وقتی «مایه گذاشتن از آبرو» نام دیگری برای تسلیم می‌شود

نقدی بر سخنان احمد زیدآبادی؛ ایران میان مقاومت، مذاکره و نسخه تسلیم

احمد زیدآبادی در صحبت اخیر خود، ایران را در «عمیق‌ترین بحران تاریخی» کشور می‌بیند؛ بحرانی که به گفته او از نظر «بُعد و عمق و وسعت و ارتفاع و ژرفا» سابقه ندارد. از همین نقطه است که استدلال اصلی او شکل می‌گیرد: وقت بسیار کم است، امکان ادامه وضع موجود وجود ندارد، جنگ فاجعه‌آمیز است و حکومت باید با شجاعت تصمیمی بگیرد که ممکن است در چشم مردم ذلت‌بار و سرافکننده به نظر برسد. او نام چنین تصمیمی را «مایه گذاشتن از آبرو» می‌گذارد.

من با بخش نخست این تشخیص اختلاف اساسی ندارم. ایران واقعاً در موقعیتی بسیار دشوار و سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. فشار اقتصادی، خطر گسترش جنگ، بحران در روابط خارجی، شکاف‌های داخلی و فرسایش توان اقتصادی جامعه واقعیت‌هایی نیستند که بتوان آنها را نادیده گرفت. فاصله میان تهران و واشنگتن نیز همچنان جدی است و هیچ تضمینی وجود ندارد که دیپلماسی به‌تنهایی و بدون تغییر در موازنه فشار بتواند این بحران را حل کند.

اما اختلاف من با زیدآبادی درست از جایی آغاز می‌شود که او از این تشخیص، یک نتیجه تقریباً از پیش تعیین‌شده استخراج می‌کند.

از امام حسن تا امپراتور ژاپن؛ چرا همه راه‌ها به یک نتیجه ختم می‌شوند؟

مجموعه مثال‌های تاریخی زیدآبادی تصادفی نیستند. امام حسن را مثال می‌زند که در برابر معاویه از قدرت کنار رفت؛ امپراتور ژاپن را مثال می‌زند که پس از هیروشیما و ناگازاکی تسلیم شد؛ صمصام‌السلطنه را مثال می‌زند که در برابر اولتیماتوم روسیه عقب نشست؛ و حتی از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سخن می‌گوید.

رشته‌ای که همه این مثال‌ها را به یکدیگر متصل می‌کند روشن است: هنگامی که ادامه مقاومت بسیار پرهزینه یا ناممکن شده است، رهبر باید حاضر باشد تصمیمی را بپذیرد که دیگران آن را «ذلت» بدانند و برای «مصلحتی بزرگ‌تر» از آبرو و حیثیت خود بگذرد.

خود زیدآبادی نیز معنای «مایه گذاشتن از آبرو» را روشن می‌کند. به گفته او، مایه گذاشتن از آبرو زمانی معنا دارد که «انتخابی را می‌کنید که از نظر بقیه ذلیلانه هست و مایه سرافکندگی»، اما خودتان مصلحت بزرگ‌تری در آن می‌بینید.

پس دیگر بحث صرفاً بر سر مذاکره نیست.

مذاکره، مصالحه و حتی عقب‌نشینی تاکتیکی در سیاست اموری عادی‌اند و گاه برای حفظ منافع ملی ضروری می‌شوند. هیچ کشور عاقلی مذاکره را به خودی خود نشانه ضعف نمی‌داند. اما خود زیدآبادی نیز تأکید می‌کند که صرف رفتن به مذاکره «مایه گذاشتن از اعتبار نیست». پرسش او از پزشکیان این است که اگر در برابر یک انتخاب تراژیک قرار گرفت، آیا حاضر است تصمیمی بگیرد که در نگاه دیگران ذلت‌بار باشد؟

این تفاوت بسیار مهم است.

وقتی همه مثال‌های اصلی شما نمونه‌هایی از پذیرش شرایط قدرت برتر است؛ وقتی از امپراتور ژاپن پس از بمباران اتمی مثال می‌آورید؛ وقتی پذیرش اولتیماتوم روسیه را نمونه «وضعیت تراژیک» قرار می‌دهید؛ و وقتی می‌گویید رهبر سیاسی باید آماده انتخابی باشد که جامعه آن را «ذلیلانه» و «مایه سرافکندگی» بداند، دیگر نمی‌توان گفت که بحث فقط درباره انعطاف در مذاکره است.

