رهبری سوم در نظام جمهوری اسلامی ایران

حمایت اجتماعی در شرایط جنگ و معنای سیاسی آن

مجلس خبرگان در اجلاس فوق العاده خود در روز ۸ مارس اقای مجتبی خامنه ای را به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی انتخاب کرد و رای خود را در اعلامیه ای که از رسانه های رسمی کشور ما پخش شد به اطلاع مردم رساند . از آن روز تا به امروز در بسیاری از شهرهای کشور ـ نه فقط در یک یا دو شهر، بلکه در ده‌ها و حتی صدها شهر کوچک و بزرگ، در شمال و جنوب، شرق و غرب ایران ـ مردم در گروهای بزرگ و کوچک به خیابان آمده‌ و حمایت خود را از این انتخاب اعلام کرده‌اند. این حضور خیابانی را نباید امری کم‌اهمیت یا صرفاً تبلیغاتی تلقی کرد. صدها هزار نفر در شرایطی به میدان آمده‌اند که کشور زیر شدیدترین بمباران‌ها قرار دارد؛ شرایطی که شاید در تاریخ معاصر ما کمتر بتوان نمونه‌ای هم‌سنگ آن یافت.

در چنین فضایی طبیعی است که بخشی از مردم احساس کنند باید موضع خود را روشن کنند، باید از کشور، از ثبات سیاسی و از انتخابی که در رأس ساختار حاکمیتی صورت گرفته، حمایت خود را نشان دهند. این حضور، صرفاً یک واکنش احساسی نیست؛ بلکه بازتاب درکی سیاسی از شرایط جنگی و خطر موجود برای کشور است.

البته روشن است که هر کسی می‌تواند نسبت به این انتخاب نقد داشته باشد. من شخصاً در این شرایط نمی‌خواهم درباره شخصیت ایشان داوری کنم و بگویم این انتخاب از نظر فردی خوب بوده یا بد. اما آنچه با اطمینان می‌توان گفت این است که در وضعیت دشوار کنونی، بخشی از جامعه ایران از این انتخاب حمایت کرده و حضور خیابانی آنها نیز نشانه روشن همین حمایت است.

در نهایت باید پذیرفت که مردم هر کشوری حق تعیین سرنوشت خود را دارند و انتخاب‌های آنان، حتی اگر محل مناقشه یا مخالفت باشد، باید به عنوان بخشی از واقعیت سیاسی جامعه مورد توجه و احترام قرار گیرد.

مخالفت با ساختار، پذیرش واقعیت سیاسی موجود

من شخصاً با ساختار نظام جمهوری اسلامی ایران موافق نیستم. برای من مسئله اصلی افراد نیستند، بلکه ساختار سیاسی نظام موجود است. اما در حال حاضر مخالفتی با انتخاب ایشان برای رهبری نظام سیاسی در ایران ندارم و این موافقت به معنای دفاع از ساختار ولایت فقیه در کشور ما نیست. من طرفدار ساختاری نیستیم که در قانون اساسی جمهوری اسلامی برای مقام رهبری تعریف شده است.

با این حال، یک واقعیت را نمی‌توان انکار کرد: امروز در ایران همین نظام سیاسی حاکم است. همان‌طور که در آمریکا یا هر کشور دیگری نیز چارچوب قانونی مشخصی وجود دارد که فعالیت سیاسی در درون آن انجام می‌شود. اگر کسی با آن چارچوب مخالف باشد، تلاش می‌کند آن را تغییر دهد؛ اما در عین حال ناچار است در همان چارچوب زیست کند و سیاست بورزد.

فعالیت سیاسی دقیقاً در همین دو سطح صورت می‌گیرد:
از یک سو فعالیت در چارچوب نظام موجود، و از سوی دیگر تلاش برای تغییر آن در جهت نظام مطلوب. این دو عرصه، در عین تفاوت، پیوندی عمیق و ارگانیک با یکدیگر دارند.

