سم ساز اعظم؛ فصل دوازدهم: بگذار این همراه ما بمیرد

در حالی که سیدنی گاتلیب در دهه ۱۹۶۰ به رده‌های بالای سیا صعود می‌کرد، زندگی خانوادگی‌اش همچنان غنی و پربار باقی ماند. او کلبه‌اش در ویرجینیا را گسترش داد و آن را به خانه‌ای چندسطحی با پنجره‌های بزرگ و امکانات مدرن تبدیل کرد. این خانه در فاصله‌ای دور از جاده قرار داشت، در دره‌ای جنگلی در انتهای یک مسیر طولانی شن‌ریزی‌شده. محوطه خانه پیرامون یک استخر بزرگ ساخته شده بود. در برخی از آخرهفته‌های تابستان، گاتلیب که تنها شلوارک به تن داشت، چهارزانو نزدیک تخته شیرجه می‌نشست و مدیتیشن می‌کرد.

در اواخر دهه چهل زندگی‌اش، گاتلیب اندامی متناسب، ورزیده و چهره‌ای خوش‌سیما داشت، با چشمانی آبی و نافذ. پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خاست و از بودن در فضای باز لذت می‌برد. هرگاه هوا اجازه می‌داد، ساعت‌ها را صرف باغبانی و کار روی ملک خود می‌کرد. شنا را دوست داشت—هر زمان به هتلی می‌رسید، مستقیم به سوی استخر می‌رفت—و به قایقرانی بادبانی علاقه‌مند شده بود. تنیس بازی می‌کرد. ساعت‌های طولانی زیر آفتاب، پوستی سرخ‌گون و آفتاب‌سوخته به او داده بود.

چهار فرزند گاتلیب—دو پسر و دو دختر—نه بیشتر و نه کمتر از دیگر نوجوانان دردسرساز بودند. همسرش در نامه‌هایی که به خویشاوندان می‌نوشت، گزارش‌هایی از پسران پرهیاهو و دختران عبوس و کم‌حرف می‌آورد. او می‌خواست آن‌ها آزادانه بیندیشند و معنویت خود را پرورش دهند.

مارگارت گاتلیب سال‌ها بعد نوشت: «شیوه‌ای که ما درباره تربیت فرزندانمان در امور معنوی فکر می‌کردیم این بود که این مسئله بسیار مهم است. اما چون من و سید از پیشینه‌های مذهبی بسیار متفاوت ولی بسیار نیرومندی آمده بودیم، می‌خواستیم سنت هر دو را به آن‌ها بدهیم و همچنین دانشی از این‌که تمام بشریت چگونه با ضمیر ناخودآگاه ارتباط برقرار کرده و با نیاز به فهم آنچه فراتر از این جهان بیرونی است روبه‌رو شده است. ما همیشه در مراسم عید پسح در خانه خانواده سید شرکت می‌کردیم … دو سال را در آلمان گذراندیم و وقتی به خانه بازگشتیم، پدر سید بیمار بود و سپس درگذشت، بنابراین دیگر به آنجا نرفتیم … ما احساس می‌کنیم که بسیار مهم است انسان به سنت‌های کهن پیوند داشته باشد، احساس کند بخشی از یک اجتماع بزرگ است—خانواده‌ات، محله‌ات، مدرسه‌ات، شهرت، کلیسایت. من می‌خواستم بچه‌هایم با انجیل آشنا باشند، طنین آن در گوششان باشد. می‌خواستم موسیقی بزرگ، شعر بزرگ، کتاب‌های بزرگ، افسانه‌های کهن مردمی را بشناسند، درباره رسم و رسوم مردمی شنیده باشند، بدانند نیاکانشان چگونه زندگی می‌کردند، حرکت می‌کردند و سخن می‌گفتند.»

پسر بزرگ‌تر، پیتر، هفده ساله بود که در تابستان ۱۹۶۶ دختری را به خانه آورد. او یکی از همکلاسی‌هایش در دبیرستان جیمز مدیسون بود. نیم قرن بعد، آن دختر به رابطه عاشقانه‌شان نگاه کرد. او آن را «چیزی شبیه نامزدی نوجوانانه، عشق بچگانه، بسیار معصومانه» به یاد می‌آورد. خاطرات او نمایی بی‌نهایت صمیمی و کم‌نظیر از خانواده ارائه می‌دهد.

آن دوست‌دختر، که در مصاحبه خواست با نام الیزابت معرفی شود، از ورود به مدار خانواده گاتلیب بسیار خوشحال بود.

او گفت: «من دختر باهوشی بودم، اما از یک پیشینه بسیار کاتولیک می‌آمدم، از خانواده‌ای پرجمعیت که همه درگیر مبارزات روزمره زندگی بودند. پویایی خانواده گاتلیب کاملاً با چیزی که در دوران رشد تجربه کرده بودم فرق داشت. آن‌ها درباره سیاست و آنچه در جهان می‌گذشت بحث می‌کردند. کتاب‌های بسیار بیشتری داشتند—سیدنی کتابخانه‌ای در اتاقی کنار محل غذاخوری داشت. و آن‌ها نسبت به یکدیگر بسیار صریح‌تر و بازتر از چیزی بودند که من به آن عادت داشتم. یادم هست یک بار یکی از خواهرهای پیتر فریاد زد: “اوه لعنت! دوباره این پریود لعنتی‌ام شروع شد!” و من با خودم فکر کردم: “خب، این متفاوت است.”»

