ایران در پیچ تاریخی

جنگ فرسایشی، الیگارشی داخلی و نبرد برای بقا

من بر این باورم که ایران امروز در یکی از حساس‌ترین، پیچیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار گرفته است. در دهه‌های گذشته کشور ما بحران‌های فراوانی را پشت سر گذاشته است؛ از انقلاب و جنگ گرفته تا تحریم‌ها، ناآرامی‌های سیاسی و فشارهای خارجی. اما آنچه امروز با آن روبه‌رو هستیم، صرفاً یک بحران سیاسی، اقتصادی یا امنیتی نیست. مسئله اصلی هم‌زمانی و هم‌افزایی مجموعه‌ای از بحران‌هاست که هر یک به تنهایی می‌توانند یک کشور را با مشکلات جدی مواجه کنند، اما هنگامی که بر روی یکدیگر انباشته می‌شوند، خطر فرسایش تدریجی یک ملت و یک دولت را به وجود می‌آورند.

ایران امروز از یک سو تحت فشارهای نظامی، امنیتی، اقتصادی و رسانه‌ای بی‌سابقه‌ای قرار دارد. اسرائیل، ایالات متحده و برخی از قدرت‌های منطقه‌ای آشکارا در تلاش هستند تا توان ژئوپلیتیک، اقتصادی و نظامی ایران را محدود کنند. حملات مستقیم و غیرمستقیم به زیرساخت‌های کشور، ترور فرماندهان و دانشمندان، تحریم‌های گسترده اقتصادی، جنگ روانی و رسانه‌ای و تلاش برای منزوی کردن ایران در عرصه بین‌المللی بخشی از این فشارهاست.

اما از سوی دیگر، کشور ما با مشکلات عمیق داخلی نیز روبه‌روست؛ مشکلاتی که نمی‌توان آنها را تنها به دشمن خارجی نسبت داد. فساد ساختاری، شکل‌گیری الیگارشی‌های مالی و اقتصادی، ناکارآمدی بخشی از نظام مدیریتی، گسترش شکاف طبقاتی، بحران معیشت مردم، سقوط قدرت خرید، فرار سرمایه، مهاجرت نخبگان و کاهش اعتماد عمومی، به همان اندازه برای آینده ایران خطرناک هستند که تهدیدهای خارجی.

به نظر من، بزرگ‌ترین اشتباه آن است که هر یک از این دو عامل را جایگزین دیگری کنیم. کسانی هستند که همه مشکلات را صرفاً به دشمن خارجی نسبت می‌دهند و چشمان خود را بر فساد و ناکارآمدی داخلی می‌بندند. در مقابل، گروهی نیز وجود دارند که نقش تحریم‌ها، جنگ اقتصادی، فشارهای خارجی و پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی را نادیده می‌گیرند و گویی تمام مشکلات ایران را صرفاً محصول عوامل داخلی می‌دانند. من هیچ‌یک از این دو نگاه را کافی نمی‌دانم.

حقیقت این است که فشارهای خارجی زمانی بیشترین اثر را دارند که بر بستر فساد داخلی، اقتصاد رانتی، ناکارآمدی و نارضایتی اجتماعی عمل کنند. همان‌گونه که فساد و سوءمدیریت داخلی نیز زمانی بیشترین خسارت را وارد می‌کنند که با تحریم، جنگ اقتصادی و فشارهای بین‌المللی همراه شوند. آنچه امروز ایران را تهدید می‌کند، نه صرفاً دشمن خارجی و نه صرفاً فساد داخلی، بلکه پیوند و هم‌افزایی این دو عامل است.

چرا اکنون؟

یکی از پرسش‌های مهمی که باید به آن پاسخ داد این است که چرا فشارها علیه ایران در این مقطع تاریخی تا این اندازه افزایش یافته است؟

من معتقدم پاسخ این پرسش را باید در تحولات بزرگ‌تر جهانی جستجو کرد. جهان در حال عبور از دوره‌ای تاریخی است. نظم بین‌المللی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت، دیگر مانند گذشته باثبات نیست. ظهور چین، بازگشت روسیه به عرصه رقابت‌های جهانی، بحران‌های داخلی غرب، تغییر موازنه‌های اقتصادی و انتقال تدریجی قدرت از غرب به آسیا، همگی نشانه‌های یک دگرگونی بزرگ هستند. جهان ما در دوران یک زایمان نظم تاریخی دیگری قرار گرفته است. 

