ایران در آستانهٔ انفجار

بحران‌های موجود و نقش رهبری آیت‌الله خامنه‌ای

چرا می گویم ایران در «آستانهٔ انفجار» است؟

وقتی دربارهٔ «ایران در آستانهٔ انفجار» صحبت می‌کنیم، قبل از هر چیز باید حواسمان باشد که موضوع را ساده نکنیم. آنچه امروز در ایران با آن روبه‌رو هستیم، یک بحران تک بعدی و منفرد یا بهتر است بگویم تنها تک بحران سیاسی نیست؛ بلکه مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان است که روی هم افتاده‌اند، هم‌پوشانی دارند و مدام همدیگر را تقویت می‌کنند. این بحران‌ها در حوزه‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانی و عاطفی و رفتاری و البته بین‌المللی و سیاست خارجی عمل می‌کنند و فقط با یک نگاه چندبُعدی می‌شود آن‌ها را فهمید.

در این مقاله می‌خواهم نشان بدهم وضعیت کنونی ایران حاصلِ درهم‌تنیدگی چند حوزهٔ اصلی این بحران هاست:
۱) بحران اقتصادی و معیشتی، ۲) بحران مشروعیت سیاسی، ۳) شکاف‌ها و اختلافات داخلی (هم درون حکومت و هم میان حکومت و جامعه)، ۴) بحران مزمن در روابط خارجی، و ۵) نقش رهبری آیت‌الله خامنه‌ای به‌عنوان «محور تعادل» نظام و در عین حال «عامل بالقوهٔ جرقه انفجار» در آینده.

توجه کنید که هدف این صحبت و گفتگو پیش‌بینی قطعی رخدادهای آینده نیست؛ هدف، توضیح سازوکارهای فشاری است که کشور را به سمت وضعیتی خطرناکی برده و شرایطی را بوجود آورده که حتی یک محرک کوچک و یا یک عاملی خارج از کنترل می‌تواند در چنین زمینه‌ای کارکردی انفجاری پیدا کند که پیامدهای آن غیر قابل پیشبینی است.

پس نگاهی بیندازیم به تعدادی از بحران های کنونی در کشور که نقش اصلی را در بوجود آوردن شرایط کنونی داشته و نهایتا افزایش دمای آنها به یک انفجار واقعی منجر خواهد شد. این بحران ها به ترتیب اهمیت آنها چه هستند. 

۱) بحران اقتصادی و معیشتی

فرسایش زندگی روزمره و تولید خشم انباشته

اولین و ملموس‌ترین بُعد این وضعیت انفجاری، بحران اقتصادی و معیشتی است؛ بحرانی که مستقیم زندگی روزمرهٔ مردم را نشانه گرفته. تورم مزمن، سقوط قدرت خرید، ناامنی شغلی، گسترش فقر و ناتوانی دولت در تأمین حداقل‌ نیازهای زندگی و شکاف و فاصله عظیم طبقاتی, از جمله نمودهای بحران اقتصادی کنونی است. گرچه برای نشان دادن عمق و فهم این بحران به ارقام و اعداد پناه می بریم اما باید توجه کرد که اینها فقط چند عدد و شاخص اقتصادی بی روح نیستند؛ این‌ها عواملی‌اند که اعتماد اجتماعی را می‌فرسایند و پیوندهای جامعه را از داخل تخریب می‌کنند.

واقعیت این است که اقتصاد ایران در وضعیت «انسداد ساختاری» قرار دارد:
نه توان رشد پایدار دارد،
نه امکان باز توزیع عادلانهٔ منابع و ثروت ،
و نه ظرفیت بیشتر برای جذب نارضایتی‌های اجتماعی را.

در چنین شرایطی، فشار اقتصادی دیگر فقط یک مشکل مقطعی یا یک متغیر بیرونی نیست؛ برای بخش بزرگی از جامعه به تجربه‌ای وجودی تبدیل شده است؛ تجربه‌ای که روزانه به احساس بی‌آیندگی، تحقیر اجتماعی و خشم انباشته بیشتر منجر می‌شود. به همین دلیل هم اقتصاد مستقیم به سیاست و امنیت اجتماعی گره می‌خورد؛ چون وقتی حداقل‌های زندگی تهدید شود، ظرفیت صبر و سازگاری جامعه هم خیلی زود پایین می‌آید و جامعه به نقطه انفجاری خود نزدیک تر می شود.

