ایران در میانه: جنایتِ سرکوب و جنونِ جنگ

دربارهٔ کشتار، مسئولیت، وسوسهٔ «نجات از بیرون»، و ضرورتِ گذارِ کم‌هزینه برای ایران

در این روزها که هنوز صحبت از جاری بودن خون در شهرها و خیابان های کشورمان در جریان است و خبرِ از افزایش تعداد کشته‌هاست که هر روز بالاتر می‌رود، مردم و جامعه به نقطه‌ای رسیده اند که دیگر پرسش‌انها، فقط سیاسی نیست؛ پرسشی است اخلاقی‌، وجودی‌، و سرنوشت‌ساز. در چنین روزهایی ست که دو وسوسه در میان حکومت، مردم و رسانه ها هم‌زمان سر بلند می‌کند:
وسوسه اول، وسوسهٔ انتقام و خشونتِ بی‌مرزو سرکوب و کشتار؛ و
وسوسه دوم، وسوسهٔ «نجات از بیرون»؛ همان نسخه‌ای که بارها در منطقه ما، کشورها را از «بحران» به «فروپاشی» هل داده است و به هر امدادگری حتی جنایتکاری چون نتانیاهو امید بسته است.

در این نوشته تلاش کرده ام که  نگاهی واقع بینانه داشته باشم به این دوگانه ای که ما را به سوی نیستی و نابودی سوق می دهد.
از یک‌سو، ادامه جنایت و سرکوب و کشتارِ سازمان‌یافته؛
و از سوی دیگر، جنونِ جنگ، مداخلهٔ نظامی، و سوریه‌ای/لیبیایی شدن ایران؛

 در ادامه این نوشته تمام تلاشم بر این است که تصویری واقعی از آنچه امروز در جریان است ارایه دهم.

۱) آیا کشتار اخیر بی‌سابقه بود و یا اینکه ادامهٔ یک سنت دیرینه در نظام است؟

پرسش نخست این است که آیا کشتارهایی که در روزهای اخیر در ایران رخ داد، از نظر وسعت و الگو، بی‌سابقه‌اند یا امتدادِ تاریخیِ همان منطق‌ کشتار درمانی همیشگی در کشور ماست؟
اگر تاریخ جمهوری اسلامی را مرور کنیم، «خشونتِ حکومتی» نه یک استثناء، بلکه یک ابزارِ حکمرانی بوده است: از اعدام‌های دههٔ شصت تا کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ و از سرکوب‌های خیابانی تا شکنجه و اعدام و حذف سیستماتیک مخالفان و دگراندیشان در چند دهه اول پس از انقلاب. 

آنچه امروز وضعیت را خطرناک‌تر کرده، تراکم هم‌زمان بحران‌هاست:

  • فروپاشی معیشتی
  • گسترش فقر و نابرابری
  • بحران مشروعیت سیاسی
  • شکاف‌های اجتماعی و نسلی
  • قطبی‌سازی شدید و زبان و رفتار خشونت آمیز

این تراکم بحران ها، جامعه را به آستانه‌ای رسانده که هر لغزش سیاسی می‌تواند به فاجعه‌ای مهارنشدنی ختم شود. همین تراکم همزمان شده ابر بحران ها، خطر را دوچندان می‌کند؛ چون وقتی ابزارِ حکومت خشونت و کشتار باشد و رفتار و زبانِ جامعه هم به خشونت نزدیک شود، مسیر رفتن به سمت جنگ داخلی هر چه کوتاه‌تر خواهد شد.

۲) جنایت یا جنایت علیه بشریت؟

وقتی گزارش‌های چند هزار کشته مطرح می‌شود، بحث فقط «جنایت» به معنای عمومی نیست. پرسش جدی اکنون این است که: آیا با شرایطی مواجهیم که بتوان آن را تحت عنوان «جنایت علیه بشریت» دید و تعریف کرد؟
این سؤال، صرفاً حقوقی نیست؛ سیاسی و اخلاقی هم هست. چون اگر جامعه و جهان به این نتیجه برسند که با «جنایت علیه بشریت» مواجهیم، فشار برای «اقدام» بسیار بالا می‌رود و این دقیقاً همان جایی است که کمترین لغزش می تواند آغازگر اقدامی شود که به جای مهار فاجعه، درِ فاجعهٔ بزرگ‌تری را بروی کشور و مردم ما باز کند.

