فردا بار دیگر نمایندگان کشورمان با طرف آمریکایی پشت میز مذاکره می نشینند؛ این سومین دیدار آنها از این دوره از مذاکرات پس از جنگ ۱۲ روزه و اعتراضات و کشتارهای اخیر در خیابانهای ایران است؛ اما ما از این همه دیدارها چه می دانیم؟
یکی از مهمترین مشکلات این است که هیچ کدام از ما واقعاً اطلاع دقیقی از محتوای این مذاکرات نداریم. نه طرف آمریکایی جزئیات را بهروشنی بیان میکند و نه طرف ایرانی. با این حال، بهصورت پراکنده نکاتی مطرح میشود. مثلاً یکی از موضوعاتی که اخیراً مطرح شده، بحث یک «پکیج اقتصادی» است. معاون وزیر امور خارجه و یکی از اعضای تیم مذاکرهکننده اشاره کرده که ایران یک بسته اقتصادی بسیار خوب برای آمریکا دارد.

از اینجا میتوان حدسهایی زد؛ مثلاً بخشی از این بسته ممکن است شامل امتیازاتی باشد—احتمالاً حتی امتیازاتی که بتواند بهطور خاص برخی افراد یا محافل در آمریکا، از جمله نزدیکان ترامپ، را متقاعد کند که به نوعی با ایران کنار بیایند. بخشی دیگر هم میتواند مربوط به روابط با روسیه و چین باشد، یا حتی تغییراتی در ساختار اقتصادی ایران در ازای کاهش یا رفع برخی تحریمها.
از سوی دیگر، میدانیم که ایران بر سر برخی موضوعات موضع رسمی و محکمی دارد؛ مثلاً بر حق غنیسازی تأکید میکند و آن را بخشی از دانش و سرمایه ملی میداند که هزینههای زیادی برای آن پرداخت شده است. اما در عین حال، گزارشهایی هم شنیده میشود مبنی بر اینکه طرحهایی مطرح شده—مثلاً توقف غنیسازی برای ۳ تا ۵ سال، یا انتقال اورانیوم ۶۰ درصدی به خارج از کشور، یا حتی نگهداری آن در داخل تحت نوعی کنترل برای کاهش سطح آن.
اینها بخشهایی از اطلاعاتی است که بهصورت غیررسمی مطرح شده. حتی در دوره قبل نیز آقای بلینکن، وزیر خارجه پیشین آمریکا، اشاره کرده بود که ایران در مقطعی حتی تا سطح بسیار پایین—نزدیک به زیر یک درصد—با محدودسازی موافقت کرده بود.
در مجموع، به نظر میرسد که در داخل حاکمیت ایران، طیفی از دیدگاهها وجود دارد؛ از شخص آقای خامنهای گرفته تا جریانهای مختلف، حتی برخی نیروهای تندرو یا برعکس، کسانی که معتقدند برای عبور از شرایط فعلی باید امتیازات گستردهتری داده شود. این نشان میدهد که آمادگیهایی برای دادن امتیاز وجود دارد تا از این وضعیت عبور کنند.
در نهایت، همانطور که گفتهاند، هر کسی از ظن خود شد یار این مذاکرات، و برداشتها همچنان متفاوت و بعضاً متناقض باقی مانده است.
بعضیها فکر میکنند که هنوز یک «فرصت» وجود دارد؛ فرصتی که ممکن است با یک توقف ۳ تا ۵ ساله در غنیسازی داخل ایران ایجاد شود. به قول معروف میگویند: «از این ستون تا آن ستون فرج است.» یعنی شاید در این فاصله، شرایط سیاسی در آمریکا تغییر کند؛ شاید ترامپ دیگر در صحنه نباشد، یا جریانهای راست افراطیِ نزدیک به او تضعیف شوند، و فضای تصمیمگیری در واشنگتن عوض شود.
از طرف دیگر، این نگاه وجود دارد که در دو سه سال آینده، وضعیت ژئوپلیتیک منطقه هم ممکن است تغییر کند. خیلیها معتقدند—و ما هم باید بدانیم—که اگر اتفاق کاملاً غیرمنتظرهای در منطقه رخ ندهد، در ۳ تا ۵ سال آینده وابستگی کشورهایی مثل عربستان سعودی و حتی اتحادیه اروپا به اقتصاد چین بیشتر خواهد شد. قدرت چین، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر نظامی، رشد خواهد کرد. همچنین تغییراتی در سیاست اروپا شکل میگیرد که میتواند در مجموع به تضعیف قدرت آمریکا، و بهویژه نفوذ اسرائیل در منطقه منجر شود.
به همین دلیل است که اسرائیلیها تمام فشارشان را میآورند تا همین حالا آمریکا را به سمت جنگ با ایران بکشانند؛ چون اگر زمان بگذرد و موازنهها به ضررشان تغییر کند، فرصت فعلی را از دست میدهند.
