این سؤال را بارها از من پرسیدهاند:
ما میلیونها ایرانی هستیم که سالهاست در خارج از کشور زندگی میکنیم، واقعاً چه کاری میتوانیم برای جنبش داخل ایران انجام دهیم؟
و معمولاً بلافاصله سوال دوم هم مطرح میشود:
چرا نمیشود تجربهٔ کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در دوران شاه را دوباره تکرار کرد؟
برای پاسخ دادن به این پرسشها، قبل از هر چیز باید یک بار با خودمان صادق باشیم؛ صادق و بی پرده، نه همراه با نوستالژی، نه با اسطورهسازی تاریخی، و نه با مقایسههای سرسری و سطحی.
پدیدهای که نباید عادیسازی شود
وقتی صحنههایی را میبینیم که در آن عدهای از ایرانیانِ ساکن خارج از کشور، در خیابانهای اروپا یا آمریکا با پرچم اسرائیل یا پرچم آمریکا ظاهر میشوند و آشکارا خواهان حملهی نظامی این کشورها به ایران هستند، ناگزیر دچار نوعی حیرت عمیق و آزاردهنده میشویم؛ بهویژه وقتی میبینیم که این افراد، در اغلب موارد، سالهای طولانی است که در این کشورها زندگی میکنند، مهاجرت کردهاند، ریشه دواندهاند و امروز ـ چه مهاجرتشان در ابتدا اجباری بوده باشد و چه داوطلبانه ـ عملاً بخشی از جامعهی مهاجران دائمی این کشورها محسوب میشوند.
واقعیت این است که شما در میان هیچ گروه مهاجر دائمیِ دیگری چنین رفتاری را نمیبینید. در هیچکجای اروپا یا آمریکا، گروههای مهاجرِ تثبیتشدهای را نمیبینید که پرچم یک کشور خارجی را به دست بگیرند و خواهان جنگ و بمباران کشور مادری خود باشند. این رفتار، در تجربهی جهانی مهاجرت، تقریباً بیسابقه است؛ مگر در مواردی کاملاً استثنایی و محدود، آن هم در شرایطی خاص.
برای مثال، اگر امروز نمونههایی از تجمعهای اوکراینیها در اروپا یا آمریکا میبینیم، اولاً این موارد بسیار محدود است و ثانیاً این افراد در شرایط یک جنگ بالفعل و جاری زندگی میکنند. کشورشان درگیر جنگ است، بخش بزرگی از آنها هنوز مهاجرت دائمی نکردهاند و چشم به برگشت به کشورشان دارند، زمان زیادی از مهاجرتشان نگذشته و همچنان در وضعیت اضطراری به سر میبرند. حتی در این مورد هم، آنچه میبینیم مطالبهی آنها حمایت خارجی برای دفاع از سرزمین شان است، نه دعوت به بمباران و ویرانی کشور خود از سوی قدرتهای خارجی بهعنوان یک پروژهی سیاسی دائمی.
و یا وقتی شاهد تجمعات اعتراضی مردم مهاجر فلسطینی و یا مسلمانان و حامیان آنها در اروپا و امریکا در اعتراض به کشتار و جنایت رژیم صهیونیستی هستیم، باز می بینیم که این اعتراضات برای توقف جنگ و کشتار است و نه تشویق کشورهای اروپایی به جنگ و بمباران اسرائیل.
تاریخ هرگز به یاد ندارد و ما هرگز ندیده و نشنیده ایم که مثلاً گروههای مهاجر شیلیایی و یا آرژانتینی پس از کودتاهای خونین در کشورهایشان و یا مردم مهاجر اندونزی پس از کودتای خونینی که یک میلیون از مردم در آن کشور را به خاک و خون کشید و یا مهاجران یمنی و سومالیایی، سوریه ای و مصری و یا حتی روسهای سفید که در دوران روسیهی تزاری از کشورشان مهاجرت کردهاند، در خیابانهای اروپا یا آمریکا راه بیفتند، پرچم اسرائیل یا آمریکا یا آلمان را به دور خود بپیچند و خواهان بمباران کشورهای خودشان باشند. بمباران و نابودی کشورهایشان صرفاً به این دلیل که با سیاستهای حاکم بر کشور مبدا خود مخالفاند، و یا اینکه در این کشورها هزاران نفر پس از کودتاهای نظامی قتل عام شده اند.