۳) اگر جنایت علیه بشریت باشد، «چه باید کرد»؟

پرسش کلیدی البته همین جاست که: اگر بپذیریم این کشتارها مصداق جنایت علیه بشریت هستند، واکنش مناسب به آن چیست؟
و بعد، شنیدن پاسخی است از طرف حامیان رضا پهلوی و دارودسته او و یا افراد خودفروش و مزدوری چون شیرین عبادی و اکبرین و مخملباف و قاضیان و …..که چون میخ در قلب و ذهن هر انسان ایرانی صلح دوستی فرو می‌رود: آیا باید همچون آنها از آمریکا یا اسرائیل کمک خواست که با حمله نظامی و ادعای جنگ با نظام؛ نهایتا کشور را نابود کنند؟

واین‌جاست که باید بی‌تعارف گفت: هیچ ملتی با دعوت از بیگانه برای حمله به سرزمین خود آزاد نشده و نمی‌شود.
هیچ آزادی‌ای که بر ویرانی و آوارِ شهرها و نابودی زیرساخت‌ها و کشتار و بی خانمانی و آوارگیِ میلیون‌ها نفر بنا شود، آزادی نیست—ویرانی است؛ و اغلب مقدمهٔ استبدادی تازه، تجزیه و از هم پارگی کشور، و جنگ های داخلیِ طولانی مدت و ویرانگر و برادرکشی در ابعاد غیر قابل تصور است.

۴) «کمک خارجی» دقیقاً یعنی چه؟

از آنهایی که از کمک خارجی صحبت می کنند و از ترامپ و نتانیاهو جویای کمک هستند باید هر بار که این ادعا را مطرح می کنند و خواهان «کمک بین‌المللی» میشوند،پرسید: کمک یعنی چه؟
کمک حقوقی و رسانه‌ای، فشار دیپلماتیک برای توقف سرکوب، حمایت از دسترسی آزاد به اطلاعات، پیگیری دادخواهی، و تقویت نهادهای حقوق بشری و یا یک چیز دیگر؟
اگر خوب بنگری آن‌چه این روزها در زبان برخی افراد و جریان‌ها شنیده می‌شود، منظور از این کمک خارجی همان چیز دیگر است، منظور آنها یک «اقدام نظامی» است: عملیات ویژه، حمله به مراکز نظامی، ترور هدفمند، منطقه پرواز ممنوع، یا یک جنگ تمام‌عیار.

آنچه این افراد تحت عنوان کمک خارجی می گویند فقط یک واژه حقوقی نیست، نرم افزار نیست؛ اقدامی است که به منظور سازوکارِ فروپاشی‌ می آید . از نوع سخت افزار است؛ سخت افزار جنگی برای ویرانی و کشتار.
و هزینه‌شان را نه جنگ‌طلبان بیرون از کشور می‌پردازند، نه لابی‌ها و کمپین‌ها به اصطلاح  حقوق بشری؛ هزینه را مردم در داخل قراره است که بدهند: در قالب ویرانی، قحطی، آوارگی، تجزیهٔ سرزمینی، و زایشِ شبه‌نظامیان و جنگجویانی که سایه اشان برای چندین دهه بر تن و جان مجروح آنها باقی خواهد ماند.

۵) خطرِ سوریه‌ای شدن و لیبیایی شدن ایران

وقتی از خطرِ سوریه‌ای شدن و لیبیایی شدن ایران صحبت می شود دقیقاً باید به این مسئله توجه داشت که: با این سطح خشونت، ورود نیروهای خارجی و متعاقب آن احتمال جنگ داخلی چه ابعادی می‌تواند داشته باشد؟ آیا خطر جنگ داخلی طولانی و برادرکشی وجود دارد؟

پاسخِ واقع‌بینانه به این نگرانی این است: که بله، خطر جدی است. و این پاسخ نه از سر بدبینی، بلکه از سر تجربهٔ ایست که در منطقه خودمان نه یک بار که چندین بار در سه دهه گذشته شاهد آن بوده ایم.
در سوریه، اعتراضِ به حق و واقعی مردم به میدان جنگی مبدل شد، میدان جنگ مسلحانه ای میان: دولت، شبه‌نظامیان، قدرت‌های منطقه‌ای، قدرت‌های جهانی، افراطی‌ها، نیابتی ها. جنگی که در نتیجه آن کشوری به معنای واقعی کلمه ویران شد، چند صد هزار نفر از مردم کشته و میلیونها نفر از شهروندان این کشور مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده و آواره شدند.
در لیبی، فروپاشی دولت مرکزی، خلأ حکمرانی را بوجود آورد که این خلأ را گروه‌های مسلح پر کردند؛ و کشور از «تغییر رژیم» به «تجزیهٔ عملی و جنگ دائمی» رسید.