بنابراین باید این واقعیت را فهمید که در چارچوب نظام موجود، انتخاب‌هایی انجام می‌شود؛ انتخاب‌هایی که ممکن است با محدودیت‌ها، کاستی‌ها و اشکالاتی همراه باشد. ممکن است گفته شود شورای نگهبان دخالت می‌کند، ممکن است گفته شود محدودیت‌ها و مهندسی‌هایی وجود دارد، اما در هر حال ساختار حاکمیتی فعلی ایران همین نظام است. ما ناچاریم در همین نظام زندگی کنیم و اگر قصد تغییر آن را داریم، این تغییر نیز ناگزیر باید در همین بستر اجتماعی و سیاسی پیش برود.

همین نظام است که در شرایط عادی، زندگی روزمره مردم را اداره می‌کند؛ از تأمین نیازهای اولیه مانند آب، نان و غذا گرفته تا تأمین امنیت عمومی و دفاع از سرزمین و وحدت ملی. به همین دلیل، در شرایط جنگی نیز همین ساختار مسئول دفاع از کشور است.

چرا هنوز نمی‌توان درباره سیاست‌های مجتبی خامنه‌ای قضاوت قطعی کرد؟

در مورد سیاست‌های احتمالی آقای مجتبی خامنه‌ای هنوز نمی‌توان داوری روشنی داشت، زیرا تا این لحظه هیچ موضع رسمی، هیچ خط‌مشی روشن و هیچ سیاست مشخصی از سوی ایشان اعلام نشده است. بنابراین هر داوری قطعی درباره آینده رهبری ایشان، در این مرحله، بیشتر مبتنی بر حدس و گمان خواهد بود تا تحلیل مستند.

با این همه، می‌توان چند نکته کلی و مهم را درباره خود این انتخاب مطرح کرد.

آیا آیت‌الله خامنه‌ای اساساً می‌خواست مجتبی خامنه‌ای جانشین او شود؟

من فکر می‌کنم که خود آقای خامنه‌ای، زمانی که زنده بود، تمایل نداشت که آقای مجتبی خامنه‌ای جانشین او شود. شواهد رفتاری و سیاسی این را نشان می‌دهد. درست است که ایشان در درون بیت رهبری، در تنظیم روابط داخلی، دروازه‌بانی، هماهنگی‌ها و عبور و مرورها نقش‌هایی داشت، اما هرگز در عرصه عمومی سیاست کشور به شکل آشکار مطرح نشد.

در واقع، به نظر من آقای خامنه‌ای عمداً حضور او را در صحنه عمومی محدود کرده بود. اگر اراده‌ای برای ساختن چهره‌ای سیاسی از او وجود داشت، همه امکانات لازم برای این کار فراهم بود. اما از زمانی که آقای خامنه‌ای به مقام رهبری رسید و به مقتدرترین فرد در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شد، هیچ‌گاه ندیدیم که به صورت رسمی و آشکار بخواهد مجتبی خامنه‌ای را وارد عرصه علنی سیاست کند یا برای او آینده سیاسی تعریف‌شده‌ای بسازد.

من معتقدم نظر شخص آقای خامنه‌ای چنین چیزی نبود. حتی به طور کلی تصور می‌کنم که او علاقه‌ای نداشت که درباره رهبری پس از خود، به صورت مستقیم و علنی تعیین تکلیف کند یا فرد خاصی را از پیش به عنوان جانشین بالا بکشد.

تجربه منتظری و حساسیت تاریخی مسئله جانشینی

بحث جانشینی در مقام ولایت فقیه پیش از این نیز تجربه‌ای پیچیده و پرهزینه داشته است. یک بار در مورد آقای منتظری این تجربه شکل گرفت و برای نظام مشکلات حساسی به وجود آورد. اساساً آن روند نیز از نظر حقوقی و سیاسی خالی از اشکال نبود.

در آن زمان، آقای خمینی که در موارد متعددی خارج از چارچوب قانون عمل می‌کرد، در آن مورد نیز به نوعی موافقت یا مخالفت قاطعی بروز نداد. مجلس خبرگان، در شرایطی که آقای خمینی بیمار بود، آقای منتظری را به عنوان قائم‌مقام رهبری معرفی کرد، اما بعداً همان فرد کنار گذاشته شد و همین امر به یکی از مهم‌ترین بحران‌های درونی نظام تبدیل شد.

