دیپلماسی در دوراهی؛ چالش‌ها و سناریوهای توافق جدید میان ایران و آمریکا

با امضای تفاهم‌نامه ۱۴ ماده‌ای میان آمریکا و ایران، بسیاری از جریان‌های سیاسی، رهبران کشورها و مقامات در سراسر جهان، از جمله در ایران و آمریکا، ابراز امیدواری کردند که فصل تازه‌ای در روابط دو کشور آغاز شود و خاورمیانه نیز وارد مرحله‌ای جدید گردد؛ مرحله‌ای که در آن از شدت تنش‌ها و درگیری‌ها کاسته شود.

با این حال، از همان ابتدا برداشت‌های متفاوتی از اهمیت و قابلیت اجرای این تفاهم‌نامه وجود داشت. حامیان توافق آن را فرصتی برای کاهش بحران‌ها، گشودن مسیرهای جدید همکاری و ایجاد ثبات بیشتر در منطقه می‌دانستند. در مقابل، منتقدان معتقد بودند که بخش قابل توجهی از مفاد آن بیش از آنکه پشتوانه اجرایی داشته باشد، جنبه سیاسی و تبلیغاتی دارد. این تردیدها به‌ویژه درباره موضوعاتی مانند لغو تحریم‌ها، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه، وعده سرمایه‌گذاری و بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری در ایران و همچنین بازگشت دارایی‌های بلوکه‌شده ایران مطرح بود؛ دارایی‌هایی که برخی برآوردها ارزش آن را بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار می‌دانند، هرچند در مذاکرات معمولاً رقم ۲۴ میلیارد دلار مطرح شده است.

چالش‌های اجرایی

فارغ از اختلاف دیدگاه‌ها درباره ماهیت توافق، مرحله اجرای آن مهم‌ترین آزمون برای سنجش میزان موفقیت تفاهم‌نامه به شمار می‌رفت. در این چارچوب، دو موضوع از اهمیت بنیادین برخوردار بودند: بازگشایی تنگه هرمز و پایان محاصره دریایی ایران. این دو بند عملاً به عنوان پیش‌شرط‌های اجرایی شدن توافق تلقی می‌شدند. برای آمریکا، باز بودن تنگه هرمز اهمیت راهبردی دارد؛ زیرا اختلال در جریان انرژی می‌تواند فشار قابل توجهی بر بازارهای جهانی وارد کند. از سوی دیگر، برای ایران نیز پایان محاصره دریایی اهمیت حیاتی دارد، چرا که محدودیت‌های دریایی تأثیر مستقیمی بر تجارت، اقتصاد و زندگی روزمره مردم گذاشته است.

در کنار این مسائل، یکی دیگر از محورهای کلیدی تفاهم‌نامه به کاهش تنش‌های منطقه‌ای و توقف مخاصمات در جبهه‌های مختلف، به‌ویژه در لبنان، مربوط می‌شد. در متن توافق بر حفظ تمامیت ارضی لبنان، برقراری آتش‌بس و عقب‌نشینی نیروهای اسرائیلی از خاک این کشور تأکید شده بود. با این حال، تحولات اخیر نشان داده است که اجرای این بخش از توافق با موانع جدی روبه‌رو شده است. حملات اسرائیل، تلفات گسترده و خسارت‌های سنگین واردشده به لبنان موجب شد مذاکراتی که قرار بود روز جمعه برگزار شود، متوقف گردد.

با وجود این وقفه، گزارش‌های جدید از تلاش برای از سرگیری گفت‌وگوها حکایت دارد. در شرایط کنونی، تمرکز مذاکرات صرفاً بر ادامه روند پیشین نیست، بلکه بر این پرسش اساسی قرار گرفته است که آیا آمریکا آمادگی دارد تضمین‌های لازم برای اجرای مفاد تفاهم‌نامه را ارائه کند و مسئولیت پایبندی به آن را بپذیرد یا خیر.

سناریوهای آینده

مجموعه این تحولات نشان می‌دهد که آینده توافق همچنان با عدم قطعیت‌های قابل توجهی همراه است. بسته شدن دوباره تنگه هرمز و نبود نشانه‌های روشن از پایان کامل محاصره دریایی، این احتمال را مطرح کرده است که در صورت تداوم وضعیت کنونی، محدودیت‌های دریایی تشدید شود و شرایط به سمت نوعی بازگشت به وضعیت پیشین حرکت کند.

بر همین اساس، چند سناریوی محتمل برای آینده قابل تصور است. در سناریوی نخست، طرفین با ارائه تضمین‌های عملی و اجرای گام‌به‌گام تعهدات، مسیر تثبیت توافق را هموار می‌کنند و زمینه کاهش تنش‌های منطقه‌ای فراهم می‌شود. در سناریوی دوم، اختلاف بر سر اجرای مفاد کلیدی توافق ادامه می‌یابد و روند مذاکرات با وقفه‌ها و بحران‌های مکرر مواجه خواهد شد. سناریوی سوم نیز شکست تدریجی توافق و بازگشت به فضای تقابل و فشار متقابل است که می‌تواند پیامدهای گسترده‌ای برای روابط ایران و آمریکا و همچنین امنیت منطقه خاورمیانه به همراه داشته باشد.