به نظر من و بسیاری از دیگر تحلیلگران ایرانی و غیر ایرانی، ایران؛ به دلایل ساختاری از جمله: وسعت جغرافیا، تنوع اجتماعی، گره‌های قومی و طبقاتی، موقعیت ژئوپلیتیک، و رقابت‌های منطقه‌ای و از همه خطرناک تر میزان خشونت آشکار و پنهان در میان لایه های گوناگون مردم و انباشت حس انتقام جویی و نقش رسانه های مزدور در اشتعال هر چه بیشتر کینه و دشمنی حتی می‌تواند صحنه‌ای پیچیده‌تر و بمراتب وحشتناک تر از آنچه در لیبی و سوریه شاهد بودیم، باشد.
در چنین کشوری، «فروپاشی دولت» یعنی باز شدن دروازه برای ورود هیولاها؛ با ورود هیولاهای جنگ و خشونت؛ قدرت سرکوب سیاسی کنونی دولتی از بین نمی‌رود؛ دست به دست می‌شود و در نهایت بدست سازمان‌یافته‌ترین، مسلح‌ترین و بی‌رحم‌ترین آن نیروها خواهد افتاد.

۶) آیا راه دیگری برای سرنگونی وجود ندارد؟

این سوالی است که همه ما باید بگونه ای مسئولانه به آن فکر کنیم: آیا جامعه ناگزیر از اتکا به کمک خارجی است؟ کدام مسیر کم‌هزینه‌تر است و میزان کشتار و سرکوب و درد و رنج جامعه را کمتر می‌کند؟

اگر به آینده‌ای بدون برادرکشی فکر می‌کنیم، باید صریح گفت:
راه کم‌هزینه‌تر، راه «گذارِ مسالمت آمیز و فراگیراجتماعی» است، نه «فتحِ نظامی» و «برادر کشی خیابانی».
گذار یعنی ساختن توازن قوا از پایین: سازمان‌یابی، همبستگی، ایجاد شبکه‌های واقعی مقاومت مدنی، اقدام به اعتصابات سراسری، نافرمانی مدنی، پیوند طبقات و گروه‌های اجتماعی هم سرنوشت، کمک به ریزش نیروهای حکومتی و شکستن ماشین سرکوب از درون، و ساختن سیاست جمعی به جای سیاست فرد محور و دیکتاتور پرور.
این مسیر گرچه سخت است و فرساینده، اما کم‌هزینه‌تر از جنگ و فروپاشی است، و مهم‌تر اینکه: آینده را از دست نیروهای مسلحِ و جنگجویان حرفه ای و بیرحم آینده بیرون می‌کشد.

۷) روایت «نیروهای خارجی» و هدیهٔ طلایی به سرکوب

وقتی گفته می‌شود نیروهای خارجی (از جمله اسرائیل) در ناآرامی‌ها نقش مدیریتی داشته‌اند—چه درست باشد چه عملیات روانی—یک پیامد قطعی دارد: مشروعیت امنیتی برای سرکوب.
دستگاه سرکوب دقیقاً دنبال همین است: تبدیل اعتراض از «مطالبهٔ مردم» به «پروژهٔ دشمن».
و وقتی برخی از بیرون کشور علناً دعوت به مداخلهٔ نظامی می‌کنند، دقیقاً مواد اولیهٔ همین روایت را به سرکوبگر می‌دهند: «بفرما! این هم سند!»

نتیجه‌اش هم در زندگی واقعی مردم دیده می‌شود: سرکوب شدیدتر با دستی بازتر، و خونریزی هر چه بی رحمانه تر و بیشتر.