اما اگر چنین جنگی اتفاق بیفتد و ایران هم همانطور که گفته، پایگاههای آمریکا در کشورهای عربی منطقه را هدف قرار بدهد، آن کشورها ناچاراً وارد جنگ خواهند شد. این را باید با قطعیت گفت: اگر موشکی از ایران به سمت عربستان یا قطر یا امارات بخورد—یا حتی ترکیه یا آذربایجان—آنها پاسخ خواهند داد و سریع واکنش نشان میدهند و وارد جنگ میشوند.
الان ممکن است مخالف جنگ باشند و تمایلی به وقوع آن نداشته باشند؛ اما اگر از طرف ایران مورد هدف قرار گرفته و ضربه مستقیم بخورند، دیگر امکان کنارهگیری ندارند. در آن صورت جنگ به یک جنگ منطقهای تبدیل میشود و آنها نیز وارد جنگ با ایران خواهند شد.
و در نهایت، باید یک نکته را صریح فهمید: پیروز نهایی چنین جنگی اسرائیل است. هر کس هم که در ظاهر جان سالم به در ببرد—چه ایران، چه کشورهای بزرگتر و چه کشورهای کوچکتر—در واقع برنده نهایی اسرائیل خواهد بود. مخصوصاً کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس که بسیار آسیب خواهند دید و ممکن است با چند حمله موشکی عملاً زندگی مردم و نظم سیاسی و اجتماعی در آنها از کار بیفتند.
مثلاً فکر نکنید قطر کشوری است که در چنین شرایطی میتواند دوام بیاورد. قطر اگر فقط بیست نقطهاش با موشک هدف قرار بگیرد، عملاً فلج میشود. حکومتش هم جمعیت شهروندی محدودی دارد—شاید سیصد چهارصد هزار نفر—در حالی که کل جمعیتش کمی بیشتر از سه میلیون نفر است و البته ۹۰ درصد آنها شامل بخش بزرگی از مهاجران و کارگران هندی، پاکستانی، بنگلادشی و دیگر ملیتهاست که تعلق خاطری به این کشور ندارند و در چنین بحرانی حتی احتمال شورشهای داخلی هم وجود دارد: ممکن است همین جمعیتهای بزرگِ مهاجر و کارگری به مراکز خرید بزرگ، خانههای ثروتمندان و زیرساختهای شهری هجوم بیاورند و وضعیت از کنترل خارج شود و حکومت امیر قطر به آسانی در بحرانی گرفتار آید که به نابودی آن منجر گردد..
این کشورها اساساً آنقدر شکنندهاند که اگر کسی تصور کند در یک جنگ منطقهای «باقی میمانند»، به نظر من واقعبینانه نگاه نکرده است.
در مورد خود امارات هم میدانیم که حدود ده میلیون جمعیت دارد، اما فقط نزدیک به یک میلیون نفر شهروند واقعی هستند. بخش بزرگی از همین شهروندان هم عمدتاً در رفاه کامل زندگی کردهاند؛ طبقهای مرفه که با سبک زندگی لوکس—ماشینهای گرانقیمت مثل لامبورگینی و پورشه—بزرگ شدهاند و طبیعتاً نیرویی نیستند که بهراحتی وارد یک جنگ سخت و طولانی شوند. این کشور نیز در مقابل شورش های داخلی در دوران جنگ احتمالا توان ایستادگی ندارد.
درست است که این کشورها از نظر تجهیزات نظامی پیشرفتهاند—هواپیماهای مدرن مثل F-35، F-15 و F-16 دارند—اما داشتن تجهیزات لزوماً به معنای داشتن یک نیروی جنگیِ واقعی و آماده برای یک درگیری گسترده نیست. آنچه تعیینکننده است، نیروی انسانی، انسجام اجتماعی و آمادگی برای جنگ است.
در این میان، شاید تنها کشوری که تا حدی ویژگیهای یک نیروی جنگی واقعی را دارد، عربستان سعودی باشد. کشوری با جمعیت شهروندی گستردهتر، هویت ملی و مذهبی مشخص، و ادعای رهبری در جهان اسلام—با توجه به وجود کعبه و جایگاه مذهبیاش. همچنین اگر به گذشته نگاه کنیم، در جنگ افغانستان علیه شوروی و حتی در مقاطع بعدی، بخشی از نیروهای انسانی و منابع از عربستان تأمین شدهاند؛ چه از نظر مالی و چه از نظر افرادی که در این درگیریها حضور داشتهاند؛ از جمله اسامه بن لادن و بسیاری دیگر از نیروهای جهادی همسوی با او.
با این حال، حتی عربستان هم در صورت درگیر شدن در یک جنگ منطقهای، با چالشها و هزینههای بسیار سنگینی روبهرو خواهد شد.
شاید شکننده ترین این کشورها بحرین باشد با جمعیت بزرگ شیعه و ایرانی تبار که در گذشته بارها با قیام مردم خود مواجه شده و بدست نیروهای امنیتی و نظامی عربستان سعودی سرکوب شده است. واکنش مردم در چنین کشورهایی در صورت ورود بحران هایی چون جنگ غیر قابل پیشبینی است.