به نظر من، آقای خامنه‌ای به چنین الگویی اعتقاد نداشت؛ الگویی که در آن شخصی از پیش به عنوان رهبر آینده معرفی شود و در دسته‌بندی‌های سیاسی کشور طوری بالا آورده شود که عملاً جانشین از پیش تعیین‌شده تلقی شود.

چرا مجتبی خامنه‌ای هرگز وارد مسیر کلاسیک جانشینی نشد؟

برای مثال، آقای مجتبی خامنه‌ای هیچ‌گاه نامزد ریاست جمهوری نشد. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد، احتمالاً می‌توانست آرای قابل توجهی کسب کند، شاید حتی بیش از برخی رؤسای جمهوری سال‌های اخیر. اما نه چنین اجازه‌ای داده شد و نه چنین مسیری برای او فراهم شد.

در حالی که اگر هدف این بود که او در آینده رهبر شود، یکی از ساده‌ترین و طبیعی‌ترین مسیرها این بود که ابتدا رئیس‌جمهور شود. در آن صورت، پس از درگذشت رهبر، می‌توانست در جایگاهی بسیار مهم قرار گیرد، حتی به عنوان رئیس شورای رهبری یا محور اصلی انتقال قدرت، و مسیر رسیدن به رهبری برایش بسیار آسان‌تر می‌شد.

بنابراین به نظر می‌رسد چنین قصدی از پیش وجود نداشته است و انتخاب او، بیش از آنکه محصول یک پروژه بلندمدت جانشینی باشد، حاصل شرایط ویژه و اضطراری کنونی است.

چرا در شرایط کنونی او انتخاب شده است؟

دلیل اینکه در شرایط فعلی او انتخاب شده، احتمالاً به عوامل دیگری مربوط است؛ از جمله آشنایی و تسلط او بر ساختارهای قدرت، شناخت او از نهادها و سازمان‌های مختلف، ارتباط او با شبکه‌های سیاسی و نظامی و آگاهی‌اش از منابع و ابزارهای مدیریتی کشور.

در شرایط جنگی و بحران اقتصادی، طبیعی است که معیار انتخاب رهبر با دوران عادی متفاوت باشد. ممکن است در چنین وضعیتی، از نظر بخشی از تصمیم‌گیرندگان، فردی که به شبکه قدرت، نهادهای امنیتی، نظامی و سازوکار درونی حاکمیت اشراف دارد، بهترین گزینه برای مدیریت بحران تلقی شود.

به نظر می‌رسد کسانی که در ساختارهای تصمیم‌گیری و نهادهای مؤثر بر این انتخاب نقش داشته‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند که او می‌تواند نقطه اتصال میان بخش‌های مختلف قدرت در کشور باشد؛ از نیروهای نظامی و اقتصادی گرفته تا بخشی از جامعه.

همچنین شاید تصور شده باشد که او می‌تواند پیوندی با کاریزمای رهبری پیشین ایجاد کند؛ آن هم در شرایطی که رهبر پیشین به شکلی خشونت‌آمیز کشته یا ترور شده و این مسئله خشم و واکنش اجتماعی گسترده‌ای در کشور برانگیخته است. در چنین فضایی، شاید این انتخاب به عنوان نقطه اتصال میان ساختار قدرت و جامعه در نظر گرفته شده باشد. از این منظر می‌توان گفت که در شرایط جنگی و بحرانی، چنین انتخابی از دید برخی تصمیم‌گیرندگان، انتخابی مناسب تلقی شده است.

اما اگر این شرایط ویژه وجود نداشت، اگر جنگی در کار نبود و اگر آقای خامنه‌ای به طور طبیعی از دنیا می‌رفت، من فکر نمی‌کنم که آقای مجتبی خامنه‌ای لزوماً نامزد اصلی یا حتی بهترین گزینه برای رهبری در شرایط عادی و دوران صلح به شمار می‌آمد.