این اتفاق در این ابعاد –تظاهرات هزاران نفر با پرچم های اسرائیل و امریکا و تقاضای حمله نظامی و بمباران ایران در این اعتراضات– در هیچیک از الگوهای شناختهشدهی مهاجرت از دیگر کشورها دیده نمیشود.
به همین دلیل، آنچه امروز در بخشی از جامعهی مهاجر ایرانی شاهدش هستیم را نمیتوان با توضیحهای سادهای مثل «مهاجرت»، «نوستالژی»، یا حتی «خشم سیاسی» توضیح داد. این پدیده را باید بهدرستی بهعنوان نوعی بیماری سیاسی–اجتماعی دید؛ بیماریای که به دلایل مشخص و تاریخی به بخشی از جامعهی ایرانی سرایت کرده است.
این مسئله نه صرفاً مسئلهی مهاجرت است و نه حتی بحث سادهی دفاع یا عدم دفاع از سرزمین مادری. چرا که اگر چنین بود، باید نمونههای مشابه آن را در میان دیگر ملتها و جوامع مهاجر هم میدیدیم؛ در حالی که چنین نیست.
مخالف حکومت بودن، خواستار تخریب کشور شدن نیست
شما نمیبینید که حتی شهروندان اسرائیل، با وجود نارضایتیهای عمیق از سیاست های دولت این کشور، خواهان حملهی نظامی دشمنان کشورشان به اسرائیل باشند. نمیبینید که از جمهوری اسلامی ایران یا حزبالله لبنان بخواهند به شهرهای اسرائیل موشک شلیک کنند، یا از آمریکا بخواهند کمکهای نظامی یا اقتصادیاش را به اسرائیل قطع کند تا کشورشان تضعیف شود.
همین الگو را در مورد کشورهای دیگر هم میبینیم. در شیلی و آرژانتین و پاکستان و ترکیه و مصر و بسیاری از کشورهای دیگر بعد از کودتاهای خونین که هزاران نفر به قتل رسیده اند، باز با وجود مخالفتهای گسترده و حتی خشم اجتماعی مردم مهاجر از این کشورها، چنین رفتاری از نظر اخلاقی و سیاسی اساساً غیرقابل توجیه تلقی میشود. مخالفت با حکومت، حتی مخالفت رادیکال، هرگز به معنای دعوت به ویرانی کشور از طریق حملهی خارجی نیست.
ما هرگز ندیدیم و نشنیدیم که مردم آفریقای جنوبی یا کنگرهٔ ملی آفریقای جنوبی در دوران آپارتاید، از دولتهای دیگر تحت عنوان «کمک به مبارزه با آپارتاید» درخواست جنگ یا بمباران کشور خودشان را کرده باشند. آنها هرگز مبارزهی عادلانه و تاریخی خود علیه یک نظام تبعیضآمیز را به این سطح تنزل ندادند که سرنوشت سرزمینشان را به حملهٔ نظامی قدرتی خارجی گره بزنند یا مبارزه با دیکتاتوری را به جنگ کشوری دیگر علیه وطن خود تبدیل کنند.
مبارزه با دیکتاتوری، هر چقدر هم که مشروع و ضروری باشد، نباید به پروژهٔ نظامی یا سیاسی قدرتی خارجی بدل شود؛ پروژهای که تصمیمگیریهایش در اتاقهای دربستهٔ آن کشور انجام میشود و تو نه در تعیین اهدافش نقشی داری، نه در کنترل پیامدهایش، و نه در آیندهای که پس از آن جنگ رقم خواهد خورد سهمی واقعی. وقتی مبارزهٔ یک ملت به ابزار سیاست خارجی کشوری دیگر تبدیل شود، دیگر آن مبارزه صرفاً برای آزادی نیست؛ بخشی از معادلات قدرتی میشود که منافع آن کشور خارجی را دنبال میکند، نه الزاماً منافع مردم سرزمین ما را.
بنابراین آنچه امروز در بخشی از جامعهی مهاجر ایرانی مشاهده میکنیم، نیازمند نگاهی بسیار عمیقتر و جدیتر است؛ پدیدهای که بدون بررسی ریشههای تاریخی، روانی و سیاسی آن، نمیتوان به فهم درستی از وضعیت اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور رسید.