بنابراین، جمعبندی من این است که در چنین سناریویی—اگر جنگی گسترده در منطقه شکل بگیرد—برنده نهایی اسرائیل خواهد بود، حتی اگر دیگران هم در ظاهر آسیبهای کمتری ببینند یا باقی بمانند.
آمریکا هم معمولاً از فاصله عمل میکند؛ ضربه میزند، هزینههایش را هم بعداً بهنوعی از کشورهای منطقه میگیرد و پروژهاش را جلو میبرد. البته من شخصاً معتقد نیستم که جنگی رخ بدهد—در ادامه همین مطلب توضیح میدهم چرا. اما اگر توافقی حاصل نشود، به نظر میرسد آن چیزی که الان از طرف ایران مطرح میشود، تا حد زیادی با چیزی که آمریکا هم عملاً روی آن تمرکز کرده، همپوشانی دارد.
اگر دقت کنید، آقای ترامپ بیش از هر چیز روی مسئله توقف «غنیسازی» تمرکز کرده—مدام همین را تکرار میکند. جالب اینجاست که مواضعش هم بهمرور عقبتر میآید، برخلاف برخی جریانهای تندرو که سعی میکنند فضا را رادیکالتر نشان بدهند. در عمل، مواضع سیاسی او نرمتر شده است.
مثلاً در همان ابتکار صلحی که مطرح کرده بود، گفت جای ایران در آن خالی است و ابراز امیدواری کرد که بعداً به آن بپیوندد. یا ویتکاف اشاره میکند که ترامپ تعجب میکند که چرا با وجود اینکه «حداقل» خواستهها را از ایران مطرح کرده، ایران باز هم آن را نمیپذیرد. همه اینها نشان میدهد که ترامپ تلاش میکند سطح تنش را پایین بیاورد.
اما به نظر میرسد در عین حال در یک نقطه هم گیر کرده است. بخشی از این وضعیت شاید ناشی از محاسبات نادرستی باشد که قبلاً انجام شده—مثلاً این تصور که در داخل ایران اعتراضات گستردهای در حال شکلگیری است و حکومت در آستانه فروپاشی است، و بنابراین میتوان با فشار بیشتر به نتیجه رسید.
از سوی دیگر، به نظر میرسد اسرائیل هم در برخی مقاطع، آمریکا را در موقعیتهایی قرار داده که تصمیمگیری را برایش پیچیدهتر کرده—بهنوعی آمریکا را در دو جبهه درگیر کرده و فضای مانور را محدودتر کرده است.
یکی از این موارد این بود که در ابتدای آن سناریوی جنگی—که گفته میشد ممکن است طی ده تا دوازده روز اتفاق بیفتد—به آمریکاییها اینطور القا شده بود که حکومت ایران بهسرعت فرو میپاشد. گفته بودند که با هدف قرار دادن سران نظامی، مراکز حساس، سامانههای دفاع موشکی و لانچرها، میتوانند ساختار دفاعی ایران را از کار بیندازند. حتی تصور این بود که ابعاد عملیات بزرگتر هم خواهد بود و در نهایت، ظرف مدت کوتاهی نظام از هم میپاشد و مردم هم به خیابانها میریزند.
در ادامه هم گفته شد که اگر این اتفاق فوری نیفتد، در یک بازه چندماهه—مثلاً هشت ماه—با تشدید فشارها، اعتراضات داخلی شکل میگیرد، مراکز مختلف هدف قرار میگیرد، حکومت وارد فاز سرکوب میشود و در نتیجه مقاومت مردمی بیشتر میشود. در این سناریو، آمریکا هم وارد عمل میشود. همانطور که نقل شده، ترامپ گفته بود «کمک در راه است»—و به نظر میرسد که این صرفاً یک شعار نبود، بلکه خودشان هم تصور میکردند که چنین مسیری قابل تحقق است. در این چارچوب، نقش اسرائیل و حتی فعالیتهای اطلاعاتی مانند آنچه به موساد نسبت داده میشود نیز بهعنوان بخشی از این سناریو در نظر گرفته شده بود.
اما در عمل، این مسیر هم به نتیجه نرسید و شکست خورد. اگر بخواهیم جمعبندی کنیم، دو سناریو—یکی مبتنی بر فشار نظامی گسترده و دیگری مبتنی بر بیثباتسازی داخلی—هر دو شکست خورد و به هدف مورد نظر آنها نرسیدند.
در چنین شرایطی، به نظر میرسد که اکنون برخی بازیگران—بهویژه اسرائیل—ممکن است این مقطع را بهعنوان یک «آخرین فرصت» ببینند تا به هر شکل ممکن، آمریکا را وارد یک درگیری مستقیمتر کنند. محاسبه آنها میتواند این باشد که در صورت واکنش ایران به پایگاهها یا منافع آمریکا در منطقه، کشورهای منطقه نیز ناگزیر وارد جنگ خواهند شد. در نتیجه، بسیاری از این کشورها تضعیف میشوند و توازن قدرت منطقهای بهشدت تغییر میکند.
بر اساس این تحلیل، در چنین سناریویی، اسرائیل میتواند در موقعیت برتر منطقهای قرار بگیرد. البته باید تأکید کرد که اینها برداشتها و تحلیلهایی است که درباره روندهای ممکن مطرح میشود و آینده همچنان وابسته به تصمیمها و تحولات پیشبینیناپذیر است.
