نقدی بر مقاله سالم الکتبی در روزنامه اسرائیلی جروزالم پست
رضا فانی یزدی
آنچه نویسنده اماراتی ناخواسته آشکار میکند
در شانزدهم اوت ۲۰۲۶، روزنامه اسرائیلی جروزالم پست مقالهای از سالم الکتبی، تحلیلگر سیاسی امارات متحده عربی، منتشر کرد که به اعتقاد من از جهات بسیاری شایسته توجه و بررسی دقیق است. اهمیت این مقاله نه صرفاً در تحلیل نویسنده از جمهوری اسلامی ایران، بلکه در نگاهی است که او به موجودیت ایران، منابع قدرت ملی آن و آینده این کشور در معادلات منطقهای دارد.
این مقاله را باید با دقت خواند؛ زیرا در پس عباراتی چون مهار تهدید ایران، اصلاح ساختار حکمرانی، تمرکززدایی و تغییر رفتار منطقهای، پرسشی اساسی مطرح میشود: آیا مسئله مخالفان منطقهای ایران واقعاً حکومت جمهوری اسلامی و سیاستهای آن است، یا آنکه وجود کشوری بزرگ، قدرتمند و برخوردار از ظرفیتهای عظیم انسانی، طبیعی، علمی، صنعتی و نظامی را در منطقه برنمیتابند؟

نویسنده مقاله خود را با این عبارت آغاز میکند:
«نزدیک به ۵۰ سال است که جهان بر اساس یک فرض ساده و روشن با ایران برخورد کرده است: تنها منشأ خطر، حکومت دینیای است که انقلاب سال ۱۹۷۹ بر سر کار آورد.»
او سپس توضیح میدهد که سیاستهای غرب در این سالها میان مهار رژیم، تغییر رفتار آن، فرسایش توانمندیهایش و انتظار برای فروپاشی آن از درون تقسیم شده است.
اما بلافاصله پرسشی را مطرح میکند که به نظر من کلید فهم مقاله و شناخت نگرانیهای واقعی نویسنده است:
«چرا هر بار که دشمنان تهران تصور میکنند تهدید ایران را مهار کردهاند، این تهدید بار دیگر سر برمیآورد؟»
این پرسش، نقطه آغاز عبور نویسنده از مسئله جمهوری اسلامی و ورود به موضوعی بسیار بنیادیتر است: منابع پایدار قدرت ایران.
مشکل آنها جمهوری اسلامی نیست؛ ظرفیت بازتولید قدرت ایران است
نویسنده در ادامه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری از نیروهای سیاسی میهندوست ایرانی بارها بر آن تأکید کردهاند.
او مینویسد:
«مسئله اصلی فراتر از برنامه هستهای، ذخایر موشکهای بالستیک و شبکههای نیروهای نیابتی است. اینها ابزارها و داراییهایی هستند که میتوان آنها را از کار انداخت یا تا حدودی نابود کرد.»
این اعتراف اهمیت فوقالعادهای دارد.
سالهاست که به افکار عمومی ایران و جهان گفته میشود مسئله اصلی اسرائیل و برخی کشورهای منطقه با ایران، برنامه هستهای جمهوری اسلامی است. زمانی از موشکهای بالستیک سخن گفته میشود و زمانی دیگر از حضور منطقهای ایران و حمایت جمهوری اسلامی از نیروهای همپیمان خود.
اما نویسنده بهروشنی میگوید که حتی نابودی این توانمندیها نیز مسئله را حل نخواهد کرد.
چرا؟
پاسخ او از خود پرسش مهمتر است:
«اما این توانمندیها از دل کشوری بزرگ با جمعیتی عظیم، ذخایر انرژی، زیرساختهای علمی و صنعتی، گستره جغرافیایی وسیع و نهادهای نظامیای پدید میآیند که طی دههها تجربه اندوخته و توانمند شدهاند.»
این جمله را باید بارها خواند.
