سم‌ساز اعظم؛ فصل دوم: کسب‌وکار کثیف

پرچم‌های سفید از بسیاری از پنجره‌ها آویخته شده بود، و آلمانی‌های حیرت‌زده در حال سنجیدن عمق شکست خود بودند. هیتلر مرده بود.

تسلیم بی‌قیدوشرط، فروپاشی رایش سوم را قطعی کرده بود. مونیخ، مانند بسیاری از شهرهای آلمان، به ویرانه‌ای تبدیل شده بود. وقتی سرانجام صدای گلوله‌ها خاموش شد، مردم شروع کردند به بیرون آمدن. روی دیواری نزدیک اودئون‌پلاتس، کسی نوشته بود:
«اردوگاه‌های کار اجباری داخائو، بوخن‌والد، از آلمانی بودن خودم شرم دارم.»

چهار لشکر ارتش ایالات متحده وارد مونیخ شده بودند، اما تنها نیروهای پیاده نبودند. همراه آن‌ها سپاه ضدجاسوسی (Counterintelligence Corps) نیز آمده بود؛ واحدی نیمه‌مخفی که اعضایش لباس ساده می‌پوشیدند و خود را فقط «مامور» یا «مامور ویژه» معرفی می‌کردند. دو وظیفه اصلی آن‌ها این بود: سرکوب بازار سیاه و یافتن نازی‌ها. مونیخ زادگاه حزب نازی بود، بنابراین شکار خوبی در انتظارشان بود. ماموران فهرست تهیه می‌کردند، سرنخ‌ها را دنبال می‌کردند و مظنونان را دستگیر می‌کردند. یکی از بدنام‌ترین آن‌ها در ۱۴ مه ۱۹۴۵ به دستشان افتاد.

آن روز، روزی درخشان بود. در میان کسانی که برای لذت بردن از آفتاب بیرون آمده بودند و در سکوت از کنار ساختمان‌های بمباران‌شده و توده‌های آوار عبور می‌کردند، دکتر کورت بلومه Kurt Blome نیز حضور داشت؛ کسی که مدیر تحقیقات جنگ بیولوژیک نازی‌ها بود. طبق یکی از گزارش‌ها، بلومه «مردی خوش‌پوش، با وزن ۱۳۴ پوند، قد پنج فوت و نه اینچ، موهای سیاه، چشمان فندقی، و زخمی برجسته ناشی از دوئل در سمت چپ صورت، میان بینی و لب بالا» بود. او احتمالاً تعجب نکرد وقتی یکی از ماموران سپاه ضدجاسوسی جلوی او را گرفت و نشان طلایی‌رنگی با عنوان «اطلاعات نظامی وزارت جنگ» را نشان داد. مامور از او مدارک شناسایی خواست. بلومه گذرنامه‌اش را ارائه داد. مامور فهرست خود را بررسی کرد و نام او را یافت. کنار آن نوشته شده بود:
«دستگیری فوری—اولویت اول.»

بلومه بازداشت و بازجویی شد. بازجویان خیلی زود به این نتیجه رسیدند که او اطلاعات زیادی برای گفتن دارد. او را به قلعه کرانسبرگ Kransberg، دژی قرون‌وسطایی در نزدیکی فرانکفورت، فرستادند که به مرکز نگهداری عالی‌ترین مظنونان جنایات جنگی تبدیل شده بود. از دیگر زندانیان آنجا می‌توان به آلبرت اشپیرAlbert Speer، ورنر فون براون Wernher von Braun، فردیناند پورشه Ferdinand Porsche و مدیران شرکت شیمیایی آی.جی. فاربن I. G. Farben chemical cartel اشاره کرد. در میان چنین جمعی، داستان بلومه به‌تدریج آشکار شد.

او در دوران دانشجویی به گروه‌های فوق‌ملی‌گرا پیوسته و به‌شدت یهودستیز شده بود. در سال ۱۹۲۲، پس از دریافت مدرک باکتریولوژی، به دلیل پناه دادن به قاتلان وزیر امور خارجه آلمان، والتر راتنائو—یک سوسیالیست یهودی—مدتی زندانی شد. در سال ۱۹۳۱ به حزب نازی پیوست. پس از به قدرت رسیدن هیتلر دو سال بعد، به‌تدریج در سلسله‌مراتب رایش سوم ارتقا یافت. تا دهه ۱۹۴۰، عضو رایشتاگ، معاون وزیر بهداشت و مدیر یک مجتمع پزشکی در دانشگاه پوزن (در لهستان امروزی) شده بود. در آنجا، اثر میکروب‌ها و ویروس‌ها را بر زندانیان آزمایش می‌کرد.

مجتمع بلومه با دیوارهایی به ارتفاع ده فوت احاطه شده و تحت حفاظت نیروهای اس‌اس بود. در داخل آن «اتاق آب‌وهوایی climate room»، «اتاق سرد cold room»، انکوباتورها incubators، فریزرهای عمیق و اتاق‌های بخار وجود داشت؛ همچنین آزمایشگاه‌هایی در زمینه ویروس‌شناسی، داروشناسی، رادیولوژی و باکتریولوژی؛ «مزرعه تومور» برای پرورش ویروس‌های بدخیم؛ و بیمارستانی ایزوله برای دانشمندانی که ممکن بود به‌طور تصادفی به سمومی که با آن کار می‌کردند آلوده شوند. بلومه سیستم‌های پخش آئروسل برای گاز اعصاب توسعه داد تا روی زندانیان اردوگاه آشویتس Auschwitz concentration camp آزمایش شود؛ پشه‌ها و شپش‌های آلوده پرورش داد تا روی زندانیان داخائو Dachau و بوخن‌والد Buchenwald آزمایش شوند؛ و گازهایی تولید کرد که برای کشتن سی‌وپنج هزار زندانی مبتلا به سل در اردوگاه‌های لهستان به کار رفت. این مجموعه به‌طور رسمی «مؤسسه مرکزی سرطان» نامیده می‌شد.

بلومه در ژانویه ۱۹۴۵، هنگام نزدیک شدن ارتش سرخ، از پوزن Posen گریخت. او توانست بخشی از مدارک جرم‌آمیز را نابود کند، اما فرصت تخریب کامل مجموعه را نداشت. در نامه‌ای به ژنرال والتر شرایبرWalter Schreiber، پزشک ارشد ارتش نازی، نوشت که «به‌شدت نگران است که تأسیسات مربوط به آزمایش‌های انسانی که در مؤسسه وجود دارد، به‌راحتی قابل شناسایی باشد.» در ماه‌های بعد، در مرکز دیگری برای جنگ بیولوژیک—که آن هم به‌عنوان مؤسسه تحقیقات سرطان پنهان شده بود—در جنگلی از درختان کاج نزدیک شهر گرابرگ Geraberg آلمان کار کرد. این مرکز در آوریل ۱۹۴۵، زمانی که نیروهای متفقین آن را تصرف کردند، تقریباً دست‌نخورده باقی مانده بود، همراه با اسناد و تجهیزات. تا آن زمان بلومه به مونیخ رفته بود. دستگیری او فقط مسئله زمان بود.

بازجویان سپاه ضدجاسوسی، بلومه را با نامه‌ای از هاینریش هیملر، رئیس اس‌اس و یکی از معماران اصلی هولوکاست، مواجه کردند. در آن نامه، هیملر به بلومه دستور داده بود سمومی تولید کند که بتواند زندانیان مبتلا به سل در اردوگاه‌های کار اجباری را از بین ببرد. بلومه اصالت نامه را تأیید کرد، اما اصرار داشت که این هیملر بوده که برنامه جنگ بیولوژیک نازی‌ها و آزمایش‌ها روی زندانیان را هدایت کرده است. بازجویان این موضوع را به افسران اطلاعاتی آمریکایی که در بازجویی از دانشمندان نازی تخصص داشتند، گزارش کردند.

آن‌ها نوشتند:
«در سال ۱۹۴۳، بلومه در حال مطالعه جنگ باکتریولوژیک بود. به‌طور رسمی در تحقیقات سرطان فعالیت داشت، که البته فقط پوشش بود. بلومه همچنین معاون وزیر بهداشت رایش بود. آیا مایلید بازجویان بیشتری اعزام کنید؟»

از این پرسش، پرسشی بسیار عمیق‌تر زاده شد. پزشکان نازی به گنجینه‌ای بی‌نظیر از دانش دست یافته بودند. آن‌ها یاد گرفته بودند که انسان‌ها پس از قرار گرفتن در معرض انواع میکروب‌ها و مواد شیمیایی، چه مدت طول می‌کشد تا بمیرند و کدام سموم مؤثرترند. به همان اندازه جالب، آن‌ها با دادن مسکن ها و سایر مواد روان‌گردان به زندانیان اردوگاه‌های کار اجباری، آزمایش‌هایی برای یافتن راه‌های کنترل ذهن یا فروپاشی روان انسان انجام داده بودند. بسیاری از این داده‌ها منحصر‌به‌فرد بود، زیرا تنها از طریق آزمایش‌هایی به‌دست آمده بود که در آن انسان‌ها مجبور به رنج کشیدن یا مرگ می‌شدند. این موضوع بلومه را به هدفی ارزشمند تبدیل می‌کرد، اما هدف برای چه؟ عدالت فریاد مجازات او را سر می داد. با این حال، از یک پایگاه ارتش ایالات متحده در مریلند، ایده‌ای جسورانه و کاملاً متضاد مطرح شد: به جای اعدام بلومه، بیایید بهتر است او را استخدام کنیم.

