آیا چین یک کشور امپریالیستی است؟

نقش چپ افراطی و مائوئیسم در مخدوش‌کردن مفهوم امپریالیسم

در بررسی تاریخی تحول مفهوم «امپریالیسم» در ادبیات چپ، نمی‌توان از نقش چپ‌های افراطی و به‌ویژه جریان‌های مائوئیستی چشم پوشید. یکی از مهم‌ترین نمونه‌های این مسئله، رواج مفهوم «سوسیال‌امپریالیسم» بود؛ اصطلاحی که عمدتاً در جریان تشدید اختلافات چین و اتحاد شوروی وارد ادبیات سیاسی مائوئیستی شد و سپس در میان بخش‌هایی از چپ جهانی گسترش یافت.

اتحاد شوروی، با وجود همه انتقاداتی که می‌توان به سیاست خارجی آن و حتی برخی گرایش‌های سلطه‌طلبانه‌اش در دوره‌های مختلف وارد کرد، از نظر ساختار اقتصادی و مناسبات تولیدی، به‌سادگی در چهارچوب تعریف کلاسیک لنین از امپریالیسم قرار نمی‌گرفت. در نظریه لنینی، امپریالیسم صرفاً به معنای قدرت بزرگ، سیاست خارجی تهاجمی یا تلاش برای گسترش حوزه نفوذ نیست؛ بلکه مرحله‌ای مشخص از تکامل سرمایه‌داری است که با سلطه سرمایه مالی و انحصارات، صدور سرمایه، تقسیم اقتصادی جهان میان انحصارات بزرگ و رقابت قدرت‌های سرمایه‌داری برای تقسیم و باز تقسیم جهان پیوند دارد.

از این منظر، تبدیل هر قدرت بزرگ یا هر کشوری که دارای حوزه نفوذ سیاسی و امنیتی است به یک «کشور امپریالیستی»، به معنای فاصله گرفتن از محتوای اقتصاد سیاسی مفهوم امپریالیسم است. رواج اصطلاح «سوسیال‌امپریالیسم» توسط مائویسم یکی از نقاط مهم این چرخش مفهومی بود. هنگامی که می‌توان کشوری غیرسرمایه‌داری را صرفاً به دلیل رفتار سلطه‌جویانه یا رقابت ژئوپلیتیکی «امپریالیستی» نامید، مرز میان مفهوم امپریالیسم و مفاهیمی مانند سلطه‌طلبی، هژمونی، توسعه‌طلبی و رقابت قدرت‌های بزرگ به‌تدریج از میان می‌رود.

پیامد این تحول تنها به مناقشه تاریخی چین و شوروی محدود نماند. به نظر من، همین آشفتگی مفهومی بعدها زمینه‌ای فراهم کرد که بخش‌هایی از چپ، امپریالیسم را نه به‌عنوان یک ساختار مشخص در اقتصاد جهانی سرمایه‌داری، بلکه تقریباً مترادف با «قدرت بزرگ» تعریف کنند. در چنین چهارچوبی، هر کشوری که اقتصاد بزرگی داشته باشد، در خارج سرمایه‌گذاری کند، قدرت نظامی قابل توجهی داشته باشد یا برای افزایش نفوذ بین‌المللی خود تلاش کند، می‌تواند «امپریالیستی» نامیده شود.

امروز نمونه دیگری از همین مسئله را در برخورد برخی جریان‌های چپ افراطی یا چپ‌نما با چین مشاهده می‌کنیم. آنها چین را «امپریالیسم جدید» یا یکی از قدرت‌های امپریالیستی جهان معرفی می‌کنند، بی‌آنکه ابتدا روشن کنند منظورشان از امپریالیسم چیست و آیا ساختار اقتصادی، نظام مالی، شیوه صدور سرمایه، مناسبات چین با کشورهای پیرامونی و جایگاه آن در نظام جهانی سرمایه‌داری واقعاً با معیارهایی که در نظریه کلاسیک امپریالیسم مطرح شده‌اند انطباق دارد یا خیر.