۸) مسئول اصلی کشتار کیست؟

در اینجا باید به این سوالات پاسخ داد که در جمهوری اسلامی ایران، مسئول اصلی شکل‌گیری وضعیت کنونی و وقوع این کشتارها چه کسانی هستند؟ آیا باید نیروهای انتظامی و امنیتی را مستقیماً مسئول دانست، یا نیروهای سیاسی، شبکه‌های قدرت، و فاسدان اقتصادی در ایجاد بحران‌ها نقش اصلی را ایفا کرده و سپس سرکوب آن‌ها را به نیروهای نظامی و انتظامی واگذار می‌کنند؟

و مهمتر از همه نقش علی خامنه‌ای در شکل‌گیری وضعیت موجود و کشتارهایی که طی تمامی این سال‌ها در ایران رخ داده است چیست و مسئولیت او در این روند چگونه قابل ارزیابی است؟ نقش خامنه‌ای چیست؟

در اینجا باید به صراحت و بدون لکنت زبان گفت که مسئول اصلی همه این جنایات در درجه اول رهبر جمهوری اسلامی ایران است اما نباید از لایه های دیگر سازمان سرکوب چشم پوشید. و باید همه را هم‌زمان دید:

  • لایهٔ تصمیم‌گیری سیاسی–امنیتی: ساختاری که خشونت را «سیاست» می‌کند و هزینهٔ انسانی حاصل از این سیاست را به رسمیت نمی‌شناسد.
  • لایهٔ اقتصادی–رانتی: همان شبکهٔ الیگارشی فاسد که از بحران سود می‌برد؛ جهش دلار برایش فرصت است، تورم ابزار انتقال ثروت است، و سقوط معیشت مردم بهای حفظ انحصار و رانت و نارضایتی مردم و اعتراضات خیابانی برایش ابزار  چانی زنی در بالا با رقیب برای انتقال و کسب تمامیت قدرت است.
  • لایهٔ اجرایی خشونت: نیروهای سرکوب که در شهرها و خیابان های کشور و یا در بازداشتگاهها و زندانها، خشونت را اعمال می‌کنند.

در ارتباط با لایه اقتصادی–رانتی و نقش آنها قبلا در مطلب دیگری تحت عنوان «مدیریت فروپاشی از درون»*  به تفصیل تحلیل کرده و منتشر کرده بودم: فروپاشیِ کنترل‌شده، پروژه‌ای که هم از بیرون فشار می‌آورد (تحریم و جنگ اقتصادی) و هم از درون، توسط شبکه‌های ذی‌نفع از بی‌ثباتی، تشدید می‌شود.
برای این گروه اقتصاد به میدان جنگ تبدیل شده، پس جامعه ناگزیر به بحران سیاسی می‌رسد. اما اینکه این بحران به «گذار» تبدیل شود یا به «فروپاشی»، بستگی به انتخاب‌ها و توازن نیروها دارد. بخشی از این سیاست رسمی، رنج جامعه را نه مسئله‌ای انسانی، بلکه اهرمی برای چانه‌زنی می‌بیند؛ تحریم را «هزینه گذار» معرفی می‌کند؛ و دخالت خارجی را «شرّ لازم».

النبته فقط نمی توان به کنش‌های داخلی بسنده کرد. بخشی از این چرخهٔ خطرناک، محصول زبان و مداخلات گفتاریِ جنگ‌طلبانهٔ بازیگران خارجی است؛ گفتارهایی که اگرچه از بیرون کشور بیان می‌شوند، اما اثر واقعی‌شان در خیابان‌های ایران و بر جان مردم آشکار می‌شود.

اظهاراتی از جنس «ما آمادهٔ شلیک هستیم»، «کمک در راه است»، «موساد در کنار مردم ایران است»، یا تشویق‌های علنی به ناآرامی، نه بی‌طرف‌اند و نه بی‌هزینه. این نوع سخنان، به‌ویژه وقتی از دهان رؤسای دولت‌ها یا مقامات امنیتی سابق و فعلی آمریکا و اسرائیل خارج می‌شود، عملاً به تزریق توهمی در روان مردم ناراضی و معترض و خشمگین منجر می شود.