منطق این استدلال عملاً به این نقطه می‌رسد: اگر توازن قوا علیه ایران است، باید آماده پذیرش شرایط طرف قدرتمندتر بود، حتی اگر آن شرایط در نگاه جامعه به معنای تسلیم باشد.

صمصام‌السلطنه؛ مثالی که علیه نتیجه‌گیری خود زیدآبادی شهادت می‌دهد

جالب اینجاست که یکی از مثال‌های خود زیدآبادی شاید بیش از هر استدلال دیگری ضعف این منطق را آشکار کند.

او توضیح می‌دهد که روسیه به دولت ایران اولتیماتوم داد، خواهان اخراج مورگان شوستر شد و تهدید کرد اگر ایران شرایط روسیه را نپذیرد، نیروهای روس به سوی تهران حرکت خواهند کرد. مجلس ابتدا اولتیماتوم را رد کرد، اما صمصام‌السلطنه سرانجام مجلس را منحل کرد و اولتیماتوم را پذیرفت.

اما بعد چه شد؟

خود زیدآبادی پاسخ می‌دهد:

«تازه برعکس، با پذیرش اولتیماتوم، روس‌ها اومدن دیگه بخشی از رشت، تبریز و قزوین، اونجا مستقر کردن نیروهاشون رو.»

او سپس از کشتار مشروطه‌خواهان و مردم و به دار آویخته‌شدن ثقةالاسلام تبریزی و دیگران سخن می‌گوید.

همین مثال پرسشی بسیار مهم را پیش روی ما قرار می‌دهد: اگر پذیرش اولتیماتوم مانع ادامه فشار نشد، چرا باید فرض کنیم پذیرش خواسته قدرت برتر الزاماً به پایان بحران منجر خواهد شد؟

در همین نمونه تاریخی که زیدآبادی انتخاب کرده است، عقب‌نشینی طرف ضعیف‌تر نه‌تنها به معنای پایان فشار نبود، بلکه قدرت مسلط پس از پذیرش اولتیماتوم نیز به پیشروی خود ادامه داد.

پس پرسش اصلی فقط این نیست که:

آیا باید از آبرو گذشت؟

پرسش‌های بسیار مهم‌تری وجود دارد:

در برابر چه چیزی؟ در مقابل دریافت چه امتیازی؟ با چه تضمینی؟ با چه سازوکار اجرایی؟ و مهم‌تر از همه، چه تضمینی وجود دارد که امتیاز امروز به مطالبه بزرگ‌تر فردا تبدیل نشود؟

ژاپن؛ آیا هر شکست تاریخی نسخه‌ای برای ایران امروز است؟

همین تمایز درباره مثال ژاپن نیز ضروری است.

ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم در شرایط تاریخی و نظامی کاملاً مشخصی قرار داشت. هیروشیما و ناگازاکی بمباران اتمی شده بودند، اتحاد شوروی وارد جنگ علیه ژاپن شده بود و ساختار جنگ جهانی به نقطه‌ای رسیده بود که ادامه آن برای حکومت ژاپن معنای خاص خود را داشت.

اما نمی‌توان از آن تجربه تاریخی یک قاعده همیشگی ساخت: هرگاه هزینه مقاومت بالا رفت، پذیرش شرایط طرف قدرتمندتر راه نجات کشور است.

تاریخ نسخه پزشکی نیست که بتوان یک تجربه را از زمان و مکان خودش جدا کرد و برای هر کشور دیگری تجویز کرد.

پرسش اساسی درباره ایران امروز این نیست که امپراتور ژاپن در سال ۱۹۴۵ چه کرد؛ پرسش این است که شرایطی که امروز از ایران خواسته می‌شود چیست و پذیرش آنها ایران فردا را به کجا خواهد برد؟

پرسشی که در استدلال زیدآبادی گم شده است: فردای تسلیم چه خواهد شد؟

مسئله اصلی من دقیقاً همین‌جاست.

زیدآبادی مرتب می‌پرسد:

اگر نپذیریم چه خواهد شد؟

اما به همان اندازه نمی‌پرسد:

اگر بپذیریم، بعد چه خواهد شد؟

این شاید مهم‌ترین پرسش تمام این بحث باشد.

در سیاست، نتیجه یک امتیاز فقط به نیت طرفی که آن را می‌دهد بستگی ندارد؛ به اهداف طرف مقابل نیز وابسته است.