البته این سخن به معنای آن نیست که سیاست‌های چین یا اتحاد شوروی سابق نباید مورد نقد قرار گیرند. یک دولت می‌تواند دارای سیاست‌های سلطه‌طلبانه، منافع ژئوپلیتیکی، رقابت برای نفوذ و حتی رفتارهای نابرابر در مناسبات بین‌المللی باشد، بدون آنکه الزاماً در معنای دقیق اقتصاد سیاسی کلمه «امپریالیستی» باشد. مسئله اصلی دقیقاً ضرورت تفکیک این مفاهیم از یکدیگر است.

اگر امپریالیسم را از بنیان اقتصادی و تاریخی آن جدا کنیم و آن را به مترادفی برای «قدرت بزرگ»، «سلطه‌طلبی» یا «سیاست خارجی توسعه‌طلبانه» تبدیل کنیم، این مفهوم به‌تدریج قدرت توضیح‌دهندگی خود را از دست می‌دهد. در آن صورت آمریکا، چین، شوروی سابق و هر قدرت منطقه‌ای دیگری را می‌توان با یک عنوان واحد توضیح داد؛ در حالی که ساختار اقتصادی، شیوه انباشت سرمایه، موقعیت آنها در نظام مالی جهانی و مناسبات آن با سرمایه جهانی ممکن است اساساً متفاوت باشد.

از همین رو، بحث درباره چین امروز صرفاً بحثی درباره چین نیست؛ بلکه پیش از هر چیز بحثی نظری درباره خود مفهوم امپریالیسم است. پرسش اساسی این است: آیا امپریالیسم را همچنان یک مرحله و ساختار مشخص در تکامل سرمایه‌داری جهانی می‌دانیم، یا آن را به نام دیگری برای هر نوع قدرت، نفوذ و سلطه در روابط بین‌المللی تبدیل کرده‌ایم؟

به باور من، بدون پاسخ روشن به این پرسش، کاربرد اصطلاحاتی چون «امپریالیسم چین» یا «امپریالیسم جدید» بیش از آنکه به شناخت جهان معاصر کمک کند، می‌تواند موجب اختلاط مفاهیم و دور شدن از تحلیل مشخص اقتصاد سیاسی امپریالیسم شود. بنابراین بازگشت به تعریف دقیق امپریالیسم و بررسی شرایط جهان امروز بر اساس معیارهای روشن اقتصادی، مالی و طبقاتی، یکی از ضروری‌ترین وظایف نظری چپ معاصر است.

آیا چین یک کشور امپریالیستی است؟

تحریف مفهوم امپریالیسم یا صورت تازه‌ای از چین‌ستیزی؟

در سال‌های اخیر، هم‌زمان با رشد حیرت‌انگیز اقتصادی چین و تبدیل شدن این کشور به یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی و سیاسی جهان، اصطلاح «امپریالیسم چین» یا «امپریالیسم جدید چین» نیز بیش از گذشته وارد ادبیات سیاسی شده است. نکته قابل توجه آن است که این تعبیر تنها از سوی محافل سیاسی و رسانه‌ای غرب مطرح نمی‌شود؛ بخشی از نیروهای چپ، به‌ویژه جریان‌هایی که خود را چپ دموکرات و یا چپ نو شده می‌نامند، نیز چین را در کنار آمریکا و دیگر قدرت‌های سرمایه‌داری، یک قدرت امپریالیستی معرفی می‌کنند.

اما پیش از آنکه درباره امپریالیستی بودن یا نبودن چین داوری کنیم، باید به پرسشی مقدماتی پاسخ دهیم: امپریالیسم چیست؟

اگر هر قدرت اقتصادی بزرگ، هر کشوری که در خارج از مرزهایش سرمایه‌گذاری می‌کند، هر دولتی که برای گسترش نفوذ سیاسی خود تلاش می‌کند و هر کشوری که دارای ارتش قدرتمند و منافع ژئوپلیتیکی است «امپریالیست» محسوب شود، تقریباً تمام قدرت‌های بزرگ و حتی تعدادی از قدرت‌های متوسط جهان را می‌توان امپریالیستی نامید.

اما این دیگر تعریف مارکسیستی و لنینی امپریالیسم نیست.

