ریشههای تاریخی، فلسفی و الاهیاتی اسلامهراسی
ساموئل پی. هانتینگتون، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی و نویسندهٔ کتاب مشهور برخورد تمدنها در سال ۱۹۹۶ و در دورهٔ پس از جنگ سرد یعنی زمانی که اتحاد شوروی فروپاشیده بود و بسیاری از اندیشمندان در پی توضیح نظم جدید جهانی بودند؛ برای پاسخ به این پرسش که منبع اصلی درگیریهای آیندهٔ جهان چه خواهد بود. استدلال میکند که در جهان پس از جنگ سرد، منبع اصلی درگیریها نه ایدئولوژی و اقتصاد، بلکه اختلافات فرهنگی و تمدنی میان جوامع مختلف خواهد بود. او در فصل دوم کتاب زیرعنوان “The Nature of Civilizations” (ماهیت تمدنها) به مسئله ای اشاره می کند که بسیاری از آن غافل هستند؛ و آن قدرت سازماندهی خشونت غرب در فتح جهان است؛ که او آن را چنین بیان می کند:
«غرب جهان را نه به سبب برتری ایدهها، ارزشها یا دین خود فتح کرد، بلکه به دلیل برتری در بهکارگیری خشونت سازمانیافته چنین کرد. غربیها اغلب این واقعیت را فراموش میکنند، اما غیرغربیها هرگز آن را از یاد نمیبرند.»*
*این نقل قول در کتاب The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order (برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی) اثر ساموئل هانتینگتون آمده است. این متن بهطور خاص در فصل 2 با عنوان “The Nature of Civilizations” (ماهیت تمدنها) و در صفحه 51 یافت میشود.
این جمله یکی از نکات کلیدی در تحلیل هانتینگتون از تاریخ قدرت در جهان است. او در این دیدگاه تأکید میکند که گسترش نفوذ و سلطهٔ غرب در چند قرن گذشته بیش از آنکه حاصل برتری فرهنگی یا ایدئولوژیک باشد، نتیجهٔ توانایی آن در سازماندهی قدرت نظامی، فناوری جنگی و ساختارهای سیاسی و نظامی بوده است.

هانتینگتون در کتاب برخورد تمدنها استدلال میکند که پس از پایان جنگ سرد، ماهیت درگیریهای جهانی تغییر خواهد کرد. بهنظر او، در آینده منشأ اصلی تنشها و منازعات نه اختلافات ایدئولوژیک (مانند سرمایهداری و کمونیسم) و نه صرفاً رقابتهای اقتصادی، بلکه شکافهای عمیق فرهنگی و تمدنی خواهد بود. در این چارچوب، او جهان را به چند حوزهٔ تمدنی عمده—از جمله تمدن غربی، اسلامی، کنفوسیوسی، هندو، ارتدوکس و دیگر حوزههای فرهنگی—تقسیم میکند و معتقد است بسیاری از کشمکشهای آینده در مرزهای این تمدنها شکل خواهد گرفت.
از نظر هانتینگتون، یکی از دلایل حساسیت و بیاعتمادی بسیاری از جوامع غیرغربی نسبت به غرب، همین تجربهٔ تاریخیِ گسترش قدرت غرب از طریق استعمار، جنگها و سلطهٔ نظامی است؛ تجربهای که به گفتهٔ او در حافظهٔ تاریخی ملتهای غیرغربی باقی مانده و همچنان بر نگاه آنان به نظم جهانی اثر میگذارد.
اگر ساموئل پی. هانتینگتون در سال ۱۹۹۶ در کتاب «برخورد تمدنها» استدلال میکرد که در جهان پس از جنگ سرد شکافهای اصلی دیگر ایدئولوژیک یا اقتصادی نیستند، بلکه در مرزهای تمدنی شکل میگیرند، و در همان کتاب یادآور میشد که گسترش قدرت غرب در تاریخ بیش از آنکه نتیجهٔ «برتری ایدهها و ارزشها» باشد، از توانایی آن در سازماندهی قدرت و خشونت ناشی شده است، امروز میتوان دید که این چارچوب نظری چگونه در گفتمان سیاسی برخی رهبران غربی به زبان سیاست عملی تبدیل شده است. در آغاز قرن بیست و یکم، زمانی که جرج بوش در جریان جنگ عراق از تعبیر «کروسید» (جنگ صلیبی) استفاده کرد، بسیاری آن را نشانهای از بازگشت زبان تمدنی به سیاست بینالملل دانستند. اکنون، دو دهه بعد، در سخنان مارکو روبیو در کنفرانس امنیتی مونیخ نیز همان منطق به شکلی صریحتر دیده میشود. روبیو تأکید میکند: «ما بخشی از یک تمدن هستیم—تمدن غرب» و هشدار میدهد که ایالات متحده نمیخواهد «نگهبان مؤدب افول تدریجی غرب» باشد، و از اروپاییها میخواهد در مسیر سیاستِ قدرتمحورِ واشینگتن همراه شوند و هشدار می دهد که: «اگر لازم باشد آمادهایم این کار را بهتنهایی انجام دهیم…» و نیز «این مسیر… مسیری است که از شما در اروپا میخواهیم به آن بپیوندید».

در واقع، آنچه هانتینگتون بهعنوان تحلیل نظری دربارهٔ رقابتهای تمدنی مطرح کرده بود، امروز در زبان سیاست و امنیت جهانی به صورت آشکارتری بیان میشود. در همین چارچوب، برخی رهبران دیگر نیز از واژگان مشابهی استفاده کردهاند. برای نمونه، بنیامین نتانیاهو بارها تأکید کرده است که اسرائیل «در خط مقدم دفاع از تمدن غرب» در برابر نیروهایی قرار دارد که آنها را تهدیدی برای این تمدن میداند. در اروپا نیز برخی رهبران سیاسی، از جمله در بحثهای مربوط به مهاجرت و امنیت، از «حفاظت از تمدن یا شیوهٔ زندگی اروپایی» سخن گفتهاند. مجموع این مواضع نشان میدهد که گفتمان «تمدنها» که هانتینگتون در دههٔ ۱۹۹۰ بهعنوان چارچوبی تحلیلی مطرح کرد، در دهههای بعد بهتدریج وارد زبان رسمی سیاست شده و امروز در سخنان برخی رهبران غربی به صورت مستقیمتری به کار گرفته میشود؛ گفتمانی که در آن «تمدن»، «هویت» و «قدرت» بیش از پیش به یکدیگر پیوند خوردهاند.
با توجه به این زمینهٔ فکری و سیاسی، شاید اکنون بتوان با درک روشنتری به پدیدهٔ اسلامهراسی و اسلامزدایی در چند دههٔ اخیر پرداخت و ریشههای تاریخی و تمدنی آن را بررسی کرد. هنگامی که نظریههایی مانند «برخورد تمدنها» در سطح تحلیل مطرح میشوند و سپس در گفتمان سیاسی برخی رهبران غربی به زبان «دفاع از تمدن» یا «حفظ هویت غرب» ترجمه میشوند، طبیعی است که نگاه به جهان اسلام نیز در همین چارچوب تمدنی صورتبندی شود. در چنین فضایی، اسلام نه صرفاً بهعنوان یک دین، بلکه گاه بهعنوان یک «دیگریِ تمدنی» تعریف میشود؛ تعریفی که میتواند زمینهساز شکلگیری یا تقویت نگرشهای اسلامهراسانه در عرصههای سیاسی، رسانهای و فرهنگی شود.
از این رو، بررسی اسلامهراسی تنها به تحلیل رویدادهای معاصر محدود نمیشود، بلکه نیازمند توجه به لایههای عمیقتر تاریخی، فکری و تمدنی است؛ لایههایی که در آنها رقابتهای سیاسی، خاطرههای تاریخی، روایتهای دینی و فرهنگی و برداشتهای ایدئولوژیک از «تمدنها» در هم تنیده شدهاند. فهم این زمینهها میتواند کمک کند تا روشن شود چگونه در چند دههٔ اخیر، برخی جریانهای فکری و سیاسی در غرب، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بازتولید گفتمانهایی پرداختهاند که در آن اسلام و جهان اسلام در مقام «دیگریِ تمدنی» قرار میگیرد و همین امر به تقویت موجهای جدید اسلامهراسی و اسلامزدایی در سطح جهانی دامن میزند.
در چند دههٔ اخیر، موج تازهای از اسلامهراسی و اسلامزدایی در برخی جوامع غربی شکل گرفته است. در این روند، برخی جریانهای فکری و رسانهای، از جمله گروههایی که به حوزهٔ جنگهای روانی و تبلیغاتی نسبت داده میشوند، نقش فعالی ایفا کردهاند. بخشی از این گفتمانها کوشیدهاند اسلامستیزی را به نوعی هویتزدایی از ایرانیان نیز پیوند بزنند؛ بهگونهای که هویت ایرانی—که در طی سدههای طولانی تاریخ و تمدن این سرزمین با عناصر فرهنگی و دینی، از جمله اسلام، درآمیخته است—بهعنوان هدف نقد و حمله قرار گرفته است.
با این حال، چنین رویکردهایی تنها به ایران محدود نبوده و نیست. دامنهٔ این گفتمانها در بسیاری از موارد به دیگر کشورهای اسلامی و جوامع مسلمان در سراسر جهان نیز گسترش یافته است و به نظر میرسد که این روند در سالهای آینده نیز میتواند ابعاد گستردهتری پیدا کند. از این رو، بررسی ریشهها، انگیزهها و پیامدهای این جریانهای فکری برای درک بهتر تحولات فرهنگی و سیاسی جهان معاصر اهمیت زیادی دارد.