الیزابت به یاد می‌آورد که سیدنی و مارگارت شبی با لباس کامل باواریایی Bavarian costume ظاهر شدند. او شلوار چرمی تا زانو با بند شانه‌ای پوشیده بود، و مارگارت لباس گلدوزی‌شده دیرندل به تن داشت. آن‌ها در راه رفتن به شبی در یکی از باشگاه‌های رقص خود بودند. الیزابت گفت: «این رقص محلی واقعی بود، نه رقص مربعی.»

تابستان برای الیزابت از چند جهت مکاشفه‌آمیز بود. او گفت: «در آن خانه احساس مذهبی‌ای وجود نداشت، اما می‌گویم سیدنی گرایش‌های عرفانی داشت. همسرش هم همین‌طور. آن‌ها درباره موضوعات باطنی و رازآلود صحبت می‌کردند، چیزهایی که هرگز سر میز شام خانه ما مطرح نمی‌شد. یادم هست که تا حدی مسحور پویایی کل خانواده‌شان شده بودم. عجیب و غریب بود. آن‌ها آدم‌های بسیار نامعمولی بودند. او مدیتیشن می‌کرد، اما دیوانه یا چیزی شبیه آن نبودند. چیزی بود که فقط نمی‌توانستم دقیقاً روی آن انگشت بگذارم.»

نزدیک پایان رابطه تابستانی الیزابت، آن «چیز» ناگهان روشن و آشکار شد.

«یک روز آن تابستان، ما بیرون خانه مشغول شنا بودیم. پدر و مادرش به فروشگاه رفته بودند تا برای شام غذا بخرند و پیتر با حالتی رازآلود گفت: “بیا اینجا. می‌خواهم چیزی به تو نشان بدهم.” مرا به اتاق کار پدرش برد، به کتابخانه‌اش، و گفت: “برگرد.” او کاری کرد—نمی‌خواست ببینم چه می‌کند—و دیوار کتاب‌ها باز شد. پشت آن، همه جور چیز بود. سلاح‌ها—نمی‌توانستم تشخیص دهم چه نوعی، اما تفنگ بودند. چیزهای دیگری هم آن پشت بود. مثل یک محفظه مخفی بود. از او پرسیدم: “این برای چیست؟” سریع دوباره آن را بست و گفت: “می‌دانی، برای سر پدرم جایزه گذاشته‌اند.” گفتم: “چرا؟ مگر جنایتکار است؟” گفت: “نه، او برای سیا کار می‌کند.” بعد گفت: “می‌دانی، پدرم آدم کشته است. او خمیردندانی ساخته بود تا کسی را بکشد.” بعدتر به من گفت: “به کسی نگو که آنجا بوده‌ای، و هرگز به کسی که می‌شناسی نگو پدرم آدم می‌کشد.”»

الیزابت بعدها به این نتیجه رسید که مارگارت گاتلیب «حتماً می‌دانسته» شوهرش برای امرار معاش چه می‌کند. او گفت: «همچنین فکر می‌کنم همه بچه‌ها درباره آن محفظه مخفی می‌دانستند. آدم فقط حس می‌کرد چیزهای معینی هست که می‌دانند باید رعایت کنند، نوعی پروتکل‌های ناگفته. وقتی به پایین مسیر ورودی می‌رسیدی، باید بوق می‌زدی. مهمان‌ها می‌توانستند بیایند، اما فقط در زمان‌های معین. قوانین کوچکی بود که باید رعایت می‌شد. این توضیح می‌دهد پشت آن دیوار کتاب‌ها چه بود. احتمالاً نگرانی امنیتی وجود داشت، و اینکه کسی دنبال او بیاید.»

افسران خاموش سیا با دقت تماشا می‌کردند، در حالی که یک دامپزشک روی میز عملِ یک بیمارستان مدرن حیوانات، گربه‌ای خاکستری و سفید را بیهوش می‌کرد. وقتی نخستین برش باعث خونریزی شد، یکی از تماشاگران—یک مهندس صوتی از بخش خدمات فنی گاتلیب—احساس ضعف کرد و عقب رفت تا بنشیند. دیگران هر حرکت دامپزشک را دنبال می‌کردند. او یک میکروفون بسیار کوچک را در مجرای گوش گربه کار گذاشت، آن را با سیمی فوق‌العاده ظریف به فرستنده‌ای به طول سه‌چهارم اینچ در پایه جمجمه‌اش متصل کرد، و بسته‌ای از ریزباتری‌ها را به‌عنوان منبع نیرو افزود. سپس محل برش‌ها را بخیه زد. گربه بیدار شد و پس از دوره‌ای بهبود، رفتاری عادی داشت. «Acoustic Kitty» به‌عنوان پاسخ سیا به یک مشکل آزاردهنده شنود طراحی شده بود.

دستگاه‌های شنودی که افسران سیا در سفارتخانه‌های خارجی کار می‌گذاشتند، اغلب صدای پس‌زمینه بیش از حد ضبط می‌کردند. کسی—یک افسر پرونده یا یک «تِک» از بخش گاتلیب—مشاهده کرده بود که گوش گربه، مانند گوش انسان، دارای حلزون گوش است؛ صافی طبیعی‌ای که بخش زیادی از آن نویز را حذف می‌کند. چرا یک گربه زنده را به دستگاه شنود تبدیل نکنند؟ حتی اگر نمی‌توانست نویز پس‌زمینه را حذف کند، باز هم امکان «دسترسی صوتی» به اهدافی را می‌داد که اجازه می‌دادند گربه‌ها در دفتر یا اتاق کنفرانسشان پرسه بزنند. این ایده به ماه‌ها آزمایش و در نهایت به خلق «Acoustic Kitty» در اتاق عملی تحت قرارداد سیا انجامید.

این گربه معجزه‌ای از فناوری بود. پس از عمل، هیچ زخم آشکاری نداشت، عادی راه می‌رفت و می‌توانست هر کاری را که گربه‌های دیگر می‌کنند انجام دهد. میکروفون و فرستنده‌ای که درونش کار گذاشته شده بود، کاملاً درست کار می‌کرد. سرانجام مأموران سیا او را برای یک مأموریت آزمایشی به پارکی بردند. او را به سمت دو مردی که غرق گفت‌وگو بودند هدایت کردند، ظاهراً با این فرمان: «به حرف‌های آن دو نفر گوش بده. به چیز دیگری گوش نده—نه پرنده‌ها، نه گربه یا سگ—فقط همان دو نفر!» هر صاحب گربه‌ای می‌تواند حدس بزند بعد چه شد. گربه چند قدم به سوی مردان رفت و بعد در جهتی دیگر پرسه زد.

طبق یکی از گزارش‌های این آزمایش، «از نظر فنی، سامانه صوتی کار می‌کرد و سیگنال صوتی قابل استفاده تولید می‌نمود. با این حال، کنترل حرکات گربه، با وجود آموزش‌های قبلی، آن‌قدر ناپایدار بود که سودمندی عملیاتی آن محل تردید شد. در هفته‌های بعد، Acoustic Kitty در سناریوهای عملیاتی گوناگون به کار گرفته شد، اما نتایج بهبود نیافت.»

این پروژه ناتمام بخشی از تلاش سیا برای آزمودن ارزش حیوانات—پرندگان، زنبورها، سگ‌ها، دلفین‌ها و دیگران—برای شنود الکترونیکی بود. هیچ‌کس آن را شکست تلقی نکرد. دستور رسمی‌ای که در سال ۱۹۶۷ به آن پایان داد، نتیجه می‌گیرد که تلاش بیشتر برای آموزش حیوانات «عملی نخواهد بود»، اما می‌افزاید: «کاری که طی سال‌ها روی این مسئله انجام شد، اعتباری بزرگ برای کارکنانی است که آن را هدایت کردند.»

در دوره‌ای پیشین، این می‌توانست ادای احترامی به گاتلیب و همکاران صنعتگر-دانشمندش در بخش خدمات فنی باشد. هنوز هم چنین بود، اما پروژه «Acoustic Kitty» فقط توسط خدمات فنی اداره نمی‌شد. افسرانی از مدیریت تازه‌تأسیس علم و فناوری، که به‌تدریج به قلمرویی که پیش‌تر متعلق به گاتلیب بود گسترش می‌یافت، نیز در آن دخیل بودند. خدمات فنی توانست مستقل بماند—و اسرار MK-ULTRA را حفظ کند—به لطف حمایت هوشیارانه ریچارد هلمز. با این حال، حوزه مأموریتش محدودتر شد. پروژه‌هایی که در گذشته مسئولیت آن‌ها با این بخش بود، به مدیریت جدید منتقل شدند. از جمله آن‌ها آزمایش‌های «رفتاری» شامل فراموشی القاشده، الکترودهای کاشته‌شده، و پرورش خاطره‌های دروغین بود.

با واگذاری بسیاری از مسئولیت‌های گاتلیب به دیگر افسران سیا، MK-ULTRA دیگر به‌عنوان پروژه‌ای فعال وجود نداشت. در سال ۱۹۶۴، این اسم رمز رسماً بازنشسته شد. اسم رمز تازه‌ای، MK-SEARCH، به پروژه جانشین آن اختصاص یافت که هدفش «ایجاد توانایی برای دست‌کاری رفتار انسان به شکلی قابل پیش‌بینی از طریق استفاده از داروها» بود. کاری که گاتلیب پیشگام آن شده بود ادامه می‌یافت، اما در محیطی علمی‌تر و متعارف‌تر و عاری از خشن‌ترین افراط‌هایش.

اگر نابودی MK-ULTRA گاتلیب را نگران کرده بود، این نگرانی با نتایج خوش‌یمن آشفتگی غیرمنتظره در رأس سیا از میان رفت. جان مک‌کون در سال ۱۹۶۵ از سمت مدیر استعفا داد. دوران جانشین او، دریاسالار ویلیام رابورن، کوتاه و ناخوشایند بود. وقتی رابورن در سال ۱۹۶۶ استعفا داد، رئیس‌جمهور جانسون ریچارد هلمز را برای جانشینی او برگزید. پدرخوانده بوروکراتیک گاتلیب به رأس هرم رسیده بود. نتیجه دیر نپایید: هلمز، گاتلیب را رئیس بخش خدمات فنی منصوب کرد. آن شیمی‌دانی که برخی همکارانش او را «آن یهودی پای‌چنبری» می‌نامیدند، اکنون فرمانروای کارگاه ابزارسازی سیا و شبکه شعبات آن در سراسر جهان شده بود.

در ۱۴ فوریه ۱۹۷۰، فرمانی از کاخ سفید جهان سیدنی گاتلیب را لرزاند. رئیس‌جمهور نیکسون، با اعلام این‌که از شیوع یک همه‌گیری جهانی بیم دارد، به نهادهای دولتی دستور داد ذخایر سلاح‌های بیولوژیک و سموم شیمیایی خود را نابود کنند. دانشمندان ارتش با وظیفه‌شناسی اطاعت کردند. گاتلیب تردید کرد. او از رئیس بخش شیمیایی خود، ناتان گوردون، خواست فهرستی از ذخایر سیا تهیه کند. گوردون گزارش داد که «جعبه دارویی کمیته تغییر سلامت» سیا در فورت دیتریک شامل ده عامل بیولوژیک است که می‌توانند بیماری‌هایی از جمله آبله، سل، التهاب مغزی اسبی، و سیاه‌زخم ایجاد کنند، و نیز شش سم آلی، از جمله زهر مار و سم فلج‌کننده صدف دریایی. هر دو مرد از چشم‌انداز از دست دادن این داروخانه مرگبار ناراحت شدند. گوردون پیشنهاد کرد که این مواد به‌طور مخفیانه از فورت دیتریک خارج شوند. او حتی یک مرکز پژوهشی در مریلند پیدا کرد که حاضر بود سالانه با ۷۵ هزار دلار آن‌ها را نگهداری کند.

با این حال، چند روز بعد، گوردون و گاتلیب با ریچارد هلمز و تام کارامسینز، معاون مدیر برنامه‌ریزی سیا، دیدار کردند و پذیرفتند که سازمان هیچ گزینه واقع‌بینانه‌ای جز پیروی از دستور رئیس‌جمهور و نابود کردن ذخیره سموم خود ندارد. چنین هم کرد—اما یک محموله، یعنی سم فلج‌کننده صدف دریایی معروف به ساکسیتوکسین، از نابودی گریخت. این یکی از سموم محبوب گاتلیب بود. ساختن آن مستلزم استخراج و تصفیه مقادیر ناچیز سم از هزاران صدف کره‌ای آلاسکا بود. غلظت نهایی آن‌قدر قوی بود که تنها یک گرم می‌توانست پنج هزار نفر را بکشد. گاتلیب از آن برای ساخت «قرص‌های L» برای مأمورانی که فکر می‌کردند شاید مجبور شوند خودکشی کنند، و نیز برای پوشاندن سوزن خودکشی داده‌شده به خلبانان هواپیمای جاسوسی U-2 استفاده کرده بود.

دو محفظه حاوی نزدیک به یازده گرم از این سم—مقداری کافی برای کشتن ۵۵ هزار نفر—در یکی از فریزرهای گاتلیب قرار داشت. پیش از آن‌که تکنسین‌های ارتش بتوانند آن‌ها را بردارند، دو افسر از بخش عملیات ویژه آن‌ها را در صندوق عقب یک خودرو گذاشتند و به اداره پزشکی و جراحی نیروی دریایی در واشینگتن بردند، جایی که سیا یک انبار کوچک مواد شیمیایی داشت. ناتان گوردون بعداً شهادت داد که خودش بدون مشورت با گاتلیب دستور این عملیات را داده بود. او گفت هرگز هیچ دستورالعملی مبنی بر نابودی سموم ندیده بود و در هر حال باور داشت که سیا باید مقداری از آن‌ها را نگه دارد، اگر روزی «مقام بالاتر» به آن نیاز پیدا کند. تا زمانی که آن یازده گرم سم صدف دریایی در سال ۱۹۷۵ کشف و نابود شد، گاتلیب بازنشسته شده بود.

هفت سالی که گاتلیب ریاست خدمات فنی را بر عهده داشت—او طولانی‌ترین رئیس این بخش بود—دوره‌ای از فعالیت تب‌آلود جهانی برای سیا بود. افسران این سازمان تقریباً هر روز، در تقریباً هر کشوری روی زمین، عملیات اجرا می‌کردند و به مجموعه‌ای بی‌پایان از ابزارها و وسایل نیاز داشتند. مردان و زنان گاتلیب آن‌ها را فراهم می‌کردند: لباس‌مبدل‌های اختصاصی برای کمک به افسران در گریز از مراقبت؛ دوربین‌هایی پنهان‌شده در جا‌کلیدی، گیره کراوات، ساعت مچی و فندک سیگار؛ تپانچه‌ای تک‌تیر به اندازه شست؛ پیپی که گیرنده رادیویی را پنهان می‌کرد؛ خودروهایی با محفظه‌های مخفی که مأموران می‌توانستند در آن‌ها از کشورهای دشمن قاچاق شوند؛ و دستگاه فشرده‌سازی‌ای که پول شوروی را به بسته‌های کوچک فشرده می‌کرد تا بتوان مبالغ زیاد را در ظرف‌های کوچک جابه‌جا کرد.

«مهندسان اختفای» گاتلیب همچنین وسیله‌ای شگفت‌انگیز ساختند که برای به دام انداختن فیلیپ اَیجی طراحی شده بود؛ افسر بازنشسته سیا که به منتقد سرسخت سازمان تبدیل شده بود. در سال ۱۹۷۱، هنگامی که اَیجی در پاریس مشغول کار بر کتابی افشاگرانه بود، با زنی آشنا شد که بعدها چنین توصیف شد: «وارث بلوند، پُراندام و ثروتمندِ یک بازرگان آمریکایی در ونزوئلا.» او کار اَیجی را تشویق کرد، به او پول داد، آپارتمانش را به‌عنوان محل کار در اختیارش گذاشت، و یک ماشین تحریر قابل حمل به او داد. اَیجی که خود مامور مخفی آموزش‌دیده‌ای بود، به‌سرعت دریافت که ماشین تحریر پر از دستگاه‌های الکترونیکی ریز است، از جمله میکروفون، فرستنده، و پنجاه باتری مینیاتوری. زنی که آن را به او داده بود، معلوم شد افسر سیا بوده است. دستگاهی بسیار خوش‌ساخت بود، نمونه‌ای از هنر گاتلیب. اَیجی آن را آن‌قدر مبتکرانه یافت که تصویرش را روی جلد کتاب خود، Inside the Company: CIA Diary، چاپ کرد. آستر درِ ماشین تحریر کنار زده شده بود تا آرایه باتری‌های پنهان‌شده در زیر آن دیده شود.

برخی از درخواست‌ها برای ابزارهای عجیب‌وغریب که گاتلیب از افسران عملیات دریافت می‌کرد، منشأ جالبی داشتند. او در زمانی ریاست خدمات فنی را بر عهده داشت که مجموعه‌های تلویزیونی جاسوسی مانند Secret Agent، The Man from U.N.C.L.E.، Get Smart، I Spy، و Mission: Impossible فوق‌العاده محبوب بودند. هم‌زمان تب فیلم‌های جیمز باند نیز اوج گرفت. فیلم‌نامه‌نویسان برای اختراع شگفت‌انگیزترین ابزارها برای جاسوسان خیالی خود با هم رقابت می‌کردند. جاسوسان واقعی متوجه شدند. افسران عملیات شیفته ابزاری در یک برنامه تلویزیونی یا فیلم می‌شدند و می‌پرسیدند آیا می‌توان آن را در دنیای واقعی ساخت. این پرسش‌ها آن‌قدر مداوم بود که خدمات فنی مدتی صبحِ روز پس از پخش هر قسمت Mission: Impossible افسران بیشتری را به مرکز تلفن خود می‌افزود. افسرانی که از ابزار جاسوسی دیده‌شده در برنامه شگفت‌زده شده بودند زنگ می‌زدند و می‌پرسیدند: «می‌توانید این را بسازید؟» گروه گاتلیب هر یک از این سفارش‌ها را جدی می‌گرفت، و تعداد قابل توجهی را هم انجام داد.

با توجه به زمانه، اجتناب‌ناپذیر بود که گاتلیب و بخش خدمات فنی‌اش عمیقاً درگیر جنگ ویتنام شوند. ایستگاه سیا در سایگون بسیار بزرگ بود و گروهی از افسران خدمات فنی را نیز در بر می‌گرفت. یکی از آن‌ها بعداً تخمین زد که تجهیزات تولیدشده توسط افسران گاتلیب در «سی تا چهل مأموریت در روز در لائوس و ویتنام» استفاده می‌شد.

مهندسان خدمات فنی یک «پرتابگر موشک سه‌لول قابل حمل» برای استفاده کماندوها در نابودی انبارهای سوخت دشمن طراحی کردند. گروهی دیگر سازه‌ای چوبی ساختند که بر روی یک قایق گشتی پرقدرت نصب می‌شد تا آن را شبیه یک جانک بی‌خطر نشان دهد. جعل‌کنندگان اسناد جعلی برای مأموران ویتنامی ساختند. مهندسان حسگرهایی طراحی کردند که در امتداد مسیر هوشی‌مین قرار داده می‌شدند تا برای هدایت بمباران‌ها به کار روند. آن‌ها همچنین فرستنده‌های کوچکی ساختند که در قنداق تفنگ‌ها پنهان می‌شد تا این سلاح‌ها در میدان جنگ رها شوند، به امید آن‌که نیروهای دشمن آن‌ها را بردارند و ردیابی‌شان آسان‌تر شود. یک گروه نیز قطب‌نمای پیشرفته‌ای برای تیم‌های مخفی فعال در داخل ویتنام شمالی اختراع کرد. این وسیله شبیه پاکت سیگار بود اما نقشه‌های مینیاتوری درون آن قرار داشت که نور پس‌زمینه ضعیفی داشتند تا در عملیات شبانه قابل استفاده باشند.

طبق یکی از مطالعات اطلاعات آمریکا در آن دوره، «در سراسر سال ۱۹۶۸، دکتر گاتلیب همچنان بر امپراتوری دانشمندان خود ریاست می‌کرد؛ کسانی که هنوز در دورافتاده‌ترین نقاط جهان به جست‌وجوی ریشه‌ها و برگ‌های تازه می‌پرداختند تا آن‌ها را خرد و مخلوط کنند، در جست‌وجوی راه‌های مرگبار تازه برای کشتن. در آزمایشگاه‌های رفتاری آنان، روان‌پزشکان و روان‌شناسان به آزمایش ادامه می‌دادند. بار دیگر به یکی از خطوط پژوهشی قدیمی بازگشته بودند: کاشتن الکترود در مغز … تیمی از سازمان در ژوئیه ۱۹۶۸ به سایگون پرواز کرد؛ در میان آن‌ها یک جراح مغز و اعصاب و یک متخصص اعصاب بودند … در محوطه‌ای بسته در بیمارستان بین‌هوا، تیم سازمان کار خود را آغاز کرد. سه زندانی ویت‌کنگ توسط ایستگاه محلی انتخاب شده بودند. چگونه یا چرا انتخاب شدند نامشخص ماند. هر یک به نوبت بیهوش شدند و پس از آن‌که جراح قطعه‌ای از جمجمه‌شان را کنار زد، الکترودهای کوچکی در مغز هر یک کار گذاشت. وقتی زندانیان به هوش آمدند، رفتارشناسان دست به کار شدند … زندانیان در اتاقی قرار داده شدند و به آن‌ها چاقو داده شد. رفتارشناسان با فشردن دکمه‌های دستگاه‌های دستی خود تلاش کردند آنان را به خشونت تحریک کنند. هیچ اتفاقی نیفتاد. یک هفته تمام پزشکان کوشیدند مردان را وادار کنند به یکدیگر حمله کنند. گیج از عدم موفقیت، تیم به واشینگتن بازگشت. طبق ترتیبات قبلی در صورت شکست، در حالی که پزشکان هنوز در هوا بودند، زندانیان به دست نیروهای کلاه‌سبز تیرباران شدند و اجسادشان سوزانده شد.»