امپریالیسم در تعریف لنین

در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری»، لنین امپریالیسم را صرفاً یک سیاست خارجی توسعه‌طلبانه تعریف نمی‌کند. برای او امپریالیسم مرحله معینی از تکامل سرمایه‌داری است؛ مرحله‌ای که سرمایه‌داری رقابتی به سرمایه‌داری انحصاری تحول یافته و سرمایه مالی موقعیتی مسلط پیدا کرده است.

لنین پنج ویژگی بنیادی برای این مرحله برمی‌شمارد: تمرکز شدید تولید و سرمایه و شکل‌گیری انحصارات؛ ادغام سرمایه بانکی و صنعتی و پیدایش سرمایه مالی و الیگارشی مالی؛ اهمیت ویژه صدور سرمایه در مقایسه با صدور کالا؛ شکل‌گیری اتحادیه‌های انحصاری بین‌المللی سرمایه‌داران برای تقسیم جهان؛ و تقسیم سرزمینی جهان میان بزرگ‌ترین قدرت‌های سرمایه‌داری. 

بنابراین در نظریه لنین، امپریالیسم را نمی‌توان از مناسبات تولید سرمایه‌داری، انحصارات و سرمایه مالی جدا کرد. حتی «صدور سرمایه» نیز به‌تنهایی برای اثبات امپریالیستی بودن یک کشور کافی نیست؛ این پدیده باید در کلیت ساختار سرمایه‌داری انحصاری و مبارزه برای تقسیم جهان بررسی شود. خود لنین میان صدور کالا و صدور سرمایه تمایز می‌گذارد و دومی را از مشخصات مهم مرحله انحصاری سرمایه‌داری می‌داند.

این نقطه آغاز بحث ما درباره چین است.

آیا هر کشوری که سرمایه صادر می‌کند امپریالیست است؟

یکی از رایج‌ترین استدلال‌ها برای معرفی چین به‌عنوان قدرتی امپریالیستی، حجم عظیم سرمایه‌گذاری‌های خارجی این کشور است.

تردیدی نیست که چین امروز یکی از بزرگ‌ترین صادرکنندگان سرمایه جهان است. شرکت‌های چینی در آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین، خاورمیانه و حتی اروپا سرمایه‌گذاری می‌کنند. چین در احداث بندر، راه‌آهن، نیروگاه، شبکه برق، معادن، صنایع تولیدی و زیرساخت‌های ارتباطی حضور گسترده‌ای دارد.

اما پرسش اینجاست:

آیا صرف صدور سرمایه، یک کشور را به کشور امپریالیستی تبدیل می‌کند؟

اگر پاسخ مثبت باشد، یکی از اجزای نظریه لنین را از مجموعه مناسباتی که لنین درباره آن صحبت می‌کرد جدا کرده و آن را به تمام تعریف امپریالیسم تبدیل کرده‌ایم.

در جهان امروز، سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی به یکی از اجزای عادی اقتصاد جهانی تبدیل شده است. UNCTAD گزارش می‌دهد که در سال ۲۰۲۵ جریان جهانی سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی حدود ۱.۶ تریلیون دلار بوده است؛ هرچند بخش مهمی از افزایش ثبت‌شده ناشی از جریان‌های مالی از طریق مراکز مالی بوده است. بنابراین صدور سرمایه امروز پدیده‌ای گسترده در اقتصاد جهانی است و به خودی خود نمی‌تواند معیار کافی برای تشخیص یک قدرت امپریالیستی باشد. 

مسئله این نیست که چین سرمایه صادر می‌کند یا نه؛ مسلماً می‌کند. مسئله ماهیت این سرمایه، ساختار طبقاتی و مالی پشت آن، رابطه آن با دولت و انحصارات، مناسباتی که در کشورهای دریافت‌کننده ایجاد می‌کند و جایگاه آن در تقسیم جهانی قدرت و ثروت است.

تفاوت «قدرت بزرگ» با «قدرت امپریالیستی»

یکی از اساسی‌ترین خطاهای نظری در بخشی از چپ معاصر، یکی گرفتن دو مفهوم «قدرت بزرگ» و «قدرت امپریالیستی» است.