در چنین شرایطی، خاورمیانه نیز وارد مرحله‌ای از بازآرایی ژئوپلیتیک شده است. بسیاری از قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی در تلاش‌اند تا جایگاه خود را در نظم آینده تثبیت کنند. از نگاه من، بخشی از فشارهایی که امروز بر ایران وارد می‌شود نیز در همین چارچوب قابل فهم است.

ایران کشوری کوچک و حاشیه‌ای نیست. ایران در مرکز یکی از مهم‌ترین مناطق جهان قرار گرفته، دارای منابع عظیم انرژی است، بر مسیرهای حیاتی تجارت و انرژی تأثیر می‌گذارد و از ظرفیت تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ منطقه‌ای برخوردار است. به همین دلیل، مسئله تنها اختلاف بر سر یک برنامه هسته‌ای یا چند پرونده سیاسی نیست. نزاع بر سر جایگاه آینده ایران در نظم منطقه‌ای و جهانی است.

از همین روست که من معتقدم نباید تحولات جاری را صرفاً به عنوان مجموعه‌ای از بحران‌های روزمره دید. آنچه امروز در حال رخ دادن است، بخشی از یک نبرد بزرگ‌تر بر سر آینده ایران و جایگاه آن در منطقه است؛ نبردی که نتیجه آن می‌تواند سرنوشت نسل‌های آینده این کشور را تعیین کند.

جنگی که هنوز پایان نیافته است

به نظر من یکی از خطرناک‌ترین اشتباهاتی که امروز در بخشی از فضای سیاسی ایران مشاهده می‌شود، این تصور است که با پایان جنگ‌های اخیر، اعلام آتش‌بس و توقف نسبی درگیری‌های مستقیم، بحران نیز پایان یافته است. بسیاری چنین می‌پندارند که خطر اصلی از سر کشور گذشته و اکنون می‌توان به شرایط عادی بازگشت. اما من چنین برداشتی ندارم.

آنچه امروز جریان دارد، صلح نیست. ما همچنان در دل یک جنگ قرار داریم؛ جنگی که فقط شکل آن تغییر کرده است. حملات مستقیم شاید کاهش یافته باشند، اما عملیات‌های اطلاعاتی، خرابکاری‌های سایبری، جنگ روانی، فشارهای اقتصادی، تحریم‌ها، ترورهای هدفمند، تلاش برای بی‌ثبات‌سازی داخلی و تخریب اعتماد عمومی همچنان ادامه دارند.

در واقع، آنچه امروز مشاهده می‌کنیم نوعی جنگ فرسایشی است؛ جنگی که هدف آن نه نابودی فوری ایران، بلکه تضعیف تدریجی توان ملی کشور است.

من معتقدم بخشی از استراتژی اسرائیل، آمریکا و حامیان بین‌المللی آنها بر این پایه استوار شده که ایران را وارد یک وضعیت دائمی «نه جنگ و نه صلح» کنند؛ وضعیتی که در آن کشور نه فرصت بازسازی پیدا کند و نه بتواند وارد یک دوره پایدار توسعه و ثبات شود.

این الگو را پیش از این در نقاط مختلف منطقه دیده‌ایم.

در لبنان، سال‌هاست که حملات محدود، تهدیدهای مداوم، عملیات‌های امنیتی و فشارهای خارجی به بخشی از واقعیت روزمره زندگی در این کشور تبدیل شده‌اند. در سوریه، مجموعه‌ای از تحریم‌ها، حملات خارجی، جنگ داخلی و فشارهای اقتصادی توانست بخش بزرگی از زیرساخت‌های کشور را از بین ببرد. در غزه نیز شاهد آن هستیم که حتی در دوره‌هایی که از آتش‌بس سخن گفته می‌شود، بمباران‌ها، تخریب زیرساخت‌ها و فرسایش مداوم توان دفاعی ادامه دارد و حتی امکان ادامه زندگی و حیات را نیز از آنها سلب کرده است.