گزارش‌های اطلاعاتی هولناکی از آسیا در سال ۱۹۴۱ به واشینگتن رسید. نیروهای ژاپنی که در چین پیشروی می‌کردند، از میکروب‌ها به‌عنوان سلاح استفاده می‌کردند، با پرتاب بمب‌های سیاه‌زخم، رها کردن حشرات آلوده و آلوده کردن منابع آب با ویروس وبا، هزاران سرباز و غیرنظامی را می‌کشتند. هنری استیمسون، وزیر جنگ آمریکا، این تاکتیک را تهدیدی بالقوه برای ایالات متحده دانست. او نه نفر از برجسته‌ترین زیست‌شناسان کشور را فراخواند و از آن‌ها خواست بررسی فوری‌ای درباره تحقیقات جهانی در زمینه جنگ بیولوژیک انجام دهند. زمانی که آن‌ها گزارش خود را تکمیل کردند، آمریکا وارد جنگ با ژاپن شده بود.

نتیجه این بررسی نگران‌کننده بود. نه‌تنها دانشمندان ژاپنی تولید سلاح‌های بیولوژیک را آغاز کرده بودند، بلکه همتایان آن‌ها در آلمان نازی نیز در حال آزمایش آن بودند. اثر این سلاح‌ها می‌توانست ویرانگر باشد.

آن‌ها نوشتند:
«بهترین دفاع، حمله و تهدید به حمله است. اگر ایالات متحده قصد نداشته باشد این سلاح بالقوه را نادیده بگیرد، باید فوراً اقداماتی برای آغاز کار بر روی مسائل جنگ بیولوژیک انجام شود.»

این گزارش استیمسون را به اقدام واداشت. او در نامه‌ای به رئیس‌جمهور فرانکلین روزولت نوشت:
«جنگ بیولوژیک البته یک “کسب‌وکار کثیف” است، اما با توجه به گزارش این کمیته، فکر می‌کنم باید آماده باشیم.»

اندکی بعد، روزولت ایجاد نخستین نهاد آمریکایی اختصاص‌یافته به مطالعه جنگ بیولوژیک را تأیید کرد. از نام بی‌خطر آن—«خدمات تحقیقات جنگ» (War Research Service)، هیچ‌کس نمی‌توانست مأموریتش را حدس بزند. با این حال، هر کس کنجکاو بود، می‌توانست حدسی بزند، اگر توجه می‌کرد که مدیر آن، شیمی‌دان برجسته جورج مرِک George Merck، رئیس شرکت داروسازی‌ای بود که نام خانوادگی‌اش را بر خود داشت.

جنگ شیمیایی—که در جنگ جهانی اول دست‌کم یک میلیون تلفات به جا گذاشته بود—پیش‌تر شناخته شده بود، اما جنگ بیولوژیک، که بر اساس پروتکل ژنو ۱۹۲۵ ممنوع شده بود، در عصر مدرن پدیده‌ای تازه به شمار می‌رفت. مرِک به این نتیجه رسید که ایالات متحده باید وارد این رقابت شود. او در یادداشتی مفصل نوشت:
«ارزش جنگ بیولوژیک تا زمانی که اثبات یا رد نشود، موضوعی قابل بحث باقی خواهد ماند. تنها مسیر منطقی، بررسی امکانات چنین جنگی از هر زاویه‌ای است.»

یادداشت مرِک زمانی به فرماندهان نظامی آمریکا رسید که آن‌ها در حال بررسی درخواست فوق‌محرمانه‌ای از وینستون چرچیل، نخست‌وزیر بریتانیا، بودند. گزارش‌های اطلاعاتی که بعدها نادرست از آب درآمد، رهبران بریتانیا را به این باور رسانده بود که هیتلر در حال برنامه‌ریزی یک حمله بیولوژیک به جزیره آن‌هاست. آن‌ها تصمیم گرفتند ذخیره‌ای از عوامل بیماری‌زا تهیه کنند تا در صورت وقوع چنین حمله‌ای، به‌عنوان اقدام تلافی‌جویانه استفاده شود. بریتانیا امکانات، تخصص یا بودجه لازم برای تولید این سموم را نداشت. چرچیل از آمریکایی‌ها درخواست کمک کرد. روزولت پذیرفت این امکان را بررسی کند و این مأموریت را به واحد جنگ شیمیایی ارتش سپرد. در ۹ دسامبر ۱۹۴۲، فرماندهان این واحد گروهی از باکتری‌شناسان و متخصصان دیگر را در آکادمی ملی علوم در واشینگتن گرد هم آوردند. آن‌ها پرسشی مطرح کردند که فراتر از مرزهای مهندسی علمی آن زمان بود:
آیا می‌توان محفظه‌ای کاملاً مهر و موم‌شده ساخت که در آن میکروب‌های کشنده در مقیاس صنعتی تولید شوند؟

دانشمندان حاضر با حوصله توضیح دادند که تولید سموم در چنین مقیاسی بسیار دشوار یا حتی غیرممکن است. تنها یک نفر مخالف بود: آیرابالدون، باکتری‌شناسی که استاد راهنمای سیدنی گاتلیب در دانشگاه ویسکانسین بود. او گفت از نظر نظری یا فنی هیچ مانعی برای ساخت چنین محفظه‌ای نمی‌بیند.

او بعدها گفت:
«تقریباً همه افراد آنجا در زمینه باکتری‌شناسی بیماری‌زا کار کرده بودند، آنچه که به آن باکتری‌شناسی پزشکی می‌گویند و در مجموع بسیار بدبین بودند… یا فکر می‌کردند نمی‌توان مقدار زیادی کشت داد، یا اگر بتوان، نمی‌توان این کار را با ایمنی انجام داد… و بالاخره نوبت به من رسید… و من گفتم، “مسئله ساده است. اگر بتوانید آن را در یک لوله آزمایش انجام دهید، می‌توانید همان را در یک مخزن ده‌هزار گالنی، با همان ایمنی و حتی بیشتر انجام دهید. کافی است همان شرایطی را که در لوله آزمایش ایجاد می‌کنید، در آن مخزن بزرگ هم ایجاد کنید.”… بعد به خانه برگشتم و فکر کردم سهم خودم را برای کشور ادا کرده‌ام و دیگر به آن فکر نکردم.»

اندکی پس از آن جلسه، ژنرال دبلیو. سی. کابرِیچ General W. C. Kabrich از واحد جنگ شیمیایی با بالدوین تماس گرفت و از او خواست به واشینگتن بازگردد. بالدوین پاسخ داد که تعهدات دانشگاهی‌اش اجازه چنین سفری را در کوتاه‌مدت نمی‌دهد.

ژنرال گفت:
«امیدواریم بتوانید از وظایف دانشگاهی‌تان مرخص شوید. ما به شما اینجا نیاز داریم، برای انجام همان کاری که گفتید ممکن است.»

بالدوین این موضوع را با رئیس دانشگاه ویسکانسین در میان گذاشت و آن‌ها توافق کردند که او برای خدمت به تلاش جنگی مرخصی بگیرد. وقتی در پایان سال ۱۹۴۲ به واشینگتن رسید، به او گفته شد که ارتش تصمیم گرفته برنامه‌ای محرمانه برای توسعه سلاح‌های بیولوژیک راه‌اندازی کند و می‌خواهد او را به‌عنوان مدیر آن منصوب کند. او بعدها گفت این مأموریت «وظیفه‌ای فوق‌العاده بزرگ» بود…
«آن‌ها از من می‌خواستند یک برنامه تحقیقاتی طراحی کنم، نیرو جذب کنم، مکانی برای ساخت اردوگاه و آزمایشگاه پیدا کنم، و سپس کارخانه‌های آزمایشی و آزمایشگاه‌ها را طراحی کنم.»

با پذیرش این مسئولیت، بالدوین به نخستین جنگجوی بیولوژیک آمریکا تبدیل شد. او از نظر علمی کاملاً واجد شرایط بود، اما از نظر شخصی، انتخابی غیرمنتظره به نظر می‌رسید. پدربزرگش کشیش متدیست بود. خودش نیز به‌صورت نیمه‌وقت کشیش بود، باورهای کوئیکری داشت، با انزجار از خشونت بزرگ شده بود و زندگی ساده‌ای داشت. اما پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، همانند هر آمریکایی دیگری آماده خدمت شد.

او بعدها گفت:
«برای درک برنامه جنگ بیولوژیک، باید فضای آن زمان را درک کنید… هرگز به ذهنم خطور نکرد که بگویم “نمی‌خواهم این کار را انجام دهم”… همه هر کاری که از آن‌ها خواسته می‌شد انجام می‌دادند… بدون تردید، استفاده از عوامل بیولوژیک برای کشتن انسان‌ها تغییر کاملی در طرز فکر بود… اما حدود بیست‌وچهار ساعت طول کشید تا این موضوع را برای خودم حل کنم… در نهایت، غیراخلاقی بودن جنگ، خودِ جنگ است… وقتی جنگ را با هدف کشتن انسان‌ها آغاز می‌کنید، همان بخش غیراخلاقی آن است… اما من در باکتری‌شناسی پزشکی آموزش دیده بودم و کارم کشتن میکروارگانیسم‌ها برای جلوگیری از بیماری بود… حالا اینکه بخواهم آن را برعکس تصور کنم، تا حدی وحشتناک بود… بله، بدون شک.»

بالدوین در طول دو سال و نیم فعالیتش در برنامه جنگ بیولوژیک، غیرنظامی باقی ماند. عنوانی ویژه برای او ایجاد شد: مدیر علمی آزمایشگاه‌های جنگ بیولوژیک ارتش. ارتش به او یکی از گسترده‌ترین وعده‌ها را داد:
هرچه بخواهی، در اختیارت می‌گذاریم.