چین بدون تردید یک قدرت بزرگ جهانی است.

چین منافع ملی دارد.

برای گسترش نفوذ خود تلاش می‌کند.

با آمریکا رقابت می‌کند.

سرمایه صادر می‌کند.

به منابع انرژی و مواد اولیه نیاز دارد.

ارتش بزرگی دارد و برای امنیت مسیرهای تجاری خود اهمیت قائل است.

اما هیچ‌یک از این خصوصیات به تنهایی اثبات نمی‌کند که چین یک کشور امپریالیستی در معنای لنینی کلمه است.

قدرت‌های بزرگ پیش از پیدایش سرمایه‌داری نیز وجود داشتند. امپراتوری عثمانی، ایران صفوی، روسیه تزاری و امپراتوری‌های متعدد تاریخی برای سرزمین، منابع و حوزه نفوذ رقابت می‌کردند. اگر هر نوع توسعه‌طلبی و رقابت ژئوپلیتیکی را امپریالیسم به معنای اقتصاد سیاسی مدرن بدانیم، مفهوم تاریخی مشخصی که لنین درباره آن بحث می‌کرد از میان می‌رود.

در این صورت «امپریالیسم» دیگر یک مقوله اقتصاد سیاسی نیست؛ فقط واژه‌ای برای توصیف رفتار یک دولت قدرتمند است.

تجربه «سوسیال‌امپریالیسم»

این آشفتگی مفهومی البته تازه نیست.

در جریان اختلاف چین و اتحاد شوروی، مائوئیسم اصطلاح «سوسیال‌امپریالیسم» را برای توصیف شوروی رواج داد. شوروی متهم شد که «در لفظ سوسیالیستی و در عمل امپریالیستی» است.

می‌توان و باید بسیاری از سیاست‌های اتحاد شوروی را نقد کرد. مداخله نظامی، فشار بر دولت‌های متحد، رقابت ژئوپلیتیکی و رفتار سلطه‌جویانه را نمی‌توان صرفاً به دلیل سوسیالیستی بودن ادعایی شوروی نادیده گرفت.

اما مسئله نظری چیز دیگری است.

اگر امپریالیسم، چنان‌که لنین تأکید می‌کند، «مرحله‌ای مشخص از سرمایه‌داری» و به‌طور خلاصه «مرحله انحصاری سرمایه‌داری» باشد، چگونه می‌توان بدون اثبات وجود همان ساختار سرمایه‌داری انحصاری و سلطه سرمایه مالی، یک نظام غیرسرمایه‌داری را امپریالیستی نامید؟ 

اینجا بود که به نظر من یکی از مهم‌ترین جابه‌جایی‌های مفهومی در بخشی از چپ اتفاق افتاد:

امپریالیسم از یک مفهوم اقتصاد سیاسی به یک مفهوم ژئوپلیتیکی تبدیل شد.

پس از آن کافی بود کشوری قدرتمند باشد و رفتار سلطه‌جویانه داشته باشد تا بتوان آن را امپریالیستی نامید.

امروز همان منطق درباره چین بازتولید می‌شود.

چین و مسئله استعمار

یکی دیگر از عناصر تاریخی نظام امپریالیستی، رابطه میان مراکز سرمایه‌داری و کشورهای تحت سلطه بوده است.

قدرت‌های امپریالیستی اروپایی بخش‌های عظیمی از آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین را مستقیماً مستعمره کردند. دولت‌های محلی را ساقط کردند، مرزها را تغییر دادند، ارتش‌های استعماری ایجاد کردند و اقتصاد مستعمرات را در خدمت نیازهای کشورهای متروپل سازمان دادند.

آمریکا بعداً اشکال پیچیده‌تری از سلطه را گسترش داد: پایگاه‌های نظامی، مداخلات نظامی، کودتا، تحریم، فشار مالی، سلطه پولی و استفاده از نهادهای بین‌المللی در کنار سرمایه و شرکت‌های فراملی.

چین امروز در کشورهای متعددی حضور اقتصادی گسترده دارد، اما باید پرسید این حضور تا چه اندازه همان روابط تاریخی را بازتولید کرده است.