آیا او رهبر ضعیفی خواهد بود؟

بسیاری در میان سیاسیون ایرانی بر این باورند که ایشان شایسته رهبری سیاسی کشور نیست و حتی حالا که انتخاب شده نیز رهبری ضعیف و در حد و اندازه رهبران پیش از خود یعنی پدرش و آیت الله خمینی بنیانگزار نظام نیست و به ناچار در چنین شرایطی رهبران کشور تن به چنین انتخابی داده اند. من اما معتقد نیستم که ایشان الزاماً رهبر ضعیفی خواهد بود. همه چیز به این بستگی دارد که اوضاع کشور در ادامه چگونه پیش برود. اگر نیروهای نظامی مقاومت خود را ادامه دهند و شکست یا تسلیمی در کار نباشد، ایران پس از این جنگ می‌تواند به کشوری بسیار قدرتمند تبدیل شود.

چرا؟ چون بسیاری از مسائلی که طی چهل سال گذشته به عنوان عوامل بازدارنده رشد، توسعه و امید اجتماعی در ایران مطرح بوده‌اند، ممکن است در نتیجه این تحولات از میان بروند.

یکی از مهم‌ترین این عوامل، تهدید دائمی جنگ از سوی آمریکا و متحدانش بوده است. همچنین فشارهایی که از سوی برخی کشورهای کوچک منطقه ـ کشورهایی با جمعیت دو یا سه میلیون نفر ـ بر ایران وارد می‌شد. در کنار اینها، سرمایه‌گذاری‌هایی که برخی ایرانیان در این کشورها انجام داده بودند و امیدهای واهی‌ای که درباره آنها در اذهان بسیاری از مدیران در کشور ما ساخته شده بود.

برای مثال، درباره کشورهایی مانند قطر یا امارات بسیار گفته می‌شد که آنها نماد توسعه و پیشرفت هستند، یا حتی گفته می‌شد مدل توسعه آینده منطقه باید بر اساس تجربه آنها باشد. اما امروز بسیاری از مردم ایران می‌بینند که این کشورها حتی از خودشان هم نمی‌توانند دفاع کنند. ایران اگر اراده کند، با چند موشک می‌تواند ساختار اقتصاد و قدرت در این کشورها را متزلزل کند. البته ایران چنین قصدی ندارد و نمی‌خواهد چنین کاری انجام دهد، اما واقعیت این است که این کشورها به شدت آسیب‌پذیرند.

برای مثال در کشوری مانند قطر، جمعیت واقعی شهروندان بسیار اندک است و بخش بزرگی از جمعیت را کارگران خارجی تشکیل می‌دهند. ساختار اجتماعی چنین کشورهایی بسیار شکننده است و در شرایط بحرانی حتی ممکن است دچار فروپاشی داخلی شوند. به همین دلیل، بسیاری از امیدهای واهی‌ای که درباره این کشورها ساخته شده بود، ممکن است در آینده نزدیک نقش بر آب شده و از میان برود.

ایران قرار نیست قطر یا امارات شود

ما قرار نیست قطر یا امارات شویم. ما قرار است ایران باشیم؛ ایرانی قدرتمند، ایرانی توسعه‌یافته، ایرانی که بتواند از خود و مردمش دفاع کند و در عین حال به یک مدل توسعه در منطقه تبدیل شود.

در چنین شرایطی حتی بسیاری از همین کشورهایی که امروز میزبان پایگاه‌های نظامی آمریکا هستند، ممکن است در آینده ناچار شوند برای امنیت و ثبات خود با ایران وارد همکاری و تعامل شوند. آنها به تدریج خواهند فهمید که این ایران است که می‌تواند هم از خود دفاع کند و هم به ثبات منطقه کمک کند.

با چنین چشم‌اندازی ـ اگر تحقق پیدا کند ـ رهبری سیاسی آینده ایران نیز رهبری قدرتمند خواهد بود.

آینده ایران با مجتبی و شباهت به بن‌سلمان در عربستان 

بسیاری در ایران محمد بن سلمان و تغییرات در عربستان سعودی در دوران او را ستایش می کنند و بر این باورند که محمد بن سلمان در عربستان سعودی قدرت زیادی دارد و همون قدرت اوست که در محدوده حکومت مستبد در آن کشور امکانات توسعه کنونی را فراهم کرده است. من معتقدم که در شرایط مشابه ممکن است رهبری در ایران شکل بگیرد که حتی از او هم قدرتمندتر باشد؛ اما قدرتش را نه از حمایت دولت‌های خارجی، نه از ترامپ یا داماد ترامپ و نه از پرداخت‌های رشوه های میلیاردی برای جلب حمایت آنها، بلکه از مردم ایران، اقتصاد کشور و توان نظامی و امنیتی و دفاعی ایرانی می گیرد.

