتیجه چنین روشی، آگاهانه یا ناآگاهانه، می‌تواند وارونه‌سازی مسئولیت‌های جنگ باشد: روسیه و چین به طراحان اصلی، ایران به بازیگری فریب‌خورده و جنگ‌طلب، و آمریکا و اسرائیل به قدرت‌هایی تبدیل می‌شوند که گویا در دام دیگران گرفتار شده‌اند.

اما تاریخ را نمی‌توان به این آسانی وارونه کرد.

مسئولیت حمله نظامی را باید در تصمیم‌های کسانی جست‌وجو کرد که آن را طراحی، تصویب و اجرا کرده‌اند. بررسی نقش دیگر قدرت‌ها نیز باید بر پایه شواهد باشد، نه داستان‌پردازی.

برای شناخت حقیقت جنگ، بیش از هر چیز به عقلانیتی نیاز داریم که میان تحلیل و خیال‌پردازی، میان منفعت بردن از یک بحران و طراحی آن، و میان نقد سیاست‌های ایران و توجیه تجاوز به ایران تفاوت بگذارد.

و شاید مهم‌ترین پرسش از احمد زیدآبادی همین باشد:

آیا شما می‌خواهید منشأ جنگ را روشن کنید، یا با ساختن یک منشأ خیالی، نگاه مردم ایران را از مسئولیت آمریکا و اسرائیل منحرف سازید؟

رضا فانی یزدی – ۱۰ اکیبر ۲۰۲۶

هجدهم مهر ماه ۱۴۰۵

برای شنیدن داستان تخیلی احمد زیدآبادی از زبان خودش اینجا را کلیک کنید .