از این رو، ارزیابی روند مذاکرات و بررسی مسیرهای پیش رو اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. نتیجه نهایی این گفت‌وگوها نه‌تنها بر سرنوشت تفاهم‌نامه، بلکه بر چشم‌انداز روابط ایران و آمریکا و همچنین وضعیت کلی امنیت و ثبات در خاورمیانه تأثیرگذار خواهد بود.

بخشی از مخالفان این تفاهم‌نامه بر این باورند که آمریکا و اسرائیل همچنان اهداف راهبردی بلندمدت خود را دنبال می‌کنند و امضای این توافق لزوماً به معنای تغییر آن اهداف نیست. از نگاه آنان، مسئله صرفاً توقف یک جنگ یا کاهش موقت تنش‌ها نیست، بلکه پروژه‌ای گسترده‌تر در جریان است که هدف نهایی آن تضعیف جمهوری اسلامی، محدود کردن نفوذ منطقه‌ای ایران و در نهایت ایجاد شرایطی برای تغییر ساختار سیاسی حاکم بر ایران است. بر همین اساس، این گروه معتقدند که حتی اگر توافق‌نامه در برخی حوزه‌ها به اجرا درآید، آمریکا و اسرائیل انگیزه‌های کافی برای ادامه فشارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی علیه ایران را حفظ خواهند کرد و از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف راهبردی خود بهره خواهند گرفت.

در مقابل، حامیان توافق استدلال می‌کنند که صرف‌نظر از اهداف بلندمدت طرفین، واقعیت‌های جدید منطقه‌ای و بین‌المللی می‌تواند آنان را به سمت نوعی مدیریت بحران و پذیرش سازوکارهای جدید همکاری سوق دهد. از دیدگاه این گروه، حتی اگر بی‌اعتمادی‌های عمیق همچنان باقی بماند، توافق می‌تواند زمینه‌ای برای کاهش هزینه‌های تقابل و جلوگیری از گسترش درگیری‌های نظامی فراهم آورد. به همین دلیل، آنان معتقدند که قضاوت درباره موفقیت یا شکست این تفاهم‌نامه نه بر اساس نیت‌های اعلام‌شده یا پنهان طرف‌ها، بلکه بر مبنای میزان پایبندی عملی آنان به تعهدات و نتایج ملموس آن در ماه‌ها و سال‌های آینده امکان‌پذیر خواهد بود.

اما با توجه به حملات گسترده اسرائیل به لبنان که بلافاصله پس از امضای تفاهم‌نامه نیز با شدت ادامه یافته است، یکی از پرسش‌های اصلی مخالفان توافق این است که آیا چنین اقداماتی می‌تواند بدون هماهنگی یا دست‌کم بدون رضایت آمریکا صورت گرفته باشد؟ آنان معتقدند که اسرائیل در عملیات‌هایی با این ابعاد و پیامدهای منطقه‌ای، به دشواری می‌تواند مستقل از اراده یا موافقت واشنگتن عمل کند. از این منظر، حملات اخیر صرفاً یک اقدام نظامی نیست، بلکه نوعی آزمون برای سنجش آستانه تحمل جمهوری اسلامی ایران و میزان پایبندی آن به آتش‌بس و توافق جدید تلقی می‌شود.

منتقدان بر این باورند که هدف از این آزمون آن است که مشخص شود آیا می‌توان از طریق توافق‌های سیاسی، نوعی محدودیت عملی بر واکنش ایران تحمیل کرد، در حالی که طرف مقابل همچنان آزادی عمل خود را برای انجام عملیات نظامی در نقاط مختلف منطقه حفظ کند. آنان معتقدند که در تجربه‌های گذشته نیز نمونه‌های مشابهی وجود داشته است؛ مواردی که در آن آتش‌بس یا توافقی به امضا رسیده، اما اسرائیل در عمل خود را مقید به آن ندانسته و هر زمان که تشخیص داده، عملیات نظامی را از سر گرفته است. در چنین شرایطی، اگر طرف مقابل به اقدامات تلافی‌جویانه دست بزند، بلافاصله به عنوان ناقض آتش‌بس معرفی شده و زمینه برای اعمال فشارهای گسترده‌تر سیاسی و نظامی فراهم می‌شود.

از نگاه این گروه، چنین رویکردی در واقع نوعی استراتژی فرسایشی است؛ راهبردی که هدف آن تضعیف تدریجی نیروهای مخالف از طریق وارد کردن ضربات مستمر، ایجاد فرسودگی سیاسی و نظامی و در نهایت کاهش توان بازدارندگی آنهاست. بر همین اساس، مخالفان توافق معتقدند که احتمال به‌کارگیری چنین الگویی در قبال ایران نیز قابل توجه است؛ به‌ویژه اگر این ارزیابی در واشنگتن و تل‌آویو وجود داشته باشد که اهداف مورد نظر آنها در یک رویارویی کوتاه‌مدت و مستقیم محقق نشده است.