یکی از موضوعات مهم آن است که بررسی کنیم پدیدههایی مانند اسلامهراسی، اسلامزدایی و ضدیت با اسلام تا چه اندازه ریشه در اندیشههای متفکران یونان باستان، فیلسوفان و اندیشمندان اروپایی، و نیز در آموزهها و سنتهای دینی دیگر همچون یهودیت و مسیحیت دارد. این ادیان هر یک برداشتها و باورهای خاص خود را دربارهٔ مفاهیمی چون برابری، عدالت و رستگاری داشتهاند. در این میان، لازم است روشن شود که دیدگاه اسلام در این زمینهها تا چه حد با آنها تفاوت داشته و در چه مواردی با آنچه امروز تحت عنوان «حقوق بشر» شناخته میشود—از جمله مبارزه با تبعیض، مقابله با نژادپرستی و تلاش برای تحقق عدالت اجتماعی—همخوانی یا اختلاف داشته است. توجه به این مسائل کمک میکند تا بتوان پدیدهٔ اسلامستیزی را که در طول سدههای گذشته، چه در سنتهای کلیسایی، چه در میان برخی جریانهای فکری یهودی، و چه در میان متفکران یونانی و حتی بعضی فلاسفهٔ غربی شکل گرفته و در دورههای بعد، بهویژه در قرون هفدهم و هجدهم، صورتبندی تازهای یافته است، بهتر فهمید.
در همین چارچوب، مسئلهٔ مهم دیگری نیز مطرح میشود و آن چگونگی گسترش اسلام در بخشهای گستردهای از جهان است؛ از اسپانیا و بخشهایی از ایتالیا گرفته تا مناطق نزدیک به وین، و همچنین در آفریقا، سرزمینهای عربی آسیا و آسیای مرکزی. باید بررسی کرد چه عوامل، شعارها و انگیزههایی سبب شد که اسلام در این مناطق نفوذ پیدا کند و جایگاهی پایدار به دست آورد. تا چه اندازه این گسترش با ایدههایی چون نفی تبعیض نژادی، عدالتخواهی و احترام به حقوق دیگران پیوند داشته است؟ همچنین موضوعاتی مانند حقوق اقلیتهای دینی و جایگاه اهل ذمه باید در مقایسه با دیگر ادیان، بهویژه مسیحیت و یهودیت، مورد بررسی قرار گیرد؛ اینکه این ادیان دربارهٔ پیروان دیگر باورها یا کسانی که دین خاصی نداشتند چه دیدگاهی داشتند و احکام مذهبیشان در قبال آنان چه بوده است، و در مقابل، اسلام چه مقررات و احکامی در این زمینه ارائه کرده است. پرداختن به این مجموعه مسائل میتواند به درک روشنتری از وضعیت امروز کمک کند؛ یعنی نگاهی که در جوامع غربی، چه در میان برخی اندیشمندان و چه در میان جریانهای فکری ریشهدار در سنتهای مسیحی و یهودی، نسبت به اسلام و مسلمانان شکل گرفته و امروز از زبان رهبران سیاسی در این کشورها می شنویم و در اسناد و سخنرانی های سیاسی آنها روزبروز به شکل آشکارتری به نمایش در می آید.
اسلامهراسی را نمیتوان صرفاً پدیدهای دانست که در دهههای اخیر و در نتیجهٔ عملکرد رسانههای معاصر شکل گرفته باشد. این پدیده ریشههایی عمیق در تاریخ اندیشهٔ غرب دارد و حاصل لایههای متعددی از نگرشهای تاریخی، فلسفی و دینی است. از برداشت یونانیان باستان دربارهٔ «دیگری» و تقسیم انسانها به «یونانی» و «بربر»، تا الاهیات انحصارگرای برخی سنتهای یهودی و مسیحی، و سپس گفتمان شرقشناسانهٔ دوران مدرنیته و استعمار—همه در شکلگیری نگاهی پایدار و گاه خصمانه نسبت به اسلام و جهان اسلام نقش داشتهاند. در دوران معاصر نیز این نگاه، در قالب نظریههایی مانند «برخورد تمدنها» و سپس در زبان سیاسی برخی رهبران غربی که از «دفاع از تمدن غرب» سخن میگویند، شکل تازهای پیدا کرده است.
هدف من در این مقاله این است که با رویکردی تطبیقی نشان دهم که چرا در بسیاری از روایتهای تاریخی و فکری غرب، اسلام بهعنوان «دیگریِ تمدنی» یا حتی تهدیدی برای نظم تمدنی غرب تصویر شده است. در عین حال، تلاش میکنم توضیح دهم که چگونه برخی ویژگیهای اجتماعی و اخلاقی اسلام—از جمله تأکید بر عدالت، نفی تمایزات نژادی و توجه به حقوق اقلیتهای دینی—به گسترش آن در بخشهای وسیعی از جهان انجامید؛ گسترشی که از اسپانیا و شمال آفریقا تا خاورمیانه و آسیای مرکزی امتداد یافت و باعث شد مردمان گوناگون در سه قاره با این دین آشنا شوند و در بسیاری موارد آن را بپذیرند.
ضرورت بازاندیشی در ریشههای اسلامهراسی
اسلامهراسی در جهان امروز—چه در برخی رسانهها، چه در گفتمانهای سیاسی و امنیتی، و چه در جریانهای راست افراطی در اروپا و آمریکا—در واقع ادامهٔ روندی تاریخی است که ریشههای آن به قرنها پیش بازمیگردد. برای فهم این پدیده، باید به چند پرسش اساسی توجه کرد:
نخست آنکه در اندیشهٔ یونان باستان، انسان کامل عمدتاً به شهروند یونانی محدود میشد و دیگران با عنوان «بربر» تعریف میشدند. این نگاه چگونه به شکلگیری تصور «بیگانهٔ غیرمتمدن» انجامید؟
دوم آنکه در سنتهای دینی یهودی و مسیحی، مفهوم نجات و عدالت تا چه اندازه به همهٔ انسانها تعمیم داده میشد؟ دیدگاه این ادیان نسبت به غیرمؤمنان، مشرکان یا پیروان دیگر آیینها چه بود و چه جایگاهی برای آنان در نظم دینی و اجتماعی قائل میشدند؟
و سوم آنکه اسلام چه نگاه متفاوتی به مفاهیمی چون برابری انسانی، عدالت اجتماعی و حقوق اقلیتها ارائه کرد؟ چرا همین تفاوتها در بسیاری از دورههای تاریخی برای جهان یونانی ـ بیزانسی، کلیسای مسیحی و سپس اروپا بهعنوان چالشی تمدنی تلقی شد؟
تأمل در این پرسشها میتواند نشان دهد که چرا اسلام در طول تاریخ، از یک سو با گسترشی سریع در مناطق گستردهای از جهان روبهرو شد و از سوی دیگر، همزمان با مقاومتها و خصومتهای شدید از جانب برخی رقبای سیاسی، دینی و تمدنی خود مواجه بود.
فلسفهٔ یونان باستان و شکلگیری مفهوم «دیگری»
در بررسی ریشههای تاریخی نگاه غرب به اسلام، یکی از نقاط آغاز را باید در سنت فکری یونان باستان جستوجو کرد. در این سنت، نوعی انسانشناسی شکل گرفت که میان «خودی» و «دیگری» تمایزی بنیادی قائل میشد. یونانیان خود را «هِلِن» مینامیدند و مردمان بیرون از این جهان فرهنگی را «بَربَر» میخواندند. این واژه صرفاً به معنای بیگانه نبود، بلکه بار ارزشی مشخصی داشت و اغلب برای توصیف مردمانی به کار میرفت که از نگاه یونانیان فاقد فرهنگ، عقلانیت یا تمدن تلقی میشدند. چنین برداشتی در آثار نویسندگانی مانند هومر، هرودوت، هزیود و نیز در اندیشهٔ فیلسوفانی چون افلاطون و ارسطو بازتاب یافته است. در این چارچوب، یونانیان خود را مظهر عقلانیت و تمدن میدانستند و سرزمینهای شرقی—از ایران و بینالنهرین گرفته تا شام و مصر—گاه بهعنوان سرزمینهایی مستعد «استبداد شرقی» تصویر میشدند. این نوع نگاه، که بعدها در سنتهای فکری بیزانسی و اروپایی ادامه یافت، شباهتهایی با آنچه در دوران مدرن «شرقشناسی» نامیده شد دارد.
ارسطو و طبیعی دانستن نابرابری
در فلسفهٔ ارسطو نیز میتوان نمونهای از این نگرش سلسلهمراتبی را مشاهده کرد. او در آثار خود از این دیدگاه دفاع میکرد که برخی انسانها بهطور طبیعی برای فرمانروایی و برخی دیگر برای فرمانبری مناسبترند. از نظر او، بردهداری در مواردی میتواند بخشی از نظم طبیعی جامعه باشد، زیرا برخی انسانها فاقد توانایی کامل برای ادارهٔ مستقل زندگی خویشاند. این برداشت، که در آن نابرابری انسانی بهعنوان امری طبیعی تفسیر میشود، بعدها در برخی سنتهای فکری اروپایی نیز تأثیر گذاشت و در دورههای مختلف برای توجیه اشکال گوناگون نابرابری اجتماعی و حتی بردهداری مورد استناد قرار گرفت.
از منظر تاریخی، چنین نگرشی به شکلگیری تصوری از «دیگری» کمک کرد که در آن مردمان بیرون از جهان فرهنگی یونان—بهویژه در شرق—گاه فاقد تواناییهای عقلانی و سیاسی لازم برای خودحکومتی تلقی میشدند. این تصور در دورههای بعد در برخی روایتهای اروپایی از جهان غیرغربی نیز تکرار شد.
افلاطون و نظم سلسلهمراتبی جامعه
در اندیشهٔ افلاطون نیز جامعهٔ آرمانی بر پایهٔ ساختاری سلسلهمراتبی تعریف میشود. او در کتاب جمهور جامعه را متشکل از سه طبقهٔ اصلی میداند: طبقهٔ حاکمان یا فیلسوفان، طبقهٔ جنگاوران و طبقهٔ تولیدکنندگان. از دیدگاه افلاطون، هر یک از این گروهها وظیفهای طبیعی دارند و عدالت زمانی تحقق مییابد که هر کس نقش مناسب خود را در جامعه ایفا کند.
در این برداشت، عدالت بیش از آنکه به معنای برابری اجتماعی باشد، به معنای حفظ نظم و هماهنگی میان اجزای جامعه است. چنین تصوری از نظم اجتماعی در طول تاریخ بر برخی برداشتهای سیاسی و دینی در اروپا نیز تأثیر گذاشت و به تثبیت نگاههای سلسلهمراتبی دربارهٔ جامعه کمک کرد.
بیزانس و نخستین مواجههٔ فکری با اسلام
با ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی، امپراتوری بیزانس—که وارث بخش مهمی از میراث فکری یونان بود—برای نخستین بار با تمدنی نوظهور روبهرو شد که بهسرعت در سرزمینهای وسیعی گسترش مییافت. برخی نویسندگان و الهیدانان بیزانسی در تلاش برای فهم این پدیدهٔ تازه، آن را در چارچوب مفاهیم فکری و دینی خود تفسیر کردند. در برخی متون این دوره، اسلام گاه بهعنوان پدیدهای شرقی و متفاوت با سنت مسیحی معرفی میشد و دربارهٔ منشأ و ماهیت آن برداشتهای انتقادی یا منفی بیان میگردید.
از جمله چهرههایی که دربارهٔ اسلام نوشتند، مورخ بیزانسی تئوفانس معترف بود که در آثار تاریخی خود روایتهایی از ظهور اسلام ارائه کرد. همچنین یوحنا دمشقی، الهیدان مسیحی سدهٔ هشتم، در نوشتههای خود اسلام را در چارچوب مباحث الهیاتی مسیحی تحلیل کرد و آن را نوعی انحراف از آموزههای مسیحی دانست. این متون از نخستین تلاشهای جهان مسیحی برای فهم و تفسیر اسلام به شمار میروند و در شکلگیری ادبیات بعدی اروپایی دربارهٔ اسلام تأثیر گذاشتند.
به این ترتیب، نخستین مواجههٔ فکری تمدن مسیحی ـ بیزانسی با اسلام در بستری از پیشفرضهای فلسفی و الهیاتی شکل گرفت که ریشههای آن به سنت یونانی و مسیحی بازمیگشت. همین پیشزمینههای فکری بعدها در شکلگیری برخی برداشتهای تاریخی اروپا دربارهٔ اسلام نقش مهمی ایفا کردند.
ساختار الاهیاتی یهودیت و مسیحیت: مسئلهٔ نجات، هویت دینی و مرزبندی با «دیگری»
در کنار میراث فلسفی یونان باستان، سنتهای دینی یهودیت و مسیحیت نیز در شکلگیری برخی برداشتهای تاریخی دربارهٔ «خودی» و «غیرخودی» نقش داشتهاند. در این سنتها، مفاهیمی چون «قوم برگزیده»، «نجات» و «ایمان درست» بهگونهای تفسیر شدهاند که در بسیاری از دورههای تاریخی، مرزهایی روشن میان جامعهٔ مؤمنان و دیگران ایجاد کرده است. این مرزبندیها در طول تاریخ، گاه به شکلهای مختلفی از تمایز یا تبعیض دینی در جوامع شکل دادهاند و در برخی موارد بر نگاه اروپاییان به دیگر ادیان نیز تأثیر گذاشتهاند.
یهودیت و مفهوم «قوم برگزیده»
در بخشهایی از متون عهد قدیم، بنیاسرائیل بهعنوان «قوم برگزیده» معرفی میشوند؛ مردمی که در چارچوب پیمان با خداوند قرار دارند. در این چارچوب الاهیاتی، رابطهٔ خاصی میان خدا و قوم بنیاسرائیل ترسیم شده و قوانین دینی و اجتماعی نیز در همین بستر شکل گرفته است.
این مفهوم در تاریخ یهودیت پیامدهای فکری مهمی داشت. نخست آنکه نجات و عدالت الاهی در درجهٔ اول در چارچوب همان پیمان تعریف میشد. دوم آنکه قوانین مذهبی یهودیت در بسیاری از موارد تمایزی روشن میان جامعهٔ یهودیان و دیگر اقوام قائل میشد. با این حال، در طول تاریخ تفسیرهای متفاوتی از این مفهوم ارائه شده است و بسیاری از متفکران یهودی کوشیدهاند آن را در چارچوبی اخلاقیتر و انسانیتر بازخوانی کنند. با وجود این، در برخی روایتهای تاریخی، همین مفهوم به شکلگیری مرزبندیهای دینی میان «درون جامعهٔ مؤمنان» و «دیگران» انجامیده است.
مسیحیت: جهانشمولی پیام و مرزهای ایمان
مسیحیت از همان آغاز خود را دینی جهانی معرفی میکرد و پیام آن برای همهٔ انسانها دانسته میشد. با این حال، در بسیاری از تفسیرهای تاریخی کلیسا، نجات در نهایت به ایمان به مسیح و پیروی از تعالیم کلیسا وابسته دانسته شد. در نتیجه، کسانی که خارج از این چارچوب قرار میگرفتند—چه پیروان ادیان دیگر و چه حتی برخی جریانهای درون مسیحیت—گاه بهعنوان بدعتگذار یا خارج از دایرهٔ ایمان تلقی میشدند.
در تاریخ اروپا، این مرزبندیهای دینی گاه به درگیریها و تنشهای جدی انجامید. نمونههایی مانند جنگهای صلیبی، دادگاههای تفتیش عقاید و تبعیضهای تاریخی علیه یهودیان از جمله رویدادهایی هستند که نشان میدهند چگونه مفاهیم دینی میتوانستند در ساختارهای سیاسی و اجتماعی بازتاب یابند. در این چارچوب، جهان مسیحی قرون وسطی اغلب جهان را در قالب دوگانهٔ «ما» و «دیگران» میدید—دوگانهای که بعدها در برخورد با جهان اسلام نیز نقش مهمی در شکلدهی به ادبیات و تصورهای تاریخی ایفا کرد.
اسلام: جهانشمولی عدالت، نفی تبعیض نژادی و شکلگیری نظمی حقوقی تازه
اسلام در فضایی تاریخی ظهور کرد که ساختارهای اجتماعی آن بهشدت قبیلهای و نابرابر بود. در بسیاری از جوامع عرب پیش از اسلام، تعصبات قبیلهای و نژادی نقش تعیینکننده داشت، بردهداری امری رایج بود، و زنان در برخی قبایل از حقوق انسانی محدودی برخوردار بودند. در همان زمان، در بخشهای دیگری از جهان نیز ادیان بزرگ مانند یهودیت و مسیحیت در پیوند با ساختارهای قدرت سیاسی و اجتماعی قرار داشتند. در چنین شرایطی، تعالیم اسلامی با طرح مجموعهای از اصول اخلاقی و حقوقی تازه، چشماندازی متفاوت دربارهٔ انسان، عدالت و جامعه ارائه کرد.
برابری انسانی و نفی برتری نژادی
یکی از اصول مهم در اندیشهٔ اسلامی تأکید بر برابری بنیادین انسانهاست. در سنت اسلامی، این اصل در آموزههای پیامبر اسلام و نیز در متون دینی بازتاب یافته است؛ از جمله در حدیث مشهور که میگوید هیچ برتری ذاتی میان عرب و غیرعرب وجود ندارد مگر بر پایهٔ تقوا و فضیلت اخلاقی. چنین دیدگاهی در تضاد با بسیاری از برداشتهای سلسلهمراتبی رایج در جهان باستان قرار داشت؛ برداشتهایی که در آنها نژاد، قومیت یا جایگاه اجتماعی معیار برتری تلقی میشد.
در جامعهٔ نخستین مسلمانان نیز نمونههایی از جابهجایی اجتماعی دیده میشود که نشاندهندهٔ این رویکرد است. شخصیتهایی مانند بلال حبشی، سلمان فارسی و صهیب رومی—که هر یک از پیشینههای قومی و اجتماعی متفاوتی میآمدند—در جامعهٔ اسلامی جایگاههای مهمی یافتند. این امر نشان میدهد که در عمل نیز تلاش میشد معیارهای تازهای برای منزلت اجتماعی تعریف شود.
عدالت اجتماعی بهعنوان اصل دینی
در اندیشهٔ اسلامی، عدالت تنها یک اصل اخلاقی یا فلسفی نیست، بلکه بهعنوان تکلیف دینی نیز مطرح میشود. تعالیم اسلامی بر رسیدگی به نیازمندان، حمایت از فقرا، منع بهرهکشی اقتصادی و محدود کردن انباشت ناعادلانهٔ ثروت تأکید میکند. نهادهایی مانند زکات و صدقات بهعنوان ابزارهایی برای توزیع عادلانهتر منابع در جامعه شکل گرفتند. همچنین در منابع اسلامی، فساد اداری و سوءاستفاده از قدرت بهشدت نکوهش شده است.
در این چارچوب، عدالت نه به معنای تثبیت سلسلهمراتب اجتماعی، بلکه به معنای ایجاد توازن اخلاقی و اجتماعی در جامعه تعریف میشود؛ مفهومی که در بسیاری از متون اسلامی بهعنوان یکی از اهداف اصلی شریعت معرفی شده است.
نظام اهل ذمه و همزیستی دینی
یکی از ویژگیهای مهم نظام اجتماعی در بسیاری از جوامع اسلامی تاریخی، شکلگیری سازوکاری برای همزیستی با پیروان دیگر ادیان بود که در فقه اسلامی با عنوان «اهل ذمه» شناخته میشدند. این گروهها—از جمله یهودیان، مسیحیان و در برخی مناطق زرتشتیان و صابئان—در چارچوبی حقوقی میتوانستند دین خود را حفظ کنند و از امنیت جانی و مالکیت برخوردار باشند. در بسیاری از موارد، آنها از آزادی عبادت برخوردار بودند و در مسائل شخصی و مذهبی بر اساس قوانین دینی خود قضاوت میشدند.
در این چارچوب، مالیاتی به نام جزیه از آنان دریافت میشد که در مقابل، آنان از خدمت نظامی معاف بودند و از حمایت حکومت برخوردار میشدند. در برخی دورهها و مناطق—برای مثال در اندلس یا بخشهایی از خاورمیانه—افراد غیرمسلمان حتی به مقامهای اداری یا علمی مهمی نیز دست یافتند.
مقایسهای تاریخی با اروپا
در قرون میانه، اروپا با تحولات پیچیدهای روبهرو بود که در آن ساختارهای کلیسایی نقش پررنگی در زندگی سیاسی و اجتماعی داشتند. در برخی دورهها، محدودیتهای دینی و فشارهایی علیه گروههای مذهبی یا فکری مخالف وجود داشت. در مقابل، در بخشهایی از جهان اسلام فضایی برای ترجمه و انتقال علوم و فلسفهٔ یونانی، ایرانی و هندی پدید آمد و مراکز علمی مهمی شکل گرفتند.
در همین دورهها، دانشمندان یهودی، مسیحی و مسلمان در شهرهایی مانند بغداد، دمشق، قاهره و اندلس در کنار یکدیگر فعالیت میکردند و در حوزههایی چون پزشکی، فلسفه و ریاضیات سهم مهمی در توسعهٔ دانش ایفا کردند. این تعاملات نشان میدهد که جهان اسلام در بخشهایی از تاریخ خود توانست فضایی برای تبادل فرهنگی و علمی میان سنتهای مختلف فراهم آورد.
چرا اسلام گسترش یافت؟ بررسی چند عامل اصلی
گسترش سریع اسلام در قرون نخستین را نمیتوان تنها با عامل نظامی یا سیاسی توضیح داد. مجموعهای از شرایط اجتماعی، سیاسی و فکری در جهان آن زمان وجود داشت که باعث شد پیام اسلام در بخشهای وسیعی از آسیا، آفریقا و حتی اروپا مورد توجه قرار گیرد. پژوهشگران معمولاً به چند عامل مهم در این روند اشاره میکنند.
نخست، شرایط اجتماعی و سیاسی جهان آن زمان بود. در بسیاری از مناطق تحت حکومت امپراتوریهای بزرگ مانند بیزانس و ساسانی، ساختارهای اداری فرسوده شده بود، مالیاتهای سنگین فشار زیادی بر مردم وارد میکرد و تنشهای مذهبی میان دولتها و برخی گروههای دینی وجود داشت. در چنین فضایی، پیام دینی تازهای که بر عدالت، نظم اخلاقی و مسئولیت اجتماعی تأکید میکرد، برای بسیاری از جوامع قابل فهم و جذاب به نظر میرسید.
دوم، شکلگیری یک چارچوب حقوقی نسبتاً منظم و روشن در جوامع اسلامی بود. قواعد مربوط به مالکیت، خانواده، قراردادها و مالیاتها در قالب نظامی نسبتاً منسجم تنظیم شد و همین امر به ایجاد نوعی ثبات اداری و اجتماعی کمک کرد. در بسیاری از مناطق، این نظم حقوقی برای گروههای مختلف—از جمله اقلیتهای مذهبی—چارچوبی مشخص برای زندگی اجتماعی فراهم میکرد.
سوم، شکلگیری ساختارهای حکومتی نسبتاً کارآمد در دورههای نخستین اسلامی بود. حکومتهای اولیه اسلامی توانستند نظام اداری گستردهای ایجاد کنند که در آن زبان اداری مشترک، نظام مالیاتی نسبتاً منظم و سازوکارهای مدیریتی تازه شکل گرفت. این سازماندهی به تثبیت حکومت در سرزمینهای وسیع کمک کرد و ارتباط میان مناطق مختلف را تسهیل نمود.
چهارم، امکان همزیستی نسبی دینی در بسیاری از مناطق اسلامی بود. در بسیاری از شهرهای جهان اسلام، پیروان ادیان گوناگون—بهویژه یهودیان و مسیحیان—توانستند در چارچوبهای حقوقی مشخص زندگی کنند و فعالیتهای اقتصادی، علمی یا فرهنگی داشته باشند. این وضعیت در برخی مناطق باعث شد گروههای مذهبی مختلف حکومتهای جدید را بهعنوان عاملی برای ثبات اجتماعی تلقی کنند.
پنجم، شکوفایی علمی و فرهنگی در مراکز بزرگ شهری بود. شهرهایی مانند بغداد، دمشق، قاهره و قرطبه به مراکز مهم ترجمه و انتقال دانش تبدیل شدند. آثار فلسفی و علمی یونانی، ایرانی و هندی ترجمه شد و در حوزههایی مانند ریاضیات، پزشکی، نجوم و فلسفه پیشرفتهای قابل توجهی به وجود آمد. این پویایی علمی به ارتقای سطح فرهنگی جامعه و جذب اندیشمندان از مناطق مختلف کمک کرد.
و سرانجام، پیام اخلاقی و معنوی اسلام که بر مفاهیمی مانند برابری انسانی، مسئولیت فردی، عدالت اجتماعی و نفی برتری نژادی تأکید داشت، برای بسیاری از مردم جذابیت داشت. این عناصر اخلاقی و معنوی، همراه با شرایط تاریخی و اجتماعی آن زمان، زمینههایی فراهم کرد که اسلام بتواند در مدت نسبتاً کوتاهی در مناطق گستردهای از جهان گسترش یابد.
اسلامهراسی مدرن: از عصر روشنگری تا دورهٔ استعمار
با ورود اروپا به عصر روشنگری، نگاه انتقادی نسبت به کلیسا و سنتهای قرون وسطی گسترش یافت؛ اما این تحول فکری لزوماً به تغییر بنیادین نگاه اروپاییان نسبت به جهان اسلام منجر نشد. بسیاری از فیلسوفان برجستهٔ این دوره—از جمله ولتر، هگل، منتسکیو و حتی کانت—در آثار خود تصویری از شرق و اسلام ارائه کردند که اغلب آن را در قالب مفاهیمی مانند «استبداد شرقی»، «غیرعقلانی بودن» یا «عقبماندگی فرهنگی» توصیف میکرد. هرچند این متفکران در نقد ساختارهای کلیسایی و سیاسی اروپا نقش مهمی داشتند، اما در بسیاری موارد همچنان در چارچوب نگرشی اروپامحور به جهان میاندیشیدند؛ نگرشی که ریشههای آن را میتوان در سنتهای فکری پیشین، از جمله میراث یونانی، جستوجو کرد.
با گسترش استعمار اروپایی در قرون هجدهم و نوزدهم، این نوع نگاهها شکل نظاممندتری یافت. قدرتهای استعماری برای توجیه سلطهٔ سیاسی و اقتصادی خود بر سرزمینهای اسلامی، گفتمانهایی تولید کردند که در آن اسلام و فرهنگهای اسلامی بهعنوان جوامعی «ایستا»، «ضد پیشرفت» یا «نیازمند هدایت تمدنی غرب» معرفی میشدند. این تصویرسازیها نهتنها در سیاست، بلکه در برخی مطالعات شرقشناسانه نیز بازتاب یافت و به تدریج در شکلگیری برداشتهای امنیتی و سیاسی معاصر دربارهٔ اسلام و مسلمانان تأثیر گذاشت.
تداوم تاریخی اسلامستیزی
در پرتو آنچه گفته شد، میتوان دید که تا چه اندازه اسلامهراسی در جهان امروز صرفاً پدیدهای مقطعی یا محصول فضای رسانهای در دوران معاصر نیست، بلکه نتیجهٔ انباشته شدن چندین لایهٔ تاریخی و فکری در سنت غربی است. نخست، میراث برخی برداشتهای فلسفی در یونان باستان که در آن مرزی روشن میان «خودی» و «دیگری» ترسیم میشد و مردمان شرق اغلب در قالب «دیگریِ غیرمتمدن» تصویر میشدند. دوم، برخی تفسیرهای تاریخی در سنتهای دینی یهودی و مسیحی که در آنها مرزبندیهای اعتقادی میان جامعهٔ مؤمنان و دیگران بهصورت پررنگی مطرح بود. و سوم، میراث دورهٔ مدرن—از شرقشناسی تا تجربهٔ استعمار—که در آن نگاههایی شکل گرفت که جهان اسلام را بهعنوان حوزهای «مسئلهدار»، «ایستا» یا «نیازمند هدایت تمدنی» توصیف میکرد. این سه لایهٔ فکری در طول قرنها بر یکدیگر انباشته شدند و زمینهای فراهم کردند که در آن اسلام و جهان اسلام اغلب در جایگاه «دیگریِ تمدنی» قرار گیرد.
در دهههای اخیر، این چارچوب فکری بار دیگر در زبان سیاست و امنیت جهانی ظاهر شده است. نظریهٔ «برخورد تمدنها» که ساموئل هانتینگتون در دههٔ ۱۹۹۰ مطرح کرد، استدلال میکرد که پس از جنگ سرد، خطوط اصلی درگیریهای جهانی در مرزهای تمدنی شکل خواهد گرفت. در سالهای بعد، برخی رهبران سیاسی نیز در سخنان خود از مفاهیمی نزدیک به همین چارچوب استفاده کردهاند. برای مثال، در گفتمان برخی سیاستمداران غربی از «دفاع از تمدن غرب» سخن گفته میشود و گاه جهان اسلام بهعنوان یکی از مهمترین چالشهای این تمدن معرفی میگردد. در همین راستا، چهرههایی مانند بنیامین نتانیاهو بارها اسرائیل را «در خط مقدم دفاع از تمدن غرب» در برابر نیروهایی معرفی کردهاند که آنها را تهدیدی برای این تمدن میدانند. چنین ادبیاتی نشان میدهد که مفهوم «تمدن» در سیاست معاصر نه فقط یک مفهوم فرهنگی، بلکه ابزاری برای تعریف مرزهای هویتی و سیاسی در جهان امروز شده است.
در مقابل باید همیشه یادم باشد که، اسلام از آغاز ظهور خود مجموعهای از مفاهیم اجتماعی و اخلاقی ارائه داد که در بسیاری از موارد با این سنتهای فکری متفاوت بود؛ مفاهیمی مانند برابری انسانی، نفی برتری نژادی، تأکید بر عدالت اجتماعی، و شکلگیری نظامی حقوقی برای تنظیم روابط میان گروههای مختلف جامعه. همین ویژگیها سبب شد که اسلام در طول تاریخ در میان مردمان گوناگون در سه قاره گسترش یابد و برای بسیاری از جوامع جذاب باشد. اما همین تفاوتها نیز باعث شد که در برخی سنتهای فکری و سیاسی رقیب، اسلام نه صرفاً بهعنوان یک دین، بلکه بهعنوان چالشی تمدنی درک شود. به همین دلیل، فهم اسلامهراسی امروز بدون توجه به این زمینههای تاریخی، فلسفی و سیاسی ممکن نیست؛ زمینههایی که نشان میدهد بسیاری از تنشهای کنونی در واقع ادامهٔ گفتوگویی طولانی میان روایتهای مختلف از «تمدن»، «قدرت» و «عدالت» در تاریخ جهان ماست.
رضا فانی یزدی, ۴ مارس ۲۰۲۶