۲) بحران مشروعیت و اعتماد عمومی

گسست میان حاکمیت و جامعه

اما بحران اقتصادی به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد چرا وضعیت ایران می‌تواند انفجاری شود. آنچه این فشارها را خطرناک‌تر و انفجاری‌تر می‌کند، بحران مشروعیت سیاسی است. نظام سیاسی ایران با شکافی عمیق میان خودش و جامعه روبه‌روست؛ شکافی که نه‌تنها در طول چند دهه گذشته ترمیم نشده، بلکه با گذشت هرچه بیشتر زمان عمیق‌تر و پایدارتر هم شده است.

مشروعیت سیاسی فقط به انتخابات یا سازوکارهای رسمی خلاصه نمی‌شود؛ در اصل به این پرسش برمی‌گردد که آیا مردم نظام حاکم را نمایندهٔ منافع، خواست‌ها و کرامت انسانی خودشان می‌دانند یا نه. در ایران امروز برای بخش بزرگی از جامعه پاسخ این پرسش منفی است.

فروپاشی اعتماد به نهادهای رسمی چون رهبری و دستگاه های قانونگذاری و اجرایی تا قوهٔ قضاییه و تا رسانه‌های دولتی و سازوکارهای انتخاباتی آن باعث شده که نظام سیاسی بطور کلی از «توان اقناع» اخلاقی و سیاسی خالی شود. در چنین وضعیتی حکومت ناچار است بیشتر به ابزارهای امنیتی و کنترلی تکیه کند؛ اما همین تکیه، بحران مشروعیت را تشدید می‌کند و یک چرخهٔ معیوب می‌سازد: هرچه کنترل بیشتر می‌شود، بی‌اعتمادی هم بیشتر می‌شود؛ و هرچه بی‌اعتمادی بیشتر شود، حکومت احساس نیاز بیشتری برای کنترل از طریق نهادهای نظامی و امنیتی پیدا کرده و میزان کنترل و سرکوب را باز هم افزایش می دهد. 

۳) شکاف‌ها و تعارضات داخلی

سومین بُعد وضعیت انفجاری ایران، شکاف‌ها و تعارضات داخلی است. این تعارضات را باید در دو سطح جدا اما مرتبط دید:درون حکومت و میان حکومت و مردم.

۳-۱) اختلافات درون‌حکومتی و رقابت بر سر قدرت

در درون ساختار قدرت، رقابت‌های سیاسی، تضاد منافع و شکاف‌های ایدئولوژیک و نهادی وجود دارد. این اختلافات ممکن است از بیرون نشانهٔ پویایی سیاسی به نظر برسند، اما در عمل غالباً به انسداد تصمیم‌گیری، بی‌ثباتی سیاست‌گذاری و فلج مدیریتی منجر می‌شوند.

نبود اجماع پایدار درون حاکمیت در تمامی چهار دهه گذشته، بخصوص پس از مرگ ایت الله خمینی توان نظام را برای پاسخ‌گویی به بحران‌ها تضعیف کرده و عملا قدرت تصمیمات کلان را یا به عقب می‌اندازد یا متناقض و چندگانه می‌سازد. نتیجه‌اش کاهش ظرفیت «حکمرانی مؤثر» است؛ یعنی همان قابلیتی که هر دولتی و در هر جای جهان برای مدیریت نارضایتی‌ها، توزیع منابع و حفظ انسجام اجتماعی به آن نیاز دارد.

۳-۲) شکاف میان مردم و حکومت

اما سطح دوم این شکاف که از نظر پتانسیل انفجاری مهم‌تراست، شکاف میان مردم و حکومت است. این شکاف حاصل انباشت نارضایتی‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است که در طول دهه‌ها یا بی‌پاسخ مانده‌اند یا پاسخشان در قالب ابزارهای امنیتی و کنترل، ایجاد محدودیت های هر چه بیشتر و فشار و سرکوب ارائه شده است.