میبینید که حتی برخی مقامهای آمریکایی در همین دوران بحرانی از جمله سفیر احمق آمریکا در اسرائیل هم اظهاراتی مطرح کردهاند—مثلاً اشاره به گسترش سرزمینی اسرائیل «سرزمین موعود» و ارجاع به متون مذهبی—که بازتاب گستردهای داشته و محل بحث شده است. در چنین شرایطی، این سؤال پیش میآید که چرا در بسیاری از کشورهای عربی واکنشهای خیابانی گستردهای دیده نشد. درست است که اتحادیه کشورهای عربی در سطح رسمی موضعگیری کرده و این اظهارات احمقانه را محکوم کردند، اما در سطح جامعه، آنگونه که انتظار میرود، اعتراضات وسیع شکل نگرفت.
به نظر میرسد یکی از دلایل این وضعیت، ملاحظات داخلی این کشورها باشد. بسیاری از دولتهای منطقه، حتی اگر با جنگ مخالف باشند، نسبت به شکلگیری اعتراضات خیابانی در کشورهای خود حساسیت بالایی دارند و آن را بالقوه بیثباتکننده میدانند. به همین دلیل، ترجیح میدهند واکنشها در چارچوبهای رسمی و دیپلماتیک باقی بماند، نه در قالب بسیج گسترده مردمی.
در عین حال، اگر اعتراضات مدنی و مسالمتآمیز در سطح افکار عمومی شکل بگیرد، میتواند نوعی «نمایش قدرت اجتماعی» باشد؛ یعنی نشان دهد که مخالفت با جنگ فقط موضع دولتها نیست، بلکه در میان مردم نیز وجود دارد. چنین واکنشهایی میتواند بر فضای سیاسی و حتی محاسبات بازیگران مختلف تأثیر بگذارد.
اما واقعیت این است که در بسیاری از کشورهای منطقه، ترکیبی از محدودیتهای سیاسی، نگرانیهای امنیتی و ساختارهای حکمرانی باعث میشود که این نوع تحرکات اجتماعی کمتر بروز پیدا کند یا کنترل شود.
در مجموع، این هم بخشی از همان تصویری است که باید در تحلیل کلی شرایط منطقه در نظر گرفت: فاصله میان مواضع رسمی دولتها، نگرانیهای آنها از بیثباتی داخلی، و نقش بالقوه—اما محدودشده—افکار عمومی در تحولات منطقه.
اما چرا من فکر میکنم که جنگی در کار نخواهد بود—واقعاً بعید میدانم که به یک جنگ تمامعیار برسیم. همانطور که در مطالب و گفتگوهای گذشته هم اشاره کردم، اگر دقت کرده باشید، موضع ترامپ هم تغییر کرده و از «جنگ محدود» صحبت کرده است. این دقیقاً همان چیزی است که قبلاً هم گفتم: اگر توافقی حاصل نشود، ممکن است بهجای جنگ گسترده، یک درگیری محدود و کنترلشده و توافقی شکل بگیرد.
به نظر میرسد که دو طرف به یک توافق کامل نمیرسند. از یک طرف، ایران موضع سفتتری گرفته و تأکید میکند که حاضر نیست امتیازات اساسی بدهد. در عین حال، این برداشت در داخل ایران شکل گرفته که فشارهای قبلی آمریکا—آن لحن تند و تهدیدآمیز—تا حدی عقبنشینی کرده و اگر طرف مقابل محکم بایستد، آمریکا لزوماً وارد جنگ نمیشود.
در نتیجه، به نظر من در ایران این دیدگاه تقویت شده که «اگر امتیاز ندهی، جنگی هم رخ نمیدهد؛ اما اگر امتیاز بدهی، ممکن است فشارها بیشتر شود و پایان راه به احتمال زیاد عقب نشینی تدریجی تا آخرین مرحله آن که فروپاشی است». همین باعث شده که از طرف ایرانی مواضع سختتری اتخاذ شود و تمایل به عقبنشینی کمتر شود.
از طرف دیگر، حمایتهایی که از سوی روسیه و چین دیده میشود—چه در سطح سیاسی و چه در سطح راهبردی—به ایران این اطمینان را میدهد که در یک انزوای کامل قرار ندارد و میتواند روی نوعی پشتوانه حساب کند.
بنابراین، جمعبندی من این است که احتمال رسیدن به یک توافق جامع پایین است، اما در عین حال، احتمال یک جنگ گسترده هم کم است. چیزی که محتملتر به نظر میرسد، در صورت عدم توافق، یک درگیری محدود و کنترلشده است—نوعی تقابل تاکتیکی از سوی هر دو طرف، بدون آنکه به یک جنگ فراگیر منطقهای تبدیل شود.
حتما باید توجه کنید که؛ ترامپ اصلاً از «جنگ محدود» حرفی نزده بود. تا هفته پیش که رهبری ایران تهدید به جنگ منطقه ای کرد، او چنین موضعی نداشت. آن زمان لحنش این بود که اگر توافق نشود، «بیچارهتان میکنیم» و از این جنس تهدیدها.
اما حالا به نظر میرسد که ترامپ به این جمعبندی رسیده که احتمالاً توافقی در کار نخواهد بود، و در عین حال نمیخواهد هزینه یک جنگ گسترده را هم بپذیرد. بنابراین آمده و از «جنگ محدود» صحبت میکند؛ نوعی پیام به ایران که درگیری میتواند کنترلشده و در سطح پایین باقی بماند—به اصطلاح «ما چند ضربه میزنیم، شما هم پاسخ میدهید و تمام میشود».
اما طرف ایرانی فعلاً این چارچوب را نمیپذیرد. همانطور که آقای خامنهای گفته، اگر جنگی رخ بدهد، «منطقهای» خواهد بود. یعنی پیام ایران این است که چیزی به نام جنگ محدود وجود ندارد و هر اقدام نظامی میتواند به یک درگیری گسترده در کل منطقه تبدیل شود.
به نظر من، یک نشانه مهم برای فهمیدن اینکه آیا دو طرف به یک «تفاهم نانوشته» درباره جنگ محدود می رسند یا نه، شنیدن همین حرف ها در ادبیات طرف ایرانی است. اگر در آینده دیدید که بهجای تأکید بر «جنگ منطقهای»، شروع کردند به گفتن «پاسخ متقابل» یا «اقدام متناسب»، این میتواند نشانهای باشد از اینکه نوعی چارچوب کنترلشده بین طرفین شکل گرفته است. اما اگر طرف ایرانی همچنان بر این موضع محکم ایستاده و اصرار کند که «هر ضربهای و از جانب هر کسی با گسترش جنگ در کل منطقه پاسخ داده میشود»، آنوقت احتمالاً حتی همان سناریوی جنگ محدود هم عملی نخواهد شد، چون هزینهاش برای طرف مقابل بیش از حد بالا میرود و هیچ کدام از کشورهای منطقه هم آمادگی ورود به چنین مناقشه ای را ندارند.
در واقع، به نظر میرسد بخش مهمی از آینده این تنشها به نوع پیامهایی بستگی دارد که از سوی سیاستمداران ایرانی ارسال میشود—اینکه چقدر سطح ریسک را بالا نگه میدارند یا پایین میآورند. همانطور که در مقاطع قبلی هم دیدهایم، اگر سطح ریسک بالا برود، طرف مقابل محتاطتر عمل میکند؛ اما اگر این ریسک پایین نگه داشته شود، ممکن است طرف مقابل دست بازتری برای اقدام پیدا کند.
از این زاویه، نحوه مدیریت پیام، ادبیات رسمی و حتی روایتسازی رسانهای اهمیت زیادی پیدا میکند. مثلاً وقتی صحبت از یک «بسته پیشنهادی» میشود، اگر بهدرستی و بهموقع درباره آن اطلاعرسانی نشود، فضا را روایتهای ضد ایرانی و بیرونی پر میکنند. در حالی که اگر از ابتدا چارچوب و منطق این پیشنهادها شفافتر بیان شود، میتواند بر فضای ذهنی و محاسبات طرف مقابل و افکار عمومی در داخل و خارج از ایران تاثیر بهتری بگذارد.
در مجموع، اینکه آیا به سمت توافق میروند، یا تنش در سطحی محدود باقی میماند، یا وارد مسیر پرهزینهتری میشود، تا حد زیادی به همین بازیِ پیامها، برداشتها و مدیریت ریسک از سوی دو طرف وابسته است.
یعنی بهنوعی باید تلاش شود که فضای رسانهای در اختیار گفتمان مستقل و برآمده از نگاه ایرانی قرار بگیرد، نه اینکه صرفاً تحت تأثیر روایتهایی باشد که بر پایه تهدید، ترس و فشار شکل میگیرند. به نظر من، یکی از ضعفهای جدی در سیاستگذاری ایران همین است که در حوزه رسانه و روایتسازی، عملکرد منسجم و هوشمندی نداشته و همین باعث شده افکار عمومی—چه در داخل و چه در منطقه—در معرض روایتهایی قرار بگیرند که لزوماً از منافع یا نگاه ایرانی نشأت نمیگیرد.
در چنین شرایطی، اگر روایتسازی فعال و هدفمند وجود نداشته باشد، طبیعی است که دیگران فضای ذهنی جامعه را شکل بدهند. به همین دلیل، مدیریت پیام و حضور مؤثر در رسانهها اهمیت بسیار بالایی پیدا میکند.
در نهایت، جمعبندی من این است که اگر ایران بتواند با موضعی محکم و در عین حال حسابشده عمل کند، احتمال وقوع جنگ پایین میآید. اما اگر عقبنشینیهای بدون چارچوب مشخص صورت بگیرد، هم ممکن است امتیازاتی از دست برود و هم خطر تشدید تنشها همچنان باقی بماند.
اما پس از همه این حرفها نظر من و یا بخش هایی از اپوزیسیون غیر وابسته به دستگاههای امنیتی و کشورهای خارجی به ویژه مزدوران اسرائیل چه می تواند باشد و چگونه می توان این دیدگاه را بازتاب داد؟
اول از همه، مسئله جنگ است. ما باید خیلی روشن و صریح بگوییم که مخالف جنگ هستیم. اما این مخالفت با جنگ به این معنا نیست که از وضعیت موجود در ایران دفاع میکنیم. مخالفت ما با جنگ، بهخاطر پیامدهای فاجعهبار آن برای مردم ایران است. برای من، در درجه اول، زندگی مردم اهمیت دارد. جنگ میتواند زندگی را بهشدت سختتر کند، تعداد زیادی قربانی بگیرد، وضعیت اقتصادی را وخیمتر کند و زیرساختهایی را که حاصل دههها تلاش مردم و سرمایه ملی هستند، از بین ببرد. به همین دلیل من و بسیاری از ما مخالف جنگ هستیم.
حالا سؤال این است که چگونه میتوان از وقوع جنگ جلوگیری کرد. اگر واقعبینانه نگاه کنیم، سه نیروی اصلی در این زمینه نقش دارند. ما نه طرف آمریکایی هستیم و نه اسرائیلی، اما در میان این سه نیرو، اولین و مهمترین آنها حکومت ایران است. حکومت ایران میتواند با برخی از رفتارها و تصمیمات خود، از وقوع جنگ جلوگیری کند.
به نظر من، همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، اگر حکومت ایران از یکسو موضع محکم خود را حفظ کند و از سوی دیگر، در عین حال وارد برخی توافقها شود که به کاهش تنش کمک کند، میتواند هم از جنگ جلوگیری کند و هم شرایط زندگی مردم را بهبود ببخشد. این یعنی یک نوع توازن: حفظ بازدارندگی در کنار تلاش برای کاهش فشارها بر زندگی مردم. اگر چنین مسیری طی شود و مردم بتوانند زندگی عادیتری را تجربه کنند، این خود به نفع صلح و ثبات در آینده خواهد بود—صرفنظر از اینکه چه حکومتی بر سر کار باشد.
تقویت جامعه ایران از نظر اقتصادی، امنیت، آسایش و حفظ کرامت انسانی، و همچنین کاهش تنشهایی که در گذشته به سرکوب و کشتار منجر شده و ممکن است در آینده هم تکرار شود، همگی در نهایت به نفع مردم ایران است.
مسئله دوم، اپوزیسیون است. ما با نوعی اپوزیسیون مواجه هستیم که در بسیاری موارد دچار استیصال، سرخوردگی و پراکندگی است. وقتی از اپوزیسیون صحبت میکنم، منظورم واقعاً نیروهای مخالف است. چون در عین حال، گروههایی هم هستند که خود را اپوزیسیون معرفی میکنند، اما در عمل از حکومت دفاع میکنند—گاهی حتی بیشتر از خود مسئولان حکومتی.
من آنها را اپوزیسیون محسوب نمیکنم. ممکن است ایدههای آرمانگرایانه، سوسیالیستی، کمونیستی یا حتی برداشتهایی از دموکراسی داشته باشند، اما وقتی در عمل بهطور جدی از حکومت ایران دفاع میکنند، دیگر در چارچوب اپوزیسیون قرار نمیگیرند. من وارد قضاوت ارزشی نمیشوم که این خوب است یا بد، اما از نظر تحلیلی، اینها نیروهای همراه و حامی نظام محسوب میشوند. بنابراین وقتی از اپوزیسیون صحبت میکنیم، باید منظورمان نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی—چه در داخل و چه در خارج—باشد.
این وضعیت نشان میدهد که درک دقیق نقشها و تفکیک روشن مواضع چقدر اهمیت دارد. اگر این مرزبندیها شفاف نشود، تحلیلها هم دچار آشفتگی میشود و در نهایت، به تصمیمگیریهای نادرست منجر خواهد شد.
به نظر من، نقش اپوزیسیون این است که بهدرستی درک کند جنگ چه پیامدهایی دارد. جنگ نهتنها به ویرانی گسترده منجر میشود، بلکه جامعه مدنی را تضعیف میکند، طبقه متوسط را از بین میبرد و وضعیت زحمتکشان را بهمراتب بدتر میکند. اگر اپوزیسیون تصور کند که در دل چنین شرایطی میتواند با سازماندهی مردم به نتیجه برسد، باید توجه داشته باشد که مردمی که هرچه بیشتر فقیر، درمانده و وابسته میشوند، عملاً بیشتر به ساختارهای موجود تکیه میکنند. در چنین فضایی، حتی امکان رشد جریانهای افراطی و خشونتگرا—که بعضاً از حمایتهای خارجی هم برخوردارند—بیشتر میشود و در نهایت، دست نیروهای مستقل و مردمی خالیتر خواهد شد.
