بازنگری در یک دیدگاه پس از بیش از چند دهه
در طول بیش از چند دهه گذشته بارها درباره برنامه هستهای ایران، خطر جنگ، مسابقه تسلیحاتی، امنیت منطقهای و سلاحهای اتمی نوشتهام. اگر کسی نوشتههای من از اوایل دهه ۱۳۸۰ تا امروز را در کنار یکدیگر قرار دهد، با دو موضع ظاهراً متناقض روبهرو خواهد شد. من در گذشته بهصراحت با دستیابی ایران به سلاح هستهای مخالف بودم و تصور میکردم امنیت کشور را نه از طریق تسلیحات اتمی، بلکه از طریق کاهش تنش، مذاکره، ترتیبات امنیتی منطقهای، حقوق بینالملل و ایجاد جهانی عاری از سلاحهای کشتار جمعی میتوان تأمین کرد.
در سال ۱۳۸۴ بهصراحت نوشتم:
«کشور ما نیازی به سلاح هستهای ندارد و امنیت کشور را نه در زمان حال، که در هیچ دورانی حتی در آیندههای دور و نزدیک نیز نمیتوان با دستیابی به سلاحهای اتمی و کشتار جمعی تضمین نمود.»
امروز دیگر چنین اعتقادی ندارم.
اما این تغییر نظر برای من نه حاصل علاقه به سلاح هستهای است، نه پذیرش جنگ اتمی و نه بیاعتنایی به پیامدهای فاجعهبار این سلاحها. من همان کسی هستم که سالها پیش درباره هیروشیما و ناکازاکی، زمستان هستهای، آلودگی رادیواکتیو، خطر جنگ هستهای تصادفی و امکان نابودی بخش بزرگی از تمدن انسانی نوشته و ترجمه کردهام. نگرانی من نسبت به ماهیت ضدانسانی سلاح هستهای هیچ تغییری نکرده است. آنچه تغییر کرده، ارزیابی من از جهانی است که در آن زندگی میکنیم و ابزارهایی است که در چنین جهانی میتوانند امنیت یک کشور را تضمین کنند.
برای فهم این تغییر دیدگاه باید به یک عامل اساسی توجه کرد که شاید در نوشتههای گذشته من به اندازه کافی مورد تأکید قرار نگرفته بود: ساختار قدرت در جهان تغییر کرده است.
بخش مهمی از شکلگیری سیاسی نسل من در جهانی صورت گرفت که، با همه خطرات و خشونتهایش، دارای نوعی توازن قدرت بینالمللی بود. در دوران جنگ سرد، دو قدرت بزرگ هستهای، ایالات متحده و اتحاد شوروی، در برابر یکدیگر قرار داشتند. این توازن بسیار خطرناک بود و بارها جهان را تا آستانه فاجعه هستهای برد، اما در عین حال محدودیتهایی واقعی بر رفتار قدرتهای بزرگ تحمیل میکرد.
هیچیک از دو ابرقدرت نمیتوانست بدون محاسبه واکنش طرف مقابل دست به هر اقدامی بزند. هر مداخله، هر جنگ و هر تغییر بزرگ ژئوپلیتیکی میبایست در چارچوب موازنهای گستردهتر محاسبه شود. بسیاری از کشورها، حتی بدون برخورداری از سلاح هستهای مستقل، به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم در درون همین ساختار توازن قدرت زندگی میکردند.
به همین دلیل من نیز در آن دوران و حتی سالها پس از آن تصور میکردم که میتوان بهتدریج جهانی ساخت که در آن کشورها بدون نیاز به سلاح هستهای و حتی بدون توسل به جنگ بتوانند امنیت خود را تأمین کنند. تصور میکردم سازمان ملل، شورای امنیت، معاهدات بینالمللی، افکار عمومی جهانی، جنبش صلح و توافقات چندجانبه میتوانند بهتدریج جای منطق قدرت را بگیرند.
اما پایان جنگ سرد مسیری متفاوت را پیش روی جهان قرار داد.
