آیا حکومت برای معامله بزرگ با آمریکا آماده میشود؟
آنچه امروز در ساختار قدرت ایران میگذرد، اگر هر اتفاق را جداگانه نگاه کنیم، شاید چندان عجیب به نظر نرسد. چند حکم صادر شده، چند فرمانده جابهجا شدهاند، افرادی که پس از کشتهشدن مسئولان قبلی عملاً در جایگاه آنها فعالیت میکردند حکم رسمی گرفتهاند و تعدادی از چهرههای قدیمی دوباره به موقعیتهای مهم بازگشتهاند.
اما اگر همه این اتفاقات را کنار یکدیگر بگذاریم و همزمان به تغییر لحن رسانههای رسمی، سخنان مسئولان کشور، بازگشت آشکار گفتمان مذاکره با آمریکا، حضور دوباره و پررنگ شبکه سیاسی روحانی و ظریف، وضعیت نامعلوم رهبر جدید، انتصاب طائب، بالا آمدن محسن رضایی و تمرکز بیشتر در ساختارهای نظامی و امنیتی نگاه کنیم، شاید تصویر دیگری شکل بگیرد.
پرسشی که برای من مطرح است این است:
آیا جمهوری اسلامی در حال آماده کردن ساختار داخلی خود برای اجرای یک سیاست واحد و یک معامله بزرگتر با آمریکاست؟
من نمیگویم پاسخ این پرسش قطعاً مثبت است. آنچه مطرح میکنم یک فرضیه سیاسی است که باید آن را در کنار فرضیههای دیگر بررسی کرد. اما نشانههایی وجود دارد که به نظر من نمیتوان به سادگی از کنار آنها گذشت.
احکام جدید؛ چرخش بزرگ یا تثبیت وضع موجود؟
درباره احکام و انتصابهای اخیر تحلیلهای مختلفی مطرح شده است. بعضیها میگویند این احکام نشانه دست بالا پیدا کردن یک گرایش رادیکال و نظامی در ساختار قدرت است. عدهای آن را واکنشی به اتفاقات مراسم خاکسپاری و تشییع سیدعلی خامنهای و شعارهای «انتقام، انتقام» میدانند. گروه دیگری معتقدند این جابهجاییها نشاندهنده تثبیت قدرت مجتبی خامنهای است و او با این احکام، آرایش تازهای به ساختار قدرت داده و موقعیت نظامیان را تقویت کرده است.
من نمیخواهم بگویم هیچکدام از این احتمالات وجود ندارد، اما اگر احکام را یکییکی نگاه کنیم، بخش بزرگی از آنها اساساً اتفاق تازهای نیست.
بسیاری از کسانی که اکنون حکم رسمی گرفتهاند، پس از کشتهشدن فرماندهان و مسئولان قبلی عملاً در همان موقعیتها فعالیت میکردند. در هر ساختاری هم چنین اتفاقی طبیعی است. وقتی فرمانده یا مسئولی از میان میرود، فرد دیگری موقتاً وظایف او را برعهده میگیرد و بهاصطلاح acting است تا بعد حکم رسمی صادر شود.
بنابراین درباره افرادی مانند احمد وحیدی و تعدادی دیگر، من صدور حکم را بهخودیخود حامل پیام سیاسی فوقالعادهای نمیبینم. آنها در آن موقعیتها حضور داشتند و انتظار هم میرفت که حکم رسمیشان صادر شود.
اما در میان این تغییرات، دو مورد برای من اهمیت بیشتری دارد:
حسین طائب و محسن رضایی.
و اهمیت این دو نیز الزاماً به یک دلیل نیست.
طائب؛ پیامی روشن به خیابان
بازگشت حسین طائب را نمیتوان بهسادگی یک انتصاب معمولی تلقی کرد.
طائب سالها در یکی از حساسترین بخشهای امنیتی جمهوری اسلامی حضور داشته و از چهرههایی بوده که رابطه نزدیکی با مجتبی خامنهای داشته است. در دورهای که مسئول اطلاعات سپاه بود، این مجموعه به یکی از مهمترین مراکز اطلاعاتی و امنیتی کشور تبدیل شد.
بعدها خود سیدعلی خامنهای او را کنار گذاشت و چنین به نظر میرسید که دیگر قرار نیست به یک موقعیت اجرایی بسیار مهم بازگردد. البته آدمهایی در این سطح هیچوقت کاملاً از ساختار قدرت حذف نمیشوند. هرکدام شبکه، ارتباطات و حلقههای قدرت خودشان را دارند و حتی اگر مقام رسمی نداشته باشند، در حاشیه قدرت باقی میمانند.
اما امروز طائب دوباره به یک موقعیت مهم بازگشته و این بار در جایی قرار گرفته که مستقیماً با مسئله امنیت داخلی و خیابان ارتباط دارد.
این اتفاق برای من معنا دارد.
بسیج فقط یک نیروی نظامی نیست. این نیرو در شهرها و محلات حضور دارد و یکی از مهمترین ابزارهای حکومت برای مقابله با اعتراضات و ناآرامیهای داخلی است. طی چند دهه نیز سرمایهگذاری عظیمی روی ساختار، سازماندهی و امکانات آن شده است.