البته ایران لبنان نیست، سوریه نیست و غزه هم نیست. ایران از نظر وسعت سرزمینی، جمعیت، قدرت دفاعی و نظامی و منابع طبیعی، ظرفیت صنعتی و موقعیت ژئوپلیتیک تفاوت‌های بنیادینی با این کشورها دارد. اما آنچه مرا نگران می‌کند، شباهت شرایط نیست؛ بلکه شباهت الگوهای فرسایش است.

در همه این موارد، یک روند مشترک دیده می‌شود. ابتدا کشور وارد یک وضعیت طولانی از ناامنی جنگ و ویرانی و فشار خارجی می‌شود. سپس سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد. سرمایه‌ها از کشور خارج می‌شوند. نخبگان مهاجرت می‌کنند. هزینه‌های دفاعی افزایش می‌یابد. زیرساخت‌ها آسیب می‌بینند. توان اقتصادی تحلیل می‌رود و در نهایت بار همه این فشارها بر دوش مردم قرار می‌گیرد.

در چنین شرایطی، جامعه به تدریج خسته می‌شود. امید اجتماعی کاهش می‌یابد. اعتماد عمومی آسیب می‌بیند و دشمنان کشور به این نتیجه می‌رسند که بدون تحمل هزینه یک جنگ بزرگ نیز می‌توانند اهداف خود را پیش ببرند.

معضل بازدارندگی و صبر استراتژیک

یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که در سال‌های اخیر ذهن بسیاری از مردم را مشغول کرده، این است که چرا جمهوری اسلامی در برابر برخی حملات مستقیم، ترورها و تجاوزها به زیرساخت‌های کشور، پاسخی در سطحی که موازنه را به طور کامل تغییر دهد ارائه نمی‌کند.

من تصور نمی‌کنم دلیل اصلی این مسئله ناتوانی نظامی یا فقدان توان دفاعی باشد. به باور من، بخش مهمی از تصمیم‌گیران کشور بر اساس نوعی محاسبه ریسک عمل می‌کنند.

آنها معتقدند که آمریکا و اسرائیل در پی آن هستند که ایران را به یک جنگ مستقیم و گسترده بکشانند؛ جنگی که در آن بتوانند از برتری‌های اقتصادی، هوایی، فناورانه و لجستیکی خود استفاده کنند و بخش مهمی از زیرساخت‌های کشور را نابود سازند.

از این منظر، سیاست صبر استراتژیک تلاشی است برای اجتناب از ورود به زمینی که قواعد آن را دشمن تعیین کرده است.

اما به نظر من این استراتژی با یک تناقض بسیار بزرگ روبه‌روست.

زمان برای همه طرف‌های این منازعه به یک اندازه هزینه ندارد.

آمریکا و اسرائیل دارای اقتصادهایی بسیار بزرگ‌تر، منابع مالی گسترده‌تر، دسترسی به شبکه‌های مالی جهانی و ظرفیت‌های صنعتی عظیم هستند. آنها می‌توانند سال‌ها هزینه‌های یک رویارویی فرسایشی را تحمل کنند و همچنان بخش عمده توان خود را حفظ نمایند.

اما ایران در شرایطی کاملاً متفاوت قرار دارد.

هر سال ادامه فشارها می‌تواند بخشی از توان اقتصادی کشور را از میان ببرد. هر حمله به زیرساخت‌های انرژی، صنعتی یا علمی کشور ممکن است خساراتی ایجاد کند که جبران آن سال‌ها زمان ببرد. هر موج مهاجرت نخبگان بخشی از سرمایه انسانی ایران را از کشور خارج می‌کند. هر دور جدید تحریم‌ها ظرفیت‌های تولیدی و سرمایه‌گذاری را محدودتر می‌سازد.

به همین دلیل من معتقدم که زمان‌خریدن اگر با یک برنامه روشن برای بازسازی قدرت اقتصادی، احیای اعتماد عمومی و افزایش ظرفیت‌های ملی همراه نباشد، ممکن است به ضد خود تبدیل شود.

اگر کشوری در حال خریدن زمان باشد اما در همان زمان منابع خود را از دست بدهد، زیرساخت‌هایش فرسوده شوند، سرمایه انسانی‌اش مهاجرت کند و جامعه‌اش دچار ناامیدی شود، در واقع آنچه از دست می‌دهد ممکن است بیش از آن چیزی باشد که به دست می‌آورد.

به بیان دیگر، خطر اصلی فقط شکست در یک جنگ نظامی نیست. خطر اصلی گرفتار شدن در روندی است که بدون شکست رسمی، توان ملی را به تدریج تحلیل می‌برد.

و این همان نقطه‌ای است که به نظر من باید با بیشترین دقت درباره آن اندیشید؛ زیرا تاریخ نشان داده است که بسیاری از کشورها نه در یک نبرد بزرگ، بلکه در نتیجه فرسایش‌های طولانی‌مدت ضعیف شده‌اند. شوروی شاید یکی از بهترین نمونه ها باشد, ابرقدرت جهانی که بدون شلیک یک موشک از پای درآمد.

الیگارشی داخلی؛ کاسبان فرسایش و اقتصاد بحران

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین تهدید داخلی امروز ایران چیست، پاسخ من نه تحریم است، نه کاهش درآمد نفت و نه حتی ناکارآمدی‌های معمول اداری. به نظر من یکی از بزرگ‌ترین خطراتی که آینده کشور را تهدید می‌کند، شکل‌گیری یک الیگارشی مالی و سیاسی قدرتمند است که منافعش با تداوم بحران گره خورده است.

در طول سال‌های گذشته، به‌ویژه در دوران تحریم‌ها و تنش‌های منطقه‌ای، بخشی از اقتصاد ایران به جای آنکه به سمت تولید، صنعت، فناوری و توسعه ملی حرکت کند، به سمت سوداگری، رانت‌خواری، واسطه‌گری و بهره‌برداری از شرایط بحرانی سوق داده شده است.

من این گروه را «کاسبان فرسایش» می‌نامم.

اینها کسانی هستند که از تحریم سود می‌برند، از چندنرخی بودن ارز سود می‌برند، از اقتصاد غیرشفاف سود می‌برند، از انحصار واردات سود می‌برند، از خصوصی‌سازی‌های رانتی سود می‌برند و حتی در مواردی از ادامه تنش‌های خارجی نیز سود می‌برند.

در حالی که میلیون‌ها ایرانی با کاهش قدرت خرید، بحران مسکن، تورم و مشکلات معیشتی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، این شبکه‌های قدرت و ثروت توانسته‌اند در همین دوران ثروت‌های افسانه‌ای انباشته کنند.

به نظر من مسئله فقط فساد مالی نیست.

بخشی از این الیگارشی اقتصادی به تدریج به یک بازیگر سیاسی نیز تبدیل شده است.

این جریان به خوبی می‌داند که نارضایتی اجتماعی می‌تواند به ابزاری برای تغییر موازنه قدرت در درون حاکمیت تبدیل شود. از این رو، در مواردی نه تنها انگیزه‌ای برای حل مشکلات اقتصادی ندارد، بلکه از تداوم آنها نیز سود می‌برد.

من معتقدم بخشی از این نیروها تصور می‌کنند که از طریق فشارهای اقتصادی بر جامعه، می‌توانند بر بخش‌هایی از ساختار سیاسی که حاضر به پذیرش برخی سازش‌ها و عقب‌نشینی‌ها نیستند فشار وارد کنند.

در نگاه آنان، افزایش نارضایتی عمومی می‌تواند ابزاری برای وادار کردن ساختار سیاسی به پذیرش توافق‌هایی باشد که منافع اقتصادی و سیاسی این گروه‌ها را تأمین می‌کند.

خطرناک‌تر آنکه بخشی از این جریان‌ها گویی به این نتیجه رسیده‌اند که حتی اگر ساختار سیاسی فعلی تضعیف شود، آنها همچنان می‌توانند در هر آرایش جدید قدرت جایگاه خود را حفظ کنند. به همین دلیل، دغدغه اصلی آنان نه منافع ملی، و نه توسعه کشور و نه آینده مردم، بلکه حفظ ثروت و نفوذ خویش است.