در اینجا اما لازم است به یک نکته اساسی و با صراحت اشاره شود تا هیچ سوءتفاهمی پیش نیاید. وقتی من نام بن‌سلمان را مطرح می‌کنم، منظورم این نیست که ایران باید مدل مشابه عربستان سعودی را دنبال کند یا آقای مجتبی خامنه‌ای قرار است «بن‌سلمان ایران» شود. منظور من فقط این است که در یک ساختار سیاسی بسته نیز ممکن است فردی در شرایط خاص تاریخی در موقعیتی قرار بگیرد که بتواند بخشی از مناسبات پیشین را تغییر دهد، برخی کانون‌های قدرت را مهار کند، بعضی اصلاحات اجتماعی و نهادی را پیش ببرد و ساختار موجود را وارد مرحله‌ای جدید کند.

اشاره من به بن‌سلمان تنها از این جهت است که برخی تغییرات در عربستان ـ از جمله در برخی حقوق زنان، بعضی اصلاحات اجتماعی، محدود کردن بخشی از قدرت شاهزادگان و قانونمندتر کردن برخی نهادهای قدرت و امنیتی ـ که برای بخشی از ناظران در جامعه ایران و محافل روشنفکری موضوع توجه بوده است. بنابراین، اشاره به این مثال به معنای دفاع از مدل عربستان سعودی، ستایش آن یا پیشنهاد تکرار آن در ایران نیست.

همین منطق درباره مثال‌های تاریخی دیگر نیز صادق است. وقتی در تاریخ گفته می‌شود رهبری مانند استالین در جنگ جهانی دوم در بسیج اجتماعی و شتاب صنعتی شوروی نقشی داشت، معنایش این نیست که ما خواهان ظهور استالین دیگری هستیم. ما فقط از یک نمونه تاریخی برای توضیح یک ویژگی یا امکان سیاسی استفاده می‌کنیم.

امکان تحول در دوره رهبری جدید

من اشاره کردم که در آینده ایران نیز ممکن است چنین تغییراتی رخ دهد. اگر شرایط پس از این جنگ به گونه‌ای پیش برود که ایران وارد مرحله‌ای از بازسازی و توسعه شود، ممکن است رهبری آینده کشور بتواند نقش مهمی در پیش بردن چنین تحولاتی داشته باشد.

در چنین وضعیتی ایران می‌تواند به یک مدل توسعه تبدیل شود؛ کشوری که دیگر نیازی به سرکوب و فشار شدید داخلی ندارد. وقتی چشم‌انداز صلح و توسعه باز شود و خطر دخالت نظامی خارجی از سر کشور برداشته شود، بسیاری از نیروهایی که امروز با جمهوری اسلامی در تقابل قرار دارند و تصور می‌کنند آمریکا یا اسرائیل روزی آنها را به قدرت خواهند رساند، ناچار خواهند شد واقعیت جدید ایران را بپذیرند و در همان چارچوب به فعالیت سیاسی بپردازند.

در آن صورت ایران کشوری خواهد بود که خطر فوری جنگ را پشت سر گذاشته و می‌تواند چشم‌اندازهای بهتری برای زندگی مردم خود فراهم کند.

به همین دلیل من فکر نمی‌کنم که آقای مجتبی خامنه‌ای الزاماً رهبر ضعیفی باشد. حتی ممکن است او به رهبری تبدیل شود که ایران را از این پیچ تاریخی عبور دهد و پس از آن بتواند چشم‌اندازهای تازه‌ای از توسعه، استقلال و حتی شکل متفاوت‌تر و اصلاح‌شده‌تری از ساختار جمهوری اسلامی را پایه‌گذاری کند؛ ساختاری که شاید امکان حضور نیروهای بیشتری را در عرصه سیاسی فراهم کند، نیروهایی که تا امروز کنار گذاشته شده‌اند و کشور از ظرفیت‌های انسانی، مالی و فکری آنها محروم بوده است.