حالا فرض کنید جنگ خارجی کاهش پیدا کند، اما بحران اقتصادی ادامه داشته باشد. مشکلات معیشتی تشدید شود. نارضایتی اجتماعی افزایش پیدا کند. اعتراضاتی مانند آنچه پیش از جنگ دیده بودیم دوباره شکل بگیرد یا حتی گستردهتر شود.
حکومت باید برای چنین احتمالی آماده باشد.
در چنین شرایطی قرار دادن فردی مانند طائب در رأس بسیج معنای دیگری پیدا میکند.
طائب، در برداشت من از سابقه و شخصیت امنیتی او، فردی نیست که اگر خیابان از کنترل خارج شود در استفاده از خشونت تردید کند. این انتصاب میتواند حامل این پیام باشد که اگر فردا اعتراضات گستردهای شکل گرفت، فردی در رأس این نیرو قرار دارد که حکومت او را برای اعمال کنترل سخت مناسب میداند.
بنابراین این انتصاب هم یک اقدام سازمانی است و هم میتواند یک پیام سیاسی باشد.
پیام به جامعه این است که:
خیابان ایران قرار نیست از کنترل حکومت خارج شود.
و اگر نیروهای مخالف یا حتی طرفهای خارجی تصور کنند میتوانند از بحران اقتصادی و نارضایتی اجتماعی برای تبدیل خیابان به مرکز فشار بر حکومت استفاده کنند، ساختار قدرت از هماکنون برای مقابله با آن آماده میشود.
محسن رضایی؛ نه برای رادیکالتر کردن سپاه، بلکه شاید برای مهار آن
اما محسن رضایی داستان دیگری دارد.
رضایی فرد تازهای در ساختار قدرت نیست. او یکی از قدیمیترین و مهمترین فرماندهان سپاه پاسداران است و از نخستین سالهای پس از انقلاب در بالاترین سطوح این نهاد حضور داشته است.
حتی در دورهای که لباس نظامی را کنار گذاشت و وارد فعالیت سیاسی شد، ارتباطش با سپاه و ساختار قدرت قطع نشد. بعدها نیز دوباره لباس سپاه را پوشید و بهعنوان مشاور نظامی رهبری فعالیت کرد.
بنابراین صرف حضور رضایی در یک موقعیت مهم نظامی یا امنیتی اتفاق عجیبی نیست.
اهمیت او در جای دیگری است: موقعیت تاریخیاش در درون سپاه.
بخش بزرگی از فرماندهانی که بعدها در سپاه بالا آمدند، زمانی زیر فرمان محسن رضایی بودند. برخی در دوره فرماندهی او وارد ساختار شدند، بعضی در ردههای پایینتر فرماندهی میکردند و بسیاری از آنها در ساختاری رشد کردند که رضایی در رأس آن قرار داشت.
امروز تعداد زیادی از فرماندهان قدرتمند نسلهای گذشته دیگر حضور ندارند. برخی در جنگ و ترورها کشته شدهاند. از نسل قدیمیتر افرادی مانند عزیز جعفری و رحیم صفوی باقی ماندهاند، اما حضور اجرایی آنها بسیار کمرنگتر است.
در چنین وضعیتی، محسن رضایی شاید یکی از معدود افرادی باشد که هم سابقه تاریخی لازم را دارد، هم نسلهای مختلف سپاه را میشناسد و هم بسیاری از فرماندهان موجود زمانی در سلسلهمراتب زیر فرمان او قرار داشتهاند.
بنابراین آوردن او به موقعیتی بالاتر میتواند یک هدف بسیار مشخص داشته باشد:
ایجاد انسجام و کنترل بیشتر بر سپاه.
آیا حکومت نگران نافرمانی در سپاه است؟
این احتمال وقتی جدیتر میشود که اختلافات گذشته میان بخشهایی از ساختار نظامی و دستگاه دیپلماسی را در نظر بگیریم.
در مقاطع مختلف ادعاهایی مطرح شده که بعضی عملیاتهای نظامی بدون هماهنگی کامل با دولت یا دستگاه دیپلماسی انجام شده است. حتی پزشکیان نیز در مقطعی از ناهماهنگیهایی سخن گفته بود که در تصمیمهای نظامی وجود داشته است.
درباره بعضی عملیاتهای دریایی و موشکی پیش از جنگ اخیر نیز چنین ادعاهایی مطرح شده که در غیاب برخی مسئولان دولت و دستگاه دیپلماسی، بخشهایی از ساختار نظامی مستقلاً اقدام کردهاند و بعد دستگاه دیپلماسی ناچار شده پیامدهای آن را مدیریت کند.
من نمیتوانم صحت تمام این ادعاها را تأیید کنم. اما اگر حتی بخشی از آنها درست باشد، انتصاب محسن رضایی معنای مهمتری پیدا میکند.
ممکن است هدف این باشد که در شرایط بسیار حساس کنونی، دیگر بخشی از سپاه نتواند با یک تصمیم مستقل، سیاستی را که در سطح بالاتر حکومت درباره جنگ یا مذاکره اتخاذ شده، بر هم بزند.