پروژه ای سیاسی–امنیتی
حالا سؤال اصلی دقیقاً همینجاست: چگونه چنین پدیدهای در جامعهی ایرانیِ مهاجرِ خارج از کشور شکل گرفته است؟
همین نشانهها به ما میگوید که با چیزی فراتر از واکنشهای فردی یا خشم تبعید اجباری روبهرو هستیم. به نظر من، این پدیده را باید یک پروژهی سیاسی–امنیتی سازمانیافته دانست؛ پروژهای که در آن دستگاههای امنیتی خارجی، بهویژه اسرائیل و شبکههای رسانه ای وابسته به آن، از جمله موساد، نقشی فعال و تعیینکننده ایفا میکنند.
در چهار دههٔ گذشته، بخشی از جریانات مخالف جمهوری اسلامی—چه در خارج و چه در داخل کشور—بهجای تمرکز صرف بر نقد ساختار قدرت، بهتدریج گفتمانی را بازتولید کردهاند که میتوان آن را نوعی «پروژهٔ هویتزدایی» نامید؛ گفتمانی که در آن مرز میان نقد حکومت و نفی حق حاکمیت ملی مردم ایران عمداً مخدوش میشود. و این با نفی تاریخ، فرهنگ و سرمایههای اجتماعی همراه است. در این چارچوب، گذشتهٔ تاریخی ایران پس از حمله اعراب تحقیر میگردد یا دوران سلطنت پهلوی بهصورت کاریکاتوری بزرگ نمایی میشود. احساس بیریشگی و بیافقی بهعنوان امر طبیعی القا میشود. نتیجهٔ چنین روایتی، فرسایش اعتمادبهنفس جمعی و جایگزینی آن با نوعی خستگی تمدنی است؛ حالتی که در آن بخشی از افکار عمومی ممکن است به این جمعبندی برسد که هرگونه گسست—حتی اگر به قیمت بیثباتی، جنگ یا ویرانی هم تمام شود—قابلتحملتر از تداوم وضعیت موجود است. این روند، اگرچه محصول عوامل پیچیدهٔ داخلی و خارجی است، اما نشان میدهد چگونه روایتها و چارچوبهای ذهنی میتوانند در درازمدت بر آمادگی روانی جامعه نسبت به سناریوهای پرهزینه اثر بگذارند.
یکی دیگر از وجوه این پروژه را می توان در اینجا جستجو کرد که بهجای تکیه بر واقعیتهای اجتماعی داخل ایران، بر بزرگنمایی گزینشی تاریخ گذشته و استفاده از تجربهی پادشاهی در ایران بنا شده است؛ تجربهای که از بستر تاریخی و پیچیدگیهای واقعیاش جدا شده و به یک اسطورهی سادهسازیشده و مصرفی تبدیل شده است. در این چارچوب، رضا پهلوی نه بهعنوان یک فرد سیاسی با کارنامه و مسئولیتپذیری مشخص، بلکه بهعنوان «نماد» و «سمبل» یک پادشاهی دو هزار سالهی تخیلی بازسازی میشود؛ نمادی تهی از محتوا، اما سرشار از بار عاطفی، نوستالژیک و بسیجکننده.
با سرمایهگذاریهای بسیار پرهزینه در حوزهی رسانه، بهویژه رسانههای ماهوارهای و شبکههای اجتماعی، و با تولید انبوه فضای جعلی، حسابهای فیک، ارتشهای سایبری و روایتهای یکدست و تکرار شونده، این پروژه موفق شده است بخش قابلتوجهی از هواداران رضا پهلوی را به چیزی شبیه یک جنبش شبهفاشیستی—و در بسیاری موارد، صراحتاً فاشیستی—تبدیل کند؛ جنبشی مبتنی بر نفرت، حذف، دشمنسازی و جنگطلبی.
نفرتپراکنی در این پدیده نه یک انحراف فرعی، بلکه هستهی مرکزی آن است. آنقدر این پروژه در دیاسپورای ایرانی مؤثر افتاده که حتی فرزندان مهاجرانی که نه ایران را دیدهاند، نه فارسی میدانند، نه پیگیر اخبار ایراناند، به خیابانها می آیند تا شعارهای جنگطلبانه و فاشیستی را تکرار کنند.
