چه کسی قرار بود رودریگز ایران باشد؟

چه کسی قرار بود نقش «دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez)» را در ایران بازی کند؟

از تصاحب نفت ونزوئلا تا معمای شریک داخلی آمریکا در ایران

آنچه امروز در ونزوئلا اتفاق افتاده، فقط یک قرارداد نفتی نامتعارف یا یکی دیگر از نمونه‌های دخالت ایالات متحده در آمریکای لاتین نیست. این واقعه می‌تواند نمونه‌ای عینی از طرحی باشد که احتمالاً دونالد ترامپ (Donald Trump) و متحدان او در اسرائیل، با تفاوت‌هایی، برای ایران نیز در ذهن داشتند: حذف یا از میان برداشتن رهبران اصلی یک کشور، ایجاد خلا قدرت، حفظ بخشی از ساختار حکومتی، پیدا کردن یک شریک داخلی آماده همکاری و سپس تبدیل فشار نظامی به قراردادهای اقتصادی بلندمدت.

در ونزوئلا، نیکلاس مادورو (Nicolás Maduro) و همسرش با عملیات نظامی آمریکا بازداشت و از کشور خارج شدند؛ اما دولت و ساختار اداری ونزوئلا به‌طور کامل منحل نشد. دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez)، یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های همان حکومت، در جایگاه رئیس‌جمهور موقت باقی ماند و وارد معامله‌ای شد که دولت ترامپ آن را یکی از بزرگ‌ترین توافق‌های اقتصادی تاریخ معرفی می‌کند.

اکنون پرسش ما این است: اگر چنین الگویی برای ایران نیز در نظر گرفته شده بود، چه کسی قرار بود نقش دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez) را در تهران بازی کند؟

چه کسی قرار بود پس از ترور یا حذف رهبران سیاسی و نظامی ایران، در چارچوب ساختار باقی‌مانده قدرت ظاهر شود، با آمریکا و اسرائیل وارد مذاکره گردد، نفت و گاز و معادن ایران را در قالب قراردادهای چندده‌ساله به روی شرکت‌های آمریکایی باز کند و سپس این تسلیم را با واژه‌هایی چون «توسعه»، «سرمایه‌گذاری خارجی»، «رفع خطر جنگ» و «بازسازی کشور» به مردم ایران بفروشد؟

این پرسش، هنوز پاسخ مستندی ندارد؛ اما دیگر نمی‌توان آن را پرسشی بی‌اساس یا خیال‌پردازانه دانست.

ونزوئلا؛ وقتی جنگ به قرارداد نفتی تبدیل می‌شود

بر اساس گزارش برنامه «دموکراسی نو» (Democracy Now!) به میزبانی امی گودمن (Amy Goodman)، نه ماه پس از عملیات نظامی آمریکا و ربوده‌شدن نیکلاس مادورو (Nicolás Maduro) و بانوی اول ونزوئلا، ترامپ توافقی را اعلام کرد که مطابق آن، ایالات متحده به کنترل اکثریت بیش از ۶۵ میلیارد بشکه از ذخایر اثبات‌شده نفت ونزوئلا دست پیدا می‌کند.

کاخ سفید نیز در برگه توضیحات رسمی FactSheet خود اعلام کرده است که ۱۷ میدان نفتی با ذخایری در حدود ۶۵ میلیارد بشکه در چارچوب امتیازنامه‌هایی صدساله در اختیار شرکت «نورث امریکن بلو انرژی پارتنرز» (North American Blue Energy Partners) قرار می‌گیرد. دولت آمریکا از این توافق به‌عنوان ابزاری برای تأمین «سلطه انرژی آمریکا» و بازسازی اقتصاد ونزوئلا نام برده است. برگه توضیحات رسمی کاخ سفید درباره توافق نفتی ونزوئلا

ترامپ درباره این توافق با صراحت کم‌سابقه گفت:

«ما میلیون‌ها بشکه نفت استخراج می‌کنیم که به هیوستون (Houston)، لوئیزیانا (Louisiana) و نقاط مختلف آمریکا می‌رود… اکسان‌موبیل (ExxonMobil) وارد می‌شود، شورون (Chevron) وارد می‌شود و شرکت‌های بزرگ نفتی ما وارد می‌شوند… ما هزینه جنگ را پرداخت کرده‌ایم و هزینه جنگ بارها و بارها جبران شده است.»

این عبارات اهمیت فوق‌العاده‌ای دارند. رئیس‌جمهور آمریکا حتی تلاش نمی‌کند هدف اقتصادی جنگ را پنهان کند. او نمی‌گوید آمریکا برای استقرار دموکراسی یا نجات مردم ونزوئلا وارد عمل شده است؛ بلکه با افتخار می‌گوید هزینه جنگ از طریق نفت یک کشور دیگر جبران شده است.

در این منطق، جنگ نوعی سرمایه‌گذاری است. نیروی نظامی هزینه می‌کند، رهبر یک کشور برکنار یا ربوده می‌شود و پس از آن، شرکت‌های بزرگ برای دریافت سهم خود از غنیمت وارد می‌شوند.

این همان منطق قدیمی استعمار است که اکنون با زبان شرکت‌های سهامی، سرمایه‌گذاری مشترک، بازسازی اقتصادی و مشارکت راهبردی عرضه می‌شود.

دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez) از این قرارداد دفاع کرده و گفته است که توافق موجب افزایش تولید، اشتغال، سرمایه‌گذاری، توسعه زیرساخت‌ها و افزایش درآمد دولت ونزوئلا خواهد شد. او مدت قرارداد را ۲۵ سال اعلام کرده است؛ اما کاخ سفید از امتیازنامه‌های صدساله سخن می‌گوید. همین اختلاف، به‌تنهایی نشان می‌دهد که مردم ونزوئلا حتی از شرایط واقعی توافقی که درباره مهم‌ترین ثروت ملی آنان امضا شده، اطلاع ندارند. گزارش رویترز (Reuters) درباره روایت دولت موقت ونزوئلا از توافق

فرانسیسکو رودریگز (Francisco Rodríguez)، اقتصاددان ونزوئلایی و رئیس پیشین دفتر بودجه کنگره این کشور، در گفت‌وگو با «دموکراسی نو» (Democracy Now!) تأکید می‌کند که ونزوئلا هرگز در تاریخ خود امتیاز صدساله نفتی واگذار نکرده است. حتی قراردادهای نفتی هوگو چاوز (Hugo Chávez) با چین و امتیازهای دوره رافائل کالدرا (Rafael Caldera) به مجلس ملی ارائه شدند؛ اما توافق کنونی بدون انتشار متن کامل و بدون بحث و تصویب پارلمان پیش رفته است.

به گفته او، مطابق توافق اعلام‌شده، ونزوئلا باید ۲۰ درصد تولید شرکت مشترک را به قیمت تمام‌شده به آمریکا واگذار کند. در مقابل، از سرمایه‌گذاری احتمالی ۱۰۰ میلیارد دلاری سخن گفته می‌شود؛ بی‌آنکه هنوز روشن باشد چه شرکت‌هایی، با چه تضمینی و در چه زمانی چنین مبلغی را سرمایه‌گذاری خواهند کرد. مصاحبه کامل «دموکراسی نو» (Democracy Now!) با فرانسیسکو رودریگز (Francisco Rodríguez)

این قرارداد در شرایط یک مذاکره عادی و آزاد امضا نشده است. رهبر کشور با عملیات نظامی آمریکا از قدرت کنار گذاشته شده، مقامات باقی‌مانده از بازداشت و تعقیب خود بیم دارند و نیروی نظامی طرف مقابل بر فضای سیاسی کشور سایه انداخته است. در چنین شرایطی، سخن‌گفتن از «توافق دوجانبه» بیشتر به طنزی تلخ شباهت دارد.

این همان چیزی است که در گذشته «دیپلماسی ناوهای توپ‌دار» نامیده می‌شد: قرارداد در حالی امضا می‌شود که لوله تفنگ بر میز مذاکره قرار دارد.

از کاراکاس تا تهران؛ ترامپ ایران را چگونه می‌دید؟

رفتار و سخنان ترامپ درباره ایران نشان می‌دهد که او ایران را نه کشوری مستقل با ملتی صاحب تاریخ و حق حاکمیت، بلکه سرزمینی می‌دید که پس از شکست نظامی می‌توان درباره رهبر، منابع نفتی، تنگه‌ها، روابط خارجی و ساختار آینده آن تصمیم گرفت.

ترامپ در مصاحبه‌ای با رویترز (Reuters) گفت آمریکا باید در انتخاب رهبر آینده ایران نقش داشته باشد. او حتی درباره نامزدهای احتمالی رهبری ایران اظهار نظر کرد؛ گویی رئیس‌جمهور آمریکا نه رئیس یک کشور خارجی، بلکه مرجع تعیین حکومت ایران است. مصاحبه ترامپ با رویترز (Reuters) درباره تعیین رهبر آینده ایران

او درباره تنگه هرمز نیز بارها به‌گونه‌ای سخن گفت که گویا این آبراه در مالکیت آمریکاست و واشنگتن حق دارد درباره اداره و حتی نام آن تصمیم بگیرد. در اوت ۲۰۲۶، ترامپ حتی از اعلام تنگه هرمز به‌عنوان قلمرو ایالات متحده سخن گفت. گزارش ویدیویی رویترز (Reuters) درباره ادعای ترامپ نسبت به تنگه هرمز

چنین سخنانی را نمی‌توان صرفاً لاف‌زنی‌های تبلیغاتی ترامپ دانست. آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاده نشان می‌دهد که پشت این زبان تحقیرآمیز، یک الگوی سیاسی و اقتصادی قابل‌شناسایی قرار دارد:

  1. فشار اقتصادی و تحریم گسترده؛
  2. تهدید و سپس مداخله نظامی؛
  3. حذف یا ربودن رهبران اصلی؛
  4. پرهیز از فروپاشاندن کامل دستگاه دولتی؛
  5. پیدا کردن افرادی در ساختار موجود که حاضر به همکاری باشند؛
  6. تبدیل نیروی نظامی به قراردادهای نفتی و معدنی؛
  7. معرفی تسلیم اقتصادی به‌عنوان صلح، بازسازی و توسعه.

ترامپ بارها مدعی شده بود که ایالات متحده با افرادی در داخل ایران در تماس است. بنیامین نتانیاهو (Benjamin Netanyahu) نیز از وجود ایرانیانی سخن گفته بود که آماده همکاری برای ایجاد ساختاری متفاوت پس از حملات نظامی هستند. اما هیچ‌گاه نام، موقعیت و تعهدات این افراد به‌طور شفاف اعلام نشد.

پس باید پرسید: اگر هدف فقط حمله به تاسیسات هسته‌ای یا موشکی ایران بود، چرا رئیس‌جمهور آمریکا درباره انتخاب رهبر آینده ایران سخن می‌گفت؟ چرا مقامات آمریکا و اسرائیل از وجود شرکای ایرانی خود حرف می‌زدند؟ چرا هم‌زمان با تهدیدهای نظامی، طرح‌هایی برای ورود شرکت‌های آمریکایی به نفت، گاز، معدن، هواپیمایی و زیرساخت‌های ایران مطرح می‌شد؟

«نفت در برابر صلح»؛ اندیشه‌ای که پیش از جنگ مطرح شده بود

در سال‌های گذشته و به‌ویژه در آستانه جنگ، در محافل سیاسی، دولتی، دانشگاهی و رسانه‌ای ایران نظریه‌ای ترویج شد که مطابق آن، ورود شرکت‌های آمریکایی به اقتصاد ایران می‌تواند مانع جنگ یا تضمین‌کننده پایداری توافق با واشنگتن باشد.

منطق این نظریه چنین بود:

شرکت‌هایی مانند شورون (Chevron)، اکسان‌موبیل (ExxonMobil) و بوئینگ (Boeing) وارد ایران شوند؛ میلیاردها دلار در نفت، گاز، معدن، هواپیمایی و زیرساخت سرمایه‌گذاری کنند؛ بانک‌ها، سهام‌داران و شرکت‌های آمریکایی در ایران صاحب منفعت شوند؛ سپس همین شرکت‌ها برای جلوگیری از تحریم یا جنگ، دولت آمریکا را زیر فشار قرار دهند.

به بیان دیگر، بخشی از ثروت و منابع ایران به شرکت‌های آمریکایی پیشنهاد شود تا آنان به بیمه‌گران امنیت ایران تبدیل شوند.

محمدعلی ابطحی در آوریل ۲۰۲۵ این رابطه را بسیار روشن بیان کرد. او گفت بازشدن بازار ایران به روی شرکت‌های آمریکایی می‌تواند برای ترامپ مشوق باشد و نتیجه آن برای ایران «رفع خطر جنگ» و عادی‌ترشدن فضای دیپلماتیک خواهد بود.

مسعود پزشکیان نیز در آوریل ۲۰۲۵ اعلام کرد که با ورود سرمایه‌گذاران آمریکایی مخالفتی وجود ندارد و به نقل از رهبر جمهوری اسلامی گفت که او نیز با سرمایه‌گذاری آمریکایی‌ها در ایران مخالف نیست. اظهارات پزشکیان درباره سرمایه‌گذاری آمریکایی‌ها

محسن میردامادی سال‌ها پیش گفته بود اگر پس از برجام اجازه سرمایه‌گذاری به شرکت‌های آمریکایی داده می‌شد، آنها نمی‌گذاشتند دولت آمریکا از برجام خارج شود. گفت‌وگوی میردامادی درباره سرمایه‌گذاری آمریکایی‌ها و برجام

امیر سلطان‌زاده نیز در مقاله‌ای با عنوان «تضمین حفظ برجام؛ ادغام شرکت‌های آمریکایی در اقتصاد ایران؟» استدلال کرده بود که حضور شرکت‌های آمریکایی می‌تواند آنها را به ذی‌نفعان حفظ توافق تبدیل کند. او همچنین از پیشنهادی منتسب به رابرت مالی (Robert Malley) سخن گفته بود که براساس آن، به‌جای تضمین حقوقی کنگره آمریکا، باید سرمایه‌گذاران آمریکایی وارد ایران شوند تا خود آنان برای حفظ توافق در واشنگتن لابی کنند. البته برای این سخن منتسب به رابرت مالی (Robert Malley)، سند دست‌اول و نقل‌قول علنی مستقیمی در دست نیست و باید آن را تنها به‌عنوان یک گزارش دست‌دوم نقل کرد. مقاله منتشرشده درباره پیشنهاد منتسب به رابرت مالی (Robert Malley)

در دوران حسن روحانی و وزارت بیژن زنگنه نیز بارها از حضور شرکت‌های نفتی آمریکایی استقبال شد. محمدجواد ظریف نیز بعدها بر این نکته تأکید کرد که برجام می‌بایست دارای منافع اقتصادی و امکان سرمایه‌گذاری برای آمریکا باشد.

محمود سریع‌القلم از نظر نظری استدلال کرده است که کشورها از طریق وابسته‌کردن اقتصادی دیگران می‌توانند بر رفتار سیاسی و امنیتی آنان اثر بگذارند. سیدحسین موسویان نیز از توافق جامع، عادی‌سازی روابط و پیوند همکاری اقتصادی، انرژی و امنیت منطقه‌ای دفاع کرده است.

صرف بیان این دیدگاه‌ها به معنای همکاری با دشمن یا مشارکت در توطئه براندازی نیست. استقبال از سرمایه‌گذاری خارجی نیز به‌خودی‌خود جرم یا نشانه خیانت محسوب نمی‌شود. باید میان یک نظر اقتصادی علنی، ولو نادرست، و مذاکره پنهانی برای همکاری با یک قدرت مهاجم تفاوت قائل شد.

اما این سخنان نشان می‌دهند که ایده قرار دادن منابع نفتی و اقتصادی ایران در یک بسته سیاسی ـ امنیتی با آمریکا، نه خیالی دور از ذهن، بلکه موضوعی واقعی در بحث‌های رسمی و نیمه‌رسمی کشور بوده است.

این ایده در فوریه ۲۰۲۶، با سخنان حمید قنبری، معاون دیپلماسی اقتصادی وزارت امور خارجه، به‌روشنی وارد سطح رسمی شد. او گفت:

«در توافق قبلی، یعنی برجام، آمریکا منافع اقتصادی از توافق نمی‌برد و این‌بار تأکید بر این است که برای پایداری توافق، آمریکا هم باید از توافق منافع اقتصادی ببرد.»

او سپس از میادین نفت و گاز، بخش معدن و خرید هواپیما به‌عنوان حوزه‌های ایجاد منافع اقتصادی برای آمریکا نام برد. گزارش سخنان حمید قنبری درباره منافع اقتصادی آمریکا

این دیگر فقط نظریه یک استاد دانشگاه یا یادداشت یک روزنامه‌نگار نبود؛ یکی از مقامات وزارت خارجه ایران آشکارا اعلام می‌کرد که برای پایدار کردن توافق سیاسی باید در نفت، گاز، معدن و پروژه‌های بزرگ ایران برای آمریکا منفعت ایجاد کرد.

تفاوت سرمایه‌گذاری با واگذاری حاکمیت

هیچ اقتصاد بزرگی بدون رابطه با جهان، انتقال فناوری و سرمایه‌گذاری متقابل توسعه پیدا نمی‌کند. مسئله بر سر ممنوع‌کردن سرمایه‌گذاری خارجی یا قطع رابطه اقتصادی با آمریکا و دیگر کشورها نیست. مسئله بر سر شرایط، حدود، مالکیت و نظارت بر این سرمایه‌گذاری است.

میان سرمایه‌گذاری خارجی تحت حاکمیت ملی و واگذاری منابع یک کشور زیر فشار جنگ تفاوتی بنیادی وجود دارد.

در یک قرارداد متوازن، دولت ملی باید کنترل منابع راهبردی را حفظ کند؛ مدت قرارداد محدود و روشن باشد؛ انتقال فناوری الزامی شود؛ سهم طرف خارجی سقف داشته باشد؛ متن قرارداد منتشر شود؛ مجلس آن را تصویب کند؛ اتحادیه‌ها، متخصصان و جامعه مدنی امکان بررسی آن را داشته باشند؛ و منافع حاصل از آن به توسعه کشور و رفاه مردم اختصاص یابد.

اما در الگوی ونزوئلا، رهبر کشور با عملیات نظامی کنار گذاشته می‌شود و سپس تحت سایه قدرت نظامی آمریکا امتیاز صدساله نفتی واگذار می‌شود. این دیگر سرمایه‌گذاری خارجی نیست؛ مصادره منابع ملی به‌وسیله یک قدرت مهاجم و شریک داخلی آن است.

تجربه ونزوئلا نشان می‌دهد که شرکت‌های آمریکایی «بیمه صلح» نیستند. آنها ممکن است پس از جنگ، در صف نخست تقسیم غنایم حاضر شوند. شرکتی که در منابع یک کشور منفعت دارد، الزاماً علیه جنگ لابی نمی‌کند؛ ممکن است جنگ را فرصتی برای به‌دست‌آوردن قراردادهای بهتر، حذف رقیبان و تسلط بیشتر ببیند.

ترامپ آشکارا می‌گوید شرکت‌های نفتی آمریکا وارد ونزوئلا می‌شوند تا هزینه جنگ را جبران کنند. این سخن، بنیان نظریه «واگذاری منفعت اقتصادی برای جلوگیری از جنگ» را زیر سؤال می‌برد. سرمایه آمریکایی همیشه نیروی بازدارنده جنگ نیست؛ گاه خود یکی از ذی‌نفعان جنگ است.

چه کسی قرار بود رودریگز ایران باشد؟

اکنون به پرسش اصلی بازمی‌گردیم.

در ونزوئلا، آمریکا پس از حذف مادورو به سراغ فردی بیرون از ساختار حکومت نرفت. دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez) از بالاترین مقامات همان نظام بود. او دستگاه اداری، شناخت ساختار قدرت، ارتباط با مدیران نفتی و توانایی ارائه قرارداد به‌عنوان اقدامی ملی را در اختیار داشت.

اگر برای ایران نیز الگویی مشابه در نظر گرفته شده بود، فرد موردنظر احتمالاً نمی‌توانست صرفاً یکی از چهره‌های اپوزیسیون خارج از کشور باشد. اداره وزارتخانه‌ها، بانک مرکزی، شرکت ملی نفت، نیروهای مسلح، دستگاه دیپلماسی و نظام اداری ایران از عهده یک چهره تبلیغاتی بیرون از کشور برنمی‌آمد.

از این منظر، شریک مطلوب آمریکا می‌توانست کسی یا شبکه‌ای در درون ساختار موجود باشد: فردی که هم سابقه مدیریت حکومتی داشته باشد، هم بتواند بخشی از دستگاه اداری و سیاسی را با خود همراه کند، هم در داخل با زبان «نجات کشور و جلوگیری از جنگ» سخن بگوید و هم در خارج آمادگی پذیرش قراردادهای بزرگ نفتی، معدنی و زیرساختی را تضمین کرده باشد.

اما در اینجا باید صریح بود: تاکنون هیچ سند علنی و قابل‌اتکایی منتشر نشده است که نشان دهد محمدعلی ابطحی، مسعود پزشکیان، عباس عراقچی، محمدجواد ظریف، حمید قنبری، محمود سریع‌القلم، سیدحسین موسویان یا هر یک از دیگر طرفداران سرمایه‌گذاری آمریکایی، برای جانشینی پس از حمله نظامی یا همکاری در یک طرح براندازی توافق کرده‌اند.

انتساب چنین نقشی به یک فرد مشخص بدون سند، نه‌تنها نادرست و غیرمنصفانه است، بلکه پرسش واقعی را نیز بی‌اعتبار می‌کند.

آنچه می‌دانیم این است که:

  • آمریکا و اسرائیل به دنبال حذف بخش مهمی از رهبری سیاسی و نظامی ایران بودند؛
  • ترامپ آشکارا برای خود حق تعیین رهبر آینده ایران قائل بود؛
  • مقامات آمریکا و اسرائیل از تماس با ایرانیان آماده همکاری سخن گفته‌اند؛
  • هم‌زمان، در داخل ایران پیشنهادهایی برای ایجاد منافع مستقیم آمریکا در نفت، گاز، معدن و زیرساخت‌های کشور مطرح شده بود؛
  • تجربه ونزوئلا نشان می‌دهد واشنگتن می‌تواند پس از حذف رأس حکومت، با بخشی از همان ساختار وارد معامله شود؛
  • اما نام و هویت شریک یا شرکای احتمالی آمریکا در ساختار ایران همچنان روشن نشده است.

بنابراین پاسخ صادقانه به پرسش «چه کسی قرار بود رودریگز ایران باشد؟» این است: هنوز نمی‌دانیم؛ اما حق داریم و موظفیم که بدانیم.

پرسش‌هایی که باید پاسخ داده شوند

افکار عمومی ایران حق دارد از مقامات دولت، وزارت خارجه، شورای عالی امنیت ملی و تیم‌های مذاکره‌کننده بپرسد:

آیا پیش یا در جریان جنگ، مذاکراتی درباره واگذاری امتیاز در میادین نفت و گاز ایران به شرکت‌های آمریکایی انجام شده بود؟

آیا نام شورون (Chevron)، اکسان‌موبیل (ExxonMobil) یا دیگر شرکت‌های آمریکایی در اسناد و پیش‌نویس‌های مذاکرات مطرح شده بود؟

چه کسی پیشنهاد کرد که برای «پایداری توافق» باید در نفت، گاز، معدن و هواپیمایی برای آمریکا منافع اقتصادی ایجاد شود؟

آیا این پیشنهاد فقط یک چارچوب کلی اقتصادی بود یا فهرست مشخصی از میادین، معادن، پروژه‌ها و درصد مالکیت نیز تهیه شده بود؟

صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی که درباره آن سخن گفته شد، قرار بود تحت مدیریت چه نهادها، بانک‌ها و شرکت‌هایی باشد؟

آیا آمریکا یا واسطه‌های آن با افرادی در داخل ساختار حکومت ایران درباره اداره کشور پس از حذف رهبران سیاسی و نظامی مذاکره کرده بودند؟

ترامپ و نتانیاهو (Netanyahu) هنگامی که از «افراد آماده همکاری» سخن می‌گفتند، به چه کسانی اشاره داشتند؟

آیا آن افراد هنوز در دولت، مجلس، وزارتخانه‌ها، نهادهای اقتصادی، مراکز دانشگاهی یا دستگاه سیاست خارجی ایران حضور دارند؟

این پرسش‌ها دعوت به پرونده‌سازی و اتهام‌زنی نیست. راه رسیدن به پاسخ نیز شایعه، اعتراف‌گیری و تسویه‌حساب جناحی نیست. راه درست، انتشار اسناد مذاکرات، شفاف‌سازی قراردادها، تحقیق مستقل پارلمانی، پاسخ‌گویی مسئولان و دسترسی آزاد روزنامه‌نگاران به اطلاعات است.

نفت ایران متعلق به مردم ایران است

منابع نفت، گاز و معادن ایران ملک دولت‌ها، رهبران، وزیران یا تیم‌های مذاکره‌کننده نیستند. این منابع ثروت مشترک نسل‌های کنونی و آینده مردم ایران‌اند. هیچ دولتی حق ندارد زیر فشار نظامی یا برای تضمین بقای سیاسی خود، آنها را به قدرتی خارجی واگذار کند.

تجربه ونزوئلا باید برای همه ما هشدار باشد. قراردادی که پس از حمله نظامی، ربودن رئیس کشور و تهدید مقامات باقی‌مانده امضا می‌شود، هر نامی داشته باشد، توافق آزادانه میان دو ملت نیست.

امروز دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez) می‌گوید قرارداد با آمریکا اشتغال، درآمد و زیرساخت ایجاد می‌کند. ترامپ همان قرارداد را با زبان دیگری توضیح می‌دهد: نفت به آمریکا می‌رود، شرکت‌های آمریکایی وارد می‌شوند و هزینه جنگ جبران می‌شود.

در اینجا باید پرسید کدام روایت به حقیقت نزدیک‌تر است: روایت «توسعه ونزوئلا» یا اعتراف صریح ترامپ به بازپس‌گرفتن هزینه جنگ از منابع نفتی کشور شکست‌خورده؟

برای ایران نیز خطر همین بود و شاید هنوز باشد. ممکن است کسانی تصور کنند با واگذاری سهمی از نفت، گاز، معادن و بازار ایران به شرکت‌های آمریکایی می‌توانند امنیت بخرند، خطر جنگ را برطرف کنند یا جایگاه خود را در نظم آینده تضمین نمایند. اما تجربه ونزوئلا نشان می‌دهد قدرتی که یک‌بار حق تعیین رهبر، کنترل تنگه و تصاحب منابع کشور دیگری را برای خود قائل شد، به شریک برابر رضایت نخواهد داد.

او شریک نمی‌خواهد؛ مدیر محلی می‌خواهد.

ازاین‌رو، پرسش «چه کسی قرار بود نقش دلسی رودریگز (Delcy Rodríguez) را در ایران بازی کند؟» یک شعار تبلیغاتی نیست. این پرسشی درباره حاکمیت ملی، منابع عمومی و آینده ایران است.

مردم ایران حق دارند بدانند چه مذاکراتی در پشت درهای بسته صورت گرفته، چه وعده‌هایی داده شده، چه امتیازهایی پیشنهاد شده و چه کسانی خود را برای اداره ایران پس از حمله و حذف رهبران کشور آماده کرده بودند.

تا زمانی که اسناد و نام‌ها منتشر نشده‌اند، نمی‌توان کسی را به‌طور قطعی متهم کرد. اما نمی‌توان این پرسش را نیز به فراموشی سپرد:

رودریگز ایران چه کسی بود؟

چه کسی قرار بود پس از بمباران کشور، قرارداد واگذاری نفت ایران را امضا کند؟

و کسانی که چنین وعده‌هایی داده بودند، امروز کجا هستند و چه موقعیتی در ساختار سیاسی و اقتصادی ایران دارند؟

اینها پرسش‌هایی هستند که دیر یا زود باید پاسخ داده شوند؛ زیرا نفت ایران غنیمت جنگی آمریکا نیست و ایران نیز ملک آینده ترامپ، نتانیاهو یا شریک داخلی آنان نخواهد بود.

رضا فانی یزدی
۱۲ شهریور ۱۴۰۵