آیا چین شبکه‌ای جهانی از مستعمرات ایجاد کرده است؟

آیا برای تغییر حکومت‌هایی که قراردادهای اقتصادی مورد نظر پکن را نمی‌پذیرند، به‌طور نظام‌مند کودتا سازمان می‌دهد؟

آیا دولت‌ها را با مداخله نظامی سرنگون و حکومت‌های مطلوب خود را جایگزین می‌کند؟

آیا نظام پولی جهان تحت سلطه پول چین قرار دارد؟

آیا نظام مالی بین‌المللی تحت کنترل پکن است؟

وجود موارد اختلاف، فشار یا روابط نابرابر با چین را نباید انکار کرد؛ اما فاصله بزرگی میان اثبات چنین مواردی و اثبات وجود یک نظام امپریالیستی چینی وجود دارد.

چین را نباید آرمانی کرد

دفاع از دقت در مفهوم امپریالیسم به معنای دفاع غیر انتقادی از چین نیست.

چین یک دولت است و مانند هر دولت دیگری منافع ملی، ملاحظات امنیتی، تضادهای داخلی و اهداف ژئوپلیتیکی دارد. شرکت‌های چینی نیز ممکن است در خارج از کشور به دنبال سود باشند، با کارگران اختلاف داشته باشند، قراردادهای نامناسب منعقد کنند یا به محیط زیست آسیب برسانند.

هیچ‌کدام از این مسائل نباید از چشم ما پنهان شود.

اما نقد چین یک چیز است و قرار دادن چین و آمریکا تحت یک مفهوم واحد «دو امپریالیسم رقیب» چیز دیگری.

اگر قرار باشد چنین ادعایی مطرح شود، وظیفه نظری مدعی چنین نظریه هایی آن است که نشان دهد چگونه ساختار اقتصادی چین، سرمایه مالی آن، طبقه حاکم آن، صدور سرمایه آن و مناسبات خارجی آن مجموعاً همان ساختاری را تشکیل داده‌اند که مفهوم امپریالیسم برای توضیح آن ساخته شده است.

مسئله مالکیت و دولت در چین

اینجا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها مطرح می‌شود.

در نظریه کلاسیک امپریالیسم، سرمایه مالی و انحصارات خصوصی به چنان قدرتی می‌رسند که بخش بزرگی از سیاست دولت را در خدمت گسترش سرمایه قرار می‌دهند. لنین به تمرکز بانک‌ها و تبدیل آنها از واسطه‌های ساده به انحصارات عظیم مالی اهمیت ویژه می‌دهد.

در چین رابطه دولت، بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ بسیار متفاوت و البته پیچیده است. حضور گسترده مالکیت دولتی، نقش بانک‌های دولتی، برنامه‌ریزی صنعتی و قدرت حزب و دولت در هدایت بخش‌های استراتژیک اقتصاد، دست‌کم این پرسش را ایجاد می‌کند که آیا می‌توان الگوی کلاسیک سلطه الیگارشی مالی خصوصی بر دولت را بدون تغییر بر چین منطبق کرد.

این پرسش را نمی‌توان با جمله «چین سرمایه‌داری است، پس امپریالیستی است» حل کرد.

حتی اگر کسی چین امروز را سرمایه‌داری بداند، باز باید مرحله دوم استدلال را اثبات کند: چه نوع سرمایه‌داری؟ و چرا باید آن را سرمایه‌داری امپریالیستی دانست؟

آیا «تله بدهی چین» اثبات امپریالیسم است؟

یکی از استدلال‌های متداول علیه چین، مسئله وام‌های چینی به کشورهای درحال‌توسعه است. منتقدان گاهی ادعا می‌کنند چین آگاهانه کشورها را بدهکار می‌کند تا سپس دارایی‌های استراتژیک آنها را تصاحب کند.

چنین ادعایی باید مورد به مورد بررسی شود.

وجود بدهی سنگین به چین، قرارداد بد یا حتی رفتار طلبکارانه یک بانک چینی می‌تواند موضوع نقد کاملاً مشروع باشد. اما از یک یا چند قرارداد نمی‌توان مستقیماً ساختار یک نظام جهانی امپریالیستی را استنتاج کرد.

همان‌طور که وجود سرمایه‌گذاری خارجی به خودی خود امپریالیسم را اثبات نمی‌کند، وجود وام خارجی نیز چنین نمی‌کند.

یک تناقض مهم در استدلال «امپریالیسم چین»

اگر آمریکا و چین هر دو صرفاً دو امپریالیسم هم‌عرض باشند، باید بتوان توضیح داد چرا ساختار قدرت جهانی میان آنها تا این اندازه متفاوت است.

نظام پولی بین‌المللی، شبکه‌های مالی، قدرت تحریم، پایگاه‌های نظامی جهانی، سابقه مداخلات خارجی، توان اعمال تحریم‌های فرامرزی و بسیاری دیگر از ابزارهای قدرت جهانی به‌طور مساوی میان واشنگتن و پکن توزیع نشده‌اند.

این تفاوت به معنای بی‌قدرت بودن چین نیست. چین قدرت عظیمی است.

اما قدرت اقتصادی با امپریالیسم مترادف نیست.

همین تمایز برای فهم جهان امروز حیاتی است.

از تحریف نظری تا چین‌ستیزی

در اینجا بحث از یک اختلاف نظری صرف فراتر می‌رود.

در شرایطی که رقابت آمریکا و چین به یکی از محورهای اصلی سیاست جهانی تبدیل شده، نظریه «دو امپریالیسم» می‌تواند، آگاهانه یا ناآگاهانه، نتیجه سیاسی مهمی داشته باشد: قرار دادن قدرت مسلط نظام جهانی و قدرتی که سلطه آن را به چالش می‌کشد در یک سطح تحلیلی.

بخشی از چپ ممکن است این موضع را با نیت حفظ استقلال سیاسی خود اتخاذ کند. بنابراین منصفانه نیست هر کسی را که چین را امپریالیستی می‌داند الزاماً «چین‌ستیز» بدانیم. اما شک نباید کرد که در عمل در جبهه «چین‌ستیزان» و در خدمت آنهاست.

اما در مواردی دیگر، استفاده بی‌ضابطه از اصطلاح «امپریالیسم چین» می‌تواند با گفتمان گسترده‌تر چین‌ستیزی هم‌پوشانی پیدا کند؛ به‌ویژه هنگامی که تمام رفتارهای چین با سخت‌گیرانه‌ترین معیارها سنجیده می‌شود اما ساختار تاریخی و نهادی سلطه قدرت‌های امپریالیستی غربی از تحلیل حذف می‌شود.

اینجاست که باید پرسید:

آیا نظریه «امپریالیسم چین» حاصل تحلیل مشخص اقتصاد سیاسی چین است، یا ابتدا چین به‌عنوان دشمن یا رقیب تعریف شده و سپس مفهوم امپریالیسم برای توجیه این نتیجه بازتعریف شده است؟

خطر بزرگ: امپریالیسم همه‌جا، پس امپریالیسم هیچ‌جا

شاید مهم‌ترین پیامد این آشفتگی مفهومی همین باشد.

اگر چین امپریالیست است؛ اگر روسیه امپریالیست است؛ اگر هر قدرت منطقه‌ای که سرمایه صادر می‌کند امپریالیست است؛ اگر هر دولت دارای حوزه نفوذ امپریالیست است؛ در نهایت مفهوم امپریالیسم چه چیزی را توضیح می‌دهد؟

وقتی یک مفهوم همه‌چیز را توضیح دهد، خطر آن وجود دارد که دیگر هیچ چیز مشخصی را توضیح ندهد.

در چنین شرایطی تفاوت میان سرمایه مالی مسلط جهانی و یک بانک توسعه‌ای، میان استعمار و تجارت، میان پایگاه نظامی و بندر تجاری، میان اشغال نظامی و سرمایه‌گذاری خارجی، و میان سلطه ساختاری و رقابت اقتصادی محو می‌شود.

این نه توسعه نظریه لنین، بلکه تهی کردن آن از محتوای مشخص تاریخی و اقتصادی است.

نتیجه‌گیری: چین قدرت بزرگ است، اما آیا امپریالیست است؟

چین امروز یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان است. این کشور سرمایه صادر می‌کند، برای دسترسی به بازار و منابع رقابت می‌کند، منافع ژئوپلیتیکی دارد و می‌کوشد نفوذ بین‌المللی خود را افزایش دهد.

هیچ‌یک از این واقعیات را نباید انکار کرد.

اما سؤال من در این این مقاله چیز دیگری است:

آیا مجموعه این خصوصیات برای قرار دادن چین در مقوله «امپریالیسم» در معنای دقیق اقتصاد سیاسی آن کافی است؟

به نظر من پاسخ منفی است.

برای اثبات امپریالیستی بودن چین نمی‌توان فقط یکی از عناصر نظریه لنین ــ مثلاً صدور سرمایه ــ را انتخاب کرد و سایر اجزای نظریه او را کنار گذاشت. باید نشان داد که سلطه سرمایه مالی، الیگارشی مالی، انحصارات سرمایه‌داری، صدور سرمایه و تقسیم جهان در چین به یک کلیت ساختاری تبدیل شده‌اند که بتوان آن را مرحله امپریالیستی سرمایه‌داری نامید.

تا زمانی که چنین چیزی اثبات نشده است، اطلاق عنوان «امپریالیسم چین» بیش از آنکه نتیجه یک تحلیل دقیق باشد، در معرض دو انحراف قرار دارد: یا مفهوم امپریالیسم چنان بازتعریف شده که تقریباً هر قدرت بزرگی را شامل شود، یا این مفهوم به ابزاری سیاسی در فضای فزاینده چین‌ستیزی تبدیل شده است.

چپ اگر می‌خواهد همچنان از مفهوم امپریالیسم استفاده کند، بیش از هر جریان دیگری موظف است مرز میان قدرت، هژمونی، سلطه‌طلبی، سرمایه‌گذاری خارجی، رقابت ژئوپلیتیکی، استعمار و امپریالیسم را حفظ کند.

مسئله اینجا دفاع از چین نیست؛ مسئله دفاع از دقت نظری است.

زیرا اگر مفهوم امپریالیسم را آن‌قدر گسترش دهیم که هر قدرت بزرگی را دربر گیرد، در نهایت مهم‌ترین ویژگی آن را از بین برده‌ایم: توانایی توضیح یک ساختار تاریخی مشخص از سلطه سرمایه مالی و انحصاری و تقسیم نابرابر جهان در مرحله معینی از تکامل سرمایه‌داری.

و شاید پرسش نهایی برای چپ امروز همین باشد:

آیا باید چین را با واقعیت‌های مشخص اقتصادی و اجتماعی آن تحلیل کرد، یا ابتدا آن را «امپریالیست» نامید و سپس تعریف امپریالیسم را چنان تغییر داد که با این حکم از پیش تعیین‌شده سازگار شود؟ 

به نظر می‌رسد این روزها بخشی از چپِ به‌اصطلاح «نو» و «دموکرات»، با اصرار بر امپریالیستی خواندن چین، در پی ارائه تعریفی از امپریالیسم است که بتواند این کشور را نه‌تنها در کنار آمریکا و دیگر قدرت‌های امپریالیستی قرار دهد، بلکه حتی با بازتولید همان ادبیاتی که زمانی چینی‌ها درباره اتحاد شوروی و با عنوان «امپریالیسم تازه‌نفس» به کار می‌بردند، جهت مبارزه مردم را از مقابله با سیاست‌ها و ساختارهای واقعی امپریالیستی منحرف کند. نتیجه چنین رویکردی، به‌جای کمک به شناخت دقیق مناسبات قدرت در جهان امروز، می‌تواند به نوعی چین‌ستیزی افراطی و بیمارگونه بینجامد و تحلیل سیاسی را از بررسی مشخص واقعیت‌های اقتصادی، سیاسی و ژئوپلیتیکی دور سازد.

رضا فانی یزدی – ۳۰ آگوست ۲۰۲۶- هشتم شهریور ماه ۱۴۰۵