این افراد، اغلب هیچ پیوند شغلی، فرهنگی یا آیندهمحوری با ایران ندارند و حتی اگر حکومت ایران تغییر کند، احتمالاً قصد بازگشت یا حتی سفر مجدد هم نخواهند داشت.
از گذشته و تجربه بیاموزیم
بنابراین باید کاملاً روشن باشد: آنچه امروز در خیابانهای اروپا و آمریکا میبینیم، یک جنبش مهاجرتی طبیعی با نوستالژی دفاع از سرزمین مادری نیست. این یک جنبش برساختهی سیاسی–امنیتی است که اگر بهدرستی شناخته و نقد نشود، هم جنبش داخل ایران را تضعیف میکند و هم جامعهی مهاجر ایرانی را در خارج از مرزهای کشور به ورطهی انحطاط اخلاقی و سیاسی میکشاند.
ما هر کداممان، چه بخواهیم چه نخواهیم، باید یکبار صادقانه از خودمان بپرسیم: وقتی به مهاجرت آمدیم ـ حالا چه این تصمیم به مهاجرت اجباری بوده، و چه داوطلبانه ـ دقیقاً چه تصمیمی گرفتیم؟ مگر نه اینست که تصمیم گرفتیم از یک حوزهی معین زندگی، تجربه، عمل و پیامدهای آن خارج شویم و وارد حوزهای دیگر شویم. برای اکثریت مطلق ما این تصمیم یک تغییر صرفاً جغرافیایی نبود؛ یک دگرگونی در موجودیت شهروندی و رابطه با آن جغرافیای خاص است. مهاجرت برای ما یک سفر توریستی و یا یک توقف چند ساله و موقت نبوده و نیست.
وقتی امروز از کنفدراسیون در دوران شاه صحبت میشود، یا دوستان ما با نوستالژی از آن دوران و فعالیت های دانشجویان ایرانی در کنفدراسیون حرف میزنند، معمولاً یک نکتهی اساسی فراموش میشود. در دورهی کنفدراسیون، بدنهی اصلی آن را دانشجویانی تشکیل میدادند که برای تحصیل به آمریکا و اروپا آمده بودند و هدف اولیهشان بازگشت به ایران بود. آنها مهاجرِ به معنای امروز نبودند؛ موقت بودند. خارج از کشور برایشان ایستگاه بود، نه مقصد. برای دانشجوی جوان ایرانی در آن دوران زندگی در خارج از کشور یک تغییر صرفاً جغرافیایی بود؛ و نه هیچگونه دگرگونی در وضعیت شهروندی در راستای زندگی آینده. او تمام وجودش را در ایران جا گذاشته بود و در آرزوی بازگشت به کشورش روز شماری می کرد.
به همین دلیل هم بسیاری از آنها در همان دورانِ اقامت کوتاه در خارج، تبدیل میشدند به کادرهای سیاسی احزاب و سازمانهایی که یا در داخل ایران فعال بودند، یا رهبرانشان در زندان بودند، یا اساساً قرار بود برگردند و در داخل کشور فعالیت کنند.
اگر به جریانهای آن دوره نگاه کنیم ـ از چپها و فداییها گرفته تا مجاهدین، جبههی ملی و نهضت آزادی و حزب توده ـ میبینیم که همهی اینها یک بدنهی زنده و فعال در داخل ایران داشتند. نهضت آزادی در داخل ایران با بازرگان و یارانش بود؛ در خارج هم افرادی مثل دکتر یزدی و دوستانش فعالیت میکردند. حزب توده بدنه داشت، کادر داشت، رهبرانش در زندان ها بودند. فداییها همینطور. مجاهدین همینطور. جبههی ملی هم همینطور. شخصیتهای درجهاول مثل شاپور بختیار، سنجابی، فروهر، همه در ایران بودند. خارج از کشور مکمل بود، نه جایگزین.
کنفدراسیون اساساً سازمانی بود که افراد بهطور موقت در خارج با آن آشنا میشدند، سیاست ایران را یاد میگرفتند، تجربه میکردند و برمیگشتند. خدمتش در رابطه با سیاست داخل تعریف میشد.