این توهم، هرچند ممکن است برای برخی امیدبخش به نظر برسد، اما در عمل ریسک‌پذیری خیابانی را بالا می‌برد و جامعه را به سمت مواجهه‌ای سوق می‌دهد که توان مدیریت پیامدهایش را ندارد. نتیجه، افزایش درگیری مستقیم و بالا رفتن شمار قربانیان است.

۱۰) با طرفداران نظام چه باید کرد؟

اما پرسش مهم دیگر اینست که ما در برابر طرفداران نظام چه کنیم: منظور از ما—مخالفان جمهوری اسلامی—در برابر کسانی است که هنوز طرفدار نظام‌اند و یا هنوز از ترس و نگران از ناامنی و خلأ قدرت و برادرکشی، از نظام دفاع می‌کنند و در واکنش به خشونت طرف مقابل، به خشونت بسیار شدید تر متقابل دست می‌زنند، با اینها چه باید کرد؟

آیا باید به خشونت بیشتر دامن زد؟ آیا با حمله و کشتن آنها می توان بدنه قدرت حامی نظام را به زانو درآورد و یا اینکه، باید محیط را آرام کرد و به گذار اندیشید؟

پاسخِ اخلاقی و در عین حال سیاسیِ درست و ضمنا کم‌هزینه این است که:
اگر هدف آینده‌ای بدون برادرکشی است، باید از چرخهٔ خشونت تا حد ممکن فاصله گرفت و «پل‌های اجتماعی» را که لایه های گوناگون مردم را بهم وصل میکند را نباید سوزاند و ویران کرد؛ راه بازگشت برای همه برای فردا باید باز و امن باقی بماند.

این به معنی توجیه خشونت نظام نیست. دقیقاً برعکس: گرچه در هیچ شرایطی خشونتِ نظام توجیه‌پذیر نیست؛ اما باید یادمان باشد که قربانیِ خشونت هم دشمن نیست؛ برچسب‌زدنِ جمعی نه حقیقت می‌سازد، نه امنیت؛ فقط شکاف می‌سازد و راه آینده زندگی جمعی را نه تنها می‌بندد که بسیار پر هزینه می کند. اگر می‌خواهیم گذار کم‌هزینه باشد، باید از «قطبی‌سازی های مرگبار» خودداری و آنها را مهار کرد:
کاهشِ نفرت، افزایشِ همدلی اجتماعی، جدا کردن بدنهٔ ترس‌زده از هستهٔ اصلی سرکوب، و ساختن زبان مشترکی که امکان زیستن کنار هم بعد از بحران را حفظ کند، راههای گذار را آسان تر و کم هزینه تر می کنند.

۱۱) راه‌های آرام‌کردن محیط و ساختن گذار

گرچه هیچ نسخهٔ قطعی وجود ندارد، اما اگر قرار است به جای شعله‌ورتر کردن آتش انتقام و افزایش خشم و خشونت، به گذار از نظام کنونی به نظامی دمکراتیک فکر کنیم، توجه به موارد زیر مهم است:

  • تفکیک بدنه حامی نظام از سر فرماندهی آن: باید توجه کرد و در عمل و رفتار روزانه خود نشان دهیم که همه کسانی که امروز از ترس ناامنی به نظام چسبیده‌اند، لزوماً جنایتکار نیستند. هدف، شکستن پیوند آنها با هستهٔ اصلی سرکوب است، نه هل دادنشان به دامن جنگ داخلی.
  • کمک به ایجاد و گسترش شبکه‌های مدنی و صنفی: تشویق به اعتصاب‌های هدفمند، ایجاد سندیکاها و شوراهای صنفی، ایجاد شبکه‌های حمایتی و مردمی برای کمک به یکدیگر، و ساختن قدرت اجتماعیِ واقعی.
  • دادخواهیِ دقیق به جای انتقام کور: ثبت حقیقت، مستندسازی، و پیگیری مسئولیت فردی و ساختاری—نه انتقام جمعی.
  • نه به مداخلهٔ نظامی، آری به فشار حقوقی و سیاسی: سازماندهی همه اشکال فشار دیپلماتیک برای توقف سرکوب مردم، و در کنار آن و همزمان سازماندهی کمپین های نه به دعوت به بمباران و جنگ.
  • پرهیز از شعارهای هیجانی: طرح و ادعای تحقق «ایران بزرگ» و بازگشت به تمدن افسانه ای که به قیمت جنگ داخلی و تجزیه و نفرت قرار است ساخته شود، دروغ است؛ سرابی است که اولین قربانی آن همان وعده تحقق تمدن بزرگ و ایران تاریخی است و این همان رفتاری است که جریانات وابسته به رضا پهلوی در پیش گرفته اند. وعده ای دروغ با  شعارهای هیجانی و حمل پرچم اسرائیل و تشویق به جنگ و برادرکشی و نهایتا تجزیه و از میان رفتن ایران تاریخی برای همیشه.

۱۲) جمع‌بندی: ایران را می‌توان از دو سو باخت

باز باید تکرار کنم که ایران امروز در نقطه‌ای ایستاده که هر انتخابِ سیاسی، هم‌زمان یک انتخابِ اخلاقی و یک انتخابِ سرنوشت‌ساز است. از یک طرف، با واقعیتِ انکارناپذیرِ سرکوب، کشتار، زندان، شکنجه، و تحقیرِ انسانی روبرو هستیم؛ و از طرف دیگر، وسوسه‌ای که در لحظات بحرانی بطور طبیعی رشد می‌کند: وسوسهٔ استمداد رسانی از خارج، دریافت کمک از هر کسی، وسوسه «تقاضای نجات از بیرون»، وسوسه دعوت به مداخلهٔ نظامی، و تبدیلِ اعتراض مردم به میدان جنگ نیابتی.

مسئله دقیقاً همین‌جاست، که چه باید کرد؟ اگر قرار باشد با کمک خارجی و حمله نظامی و جنگ و بمباران در برابر جنایتِ داخلی بایستیم، در حقیقت در همان لحظه به سوی فاجعهٔ خارجی و جنگ داخلی و برادرکشی هل داده شده ایم، و این در حقیقت و در عمل به معنای این است که از یک پرتگاه به پرتگاه دیگر افتاده‌ایم. تجربه های معاصر تاریخی در منطقه نشان می‌دهد که پرتگاه دوم می‌تواند بسیار نابودکننده‌تر باشد: فروپاشی دولت، جنگ داخلی، تجزیهٔ عملی کشور، آوارگی میلیونی، و تولد جنگجویان و جنگ سالارانی که دیگر هیچ کس جلودار آنها نخواهد بود. و این یعنی افتادن در گردونه جنگ وبرادرکشی برای چندین دهه, یعنی آینده ای بدون چشم انداز و پیامدهای ناپیدا و به احتمال زیاد ترسناک و غیر قابل انتظار همچون بازگشت طلبان در افغانستان و یا قدرت گرفتن جهادی های تکفیری شبیه احمد جولانی در سوریه و یا قاچاقچیان انسان در لیبی.

کشور ما متاسفانه امروز در معرض دو تیغ است:

  • تیغ سرکوب داخلی و فساد ساختاری و بی‌تصمیمی در رأس؛
  • و تیغ جنگ، مداخله خارجی، و فروپاشیِ دولت و تجزیه کشور.

از هیچ کدام نمی توان گریخت، از تیغ  سرکوب نمی توان به تیغ جنگ و مداخله نظامی پناه ببریم، چرا که باز هم باخته‌ایم.
نه آزادی با بمباران می‌آید و نه امنیت با فروپاشی و نه دموکراسی از خلأ حکمرانی.

یک جمله را اما همیشه باید با صدای بلند و روشن و بی‌ابهام فریاد زد و آن اینکه:
جنگ‌طلبان و آنهایی که دست به دامن حمله خارجی به سرزمین ما هستند، نمایندهٔ ما نیستند.
همان‌طور که سرکوبگران در شهرها و خیابانهای کشور نمایندهٔ مردم ما نیستند.
آیندهٔ ایران، اگر قرار است ساخته شود، باید با عقلانیت و فهم مسئولانه تاریخی، همبستگی ملی، سازماندهی جمعی‌، و گذارِ کم‌هزینه ساخته شود؛ نه با افزایش حس انتقام و خشونت و یا تصمیم گیری در اتاق‌های عملیات جنگی خارج از کشور و لابی‌های و کاسبان جنگ، و نه با سیاستِ کشتار درمانی و قتل عام و سرکوب مردم معترض در خیابان ها.

رضا فانی یزدی 

۲۹ ژانویه ۲۰۲۶  

*