من بارها گفته‌ام که هیچ تحریمی به اندازه یک الیگارشی فاسد و غیر پاسخگو نمی‌تواند یک کشور را از درون تخریب کند. زیرا دشمن خارجی در نهایت از بیرون فشار وارد می‌کند، اما این شبکه‌های رانتی مانند ستون پنجم هستند که از درون، ستون‌های اقتصادی و اجتماعی کشور را فرسوده می‌کنند.

بحران رهبری راهبردی و توهم نجات از مسیر عقب‌نشینی

در کنار بحران اقتصادی، به نظر من کشور با یک بحران دیگر نیز روبه‌روست؛ بحران در سطح تفکر راهبردی.

ترور فرماندهان ارشد، چهره‌های کلیدی و برخی از مهم‌ترین نیروهای تصمیم‌ساز در سال‌های اخیر، صرفاً یک ضربه عملیاتی نبود. این اتفاقات بر توان تصمیم‌گیری، هماهنگی و ابتکار عمل راهبردی کشور نیز تأثیر گذاشت.

امروز در بسیاری از موارد احساس می‌شود که کشور بیش از گذشته در موقعیت واکنش قرار گرفته است تا کنش.

اما مسئله‌ای که بیش از همه مرا نگران می‌کند، نوعی توهم سیاسی است که در بخشی از ساختار تصمیم‌گیری شکل گرفته است.

به نظر من بخشی از نخبگان سیاسی کشور به این جمع‌بندی رسیده‌اند که می‌توان با دادن امتیازهای بیشتر، با انعطاف‌های یک‌طرفه و با عقب‌نشینی‌های تدریجی، از این مرحله عبور کرد.

آنها تصور می‌کنند که اگر بتوانند از این پیچ تاریخی عبور کنند، در آینده فرصت بازسازی قدرت را خواهند داشت.

برخی از آنان نگران فروپاشی اقتصادی هستند. برخی نگران جنگ هستند. برخی نگران از دست رفتن کامل قدرت سیاسی هستند.

این نگرانی‌ها واقعی‌اند، اما نتیجه‌ای که از آنها گرفته می‌شود لزوماً درست نیست.

اشتباه بزرگ اینجاست که فرض می‌شود طرف مقابل نیز اهدافی محدود و قابل مصالحه دارد.

من چنین تصوری ندارم.

به باور من، مسئله بخش مهمی از جریان‌های حاکم در اسرائیل صرفاً برنامه هسته‌ای ایران یا حتی سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی نیست. آنچه آنها با آن مشکل دارند، اصل وجود یک ایران قدرتمند، مستقل و تأثیرگذار در منطقه است.

به همین دلیل است که من معتقدم هر عقب‌نشینی یک‌طرفه نه به عنوان نشانه حسن نیت، بلکه به عنوان نشانه ضعف تفسیر می‌شود.

تجربه تاریخی نشان داده است که وقتی یک قدرت احساس کند طرف مقابل حاضر است برای جلوگیری از بحران، امتیازهای بیشتری بدهد، معمولاً به مطالبه امتیازهای بیشتر روی می‌آورد.

در چنین شرایطی، خطر آن وجود دارد که کشور وارد چرخه‌ای شود که در آن برای جلوگیری از یک بحران بزرگ‌تر، پیوسته امتیازهای جدیدی داده می‌شود، اما نتیجه نهایی نه صلح پایدار، بلکه کاهش تدریجی قدرت ملی است.

جنگ روایت‌ها؛ نبرد بر سر روحیه جامعه

امروز بخشی از جنگ علیه ایران در میدان رسانه و افکار عمومی جریان دارد.

من معتقدم افکار عمومی ایران در میان دو روایت ناقص گرفتار شده است.

در یک سو رسانه‌های رسمی قرار دارند که تمایل دارند تقریباً همه مشکلات را به دشمن خارجی نسبت دهند و نقش فساد، ناکارآمدی و ساختارهای رانتی را کم‌رنگ کنند.