اما ما که امروز در خارج از کشور زندگی میکنیم، وضعیتمان فرق دارد. منِ نوعی مثلاً سیوهفت سال است که در آمریکا زندگی میکنم. ایران را ول نکردهام، اما اگر صادق باشم، هیچ رابطهی مستقیمی با ایران ندارم. هر اتفاقی که در ایران میافتد، زندگی روزمرهی من را تحت تأثیر قرار نمیدهد. نه فردا صبحم را، و نه امنیت شغلیام را، و نه آیندهی همسر و فرزندانم را.
این را وجداناً میگویم: بسیاری از ما در سالهای اول مهاجرت فکر میکردیم برمیگردیم. ایران را هر روز و هر لحظه تصور میکردیم، زندگی در ایران را در فکر و ذکرمان بازسازی میکردیم، بعد از ده سال، پانزده سال، بیست سال، آن تصور هم آرامآرام کمرنگ تر و کمرنگ تر شد. درست که فکر کنی؛ چیزی که میماند، عشق به ایران است؛ نوستالژی است؛ دلبستگی عاطفی است. کم کم چمدان ها را باز کردیم و فهمیدیم که ماندگار هستیم و قرار نیست که برگردیم، گرچه که پذیرش این واقعیت بسیار غم انگیز و سخت است.
حالا دیگر باید بفهمیم که ایران دیگر برای ما میدان سیاست داخلی نیست؛ تبدیل شده است به عرصهی سیاست خارجی. سیاست خارجیای که به آن علاقه داریم، دربارهاش حرف میزنیم، تحلیل میکنیم، اما هزینهاش را نمیدهیم.
اینجاست که مسئله شروع میشود. ما هیچوقت بهطور جدی تصمیم نگرفتیم که سیاست ایران را از خارج دقیقاً چگونه باید پی گرفت. نتیجهاش این شده که هر چند وقت یکبار یک گروه، یک جریان، یک فرد، یکدفعه احساس میکند باید رهبر جنبش ایران بشود. یکی میخواهد رهبر جنبش سبز باشد، یکی رهبر جنبش مهسا، یکی رهبر اعتراضات معیشتی. این افراد و گروهای چند نفره مدعی رهبری حواس شان نیست که آنها در خارج از کشور هستند، هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای سرزمینی که میخواهند خودشان را به جنبشی در خیابانهای آن تحمیل کنند.
این تحمیل از خارج به داخل، در واقع تلاشی است برای پر کردن خلأ رهبری؛ خلأیی که فقط خود جنبش در داخل میتواند آن را پر کند. و انگار ما نمی خواهیم بفهمیم که این تلاش بیهوده رهبر سازی هرباره شکست خورده، و بهجای کمک، فقط آسیب میزند.
در این چهل سال، بارها این خطا را تکرار کردهایم. گاهی با این توهم که یک «امامزاده» پیدا میشود؛ آمریکا، اسرائیل یا هر قدرت خارجی دیگری حملهی نظامی میکند ـ مثل عراق، مثل افغانستان ـ و ما هم پشت سرش میرویم و مسئله حل میشود.
این همان توهمی است که مجاهدین خلق سالها با آن زندگی کردند: «دو ماه دیگر برمیگردیم». با همان توهم رفتند عراق، با همان توهم خواستند پشت تانک ها و زرهپوش های عراقی وارد ایران شوند. بقیهی نیروها هم کموبیش چنین تصورات موهومی داشتند.
بنابراین ما باید یکبار برای همیشه تکلیفمان را روشن کنیم: بهعنوان ایرانیِ مهاجر، چه کاری میتوانیم برای جنبش داخل کشور بکنیم؟ و از آن مهمتر چه کاری را نباید بکنیم؟
اولین پاسخ روشن است: نباید در امور روزمرهی جنبش دخالت کنیم. چرا؟ چون شعاری که مردم داخل میدهند، حرکتی که میکنند، رفتاری که نشان میدهند، همان لحظه، نیم ساعت بعد، فردا یا تا آخر عمرشان پیامد دارد. آنها هزینه میدهند.
ما اگر از خارج شعار بدهیم ـ با عرض معذرت ـ حرف مفت میزنیم. چون برای ما هزینهای ندارد. اما آنها هر کلمه را با بدن، جان، زندان، تبعید و آیندهشان میپردازند. به همین دلیل هم کارهایی را میکنند که در چارچوب واقعیتِ زندگیشان ممکن است.
ما اما از بیرون، راحت میگوییم اصلاحطلباند، به درد نمیخورند، عامل حکومتاند، عامل اسرائیلاند، وعده دادند، عقب نشستند… بدون اینکه بفهمیم اگر قرار است حرکتی در داخل شکل بگیرد، تصمیمگیرنده فقط خود آنها هستند.
تزریق عامل خارجی ـ چه سیاست سازی، چه رهبری سازی، حتی به شکل نمادین آن ـ مثل تزریق سم به بدن جنبش است. این سم گاهی با ساختن توهم ذهن و بدن جنبش را آلوده می کند: ایجاد هستهی رهبری جنبش مهسا، یا شورای موقت فلان، و یا اتحاد و ائتلاف بهمان. یا با به صحنه آوردن چند سلبریتی که هیچ شناختی از سیاست ایران ندارند؛ مثل علم کردن نازنین بنیادی و گلشیفته فراهانی؟ علی کریمی؟ که همگی آنها مدعی حضور در هسته رهبری بودند و یکی نپرسید که اینها چه تجربه سیاسی داشتند و قرار بود در شورای فلان با ارسال یک توییت همزمان و حضور نمایشی در یک نشست چه کاری را انجام دهند؟ چرا هنوز دور هم ننشسته دعوا شروع شد و فحاشی به یکدیگر جای رایزنی برای جنبش مردم را گرفت؟
از آنها بدتر رضا پهلوی است که چهلوهفت سال است خارج از ایران زندگی میکند. نه زبان این مملکت را درست و حسابی میشناسند، و نه تاریخ این کشور را لمس کردهاست، نه آرزوهای امروز مردم را، و نه مشکلات واقعی زندگیشان را. واقعیت این است که در هیچ جای دنیا سابقه ندارد کسی بعد از ۵۰ سال زندگی در ناز و نعمت و خوش گذرانی و دوری از سرزمینی، مدعی رهبری مردمی باشد که دیگر نه شهر و دیارشان شان را می شناسد و نه زبانشان را می فهمد و نه از دردشان خبر دارد. حضور او به کمک ارتش های سایبری موساد و کمک های مالی سازمانهای امنیتی خارجی و ادعای او در مقام رهبری جنبش مردم ایران, توهین به شعور این مردم است که انگار پس از پنج دهه هیچ کس دیگری در این مملکت پیدا نمی شود که این شاهزاده بیکار و از همه جا بی خبر بخواهد آنها را رهبری کند.
چه کار میتوان کرد؟
خیلی کارها میتوان کرد؛ به شرط آنکه جای خودمان را درست بفهمیم و از توهم رهبری فاصله بگیریم.
نخست، انتقال تجربه. وقتی از انتقال تجربه حرف میزنم، منظورم نسخهنویسی از بیرون نیست. منظورم این است که تجربههای موفق و شکستخوردهی جنبشهای دیگر کشورها را با دقت، صداقت و بدون تحریف مستند کنیم و در اختیار افکار عمومی قرار دهیم تا خود جامعه داخل کشور با چشم باز تصمیم بگیرد. باید نشان بدهیم کجا جنبشها با سازماندهی دقیق، اتحاد حداقلی، شبکههای صنفی و صندوقهای اعتصاب موفق شدند، و کجا با رهبرسازی مصنوعی، رسانهمحوری، دخالت خارجی یا توهم قهرمانسازی شکست خوردند.
تجربهی گذارهایی که بدون جنگ داخلی پیش رفتند، تجربهی کشورهایی که با مداخلهی خارجی فروپاشیدند، تجربهی جنبشهایی که به دلیل تفرقه و رقابتهای شخصی از درون تهی شدند — همهی اینها برای ما درس دارد. ما میتوانیم کار تحقیقی بکنیم، تحلیل ارائه بدهیم، اسناد را جمعآوری و آرشیو کنیم، روایتهای تحریفشده را نقد کنیم، و تجربههای شکستخوردهی اپوزیسیونسازی و رهبرسازی خارج از کشوری را چه در مورد ایران و چه در مورد دیگر کشورها بهطور جدی و مستند بررسی کنیم. این کار، سیاستبازی نیست؛ این کار کمک فکری به جنبش مردم در داخل است.