در این صورت اهمیت محسن رضایی نه در رادیکالتر کردن سپاه، بلکه شاید درست برعکس، در منضبط کردن سپاه در برابر یک تصمیم واحد سیاسی باشد.
یعنی خیابان از یک طرف کنترل شود و ساختار نظامی از طرف دیگر.
ادغام فرماندهی و عملیات؛ تمرکز قدرت نظامی
نکته مهم دیگری که باید در کنار این تغییرات دید، حکمی است که درباره ساختار فرماندهی نظامی صادر شده و در آن بر ادغام قرارگاه خاتمالانبیا با ستاد مشترک تأکید شده است. اهمیت این تصمیم در آن است که عملاً دو سطحی را که تا پیش از این میتوانستند تا حدودی از یکدیگر تفکیک شوند ــ یعنی مرکز تصمیمگیری و طراحی نظامی از یک سو و مرکز عملیاتی از سوی دیگر ــ در یک ساختار منسجمتر و متمرکزتر قرار میدهد. به بیان دیگر، ستاد مشترک بهعنوان مرکز تصمیمگیری و قرارگاه خاتمالانبیا بهعنوان مرکز اجرای عملیات، در یک زنجیره فرماندهی واحد قرار میگیرند و این زنجیره نیز در نهایت زیر نظر رهبری سیاسی و شورای عالی دفاع عمل میکند؛ شورایی که ریاست آن در اختیار محسن رضایی قرار گرفته است. اگر در گذشته مواردی از ناهماهنگی، اقدام مستقل یا حتی آنچه رئیسجمهور از آن بهعنوان نوعی نافرمانی یاد کرده وجود داشته، چنین تمرکزی میتواند با هدف بستن راه آن اقدامات و قرار دادن کامل عملیات سپاه در چارچوب یک تصمیم سیاسی واحد انجام شده باشد. از این زاویه، ادغام این دو ساختار را میتوان بخشی از همان روند کلی دانست که هدف آن تمرکز قدرت نظامی، یکپارچهسازی تصمیم و عملیات و فراهم کردن امکان پیشبرد یک سیاست واحد در شرایط حساس کنونی است.
چرا زمان این تغییرات اهمیت دارد؟
زمان این جابهجاییها نیز مهم است.
ذوالقدر تا همین اواخر در موقعیتی قرار داشت که از زبان او مواضع مهم امنیتی و دفاعی اعلام میشد. حتی چند روز پیش از تغییرات اخیر، بیانیه ششمادهای مهمی درباره شرایط ایران با امضاء او مطرح شد که موضوعاتی مانند تنگه هرمز، برداشته شدن فشارها و تحریمها، غرامت و شروط دیگر در آن وجود داشت.
چند روز بعد تغییر اتفاق افتاد.
از سوی دیگر، پیش از اعلام رسمی این جابهجاییها نیز در بعضی محافل صحبتهایی درباره وقوع آنها شده بود. خرازی که بعدا به دادگاه روحانیت احضار شد به این مسائل اشاره کرده بود، پس بنابراین ظاهراً تصمیم درباره این تغییرات از مدتی قبل مطرح بوده است.
من نمیخواهم وارد جزئیات بروکراتیک شوم که حکم هر مقام دقیقاً توسط چه کسی صادر شده یا عنوان رسمی هر جایگاه چه بوده است. سؤال مهمتر برای من این است:
چرا اکنون؟
و مهمتر از آن: این تغییرات چه تأثیری بر جنگ، مذاکرات، رابطه با آمریکا، آینده منطقه و وضعیت داخلی ایران خواهد داشت؟
نشانه مهمتر؛ مذاکره دیگر پنهان نمیشود
در کنار این تغییرات سازمانی، اتفاق دیگری نیز در حال رخ دادن است که شاید حتی مهمتر باشد: گفتمان مذاکره و تفاهم با آمریکا دارد علنیتر میشود.
این نکتهای است که یکی از دوستان در بحث مطرح کرد و به نظر من مشاهده بسیار مهمی بود.
اگر به رادیو و تلویزیون، رسانهها و سخنان چهرههای مؤثر سیاسی نگاه کنیم، میبینیم که صحبت از بازگشت به مذاکره دیگر موضوعی حاشیهای نیست.
برای فهم سیاست واقعی کشور نباید فقط نگاه کنیم چهار نفر در خیابان چه شعاری میدهند. اگر آن چهار نفر روزی به یک نیروی اجتماعی قدرتمند تبدیل شوند، ممکن است تعادل را تغییر دهند؛ اما امروز تصمیم سیاسی کشور را کسانی میگیرند که در ساختار قدرت حضور دارند، رسانه در اختیارشان است، دستگاه اجرایی و تکنوکراتیک را کنترل میکنند و از همه مهمتر، رزق و روزی مردم به تصمیمهای آنها وابسته است.
و در میان همین نیروها، امروز صدای مذاکره بسیار بلندتر از گذشته شنیده میشود.