اگر عقب‌نشینی در چارچوب توافقی روشن، متقابل، قابل راستی‌آزمایی و دارای تضمین صورت گیرد، می‌تواند یک مصالحه سیاسی باشد. ممکن است حتی چنین مصالحه‌ای برای حفظ منافع ملی ضروری باشد.

اما اگر طرف مقابل عقب‌نشینی را نشانه امکان گرفتن امتیازات بیشتر تلقی کند، نخستین امتیاز ممکن است پایان بحران نباشد؛ ممکن است آغاز مرحله بعدی فشار باشد.

این همان چیزی است که در نسخه «مایه گذاشتن از آبرو» کمتر درباره آن صحبت می‌شود.

مذاکره با تسلیم یکی نیست

در اینجا باید مرزها را کاملاً روشن کرد.

مذاکره تسلیم نیست.

مصالحه تسلیم نیست.

عقب‌نشینی تاکتیکی نیز لزوماً تسلیم نیست.

همان‌گونه که مقاومت نیز الزاماً به معنای جنگ‌طلبی نیست.

می‌توان مخالف جنگ بود و در برابر تحمیل شرایط یک‌جانبه ایستاد. می‌توان مذاکره کرد و همزمان قدرت بازدارندگی کشور را حفظ کرد. می‌توان برای صلح تلاش کرد، بدون آنکه همه اهرم‌های قدرت را پیشاپیش واگذار کرد.

مشکل دقیقاً زمانی آغاز می‌شود که جامعه را در برابر یک دوگانه ساختگی قرار می‌دهند:

یا شرایط طرف مقابل را بپذیرید، یا کشور نابود خواهد شد.

در این صورت دیگر مذاکره‌ای میان دو طرف وجود ندارد. یک طرف شرایط خود را تعیین می‌کند و طرف دیگر باید از ترس پیامدهای نپذیرفتن، آنها را قبول کند.

اگر خواسته‌ها با امتیاز نخست پایان نیابند چه؟

کسانی که نسخه پذیرش شرایط طرف مقابل را پیشنهاد می‌کنند، باید به یک پرسش ساده پاسخ دهند:

چرا باید فرض کنیم پس از اجرای این شرایط، فشار متوقف خواهد شد؟

این چیزی نیست که بتوان صرفاً آرزو کرد یا بدیهی فرض گرفت.

اگر توافقی قرار است برای ایران مفید باشد، باید بتوان نشان داد که در برابر امتیازات ایران چه چیزی دریافت خواهد شد: پایان جنگ؟ رفع تحریم‌ها؟ تضمین عدم حمله مجدد؟ احترام به حاکمیت ملی؟ حفظ تمامیت ارضی؟ امکان بازسازی اقتصادی؟ یا صرفاً وقفه‌ای موقت پیش از طرح خواسته‌های بعدی؟

هر توافقی باید نه فقط با این معیار سنجیده شود که آیا امروز جلوی یک حمله را می‌گیرد، بلکه باید پرسید:

آیا حاکمیت، تمامیت ارضی، توان دفاعی و امکان بازسازی اقتصادی ایران را برای فردا نیز حفظ می‌کند؟

اگر پاسخ روشن و تضمین‌شده‌ای وجود نداشته باشد، چیزی که امروز «خریدن زمان» نامیده می‌شود، ممکن است در عمل خریدن زمان برای طرف مقابل باشد.

ایستادگی هزینه دارد؛ اما تسلیم نیز بدون هزینه نیست

یکی دیگر از مشکلات استدلال زیدآبادی این است که تقریباً تمام وزن اخلاقی را بر دوش کسی می‌گذارد که حاضر است عقب‌نشینی کند.

اوست که گویا «شجاعت» دارد.

اوست که «از آبرو می‌گذرد».

اوست که حاضر است برای «مصلحت بزرگ‌تر» دشنام بشنود و سرافکندگی را تحمل کند.

اما چرا ایستادگی نمی‌تواند واجد همان شجاعت باشد؟

چرا مقاومت در برابر فشار خارجی باید صرفاً محصول احساسات، شعار یا ناتوانی در پذیرش واقعیت معرفی شود؟

البته مقاومت نیز مقدس نیست. مقاومت می‌تواند تصمیمی غلط و حتی ویرانگر باشد، اگر بدون محاسبه توان کشور، بدون هدف سیاسی مشخص و بدون راه خروج ادامه پیدا کند.