دوم، حمایت مالی شفاف و انسانی. کارگری که اعتصاب میکند، پیش از هر چیز نان میخواهد. خانوادهای که درگیر سرکوب یا زندان است، هزینه دارد. در دوران بلایای طبیعی یا بحرانهای اجتماعی، مردم به کمک عملی نیاز دارند. اگر قرار است کمکی از خارج صورت بگیرد، باید در قالب صندوقهای شفاف، پاسخگو و غیرسیاسی باشد؛ نه پولی برای پروژههای تبلیغاتی و نه سرمایهای برای ساختن چهره و رهبری از خارج کشور.
سوم، انعکاس صدای مردم — فقط صدای خودشان. ما حق نداریم صدای جنبش را برداریم، آن را عَلَم کنیم و تبدیلش کنیم به ابزار پیشبرد پروژههای سیاسی خودمان. ما نباید سخنگوی خودخواندهی جنبشی باشیم که هزینهاش را دیگران میدهند. کار ما باید بازتاب باشد، نه تصاحب؛ تقویت باشد، نه مصادره؛ همبستگی باشد، نه جانشینی.
مرز اخلاقی همینجاست: کمک یعنی توانمندسازی داخل، نه نمایندگی داخل. اگر مبارزهی مردم به پروژهی سیاسی یا جنگی کشور دیگری تبدیل شود، دیگر آن مبارزه در اختیار مردم نخواهد بود. تصمیمها در جایی دیگر گرفته میشود، اهداف در اتاقهای بسته تعریف میشود، و آیندهای ساخته میشود که ما و مردم داخل، هیچ نقشی در کنترل آن نخواهیم داشت.
بنابراین اگر واقعاً میخواهیم مفید باشیم، باید دانش تولید کنیم، تجربه منتقل کنیم، حمایت انسانی فراهم کنیم و صدای مردم را بیواسطه بازتاب دهیم — نه اینکه از جای امن، پرچم رهبری در دست بگیریم و جنبشی را که در خیابانهای ایران شکل میگیرد، به میدان رقابتهای شخصی و پروژههای بیرونی تبدیل کنیم.
و بالاخره باید این توهم تاریخی را کنار بگذاریم که چون لنین خارج بود، چون خمینی خارج بود، چون کنفدراسیون خارج بود، پس ما هم میتوانیم از خارج جنبش درونی مردم ایران را رهبری کنیم. لنین و خمینی و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی به مهاجرت نرفته بودند، آنها در تبعید سیاسی بودند. اقامت موقت و تبعید سیاسی با مهاجرت و اقامت دائمی و پذیرش شهروندی دیگر کشورها دو مقوله کاملا متفاوتند.
لنین حتی اگر از آلمان این کار را کرد، باید بدانیم که یک بدنهی حزبی نیرومند در داخل کشوری به پهنای روسیهی آن زمان داشت؛ دهها هزار عضو داشت که قدرت سازماندهی میلیونها نفر را داشتند، و رهبران میدانیشان افرادی در حد و اندازهی خود او بودند. آنها توانستند یکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ بشر را رهبری کنند.
خمینی هم اگر از عراق و بعداً از پاریس امر انقلاب ایران را رهبری کرد نیز باید بدانیم که نه فقط شبکه گسترده روحانیت را در اختیار داشت که پایهی اجتماعی عظیم و میلیونی مردمی را داشت که در خیابانهای سراسر کشور با بالا بردن عکس او و با شعارهایی در حمایت از او، در مقابل تانکها و سربازان ارتش شاه، هفتهها و ماهها راهپیمایی میکردند. همزمان، اقتصاد کشور به دلیل اعتصابات سراسری کارگران در حمایت از جنبش انقلابی مردم ایران از کار افتاده بود. خمینی شبکهی عظیم روحانیت را داشت؛ هزاران نمونهی مشابه او در این شبکه در داخل کشور عمل میکرد و همه احزاب و سازمانهای سیاسی آن زمان به رهبری او اقتدا کرده بودند.
کنفدراسیون هم گرچه بدنهی اصلیاش در خارج از ایران بود، اما قطبنمای حرکتش داخل کشور بود، نه خارج.