در چنین شرایطی ایران می‌تواند جایگاه بسیار مهمی در نظم جدید جهانی پیدا کند، به‌ویژه با توجه به تغییراتی که در ساختار قدرت جهانی در حال رخ دادن است و همچنین روابطی که با قدرت‌هایی مانند چین و روسیه شکل گرفته است.

خطر صداهای انحرافی در میانه جنگ

در پایان فقط یک نکته دیگر را هم باید گفت. به نظر من واقعاً تأسف‌آور است که هنوز افرادی در داخل کشور وجود دارند که در سال‌های گذشته دائماً از آمریکا و اسرائیل تمجید می‌کردند و امروز نیز همان رویکرد را ادامه می‌دهند و در عین حال به کشورهایی مانند چین و روسیه حمله می‌کنند و آنها را متهم می‌کنند که از وضعیت موجود سوءاستفاده می‌کنند.

به نظر من چنین مواضعی در شرایط کنونی بسیار خطرناک است و می‌تواند افکار عمومی را منحرف کند. جامعه در شرایط جنگی بیش از هر زمان دیگری نیازمند همبستگی، تشخیص اولویت‌ها و تمرکز بر دفاع از کشور و منافع ملی است.

مسئله اصلی پس از جنگ: وفاق ملی یا بازتولید دوگانه‌سازی؟

در پایان لازم است به یک مسئله بسیار مهم اشاره کنم. امیدوارم نیروهای سیاسی داخلی ـ چه اصلاح‌طلبان و چه بخش‌هایی از مخالفان سیاسی ـ در روزهای پس از پایان جنگ دچار همان خطای گذشته نشوند.

بزرگ‌ترین خطر این است که رقابت‌های سیاسی دوباره به شکل دوگانه‌سازی‌های مخرب بازگردد و رقابت با بیت رهبری یا شخص رهبر جدید به مسئله اصلی جامعه تبدیل شود. یکی از مشکلات بزرگ جامعه ایران در سال‌های گذشته همین دوگانه‌سازی‌ها بود. بخشی از جریان اصلاح‌طلب، به دلیل رقابت‌های قدرت، به این شکاف‌ها دامن زد و اجازه نداد وفاق ملی شکل بگیرد. البته باید پذیرفت که در طرف مقابل نیز برخی گرایش‌های رادیکال در میان اصولگرایان با نگاهی حذفی و سرکوبگرانه همین بازی را ادامه دادند.

اما امروز شرایط متفاوت است. پس از عبور از یک جنگ سخت، اگر کشور بتواند با موفقیت از این بحران عبور کند، یک فرصت تاریخی جدید برای ایران به وجود خواهد آمد. در چنین شرایطی همه جریان‌های سیاسی باید بتوانند از رقابت‌های کوتاه‌مدت عبور کنند و وارد یک بازی بزرگ‌تر شوند؛ بازی‌ای که در آن همه نیروهای سیاسی بتوانند در مدیریت کشور نقش داشته باشند.

این همان چیزی است که می‌تواند زمینه توسعه سیاسی را فراهم کند؛ توسعه‌ای که شرط لازم برای توسعه اقتصادی، امنیت ملی و حفظ تمامیت کشور است.

اگر به این مسئله توجه نشود، حتی با پایان جنگ نیز کشور ممکن است دوباره گرفتار دسته‌بندی‌های داخلی شود. در آن صورت، پیش از آنکه فرصت مدیریت کشور به رهبری جدید داده شود، جامعه وارد درگیری‌های سیاسی تازه‌ای خواهد شد و مسیر پیشرفت کشور دوباره متوقف خواهد شد.

اما اگر وفاق ملی با تاکید بر تحقق یک نظام عادلانه اقتصادی شکل بگیرد، ایران می‌تواند از این پیچ تاریخی عبور کرده و وارد مرحله‌ای تازه از توسعه، ثبات و قدرت ملی شود.

رضا فانی یزدی , ۱۲ مارس ۲۰۲۶