او بعدها گفت:
«اگر می‌گفتم “آن فرد را می‌خواهم”، مگر اینکه پروژه منهتن به او نیاز داشت، او را در اختیارم می‌گذاشتند.»

نخستین وظیفه بالدوین یافتن محل مناسب برای این مجموعه بود. انتخاب بدیهی، پایگاه اج‌وود آرسنال در مریلند بود، اما پس از بازدید، آن را بیش از حد شلوغ یافت. او به‌دنبال مکانی کاملاً جدید بود.

پس از بررسی گزینه‌های مختلف، سرانجام در نزدیکی شهر فردریک در مریلند، پایگاهی متروکه به نام دیتریک فیلد را یافتند. این پایگاه هزار هکتاری، که پیش‌تر محل استقرار نیروی هوایی گارد ملی بود، اکنون خالی مانده بود. ساختمان‌ها، باند پرواز و برج کنترل هنوز وجود داشت. در اطراف آن، مراتع تا کوه‌های کاتوکتین امتداد داشتند—جایی که اقامتگاه ریاست‌جمهوری، کمپ دیوید، قرار داشت.

این مکان به‌زودی به مرکز اصلی تلاش دولت آمریکا برای تبدیل میکروب‌ها به سلاح جنگ و عملیات مخفی تبدیل شد.

دفتر خدمات استراتژیک (OSS)، سازمان اطلاعاتی آمریکا در زمان جنگ، بخشی از میدان دیتریک را به‌عنوان پایگاه آموزشی استفاده می‌کرد و تمایلی به واگذاری آن نداشت، اما به دلیل اولویت بسیار بالای پروژه آیرابالدون مجبور به این کار شد. در ۹ مارس ۱۹۴۳، ارتش اعلام کرد که نام این میدان را به «کمپ دیتریک Camp Detrick» تغییر داده، آن را به‌عنوان مقر آزمایشگاه‌های جنگ بیولوژیک ارتش تعیین کرده و توافق‌هایی برای خرید چندین مزرعه مجاور به‌منظور فراهم کردن فضای بیشتر و حفظ محرمانگی به دست آورده است. نخستین فرمانده بلافاصله دستور داد ۱.۲۵ میلیون دلار صرف ساخت‌وساز جدید شود. ظرف سه ماه، ۴ میلیون دلار هزینه شده بود. هر چیزی که بالدوین درخواست می‌کرد، فوراً تأمین می‌شد: از تجهیزات سفارشی باکتری‌شناسی گرفته تا مقادیر انبوه مواد شیمیایی و گله‌هایی از حیوانات آزمایشگاهی—در نهایت بیش از نیم میلیون موش سفید و ده‌ها هزار موش صحرایی، خرگوش، خوکچه هندی، گوسفند، میمون، گربه، راسو و قناری.

همه‌چیز در کمپ دیتریک در عمیق‌ترین سطح محرمانگی قرار داشت. فرماندهان نظامی بیم داشتند که اگر خبر تحقیقات درباره جنگ میکروبی منتشر شود، آمریکایی‌ها از احتمال یک حمله بیولوژیک دچار وحشت شوند. یکی از کهنه‌سربازان واحد جنگ شیمیایی سال‌ها بعد به یاد آورد:
«یادم هست یک‌بار در مهمانی‌ای بودیم و کسی گفت، “اینجا کلی باکتری‌شناس هست، نه؟” سریع ساکتش کردند. در دیتریک به ما یاد داده بودند: “درباره دیتریک حرف نزن.”»

بالدوین کار خود را با استخدام تعداد اندکی از دانشمندانی که می‌شناخت آغاز کرد، از جمله چند نفر از شاگردان سابقش در دانشگاه ویسکانسین. خیلی زود این گروه کوچک با ده‌ها و سپس صدها نفر دیگر تکمیل شد. در نهایت حدود ۱۵۰۰ نفر در کمپ دیتریک مشغول به کار شدند. همه آن‌ها با حس مأموریت کار می‌کردند، حتی این احساس که ممکن است سرنوشت بشریت در دستان آن‌ها باشد. یکی از تاریخ‌نگاران کمپ دیتریک بعدها گفت:
«آن‌ها نسبت به علم خود شور و اشتیاق داشتند. بهترین‌های کشور بودند. اگر کسی به شما بگوید “بودجه نامحدود داری، هر تجهیزاتی که بخواهی فراهم است، بگو چه نوع ساختمانی می‌خواهی در آن کار کنی، برایت می‌سازیم”، شما هم از این فرصت استقبال می‌کنید. و آن‌ها دقیقاً همین کار را کردند. اما یک الزام وجود داشت: باید خیلی سریع به نتیجه می‌رسیدیم.»

با پیوستن به کمپ دیتریک، این دانشمندان وارد یکی از محرمانه‌ترین محافل جهان شدند. این امر مستلزم پذیرش یک نظام اخلاقی جدید بود. هنگام ورود، همه موظف بودند سوگند محرمانگی امضا کنند که آن‌ها را تا پایان عمر و حتی پس از مرگ متعهد می‌کرد:

«در صورت مرگ من، به فرمانده کمپ دیتریک، مریلند، اجازه می‌دهم که برای انجام امور مربوط به بقایای جسدم اقدام کند و آن را در تابوتی مهر و موم‌شده قرار دهد که پس از آن هرگز گشوده نشود. همچنین اجازه می‌دهم کالبدشکافی جسدم منحصراً توسط نمایندگان رسمی ارتش و به تشخیص آن‌ها انجام گیرد.»

تازه‌واردان کمپ دیتریک که بسیاری از آن‌ها متخصصان برجسته با مدارک عالی بودند، در مدرسه‌ای به نام «مدرسه پروژه‌های ویژه» آموزش می‌دیدند، جایی که «واقعیت‌های فنی شناخته‌شده و قابلیت‌های بالقوه جنگ میکروبی» به آن‌ها آموزش داده می‌شد. دوره‌ها نام‌هایی مانند «تولید عوامل» و «آلودگی غذا و آب» داشتند. دانشمندان چنان به کار جدیدشان علاقه‌مند شده بودند که حتی یک شعار مدرسه‌ای هم ساخته بودند:

Brucellosis, Psittacosis, Pee! You! Bah! Antibodies, Antitoxin, Rah! Rah! Rah!

بروسلوز، پسیتاکوز، پی! یو! باه!
آنتی‌بادی، آنتی‌توکسین، راه! راه! راه!

در اوایل سال ۱۹۴۴، وینستون چرچیل به‌طور ناگهانی سفارش تسلیحات بیولوژیکی‌ای را که بیش از یک سال پیش به رئیس‌جمهور روزولت داده بود تغییر داد. او نگران بود که نازی‌ها در تلاشی ناامیدانه برای تغییر روند جنگ، یک حمله بیولوژیک نهایی علیه بریتانیا انجام دهند. با این احساس فوریت جدید، از روزولت خواست روند زمان‌بر توسعه سلاح جدید را کنار بگذارد و چیزی نسبتاً ساده تولید کند: بمبچه‌هایی پر از اسپورهای سیاه‌زخم. او نیم میلیون از این بمبچه‌ها را می‌خواست.

تنها تعداد اندکی از آمریکایی‌ها از این درخواست مطلع بودند و همه با آن موافق نبودند. ویلیام لیهی William Leahy، رئیس ستاد روزولت، در نامه‌ای نوشت که استفاده از سیاه‌زخم به‌عنوان سلاح «با تمام اصول مسیحی که تاکنون شنیده‌ام و با تمام قوانین شناخته‌شده جنگ در تضاد است.» با این حال، جنگ جهانی ادامه داشت و بریتانیا در معرض تهدید بود. روزولت موافقت کرد آنچه چرچیل نیاز دارد را برایش فراهم کند.

چرچیل در پاسخ نوشت:
«لطفاً به من اطلاع دهید چه زمانی آماده خواهد شد. ما آن را نخستین بخش از محموله در نظر خواهیم گرفت.»

آیرابالدون محاسبه کرد که برای پر کردن این سفارش، به تُن‌ها اسپور سیاه‌زخم نیاز است. از آنجا که این پروژه اولویت بسیار بالایی داشت، او به‌راحتی یک کارخانه مهمات قدیمی در ویگو Vigo، ایندیانا Indiana را در اختیار گرفت و شروع به تبدیل آن به تأسیساتی کرد که برای نخستین بار در آمریکا سلاح‌های بیولوژیک تولید می‌کرد. کار در جریان بود که در ۷ مه ۱۹۴۵، ارتش نازی تسلیم شد.

بالدوین اندکی بعد به دانشگاه ویسکانسین بازگشت. او دلیل داشت که احساس رضایت کند. تحت رهبری او، ایالات متحده نخستین برنامه سلاح‌های بیولوژیک خود را راه‌اندازی کرده بود. او کمپ دیتریک را به مجموعه‌ای گسترده تبدیل کرده بود که شامل ایستگاه راه‌آهن، بیمارستان، ایستگاه آتش‌نشانی، سینما و چندین سالن تفریحی بود. صدها دانشمند که در یک گزارش رسمی از آنها تحت عنوان «نخبگان فکری آمریکا در این حوزه» نامیده شده بودند در بیش از ۲۰۰ پروژه مشغول به کار بودند. آن‌ها مقادیر صنعتی اسپورهای سیاه‌زخم تولید کردند، پشه‌های آلوده به تب زرد پرورش دادند و حتی «بمب کبوتر» طراحی کردند—پرنده‌ای که پرهایش با اسپورهای سمی آغشته شده بود. بالدوین همچنین کار در دو مرکز آزمایش میدانی را هدایت می‌کرد: یکی در منطقه آزمایش داگوی Dugway در ایالت یوتا Utah و دیگری در جزیره هورن Horn در سواحل می‌سی‌سی‌پی Mississippi. او کاری را انجام داد که ارتش از او خواسته بود: وارد کردن سلاح‌های بیولوژیک به زرادخانه آمریکا.