اما عکس آن نیز به همان اندازه درست است:

تسلیم هم می‌تواند تصمیمی ویرانگر باشد، اگر طرف مقابل را به این نتیجه برساند که هرچه فشار را افزایش دهد، امتیازات بیشتری خواهد گرفت.

پس مسئله انتخاب میان عقلانیت و مقاومت نیست. مقاومت نیز می‌تواند عقلانی یا غیرعقلانی باشد، همان‌گونه که مصالحه می‌تواند عقلانی یا فاجعه‌آمیز باشد.

معیار باید نتیجه‌ای باشد که برای ایران باقی می‌ماند.

نه جنگ بی‌پایان، نه تسلیم بی‌قیدوشرط

من دقیقاً با همین دوگانه مشکل دارم: یا جنگ و فاجعه، یا پذیرش تصمیمی که حتی پیشنهاددهندگانش می‌گویند ممکن است «ذلیلانه» و «مایه سرافکندگی» تلقی شود.

سیاست فقط این دو گزینه نیست.

دیپلماسی فعال، بازسازی بازدارندگی، استفاده از شکاف منافع قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، توافق‌های مرحله‌ای و متقابل، تضمین‌های اجرایی و کاهش تنش بدون واگذاری یک‌جانبه اهرم‌های کشور، همگی میان جنگ بی‌پایان و تسلیم بی‌قیدوشرط قرار دارند.

مقاومت نیز فقط شلیک موشک و ادامه جنگ نیست.

مقاومت می‌تواند سیاسی باشد، اقتصادی باشد، دیپلماتیک باشد، اجتماعی باشد و در عین حال بر حفظ توان دفاعی کشور تکیه کند.

هدف مقاومت نیز نباید ادامه جنگ برای خود جنگ باشد. هدف باید رسیدن به نقطه‌ای باشد که هیچ قدرت خارجی نتواند با تهدید به نابودی، شرایط خود را بر کشور تحمیل کند.

مسئله آبروی سیاستمداران نیست؛ مسئله خود ایران است

مسئله ایران امروز حفظ آبروی این یا آن سیاستمدار نیست.

حتی مسئله آبرو باختن یک سیاستمدار هم نیست.

مسئله حفظ خود ایران است.

شجاعت سیاسی فقط این نیست که کسی جرئت کند در برابر افکار عمومی عقب‌نشینی کند. گاهی شجاعت در امضای یک توافق دشوار است؛ گاهی در مقاومت است؛ و گاهی در مذاکره‌ای طولانی و فرساینده که نه به هیجان جنگ تن می‌دهد و نه به منطق تسلیم.

هر نسخه‌ای که امروز برای ایران نوشته می‌شود باید به یک پرسش ساده پاسخ دهد:

فردای اجرای این نسخه، ایران امن‌تر، مستقل‌تر و باثبات‌تر خواهد بود یا آسیب‌پذیرتر؟

اگر قرار باشد ایران امتیازات اساسی خود را واگذار کند بی‌آنکه پایان فشار، رفع تحریم، توقف حمله و احترام به حاکمیت و تمامیت ارضی آن تضمین شود، نام چنین تصمیمی را نمی‌توان صرفاً «مایه گذاشتن از آبرو» گذاشت.

زیرا در سیاست، گاهی آنچه به نام پایان‌دادن به بحران آغاز می‌شود، می‌تواند تنها آغاز مرحله بعدی بحران باشد.

مقاومت برای حفظ ایران است، نه برای نابودی آن

درست است که در ظاهر، افرادی چون احمد زیدآبادی سخن خود را با تعابیری مانند «مایه گذاشتن از آبرو»، «شجاعت در تصمیم‌گیری» و «پذیرفتن یک انتخاب دردناک برای نجات کشور» بیان می‌کنند و با ترسیم وضعیتی آخرالزمانی به جامعه هشدار می‌دهند که اگر این راه را نپذیریم، گویی پایان تاریخ ما فرا رسیده است. این همان منطق دوگانه‌ای است که در تهدیدهای مطرح‌شده علیه ایران نیز دیده می‌شود: یا شرایط ما را بپذیرید یا با نابودی روبه‌رو شوید.

اما وقتی مثال‌های خود زیدآبادی را کنار یکدیگر قرار می‌دهیم ــ از امام حسن تا امپراتور ژاپن، از صمصام‌السلطنه تا تأکید مکرر بر انتخابی که ممکن است «ذلیلانه» و «مایه سرافکندگی» تلقی شود ــ جهت اصلی استدلال روشن می‌شود: پذیرش خواسته‌های طرفی که از موضع قدرت و با تهدید جنگ و ویرانی سخن می‌گوید.