با فروپاشی اتحاد شوروی، توازن دوقطبی جهانی از میان رفت و ایالات متحده برای مدتی به قدرت بیرقیب نظام بینالمللی تبدیل شد. از همین مقطع، بهتدریج اندیشهای در سیاست امنیتی و استراتژیک آمریکا قدرت گرفت که بر اساس آن ظهور یک رقیب همتراز جدید ــ قدرتی که بتواند در آینده نقشی مشابه اتحاد شوروی ایفا کند ــ نباید امکانپذیر شود.
این منطق تنها به جلوگیری از ظهور یک ابرقدرت رقیب محدود نماند. در همان دوران مفهوم «دولتهای سرکش» یا Rogue States نیز در ادبیات سیاسی و امنیتی آمریکا جایگاه ویژهای پیدا کرد؛ کشورهایی که نظم مطلوب واشنگتن را نمیپذیرفتند و بهتدریج نه بهعنوان دولتهایی دارای منافع و حقوق مستقل، بلکه بهعنوان مشکلات امنیتی که باید مهار، تضعیف یا در مواردی حتی ساختار سیاسی آنها تغییر داده شود، مورد برخورد قرار گرفتند.
از اینجا جهان وارد مرحله دیگری شد.
جنگ عراق برای من یکی از نقاط تعیینکننده در بازنگری این تصور بود. کشوری بر اساس ادعای برخورداری از سلاحهای کشتار جمعی مورد تهاجم قرار گرفت؛ ادعایی که بعداً روشن شد مبنای واقعی نداشته است. ساختار یک دولت درهم شکست، صدها هزار انسان قربانی شدند و جامعهای برای سالها گرفتار خشونت، ناامنی و فروپاشی شد.
پیش از آن افغانستان مورد تهاجم قرار گرفته بود. پس از آن نوبت به لیبی رسید؛ کشوری که برنامههای مربوط به سلاحهای کشتار جمعی خود را کنار گذاشته و در پی عادیسازی مناسباتش با غرب رفته بود، اما چند سال بعد با مداخله نظامی خارجی، دولت آن فروپاشید و کشور وارد بحرانی شد که آثار آن سالها ادامه یافت.
سوریه نیز به میدان جنگ داخلی، رقابت قدرتهای منطقهای و مداخله قدرتهای خارجی تبدیل شد.
این مجموعه تجربیات کمکم یک پرسش جدی را در برابر من قرار داد:
اگر حقوق بینالملل و توافقات سیاسی نتوانند مانع نابودی یک کشور شوند، تضمین نهایی امنیت یک ملت چیست؟
در همین دوران رفتار اسرائیل نیز بیش از پیش تحت تأثیر همین تغییر توازن جهانی قرار گرفت. اسرائیل که خود از برتری بسیار بزرگ نظامی و از یک توان هستهای اعلامنشده برخوردار است و همزمان حمایت استراتژیک ایالات متحده را پشت سر خود دارد، بهتدریج آزادی عمل نظامی بسیار بیشتری در منطقه به دست آورد.
جنگ غزه پس از هفتم اکتبر شاید یکی از تکاندهندهترین نمونههای این تحول باشد. در محدوده جغرافیایی بسیار کوچک و فوقالعاده متراکم غزه، حجم عظیمی از بمباران و تخریب رخ داد و بخش بزرگی از زیرساختهای شهری و زندگی عادی مردم از میان رفت. صرفنظر از هر مقایسه عددی با هیروشیما و ناکازاکی، مشاهده این سطح از ویرانی در قرن بیستویکم و ناتوانی نهادهای بینالمللی در متوقف کردن آن برای من یک سؤال اساسی ایجاد میکند: اگر قانون و نهادهای بینالمللی نتوانند در لحظهای که بیشترین نیاز به آنها وجود دارد مانع ادامه یک جنگ ویرانگر شوند، یک کشور برای جلوگیری از قرار گرفتن در چنین موقعیتی باید به چه چیزی متکی باشد؟
این پرسش برای ایران اهمیت بسیار بیشتری پیدا میکند.
سالها تصور میکردم میتوان با مذاکره، توافق، پذیرش تعهدات متقابل و استفاده از مکانیسمهای بینالمللی، خطر جنگ علیه ایران را از میان برد. حتی در نوشتههای گذشتهام بارها تأکید کردم که اگر ادامه بخشی از برنامه هستهای کشور بهانهای برای جنگ فراهم میکند، باید برای جلوگیری از جنگ و حفاظت از ایران راه مصالحه را انتخاب کرد.
اما تجربه این سالها مرا با پرسشی مواجه کرده است که در گذشته پاسخ متفاوتی به آن میدادم:
اگر عقبنشینی، مذاکره و توافق نیز ضمانت نکند که طرف قدرتمندتر در آینده از نیروی نظامی استفاده نخواهد کرد، آنگاه چه چیزی مانع جنگ خواهد شد؟
امروز جهان دیگر جهان توازن دوران جنگ سرد نیست.
البته روسیه همچنان یک قدرت بزرگ نظامی و هستهای است و چین به یکی از بزرگترین قدرتهای اقتصادی و نظامی جهان تبدیل شده است. روند بازگشت نوعی چندقطبی شدن نیز بهوضوح قابل مشاهده است. اما چین و روسیه امروز برای بسیاری از کشورهای جهان آن نقش و آن چتر توازن استراتژیکی را که اتحاد شوروی در نظام دوقطبی گذشته ایجاد میکرد، ایفا نمیکنند.
در نتیجه، تعداد زیادی از کشورها عملاً در فضایی زندگی میکنند که میان قدرتهای بزرگ از یک سو و دولتهای فاقد تضمین امنیتی معتبر از سوی دیگر، عدم تقارن شدیدی وجود دارد.
این همان نقطهای است که دیدگاه من بهتدریج شروع به تغییر کرد.
من زمانی تصور میکردم جهان بهسوی نظمی حرکت خواهد کرد که در آن قانون جای زور را میگیرد. امروز با تأسف بسیار بیشتر از گذشته متوجه شدهام که قانون بدون قدرت تضمینکننده، در لحظه بحران ممکن است تنها روی کاغذ باقی بماند.
یک قرارداد تا زمانی امنیت ایجاد میکند که هزینه نقض آن برای طرف مقابل سنگین باشد.
یک قطعنامه تا زمانی مؤثر است که قدرتی برای اجرای آن وجود داشته باشد.
یک معاهده تا زمانی تضمین امنیتی است که طرف مقابل بداند نقض آن پیامدی واقعی در پی خواهد داشت.
و صلح نیز تنها با اعلام علاقه به صلح پایدار نمیماند؛ صلح هنگامی پایدارتر است که هیچیک از طرفین تصور نکند میتواند از طریق جنگ، با هزینهای قابلتحمل، اراده خود را بر دیگری تحمیل کند.
این دقیقاً همان نقطهای است که من امروز مسئله بازدارندگی هستهای را متفاوت از گذشته میبینم.
من هنوز از سلاح هستهای نفرت دارم. هنوز آرزو میکنم جهانی بدون این سلاحها وجود داشته باشد. هنوز معتقدم اگر امکان خلع سلاح عمومی، متقابل، قابل راستیآزمایی و دارای ضمانت اجرایی واقعی فراهم شود، بهترین گزینه برای ایران و تمام بشریت کنار گذاشتن این سلاحهاست.
اما دیگر نمیتوانم امنیت ایران را بر جهانی بنا کنم که آرزو دارم وجود داشته باشد.
باید درباره امنیت ایران در جهانی که واقعاً وجود دارد تصمیم گرفت.
و جهان موجود جهانی است که در آن توازنهای قدیمی فروپاشیدهاند، قواعد بینالمللی بارها در برابر قدرت نظامی عقب نشستهاند، جنگ و تغییر رژیم همچنان ابزار سیاست خارجی قدرتهاست و هیچ قدرت خارجی نیز تضمین دائمی و بیقیدوشرطی برای امنیت و تمامیت ارضی ایران ارائه نمیکند.
از همین جاست که پرسش من نسبت به دو دهه پیش تغییر کرده است.
دیگر پرسش اصلی من این نیست که:
آیا سلاح هستهای سلاحی وحشتناک و ضدانسانی است؟
پاسخ این سؤال برای من همچنان آری است.
پرسش امروز من این است:
در جهانی که فاقد یک نظام امنیت جمعی دارای ضمانت اجرایی است، چه عاملی میتواند دشمنی بسیار قدرتمندتر را از آغاز جنگی که موجودیت، تمامیت ارضی و زیرساختهای حیاتی ایران را تهدید میکند منصرف کند؟
پاسخ من به این پرسش است که تغییر کرده است.
آنچه تغییر کرده، برداشت من از شرایطی است که میتواند مانع استفاده از قدرت نظامی علیه یک کشور شود.
دیدگاه گذشته من بر چه فرضی استوار بود؟
در نوشتههای گذشته من یک فرض اساسی وجود داشت: تصور میکردم میتوان امنیت کشورها را از طریق مجموعهای از سازوکارهای سیاسی و حقوقی تأمین کرد؛ مذاکره، توافقات بینالمللی، سازمان ملل، شورای امنیت، آژانس بینالمللی انرژی اتمی، افکار عمومی جهانی و ایجاد یک نظام منطقهای عاری از سلاح هستهای.
در نوشتهای از سال ۱۳۸۳ صریحاً تأکید کرده بودم که جامعه جهانی میتواند با احترام به قوانین بینالمللی و پذیرش سازمان ملل بهعنوان عالیترین مرجع جهانی، اختلافات را بهصورت مسالمتآمیز حل کند.
از چنین منظری، منطقی بود که نتیجه بگیرم ایران نباید به دنبال سلاح هستهای برود. حتی معتقد بودم اگر ادامه غنیسازی خطر حمله نظامی را افزایش دهد، بهتر است موقتاً غنیسازی متوقف شود تا مجموعه تأسیسات علمی، صنعتی و هستهای کشور از نابودی مصون بماند.
در سال ۲۰۰۷ نیز مسئله اصلی برای من جلوگیری از جنگ بود. استدلال میکردم حتی اگر اکثریت مردم از برنامه هستهای حمایت کنند، هیچ سیاستی که کشور را به سوی جنگ و نابودی زیرساختهایش سوق دهد، قابل دفاع نیست.
بنابراین موضع آن روز من از یک اصل بسیار روشن ناشی میشد:
حفظ کشور مهمتر از هر برنامه هستهای است.
این اصل هنوز برای من معتبر است.
اما پرسش امروز این است که اگر کنار گذاشتن یا محدود کردن یک ظرفیت دفاعی نیز نتواند کشور را از خطر حمله حفظ کند، چه باید کرد؟
بذر تغییر دیدگاه در همان نوشتههای گذشته وجود داشت
وقتی نوشتههای قدیمی خودم را امروز دوباره میخوانم، متوجه میشوم که حتی در دوران مخالفت با سلاح هستهای، به مسئلهای اشاره کرده بودم که بعدها به محور اصلی تغییر نظر من تبدیل شد.
در سال ۱۳۹۰ نوشتم:
«عموماً کشورها زمانی اقدام به دستیابی به سلاح هستهای میکنند که احساس ناامنی دارند. باید اطمینان لازم را برای این کشورها فراهم نمود که هیچ خطری آنها و حاکمیت آنها را از جانب هیچ نیروی خارجی تهدید نمیکند و لذا نیازی به سلاح هستهای نیست.»
امروز به نظرم همین جمله کلید فهم مسئله است.
اگر برای کشوری اطمینان امنیتی واقعی وجود داشته باشد، استدلال علیه سلاح هستهای بسیار قدرتمند است.
اما اگر چنین اطمینانی وجود نداشته باشد چه؟
اگر یک کشور دائماً به حمله نظامی تهدید شود چه؟
اگر قدرتهای نظامی بزرگ اعلام کنند که در صورت لزوم تأسیسات حیاتی آن کشور را بمباران خواهند کرد چه؟
اگر توافقات سیاسی نتوانند مانع حمله شوند چه؟
اگر قطعنامهها، معاهدات و نهادهای بینالمللی فاقد قدرت اجرایی کافی باشند چه؟
در چنین شرایطی مسئله دیگر انتخاب میان «صلح» و «بمب هستهای» نیست.
مسئله تبدیل میشود به انتخاب میان بازدارندگی مؤثر و آسیبپذیری دائمی در برابر قدرتهای دارای برتری نظامی.
اشتباه اصلی من چه بود؟
اشتباه من در گذشته بیش از آنکه اخلاقی باشد، مربوط به ارزیابی ساختار قدرت جهانی بود.
من به امکان شکلگیری یک نظم بینالمللی مبتنی بر حقوق، نهادها و تضمینهای جمعی بیش از اندازه خوشبین بودم.
مشکل اساسی این است که قانون بینالمللی، برخلاف قانون داخلی کشورها، فاقد یک قدرت اجرایی مستقل و فراگیر است.
در داخل یک کشور، قانون به این دلیل معنا دارد که دستگاهی برای اجرای آن وجود دارد: پلیس، دادگاه و قدرت عمومی.
اما در نظام بینالمللی چنین قدرت مستقلی وجود ندارد.
کشورهای بزرگ نه تنها بخش مهمی از قواعد این نظام را تعریف میکنند، بلکه در مواردی خود درباره اجرای یا عدم اجرای همان قواعد تصمیم میگیرند.
از اینجاست که فاصله میان «تضمین حقوقی» و «تضمین امنیتی» آشکار میشود.
یک قطعنامه میتواند حقی را به رسمیت بشناسد، اما لزوماً نمیتواند جلوی موشک و بمب را بگیرد.
یک توافق میتواند تعهداتی ایجاد کند، اما اگر طرف قدرتمندتر هزینه نقض آن را ناچیز ببیند، همان توافق میتواند نقض شود.
در نوشته اخیر خود به همین نتیجه رسیدهام که در یک محیط بینالمللی فاقد قدرت اجرایی مؤثر، امنیت یک کشور نمیتواند تنها به تعهد دیگران وابسته باشد.
بازدارندگی با جنگطلبی تفاوت دارد
یکی از مهمترین دلایل مخالفت گذشته من با سلاح هستهای این بود که آن را در درجه نخست بهعنوان «سلاح کشتار جمعی» میدیدم.
این توصیف البته هنوز کاملاً صحیح است.
اما آنچه در این میان کمتر مورد توجه من قرار گرفته بود، تفاوت میان کاربرد سلاح هستهای و کارکرد بازدارنده آن بود.
منطق بازدارندگی دقیقاً بر استفاده نکردن از این سلاح بنا شده است.
هدف آن تصرف کشور دیگر، اشغال سرزمین، تغییر مرزها یا پیروزی در میدان جنگ نیست.
هدف آن ایجاد شرایطی است که دشمن پیش از آغاز جنگ به این نتیجه برسد که هزینه حمله از هر دستاورد احتمالی آن بیشتر خواهد بود.
در نوشته اخیر خودم این مفهوم را چنین تعریف کردهام:
هدف اصلی سلاح هستهای استفاده از آن نیست؛ هدف جلوگیری از جنگ یا جلوگیری از حملهای است که موجودیت کشور را تهدید میکند. فلسفه آن این است که جنگ را در محاسبات عقلانی مهاجم به گزینهای غیرقابلقبول تبدیل کند.
این تفاوت برای من تعیینکننده است.
من امروز طرفدار «جنگ هستهای» نیستم.
من طرفدار وضعیتی هستم که احتمال وقوع جنگ را کاهش دهد.
تناقض ظاهری میان صلحطلبی و بازدارندگی
ممکن است گفته شود کسی که سالها علیه جنگ و سلاح هستهای نوشته، چگونه میتواند امروز از بازدارندگی هستهای دفاع کند؟
پاسخ من این است که انگیزه اصلی تغییر نکرده است.
در سالهای گذشته مخالف بمب اتمی بودم زیرا تصور میکردم نبود آن، احتمال جنگ را کاهش میدهد.
امروز به بازدارندگی هستهای رسیدهام زیرا معتقدم در شرایط کنونی، نبود یک بازدارندگی نهایی ممکن است احتمال جنگ را افزایش دهد.
پس موضوع اصلی همچنان جلوگیری از جنگ است.
آنچه تغییر کرده، وسیلهای است که برای تحقق این هدف مؤثر میدانم.
تجربه تاریخی چه میگوید؟
در نظریه بازدارندگی، داشتن یک سلاح به تنهایی کافی نیست. بازدارندگی زمانی شکل میگیرد که طرف مقابل باور کند حمله نظامی نمیتواند توان پاسخ کشور مورد حمله را بهطور کامل نابود کند.
در متن سال ۲۰۲۶ سه مؤلفه برای بازدارندگی ذکر کردهام: توانایی واقعی، اعتبار تهدید دفاعی و بقای توان پاسخ پس از حمله نخست.
این منطق در روابط میان قدرتهای هستهای بارها خود را نشان داده است.
ایالات متحده و اتحاد شوروی در اوج جنگ سرد دشمنان ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک یکدیگر بودند، اما هر دو میدانستند جنگ مستقیم میتواند به نابودی متقابل منتهی شود.
هند و پاکستان اختلافات تاریخی و ارضی بسیار عمیقی دارند، اما وجود توان هستهای در دو سوی مرز هزینه جنگی موجودیتی را بهشدت افزایش داده است.
کره شمالی نیز برنامه هستهای خود را اساساً با منطق جلوگیری از حمله خارجی و تغییر رژیم توجیه کرده است. این نمونهها در نوشته اخیر من نیز بهعنوان نمونههای کارکرد بازدارندگی مورد اشاره قرار گرفتهاند.
هیچکدام از این نمونهها ثابت نمیکنند که سلاح هستهای جهان را امن میکند. چنین ادعایی نادرست است.
اما نشان میدهند که میان قدرت آسیبپذیر و قدرت بازدارنده تفاوت مهمی وجود دارد.
مسئله ایران، اسرائیل و نابرابری هستهای منطقه
یکی دیگر از مسائل مهمی که حتی در نوشتههای گذشته من وجود داشت، مسئله انحصار هستهای اسرائیل در منطقه بود.
من سالها پیش نوشته بودم که ایران و مردم ایران نباید هزینه حفظ انحصار هستهای اسرائیل و هژمونی نظامی آن در منطقه را با محروم شدن از ظرفیتهای علمی و تکنولوژیک خود بپردازند. در همان زمان نیز استدلال کرده بودم که نگرانی اسرائیل صرفاً احتمال حمله هستهای ایران نیست؛ مسئله مهمتر، ظهور یک قدرتی است که بتواند انحصار نظامی اسرائیل را به چالش بکشد.
بنابراین حتی در نوشتههای گذشته من مسئله عدم توازن قدرت وجود داشت.
اما در آن دوران راهحل من خاورمیانه عاری از سلاح هستهای بود.
این راهحل هنوز از نظر اخلاقی و آرمانی بهترین گزینه است.
اگر اسرائیل، ایران، پاکستان و همه قدرتهای منطقهای و جهانی میتوانستند تحت یک نظام قابل اعتماد، قابل راستیآزمایی و دارای ضمانت اجرایی، سلاحهای هستهای خود را کنار بگذارند، من نیز بدون تردید چنین جهانی را ترجیح میدادم.
اما سیاست را نمیتوان فقط بر مبنای جهانی که آرزو داریم بنا کنیم.
باید جهان موجود را نیز دید.
وقتی یک طرف دارای توان هستهای است و از حمایت یک قدرت بزرگ هستهای نیز برخوردار است، و طرف مقابل هیچ تضمین امنیتی قابل اتکایی ندارد، مطالبه خلع سلاح یکجانبه یا آسیبپذیر ماندن طرف ضعیفتر عملاً به حفظ همان عدم توازن قدرت منجر میشود.
آیا بازدارندگی هستهای همه مشکلات ایران را حل میکند؟
قطعاً نه.
هیچ سلاحی جایگزین سیاست خارجی عاقلانه، اقتصاد قدرتمند، مشروعیت سیاسی، انسجام ملی، روابط مناسب با همسایگان و دیپلماسی فعال نمیشود.
یک کشور ضعیف و گرفتار بحران داخلی صرفاً با داشتن بمب به کشور قدرتمندی تبدیل نمیشود.
همچنین سلاح هستهای نمیتواند تمام انواع جنگ، خرابکاری، ترور، تحریم یا درگیریهای محدود را متوقف کند.
ادعای چنین چیزی دفاع جدی از بازدارندگی نیست، بلکه اغراق است.
بازدارندگی هستهای تنها در یک حوزه اهمیت تعیینکننده پیدا میکند:
جلوگیری از جنگی که موجودیت کشور، تمامیت ارضی یا زیرساختهای حیاتی آن را به خطر اندازد.
در چنین سطحی است که قدرت مهاجم باید مطمئن باشد پیروزی سریع و کمهزینه ممکن نیست.
خطر مسابقه تسلیحاتی
یکی از استدلالهای جدی علیه هستهای شدن ایران این است که عربستان سعودی، ترکیه، مصر یا دیگر کشورهای منطقه نیز ممکن است همین مسیر را طی کنند.
این خطر را نمیتوان نادیده گرفت.
اما پاسخ من این است که مسابقه تسلیحاتی منطقهای از هماکنون نیز در اشکال گوناگون وجود دارد.
علاوه بر آن، هستهای شدن یک کشور الزاماً به معنای هستهای شدن فوری تمام همسایگان نیست. کشورها ممکن است به جای ایجاد زرادخانه مستقل، به دنبال تضمین امنیتی یا «چتر هستهای» قدرتهای متحد خود بروند. در نوشته ۲۰۲۶ نیز به همین امکان اشاره کردهام.
بنابراین این خطر باید مدیریت شود، اما نمیتواند به خودی خود پاسخ پرسش امنیت ایران باشد.
آیا این تغییر موضع تناقض است؟
من آن را تناقض نمیدانم.
تغییر نظر هنگامی که واقعیتها و ارزیابی فرد تغییر کردهاند، بخشی طبیعی از اندیشه سیاسی است.
اصرار بر نظری که شواهد و تجربیات جدید آن را زیر سؤال بردهاند، نه ثبات فکری، بلکه جمود فکری است.
من نمیخواهم نوشتههای گذشته خود را انکار کنم.
برعکس، آنها بخشی از مسیر فکری من هستند.
در آن نوشتهها نگرانی از جنگ، دفاع از مردم ایران، مخالفت با تجاوز خارجی و دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور در مرکز توجه قرار داشت.
امروز نیز همان مسائل برای من تعیینکنندهاند.
اما امروز به این نتیجه رسیدهام که صلح فقط محصول نیت خوب نیست؛ صلح به توازن قدرت نیز نیاز دارد.
از خلع سلاح آرمانی تا بازدارندگی واقعگرایانه
آرزوی جهانی بدون سلاح هستهای هنوز برای من آرزویی انسانی و ارزشمند است.
هیچ انسان عاقلی نمیتواند از جهانی که هزاران بمب قادر به نابودی تمدن بشری در آن آماده استفاده هستند احساس امنیت کند.
اما میان آرمان سیاسی و راهبرد امنیت ملی باید تفاوت گذاشت.
اگر تمام قدرتهای هستهای جهان حاضر به خلع سلاح کامل، متقابل، قابل راستیآزمایی و دارای تضمین اجرایی باشند، ایران نیز هیچ نیازی به سلاح هستهای نخواهد داشت.
اما تا زمانی که چنین جهانی وجود ندارد، نمیتوان از یک کشور خواست امنیت و بقای خود را بر وعده دیگران بنا کند.
من در گذشته نوشته بودم که کشورها زمانی به دنبال بمب میروند که احساس ناامنی میکنند و راه جلوگیری از آن، ارائه تضمین امنیتی معتبر است.
امروز پرسش من بسیار ساده است:
آن تضمین امنیتی معتبر برای ایران کجاست؟
اگر چنین تضمینی وجود ندارد؛ اگر نهادهای بینالمللی قادر به جلوگیری از تجاوز نیستند؛ اگر توافقات سیاسی میتوانند نقض شوند؛ اگر قدرتهای نظامی میتوانند بدون پرداخت هزینهای غیرقابلقبول دست به حمله بزنند، آنگاه یک کشور ناچار است ابزار بازدارندگی خود را در اختیار داشته باشد.
سخن پایانی
من هنوز از جنگ هستهای وحشت دارم.
هنوز معتقدم استفاده از این سلاحها میتواند یکی از بزرگترین فجایع تاریخ بشریت را رقم بزند.
هنوز جهانی عاری از سلاحهای هستهای را بسیار امنتر از جهان امروز میدانم.
اما امروز میان سلاح هستهای بهعنوان وسیله جنگ و توان هستهای بهعنوان ابزار جلوگیری از جنگ تفاوت قائل میشوم.
این همان نقطهای است که دیدگاه من تغییر کرده است.
در گذشته تصور میکردم امنیت ایران را میتوان با حقوق بینالملل، مذاکرات، توافقات و تضمینهای سیاسی تأمین کرد و به همین دلیل دستیابی به سلاح هستهای را نه تنها غیرضروری، بلکه عاملی برای افزایش خطر جنگ میدانستم.
امروز معتقدم این سازوکارها تنها زمانی مؤثرند که در پشت آنها قدرتی برای تضمین اجرای تعهدات وجود داشته باشد.
توافق بدون ضمانت اجرا، امنیت نیست.
قطعنامه بدون امکان جلوگیری از تجاوز، بازدارندگی نیست.
اعلام همبستگی پس از ویرانی کشور نیز جایگزین امنیت نیست.
بازدارندگی زمانی واقعی است که طرف مقابل پیش از آغاز جنگ بداند که نمیتواند جنگ را بدون پرداخت هزینهای غیرقابلقبول آغاز کند.
به همین دلیل است که پس از بیش از دو دهه مخالفت با تسلیحات هستهای، امروز به این نتیجه رسیدهام که در ساختار کنونی قدرت جهانی و تا زمانی که نظامی قابل اعتماد برای تضمین امنیت جمعی شکل نگرفته است، ایران برای جلوگیری از جنگی موجودیتی نیازمند یک بازدارندگی نهایی و معتبر است.
من بمب را برای جنگ نمیخواهم.
اگر امروز از بازدارندگی هستهای دفاع میکنم، دقیقاً به این دلیل است که نمیخواهم ایران بار دیگر میدان جنگ کسانی شود که تصور میکنند میتوانند بدون پرداخت هزینهای غیرقابلتحمل، درباره سرنوشت کشور ما تصمیم بگیرند.
آرمان من تغییر نکرده است: صلح، استقلال و حفظ ایران.
آنچه تغییر کرده، درک من از شرایط لازم برای حفاظت از آن آرمان است. حفظ ایران عزیز همه ما
رضا فانی یزدی – ۳ سپتامبر ۲۰۲۶- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
لیست تعدادی از مقالات من در سالهای گذشته در رابطه با حق ایران در مورد استفاده از انرژی هسته ای و همچنین مسئله سلاح هسته ای و قدرت بازدارندگی آن: