همنوایی در دو سوی میدان

فشار از بیرون، دعوت به توافق از درون

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر، مجموعه‌ای از مواضع سیاسی و رسانه‌ای در داخل و خارج ایران به شکلی در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند که نمی‌توان آنها را صرفاً به‌عنوان اظهارنظرهای پراکنده و نامرتبط نادیده گرفت. در یک سوی میدان، در آمریکا، تحلیلگرانی مانند جیمز جفری آشکارا پیشنهاد می‌کنند که واشنگتن نباید برای پایان دادن سریع به بن‌بست با ایران عجله کند؛ بلکه باید محاصره، فشار اقتصادی و فرسایش تدریجی را ادامه دهد تا موقعیت ایران ضعیف‌تر شود و تهران سرانجام در مذاکرات انعطاف بیشتری نشان دهد. جفری صریحاً می‌نویسد که وضعیت بن‌بست کنونی، هرچند ایده‌آل نیست، در طول زمان به سود آمریکا عمل می‌کند، زیرا موقعیت ایران سریع‌تر از موقعیت واشنگتن تضعیف خواهد شد. (The Washington Institute)


نکات و استدلال‌های اصلی جیمز جفری در مقاله مورد توجه من در این نوشتار:

  • آمریکا نتوانسته ایران را شکست دهد، اما نویسنده این وضعیت را الزاماً شکست آمریکا نمی‌داند. او پیشنهاد می‌کند واشنگتن تعریف پیروزی را تغییر دهد: به‌جای پیروزی سریع نظامی، ایران را در یک وضعیت فرسایشی طولانی نگه دارد.
  • عامل اصلی در راهبرد پیشنهادی جفری «زمان» است. فرض او این است که آمریکا از نظر اقتصادی، انرژی و توان تحمل فشار، بسیار قوی‌تر از ایران است و بنابراین هرچه بن‌بست طولانی‌تر شود، موازنه بیشتر به زیان ایران تغییر خواهد کرد. مقاله به تورم بیش از ۸۰ درصدی ایران در ماه اوت و سقوط ارزش پول اشاره می‌کند.
  • هدف فقط گرفتن امتیاز هسته‌ای نیست. جفری صریحاً از فرسایش تدریجی «قدرت اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی و در نهایت ثبات داخلی آن» سخن می‌گوید. بنابراین فشار اقتصادی در این مقاله صرفاً ابزاری برای مذاکره نیست؛ تضعیف ساختاری ایران نیز یکی از نتایج مطلوب این سیاست تلقی می‌شود.
  • جفری خطر اصلی این سیاست را واکنش نظامی ایران می‌داند. اگر تهران احساس کند محاصره اقتصاد کشور را به نقطه بحرانی رسانده، ممکن است به‌جای مصالحه، حملات را گسترش دهد: مین‌گذاری در هرمز، حمله به خطوط لوله عربستان و امارات، حمله به زیرساخت‌های خلیج فارس، پایگاه‌ها و کشتی‌های آمریکا یا حتی اسرائیل.
  • از همین رو، پیشنهاد او ترکیبی از فرسایش اقتصادی و تهدید نظامی است: آمریکا باید بن‌بست را ادامه دهد، اما هم‌زمان به ایران هشدار دهد که هرگونه تشدید عمده با یک «ضدحمله واقعاً ویرانگر» روبه‌رو خواهد شد. جمله کلیدی مقاله این است: «تنها قدرت آمریکا می‌تواند ایران را بازدارد.»
  • در نهایت، جفری برای ایران سه مسیر می‌بیند: مصالحه و بازگشت به مذاکره، تشدید نظامی، یا ادامه تحمل محاصره و ضعیف‌تر شدن تدریجی. از نگاه او، هر سه مسیر در صورتی که واشنگتن موضع خود را حفظ کند، در بلندمدت نسبت به وضعیت کنونی مزیت بیشتری برای آمریکا ایجاد می‌کنند.

اما مهم‌ترین نکته این تحلیل این است که:

«اگر آمریکا نتوانسته ایران را در میدان جنگ شکست دهد، باید بن‌بست را حفظ کند تا زمان، محاصره اقتصادی و فرسایش تدریجی کاری را انجام دهند که حملات نظامی نتوانستند انجام دهند.»

و این نکته نیز قابل توجه است که نویسنده این راهبرد را نه صرفاً برای دستیابی به توافق هسته‌ای، بلکه برای جلوگیری از بازسازی موقعیت منطقه‌ای ایران و تضعیف درازمدت توان اقتصادی و نظامی آن پیشنهاد می‌کند.


از ایران چه خبر 

در سوی دیگر، در داخل ایران، مجموعه‌ای از چهره‌های سیاسی و رسانه‌ای ــ حسن روحانی، حسین مرعشی، مسعود پزشکیان، احمد زیدآبادی و رسانه‌های نزدیک به این محیط سیاسی ــ با تفاوت‌هایی در زبان و لحن، بر یک نتیجه مشترک تأکید می‌کنند: ادامه جنگ و تقابل ممکن نیست، اقتصاد و جامعه تحمل وضعیت موجود را ندارند، راه‌حل نظامی وجود ندارد و ایران باید به سمت مذاکره، تفاهم و توافق حرکت کند.

مسئله اساسی این نیست که آیا این افراد از یک مرکز فرمان می‌گیرند یا خیر. برای چنین ادعایی سند مستقلی در دست نیست. مسئله مهم‌تر این است که نتیجه‌ای که این گفتمان داخلی به آن می‌رسد، همان نتیجه‌ای است که راهبرد پیشنهادی جفری می‌خواهد در داخل ایران تولید کند.

جیمز جفری می‌گوید فشار را ادامه دهید تا تهران سرانجام به این نتیجه برسد که هزینه مقاومت بیش از هزینه توافق است.

و در داخل ایران، بخشی از جریان سیاسی و رسانه‌ای اکنون می‌گوید: هزینه ادامه تقابل بیش از حد شده است و راهی جز توافق باقی نمانده.

این همان نقطه همنوایی در دو سوی میدان؛ فشار از بیرون، دعوت به توافق از درون است.

راهبرد جیمز جفری: پیروزی از مسیر فرسایش

جیمز جفری در مقاله ۳ سپتامبر ۲۰۲۶ خود با عنوان «The Case for a Stalemate With Iran» مسئله را بسیار روشن مطرح می‌کند. او می‌پذیرد که پس از ماه‌ها جنگ، نه آمریکا و اسرائیل توانسته‌اند ایران را به یک شکست قطعی نظامی و سیاسی وادار کنند و نه ایران توانسته است واشنگتن را مجبور به عقب‌نشینی کامل کند. نتیجه، یک بن‌بست است. (The Washington Institute)

اما جفری از این بن‌بست نتیجه نمی‌گیرد که آمریکا باید از فشار دست بکشد.

برعکس، استدلال او این است که همین بن‌بست می‌تواند به یک استراتژی پیروزی تبدیل شود.

از نگاه او، آمریکا ظرفیت اقتصادی، منابع انرژی، قدرت مالی و امکان تحمل فشار طولانی‌مدت بسیار بیشتری دارد، در حالی که ایران تحت تحریم، محاصره و محدودیت صادرات نفت قرار دارد. بنابراین هرچه این وضعیت طولانی‌تر شود، ایران سریع‌تر از آمریکا فرسوده خواهد شد.

در واقع جفری پیشنهاد می‌کند کاری که حمله نظامی نتوانسته انجام دهد، زمان و فشار اقتصادی انجام دهد.

یعنی هدف فقط نابودی چند مرکز نظامی یا هسته‌ای نیست؛ هدف این است که درآمد ارزی ایران کاهش یابد، هزینه اداره کشور بالا برود، امکان بازسازی قدرت نظامی محدود شود و فشار اقتصادی به تدریج محاسبات سیاسی تهران را تغییر دهد.

او در مقاله پیشین خود در ۲۵ ژوئن نیز همین منطق را مطرح کرده بود: هدف آمریکا نباید الزاماً یک «پیروزی نهایی» و دست‌نیافتنی باشد، بلکه باید تضمین کند ایران در پایان این درگیری ضعیف‌تر از آغاز آن باشد. (The Washington Institute)

بنابراین در این راهبرد، فشار اقتصادی یک پیامد ناخواسته جنگ نیست.

خود فشار اقتصادی یکی از ابزارهای اصلی جنگ است.

اقتصاد؛ میدان اصلی جنگ فرسایشی

اهمیت این مسئله وقتی روشن‌تر می‌شود که وضعیت کنونی اقتصاد ایران را در نظر بگیریم. فشار بر صادرات نفت، محدودیت‌های مالی، کاهش درآمدهای ارزی، تورم بالا، سقوط ارزش پول ملی و افزایش هزینه‌های زندگی، همگی مستقیماً بر زندگی روزمره مردم اثر می‌گذارند.

در همین هفته نیز دولت ایران اعلام کرده است که قیمت بنزین مصرفی بالاتر از سهمیه مشخص افزایش می‌یابد؛ اقدامی که دولت آن را به کمبود سوخت و عدم تعادل عرضه و تقاضا نسبت داده است. (Financial Times)

در چنین شرایطی، مسئله اقتصاد دیگر فقط یک موضوع داخلی نیست.

اگر طرف مقابل آشکارا اعلام کرده است که هدفش از ادامه فشار، وادار کردن ایران به تغییر محاسبات سیاسی است، هر تصمیم اقتصادی داخلی که فشار بیشتری بر طبقات متوسط و پایین وارد کند، خواه ناخواه می‌تواند اثر همان فشار خارجی را تشدید کند.

این به معنای هماهنگی دولت ایران با واشنگتن نیست. چنین ادعایی بدون سند بی‌معناست.

اما باید میان نیت و نتیجه تفاوت گذاشت.

ممکن است دولت برای افزایش قیمت‌ها دلایل بودجه‌ای، کمبود انرژی یا مشکلات ساختاری داشته باشد؛ اما نتیجه سیاسی می‌تواند این باشد که هزینه اجتماعی ادامه تقابل بالاتر رود و استدلال «دیگر نمی‌توان ادامه داد» در جامعه قدرت بیشتری پیدا کند.

و دقیقاً همین نکته در استراتژی جفری اهمیت دارد.

فشار زمانی مؤثر است که بتواند از حوزه اقتصاد به حوزه سیاست منتقل شود.

حسن روحانی؛ بازگشت گفتمان «تغییر مسیر»

در همین شرایط حسن روحانی بار دیگر فعال‌تر وارد صحنه سیاسی شده است.

روحانی در سخنان اخیر خود بار دیگر این پرسش را مطرح کرده که اگر قرار است ایران سال‌های بیشتری با قدرت‌های بزرگ درگیر باشد، این تصمیم باید با خواست مردم همخوان باشد. مضمون سخنان او این است که نمی‌توان جامعه را بدون پایان مشخص در وضعیت دائمی جنگ، تحریم و تقابل نگاه داشت.

این موضع ادامه همان چارچوب سیاسی‌ای است که روحانی در دوران ریاست‌جمهوری خود نمایندگی می‌کرد: حل بحران خارجی به‌عنوان پیش‌شرط کاهش فشار اقتصادی و بازگشت کشور به شرایط عادی.

در این نگاه، مسئله اصلی این است که ایران باید از چرخه تقابل خارج شود و راهی برای توافق با غرب پیدا کند.

در شرایط امروز، این استدلال بسیار قدرتمندتر از دوران برجام شده است، زیرا دیگر مسئله صرفاً تحریم اقتصادی نیست؛ جنگ مستقیم، محاصره، تنگه هرمز و برخوردهای نظامی نیز به آن اضافه شده‌اند.

کارگزاران، مرعشی و بازتولید همان منطق

در کنار روحانی، حسین مرعشی و حزب کارگزاران سازندگی نیز همین جهت‌گیری را با زبان اقتصادی و منطقه‌ای دنبال کرده‌اند.

رابطه سیاسی این جریان با روحانی نیز اتفاقی نیست. کارگزاران از مهم‌ترین حامیان دولت روحانی بود و پس از آن نیز از پزشکیان حمایت کرد. روزنامه سازندگی ارگان رسمی حزب است و مرعشی امروز دبیرکل کارگزاران است.

مرعشی در ماه‌های اخیر بارها استدلال کرده که کشور نمی‌تواند برای همیشه میان جنگ و صلح معلق باقی بماند.

او تأکید کرده است که مردم می‌خواهند زندگی کنند و نمی‌توان جامعه امروز ایران را با ادبیات دهه ۱۳۶۰ اداره کرد. در این چارچوب، مسئله اصلی دیگر فقط «مقاومت» نیست؛ بلکه حفظ زندگی عادی، اقتصاد و آینده مردم است.