این همان جایی است که نباید جامعه را فریب داد و در برابر یک انتخاب دروغین قرار داد: اینکه گویا یا باید جنگ‌طلب باشیم یا تسلیم بی‌قیدوشرط را بپذیریم.

ما می‌توانیم مخالف جنگ باشیم و مقاومت کنیم. می‌توانیم مذاکره کنیم و تسلیم نشویم. می‌توانیم مصالحه کنیم، اما فقط مصالحه‌ای متقابل، تضمین‌شده و در خدمت حفظ کشور؛ نه واگذاری یک‌جانبه تمام اهرم‌هایی که ایران برای دفاع از موجودیت و استقلال خود در اختیار دارد.

ایران برای مقاومت تا امروز هزینه‌های بسیار سنگینی پرداخته است. انسان‌های بسیاری جان باخته‌اند، ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها آسیب دیده‌اند و خسارات اقتصادی و اجتماعی فراوانی بر کشور تحمیل شده است. هیچ‌یک از این هزینه‌ها را نباید کوچک شمرد و هیچ سیاستی نیز حق ندارد جان مردم را بی‌محابا خرج شعار کند.

اما در سوی دیگر، باید هزینه تسلیم را نیز دید.

اگر نتیجه تسلیم، افزایش آسیب‌پذیری کشور، از دست رفتن قدرت تصمیم‌گیری مستقل و گشودن راه برای فشارهای بعدی باشد، هزینه آن ممکن است نه فقط بر دوش نسل امروز، بلکه بر تمام آینده ایران سنگینی کند.

بمباران ممکن است روزی متوقف شود. ساختمان‌های ویران‌شده را شاید بتوان دوباره ساخت. جاده، کارخانه، پالایشگاه و نیروگاه را می‌توان بازسازی کرد.

اما اگر کشوری استقلال تصمیم‌گیری، توان دفاع از خود، انسجام سرزمینی و حق تعیین سرنوشت خویش را از دست بدهد، جبران آن بسیار دشوارتر خواهد بود.

به همین دلیل، برای من مسئله اصلی نه آبروی این یا آن سیاستمدار است و نه حتی بقای این یا آن حکومت.

مسئله، موجودیت ایران است؛ ایران به‌عنوان کشوری مستقل در چارچوب جغرافیایی کنونی خود، با حق مردمش برای تعیین سرنوشت، انتخاب آینده و تصمیم‌گیری مستقل درباره کشورشان.

از این منظر، بحث بر سر «تسلیم برای حفظ موجودیت» نیست. پرسش اصلی این است که چه سیاستی واقعاً موجودیت کشور را حفظ می‌کند و چه سیاستی آن را در معرض خطر بیشتر قرار می‌دهد.

مقاومت اگر هدفی دارد، باید حفظ ایران باشد، نه نابودی آن. دیپلماسی اگر ارزشی دارد، باید استقلال ایران را حفظ کند، نه اینکه وسیله انتقال اراده قدرت‌های خارجی به داخل کشور شود. و توافق اگر قرار است به صلح منجر شود، باید صلحی باشد که در پایان آن هنوز ایرانی مستقل، یکپارچه و صاحب حق تعیین سرنوشت وجود داشته باشد.

برای همین است که مقاومت و مذاکره الزاماً در برابر یکدیگر نیستند. مقاومت می‌تواند پشتوانه مذاکره باشد و مذاکره می‌تواند راه جلوگیری از جنگ باشد. آنچه باید از آن پرهیز کرد، تبدیل ترس از جنگ به استدلالی برای پذیرش هر شرطی است.

زیرا پرسش نهایی این نیست که امروز چگونه چند بمب کمتر بر سر ایران فرود آید. پرسش بزرگ‌تر این است که فردا چه کشوری برای نسل‌های بعد باقی خواهد ماند.

بحث، بحث موجودیت کشور است. بحث بر سر حفظ استقلال و تمامیت ایران است. و در چنین شرایطی، مقاومت نه برای نابودی ایران، بلکه باید برای حفظ ایران باشد.

رضا فانی یزدی 

اول اکتبر ۲۰۲۶- نهم مهر ماه ۱۴۰۵

متن صحبت های احمد زیدآبادی را می توانید در اینجا گوش کنید: