اقتصادِ فروپاشیده، سیاستِ معلق و جامعه در آستانهٔ انفجار

دلار، فقر و تعلیق قدرت:اقتصادِ فروپاشیده، سیاستِ معلق و جامعه در آستانهٔ انفجار

در ایران، نرخ دلار دیگر یک شاخص اقتصادی نیست؛ واحد سنجش زندگی، امید و ثبات سیاسی است.
از سال ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۴، افزایش و نوسان مداوم نرخ ارز، مرز میان اقتصاد و سیاست را از میان برده است. دلار فقط قیمت کالاها را بالا نبرده؛ تصمیم‌های انسانی را لغو کرده: ازدواج، فرزندآوری، درمان، آموزش، ماندن یا رفتن.

در چنین شرایطی، بحران اقتصادی به‌طور اجتناب‌ناپذیر به بحران سیاسی تبدیل می‌شود.
اعتراضات اخیر، نه «فتنه»اند و نه توطئه؛ صورت سیاسیِ فقر مزمن‌اند.

 مسیر دلار: از شوک ارزی تا وضعیت دائمی

در سال ۱۳۹۰، دلار حدود ۱۲۰۰ تومان بود.
در سال‌های ۱۴۰۳–۱۴۰۴، به محدودهٔ ۶۰ تا ۷۰ هزار تومان رسید؛ بیش از ۵۰ برابر افزایش. و‌امروز شاهد این‌هستیم‌ که به ۱۴۰ هزار تومان رسیده است.

اما فاجعه در خود عدد نیست؛ در نرمال‌شدن بی‌ثباتی است.
جامعه‌ای که شوک ارزی به وضعیت دائمی آن تبدیل شود، وارد مرحلهٔ فرسایش می‌شود.
در ایران، دلار دیگر «بالا و پایین نمی‌شود»؛ دلار حاکم است و سیاست های خود را پیش می برد، سیاست افزایش فقر و نابودی زحمتکشان و آماده کردن کشور برای یک تحول شورشی و طغیان سیاسی.

دستمزد، تورم و فقیرشدن شاغلان

حداقل دستمزد در سال ۱۳۹۰ حدود ۳۳۰ هزار تومان (معادل ۲۷۵ دلار) بود.
در سال ۱۴۰۴، حداقل دستمزد اسمی به حدود ۷–۸ میلیون تومان رسیده، اما معادل دلاری آن ۱۱۰ تا ۱۲۵ دلار است. امروز به کمتر از ۹۰ دلار رسیده است.

یعنی:

  • دستمزد اسمی بالا رفته
  • اما قدرت خرید واقعی بیش از ۵۵ درصد سقوط کرده

در همین بازه زمانی شاهد هستیم که:

  • شاخص قیمت مصرف‌کننده: ۱۴–۱۵ برابر افزایش یافته است.
  • گوشت قرمز: ۶۰–۷۰ برابر افزایش یافته است.
  • اجارهٔ مسکن شهری: ۳۰–۴۰ برابر افزایش یافته است.

نتیجه روشن است: فقیرتر شدن هر چه بیشتر، حتی برای شاغلان، به قاعده تبدیل شده است.

خانوادهٔ شهری: از انتخاب به اجبار

در سال ۱۳۹۰، یک خانوادهٔ چهار نفره با درآمدی متوسط می‌توانست زندگی‌اش را—هرچند محدود—مدیریت کند.
در سال ۱۴۰۴، همان خانواده با درآمد ۱۵ تا ۱۸ میلیون تومان، با هزینه‌ای ۲۴ تا ۲۶ میلیونی روبه‌روست.

اینجا دیگر «صرفه‌جویی» مطرح نیست؛
حذف سیستماتیک زندگی در جریان است:

  • حذف تغذیهٔ سالم
  • تعویق درمان
  • حذف آموزش باکیفیت
  • عادی‌شدن بدهکاری

اقتصاد تصمیم  و‌انتخاب را از مردم گرفته و آنها را وارد حوزهٔ اجبار کرده است. اجبار به حذف همه آنچه در زندگی به آن نیاز داریم, به نیازهای اولیه برای زندگی. به حداقلی از نیازهای معیشتی برای یک زندگی شرافتمندانه.

طبقهٔ متوسط؛ ستون شکسته

افزایش نرخ دلار، ساختار طبقاتی را از درون تخریب کرده است.
طبقهٔ متوسط—که ستون ثبات اجتماعی بود—به لایه‌ای لرزان تبدیل شده:

  • معلمان فقیر شده و روزبروز فقیرتر می‌شوند
  • بازنشستگان و بازنشستگی به اضطراب دائمی بدل شده است و کار دیگر مسیر ارتقا نیست؛ راه زنده‌ماندن است

افزایش روزانه و لجام گسیخته بطور بی سابقه ای دارایی طبقه متوسط  را از میان برده و نیروی کار را به انحطاط کشانده است.

خامنه‌ای رفته گل بچینه؛ تعلیق قدرت در اوج بحران

در چنین شرایطی، بخشی از نیروهای موسوم به حزب‌اللهی هنوز در انتظار «دخالت رهبری» هستند.
امیدی کودکانه که قرار است علی خامنه‌ای وارد شود و الیگارشی دزد و فاسد را مهار کند.

اما این انتظار بیشتر شبیه همان استعارهٔ قدیمی است: عروس رفته گل بچینه.

رهبری نه‌تنها وارد بحران معیشتی نمی‌شود، بلکه وقتش صرف مدح و سنای  روحانیونی می‌شود که نماد سازش و محافظه‌کاری‌ در گذشته بودند، ستایش او از آیت الله میلانی و شریعتمداری در این روزها به چه معناست؟ به نظر می رسد این گرایش به ستایش از مقام آنها در این روزهای بحرانی در خدمت محافظت هر چه بیشتر از جریان فاسدی است که امروز نماد همان سیاست های فاسد و سازشکارانه هستند.
کشور در آستانه جنگ و حمله نظامی خارجی است و انگار نه انگار که پول ملی هر روز سقوط می‌کند و جامعه در حال فرو رفتن در سیاه‌چالهٔ فقر است. ایشان تازه به یاد آخوندهایی که خود ایشان و آیت الله خمینی آنها را آخوندهای درباری می نامیدند  چون آیت افتاده اند. 

برای آن بخش از افرادی که هنوز به ایشان دل بسته اند واقعیت تلخ این است:
دیگر امیدی واقعی به دخالت نجات‌بخش رهبری وجود ندارد. او شاید بهتر از هر کس دیگری می داند که امیدی به اصلاح امور نیست و در بهترین حالت فقط در انتظار آن نشسته است که نظامی را که او بیشتر از ۴۰ سال ساخته و پرداخته است در زمان خودش سقوط اش را نبیند.

دولتِ ناتوان و پیام خطرناک «نمی‌توانم»

وقتی رئیس‌جمهور—مسعود پزشکیان—می‌گوید کاری از دستش برنمی‌آید، این فقط اعتراف به ناتوانی نیست؛
پیام سیاسی خطرناکی است که به جامعه مخابره می‌شود:

اگر از داخل کاری برنمی‌آید، شاید باید از بیرون منتظر مداخله بود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تاریخ و‌تجربه های فروپاشی در دیگر کشورها را به یاد ما می آورد.

تاریخ هشدار می‌دهد: شوروی، شاه، و اوضاع امروز ایران

آخرین روزهای اتحاد شوروی را به یاد بیاورید.
به یاد آخرین روزهای زندگی نظام سوسیالیستی رویایی خودمان افتادم به یاد سخنان میخائیل گورباچف و وزیر امور خارجه‌اش ادوارد شواردنادزه—که بسیاری او را نماد تسلیم می‌دانستند—ادوارد شواردنادزه پس از فروپاشی مدعی شد که مدل سیاسی مورد علاقه او جورج شولتز بود همان کسی که مهمترین نقش را در امر فروپاشی اتحاد شوروی در دوران ریگان بازی کرد, چقدر آن حرفها با آنچه افرادی چون پزشکیان و ظریف و روحانی و نوچه های آنها امروز می گویند آشنا به نظر می‌رسد.

همان‌قدر آشنا که جملهٔ «صدای اعتراضات مردم را شنیدیم».

جمله‌ای که پیش‌تر هم شنیده‌ایم؛
وقتی محمدرضا شاه پهلوی گفت:
«من صدای انقلاب شما را شنیدم.»

آن جمله، نه نشانهٔ اصلاح، بلکه اعلام دیرهنگام پایان داستان بود. به نظر می رسد پزشکیان و ‌سخنگوی او‌با بیان اینکه صدای اعتراضات را شنیده اند دارند تاریخ و گذشته را به یاد ما می آورند.

از فقر و بدبختی به فتنه؛ مسیر اجتناب‌ناپذیر

اعتراضات امروز، محصول مستقیم افزایش نرخ دلار و فروپاشی معیشت است.
مردم مقصر نیستند؛ وقتی زندگی هر روز سخت‌تر می‌شود، اعتراض حق طبیعی مردم است.

خطر اصلی اما اینجاست:
در جامعه‌ای فقیر، ناامید و بی‌آینده، سناریوهای خطرناک تقویت می‌شوند:

  • ناآرامی گسترده
  • فروپاشی نظم سیاسی
  • مداخلهٔ خارجی
  • یا حتی کودتای نظامی به‌نام نجات

نقطهٔ مشترک همهٔ این سناریوها، فرسایش مزمن معیشت و تعلیق قدرت سیاسی است.

دلار، آینهٔ فروپاشی

آنچه در ایران رخ داده و می دهد را دیگر نمی توان فقط به بحران ارز تقلیل داد؛ بحران کنونی، بحران همه مظاهر هستی و زندگی برای مردم در یک کشور است، بحران میان امید به آینده ای نامعلوم و فرو ریختن هرچه بیشتر آرزوهای یک ملت. بحرانی که حاصل آن به جایی منتهی شده که:

کار از ابزار پیشرفت به ابزار بقا تبدیل شده.
طبقهٔ متوسط از ستون ثبات به قربانی خاموش بدل شده.
و حاکمیتی که باید تصمیم بگیرد، در بهترین حالت آن در تعلیق مانده و درجا می زند.

دلار در ایران، آینه‌ای است که جامعه هر روز در آن نگاه می‌کند و آینده‌ای کوچک‌تر زندگی خود را از روز پیش در ان می‌بیند. جامعه‌ای که نتواند آینده را تصور کند، یا اعتراض می‌کند، یا فرو می‌پاشد و یا دیگران به‌جایش تصمیم می‌گیرند.

سناریوهای محتمل حاصل از این بحران چیست؟

سناریوی اول: کودتا؛ نظم از لولهٔ تفنگ

کودتا معمولاً نه از قدرت، بلکه از ناتوانی قدرت سیاسی زاده می‌شود.
وقتی دولت می‌گوید «نمی‌توانم»،
وقتی رهبری سکوت می‌کند،
و وقتی جامعه در حال فروپاشی معیشتی است،
نیروهای مسلح—یا بخشی از آن‌ها—به این نتیجه می‌رسند که «کشور دارد از دست می‌رود».

در چنین شرایطی، کودتا نه با شعار ایدئولوژیک، بلکه با وعدهٔ نان، نظم و امنیت می‌آید.
تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که:

  • فقر گسترده، مشروعیت کودتا را بالا می‌برد
  • جامعهٔ خسته، حتی از استبداد هم استقبال می‌کند اگر «ثبات» بیاورد
  • کودتا معمولاً با چراغ سبز بخشی از نخبگان اقتصادی و امنیتی انجام می‌شود

و نکتهٔ مهم‌تر:
کودتا الزاماً علیه رأس نظام نیست؛
می‌تواند به نام حفظ نظام انجام شود.

سناریوی دوم: مداخلهٔ خارجی؛ وقتی «نمی‌توانیم» ترجمه می‌شود

وقتی رئیس‌جمهور علناً می‌گوید «کاری از دست ما برنمی‌آید»، این پیام فقط داخلی نیست؛ به بیرون ترجمه می‌شود.
ترجمهٔ آن ساده است:
نظام تصمیم‌گیر ندارد.

در چنین شرایطی، بازیگران خارجی—به‌ویژه ایالات متحده آمریکا و اسرائیل—سناریوهای زیر را فعال می‌کنند:

  • تشدید فشار اقتصادی برای تسریع فروپاشی
  • حمایت از شکاف‌های درون‌نظامی
  • یا مداخلهٔ محدود نظامی با عنوان «مهار بحران»

مداخلهٔ خارجی معمولاً زمانی رخ می‌دهد که:

  • جامعه ناراضی است
  • دولت ناتوان است
  • و مشروعیت سیاسی در پایین‌ترین سطح قرار دارد

دلارِ ۱۴۰ هزار تومانی، در این معنا، فقط عدد نیست؛ سیگنال استراتژیک است.

سناریوی سوم: فروپاشی آرام؛ خطرناک‌ترین مسیر

خطرناک‌ترین سناریو، نه کودتاست و نه حملهٔ خارجی؛
بلکه فروپاشی آرام است.

فروپاشی‌ای که در آن:

  • دولت هست، اما کار نمی‌کند
  • قانون هست، اما اجرا نمی‌شود
  • نهاد هست، اما اعتماد نیست

در این وضعیت:

  • اقتصاد به‌صورت خودبه‌خود دلاری می‌شود
  • مناطق حاشیه‌ای رها می‌شوند
  • خشونت اجتماعی عادی می‌شود
  • و جامعه وارد منطق «هرکس برای خودش» می‌شود

این همان وضعیتی است که در آن، یک جرقهٔ کوچک می‌تواند هر سه سناریو—کودتا، مداخله، یا انفجار اجتماعی—را فعال کند.

نتیجه‌گیری: دلار به‌مثابه آینهٔ پایان یک نظام 

افزایش نرخ دلار، فقط فقر نیاورده؛ زمان را کوتاه کرده است.
کشوری که آینده‌اش کوچک می‌شود، به‌سرعت به نقطهٔ تصمیم‌های بزرگ و خطرناک می‌رسد.

اگر مسیر کنونی ادامه یابد:

  • یا دیگران به نام نظم وارد می‌شوند
  • یا بیرون به نام ثبات دخالت می‌کند
  • یا جامعه از درون فرو می‌ریزد

در هر سه حالت، مسئولیت با مردمی نیست که اعتراض می‌کنند،
بلکه با حاکمیتی است که تصمیم نمی‌گیرد، اما مانع تصمیم دیگران هم نمی‌شود.

و این خطرناک‌ترین شکل حکومت‌داری است و مسئولیت اصلی آن بر دوش رهبری نظام دینی در کشور است.

رضا فانی یزدی 

۳۱ دسامبر ۲۰۲۵