مرعشی همچنین از استفاده از مسئله هرمز به‌عنوان ابزاری برای رسیدن به صلح سخن گفته است، نه به‌عنوان وسیله‌ای برای ادامه جنگ.

از همه مهم‌تر، او اخیراً ادعا کرد که چین نیز از ایران خواسته تنگه هرمز را باز کند، مسئله خود را با عربستان و آمریکا حل کند و سپس به دنبال توسعه روابط اقتصادی با پکن باشد.

صحت این روایت مرعشی درباره موضع چین باید مستقلاً بررسی شود و نمی‌توان آن را به‌عنوان موضع رسمی پکن پذیرفت مگر اینکه از سوی چین نیز تأیید شود.

اما از نظر سیاسی، پیام این سخن روشن است:

حتی چین هم حاضر نیست هزینه ادامه تقابل ایران با آمریکا را بپردازد؛ بنابراین تهران باید به سمت حل اختلافات حرکت کند.

این استدلال به نوعی راه خروج دیگری را نیز می‌بندد. یعنی اگر گفته شود ایران می‌تواند بدون غرب صرفاً به چین و روسیه تکیه کند، پاسخ مرعشی این است که حتی چین نیز از ایران می‌خواهد اختلافش را با آمریکا و منطقه حل کند.

نتیجه باز همان است:

مذاکره و توافق اجتناب‌ناپذیر است.

پزشکیان؛ تبدیل این گفتمان به سیاست رسمی دولت

مسعود پزشکیان یک گام از همه این افراد جلوتر قرار دارد، زیرا او فقط مفسر یا سیاستمدار خارج از دولت نیست؛ رئیس‌جمهور کشور است.

پزشکیان در اول سپتامبر ۲۰۲۶ دوباره اعلام کرد که اگر آمریکا تعهدات خود در توافق موقت ژوئن را اجرا کند، ایران نیز فوراً به تعهدات خود بازخواهد گشت. او همچنین تأکید کرد که تهران همچنان برای مذاکره و بازگشت به تفاهم آمادگی دارد. (Reuters)

بنابراین دولت پزشکیان اصل مذاکره و تفاهم را زیر سؤال نمی‌برد.

اختلاف بر سر اجرای تعهدات است.

این مسئله اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد در بالاترین سطح اجرایی کشور نیز این تصور وجود دارد که مسیر خروج از بحران از بازگشت به مذاکره و توافق می‌گذرد.

در همین حال درگیری‌های نظامی دوباره شدت گرفته‌اند و حملات متقابل آمریکا و ایران ادامه دارد. (Reuters)

در چنین شرایطی موضع پزشکیان روشن است: اگر امکان بازگشت متقابل به تفاهم وجود داشته باشد، باید از آن استفاده کرد.

احمد زیدآبادی؛ تبدیل مذاکره از یک گزینه به «تنها گزینه»

اما احمد زیدآبادی در سخنانی که شما نقل کردید، این چارچوب را یک مرحله جلوتر می‌برد.

او فقط نمی‌گوید مذاکره خوب است.

او می‌گوید پزشکیان به این نتیجه رسیده که هیچ راه‌حل نظامی وجود ندارد و هیچ راهی جز مذاکره و توافق باقی نمانده است.

این تفاوت بسیار مهم است.

وقتی گفته شود مذاکره یک گزینه است، هنوز امکان بحث درباره گزینه‌های دیگر وجود دارد.

اما وقتی گفته شود «هیچ راه دیگری وجود ندارد»، مذاکره دیگر یک انتخاب سیاسی در میان چند انتخاب نیست؛ به یک ضرورت تاریخی و اجتناب‌ناپذیر تبدیل می‌شود.

زیدآبادی سپس مخالفان این مسیر را نیز به شیوه خاصی تصویر می‌کند.

او می‌گوید جریانی در کشور وجود دارد که در فضای مجازی، خیابان و بعضی نهادها فعال است؛ به پزشکیان، قالیباف، رئیس قوه قضائیه، فرماندهان سپاه و حتی کسانی که از مواضع رهبری درباره مذاکره سخن می‌گویند حمله می‌کند.

به گفته او، این جریان خواهان ادامه جنگ، بستن تنگه هرمز، حمله به اسرائیل و کشورهای منطقه و مخالفت با هرگونه تفاهم و آتش‌بس است.

اما زیدآبادی به همین اندازه اکتفا نمی‌کند.

او بارها می‌پرسد:

این جریان به چه کسی متکی است؟

به کجا وصل است؟

چه کسی پشت آن قرار دارد؟

چرا دستگاه حکومتی قادر یا مایل به مهار آن نیست؟

و حتی احتمال می‌دهد برخی درباره نفوذ خارجی یا هدایت از یک مرکز ناشناخته فکر کنند.

خود زیدآبادی این فرضیات را اثبات نمی‌کند.

اما از نظر گفتمانی اتفاق مهمی افتاده است:

مخالفان توافق دیگر صرفاً کسانی نیستند که تحلیل سیاسی متفاوتی دارند.

آنها تبدیل می‌شوند به جریانی که ممکن است خطرناک، غیرقابل کنترل و حتی مشکوک باشد.

در طرف مقابل، پزشکیان فردی «صادق»، «صریح» و «دست‌پاک» معرفی می‌شود که فهمیده است ادامه جنگ ممکن نیست.

به این ترتیب یک دوگانه کامل ساخته می‌شود:

مذاکره = عقلانیت، صلح، زندگی مردم و نجات کشور

و

مخالفت با توافق = جنگ‌طلبی، افراط، بی‌ثباتی و احتمالاً یک نیروی مشکوک

زیدآبادی در چه محیط رسانه‌ای سخن می‌گوید؟

در اینجا رابطه رسانه‌ای نیز اهمیت پیدا می‌کند.

زیدآبادی در سال‌های اخیر با روزنامه هم‌میهن همکاری داشته و در آغاز انتشار دوره جدید این روزنامه در شورای مشاوران آن قرار داشت.

هم‌میهن ارگان رسمی کارگزاران نیست، اما صاحب‌امتیاز آن غلامحسین کرباسچی بوده است؛ همان کسی که سال‌ها دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی بود.

در سوی دیگر، حسین مرعشی امروز دبیرکل همان حزب است و روزنامه سازندگی مستقیماً ارگان کارگزاران است.

بنابراین نمی‌توان گفت زیدآبادی تابع مرعشی است یا از حزب کارگزاران دستور می‌گیرد.

اما می‌توان گفت که این صداها در دو جهان کاملاً جدا از یکدیگر شکل نگرفته‌اند.

آنها بخشی از یک اکوسیستم سیاسی و رسانه‌ای تاریخی هستند که ریشه‌های آن به جریان هاشمی رفسنجانی، تکنوکرات‌های دولت سازندگی، کارگزاران، کرباسچی، حمایت از دولت روحانی و سپس حمایت از پزشکیان بازمی‌گردد.

خط اصلی این جریان نیز در بخش مهمی از سه دهه گذشته تقریباً ثابت بوده است:

گشایش اقتصادی بدون کاهش تنش در سیاست خارجی ممکن نیست.

اختلاف با آمریکا باید مدیریت شود.

اقتصاد ایران نمی‌تواند هزینه تقابل دائمی را تحمل کند.

و راه عادی‌سازی کشور از مسیر مذاکره و تعامل می‌گذرد.

یک موج رسانه‌ای، نه فقط چند اظهار نظر پراکنده

اگر فقط سخن مرعشی را می‌شنیدیم، می‌شد گفت یک سیاستمدار نظر خود را بیان کرده است.

اگر فقط زیدآبادی چنین می‌گفت، می‌شد آن را نظر شخصی یک روزنامه‌نگار دانست.

اگر فقط روحانی از مذاکره سخن می‌گفت، می‌شد آن را ادامه طبیعی سیاست دولت سابق دانست.

و اگر فقط پزشکیان از بازگشت به تفاهم دفاع می‌کرد، می‌شد آن را سیاست رسمی دولت تلقی کرد.

اما وقتی همه اینها در یک دوره زمانی کوتاه و در شرایط فشار اقتصادی و نظامی شدید تقریباً به یک نتیجه می‌رسند، دیگر با یک مجموعه کاملاً پراکنده روبه‌رو نیستیم.

یک گفتمان سیاسی قابل تشخیص شکل گرفته است.

عناصر آن نیز تقریباً ثابت است:

وضعیت فعلی قابل دوام نیست.

جنگ راه‌حل ندارد.

اقتصاد دیگر تحمل ندارد.

مردم می‌خواهند زندگی کنند.

تنگه هرمز باید وسیله دستیابی به صلح باشد.