نویسنده بهدرستی دریافته است که قدرت ایران صرفاً محصول سیاستهای یک حکومت یا مجموعهای از تجهیزات نظامی نیست. قدرت ایران ریشه در موجودیت تاریخی، جغرافیایی، انسانی و اقتصادی این کشور دارد.
ایران کشوری است با سرزمینی پهناور، جمعیتی بزرگ، منابع عظیم نفت و گاز، موقعیتی راهبردی در پیوند میان آسیای مرکزی، خلیج فارس، قفقاز و اقیانوس هند، نیروی انسانی تحصیلکرده، زیرساختهای صنعتی و علمی و تجربه انباشتهای که در طول دههها شکل گرفته است.
این منابع قدرت با تغییر یک دولت یا حتی سرنگونی یک نظام سیاسی از میان نمیروند.
نویسنده خود به همین حقیقت اشاره میکند:
«از دست رفتن تأسیسات، رهبران و تسلیحات نمیتواند دانش فنی را از میان ببرد یا ظرفیت بازسازی را نابود کند. ممکن است یک ابزار شکسته شود، اما ماشین اصلی همچنان قادر است جایگزینی برای آن بسازد.»
این «ماشین اصلی» چیست؟
ماشین اصلی همان ایران است؛ کشوری با تمام ظرفیتهای تاریخی، انسانی، علمی، اقتصادی، صنعتی، نظامی و جغرافیایی آن.
و درست در همین نقطه است که باید نسبت به منطق نهفته در مقاله حساس شد.
اگر برنامه هستهای را بتوان متوقف کرد، تأسیسات نظامی را بتوان بمباران کرد، فرماندهان را بتوان ترور کرد و تجهیزات موشکی را بتوان نابود ساخت، اما ظرفیت تولید دوباره همه این توانمندیها همچنان پابرجا بماند، آنگاه از دیدگاه کسانی که قدرت ایران را تهدیدی دائمی تلقی میکنند، مسئله اصلی دیگر این ابزارها نیست.
مسئله اصلی، خود ظرفیت ملی ایران برای تولید قدرت است.
از مهار جمهوری اسلامی تا مهار ساختار قدرت ملی ایران
نویسنده در بخش دیگری از مقاله تأکید میکند:
«بنابراین، مسئله از خلع سلاح به ساختار دولت تغییر میکند؛ از اینکه چه کسی بر ایران حکومت میکند، به اینکه منابع قدرت در داخل کشور چگونه اداره و مدیریت میشوند.»
این عبارت، شاید مهمترین جمله سیاسی مقاله باشد.
نویسنده دیگر صرفاً خواهان محدود کردن یک برنامه تسلیحاتی یا تغییر رفتار یک حکومت نیست. او مسئله را به ساختار اداره منابع قدرت در ایران منتقل میکند.
به عبارت دیگر، حتی اگر جمهوری اسلامی از میان برود و حکومتی کاملاً متفاوت بر سر کار آید، باز هم از دیدگاه نویسنده، مسئله حل نشده است.
او صریحاً مینویسد:
«جایگزین کردن رژیم، بدون تغییر در شیوه اداره قدرت، ممکن است لحن سیاسی را ملایمتر کند، اما هیچ تضمینی برای در پیش گرفتن مسیری متفاوت فراهم نمیآورد.»
و سپس ادامه میدهد:
«جغرافیا، منافع ملی و توانمندیهای بالقوه با تغییر رهبران از میان نمیروند. جاهطلبیهای دیرینه منطقهای احتمالاً بار دیگر سر برخواهند آورد، با این تفاوت که این بار بهجای ادبیات انقلابی، در قالب مفاهیم ملیگرایانه بیان خواهند شد.»
معنای سیاسی این سخن بسیار روشن است.
از نظر نویسنده، حتی ظهور یک حکومت ملیگرا، سکولار، غیردینی و متفاوت با جمهوری اسلامی نیز لزوماً مشکل مخالفان قدرت ایران را حل نمیکند.