در طول دو سال و نیم آزمایش عوامل جنگ بیولوژیک، بالدوین و پژوهشگرانش چیزهای زیادی درباره نحوه کشتن تعداد زیادی انسان با میکروب‌ها آموختند. آن‌ها گمان می‌کردند که آلمان و ژاپن همچنان بسیار جلوتر از ایالات متحده هستند. اکنون که جنگ به پایان رسیده بود، متخصصان کلیدی آلمانی و ژاپنی سرگردان شده بودند و دانش ارزشمندشان در هرج‌ومرج پس از جنگ پراکنده شده بود. به همین دلیل بود که دانشمندان کمپ دیتریک وقتی فهمیدند کورت بلومه پیدا شده و در بازداشت متفقین است، به‌شدت هیجان‌زده شدند.

آیا همه کسانی که به اداره ماشین نازی کمک کردند باید به‌عنوان جنایتکار جنگی محاکمه شوند، یا می‌توان برخی از آن‌ها را به خدمت دولت ایالات متحده درآورد؟ این پرسش در سال ۱۹۴۴ به رئیس‌جمهور روزولت ارائه شد. ویلیام دونووان William Donovan، رئیس دفتر خدمات استراتژیک، از رئیس‌جمهور اجازه خواست تا پروژه‌ای جدید برای جذب نیرو آغاز کند. جاسوسان نازی به‌تدریج به دست نیروهای آمریکایی می‌افتادند. برخی از آن‌ها اطلاعات زیادی درباره اتحاد شوروی داشتند. دونووان خواستار اختیاری شد تا به آن‌ها مصونیت از پیگرد قضایی و «اجازه ورود به ایالات متحده پس از جنگ» داده شود. با اینکه این پروژه فقط شامل جاسوسان می‌شد و نه دانشمندان، روزولت آن را رد کرد.

او در رد درخواست نوشت:
«اجرای چنین تضمین‌هایی دشوار خواهد بود و احتمالاً هم در داخل کشور و هم در خارج به‌طور گسترده سوءتفاهم ایجاد خواهد کرد. می‌توان انتظار داشت تعداد آلمانی‌هایی که مشتاق نجات جان و اموال خود هستند به‌سرعت افزایش یابد. در میان آن‌ها ممکن است کسانی باشند که باید به‌درستی به‌عنوان جنایتکار جنگی محاکمه شوند، یا دست‌کم به‌دلیل مشارکت فعال در فعالیت‌های نازی دستگیر شوند. حتی با وجود کنترل‌هایی که ذکر کرده‌اید، من آماده نیستم اعطای چنین تضمین‌هایی را تأیید کنم

اما نه متن و نه روح این دستور هرگز رعایت نشد. یکی از عالی‌رتبه‌ترین افسران اطلاعاتی نازی، سرهنگ راینهارد گهلن Reinhard Gehlen، در مه ۱۹۴۵—چند هفته پس از مرگ روزولت—خود را به نیروهای آمریکایی تسلیم کرد و به‌سرعت توافقی انجام داد که بر اساس آن شبکه جاسوسی‌اش را در اختیار دفتر خدمات استراتژیک قرار داد و در عوض، حمایت حقوقی و مستمری سخاوتمندانه دریافت کرد. وقتی مشخص شد که می‌توان افسران اطلاعاتی نازی را به‌طور پنهانی بخشید و به خدمت آمریکا درآورد، این موضوع به الگویی برای دانشمندان نازی تبدیل شد.

ارتش سازمانی محرمانه به نام «آژانس اهداف اطلاعاتی مشترک» ایجاد کرد که هدفش یافتن و جذب دانشمندانی بود که در خدمت رایش سوم بودند. مأموران این سازمان تلاش می‌کردند دانشمندان را از بازگشت به فعالیت‌های جنگی‌شان در آلمان بازدارند، آن‌ها را از دسترسی شوروی دور نگه دارند و در صورت لزوم، برایشان شغل‌هایی در ایالات متحده فراهم کنند.

در مرکز بازجویی قلعه کرانسبرگ، کارمندان شروع کردند به علامت‌گذاری پرونده زندانیانی که پیشینه‌شان «مشکل‌سازترین موارد» محسوب می‌شد با گیره‌های کاغذ (paperclip). از همین عمل، نام رمز پروژه‌ای محرمانه شکل گرفت که طی آن به دانشمندان نازی سوابق جعلی داده شد و به آمریکا منتقل شدند: عملیات «پیپرکلیپ paperclip».

رئیس‌جمهور هری ترومن Harry Truman این برنامه را در ۳ سپتامبر ۱۹۴۶ آغاز کرد. دستور محرمانه او، که توسط مأموران اطلاعاتی تنظیم و توسط معاون وزیر خارجه دین اچسون Dean Acheson  تأیید شده بود، اجازه صدور حداکثر هزار ویزا برای دانشمندان آلمانی و اتریشی را «در راستای امنیت ملی» صادر می‌کرد. این دستور به‌طور مشخص همکاری با هر کسی را که «عضو حزب نازی بوده و بیش از مشارکتی صوری در فعالیت‌های آن داشته، یا حامی فعال نظامی‌گری نازی بوده» ممنوع می‌کرد.

اگر این محدودیت واقعاً اجرا می‌شد، عملیات پیپرکلیپ بسیار کوچک باقی می‌ماند. هدف اصلی این عملیات جذب دانشمندان موشکی آلمان بود—کسانی که در طول جنگ موشک‌هایی تولید کرده بودند که هزاران غیرنظامی را در لندن و سایر شهرهای اروپا کشته بودند. این افراد قطعاً حامیان فعال نظامی‌گری نازی محسوب می‌شدند. با این حال، آژانس اهداف اطلاعاتی مشترک به‌سرعت این نگرانی‌ها را کنار گذاشت. عملیات پیپرکلیپ به‌گونه‌ای پیش رفت که گویی شرط ترومن اصلاً وجود ندارد. در نهایت بیش از ۷۰۰ دانشمند، مهندس و متخصص فنی که در خدمت رایش سوم بودند، با قراردادهای پیپرکلیپ به ایالات متحده منتقل شدند.

اندکی پس از پایان جنگ، واحد جنگ شیمیایی ارتش ارتقا یافت و به «سپاه شیمیایی» تغییر نام داد. فرماندهان آن با حسادت می‌دیدند که جاسوسان نازی تحت حمایت آمریکا قرار گرفته‌اند و سپس دانشمندان موشکی نازی نیز پذیرفته شده‌اند. آن‌ها پیشنهاد دادند این مسیر گسترده‌تر شود تا بتوانند نازی‌هایی را که به آن‌ها نیاز داشتند از جمله پزشکان، شیمی‌دانان و زیست‌شناسانی که می‌توانستند نتایج آزمایش‌های انجام‌شده در اردوگاه‌های کار اجباری را در اختیارشان بگذارند را به خدمت بگیرند. مسئولان عملیات پیپرکلیپ این پیشنهاد را عالی دانستند.

با کمک آن‌ها، سه دانشمند آلمانی که در پروژه‌های جنگ شیمیایی و بیولوژیک کار کرده بودند، کمتر از یک سال پس از پایان جنگ به کمپ دیتریک رسیدند. هر سه عضو حزب نازی بودند. بخشی از مأموریت آن‌ها آموزش آمریکایی‌ها درباره گاز سارین sarin بود، گازی که در آلمان توسعه داده بودند و برای استفاده در میدان نبرد بسیار امیدوارکننده به نظر می‌رسید. در سخنرانی‌هایشان، این دانشمندان از سوابق آزمایش‌های دوران جنگ خود استفاده کردند. این اسناد نشان می‌داد که بیشتر افراد آزمایش‌شده ظرف دو دقیقه پس از استنشاق نخستین دوز سارین جان می‌دادند و «سن فرد هیچ تأثیری در کشندگی این بخار سمی نداشت.»

در طول جنگ جهانی دوم، پزشکان نازی آزمایش‌هایی انجام دادند که به مرگ بسیاری انجامید. این کارها، همانند فعالیت جاسوسان و مهندسان موشکی، تجربه‌ای به آن‌ها داده بود که برخی در واشینگتن آن را در جنگ‌های آینده تعیین‌کننده می‌دانستند. برای مسئولان عملیات پیپرکلیپ، تصمیم‌گیری ساده بود. هرگاه دانشمندی که به او نیاز داشتند سابقه‌ای مشکوک داشت، آن‌ها زندگینامه‌اش را بازنویسی می‌کردند. آن‌ها به‌طور سیستماتیک هرگونه اشاره به عضویت در اس‌اس، همکاری با گشتاپو، سوءاستفاده از کارگران اجباری و آزمایش روی انسان‌ها را حذف می‌کردند. افرادی که توسط بازجویان «نازی متعصب» توصیف شده بودند، دوباره به‌عنوان «نازی غیرمتعصب» طبقه‌بندی می‌شدند. به زندگینامه آن‌ها اشاره‌هایی به زندگی خانوادگی نمونه اضافه می‌شد. پس از این «پاک‌سازی»، آن‌ها به گزینه‌هایی مناسب برای قراردادهای پیپرکلیپ تبدیل می‌شدند.

به گفته یکی از مطالعات این دوره:
«در عمل، تیم‌های علمی چشم خود را بر واقعیت بستند. آن‌ها که به شدت مجذوب فناوری آلمانی ها شده بودند که در برخی موارد سال‌ها از فناوری خودشان جلوتر بود به‌ سادگی بنیاد شرورانه آن فناوری ها را نادیده گرفتند، حتی اگر این به معنای عبور از میان و اطراف انبوهی از اجساد بود، آنها دانش علمی نازی‌ها را مانند میوه‌ای ممنوعه دنبال کردند.»

این روند بدون مخالفت نبود. وزارت خارجه چند دیپلمات را به عملیات پیپرکلیپ اختصاص داد و آن‌ها با «پاک‌سازی» سوابق مخالفت کردند. مأموران کنسولی تهدید کردند که برای دانشمندانی که در جنایات جنگی دخیل بوده‌اند، ویزا صادر نخواهند کرد. در داخل کشور، اف‌بی‌آی اعلام کرد که بررسی‌های مستقلی درباره نازی‌های سابق متقاضی ورود به آمریکا انجام خواهد داد. فدراسیون دانشمندان آمریکا در نامه‌ای به ترومن هشدار داد که برخی متقاضیان گذشته‌ای خونین را پنهان می‌کنند. روزنامه‌ها گزارش دادند که یکی از نخستین قراردادهای پیپرکلیپ به کارل کراوخ Carl Krauch، شیمی‌دان صنعتی و طراح مشترک کارخانه شیمیایی آی.جی. فاربن در آشویتس، پیشنهاد شده بود، اما پیش از انتقال به آمریکا در آلمان غربی به‌عنوان جنایتکار جنگی دستگیر و به اتهام «بردگی، بدرفتاری، ترور، شکنجه و قتل افراد متعدد… و همچنین تولید و تأمین گازهای سمی برای آزمایش و نابودی زندانیان اردوگاه‌های کار اجباری» متهم شد.

برخی از محکومیت نازی‌های برجسته خوشحال شدند، اما بوسکت وِو Bosquet We، کاپیتان ۴۲ ساله و مدیر عملیات پیپرکلیپ، چنین نبود. او در مجموعه‌ای از یادداشت‌های تند به واشینگتن، وزارت خارجه را به خرابکاری در عملیاتش متهم کرد و آن را به «کتک زدن یک اسب مرده نازی» تشبیه کرد، او با تمرکز بر «جزئیات بی‌اهمیتی» مانند عضویت یک دانشمند در اس‌اس SS هشدار داد که اگر آمریکا از پذیرش دانشمندان نازی حتی  با گذشته آلوده آنها خودداری کند، بسیاری از آن‌ها ممکن است در آلمان یا شوروی به پروژه‌های نظامی بپیوندند. این تهدید، به گفته او، «بسیار خطرناک‌تر از هرگونه وابستگی یا همدلی نازی است که آن‌ها ممکن است داشته باشند.»

این اختلاف به کنگره کشیده شد. دیپلمات‌های مخالف به‌عنوان «چهره‌های مشکوک» و «هم‌سفران» معرفی شدند که اخلاق‌گرایی‌شان امنیت آمریکا را به خطر می‌اندازد. رسانه‌ها این اختلاف را چنین توصیف کردند: «چگونه چند مقام کوچک در وزارت خارجه توانسته‌اند برنامه‌ای با اهمیت بالای نظامی را متوقف کنند.»

وقتی این اختلاف اداری به موضوعی سیاسی تبدیل شد، نتیجه از پیش مشخص بود. ترس‌های آمریکا در حال افزایش بود. جنگ سرد در حال شکل‌گیری بود. دیپلمات‌هایی که می‌خواستند عملیات پیپرکلیپ را در چارچوب محدودیت‌های تعیین‌شده توسط ترومن نگه دارند، در برابر قدرت ترکیبی ارتش و نهادهای امنیتی شانسی نداشتند. اعتراض‌های آن‌ها کنار زده شد.

دانشمندان کمپ دیتریک مشتاق بودند بدانند کورت بلومه چه می‌داند. در جریان بازجویی‌های طولانی در آلمان، او به‌تدریج محتاطانه اطلاعاتی ارائه داد—به اندازه‌ای که نشان دهد اسرار وحشتناکی را پنهان کرده است. به‌عنوان پاداش، و نشانه‌ای از احترام، از سلولش به آپارتمانی در یک کلبه زیبا منتقل شد. همزمان، حامیانش در کمپ دیتریک تلاش می‌کردند قراردادی در چارچوب عملیات پیپرکلیپ برای او ترتیب دهند تا به مریلند منتقل شود. آن‌ها تقریباً موفق شدند.


در ماه‌های پس از تسلیم ژاپن در ۱۵ اوت ۱۹۴۵، چندین افسر ژاپنی که به اسارت درآمده بودند، به بازجویان آمریکایی گفتند که ژاپن برنامه‌ای محرمانه برای جنگ میکروبی داشته است. آن‌ها به شایعاتی اشاره کردند مبنی بر اینکه در پایگاهی به نام «واحد ۷۳۱» در منطقه اشغالی منچوری Manchuria چین، سموم روی انسان‌ها آزمایش شده است. گزارش این بازجویی‌ها به آزمایشگاه‌های جنگ بیولوژیک در کمپ دیتریک ارسال شد. دانشمندان آنجا که پیش‌تر از احتمال دستیابی به داده‌های کورت بلومه و دیگر پزشکان نازی هیجان‌زده بودند، خواستار اطلاعات بیشتر شدند. آن‌ها دریافتند که جراح ارتشی مسئول واحد ۷۳۱، ژنرالی به نام شیرو ایشیی Shiro Ishii است و از سپاه ضدجاسوسی خواستند او را پیدا کند، همان‌گونه که بلومه را در آلمان پیدا کرده بودند. برنامه آن‌ها همان بود: دور نگه داشتن او از دست شوروی و سپس تضمین وفاداری‌اش با نجات او از اعدام.

دو وسواس، یعنی ملی‌گرایی افراطی ژاپنی و افراط در پزشکی، شخصیت شیرو ایشیی را شکل داده بود. او از خانواده‌ای ثروتمند از مالکان زمین می‌آمد و دانشجوی پزشکی برجسته‌ای در دانشگاه امپراتوری کیوتو بود. در اواخر دهه ۱۹۲۰، به پروتکل ژنو که جنگ بیولوژیک را ممنوع می‌کرد علاقه‌مند شد. ژاپن، مانند آمریکا، آن را امضا نکرده بود. از نظر ایشیی، این به معنای حق کامل برای توسعه چنین سلاح‌هایی بود، سلاح‌هایی که می‌توانستند در جنگ آینده تعیین‌کننده باشند. او این را راهی برای خدمت به عظمت کشورش می‌دانست.

در سال ۱۹۲۸، پس از پایان تحصیلات پزشکی، ایشیی سفری دو ساله به آزمایشگاه‌های زیست‌شناسی در بیش از دوازده کشور از جمله شوروی، آلمان، فرانسه و آمریکا انجام داد. پس از بازگشت، به ارتش پیوست و به‌زودی در آزمایشگاهی که ماسک‌های گاز را آزمایش می‌کرد فعالیت داشت. با وجود زندگی پرزرق‌وبرقش، از نظر حرفه‌ای ناراضی بود. او از وزیر جنگ خواست منطقه‌ای دورافتاده در اختیارش قرار دهد تا بتواند آزمایش‌هایی روی انسان‌ها انجام دهد. در سال ۱۹۳۶، پس از اشغال شمال‌شرق چین، این فرصت فراهم شد. ارتش زمینی در جنوب هاربین Harbin، بزرگ‌ترین شهر منچوری، زمینی در اختیار او گذاشت. هشت روستا تخریب شد تا مجموعه‌ای به وسعت چهار مایل مربع ساخته شود که بیش از سه هزار دانشمند و کارمند در آن فعالیت می‌کردند. نام رسمی آن «اداره پیشگیری از اپیدمی و تصفیه آب» بود، اما برای کسانی که در آن کار می‌کردند، نام واقعی آن «واحد ۷۳۱» بود.

ایشیی به افرادش گفت:
«مأموریت الهی ما به‌عنوان پزشک، مقابله با بیماری‌ها و نابودی عوامل بیماری‌زاست… اما کاری که اکنون آغاز می‌کنیم، دقیقاً برعکس این اصول است.»

سربازان ژاپنی شروع به پاکسازی منطقه از «راهزنان» و سایر افراد مشکوک در حومه‌ی شهر کردند؛ آن‌ها را همراه با سربازان اسیر چینی، پارتیزان‌های ضد ژاپنی، مجرمان عادی و بیماران روانی یک‌جا جمع کرده و در دسته‌های مختلف به «ایشئی» تحویل دادند. بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۲، ایشئی دست‌کم سه هزار و شاید تا دوازده هزار از این «الوارها» (نامی که او و رفقایش بر روی سوژه‌ها گذاشته بودند) دریافت کرد. سرنوشت همه‌ی آن‌ها مرگی جانکاه بود. ایشئی تشنه‌ی آن بود که هرچه می‌تواند درباره‌ی واکنش بدن به اشکال مختلف سوءرفتارهای شدید بیاموزد. «الوارها» سوژه‌های او در اعمالی غیرقابل‌تصور از زنده‌شکافی (Vivisection) بودند.

برای کسانی که دل و جرأت شنیدن گوشه‌ای از آنچه او انجام می‌داد را دارند، در اینجا نمونه‌هایی از آزمایش‌هایی آورده می‌شود که در «واحد ۷۳۱» به بهای جان زندانیان انجام می‌شد: آن‌ها در معرض گازهای سمی قرار می‌گرفتند تا بعداً ریه‌هایشان را خارج کرده و روی آن مطالعه شود؛ به‌آرامی با جریان الکتریسیته برشته می‌شدند تا ولتاژ لازم برای مرگ تعیین شود؛ وارونه آویزان می‌شدند تا روند خفگی طبیعی مطالعه شود؛ در اتاق‌های فشار بالا حبس می‌شدند تا چشمانشان از حدقه بیرون بزند؛ در دستگاه‌های سانتریفیوژ چرخانده می‌شدند؛ به سیاه‌زخم، سیفلیس، طاعون، وبا و بیماری‌های دیگر مبتلا می‌شدند؛ زنان به اجبار باردار می‌شدند تا نوزادانی برای زنده‌شکافی فراهم شود؛ به ستون‌هایی بسته می‌شدند تا توسط سربازانی که شعله‌افکن‌ها را آزمایش می‌کردند، زنده در آتش بسوزند؛ و به‌آرامی منجمد می‌شدند تا روند هیپوترمی (سرمازدگی شدید) مشاهده شود. به رگ‌های قربانیان هوا تزریق می‌شد تا آمبولی ایجاد شود؛ خون حیوانات تزریق می‌شد تا اثرات آن دیده شود. برخی در حالی که زنده بودند تشریح می‌شدند، یا اعضای بدنشان قطع می‌شد تا دستیاران بتوانند مرگ تدریجی آن‌ها بر اثر خونریزی و گانگرن (سیاه‌مردگی) را رصد کنند. طبق گزارش ارتش آمریکا که بعدها از حالت طبقه‌بندی خارج شد، گروه‌هایی از مردان، زنان و کودکان به ستون‌هایی بسته می‌شدند تا «پاها و باسن آن‌ها برهنه و در معرض ترکش‌های بمب‌های سیاه‌زخم که در چند متری منفجر می‌شد قرار گیرد»؛ سپس وضعیت آن‌ها رصد می‌شد تا ببینند چقدر زنده می‌مانند—که هیچ‌گاه بیش از یک هفته نبود. ایشئی به جریان مداومی از اندام‌های انسانی نیاز داشت و این به معنای نیاز همیشگی به «الوارها» بود. این قربانیان نه تنها چینی‌ها، بلکه کره‌ای‌ها، مغول‌ها و طبق برخی گزارش‌ها، اسرای جنگی آمریکایی را نیز شامل می‌شدند.

پس از هر آزمایش، میکروبیولوژیست‌های ایشئی با دقت نمونه‌های بافتی را برمی‌داشتند و برای مطالعه روی لام‌های میکروسکوپی قرار می‌دادند. تکنسین‌ها از تحقیقات خود برای تهیه شکلات و آدامس‌های سمی و همچنین گیره‌های سر و خودنویس‌هایی مجهز به سوزن‌های آغشته به توکسین برای ترور در فواصل نزدیک استفاده می‌کردند. آن‌ها در آزمایشگاه‌هایی در مقیاس صنعتی، کک‌های آلوده به طاعون پرورش دادند و چندین تُن سیاه‌زخم تولید کردند که در محفظه بمب‌ها قرار داده شده و برای کشتار هزاران غیرنظامی چینی به کار گرفته شد.

بازجویان آمریکایی به‌تدریج متوجه ماهیت و ابعاد فجایعی شدند که در واحد ۷۳۱ رخ داده بود، اما هیچ مدرکی پیدا نمی‌کردند. در آخرین روزهای جنگ، ایشئی دستور اعدام ۱۵۰ «الوار» باقی‌مانده در واحد ۷۳۱ را صادر کرد، به مردانش گفت که باید «این راز را با خود به گور ببرند» و کپسول‌های سیانور بین آن‌ها توزیع کرد تا در صورت دستگیری استفاده کنند. سپس دستور داد مجموعه با مواد منفجره نابود شود.

افسران پلیس ژاپن که طبق دستورات سپاه ضد‌اطلاعات عمل می‌کردند، ایشئی را که تقریباً به صورت آشکار در زادگاهش زندگی می‌کرد، یافتند و بازداشت کردند. در ۱۷ ژانویه ۱۹۴۶، او به توکیو آورده شد و در خانه دخترش در خیابانی کوچک مستقر گردید. طی چهار هفته بعد، او با رغبت به مصاحبه با دانشمندی از «کمپ دیتریک» (مرکز سلاح‌های بیولوژیک آمریکا) نشست. این جلسات غیررسمی و گاهی حتی دوستانه بود.

دختر ایشئی بعدها به یاد آورد: «او جدا به پدرم التماس می‌کرد تا داده‌های فوق‌سری درباره سلاح‌های میکروبی را به او بدهد. در عین حال، پدرم تأکید می‌کرد که این داده‌ها نباید به دست روس‌ها بیفتد.»

ایشئی به هیچ جرمی اعتراف نکرد. او اصرار داشت که واحد ۷۳۱ ویروس طاعون را در چین پخش نکرده و آزمایش‌های سمی‌اش فقط روی حیوانات آزمایشگاهی انجام شده است. دانشمندان نظامی آمریکا مشکوک بودند که او دروغ می‌گوید، زیرا گزارش‌های سربازان سابق واحد ۷۳۱ که اسیر شده بودند، نشان می‌داد او بر آزمایش‌هایی نظارت داشته که در آن هزاران سوژه انسانی جان باخته‌اند. گزارش‌های دقیق این آزمایش‌ها می‌توانست تحقیقات آمریکایی‌ها در زمینه جنگ بیولوژیک را به شدت تسریع کند. آن‌ها به ایشئی یک انتخاب صریح دادند: «حداقل بخشی از آنچه می‌دانی را به ما بگو تا سرمایه‌ای باشی که ارزش محافظت دارد؛ وگرنه اگر ساکت بمانی، خطر دستگیری توسط شوروی و احتمال حکم اعدام ت را باید بپذیری» به این پیشنهاد، وعده‌ای را اضافه کردند که ایشئی منتظرش بود: آمریکایی‌ها به «اطلاعات فنی و علمی .. و نه جنایات جنگی» علاقه‌مند بودند.

ایشئی پاسخ داد: «اگر به من، مافوق‌ها و زیردستانم مصونیت کتبی بدهید، می‌توانم تمام اطلاعات را در اختیارتان بگذارم. من مایلم به عنوان متخصص جنگ بیولوژیک توسط دولت ایالات متحده استخدام شوم.»

هر دو طرف دلیلی برای انجام این معامله داشتند. ایشئی می‌دانست که در صورت عدم همکاری با محاکمه و احتمالاً اعدام روبروست. دانشمندان کمپ دیتریک می‌خواستند از دانش او بهره‌مند شوند و چنان دچار عجله بودند که هرگونه تردید اخلاقی را نادیده گرفتند. به درخواست آن‌ها، فرماندهی کل قدرت‌های متفقین به رهبری ژنرال داگلاس مک‌آرتورDouglas MacArthur، مخفیانه اصل جدیدی را ابلاغ کرد: «ارزش داده‌های سلاح‌های بیولوژیک ژاپن برای ایالات متحده چنان در امنیت ملی اهمیت دارد که به مراتب بر ارزش حاصل از تعقیب قضایی جنایات جنگی می‌چربد.»

گام بعدی اعمال این اصل بر ایشئی و همرزمانش بود. ژنرال مک‌آرتور باید سریع عمل می‌کرد، زیرا «دادگاه نظامی بین‌المللی برای خاور دور» در حال گشایش محاکمه تاریخی جنایتکاران جنگی ژاپنی بود. او حکمی مخفیانه امضا کرد که به ایشئی و تمام کسانی که با او در واحد ۷۳۱ کار کرده بودند، امان‌نامه (عفو) می‌داد.

مک‌آرتور چنین استدلال کرد: «اظهارات ایشئی احتمالاً با اطلاع دادن به ژاپنی‌های درگیر مبنی بر اینکه اطلاعات در کانال‌های جاسوسی باقی می‌ماند و به عنوان مدرک جنایات جنگی استفاده نخواهد شد، قابل دستیابی است.»

به این ترتیب، مردی که مسئول مستقیم کالبدشکافی هزاران زندانی زنده در طول جنگ بود، به همراه همکارانش از مجازات گریختند. برخلاف همتایان آلمانی‌شان، آن‌ها به ایالات متحده آورده نشدند؛ در عوض، دانشمندان ژاپنی در آزمایشگاه‌ها و مراکز بازداشت در شرق آسیا مستقر شدند. در آنجا، آن‌ها به آمریکایی‌ها کمک کردند تا آزمایش‌هایی روی سوژه‌های انسانی طراحی و اجرا کنند که انجام آن‌ها در خاک ایالات متحده قانوناً غیرممکن بود.

یک مطالعه دانشگاهی نتیجه گرفته است که: «قلمداد کردن این موضوع صرفاً به عنوان نژادپرستی ساده، به اندازه کافی توضیح نمی‌دهد که چرا ایشئی و همکارانش به آمریکا فرستاده نشدند. آمریکا از نظر سیاسی یا ساختاری برای هجوم دانشمندان جدید ژاپنی آماده نبود… موانع فنی و فرهنگی بسیاری برای غلبه بر آن‌ها وجود داشت.»