دوگانه جعلی: نابودی آمریکا یا مذاکره
در اینجا نوع استدلالی که از سوی بعضی مسئولان مطرح میشود بسیار مهم است.
گفته میشود ما دو راه بیشتر نداریم: یا جنگ با آمریکا تا نابودی آمریکا، یا مذاکره.
اما وقتی گزینه اول را اینگونه تعریف میکنید، در واقع از همان ابتدا آن را حذف کردهاید.
نابودی آمریکا در توان جمهوری اسلامی نیست. حتی چین و روسیه و مجموعه بریکس هم چنین هدفی را مطرح نمیکنند. آمریکا همچنان یک قدرت عظیم نظامی و هستهای است. اینکه در یک جنگ یا پرونده مشخص به بنبست برسد یا حتی شکست بخورد، به این معنا نیست که ایران یا هر کشور دیگری میتواند آمریکا را نابود کند.
پس وقتی میگویید یا «جنگ تا نابودی آمریکا» یا «مذاکره»، عملاً فقط یک گزینه واقعی باقی گذاشتهاید:
مذاکره.
از اینجا به بعد دیگر سؤال اصلی این نیست که مذاکره کنیم یا نکنیم.
سؤال واقعی این است:
چه مذاکرهای؟ با چه شرایطی؟ در برابر چه امتیازهایی؟ و با چه پیامدهایی برای آینده ایران؟
شبکهای که دوباره به صحنه بازگشته است
در همین شرایط، به حضور حسن روحانی و شبکه سیاسی پیرامون او نگاه کنید.
روحانی بارها اعضای کابینههای خودش، چهرههای دولت هاشمی رفسنجانی، دولت خاتمی و افراد بانفوذ این جریان را گرد هم آورده و جلسه سیاسی برگزار کرده است. این افراد مقابل دوربین مینشینند، درباره مسائل کشور حرف میزنند و جهتگیری سیاسی اعلام میکنند.
خود این حضور معنا دارد.
شبکه سیاسی، اجرایی، تکنوکراتیک و رسانهای آنها همچنان وجود دارد و امروز با اعتمادبهنفس بیشتری نیز صحبت میکند.
از روحانی و ظریف گرفته تا پزشکیان، عراقچی، قالیباف و بخش مهمی از دستگاه اجرایی و تکنوکراتیک کشور، با وجود همه اختلافاتشان، در یک نقطه به یکدیگر نزدیک شدهاند: مذاکره باید دوباره به مرکز سیاست خارجی ایران برگردد.
این به معنای یکسان بودن دیدگاه همه آنها نیست. قطعاً میانشان اختلافات مهمی وجود دارد. اما جهت عمومی قابل مشاهده است.
در این میان، رهبر کجاست؟
اینجاست که مسئلهای که من بارها درباره آن صحبت کردهام دوباره اهمیت پیدا میکند: مسئله «رهبر غایب».
من نمیخواهم ادعا کنم مجتبی خامنهای دقیقاً در چه وضعیتی است. ممکن است زنده باشد، ممکن است مجروح باشد، ممکن است شرایط جسمی خاصی داشته باشد و ممکن است واقعیت چیز دیگری باشد.
ما اطلاعات مستقل و قابل اتکایی نداریم و نباید چیزی را که نمیدانیم بهعنوان حقیقت قطعی بیان کنیم.
اما حق داریم سؤال کنیم.
اگر گفته میشود رئیسجمهور هفت ساعت با رهبر ملاقات کرده است، اگر فرماندهان نظامی و مقامات ارشد امکان ملاقات با او دارند، اگر مجموعه بزرگی از نیروهای حفاظتی قادر است چنین ملاقاتهایی را سازمان دهد، چرا نمیتوان یک یا دو دقیقه تصویر تازه از او منتشر کرد؟
اگر نگرانی این است که دوربینهای دیجیتال اطلاعات مکانی دارند، GPS دارند و میتوانند امنیت محل را به خطر بیندازند، میتوان از تجهیزات ساده و کاملاً آفلاین استفاده کرد. حتی میتوان از یک دوربین قدیمی و بدون ارتباطات دیجیتال استفاده کرد.
یک یا دو دقیقه تصویر گرفته شود: رئیسجمهور وارد میشود، با او دست میدهد، چند کلمه صحبت میکنند.
اگر امکان صحبت کردن وجود ندارد، تصویر منتشر شود.
اگر امکان تصویر وجود ندارد، چند دقیقه صدای تازه و قابل راستیآزمایی منتشر شود.
وقتی هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد، طبیعی است که جامعه سؤال کند.
مهمتر از زنده بودن یا نبودن؛ «رهبر غایب» چه کارکردی دارد؟
اما برای من حتی این سؤال هم مسئله اصلی نیست.
فرض کنیم مجتبی خامنهای کاملاً زنده است.
فرض کنیم مجروح است اما قادر به تصمیمگیری است.
حتی فرض کنیم تمام احکام و تصمیمهایی که به نام او صادر میشود واقعاً با اطلاع و تأیید شخص اوست.
باز هم یک سؤال باقی میماند:
این شکل از حضور غایبانه چه کارکرد سیاسیای دارد؟
در فرهنگ شیعی مفهوم غیبت و انتظار سابقه تاریخی دارد و از نظر روانی نیز میتواند نوعی امید، انتظار و اتکا به یک مرجع غایب ایجاد کند. من نمیگویم وضعیت کنونی دقیقاً بر اساس همان الگو طراحی شده است. اما از نظر سیاسی میتوان از سازوکاری مشابه بهره گرفت: فردی در عرصه عمومی حضور ندارد، اما نام و اتوریته او همچنان در ساختار قدرت عمل میکند.
در چنین شرایطی، «رهبر غایب» میتواند برای مشروعیت دادن به تصمیمها، حل اختلافات درونی و حفظ یک نقطه نهایی اتوریته مورد استفاده قرار گیرد، بدون اینکه خود او در معرض افکار عمومی باشد.
آنچه به نام رهبر گفته میشود، در تعارض با سیاست مسلط نیست
نکته مهمتر این است که آنچه امروز به نام رهبری منتشر میشود، در مجموع تعارض بنیادی با سیاستی که مراکز اصلی قدرت پیش میبرند ندارد.
ما نمیبینیم دولت، شورای عالی امنیت ملی یا رؤسای قوا تصمیم مهمی بگیرند و بعد رهبر آشکارا در برابر آن بایستد.
حتی اگر گفته شود او درباره موضوعی نظر متفاوتی داشته، نهایتاً روایت این است که رأی اکثریت را پذیرفته است.
اما این اکثریت چه کسانی هستند؟
همین رؤسای قوا، شورای عالی امنیت ملی و مراکز اصلی تصمیمگیری.
پس اگر رهبر نیز در نهایت تصمیم این مجموعه را میپذیرد، آنچه به نام او صادر میشود عملاً در همان چارچوب سیاستی قرار میگیرد که دستگاه حاکم پیش میبرد.
از این جهت، مستقل از اینکه وضعیت واقعی شخص او چیست، کارکرد سیاسی رهبر غایب در حال حاضر به سود همین آرایش قدرت است.
هیچ کشوری با مرگ یک فرد تمام نمیشود
در عین حال نباید کالای تقلبی دیگری را نیز به جامعه فروخت: اینکه اگر رهبر فعلی کشته شود یا از صحنه خارج شود، همه چیز در ایران تمام خواهد شد.
تجربه تاریخی خلاف این را نشان میدهد.
آیتالله خمینی با آن میزان اتوریته، نفوذ و جایگاهی که در ساختار جمهوری اسلامی داشت درگذشت و کشور ادامه پیدا کرد. سیدعلی خامنهای نیز برای چند دهه در مرکز ساختار قدرت قرار داشت و خروج او از صحنه به معنای پایان ایران نشد.
بنابراین اگر کسی تصور کند با حذف مجتبی خامنهای تمام ساختار قدرت فروخواهد ریخت، به نظر من دچار خطاست.
ساختار قدرت بسیار گستردهتر از یک فرد است.
حالا طائب و رضایی معنای دیگری پیدا میکنند
اگر این مسئله را کنار انتصابهای اخیر بگذاریم، تصویر کاملتر میشود.
طائب در جایی قرار میگیرد که بتواند خیابان را کنترل کند.
محسن رضایی در موقعیتی قرار میگیرد که بتواند انسجام سپاه را افزایش دهد.
ساختارهای فرماندهی به یکدیگر نزدیکتر میشوند.
افراد قدرتمند و مورد اعتماد در مراکز حساس قرار میگیرند.
چرا؟
شاید برای اینکه اگر قرار است سیاست بزرگی اجرا شود، کسی نتواند آن را به هم بزند.
نه خیابان.
نه یک فرمانده سپاه.
نه یک مرکز نظامی.
نه یک عملیات مستقل که دستگاه دیپلماسی را در برابر عمل انجامشده قرار دهد.
اگر این برداشت درست باشد، این تغییرات لزوماً نشانه آماده شدن برای جنگ بیشتر نیستند.
ممکن است درست برعکس باشند:
حکومت برای مذاکره، ابتدا پشت سر خود را محکم میکند.
آیا وفاقی برای معامله با آمریکا شکل گرفته است؟
وقتی تمام این قطعات را کنار هم میگذارم، فرضیهای که برای من جدیتر میشود این است که در ساختار قدرت ایران نوعی وفاق برای حرکت به سوی تفاهم یا سازش با آمریکا شکل گرفته است.
نمیدانم این سازش تا کجا خواهد رفت.
نمیدانم میزان عقبنشینیها چه خواهد بود.
نمیدانم آیا بعضی از این عقبنشینیها میتواند برای آینده ایران خطرناک باشد یا نه.
اما آنچه میبینم، شکلگیری عزم و اراده برای فراهم کردن ابزارهای اجرای چنین سیاستی است.
برای این کار، مراکز تصمیمگیری باید متمرکز شوند.
دستگاه نظامی باید منضبط باشد.
نیروی کنترل داخلی باید آماده باشد.
شبکه سیاسی و رسانهای باید بتواند تصمیم را برای جامعه توضیح دهد.
و سرانجام، توافق باید نه بهعنوان عقبنشینی، بلکه بهعنوان پیروزی فروخته شود.
اینجاست که «بازاریابی سیاسی» آغاز میشود
در سیاست، درست مانند هر پروژه اقتصادی، وقتی میخواهید یک استراتژی تعیین کنید باید حداقل دو سناریو را در نظر بگیرید: بهترین وضعیت و بدترین وضعیت.
اگر میخواهید سرمایهگذاری کنید، نمیتوانید فقط بگویید اگر همه چیز خوب پیش برود چقدر سود میکنم. باید بپرسید اگر بدترین اتفاق افتاد چه؟ آیا باز هم این سرمایهگذاری قابل تحمل است؟ آیا ریسک آن را میتوانم بپذیرم؟
اما فروشنده معمولاً درباره بهترین سناریو صحبت میکند.
چرا؟
چون میخواهد کالایش را بفروشد.
میگوید این بهترین کالاست، همه جوانبش در نظر گرفته شده، هیچ مشکلی ندارد و بهتر از آن پیدا نمیکنید.
در سیاست هم همین اتفاق میافتد.
کسانی که میخواهند یک سیاست را به جامعه بفروشند، بهترین نتیجه ممکن را برجسته میکنند، خطرات را کوچک میکنند و ریسکها را به حاشیه میبرند.
تفاهمنامه؛ «از این بهتر نمیشد»
این دقیقاً همان چیزی است که درباره تفاهمنامه اخیر دیدهایم.
از همان ابتدا عدهای شروع کردند به گفتن اینکه از این بهتر امکان نداشت؛ ایران در میدان دیپلماسی چیزی به دست آورده که در میدان نظامی نمیتوانست به دست بیاورد.
در روایتهایی که از برخی مسئولان میشنویم، گفته میشود ما به آمریکا هشدار دادیم، ترامپ عقب نشست، مطلبش را تغییر داد و این نشاندهنده قدرت دیپلماسی ایران بود.
من امیدوارم دوستانی که به این افراد علاقه دارند از تعبیر من ناراحت نشوند، اما من نام این شیوه را شارلاتانیسم سیاسی میگذارم.
همان چیزی که ترامپ تقریباً هر روز انجام میدهد.
متأسفانه ویروس فریبکاری، اغراق و دروغگویی سیاسی فقط متعلق به ترامپ و دولت آمریکا نیست. در ساختار سیاسی خود ما نیز وجود دارد.
فروش عقبنشینی در بستهبندی پیروزی
رفتار دستگاه دیپلماسی نمونه روشنی از همین مسئله است.
بارها دیدهایم مسئول مذاکره از جلسه برگشته و گفته همه چیز عالی بود، مذاکرات خوب پیش رفت و ما تقریباً به آنچه میخواستیم رسیدیم.
بعد مدت کوتاهی گذشته و حملهای صورت گرفته، شروط جدیدی مطرح شده یا مشخص شده طرف مقابل اساساً آن برداشتی را که دستگاه دیپلماسی به جامعه منتقل کرده، نداشته است.
بعدتر حتی از زبان افرادی در خود نظام شنیدهایم که ایران پیشنهادی میداده، طرف مقابل قبول نمیکرده؛ امتیاز بیشتری داده میشده، باز قبول نمیکرده؛ دوباره امتیاز داده میشده، با این امید که این بار توافق حاصل شود.
اگر چنین بوده، چرا در همان زمان به جامعه گفته میشد همه چیز خوب پیش میرود؟
پاسخ من این است:
چون یک کالا باید فروخته شود.
اما این کالا یک جنس معمولی نیست.
کالا، تصمیم سیاسی است.
و تصمیم سیاسی باید در بستهبندی پیروزی فروخته شود.
در واقع آنچه میبینیم میتواند همان چیزی باشد که ترامپ نیز به آن نیاز دارد:
فروش عقبنشینی در بستهبندی پیروزی.
ترامپ هم به پیروزی نیاز دارد
اینجا مسئله روانشناسی سیاسی آمریکا و شخصیت ترامپ نیز وارد بحث میشود.
نکتهای که «رایمر» مطرح میکند برای من قابل توجه است: در روانشناسی سیاسی آمریکا پذیرش شکست سخت بسیار دشوار است. آمریکا معمولاً نمیخواهد از جنگی خارج شود در حالی که تصویر آشکاری از شکست آن باقی مانده باشد.
ویتنام را نگاه کنید. آمریکا در نهایت خارج شد و نیروهایی که با آنها جنگیده بود قدرت را گرفتند، اما پیش از خروج، ویتنام بهشدت ویران شده بود.
عراق ویران شد و آمریکا بخش بزرگی از نیروهایش را بیرون کشید.
افغانستان بعد از بیست سال جنگ دوباره به طالبان واگذار شد و آمریکا خارج شد.
در مورد ترامپ این مسئله شاید حتی شدیدتر باشد. او به سختی میتواند تصویری را بپذیرد که در آن خودش یا آمریکا شکستخورده دیده شود.
بخشی از سخنان او ممکن است برای market manipulation و بازی با بازار باشد، اما همه چیز را نمیتوان با این توضیح داد.
او باید بتواند هر توافقی را بهعنوان پیروزی بفروشد.
تنگه هرمز؛ مسئله فقط باز یا بسته بودن نیست
از همین زاویه مسئله تنگه هرمز اهمیت پیدا میکند.
وقتی ترامپ مرتب میگوید تنگه باز است، در حالی که از نگاه من واقعیت میدانی چیز دیگری است، مسئله فقط اختلاف درباره یک واقعیت نظامی یا جغرافیایی نیست.
مسئله روایت پیروزی و شکست است.
ترامپ نمیتواند به راحتی اعلام کند که آمریکا وارد این تقابل شده و در پایان ایران توانسته وضعیت تنگه هرمز را به آن تحمیل کند.
پس اگر توافقی شکل بگیرد، تهران باید بتواند آن را برای جامعه ایران «پیروزی» معرفی کند و ترامپ نیز باید بتواند همان توافق را برای جامعه آمریکا «پیروزی» بفروشد.
این همان نقطهای است که سیاست به بازاریابی تبدیل میشود.
اما قبل از خرید این کالا، بدترین سناریو را ببینیم
اینجاست که من به اصل بحث خودم برمیگردم.
نباید فقط بهترین سناریو را ببینیم.
بهترین سناریو این است که ایران و آمریکا توافق کنند، جنگ پایان پیدا کند، تحریمها برداشته شود، اقتصاد آرام شود، ایران روابط عادیتری با جهان پیدا کند و وارد دورهای از ثبات و توسعه شود.
بسیار خوب.
اما اگر این اتفاق نیفتاد چه؟
اگر هدف آمریکا صرفاً توافق با جمهوری اسلامی نباشد چه؟
اگر هدف این باشد که یا ساختار سیاسی ایران تغییر بنیادی کند، یا رفتار آن به شکلی تغییر کند که در نظم مورد نظر آمریکا قرار گیرد چه؟
آمریکا چه ایرانی میخواهد؟
به نظر من، برای ارزیابی هر توافقی ابتدا باید بفهمیم آمریکا و اسرائیل چه میخواهند.
ممکن است از نگاه آمریکا، جمهوری اسلامی یا باید دچار تغییر بنیادی شود، یا نیروهایی در ساختار آن دست بالا پیدا کنند که در حوزههای اصلی با نظم مورد نظر واشنگتن هماهنگتر باشند.
این فقط به سیاست خارجی محدود نمیشود.
در داخل، ممکن است ایران در همان ساختار سرمایهداری رفاقتی، فاسد و غارتگر باقی بماند؛ ساختاری که ثروت کشور میان شبکههای قدرت توزیع میشود، بدون آنکه یک توسعه مستقل و قدرتمند ایجاد کند.
در منطقه، ایران میتواند به تدریج از گروههایی که طی دههها تحت عنوان محور مقاومت از آنها حمایت کرده فاصله بگیرد.
در سطح جهانی نیز میتواند به سمت روابط نزدیکتر با کشورهای خلیج فارس، اروپا و آمریکا حرکت کند و همزمان روابط استراتژیک خود با روسیه و چین را محدودتر سازد.
چرا؟
چون روسیه و چین رقبای اصلی آمریکا در نظم جهانی در حال شکلگیریاند.
و ایران، به دلیل موقعیت جغرافیایی، منابع، جمعیت و ظرفیتهایش، میتواند در آینده در این رقابت نقش مهمی داشته باشد.
ایران ضعیف یا ایران مهارشده
از این زاویه، مسئله فقط نوع حکومت ایران نیست.
مسئله قدرت ایران است.
به نظر من اسرائیل اساساً خواهان یک ایران قدرتمند نیست. برای آمریکا نیز، دستکم در شرایط کنونی، ملاحظات اسرائیل اهمیت بسیار زیادی دارد.
یک ایران قدرتمند در آینده میتواند در منطقه تأثیرگذار باشد و در شرایط تغییر نظم جهانی، این قدرت ممکن است در جهت منافع آمریکا حرکت نکند.
اما اگر ایران ضعیف باشد، حتی اگر از نظر شعار سیاسی بسیار رادیکال باقی بماند، میزان تأثیرگذاریاش محدود خواهد بود.
بنابراین دو ایران میتواند برای آنها قابل تحملتر باشد:
یا ایران ضعیف؛ یا ایران قدرتمندی که مهار شده باشد و قدرتش در چارچوب نظم مورد نظر آنها عمل کند.
آیا آمریکا و اسرائیل قادر خواهند بود چنین چیزی را به ایران تحمیل کنند؟
نمیدانم.
اما مسئله این نیست که حتماً موفق خواهند شد.
مسئله این است که ما باید بدانیم هدف آنها چیست تا بتوانیم سیاست خودمان را ارزیابی کنیم.