چراکه چنین حکومتی نیز ممکن است بخواهد از منابع طبیعی، توان علمی، ظرفیت صنعتی، جمعیت و موقعیت جغرافیایی ایران برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ منطقهای استفاده کند.
در اینجا دیگر نمیتوان همه نگرانیهای مطرحشده در مقاله را به ایدئولوژی جمهوری اسلامی، سیاستهای مذهبی یا حمایت از گروههای منطقهای نسبت داد.
موضوع به ظرفیت یک دولت ملی برای تبدیل شدن به قدرتی مستقل و تأثیرگذار مربوط میشود.
این همان نکتهای است که بسیاری از ما بارها بر آن تأکید کردهایم: منازعه بر سر قدرت ایران را نمیتوان تنها به اختلاف با جمهوری اسلامی تقلیل داد.
تمرکززدایی یا تضعیف قدرت ملی؟
نویسنده پس از تشریح منابع قدرت ایران، به ارائه راهحل خود میپردازد.
او مینویسد:
«تمرکززدایی گسترده یا فدرالیسم، و حتی احتمالاً ترتیبات کنفدرالی، چنانچه از طریق رضایت ملی و توافق قانون اساسی پذیرفته شوند، میتوانند انحصار مرکز بر ثروت و تصمیمگیری را محدود کنند، به مناطق مختلف اختیار بیشتری در زمینه منابع و امور مالی بدهند و محدودیتهای نهادی برای استفاده از ظرفیتهای ملی در ماجراجوییهای خارجی ایجاد کنند.»
اینجا باید با دقت بیشتری به موضوع نگاه کرد.
فدرالیسم و تمرکززدایی بهخودیخود نه مترادف تجزیهاند و نه لزوماً موجب تضعیف یک کشور میشوند. در جهان کشورهای قدرتمند و یکپارچهای وجود دارند که با ساختار فدرال اداره میشوند. همچنین تمرکززدایی دموکراتیک میتواند وسیلهای برای گسترش مشارکت مردم، رفع تبعیض و توزیع عادلانهتر قدرت و ثروت باشد.
اما مسئله اساسی در این مقاله، انگیزه و هدفی است که نویسنده برای چنین تغییراتی مطرح میکند.
او تمرکززدایی را در چارچوب گسترش دموکراسی، تأمین حقوق شهروندان یا رفع نابرابریهای تاریخی بررسی نمیکند؛ بلکه آن را بهعنوان ابزاری برای دشوارتر کردن بسیج منابع ملی ایران در سیاست خارجی و نظامی معرفی میکند.
به بیان دیگر، مسئله اصلی او این نیست که چگونه مردم ایران از آزادی و مشارکت سیاسی بیشتری برخوردار شوند، بلکه این است که چگونه میتوان تمرکز قدرت و توانایی دولت ایران برای استفاده از منابع کشور را محدود کرد.
تفاوت این دو نگاه بسیار اساسی است.
در یک نگاه، تمرکززدایی وسیلهای برای تقویت دموکراسی، همبستگی ملی و مشارکت شهروندان در اداره کشور است.
در نگاه دیگر، تمرکززدایی به ابزاری برای محدود کردن ظرفیت یک کشور در اعمال قدرت ملی تبدیل میشود.
این دو را نباید با یکدیگر اشتباه گرفت.
البته نویسنده صریحاً خواهان تجزیه ایران نیست. او حتی درباره خطرات فروپاشی آشفته کشور هشدار میدهد و تأکید میکند که تغییرات ساختاری باید با رضایت مردم ایران صورت گیرد.
بااینحال، طرح فدرالیسم و حتی کنفدرالیسم در مقالهای که هدف اصلی آن جلوگیری از بازتولید قدرت ایران است، پرسشهای جدی ایجاد میکند.