زمانی که مصونیت ایشئی از تعقیب جنایات جنگی تضمین شد، او شروع به تحویل جعبه‌های اسناد کرد. این اسناد مملو از داده‌های منحصربه‌فرد و ارزشمندی درباره چگونگی تأثیر سموم مختلف بر بدن انسان، نحوه انتشار آن‌ها و دوزهایی بود که به موثرترین شکل می‌کشتند. دانشمندان کمپ دیتریک غرق در لذت شدند.

سپس ایشئی آمریکایی‌ها را به معابد و پناهگاه‌های کوهستانی راهنمایی کرد، جایی که او و مردانش در پایان جنگ ۱۵ هزار لام میکروسکوپی را مخفی کرده بودند. هر لام حاوی برشی از بافت کلیه، کبد، طحال یا دیگر اندام‌های انسانی بود که دچار نوعی شوک مرگبار شده بودند. قربانیان پس از قرار گرفتن در معرض دماهای بسیار شدید، یا پس از آلوده شدن به سیاه‌زخم، بوتولیسم، طاعون خیارکی، وبا، اسهال خونی، آبله، حصبه، سل، گانگرن یا سیفلیس جان باخته بودند. اغلب قربانیان زمانی که اندام‌هایشان خارج می‌شد هنوز هوشیار بودند، زیرا ایشئی معتقد بود بهترین داده‌ها را می‌توان در لحظه‌ی مرگ جمع‌آوری کرد. این لام‌ها به کمپ دتریک فرستاده شدند و در آنجا دانشمندان گزارش دادند که این یافته‌ها تحقیقات آمریکا در زمینه جنگ بیولوژیک را «به شدت تکمیل و تقویت» کرده است.

آن‌ها در یک گزارش نوشتند: «اطلاعاتی در رابطه با حساسیت بدن انسان به دست آمده است. چنین اطلاعاتی به دلیل ملاحظات اخلاقی مربوط به آزمایش روی انسان، در آزمایشگاه‌های خودمان قابل دستیابی نبود… امید است افرادی که داوطلبانه این اطلاعات را ارائه کردند، به خاطر آن دچار دردسر و شرمساری نشوند.»

در حالی که آمریکایی‌ها از کهنه‌سربازان واحد ۷۳۱ محافظت می‌کردند، شوروی ۱۲ نفر از آن‌ها را اسیر کرد و به اتهام جنایات جنگی محاکمه نمود. همگی محکوم شدند و به حبس‌هایی از ۲ تا ۲۵ سال محکوم گردیدند. محاکمه‌های آن‌ها بازتاب گسترده‌ای نداشت. در سال‌های بعد، هر زمان که گزارش‌هایی درباره واحد ۷۳۱ و کارهای ایشئی در ایالات متحده منتشر می‌شد، سخنگویان دولت آن‌ها را به عنوان «تبلیغات کمونیستی» رد می‌کردند. با این حال، احکام شوروی نسبت به استانداردهای پس از جنگ سبک بود. بعدها شواهدی به دست آمد که نشان می‌داد هر دو دولت شوروی و چین از تخصص کهنه‌سربازان واحد ۷۳۱ برای پیشبرد برنامه‌های سلاح‌های بیولوژیک خود استفاده کرده‌اند.

در طول سال‌های جنگ، «کورت بلومه» و «شیرو ایشئی» از کارهای یکدیگر باخبر بوده، آن‌ها را تحسین کرده و یکدیگر را تشویق می‌کردند. طراحی مراکز شکنجه پزشکی آن‌ها به طرز عجیبی مشابه بود. وقتی نیروهای محور سرانجام در سال ۱۹۴۵ شکست خوردند، منطقی بود که انتظار داشته باشیم آن‌ها به سرنوشت مشابهی دچار شوند. همین‌طور هم شد—اما نه آن سرنوشتی که شاید از آن می‌ترسیدند. دانشمندان کمپ دتریک ایشئی را نجات داده بودند؛ حالا باید راهی برای نجات بلومه پیدا می‌کردند.

صدای ضربه‌ی چکش که «دادگاه پزشکان» را در نورنبرگ افتتاح کرد، بلند و قاطع بود. یکی از شاهدان نوشت که این صدا «در سراسر دادگاه بزرگ طنین‌انداز شد.» تشریفات کوتاهی انجام شد. دادستان ارشد، ژنرال تلفورد تیلورTelford Taylor، ادعانامه‌ی افتتاحیه خود را برای حضارِ میخکوب شده ارائه کرد.

تیلور سخن خود را چنین آغاز کرد: «تمامی متهمان در اینجا به طور غیرقانونی، عامدانه و آگاهانه مرتکب جنایات جنگی شده‌اند.» همگی «آزمایش‌های پزشکی را بدون رضایت سوژه‌ها… انجام داده‌اند که در جریان آن متهمان مرتکب قتل، وحشی‌گری، قساوت، شکنجه، جنایت و دیگر اعمال غیرانسانی شده‌اند.» تیلور با جزئیاتی جانکاه، آزمایش‌هایی را توصیف کرد که در آن‌ها زندانیان با انجماد، مالیدن گاز خردل روی زخم‌ها، برداشتن استخوان یا عضله با جراحی، گلوله‌های سمی، قرار گرفتن در معرض فشارهای شدید هوا و آلودگی به مالاریا، تیفوس و سل کشته شده بودند. سپس او متهمان را به صدها هزار قتل دیگر از طریق «اعدام سیستماتیک و مخفیانه سالمندان، دیوانگان، بیماران صعب‌العلاج، کودکان معلول و سایر افراد با گاز، تزریق کشنده و روش‌های مختلف دیگر» متهم کرد. گزارشگر دادگاه که وظیفه ثبت این فهرست طولانی را داشت، بعدها نوشت که «برای حفظ آرامش احساسی و تلاش برای از دست ندادن خونسردی‌اش، با سختی زیادی روبرو بوده است.»

دو تن از عاملان سرشناس جنایات پزشکی نازی‌ها، در آن روز یعنی ۲۱ نوامبر ۱۹۴۶، در اتاق شماره ۶۰۰ کاخ دادگستری نورنبرگ حضور نداشتند. هاینریش هیملر Heinrich Himmler در سلول خود خودکشی کرده بود و یوزف منگله Josef Mengele، که آزمایش‌های پزشکی در آشویتس را هدایت می‌کرد، ناپدید شده بود. با این حال، ۲۳ متهم باقی‌مانده، کلکسیونی درخور توجه بودند؛ از پزشک شخصی هیتلر گرفته تا پزشکانی که بر آزمایش‌های وحشیانه یا کشتارهای جمعی در آشویتس Auschwitz، بوخن‌والد Buchenwald، داخائو Dachau، برگن‌بلزن Bergen-Belsen، تربلینکا Treblinka و سایر اردوگاه‌های کار اجباری نظارت داشتند. در میان آن‌ها، کورت بلومه Kurt Blom نیز حضور داشت.

ژنرال مک‌آرتور با یک حرکت قلم، ایشئی را از مجازات نجات داده بود، اما نجات دادن بلومه دشوارتر به نظر می‌رسید. او مناصب بسیار برجسته‌ای داشت. جنایات نازی‌ها بر همگان آشکار بود؛ واحد ۷۳۱ را می‌شد پنهان کرد یا نادیده گرفت چون در منطقه‌ای دورافتاده در منچوری فعالیت می‌کرد، اما اردوگاه‌های نازی در قلب اروپا بودند. سیستم رسیدگی به مظنونین جنایات جنگی در آلمان، ساختارمندتر از ژاپن بود و به راحتی نمی‌شد در آن دست برد. تحسین‌کنندگان بلومه در کمپ دیتریک نتوانستند مانع از صدور کیفرخواست علیه او شوند؛ لذا در عوض، تمام تلاش خود را روی تبرئه کردن او متمرکز کردند.

بلومه دفاعی جانانه از خود نشان داد. او که با انگلیسی روان در دادگاه صحبت می‌کرد، بر دو نکته تمرکز کرد: اول، اصرار داشت که اگرچه شواهد غیرمستقیم زیادی علیه او وجود دارد، از جمله نامه‌ای از هیملر که به او دستور داده بود سموم لازم برای «درمان ویژه» (اصطلاحی برای اعدام) زندانیان را تأمین کند، اما هیچ شاهدی پیدا نمی‌شود که گواهی دهد او عملاً فجایعی را که درباره‌شان نوشته یا بحث کرده، اجرا کرده است. دوم، او مقاله‌ای از مجله «لایف» ارائه کرد که در آن مطالعه‌ای توسط ارتش آمریکا شرح داده شده بود؛ در آن آزمایش، زندانیان یک ندامتگاه در ایلینوی به مالاریا آلوده شده بودند تا اثرات آن مطالعه شود. او استدلال کرد که این آزمایش‌ها و موارد مشابهی که پزشکان آمریکایی در زندان‌ها انجام داده‌اند، از نظر اخلاقی هیچ تفاوتی با کارهای او ندارد.

شهادت بلومه تنها چیزی نبود که به پرونده‌اش کمک کرد. تمایل دانشمندان کمپ دیتریک برای محافظت از او، به‌طور مخفیانه به افسران نظامی آمریکا در «دادگاه پزشکان» ابلاغ شده بود. احکام در ۲۷ اوت ۱۹۴۷ صادر شد. هفت نفر از متهمان به اعدام با طناب دار محکوم شدند. نُه نفر دیگر حکم حبس گرفتند و هفت نفر تبرئه شدند. بلومه در میان گروه آخر بود. قضات اعلام کردند که به هدایت آزمایش‌ها روی انسان توسط او مشکوک هستند، اما مدرک قاطعی پیدا نکردند.