چین نیز حاضر نیست هزینه تقابل ایران را بدهد.

مخالفان توافق کشور را به سوی یک بحران بی‌پایان می‌برند.

و در نهایت:

راهی جز مذاکره و توافق نیست.

اکنون دوباره به جیمز جفری بازگردیم

اینجاست که مقاله جفری معنای دیگری پیدا می‌کند.

او از واشنگتن نمی‌گوید فوراً ایران را اشغال کنید.

حتی لزوماً نمی‌گوید جنگ را تا سطح یک حمله عظیم گسترش دهید.

برعکس، استدلال او کم‌هزینه‌تر و شاید از همین جهت خطرناک‌تر است:

صبر کنید.

فشار را ادامه دهید.

محاصره را حفظ کنید.

اجازه دهید اقتصاد ایران ضعیف‌تر شود.

اجازه دهید هزینه مقاومت بیشتر شود.

و منتظر بمانید تا تهران در مذاکره انعطاف‌پذیرتر شود. (The Washington Institute)

این تقریباً تعریف کلاسیک یک جنگ فرسایشی است.

اما میدان اصلی آن فقط جبهه نظامی نیست.

میدان آن:

بانک است،

بازار ارز است،

قیمت مواد غذایی است،

فروش نفت است،

بودجه دولت است،

درآمد خانوار است،

و در نهایت، ذهن و محاسبه سیاسی مردم و نخبگان ایران است.

اگر مردم پس از چند ماه فشار به این نتیجه برسند که «هر توافقی بهتر از ادامه این وضعیت است»، فشار کار خود را انجام داده است.

اگر نخبگان سیاسی به این نتیجه برسند که «دیگر هیچ راهی جز توافق وجود ندارد»، راهبرد فشار به مرحله سیاسی خود رسیده است.

و درست در این نقطه است که جملات جفری و این گفتمان داخلی به یکدیگر می‌رسند.

جفری می‌گوید:

فشار را ادامه دهید تا ایران انعطاف‌پذیر شود.

و در داخل گفته می‌شود:

ایران باید انعطاف‌پذیر شود، چون ادامه وضعیت دیگر ممکن نیست.

یکی از بیرون علت را تولید می‌کند.

دیگری در داخل نتیجه را توضیح می‌دهد.

دوباره تأکید می‌کنم: این جمله به معنای اثبات هماهنگی میان افراد نیست.

بلکه بحث درباره همگرایی عینی یک راهبرد خارجی و یک گفتمان داخلی است.

تفاوت بسیار مهم میان «مذاکره» و «مذاکره تحت فرسایش»

در اینجا نباید گرفتار یک دوگانه نادرست شویم.

مسئله این نیست که هر کس از مذاکره دفاع کند، الزاماً طرفدار آمریکا یا مخالف منافع ملی است.

مذاکره بخش طبیعی سیاست است.

تقریباً تمام جنگ‌ها روزی با مذاکره پایان می‌یابند.

صلح نیز فی‌نفسه نه ضعف است و نه خیانت.

سؤال اصلی چیز دیگری است:

چه کسی شرایط مذاکره را تعیین می‌کند؟

اگر طرف مقابل بداند هر ماه محاصره، چند میلیارد دلار دیگر از منابع شما می‌کاهد، پول ملی شما را ضعیف‌تر می‌کند، فشار بر مردم را افزایش می‌دهد و تعداد بیشتری از نخبگان داخلی را به این نتیجه می‌رساند که «چاره‌ای جز توافق نداریم»، چرا باید برای مصالحه عجله کند؟

این دقیقاً همان استدلال جفری است.

هرچه بیشتر صبر کنیم، از نگاه او شرایط برای آمریکا بهتر می‌شود.

در چنین وضعیتی، گفتن اینکه «باید مذاکره کرد» کافی نیست.

پرسش مهم‌تر این است:

چگونه می‌توان مانع شد که خود فشار بر مردم تبدیل به مهم‌ترین کارت مذاکره طرف مقابل شود؟

اگر راهبرد جفری را می‌خواهیم شکست دهیم

پاسخ به راهبرد جفری صرفاً شعار جنگ و مقاومت نیست.

حتی ممکن است چنین پاسخی دقیقاً همان چیزی باشد که جامعه را بیشتر فرسوده کند.

اگر واقعاً قرار است راهبرد فرسایش شکست بخورد، باید از نقطه‌ای به آن حمله کرد که جفری روی آن حساب باز کرده است:

آسیب‌پذیری اقتصاد و جامعه ایران.

یعنی دولت باید برعکس عمل کند.

هزینه بحران را از دوش مردم عادی بردارد.

رانت و فساد را محدود کند.

از طبقات کم‌درآمد و متوسط حمایت کند.

از افزایش بی‌محابای قیمت کالاهای اساسی جلوگیری کند.

درآمدهای بزرگ و ثروت‌های انباشته‌شده را در تحمل هزینه بحران شریک کند.

اعتماد عمومی را بازسازی کند.

و اجازه ندهد مردم احساس کنند که در حالی که آنها هزینه جنگ و تحریم را می‌دهند، گروه کوچکی در داخل همچنان از رانت، انحصار و ثروت برخوردار است.

اگر چنین نشود، فشار خارجی و ضعف داخلی یکدیگر را تقویت خواهند کرد.

و آن وقت لازم نیست واشنگتن ایران را از نظر نظامی شکست دهد.

کافی است منتظر بماند.

همنوایی بدون رهبر ارکستر

از این منظر شاید دقیق‌ترین تعبیر برای آنچه امروز می‌بینیم همین باشد:

همنوایی بدون ضرورت وجود یک رهبر ارکستر واحد.

ممکن است جیمز جفری هیچ تماس و ارتباطی با روحانی، مرعشی یا زیدآبادی نداشته باشد.

ممکن است زیدآبادی حتی با بخشی از کارگزاران اختلاف جدی داشته باشد.

ممکن است پزشکیان صرفاً از زاویه مسئولیت اجرایی و نگرانی نسبت به زندگی مردم به مذاکره رسیده باشد.

ممکن است روحانی بر اساس تجربه برجام همان سیاست قدیمی خود را ادامه دهد.

اما سیاست فقط با نیت افراد سنجیده نمی‌شود.

نتیجه نیز اهمیت دارد.

و نتیجه این مجموعه چنین است:

از خارج:

اقتصاد ایران را فرسوده کنید تا تهران به توافق تن دهد.

در داخل:

اقتصاد ایران فرسوده شده است، بنابراین باید به توافق تن داد.

این دو جمله دقیقاً یکی نیستند، اما به یک نقطه ختم می‌شوند.

و آن نقطه همان چیزی است که جیمز جفری در مقاله خود به دنبالش است:

ایرانی ضعیف‌تر، تحت فشار بیشتر و آماده‌تر برای پذیرش شرایط مذاکره.

پرسش نهایی

به همین دلیل پرسش امروز نباید فقط این باشد که:

«مذاکره کنیم یا جنگ کنیم؟»

این دوگانه بیش از حد ساده است.

پرسش واقعی این است:

چگونه می‌توان به صلح رسید بدون آنکه فشار بر مردم ایران تبدیل به ابزار تحمیل شرایط سیاسی از خارج شود؟

چگونه می‌توان مذاکره کرد بدون آنکه آمریکا مطمئن باشد ادامه تحریم و محاصره ها از جانب او هر ماه ایران را آماده‌تر برای عقب‌نشینی می‌کند؟

چگونه می‌توان مانع جنگ شد، اما در عین حال الگویی ایجاد نکرد که در آینده هر وقت و هر قدرت خارجی بداند برای گرفتن امتیاز از ایران کافی است چند ماه کشور ما را محاصره کند، صادراتش را کاهش دهد، اقتصادش را تحت فشار قرار دهد و منتظر بماند تا در داخل کشور گفته شود:

«دیگر هیچ راهی باقی نمانده است.»

این شاید مهم‌ترین مسئله‌ای باشد که امروز در برابر ایران قرار گرفته است.

نه انتخاب میان جنگ‌طلبی و صلح‌طلبی.

بلکه انتخاب میان صلح از موضع انتخاب و تأمین منافع ملی و توافقی که فشار و فرسایش، آن را به یک اجبار برای ما تبدیل کرده باشد.

و اگر این تمایز را نبینیم، ممکن است در نهایت درست به همان نقطه‌ای برسیم که جیمز جفری از واشنگتن توصیه می‌کند:

جنگ را لازم نیست ببرید.

فقط کافی است آن‌قدر فشار را ادامه دهید تا طرف مقابل خودش اعلام کند که دیگر راه دیگری ندارد. (The Washington Institute)


در چنین شرایطی است که سخن جفری و سخن جریان داخلی، بدون آنکه الزاماً ارتباط سازمانی میان آنها وجود داشته باشد، در یک نقطه به یکدیگر می‌رسند.

جیمز جفری می‌گوید: فشار را حفظ کنید تا ایران انعطاف‌پذیر شود.

روحانی می‌گوید: نمی‌توان کشور را وارد جنگ بی‌پایان کرد و باید پشت مذاکره ایستاد.

مرعشی می‌گوید: ایران باید مشکلاتش را با آمریکا و منطقه حل کند و حتی چین نیز حاضر نیست هزینه این تقابل را بپردازد.

پزشکیان می‌گوید: راه خروج، بازگشت متقابل به تفاهم و مذاکره است.

و زیدآبادی یک قدم جلوتر می‌رود و می‌گوید: راه‌حل نظامی وجود ندارد؛ راهی جز مذاکره و توافق نیست و جریانی که مانع آن می‌شود حتی از نظر منشأ قدرت و پشتوانه‌اش محل سؤال است.

این مجموعه دقیقاً همان چیزی است که من آن را همنوایی سیاسی بدون ضرورت وجود یک رهبر ارکستر واحد می‌نامم.

ممکن است هر کدام از این بازیگران نت متفاوتی بنوازند، انگیزه متفاوتی داشته باشند و حتی یکدیگر را نشناسند یا با یکدیگر اختلاف داشته باشند؛ اما وقتی حاصل نهایی همه این صداها یک پیام واحد باشد، باید به نتیجه آن توجه کرد.

و آن نکته اینجاست که بفهمیم که پیام نهایی چیست؟

ایران دیگر توان ادامه این وضعیت را ندارد؛ پس باید توافق کند.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که راهبرد جیمز جفری می‌خواهد ایران به آن برسد.

اما در اینجا یک تفاوت اساسی وجود دارد که نباید گم شود: مذاکره فی‌نفسه نه خیانت است و نه شکست. هر جنگی نهایتاً می‌تواند به مذاکره و صلح برسد و هیچ جامعه‌ای نباید جنگ بی‌پایان را هدف خود قرار دهد. مسئله بر سر اصل مذاکره نیست.

مسئله این است که در چه شرایطی، با چه موازنه‌ای و تحت چه نوع فشاری مذاکره صورت می‌گیرد.

اگر یک طرف آشکارا اعلام می‌کند که هدفش از محاصره، ضعیف‌تر کردن طرف مقابل تا زمان انعطاف و امتیاز دادن اوست، نمی‌توان صرفاً گفت «مذاکره تنها راه است» و از کنار مسئله موازنه قدرت عبور کرد.

سؤال واقعی باید این باشد:

چگونه می‌توان به صلح رسید، بدون آنکه گرسنگی و فشار بر مردم به ابزار چانه‌زنی طرف مقابل تبدیل شود؟

چگونه می‌توان مذاکره کرد، بدون آنکه طرف مقابل مطمئن باشد هر ماه محاصره بیشتر، امتیاز بیشتری برای او تولید نخواهد کرد؟

چگونه می‌توان از جنگ خارج شد، بدون آنکه نتیجه این باشد که هر قدرت خارجی در آینده به این نتیجه برسد، که کافی است ایران را بمباران کند، محاصره کند، صادراتش را قطع کند و منتظر بماند تا فشار اقتصادی از داخل کشور نیروی لازم برای پذیرش خواسته‌هایش را تولید کند؟ بعد ما تسلیم می شویم.

اینها پرسش‌های اصلی‌اند.

از این منظر، بزرگ‌ترین خطر فقط جنگ‌طلبی نیست. همان‌قدر که سیاست جنگ بی‌پایان می‌تواند برای ایران ویرانگر باشد، تبدیل فشار اقتصادی خارجی به سازوکاری برای تحمیل تصمیم سیاسی نیز می‌تواند یک الگوی خطرناک تاریخی ایجاد کند.

رضا فانی یزدی – ۸ سپتامبر ۲۰۲۶ مطابق با ۱۷ شهریور ۱۴۰۵

متن اصلی مقاله جیمز جفری را می توانید در اینجا ملاحظه کنید .

https://www.foreignaffairs.com/iran/case-stalemate-iran