آیا هدف نهایی تقویت حقوق مردم و مشارکت دموکراتیک آنان است، یا محدود کردن توانایی ایران برای تبدیل شدن به قدرتی مستقل و تأثیرگذار؟
آیا نویسنده خواهان ایرانی دموکراتیک و قدرتمند است، یا ایرانی که ساختار سیاسی آن مانع تمرکز و بهکارگیری ظرفیتهای ملیاش شود؟
پاسخ به این پرسشها را باید در چارچوب کلی استدلال مقاله جستوجو کرد.
آیا ایران بزرگ و قدرتمند برای همسایگانش پذیرفتنی است؟
نویسنده بارها به بزرگی سرزمین ایران، جمعیت، ذخایر انرژی، توان علمی و صنعتی و تجربه نهادهای نظامی اشاره میکند.
اما پرسش این است که چرا این ویژگیها باید در درجه نخست بهعنوان منشأ تهدید معرفی شوند؟
آیا برخورداری از جمعیتی بزرگ جرم است؟
آیا داشتن ذخایر عظیم نفت و گاز، موقعیت جغرافیایی راهبردی یا توانایی علمی و صنعتی، بهخودیخود تهدیدی علیه کشورهای دیگر محسوب میشود؟
آیا ایران باید از توانایی تولید فناوری پیشرفته، توسعه صنایع دفاعی یا حفظ ظرفیت بازدارندگی خود محروم باشد، تنها به این دلیل که برخی دولتهای منطقه از ظهور یک ایران قدرتمند نگراناند؟
هیچیک از این ویژگیها ذاتاً تهدیدآمیز نیستند. آنچه میتواند تهدید ایجاد کند، سیاستهای توسعهطلبانه، استفاده غیرقانونی از زور، مداخله در امور دیگر کشورها و فقدان نظارت و پاسخگویی بر تصمیمات نظامی است.
اما اگر بهجای نقد چنین رفتارهایی، خود ظرفیتهای ملی یک کشور بهعنوان مسئله اصلی معرفی شود، مرز میان مقابله با سیاستهای یک حکومت و مخالفت با قدرت آن کشور مخدوش خواهد شد.
در مورد ایران، این تمایز اهمیتی حیاتی دارد.
ایران حق دارد کشوری بزرگ، یکپارچه، پیشرفته، برخوردار از صنایع مدرن و دارای توان دفاعی متناسب با نیازهای امنیتی خود باشد.
هیچ کشور خارجی حق ندارد ساختار سیاسی و سرزمینی ایران را بر اساس ملاحظات امنیتی خود تعیین کند.
توهم تغییر رفتار دشمنان از طریق تسلیم و عقبنشینی
حال باید از کسانی پرسید که تصور میکنند با عقبنشینیهای پیدرپی، واگذاری توانمندیهای راهبردی، محدود کردن صنایع دفاعی و پذیرش خواستههای فزاینده قدرتهای خارجی میتوان امنیت و تمامیت ارضی ایران را تضمین کرد: آیا به پیامدهای چنین سیاستی اندیشیدهاند؟
اگر مسئله مخالفان قدرت ایران صرفاً برنامه هستهای باشد، میتوان درباره محدودیتهای فنی، نظارتهای بینالمللی و تضمینهای متقابل مذاکره کرد.
اگر مسئله موشکهای بالستیک باشد، میتوان درباره امنیت منطقهای، بازدارندگی متقابل و ترتیبات جلوگیری از جنگ گفتوگو کرد.
اگر مسئله سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی باشد، میتوان درباره عدم مداخله، احترام متقابل به حاکمیت کشورها و سازوکارهای امنیت جمعی به توافق رسید.
اما اگر مسئله اصلی، همانگونه که از بخشهایی از مقاله الکتبی برمیآید، ظرفیت پایدار ایران برای بازتولید قدرت باشد، آنگاه هیچ عقبنشینی محدود و هیچ توافقی بر سر یک برنامه مشخص، بهتنهایی نمیتواند نگرانی کسانی را برطرف کند که اساساً با ظهور یک ایران قدرتمند مشکل دارند.