مردم در کشور ما فقط ناراضی نیستند؛ آنها احساس می‌کنند که هیچ ابزار مؤثری برای تغییر وضعیت موجود هم در اختیار ندارند. این حس «بی‌صدایی» و «بی‌تأثیری» یکی از خطرناک‌ترین عناصر وضعیت انفجاری است؛ چون جامعه‌ای که راه‌های اصلاح مسالمت‌آمیز را بسته می‌بیند، مستعد واکنش‌های ناگهانی و انفجاری می‌شود. اینجا مسئله فقط اعتراض نیست؛ مسئله این است که رابطهٔ حکومت و جامعه به نقطه‌ای نزدیک می‌شود که در آن هر بحران تازه‌ای می‌تواند به شکل یک بحران «سیاسی تقابلی» بروز پیدا کرده و خیلی سریع به اعتراضات گسترده اجتماعی و حتی خشونت آمیز وصل شود.

۴) بحران روابط خارجی

متغیر ساختاریِ بحران‌زا و عامل تقویت‌کنندهٔ بحران‌های داخلی

چهارمین مؤلفهٔ کلیدی، بحران مزمن در روابط خارجی ایران است؛ بحرانی که عمری به اندازه عمر جمهوری اسلامی دارد و مثل یک عامل ساختاری روی همهٔ بحران‌های داخلی سایه انداخته است.

تقابل پایدار با کشورهای غربی—به‌ویژه ایالات متحده—و در سطح منطقه، به‌طور خاص با اسرائیل، هزینه‌های اقتصادی، امنیتی و سیاسی عظیمی به ایران تحمیل کرده است. تحریم‌ها فقط یک ابزار فشار اقتصادی نبوده و نیستند؛ تحریم ها بخشی از شبکه‌ای پیچیده از محدودیت‌ها هستند که دسترسی ایران را به بازارهای جهانی، نظام مالی بین‌المللی، سرمایه‌گذاری خارجی و حتی روابط عادی با کشورهای همسایه مختل کرده‌اند.

این فشار خارجی نه‌تنها اقتصاد ایران را ضعیف کرده، بلکه به‌طور غیرمستقیم ساختار قدرت داخلی را امنیتی‌تر کرده و امکان اصلاحات تدریجی را کمتر کرده است. بحران روابط خارجی در این چهار دهه از دو مسیر اصلی بر بحران‌های داخلی اثر گذاشته است:

اثر مستقیم: تحریم، محدودیت صادرات و واردات، اختلال در نظام بانکی، کاهش سرمایه‌گذاری و افت رشد اقتصادی.
اثر غیرمستقیم: ایجاد شبکه های فساد مالی و و قاچاق به منظور دور زدن تحریم ها و انباشت ثروت در دست تعداد معدودی از وابستگان حکومتی از یک طرف و افزایش فضای امنیتی و بسته شدن مسیرهای گفت‌وگو، تشدید قطبی‌سازی و منتقل شدن هزینه‌های سیاست خارجی به سفرهٔ مردم.

بنابراین وقتی از وضعیت انفجاری ایران حرف می‌زنیم، باید آن را در پیوند با همهٔ این عوامل و بحران‌ها بفهمیم، نه جدا و تک‌بعدی.

۵) نقش رهبری آیت‌الله خامنه‌ای

«عمود خیمه» و متوازن‌کنندهٔ قدرت در جمهوری اسلامی

در کنار همهٔ عواملی که گفته شد، یک متغیر کلیدی دیگر هم هست که نباید از آن غفلت کرد: نقش رهبری آیت‌الله خامنه‌ای در سی‌وهفت سال گذشتهٔ در جامعه و سیاست کشور ما، ایران.

خامنه‌ای در حقیقت عمود خیمهٔ نظام در جمهوری اسلامی است. اما این تعبیر اگر درست فهم نشود، می‌تواند به سوءبرداشت برسد. عمود خیمه بودن او نباید به این معنا فهمیده شود که او تنها قدرت تعیین‌کنندهٔ سیاسی کشور است و حکومت را به شکل یک دیکتاتوری فردیِ ساده پیش می‌برد. واقعیت کمی پیچیده‌تر از این فهم ساده از جایگاه اوست.