هستهی اصلی چریکهای فدایی، مجاهدین خلق و دیگر مبارزان مسلح انقلابی چپ و مذهبی در ایران بود.
هستهی اصلی نهضت آزادی در ایران بود.
هستهی اصلی جبههی ملی در ایران بود.
در آن دوران، نیروی خارج از کشور نیروی کمک بود، نه نیروی رهبریکننده.
بنابراین امروز هم اگر واقعاً به جنبش داخل کشور اهمیت میدهیم، باید جای خودمان را درست تعریف کنیم: کمک کنیم، دنبال ساختن و تصاحب رهبری نباشیم؛ به جای رقابت و آلترناتیو سازی های قلابی، با رهبری داخلی همبستگی نشان دهیم، آنها را به رسمیت بشناسیم و از سرمایه سیاسی آنها برای خود سودجویی نکنیم و به دنبال جانشینی نباشیم.
و بدانیم لحظهای که بخواهیم نقش رهبری را از خارج بازی کنیم، دقیقاً همان لحظهای است که بدترین ضربه را به جنبش داخل ایران میزنیم. تجربهی شکست جنبشهای سالهای اخیر همه گواه همین امر است: عدهای در خارج از کشور هوای رهبری سیاسی جنبش مردم به سرشان افتاده، در جای امن نشستهاند و شعارهای داغ و آتشین دادهاند!
یادمان باشد؛ اگر می خواهیم کاری کنیم، به جای رهبر سازی قلابی و تزریق سم به بدن جنبش داخلی، بگذاریم آنها در فضای جنبشی که خود ساخته اند تنفس کنند، بگذاریم هوای تنفس برایشان پاک بماند و خودشان گام به گام جنبش را زندگی کنند و در محیط داخلی کشور و با توجه به امکانات و محدودیت های زندگی کادرها و رهبران خود را بیافرینند.
کلام آخر ـ و نکتهای که هرگز نباید از یاد ببریم ـ این است: با تزریق سم از خارج، فضای جنبش را آلوده نکنیم.
منظورم از «سم» همان رهبرسازیهای تقلبی و مصنوعی است؛ همان نسخهپیچی از راه دور، همان تحمیل شعارهای بیهزینه، همان پروژهسازیهای رسانهای، و همان گره زدن مبارزهی مردم به دستور کار قدرتهای خارجی. وقتی از بیرون، بدون پرداخت هیچ هزینهای، بدون زیستن در واقعیت روزمرهی جامعه، بخواهیم جهت بدهیم، شعار تعیین کنیم، رهبری بتراشیم یا راهبرد تجویز کنیم، در حقیقت تعادل درونی یک حرکت زنده را برهم میزنیم.
جنبش اجتماعی مثل یک موجود زنده است؛ رشد میکند، اشتباه میکند، یاد میگیرد، خودش را اصلاح میکند و دقیقاً در همین روند زنده و درونی است که تجربه میاندوزد و بالغ میشود. اما اگر مدام از بیرون مادهای بیگانه به آن تزریق شود، یا دچار تب و التهاب میشود ـ مانند زمانی که پیامهای هیجانی و تحریکآمیز چهرههایی چون ترامپ، پمپئو یا نتانیاهو فضای ذهنی آن را ملتهب میکند ـ یا از درون فرسوده میگردد؛ وقتی وعدههای دروغ به آن داده میشود، وقتی انتظار نجاتی را میکشد که هرگز نمیرسد، وقتی «غذایی» که وعده داده شده به آن نمیرسد و در نهایت پژمرده و بیاعتماد میشود.
کمک واقعی یعنی تقویت سیستم ایمنی آن جنبش؛ یعنی توانمندسازی درونی، نه تزریق مادهای سمی از بیرون که سرانجام به کنترل، وابستگی و از دست رفتن استقلال آن میانجامد.
اگر واقعاً دغدغهی آزادی و کرامت مردم را داریم، باید مراقب باشیم که از بیرون، با هیجان، خشم یا جاهطلبی سیاسی، فضای حرکت آنها را مسموم نکنیم. کمک کنیم، اما آلوده نکنیم. همبستگی نشان دهیم، اما تحمیل نکنیم.
همین مرز اخلاقی و سیاسی است که بلوغ ما را در مهاجرت نشان میدهد.
رضا فانی یزدی
۱۲ فوریه ۲۰۲۶