در حالی که این آزمایش در ویتنام شکست می‌خورد، آزمایش دیگری در اسرائیل نیز ناکام ماند. سازمان اطلاعات اسرائیل، موساد، از طریق جیمز جیزس انگلتون، افسر سیا که رابطه دو طرف را مدیریت می‌کرد، ارتباطی نزدیک با سیا داشت و دو سرویس اغلب اطلاعات را با هم مبادله می‌کردند. انگلتون به‌عنوان رئیس ضدجاسوسی سیا، چیزهای زیادی درباره MK-ULTRA می‌دانست. موساد درباره یکی از اهداف مرکزی MK-ULTRA کنجکاو بود: ساختن یک قاتل برنامه‌ریزی‌شده. افسران موساد تصور می‌کردند این تکنیک شاید بتواند در ترور یاسر عرفات، رهبر فلسطینیان، به آن‌ها کمک کند. طبق مطالعه‌ای درباره برنامه ترور موساد، «اسرائیلی‌ها سه ماه در سال ۱۹۶۸ تلاش کردند یک زندانی فلسطینی را به قاتلی برنامه‌ریزی‌شده تبدیل کنند. ظرف پنج ساعت پس از آزادی برای اجرای مأموریت، او خود را به پلیس محلی تسلیم کرد، تپانچه‌اش را تحویل داد و توضیح داد که اطلاعات اسرائیل کوشیده او را شست‌وشوی مغزی دهد تا عرفات را بکشد.»

عملیات گاتلیب در اواخر دهه ۱۹۶۰ به اوج فعالیت خود رسید. توانایی او در نظارت بر شبکه‌ای جهانی از افسران—که حاصل سال‌های اداره MK-ULTRA بود—اعتبار او را به‌عنوان مدیری کارآمد تثبیت کرد. سخت کار می‌کرد و با پنج ساعت خواب در هر شب راضی بود. هنگام ناهار از غذایی که از خانه می‌آورد مختصری می‌خورد؛ معمولاً هویج خام، گل‌کلم یا سبزیجات دیگر، نان خانگی، و شیر بز. او به‌عنوان رئیسی دلسوز شناخته می‌شد که عمداً با زیردستانش معاشرت می‌کرد. یکی از جانشینانش گزارش داد: «توجه شخصی گاتلیب به “خانواده” TSD افسانه‌ای شده بود. او حس شوخ‌طبعی فروتنانه‌ای داشت، دوست داشت چند حرکت رقص محلی نشان بدهد، و نام‌ها، نام همسران، تولدها و سرگرمی‌ها را به یاد می‌سپرد.»

یک شیمی‌دان که برای او کار می‌کرد گفت: «شاید کلیشه‌ای به نظر برسد، اما او در این جور چیزها دستی داشت. این حس منتقل می‌شد که: “رئیس مرا می‌شناسد.”»

تا اوایل دهه ۱۹۷۰، گاتلیب جایگاه خود را به‌عنوان یکی از رهبران کهنه‌کار سیا تثبیت کرده بود. بدگمانی‌هایی که در دوران MK-ULTRA دنبالش می‌آمدند، به نظر می‌رسید از میان رفته‌اند. سبک مدیریتی‌اش برایش تحسین‌کنندگان بسیاری به ارمغان آورد. آمادگی او برای خم شدن در برابر بادهای بوروکراتیک نیز چنین کرد. گذشته MK-ULTRA می‌توانست موقعیت او را تهدید کند، اما تا وقتی هلمز در مقام مدیر اطلاعات مرکزی بود، گذشته در امنیتِ رازداری باقی مانده بود.

این رازداری در ساعات پیش از سپیده‌دم ۱۷ ژوئن ۱۹۷۲ شروع به فروپاشی کرد. نگهبان امنیتی مجتمع واترگیت در واشینگتن تکه‌ای چسب را روی قفل دری در دفتر کمیته ملی حزب دموکرات دید. او با پلیس تماس گرفت. چند نفوذگر بازداشت شدند. معلوم شد آن‌ها با کاخ سفید و سیا ارتباط دارند. بخش خدمات فنی گاتلیب برای دو نفر از آن‌ها، هاوارد هانت و جی. گوردون لیدی، مدارک هویتی جعلی تهیه کرده بود و به هانت ابزارهای جاسوسی داده بود، از جمله دستگاه تغییر صدا، دوربینی پنهان‌شده در کیسه توتون، و لباس مبدل شامل کلاه‌گیس و عینک. نفوذ به واترگیت به سلسله‌ای از افشاگری‌ها انجامید که سیاست آمریکا را درهم شکست و در نهایت به استعفای رئیس‌جمهور نیکسون منجر شد. همچنین زنجیره حوادثی را آغاز کرد که به پایان حرفه گاتلیب انجامید.