بنابراین اگر اپوزیسیون واقعاً مخالف جنگ است، باید این مخالفت را بهصورت فعال نشان دهد—از طریق اعتراض، روشنگری و ایجاد فشار افکار عمومی—همانطور که نیروهای موافق جنگ هم تلاش میکنند صدای خود را بلند کنند. تنها در فضایی که حداقلی از صلح و ثبات وجود داشته باشد، امکان فعالیت سیاسی مؤثر و سازماندهی اجتماعی فراهم میشود.
نکته سوم و مهم دیگر، وضعیت اقتصادی و روند فرسایشی زندگی مردم است؛ موضوعی که بسیاری از فعالین سیاسی داخل و خارج کشور بارها و بارها به آن پرداخته و من هم به سهم خودم همیشه در گفتگوها و نوشته هایم به آن پرداخته ام؛ واقعیت این است که حتی بدون جنگ هم، اگر این روند ادامه پیدا کند، جامعه دچار فرسایش جدی میشود. کاهش ارزش پول ملی، افزایش مداوم هزینههای زندگی و فشار اقتصادی روزافزون، زندگی مردم را هر روز سختتر کرده است. این روند، بهتنهایی میتواند بنیانهای اجتماعی را تضعیف کند.
در کنار این، تمرکز ثروت در دست یک اقلیت محدود—که بهنوعی با ساختار قدرت پیوند دارند—و خروج منابع عظیم از کشور، شکافهای اقتصادی و اجتماعی را عمیقتر کرده است. این وضعیت، اگر ادامه یابد، میتواند به تضعیف کلی ساختارها منجر شود.
تجربههای تاریخی هم نشان میدهد که هیچ نظامی حتی اگر نظامهایی که بسیار قدرتمند هم به نظر میرسیدند—از فروپاشی مصون نیستند. نمونه بارز آن اتحاد جماهیر شوروی است؛ نظامی که بسیاری تصور میکردند پایدار و ماندگار است، اما در نهایت فروپاشید. حتی برخی از برجستهترین تحلیلگران و سیاستمداران جهان هم چنین پایانی را پیشبینی نمیکردند.
اتحاد جماهیر شوروی با وجود داشتن سلاح هستهای، بزرگترین ارتش جهان، سازمان اطلاعاتی قدرتمندی مثل کاگب، و یک حزب کمونیستی بسیار گسترده با دهها میلیون عضو، در نهایت فروپاشید. این فروپاشی عمدتاً تحت تأثیر فشارهای اقتصادی و نارضایتیهای درونی اتفاق افتاد. بنابراین نباید تصور کرد که بحرانهای اقتصادی موضوعی ساده یا قابلچشمپوشی هستند؛ اگر به آنها پاسخ داده نشود، میتوانند به فرسایش و در نهایت فروپاشی هر نظامی منجر شوند.
در این چارچوب، اگر حکومتی نتواند به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردم پاسخ دهد و در جهت تقویت جامعه—از نظر رفاه، امنیت، و کرامت انسانی—حرکت نکند، بهتدریج پایههای خود را تضعیف میکند. از این منظر، حتی کسانی که گرایشهای عدالتخواهانه یا چپ دارند، اگر نسبت به این وضعیت بیتفاوت باشند یا از آن دفاع کنند، در واقع با اصولی که خود به آن باور دارند، در تضاد قرار میگیرند.
مسئله دیگری که باید به آن توجه کرد، موضوع توانایی جمهوری اسلامی ایران در یک جنگ منطقهای است. به نظر میرسد حتی خود مقامات ایران هم بهخوبی میدانند که ورود به چنین جنگی هزینههای بسیار سنگینی خواهد داشت. به همین دلیل است که وقتی از «جنگ منطقهای» صحبت میشود، در واقع نوعی پیام بازدارنده منتقل میکنند—اینکه هرگونه درگیری میتواند به گسترش بحران در کل منطقه منجر شود و هزینهها را برای همه طرفها بالا ببرد و به نوعی از طرف خود پیام خودکشی به دنیایی بیرونی منتقل می کنند.
در چنین سناریویی، پیام اصلی این است که درگیری محدود باقی نخواهد ماند و دامنه آن گسترده خواهد شد. اما همین موضوع نشان میدهد که ریسک چنین وضعیتی بسیار بالاست و میتواند پیامدهایی داشته باشد که کنترل آن از دست همه طرفها خارج شود.
تجربه کشورهایی مانند عراق، لیبی، سوریه و افغانستان هم نشان داده که جنگهای گسترده و مداخلات نظامی، حتی اگر به تغییرات سیاسی منجر شوند، لزوماً به ثبات یا بهبود شرایط منتهی نمیشوند. در بسیاری موارد، نتیجه چنین بحرانهایی شکلگیری بیثباتی طولانیمدت و ظهور نیروهای رادیکالتر بوده است.
از این منظر، نگرانی اصلی این است که هرگونه تشدید درگیری، نهتنها ساختارهای موجود را تضعیف کند، بلکه زمینه را برای ظهور نیروهایی فراهم کند که کنترل و مهار آنها دشوارتر باشد. بهویژه در منطقهای که از قبل هم با تنشها و شکافهای عمیق مواجه است.