در سوی دیگر، بخشی از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور قرار دارند که در بهترین حالت نقش تحریم‌ها، جنگ اقتصادی، فشارهای خارجی و پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی را نادیده می‌گیرند و همه مشکلات را صرفاً به ساختار داخلی نسبت می‌دهند و اگر کمی واقع بین باشیم متوجه می شویم که در حقیقت نقش وزارت تبلیغات دشمن صهیونیستی را ایفا می کنند.

من هیچ‌یک از این دو روایت نه می پسندم و نه آنها را روایتی کامل از واقعیت می‌دانم.

واقعیت ایران امروز حاصل برخورد این دو عامل است؛ فشار خارجی و ضعف‌های داخلی.

اما آنچه بیش از همه نگران‌کننده است، از دست رفتن مرجعیت رسانه‌ای در داخل کشور است.

وقتی مردم احساس کنند رسانه‌های داخلی حاضر نیستند درباره فساد، اشتباهات، مشکلات اقتصادی و ناکارآمدی‌ها صادقانه سخن بگویند، طبیعی است که به منابع بیرونی مراجعه کنند.

و هنگامی که مرجعیت رسانه‌ای از داخل به خارج منتقل شود، میدان برای جنگ روانی نیز باز می‌شود.

هدف جنگ روانی مدرن فقط تغییر حکومت‌ها نیست. هدف آن ایجاد ناامیدی، فرسایش اعتماد عمومی و القای این باور است که هیچ آینده‌ای وجود ندارد و هیچ راهی جز تسلیم باقی نمانده است.

من معتقدم اگر جامعه‌ای امید خود را از دست بدهد، بخش بزرگی از جنگ را پیش از شلیک هر گلوله‌ای باخته است.

به همین دلیل، بازسازی اعتماد عمومی، صداقت در اطلاع‌رسانی و ایجاد یک روایت ملی که هم فساد داخلی را ببیند و هم فشارهای خارجی را، یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های امروز ایران است.

ملت؛ حلقه گمشده بازدارندگی

اگر بخواهم مهم‌ترین ضعف نگاه رایج در بخشی از ساختار سیاسی کشور را در یک جمله بیان کنم، می‌گویم که بازدارندگی در ایران بیش از حد نظامی فهمیده شده و کمتر به بنیان اجتماعی آن توجه شده است.

من هرگز اهمیت قدرت نظامی، موشکی، پدافندی و امنیتی را انکار نمی‌کنم. در جهانی که قانون جنگل بر بخش مهمی از روابط بین‌الملل حاکم است، کشوری که نتواند از خود دفاع کند، محکوم به عقب‌نشینی و وابستگی و نابودی و ویرانی خواهد بود. اما در عین حال معتقدم که هیچ موشکی، هیچ ارتشی و هیچ سامانه دفاعی‌ای نمی‌تواند جایگزین مردم شود.

تاریخ به ما نشان داده است که قدرت واقعی کشورها تنها در زرادخانه‌های نظامی آنها خلاصه نمی‌شود. قدرت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که مردم یک کشور احساس کنند در سرنوشت آن سهیم هستند، به آینده خود امید دارند، عدالت نسبی را در زندگی روزانه تجربه می‌کنند و باور دارند که حکومت، کشور و منافع ملی متعلق به همه آنهاست.

به نظر من یکی از خطرناک‌ترین اشتباهات سال‌های اخیر این بوده است که بخشی از تصمیم‌گیران کشور تصور کرده‌اند می‌توان بدون حل بحران‌های معیشتی، بدون مبارزه جدی با فساد، بدون افزایش مشارکت مردم در تصمیم‌گیری‌ها و بدون بازسازی اعتماد عمومی، صرفاً از طریق قدرت سخت امنیت و ثبات را حفظ کرد.

این تصور در بهترین حالت یک اشتباه و در بدترین حالت یک توهم است.

هیچ کشوری بدون ملت خود نمی‌تواند قدرتی پایدار باقی بماند.

من معتقدم مهم‌ترین عنصر بازدارندگی ایران نه در سیلوهای موشکی، بلکه در قلب میلیون‌ها ایرانی نهفته است. اگر مردم احساس کنند که کشور متعلق به آنهاست، اگر بدانند که در ثروت ملی سهم دارند، اگر مطمئن باشند که عدالت و شایسته‌سالاری بر رانت و فساد غلبه خواهد کرد، هرگز امید به دشمن خارجی نبسته و آن‌گاه هیچ قدرت خارجی به سادگی نمی‌تواند کشور را به زانو درآورد.

اما اگر مردم احساس کنند که قربانی فساد، تبعیض، رانت و سوءمدیریت شده‌اند، اگر شکاف میان دولت و ملت عمیق‌تر شود و اگر امید به آینده از میان برود، آنگاه حتی بزرگ‌ترین توان نظامی نیز نمی‌تواند امنیتی پایدار ایجاد کند.

به همین دلیل است که من مبارزه با فساد را صرفاً یک ضرورت اخلاقی نمی‌دانم؛ بلکه آن را یک ضرورت امنیت ملی می‌دانم.

بازدارندگی بدون ملت، در نهایت چیزی جز یک توهم خطرناک نخواهد بود.

نیت نهایی چیست؟

من بر این باورم که برای درک آنچه امروز بر ایران می‌گذرد، باید از سطح رویدادهای روزمره فراتر رفت.

مسئله تنها چند تحریم جدید، چند حمله نظامی، یک پرونده هسته‌ای یا حتی اختلافات سیاسی میان تهران و واشنگتن نیست.

آنچه من در پس این تحولات می‌بینم، تلاشی گسترده برای محدود کردن توان تاریخی ایران است.

به نظر من بخش مهمی از نیروهایی که امروز علیه ایران عمل می‌کنند، صرفاً به دنبال تغییر رفتار جمهوری اسلامی نیستند. حتی مسئله آنها صرفاً تغییر حکومت نیز نیست. آنچه آنان با آن مشکل دارند، اصل وجود یک ایران مستقل، دارای منابع عظیم، موقعیت ژئوپلیتیک ممتاز، ظرفیت صنعتی و توان بالقوه تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ منطقه‌ای است.

من بارها به تجربه کشورهای منطقه نگاه کرده‌ام.

عراق پس از حمله آمریکا.

لیبی پس از سرنگونی قذافی.

سوریه پس از سال‌ها جنگ و مداخله خارجی.

در هیچ‌یک از این موارد، تضعیف دولت مرکزی به توسعه پایدار، رفاه عمومی یا استقلال بیشتر منجر نشد. آنچه باقی ماند، اقتصادهای ضعیف‌تر، وابستگی بیشتر، نفوذ گسترده‌تر قدرت‌های خارجی و در بسیاری موارد از هم گسیختگی اجتماعی و سیاسی بود.

به همین دلیل معتقدم که مسئله امروز ایران صرفاً دفاع از یک حکومت نیست؛ مسئله دفاع از موجودیت تاریخی ایران به عنوان یک قدرت مستقل و یک تمدن کهن است.

این بدان معنا نیست که باید از اشتباهات، فسادها و ناکارآمدی‌های داخلی چشم‌پوشی کرد. برعکس، من معتقدم که دقیقاً برای دفاع از ایران است که باید با فساد، رانت و سوءمدیریت در هر شکل آن مبارزه کرد.

اما در عین حال نباید دچار این توهم شد که فروپاشی این  ساختار سیاسی الزاماً به آزادی، توسعه و رفاه منجر خواهد شد.

تجربه منطقه چیز دیگری به ما می‌گوید.

راه برون‌رفت؛ جنگ همزمان در دو جبهه

به نظر من ایران تنها زمانی می‌تواند از این پیچ تاریخی عبور کند که همزمان در دو جبهه مبارزه کند.

جبهه نخست، جبهه داخلی است.

مبارزه واقعی با فساد. برچیدن شبکه‌های رانتی. اصلاح نظام بانکی. مقابله با الیگارشی مالی. بازگرداندن اعتماد عمومی. بازگشت به نظامی با اولویت عدالت اجتماعی و تحقق زندگی بهتر برای همه مردم و بویژه طبقات زحمتکش کشور، احیای تولید ملی. تقویت طبقه متوسط. افزایش مشارکت مردم در تصمیم‌گیری‌ها. ایجاد شفافیت و پایان دادن به مصونیت کسانی که ثروت ملی را به نام خصوصی‌سازی، خصولتی‌سازی و انحصار به تاراج برده‌اند.