نیکسون که مشتاق مهار خسارت سیاسی واترگیت بود، از سیا کمک خواست. هلمز از ساختن داستان پوششی‌ای که کاخ سفید را تبرئه کند خودداری کرد. در ۱ فوریه ۱۹۷۳، نیکسون او را اخراج کرد. ناگهان محافظ گاتلیب از میان رفته بود. او تنها و آسیب‌پذیر مانده بود.

در حالی که هلمز وسایلش را برای رفتن جمع می‌کرد، گاتلیب را برای خداحافظی فراخواند. گفت‌وگویشان به MK-ULTRA کشیده شد؛ برنامه‌ای که اکنون از خاطره‌ها محو می‌شد، اما هنوز در پرونده‌هایی زنده بود که سال‌ها آزمایش و بازجویی را مستند می‌کردند. آن‌ها تصمیمی سرنوشت‌ساز گرفتند. توافق کردند که هیچ‌کس هرگز نباید آن پرونده‌ها را ببیند. اگر علنی می‌شدند، بی‌تردید خشم عمومی برمی‌انگیختند—و همچنین می‌توانستند به‌عنوان مدرک برای پیگرد گاتلیب و هلمز به‌خاطر جنایات سنگین به کار روند.

یک روان‌شناس سیا دو سال بعد در یادداشتی نوشت: «اوایل سال ۱۹۷۳، دکتر گاتلیب، که آن زمان C/TSD [رئیس بخش خدمات فنی] بود، [نام حذف شده] و مرا به دفترش فراخواند و درخواست کرد پرونده‌های شعبه خود را بازبینی کنیم و به او اطمینان دهیم که هیچ سابقه‌ای از برنامه پژوهش دارویی که سال‌ها پیش خاتمه یافته بود، باقی نمانده است. دکتر گاتلیب توضیح داد که آقای هلمز، در روند ترک صندلی خود به‌عنوان DCI، او را فراخوانده و عملاً گفته است: “بگذار این را با خود ببریم” یا “بگذار این همراه ما بمیرد” … در آن زمان هیچ تحقیق مرتبطی در جریان نبود، و هیچ محدودیت مرتبطی برای کاهش پرونده‌ها وجود نداشت. به نظر می‌رسید آقای هلمز می‌گوید: “این حمام ما بود؛ بگذار خودمان وان را تمیز کنیم.”»

در یکی از آخرین اقداماتش به‌عنوان مدیر اطلاعات مرکزی، هلمز دستور داد همه سوابق MK-ULTRA نابود شوند. رئیس مرکز اسناد سیا در وارنتون ویرجینیا نگران شد. او با گاتلیب تماس گرفت و تأیید خواست. گاتلیب موضوع را آن‌قدر جدی گرفت که شخصاً به مرکز اسناد رانندگی کرد، دستور را حضوری ارائه داد، و اصرار کرد فوراً اجرا شود. در ۳۰ ژانویه ۱۹۷۳، هفت جعبه سند خرد شد.

رئیس مرکز اسناد در یادداشتی برای بایگانی خود نوشت: «با وجود اعتراضات صریح من، پرونده‌های MK-ULTRA به دستور DCI (آقای هلمز) اندکی پیش از ترک مقامش نابود شدند.»

تقریباً در همان زمان، گاتلیب به منشی خود دستور داد گاوصندوق دفترش را باز کند، پرونده‌هایی با برچسب «MK-ULTRA» یا «Secret Sensitive» را بیرون بیاورد و نابود کند. او همان‌گونه که گفته شده بود عمل کرد. بعداً گفت هیچ سابقه‌ای از آنچه نابود کرده بود تهیه نکرده و «حتی برای لحظه‌ای به فکر زیر سؤال بردن دستورهایم نیفتادم.» با این ضربه‌ها، یک آرشیو تاریخی از میان رفت.

جانشین هلمز، جیمز شلزینگر، با عزم ایجاد تغییرات وارد شد. یکی از جانشینانش بعدها در خاطراتی نوشت: «شلزینگر با قدرت آمد. او ایده‌های محکمی درباره آنچه در [سیا] غلط بود و همچنین ایده‌های مثبتی درباره چگونگی اصلاح آن اشتباهات شکل داده بود. بنابراین با دامن پیراهن در باد، مصمم، و با آن خلق‌وخوی خشن و قلدرمآبانه‌اش وارد لنگلی شد تا آن ایده‌ها را اجرا کند و موجی از تغییر به راه اندازد.»

گاتلیب هدفی بدیهی بود. بر اساس معیارهای سیا، او کهنه‌سربازی فرسوده به شمار می‌رفت، زیرا فقط چهار سال پس از تأسیس سازمان به آن پیوسته و بیست‌ودو سال خدمت کرده بود. برنامه‌ای که بیش از همه با او گره خورده بود، یعنی MK-ULTRA، دیگر خوش‌نام نبود. او از شاگردان و مورد حمایت هلمز بود، و دوران هلمز پایان یافته بود. سرانجام، این واقعیت نیز او را لکه‌دار می‌کرد که بخش خدمات فنی‌اش با سارقان واترگیت همکاری کرده بود.

شلزینگر بلافاصله پس از تصدی مقام، نام بخش خدمات فنی را تغییر داد. این بخش به «دفتر خدمات فنی» تبدیل شد. گاتلیب هنوز رئیس آن بود، اما حتماً حدس می‌زد چه چیزی در راه است.