علاوه بر این، منتقدان استدلال می‌کنند که دوره زمانی پیش‌بینی‌شده برای اجرای توافق می‌تواند فرصتی برای بازآرایی نیروهای مخالف ایران نیز فراهم آورد. از دید آنان، در این فاصله نه تنها آمریکا و اسرائیل، بلکه برخی بازیگران منطقه‌ای نیز قادر خواهند بود توان نظامی، اطلاعاتی و سیاسی خود را بازسازی کرده، نقاط ضعف ایران را با دقت بیشتری شناسایی کنند و در صورت شکست توافق، با آمادگی بیشتری وارد مرحله جدیدی از تقابل شوند.

این گروه همچنین هشدار می‌دهند که تداوم حملات اسرائیل به لبنان و دیگر نقاط منطقه، در صورتی که با واکنش مؤثر ایران همراه نباشد، می‌تواند پیامدهای سیاسی مهمی برای جمهوری اسلامی در پی داشته باشد. به باور آنان، ادامه وضعیتی میان آتش‌بس و تقابل، بدون تعیین تکلیف روشن، ممکن است به کاهش اعتبار بازدارندگی ایران در سطح منطقه‌ای و حتی در افکار عمومی داخل کشور منجر شود. از منظر این تحلیل، ایجاد تردید نسبت به توان و اراده جمهوری اسلامی برای حمایت از متحدان خود، می‌تواند شکاف‌های سیاسی و راهبردی را در داخل ساختار قدرت افزایش دهد؛ شکاف‌هایی که مخالفان توافق معتقدند بخشی از محاسبات و اهداف بلندمدت آمریکا و اسرائیل برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی را تشکیل می‌دهد.

اما با همه این ملاحظات، هنوز پرسش اساسی باقی می‌ماند: اگر تحلیل‌ها، هشدارها و پیش‌بینی‌های مخالفان تفاهم‌نامه را جدی بگیریم، چه راهی پیش روی ایران باقی می‌ماند؟ آیا پاسخ درست آن است که ایران حملات خود را علیه اسرائیل، نیروهای آمریکایی و متحدان منطقه‌ای آنان ادامه دهد؟ اگر چنین مسیری در پیش گرفته شود، پیامدهای آن برای کشور چه خواهد بود؟ آیا ادامه یک جنگ گسترده می‌تواند همان خطری را که از آن می‌ترسیم، یعنی فروپاشی، تضعیف استقلال ایران و تهدید تمامیت ارضی کشور، به شکل دیگری به واقعیت تبدیل نکند؟

این پرسشی است که مخالفان تفاهم‌نامه باید به آن پاسخ دهند. مخالفت با توافق، بدون ارائه راه‌حلی روشن برای جلوگیری از گسترش جنگ، کافی نیست. اگر مسیر تقابل مستقیم و ادامه حملات نظامی انتخاب شود، باید توضیح داد که چگونه می‌توان از تبدیل آن به جنگی ویرانگر و کنترل‌ناپذیر جلوگیری کرد.

از سوی دیگر، موافقان تفاهم‌نامه نیز نمی‌توانند صرفاً به امید کاهش تنش‌ها بسنده کنند. اگر توافق نتواند مانع جنگ فرسایشی، حملات پراکنده، فشارهای تدریجی و تضعیف بازدارندگی ایران شود، در نهایت ممکن است همان مسیرِ فرسایش کشور را از راهی دیگر پیش ببرد. بنابراین آنان نیز باید پاسخ دهند که راه‌حلشان برای این نگرانی چیست. چگونه می‌توان از ورود ایران به یک جنگ همه‌جانبه جلوگیری کرد، اما در عین حال اجازه نداد کشور در یک جنگ فرسایشی، تدریجی و بی‌پایان گرفتار شود؟

در واقع، ما با یک دشواری بزرگ سیاسی و راهبردی روبه‌رو هستیم. نه جنگ گسترده و مستقیم می‌تواند بی‌هزینه و بی‌خطر باشد، نه توافقی که ضمانت اجرایی نداشته باشد و طرف مقابل را از ادامه فشار و تجاوز بازندارد. مسئله اصلی این است که چگونه می‌توان میان ضرورت حفظ صلح و پرهیز از جنگ، از یک‌سو، و ضرورت حفظ بازدارندگی، استقلال و امنیت ملی ایران، از سوی دیگر، توازن برقرار کرد.

این شاید مهم‌ترین پرسشی باشد که هم مخالفان و هم موافقان تفاهم‌نامه باید به آن پاسخ دهند: راهی که نه کشور را به سوی جنگی ویرانگر بکشاند و نه آن را در برابر فشارهای تدریجی و فرسایشی بی‌دفاع بگذارد، چیست؟

رضا فانی یزدی – ۲۰ جون ۲۰۲۶