در چنین شرایطی، سیاست تسلیم و عقبنشینی یکجانبه نهتنها تضمینی برای امنیت ایجاد نمیکند، بلکه ممکن است با تضعیف بازدارندگی کشور، زمینه فشارهای بیشتر را فراهم سازد.
البته این به معنای نفی دیپلماسی و مذاکره نیست.
برعکس، ایران بیش از هر زمان دیگری به دیپلماسی فعال، روابط متوازن با همسایگان و کاهش تنشهای منطقهای نیاز دارد.
اما دیپلماسی زمانی میتواند در خدمت منافع ملی باشد که بر حفظ استقلال، امنیت و توانمندیهای بنیادین کشور استوار باشد، نه بر این تصور که با واگذاری تدریجی همه ابزارهای قدرت میتوان رضایت دائمی مخالفان را به دست آورد.
توافقی که امنیت یکطرف را تأمین کند و طرف دیگر را در برابر تهدیدهای آینده بیدفاع بگذارد، نمیتواند مبنای صلحی پایدار باشد.
خطر اشتباه گرفتن جمهوری اسلامی با ایران
یکی از بزرگترین خطاهای سیاسی آن است که موجودیت ایران و منافع ملی کشور با سرنوشت یک حکومت یکسان انگاشته شود.
جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی است؛ ایران یک موجودیت تاریخی، تمدنی و ملی است که بسیار پیش از جمهوری اسلامی وجود داشته و پس از آن نیز وجود خواهد داشت.
میتوان منتقد جدی سیاستهای داخلی و خارجی جمهوری اسلامی بود، با بسیاری از تصمیمات آن مخالفت کرد و خواهان تغییرات بنیادین در ساختار حکمرانی کشور شد، اما همزمان از استقلال، تمامیت ارضی و توانمندیهای دفاعی و علمی ایران دفاع کرد.
این دو موضع نهتنها متناقض نیستند، بلکه از منظر منافع ملی میتوانند مکمل یکدیگر باشند.
آنچه نباید فراموش کرد این است که نابودی زیرساختهای علمی، صنعتی، اقتصادی و نظامی ایران، صرفاً نابودی داراییهای جمهوری اسلامی نیست.
این زیرساختها متعلق به ملت ایران و نسلهای آیندهاند.
دانشمندان، مهندسان، متخصصان، کارگران ماهر، مراکز تحقیقاتی، صنایع و منابع طبیعی کشور داراییهای یک حکومت موقت نیستند؛ سرمایههای ملی و حاصل تلاش نسلهای مختلف مردم ایراناند.
تضعیف یا نابودی این ظرفیتها میتواند آثار خود را برای دههها بر زندگی مردم و آینده کشور باقی بگذارد.
از همین رو، کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی را به حمایت از حمله نظامی خارجی، تخریب زیرساختهای ملی یا تضعیف توان دفاعی ایران پیوند میزنند، باید به این پرسش پاسخ دهند که چگونه قرار است پس از چنین ویرانیهایی، ایرانی آزاد، مستقل و آباد ساخته شود.
آیا مقاله الکتبی بیانگر راهبرد اسرائیل و برخی دولتهای خلیج فارس است؟
گرچه سالم الکتبی فقط یک تحلیلگر سیاسی اماراتی است و مقاله او در یک روزنامه اسرائیلی منتشر شده است و این بهتنهایی اثبات نمیکند که دیدگاههای او سیاست رسمی دولت امارات، اسرائیل یا دیگر کشورهای خلیج فارس است.
بااینحال باید توجه کرد که محتوای این مقاله میتواند بازتابدهنده تفکر راهبردی حداقل بخشی در رهبری اسرائیل و کشورهای منطقه خلیج فارس باشد که مسئله ایران را فراتر از جمهوری اسلامی و در چارچوب موازنه بلندمدت قدرت در منطقه بررسی میکند.