طبق یک مطالعه آلمانی درباره این دادگاه: «برگ‌ها از پیش به نفع او چیده شده بود. مدارک متقاعدکننده از دخالت بلومه در آزمایش‌های [دکتر اس‌اس، زیگموند] راشر در اردوگاه داخائو ارائه نشد. نقش او در آزمایش با میکروب‌های مالاریا و گاز سمی ظاهراً قابل اثبات نبود. حتی وقتی دادستان‌ها درخواست محکومیت او را داشتند، لابد می‌دانستند که چنین اتفاقی نخواهد افتاد.»

چهل و دو روز پس از تبرئه بلومه، رئیس سپاه شیمیایی ارتش پیامی ساده از سپاه ضد‌اطلاعات در آلمان دریافت کرد: «دکتر کورت بلومه اکنون برای بازجویی در مورد مسائل جنگ بیولوژیک در دسترس است.» بلافاصله تیمی از دانشمندان کمپ دیتریک اعزام شدند. بلومه از آن‌ها استقبال کرد. او تمایلی به بحث درباره آزمایش روی سوژه‌های انسانی موضوعی که بیش از هر چیز آن‌ها را جذب می‌کرد، نداشت. با این حال، در یکی از جلسات اشاره کرد که درباره عملیاتی تحقیق کرده که در آن مبارزان مقاومت لهستان، بیش از دوازده افسر اس‌اس را با پاشیدن میکروب حصبه از وسیله‌ای شبیه به خودنویس به درون غذایشان کشته بودند. این موضوع بازجویان را مجذوب کرد. بلومه تکنیک‌های مسموم کردن بدون باقی گذاشتن ردی را مطالعه کرده بود. این تازه شروعِ چیزی بود که او می‌توانست به دوستان جدیدش بیاموزد. در نهایت، او پیشنهادی داد: «مرا به آمریکا ببرید و من برنامه جنگ بیولوژیک شما را متحول خواهم کرد.»


آغاز جنگ سرد و پروژه‌های مخفی

برای هسته‌ای از آمریکایی‌هایی که در سازمان‌های اطلاعاتی و ارتش در طول جنگ جهانی دوم خدمت می‌کردند، جنگ هرگز واقعاً تمام نشد؛ فقط دشمن تغییر کرد. نقشی که زمانی آلمان نازی و امپراتوری ژاپن ایفا می‌کردند، اکنون به اتحاد جماهیر شوروی و (پس از ۱۹۴۹) به «چین سرخ» واگذار شده بود. در روایت جدید، کمونیسمِ یکپارچه که از کرملین هدایت می‌شد، نیرویی شیطانی بود که موجودیت ایالات متحده و تمام بشریت را تهدید می‌کرد. وقتی مخاطرات تا این حد حیاتی و وجودی بود، دیگرهیچ فداکاری در مبارزه با کمونیسم  چه مالی، چه اخلاقی و چه جان انسان‌ها، زیاده‌روی تلقی نمی‌شد. این باور گرچه که در واشنگتن به زبان نمی‌آمد اما تقریباً همگانی بود، که شالوده و توجیه یکی از عجیب‌ترین پروژه‌های مخفی دولت آمریکا شد.

در سال ۱۹۴۵، پرزیدنت ترومن تصمیم گرفت که ایالات متحده در زمان صلح نیازی به یک آژانس اطلاعاتی مخفی ندارد و «اداره خدمات استراتژیک» (OSS) را منحل کرد. دو سال بعد، او نظرش را تغییر داد و قانون امنیت ملی را امضا کرد که منجر به تأسیس سازمان اطلاعات مرکزی (سیا CIA) شد. این قانون که بخش‌هایی از آن توسط آلن دالس Allen Dulles (افسر سابق OSS که تشنه بازگشت به دنیای مخفی‌کاری بود) نوشته شده بود، متنی مبهم و کلی داشت. این قانون به سیا اجازه می‌داد «وظایف و مسئولیت‌های مرتبط با اطلاعات مؤثر بر امنیت ملی» را انجام دهد و از «تمام روش‌های مناسب» در این راه استفاده کند.

اولین عملیات‌های مخفی سیا در اروپا بود، جایی که جنگ سرد در شدیدترین حالت خود جریان داشت. در سال ۱۹۴۷، افسران سیا گانگسترهای کُرسیکایی را استخدام کردند تا اعتصابِ تحت رهبری کمونیست‌ها در بندر مارسی را بشکنند. سال بعد، کارزاری موفقیت‌آمیز برای جلوگیری از پیروزی کمونیست‌ها در انتخابات ملی ایتالیا راه انداختند. آن‌ها جاسوسان، خرابکاران و جوخه‌های کماندویی را به اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی اعزام کردند. این‌ها عملیات‌های جسورانه‌ای بودند، اما مشابه کارهایی بودند که سرویس‌های مخفی نسل‌ها انجام داده بودند. سپس یک شوک ناگهانی از بوداپست، ترسی جدید در دل سیا و دانشمندان کمپ دیتریک انداخت که آن‌ها را در مسیری نوین قرار داد.

در ۳ فوریه ۱۹۴۹، کاردینال یوزف میندسنتی Cardinal Jozsef Mindszenty، مقام عالی‌رتبه کلیسای کاتولیک مجارستان، در یک دادگاه نمایشی ظاهر شد و به اتهامات گزافی از جمله تلاش برای سرنگونی دولت، هدایت طرح‌های ارز در بازار سیاه و تلاش برای سرقت تاج سلطنتی به عنوان بخشی از توطئه احیای امپراتوری اتریش-مجارستان اعتراف کرد. او به حبس ابد محکوم شد. رهبران کشورهای غربی خشمگین شدند. ترومن این دادگاه را «ننگین» خواند و پاپ پیوس دوازدهم Pope Pius XII آن را «توهینی جدی که زخمی عمیق بر جای گذاشت» نامید. اما افسران ارشد سیا واکنش متفاوتی داشتند. آن‌ها بر نحوه رفتار میندسنتی در طول دادگاه تمرکز کردند. او گیج به نظر می‌رسید، با لحنی یکنواخت صحبت می‌کرد و به جنایاتی اعتراف می‌کرد که بدیهی بود مرتکب نشده است. واضح بود که او تحت فشار قرار گرفته است، اما چگونه؟

در سیا CIA، پاسخ به طرز وحشتناکی آشکار به نظر می‌رسید: شوروی‌ها داروها یا تکنیک‌های کنترل ذهن را توسعه داده بودند که می‌توانست افراد را وادار به گفتن چیزهایی کند که به آن‌ها باور نداشتند. (هرچند هیچ مدرکی دال بر این موضوع هرگز پیدا نشد؛ میندسنتی با روش‌های سنتی مثل بدرفتاری، انزوای طولانی‌مدت، ضرب و شتم و بازجویی‌های تکراری مجبور به اعتراف شده بود). با این حال، ترس از اینکه کمونیست‌ها ابزار روانی قدرتمند جدیدی کشف کرده‌اند، موجی از وحشت در سیا ایجاد کرد. این اتفاق مأموریت جدیدی نیز برای کمپ دیتریک تعریف کرد.

در سال‌های نخست پس از جنگ جهانی دوم، دانشمندان کمپ دتریک خود را از چشم افتاده می‌دیدند. دلیل ساده بود: طراحان نظامی آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که چون ایالات متحده اکنون بمب اتم دارد، توسعه سلاح‌های بیولوژیک دیگر در اولویت نیست. توجه سیاسی و بودجه‌ها به سمت برنامه‌های هسته‌ای رفته بود. این موضوع کمپ دیتریک را تقریباً بی‌اهمیت کرده بود. کارها کند شد و بسیاری از دانشمندان به زندگی غیرنظامی بازگشتند. کسانی که باقی مانده بودند، به دنبال مأموریتی جدید بودند و دادگاه میندسنتی این مأموریت را به آن‌ها داد.

فرماندهان نگران سپاه شیمیایی به سرعت دست به کار شدند. در بهار ۱۹۴۹، آن‌ها یک تیم مخفی در کمپ دیتریک به نام «بخش عملیات ویژه» (Special Operations Division) ایجاد کردند که دانشمندان آن قرار بود در مورد روش‌های استفاده از مواد شیمیایی به عنوان سلاح در عملیات‌های مخفی تحقیق کنند. یکی از اولین دانشمندانی که به این بخش پیوست، آن را «یک دیتریک کوچک درون دیتریک بزرگ» نامید و گفت: «بیشتر مردم نمی‌دانستند در بخش عملیات ویژه چه می‌گذرد و چون چیزی به آن‌ها نمی‌گفتی، عصبانی می‌شدند.»

استفاده اجباری از داروها رشته‌ای نوظهور بود و دانشمندان عملیات ویژه باید تصمیم می‌گرفتند تحقیقات خود را از کجا شروع کنند. افسران سیا در اروپا نیز با چالشی مشابه روبرو بودند. آن‌ها به‌طور مرتب مأموران مظنون شوروی را دستگیر می‌کردند و به دنبال تکنیک‌های بازجویی بودند که به آن‌ها اجازه دهد این زندانیان را از هویت خود جدا کرده، آن‌ها را وادار به فاش کردن اسرار کنند و شاید حتی آن‌ها را برای انجام اعمالی برخلاف میل‌شان برنامه‌ریزی کنند. دادگاه میندسنتی این ترس را تقویت کرد که دانشمندان شوروی قبلاً این تکنیک‌ها را به کمال رسانده‌اند. همین موضوع سیا را به اقدامی فوری واداشت.

پایان فصل دوم 

بخش های قبلی این کتاب را می توانید در اینجا مطالعه کنید.