یک بعدازظهر در ماه آوریل، شلزینگر به جان مک‌ماهون، افسر باتجربه سیا که روی پروژه U-2 کار کرده بود، تلفن زد. از او خواست صبح روز بعد ساعت ۹:۳۰ در دفترش حاضر باشد. وقتی مک‌ماهون رسید، تعارفات کوتاه بود.

شلزینگر به او گفت: «برای تو کاری دارم.»

مک‌ماهون پرسید: «چی هست؟»

شلزینگر گفت: «می‌خواهم بروی پایین و OTS را اداره کنی.»

مک‌ماهون گفت: «من چیزی درباره OTS نمی‌دانم.»

شلزینگر پاسخ داد: «می‌خواهم به هر حال بروی آنجا و اداره‌اش کنی. مطمئن شو بدانی چه خبر است.»

به این ترتیب، گاتلیب بیرون رفت و مک‌ماهون داخل آمد. فقط مسئله زمان اجرای تغییر باقی مانده بود. شلزینگر که مرد صبوری نبود، ایده صبر کردن تا روز اول ماه مه را کنار زد. در عوض به ساعتش نگاه کرد و پرسید: «ساعت ۱۰ چطور است؟»

مک‌ماهون سال‌ها بعد به یاد آورد: «با هم به OTS رفتیم. من وارد شدم و گفتم: “سلام، من رهبر جدید شما هستم.” موقعیتی بسیار awkward بود.»

برای گاتلیب، این ماجرا چیزی بیش از awkward بود. او شاید می‌توانست تلاش کند با نقشی کاهش‌یافته در سیا بماند، اما این نه با خواست او سازگار بود و نه با خواست سازمان. جدایی کامل برای همه بهترین راه بود.

پیش از رفتن، از گاتلیب خواسته شد یادداشتی بنویسد که در آن انواع کمک‌هایی را که خدمات فنی به دیگر نهادهای دولتیِ مجری عملیات مخفی ارائه می‌داد فهرست کند. این یادداشت یکی از جنبه‌های کاری را توصیف می‌کند که او بیش از یک دهه انجام داده بود.

وزارت دفاع: اسناد، لباس‌مبدل، وسایل اختفا، جوهر نامرئی، flap و seal، دوره‌های ضدشورش و ضدخرابکاری.

اداره تحقیقات فدرال (FBI): بنا به درخواست اف‌بی‌آی، ما در چند عملیات شنود صوتی علیه اهداف حساس خارجی در ایالات متحده با این اداره همکاری می‌کنیم.

اداره مواد مخدر و داروهای خطرناک: بیکن‌ها، دوربین‌ها، تجهیزات صوتی و تلفنی برای عملیات خارج از کشور، مدارک هویتی، دستگاه‌های تعقیب خودرو، SRAC [ارتباطات مامور کوتاه‌برد]، flap و seal، و آموزش پرسنل منتخب مسئول استفاده از آن‌ها.

اداره مهاجرت و تابعیت: تحلیل گذرنامه‌ها و ویزاهای خارجی، راهنمایی در توسعه کارت‌های ثبت‌نام اتباع خارجیِ دستکاری‌ناپذیر، [حذف شده].

وزارت خارجه: راهنمایی فنی گرافیکی برای طراحی گذرنامه جدید ایالات متحده، تحلیل گذرنامه‌های خارجی، زره‌پوش‌سازی خودرو و مکان‌یاب‌های پرسنلی (بیکن) برای سفیران.

خدمات پستی: دفتر بازرس ارشد پست، برخی پرسنل منتخب را در دوره‌های پایه عکاسی مراقبتی، دریافت اطلاعات پستی خارجی، و تحلیل بمب‌های نامه‌ای شرکت داده است… همچنین ما ترتیبی با اداره پست داریم تا حجم اندکی از برخی نامه‌های خارجیِ واردشونده به ایالات متحده را بازبینی کرده و دوباره در جریان پست قرار دهیم.

سرویس مخفی: کارت‌های عبور، مجوزهای امنیتی، مجوزهای کارزار انتخاباتی ریاست‌جمهوری، نشان‌های خودروهای ریاست‌جمهوری، [و] خدمات امن عکس شناسایی.

آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا (USAID): ما برای یک دوره تحقیقات فنی تحت حمایت USAID (ضدترور) در [حذف شده] مدرس فراهم می‌کنیم.

کاخ سفید: کاغذهای رسمی، یادداشت‌های ویژه، [و] قالب‌های نشان بزرگ ایالات متحده تأمین شده است.

پلیس‌های واشینگتن، آرلینگتون، فرفکس و الکساندریا: در فاصله ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ مجموعه‌ای از کلاس‌ها شامل عکاسی پایه و مراقبتی، صوت پایه، قفل و شاه‌کلید، ضدخرابکاری و ورود مخفیانه برای اعضای منتخب این شهرها برگزار شد.

سیدنی گاتلیب در ۳۰ ژوئن ۱۹۷۳ از سیا بازنشسته شد. پیش از رفتن، یکی از عالی‌ترین افتخارات سازمان، یعنی مدال اطلاعات ممتاز، به او اعطا شد. افسران سیا این جایزه را «برای انجام خدمات برجسته، یا دستاوردی به‌طور مشخص استثنایی» دریافت می‌کنند. طبق تشریفات، مراسم خصوصی بود و گاتلیب پس از چند لحظه نگه داشتن مدال، مجبور شد آن را بازگرداند. متن تقدیرنامه همراه آن از طبقه‌بندی خارج نشده است.

پایان فصل دوازدهم 

برای خواندن فصل های پیشین به اینجا مراجعه کنید.