اما جبهه دوم، جبهه خارجی است.

حفظ توان بازدارندگی. افزایش قدرت دفاعی. دیپلماسی حرفه‌ای و واقع‌گرایانه. کاهش تنش‌های غیرضروری. شکستن محاصره اقتصادی. گشودن مسیرهای تنفس اقتصاد ملی و استفاده از همه ظرفیت‌های بین‌المللی برای جلوگیری از تبدیل شدن ایران به میدان یک جنگ فرسایشی بی‌پایان.

هیچ‌یک از این دو جبهه به تنهایی کافی نیست.

مقاومت خارجی بدون اصلاح داخلی شکست خواهد خورد.

و اصلاح داخلی بدون حفظ استقلال و امنیت ملی نیز پایدار نخواهد ماند.

جمع‌بندی

به باور من، ایران امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار گرفته است.

اگر روند کنونی ادامه یابد، اگر جنگ فرسایشی خارجی با فساد داخلی، رانت‌خواری، بحران اقتصادی، مهاجرت نخبگان و ناامیدی اجتماعی پیوند بخورد، کشور به تدریج وارد چرخه‌ای خواهد شد که هر روز بخشی از توان ملی آن را از میان می‌برد.

در چنین شرایطی، حملات خارجی، فساد داخلی، بحران معیشتی و بی‌اعتمادی عمومی یکدیگر را تقویت خواهند کرد و خطر بی‌ثباتی سیاسی و تضعیف حاکمیت ملی افزایش خواهد یافت.

اما من هنوز معتقدم که این سرنوشت اجتناب‌ناپذیر نیست.

ایران همچنان از ظرفیت‌های عظیم انسانی، فرهنگی، تاریخی، علمی و اقتصادی برخوردار است.

راه خروج از این بحران نیز وجود دارد.

اما این راه نه از مسیر انکار مشکلات داخلی می‌گذرد و نه از مسیر تسلیم در برابر فشارهای خارجی.

راه نجات ایران از بازسازی پیوند میان دولت و ملت می‌گذرد. از مبارزه با فساد می‌گذرد. از احیای عدالت اجتماعی می‌گذرد. از مشارکت واقعی مردم در تعیین سرنوشت خود می‌گذرد.

و از درک این حقیقت ساده که هیچ کشوری بدون مردم خود نمی‌تواند قدرتمند بماند.

در نهایت، سرنوشت ایران نه فقط در میدان‌های نبرد، نه فقط در پشت میزهای مذاکره و نه فقط در اتاق‌های قدرت تعیین خواهد شد؛ بلکه در توانایی ما برای بازسازی اعتماد ملی، احیای امید عمومی و تبدیل دوباره ملت ایران به بزرگ‌ترین سرمایه این سرزمین رقم خواهد خورد.

ایران ما خواهد ماند؛ اما نه با ترس، نه با تحمیل و نه با تسلیم. ایران تنها با مردمی خواهد ماند که در آن سهم دارند، خود را صاحبان واقعی این سرزمین می‌دانند، به آینده امید دارند و در سرنوشت کشور خویش نقش‌آفرین‌اند.

آینده ایران را نه سازش از موضع ضعف رقم خواهد زد و نه فرسایش و ناامیدی. آینده این سرزمین را مردمی خواهند ساخت که توانمند، آگاه و امیدوارند؛ مردمی که از عدالت بهره‌مند باشند، در ثروت ملی شریک باشند و باور داشته باشند که فردای این کشور از آنِ آنان و فرزندانشان است.

ایران خواهد ماند؛ با ملتی که امید را از دست ندهد، با مردمی که برای ساختن آینده خود برخیزند، و با قدرتی ملی که از پیوند ناگسستنی میان مردم، عدالت، استقلال و توان دفاع از این سرزمین برخاسته باشد.

ایران ما ماندگار است.

رضا فانی یزدی – ۲۱ خرداد ۱۴۰۵