نقش خامنه‌ای را باید در «متعادل‌سازی قدرت سیاسی» دید. او متوازن‌کنندهٔ نیروهاست و تا زمانی که در قید حیات است، هیچ قدرت دیگری امکان بر آمدن ندارد. او هنوز در مسائل اساسی کشور می‌تواند در سیاست داخلی و خارجی نقش تعیین‌کننده داشته باشد—اما نه به تنهایی و نه فقط با اتکا به بیت خودش.

دقیق‌تر اگر بگویم، خامنه‌ای در چهار دههٔ گذشته نقش یک «گره‌گاه» را داشته: جایی که مشروعیت رسمی همه شبکه‌ها و نهادهای حکومتی، سازوکارهای نظامی و امنیتی و ائتلاف‌های سیاسی به هم وصل می‌شوند. او توانسته میان نهادهای مختلف—نظامی، امنیتی، روحانی، سیاسی و اقتصادی—تعادلی شکننده اما پایدار بسازد؛ تعادلی که مانع شده یک قطب مستقل بتواند جایگاه تعیین‌کنندهٔ نهایی را تصاحب کند. هنر او و رمز پایداری و قدرت او در ایجاد همین تعادل شکننده و پایدار است که او را به محور ماندگاری و پایداری و بقا این سازگاره شکننده است.

۶) محدودیت‌ها و ابزارهای رهبری

چرا تغییرات کلان بدون «پایهٔ اجتماعی» ممکن نیست؟

خامنه‌ای نه می‌تواند و نه می‌خواهد صرفاً با تکیه بر بیت یا حلقهٔ محدود پیرامون خود، مسیرهای کلان کشور را تغییر دهد. اگر قرار باشد در سیاست‌های کشور تغییر جدی رخ بدهد، او حتماً و لزوماً باید به «پایهٔ مردمی نظام» تکیه کند؛ پایه‌ای که به هر حال هنوز بیش از بیست درصد جامعهٔ ایران را دربر می‌گیرد.

این نکته از نظر تحلیلی بسیار مهم است: حتی اگر این پایگاه اجتماعی محدود هم شده باشد، باز هنوز هم واقعی است، هم سازمان‌یافته است و هم در بزنگاه‌های تاریخی می‌تواند نقش‌آفرینی کند. خامنه‌ای برای پیشبرد سیاست‌هایش—به‌خصوص سیاست‌هایی که تنش درون‌حکومتی یا واکنش اجتماعی ایجاد می‌کنند—نیاز دارد این بدنه را همراه کند و از آن به‌عنوان منبع قدرت و مشروعیت خود و نظام استفاده کند.

به همین دلیل، رهبری در ایران را باید نه فقط یک مقام حقوقی، بلکه یک «سازوکار بسیج» و یک «محور هماهنگ‌کنندهٔ ائتلاف‌های سیاسی» فهم کرد.

۷) رهبری به‌عنوان «جرقه»

تغییر مسیر یا مرگ خامنه ای: دو سناریوی محرکِ وضعیت انفجاری

حالا چون صحبت از ایران در آستانهٔ انفجار شد پس لازم است از «جرقه» ای صحبت کنیم، که می تواند موجب اشتعال انبارهای باروتی شود که در بخش های قبلی از آنها تحت عنوان بحران های انفجاری هم پوشان نام بردیم, یکی از محتمل‌ترین جرقه‌ها می‌تواند دقیقاً به تصمیم‌گیری و مداخله غیر منتظره خامنه‌ای یا فقدان وجودی او مربوط باشد. این جرقه می‌تواند در دو شکل اصلی ظاهر شود:

۷-۱) تصمیم رهبری برای تغییر مسیر در سیاست داخلی یا خارجی

اول این امکان وجود دارد که خامنه‌ای در مقطعی تصمیم بگیرد مسیر سیاست‌های داخلی یا خارجی را تغییر دهد. چنین تصمیمی می‌تواند توازن‌های موجود را به هم بزند، انتظارات اجتماعی را بالا ببرد و واکنش‌های زنجیره‌ای در ساختار قدرت و جامعه ایجاد کند. در کشوری که سال‌ها زیر فشار اقتصادی، انسداد سیاسی و تنش خارجی بوده، تغییر مسیر—حتی اگر محدود—می‌تواند پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر داشته باشد.