اسرائیل؛ بازیگری که بهسادگی کنار نمیرود
حتی اگر تهران و واشنگتن به توافق برسند، یک سؤال اساسی باقی میماند:
اسرائیل چه خواهد کرد؟
آیا ترامپ حاضر خواهد شد بعد از توافق با ایران دست اسرائیل را ببندد؟
یا آمریکا با ایران به یک معامله نیمبند میرسد، جمهوری اسلامی باقی میماند، اما اسرائیل سیاست فرسایش را از راههای دیگری ادامه میدهد؟
این فشار الزاماً نباید جنگ مستقیم باشد.
میتواند خرابکاری باشد.
میتواند انفجار و عملیات امنیتی باشد.
میتواند ترور باشد.
میتواند فشار اقتصادی و سرمایهگذاری روی نارضایتیهای معیشتی باشد.
میتواند تلاش برای گسترش اعتراضات داخلی باشد.
و حتی میتواند عملیات علیه بخشهایی از ساختار جمهوری اسلامی باشد که در برابر مسیر جدید مقاومت میکنند.
به همین دلیل فکر نمیکنم اسرائیل به سادگی از این بازی کنار برود.
سه کلمه برای فهم آرایش تازه قدرت: کنترل، انسجام، مذاکره
اگر تمام این قطعات را کنار یکدیگر بگذاریم، من به سه کلمه میرسم:
کنترل، انسجام، مذاکره.
کنترل خیابان؛ برای اینکه بحران اقتصادی و اجتماعی نتواند به بحرانی تبدیل شود که سیاست جدید حکومت را از مسیر خارج کند.
انسجام سپاه؛ برای اینکه هیچ مرکز نظامی یا فرماندهی نتواند با یک اقدام مستقل، تصمیمی را که در سطح بالاتر گرفته شده بر هم بزند.
و مذاکره؛ برای رسیدن به نوعی تفاهم با آمریکا که ظاهراً بخش مهمی از ساختار سیاسی کشور به این نتیجه رسیده است که راه دیگری جز حرکت به سوی آن وجود ندارد.
در این میان، «رهبر غایب» نیز میتواند نقش اتوریتهای را بازی کند که این مجموعه تصمیمها به نام او مشروعیت پیدا میکند؛ چه شخصاً حضور و مشارکت کامل داشته باشد و چه واقعیت پیچیدهتر از روایتی باشد که به جامعه ارائه میشود.
من درباره هیچکدام از این سناریوها ادعای قطعیت ندارم.
اما نشانهها را باید کنار یکدیگر گذاشت.
پرسش نهایی؛ توافق برای نجات ایران یا آغاز عقبنشینیهای بعدی؟
در نهایت، مسئله اصلی من مخالفت با مذاکره بهعنوان مذاکره نیست.
مسئله این است که یک کشور نمیتواند استراتژی ملی خود را فقط بر اساس بهترین سناریو تنظیم کند.
باید بدترین سناریو را نیز روی میز گذاشت.
اگر توافق انجام شد و طرف مقابل به تعهداتش عمل کرد، بسیار خوب.
اما اگر نکرد چه؟
اگر امتیاز امروز، نقطه پایان مطالبهها نبود و نقطه شروع مطالبه بعدی شد چه؟
اگر پس از پرونده هستهای، نوبت سیاست منطقهای رسید چه؟
اگر بعد از آن روابط با چین و روسیه مطرح شد چه؟
اگر بعد از آن ساختار دفاعی ایران موضوع مذاکره قرار گرفت چه؟
اگر در پایان، ایران نه به یک کشور آرام، توسعهیافته و مستقل، بلکه به کشوری ضعیفتر و وابستهتر تبدیل شد چه؟
استراتژی مسئولانه باید برای این سناریو هم پاسخ داشته باشد.
به همین دلیل من فکر میکنم اتفاقاتی که امروز در ایران میبینیم ــ از انتصاب طائب و بالا آمدن محسن رضایی گرفته تا تمرکز مراکز تصمیمگیری، حضور پررنگتر شبکه سیاسی طرفدار مذاکره، وضعیت «رهبر غایب» و تلاش برای ارائه تفاهمنامه بهعنوان یک پیروزی ــ نباید جدا از یکدیگر دیده شوند.
ممکن است همه اینها قطعات یک پازل بزرگتر باشند:
آماده کردن ساختار قدرت برای یک معامله تاریخی با آمریکا.
اما پیش از آنکه این معامله در بستهبندی «پیروزی» به جامعه فروخته شود، یک سؤال باید با صدای بلند مطرح شود:
اگر بهترین سناریویی که به ما وعده میدهند اتفاق نیفتاد، چه؟
و شاید مهمتر از آن:
آیا سیاستی که امروز به نام نجات ایران فروخته میشود، در بدترین سناریو نیز ایران را قدرتمندتر و مستقلتر باقی میگذارد، یا دقیقاً ما را به سوی ایرانی ضعیفتر و مهارشدهتر میبرد؟
این پرسشی است که به نظر من، پیش از هر توافق و پیش از پذیرفتن هر روایت پیروزمندانهای، باید پاسخ آن را پیدا کنیم.
رضا فانی یزدی – ۱۷ آگوست ۲۰۲۶
۲۶ مرداد ۱۴۰۵