خطر استفاده از سلاح های مرگبار هسته ای
در مورد بحثهای مرتبط با سلاحهای بسیار مخرب نیز، آنچه اهمیت دارد این است که چنین سناریوهایی—صرفنظر از اینکه تا چه حد محتمل باشند—نشاندهنده سطح بالای خطر و پیامدهای بالقوه فاجعهبار هستند. همین سطح از ریسک است که باعث میشود بسیاری از بازیگران بینالمللی تلاش کنند از گسترش درگیری جلوگیری کنند.
در نهایت، جمعبندی این است که ورود به یک جنگ منطقهای میتواند پیامدهایی بسیار فراتر از محاسبات اولیه داشته باشد—پیامدهایی که نهتنها برای یک کشور، بلکه برای کل منطقه و حتی فراتر از آن، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی خواهد بود.
در نهایت، اگر بخواهیم دقیقاً بر اساس همین تحلیلی که مطرح شد جمعبندی کنیم، باید روی یک نکته کلیدی دیگر باید تأکید کنم: سطح خطر در این درگیریها میتواند به جایی برسد که پای سلاح هستهای به میان بیاید و همین موضوع، رفتار بازیگران را تعیین میکند.
به نظر من که اگر آبعاد این درگیری ها بیشتر از انتظار ادامه پیدا کند و فشار نظامی بر اسرائیل غیر قابل تحمل شود، این احتمال وجود دارد که اسرائیل بهعنوان آخرین گزینه، استفاده از سلاح هستهای را در دستور کار قرار دهد. به نظر من این گزینه را نباید بهعنوان یک سناریوی دور، بلکه بهعنوان یک «تهدید واقعی» در نظر گرفت—تهدیدی که میتواند کل معادله را تغییر دهد.
به نظر من شاید ایران بهدلیل نگرانی و یا تهدید مستقیم از همین سناریو—یعنی احتمال استفاده از بمب هستهای—آتشبس فوری را در جنگ ۱۲ روزه پذیرفت، حتی در شرایطی که در ظاهر موقعیت میدانیاش بسیار بهتر از دشمن بود و حتی در برخی نقاط فشار شکننده به اسرائیل وارد میکرد. به بیان دیگرشاید بهتر است که، پذیرش آتشبس را نه لزوماً از موضع ضعف فوری، بلکه از ترس ورود درگیری به مرحلهای غیرقابلکنترل تفسیر کنیم.
از سوی دیگر، اقدام عربستان سعودی در امضای توافق هستهای با پاکستان نیز در همین چارچوب تحلیل میشود. یعنی اینگونه برداشت میشود که کشورهای منطقه، با مشاهده چنین سطحی از ریسک، به این نتیجه رسیدهاند که باید برای سناریوهای افراطیتر—از جمله احتمال استفاده از سلاح هستهای—آمادگی داشته باشند و به دنبال ایجاد نوعی بازدارندگی برای خود باشند.
در مجموع، این تحلیل بر این پایه استوار است که در صورت ادامه یک جنگ منطقهای، امکان عبور از خطوط قرمز بسیار جدی—از جمله استفاده از سلاح هستهای—وجود دارد، و همین احتمال، یکی از عوامل تعیینکننده در تصمیمگیری بازیگران اصلی بوده و هست.
بر این اساس، جنگ برای ایران بهمعنای ورود به یک مسیر خودتخریبی تلقی میشود؛ مسیری که میتواند به ویرانی گسترده، تلفات انسانی بالا، و آیندهای نامعلوم برای جامعه منجر شود. از این منظر، مهمترین امید این است که چنین سناریویی اساساً رخ ندهد، زیرا هزینه اصلی را مردم پرداخت خواهند کرد.
در اینجا باید بگویم که بر خلاف تحلیل بسیاری از حامیان نظام جمهوری اسلامی و یا تحلیل گران رسانه ای در چنین جنگی نابودی اسرائیل در عمل ممکن نیست؛ اسرائیل کشوری است که دارای زرادخانه هستهای قابلتوجهی است و گفته میشود که در بدترین سناریوها، اگر موجودیت اسرائیل در معرض تهدید جدی قرار گیرد، آنها نه فقط ممکن است که حتی تهدید کرده اند که به استفاده از ابزارهای بسیار مخرب متوسل خواهند شد. همین سطح از ریسک، بهویژه در نگاه برخی تحلیلگران، یکی از عوامل بازدارنده مهم است.
به همین دلیل من بر این باورم که جمهوری اسلامی نیز بهدلیل آگاهی از همین پیامدهای بسیار سنگین، به سمت یک «خودکشی راهبردی» نخواهد رفت، چرا که هزینههای آن برای کل کشور و منطقه میتواند غیرقابلتحمل باشد.
در پایان باید بگویم که: باید از سناریوهایی که به تشدید بیمهار درگیری منجر میشوند پرهیز کرد، زیرا در چنین مسیرهایی، نهتنها پیروزی قطعی وجود ندارد، بلکه خطر خسارتهای گسترده و ماندگار برای مردم و کشور ما بسیار بالا و جبران ناپذیر است.
رضا فانی یزدی
۶ اسفند ۱۴۰۴
۲۵ فوریه ۲۰۲۶