۷-۲) مرگ خامنه‌ای و خلأ رهبری

دوم، و شاید حساس‌تر، مرگ خامنه‌ای و خلع وجود رهبری او در آیندهٔ ایران است؛ مسئله‌ای که یکی از مهم‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین متغیرها در آیندهٔ سیاسی کشور ما محسوب می‌شود. مسئلهٔ جانشینی در جمهوری اسلامی صرفاً جابه‌جایی یک فرد نیست؛ تغییر در یک محور تعادل است، محور تعادل یک سازواره شکننده، که حذف این محور می‌تواند حداقل اختلافات درون‌حکومتی را تشدید کند، شکاف‌های نهادی را آشکارتر کند و جامعه را وارد دوره‌ای از ابهام و بی‌ثباتی کرده و به نقطه انفجاری نزدیک کند.

این همان نقطه‌ای است که هم مخالفان سیاسی خامنه‌ای در داخل به آن چشم دارند و هم دشمنان خارجی ایران—از جمله ایالات متحده و اسرائیل—اگر طرح براندازی خود را بخواهند جلو ببرند، با حذف او تصور می‌کنند امکان آن به وجود می‌آید که نظام جمهوری اسلامی به نقطهٔ انفجار و فروپاشی برسد.

اینجا باید تأکید کرد که درست یا غلط بودن این تصور، بحث دیگری است؛ اما نفسِ وجود چنین محاسبه‌ای اهمیت نقش خامنه‌ای در ثبات ساختاری این نظام را نشان می‌دهد و توضیح می‌دهد چرا برخی بازیگران خارجی «فقدان رهبری» را لحظه‌ای فرصت‌ساز برای فشار حداکثری می‌بینند.

۸) تهدید خارجی و خطر جنگ

عامل تشدیدکنندهٔ بحران‌ها و تسریع‌کنندهٔ وضعیت انفجاری

نکتهٔ مهم دیگری که باید به‌عنوان یکی از عوامل بحران و وضعیت انفجاری ایران به آن اشاره کرد، مسئلهٔ تهدید خارجی و خطر جنگ—به‌ویژه از سوی ایالات متحده و اسرائیل—است. این عامل، برخلاف بعضی برداشت‌های ساده‌انگارانه، نه صرفاً بیرونی است و نه جدا از بحران‌های داخلی؛ بلکه متغیری است که می‌تواند همهٔ بحران‌هایی را که پیش‌تر به آنها اشاره کردم را بطور هم‌زمان تعمیق کرده، تسریع کند و به هم وصل کند.

اگر فرض کنیم که ایالات متحده یا اسرائیل—یا ترکیبی از آن دو—به ایران حملهٔ نظامی کنند و زیرساخت‌های حیاتی کشور را هدف قرار دهند، پرسش اصلی فقط این نیست که چه میزان خسارت نظامی یا اقتصادی وارد می‌شود؛ مسئله این است که پیامدهای زنجیره‌ای چنین حمله‌ای در حوزه‌های دیگر تا چه اندازه می‌تواند کنترل‌ناپذیر شود.

حملهٔ نظامی، حتی اگر محدود، یا به زعم عده ای از هواداران جنگ و حمله نظامی به کشور«دقیق» یا به‌اصطلاح با مدل جراحی‌ شده ( Surgical Strike ) باشد، به احتمال زیاد زیرساخت‌های اقتصادی، انرژی، حمل‌ونقل، ارتباطات و تأسیسات نظامی و امنیتی ایران را هدف قرار خواهد داد. چنین ضربه‌ای، در شرایطی که اقتصاد ایران از قبل با انسداد ساختاری، فرسودگی منابع و فشار تحریم‌ها درگیر است، می‌تواند اقتصاد را وارد مرحله‌ای از شوک غیرقابل جذب کند.

اما پیامدها فقط اقتصادی نیستند. جنگ یا تهدید جدی جنگ، هم‌زمان چند اثر عمیق و درهم‌تنیده بر وضعیت داخلی ایران خواهد گذاشت:

اول، تشدید بحران معیشتی. هر حملهٔ نظامی خیلی سریع خودش را در افزایش تورم، کمبود کالا، اختلال در زنجیرهٔ تأمین، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید سطح زندگی نشان می‌دهد. در چنین وضعی همان بخش‌هایی از جامعه که قبلاً به آستانهٔ تحمل رسیده‌اند، عملاً به آن‌سوی آستانه رانده می‌شوند.

دوم، افزایش امنیتی‌سازی فضای داخلی. تهدید خارجی و جنگ به حکومت امکان—و بهانه—می‌دهد که فضای سیاسی و اجتماعی را امنیتی‌تر کند. این کار ممکن است در کوتاه‌مدت به کنترل خیابان کمک کند، اما در میان‌مدت و بلندمدت شکاف میان حکومت و جامعه را عمیق‌تر می‌کند و بحران مشروعیت سیاسی را تشدید می‌کند.

سوم، به‌هم خوردن توازن‌های موجود در قدرت و در درون‌حکومت است. جنگ یا حتی احتمال جدی جنگ می‌تواند رقابت‌های درونی قدرت را تشدید کند، اختلاف بر سر نحوهٔ مدیریت بحران را بالا ببرد و انسجام تصمیم‌گیری های کلان در حاکمیت سیاسی را از این هم بیشتر تضعیف کند. در شرایط جنگی، هزینهٔ هر خطای سیاسی و تصمیم گیری نادرست بسیار بالاتر از شرایط غیر جنگی است و همین امر می‌تواند شکاف‌های درون نظام را هر چه بیشتر کند.

چهارم، فعال شدن سناریوهای فروپاشی در محاسبات خارجی. در بسیاری از تحلیل‌های امنیتی در واشنگتن و تل‌آویو این تصور وجود دارد که فشار نظامی یا حملهٔ مستقیم می‌تواند بحران‌های داخلی ایران را به نقطهٔ انفجار برساند و حکومت را از کنترل اوضاع در داخل ناتوان کند. این تصور—چه درست و چه غلط—خودش بخشی از معادلهٔ خطر است، چون سیاست‌هایی را تغذیه می‌کند که روی «تشدید بحران» به‌عنوان ابزار تغییر حاکمیت حساب می‌کنند.

در این چارچوب، تهدید خارجی نه فقط یک عامل بیرونی، بلکه شتاب‌دهندهٔ همهٔ بحران‌های داخلی است:
بحران اقتصادی را عمیق‌تر می‌کند،
بحران مشروعیت را تشدید می‌کند،
شکاف‌های اجتماعی را رادیکال‌تر می‌سازد،
و مدیریت سیاسی کشور را دشوارتر و شکننده‌تر می‌کند.

از این زاویه، جنگ یا حتی سایهٔ سنگین آن بر سر کشور آنهم برای مدت طولانی می‌تواند همان «جرقه‌ای» باشد که در کنار عوامل دیگر—از بحران معیشت تا مسئلهٔ رهبری—وضعیت انفجاری ایران را به سمت فروپاشی کنترل‌ناپذیر سوق دهد. به همین دلیل، هر تحلیل جدی دربارهٔ آیندهٔ ایران که تهدید خارجی و خطر جنگ را نادیده بگیرد، ناقص و گمراه‌کننده خواهد بود.

۹) وضعیت انفجاری و معنای آن برای آیندهٔ ایران

در آخر باید گفت که وقتی از «ایران در آستانهٔ انفجار» سخن می‌گوییم، مقصود نه پیش‌بینی یک لحظهٔ مشخص و نه اعلام قطعیت فروپاشی نظام مورد نظر است، بلکه توصیف وضعیتی ساختاری است که در آن مجموعه‌ای از بحران‌ها به‌طور هم‌زمان و درهم‌تنیده عمل می‌کنند و ظرفیت کنترل و مدیریت سیاسی را به‌شدت کاهش می دهند.

در این وضعیت، فشار اقتصادی به آستانهٔ تحمل اجتماعی نزدیک شده، بحران مشروعیت پیوند میان حکومت و جامعه را فرسوده، شکاف‌های درونی حکومتی تصمیم‌گیری را دشوار کرده، بحران روابط خارجی هزینه‌های حاصل از آن خود را به داخل منتقل کرده، و نقش رهبری—به‌عنوان محور تعادل—هم‌زمان به عامل ثبات و نقطهٔ بالقوهٔ گسست تبدیل شده است. تهدید خارجی و خطر جنگ نیز می‌تواند همهٔ این فشارها را نه به‌صورت خطی، بلکه به‌صورت جهشی تشدید کند.

آنچه این وضعیت را «انفجاری» می‌کند، نه وجود هر یک از این بحران‌ها به‌تنهایی، بلکه هم‌زمانی و هم‌پوشانی آن‌هاست. در چنین شرایطی، یک محرک نسبتاً محدود—اقتصادی، سیاسی، امنیتی یا خارجی—می‌تواند نقش جرقه را ایفا کند، بی‌آن‌که لزوماً مسیر رویدادها قابل پیش‌بینی یا کنترل‌پذیر باشد.

بنابراین، فهم آیندهٔ ایران نیازمند پرهیز از تحلیل‌های تک‌علتی و ساده‌انگارانه است. انفجار، فروپاشی و گذار دموکراتیک مفاهیمی یکسان نیستند و نباید به‌طور مکانیکی به یکدیگر فروکاسته شوند. آنچه اکنون اهمیت دارد، درک منطق این وضعیت پر از خطر است: وضعیتی که بیش از هر چیز، محصول انباشت بحران‌ها و فرسایش ظرفیت‌های حل‌وفصل آن‌هاست. 

در اینجا لازم می بینم که بطور خلاصه به تفاوت مفاهیم رایجی چون انفجار، فروپاشی و گذار دموکراتیک داشته باشم:

انفجار به لحظهٔ بروز ناگهانیِ بحران اشاره دارد؛ زمانی که فشارهای انباشته—اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی—به‌طور دفعی تخلیه می‌شوند. انفجار الزاماً به معنای تغییر پایدار نیست؛ می‌تواند صرفاً یک فوران کوتاه‌مدت باشد که یا سرکوب می‌شود یا به اشکال دیگر بحران منتقل می‌گردد.

فروپاشی اما به ازهم‌گسیختگی ساختارهای اصلی قدرت و حکمرانی گفته می‌شود؛ جایی که دولت توان اعمال اقتدار، ارائهٔ خدمات و حفظ انسجام خود را از دست می‌دهد. فروپاشی می‌تواند پیامد انفجار باشد، اما لزوماً به نظم بهتر منجر نمی‌شود و اغلب با بی‌ثباتی، خشونت و خلأ قدرت همراه است.

گذار دموکراتیک اما مسیری آگاهانه، تدریجی و سیاسی است که در آن قدرت از طریق سازوکارهای نسبتاً منظم چون گفت‌وگو، توافق، نهادسازی و مشارکت اجتماعی تعریف می‌شود. گذار دموکراتیک نه محصول خودکار انفجار است و نه نتیجهٔ طبیعی فروپاشی یک نظام؛ بلکه نیازمند حضور فعالانه نیروهای اجتماعی سازمان‌یافته، و حداقلی از ثبات و چشم‌انداز مشترک برای آینده است.

خطای رایج در رسانه های فارسی زبان اما این است که این سه مفهوم به‌جای تفکیک، به‌طور مکانیکی به هم پیوند داده می شوند؛ در حالی که انفجار می‌تواند بدون فروپاشی پایان یابد، فروپاشی می‌تواند بدون دموکراسی ادامه پیدا کند، و گذار دموکراتیک معمولاً از مسیر کنترل بحران ممکن می  شود، و نه تشدید هر چه بیشتر بحران های انفجاری.

رضا فانی یزدی 

۲ فوریه ۲۰۲۶

این مقاله متن صحبت من در کانون دوستداران فرهنگ ایران در شهر واشنگتن دی سی به تاریخ ۲ فوریه ۲۰۲۶ است که برای م دوستان منتشر می کنم. البته این متن را برای ارایه در کنون مدتی پیش نوشته بودم که هنوز وقایع اخیر اتفاق نیفتاده بودند.

متن کامل این صحبت را به همراه بخش پرسش و پاسخ در اینجا می توانید مشاهده کنید .