به همین دلیل است که به نظر من این مقاله و نگاه ارائه شده در آن شایسته بررسی جدی است.
اگر در چنین چارچوبی، قدرت ملی ایران صرفنظر از نوع حکومت آن بهعنوان تهدیدی بالقوه تعریف شود، آنگاه طبیعی است که صرف تغییر رژیم یا تغییر سیاستهای مقطعی، از نگاه طرفداران این رویکرد کافی نباشد.
در این صورت، بحث بر سر مهار ساختاری قدرت ایران خواهد بود.
و دقیقاً همینجاست که باید هوشیار بود.
نباید اجازه داد مفاهیمی مانند دموکراسی، حقوق اقوام، تمرکززدایی و اصلاح ساختار حکمرانی به پوششی برای برنامههایی تبدیل شوند که هدف واقعی آنها تضعیف همبستگی ملی و ظرفیتهای راهبردی کشور است.
سخن پایانی: هدف، ظرفیت تاریخی ایران برای قدرتمند ماندن است
اهمیت مقاله سالم الکتبی در آن است که، شاید برخلاف مقصود نویسنده، یکی از ابعاد بنیادی منازعه بر سر قدرت ایران را آشکار میکند.
او نشان میدهد که حتی اگر برنامه هستهای ایران محدود شود، موشکهای بالستیک آن نابود شوند، شبکههای منطقهایاش از میان بروند و حتی جمهوری اسلامی سقوط کند، باز هم ظرفیتهای بنیادین قدرت ایران باقی خواهند ماند.
زیرا ایران همچنان کشوری بزرگ با جمعیتی عظیم، منابع طبیعی گسترده، موقعیت جغرافیایی راهبردی، زیرساختهای علمی و صنعتی و تجربه انباشتهای خواهد بود که میتواند بار دیگر توانمندیهای ازدسترفته خود را بازسازی کند.
این همان حقیقتی است که باید در مرکز هر بحث جدی درباره امنیت ملی ایران قرار گیرد.
اگر کسانی وجود دارند که اساساً با قدرت گرفتن ایران، مستقل از نوع حکومت آن، مخالفاند، هیچ میزان عقبنشینی و سازش یکجانبه نمیتواند تضمین کند که روزی از فشار بر ایران دست خواهند کشید.
در برابر چنین نگاهی، پاسخ ما نباید ماجراجویی نظامی، انزواطلبی یا نفی دیپلماسی باشد. پاسخ باید حفظ و گسترش منابع قدرت ملی، تقویت همبستگی مردم، اصلاح ساختارهای ناکارآمد، توسعه علمی و صنعتی و ایجاد بازدارندگی معتبر در کنار روابط صلحآمیز و متوازن با جهان باشد.
باید به خاطر داشت که تأسیسات هستهای، صنایع دفاعی، منابع انرژی و زیرساختهای علمی و صنعتی ایران داراییهای یک حکومت نیستند؛ بخشی از سرمایه تاریخی ملت ایراناند.
حکومتها میآیند و میروند، اما ایران باید باقی بماند؛ مستقل، یکپارچه، آباد و قدرتمند.
و اگر از مقاله الکتبی یک درس اساسی بتوان گرفت، این است که مسئله برخی مخالفان ایران ممکن است نه صرفاً جمهوری اسلامی، نه برنامه هستهای و نه موشکهای بالستیک، بلکه توانایی تاریخی ایران برای بازتولید قدرت و حفظ جایگاه مستقل خود در منطقه باشد.
از این رو، دفاع از ایران و توانمندیهای ملی آن را نباید با دفاع از جمهوری اسلامی یکسان دانست.
مسئله بر سر آینده یک حکومت نیست؛ مسئله بر سر آینده ایران، سرزمین ما، مردم ما و تمدنی است که باید برای نسلهای آینده حفظ شود.
رضا فانی یزدی-۱۴ اکتبر ۲۰۲۶
متن انگلیسی مقاله مورد نظر را می توانید در اینجا ملاحظه کنید: